ز تابعين) روشن و واضح گرديده است. از اين‌رو مجتهد بايد همانند زبان‌شناس، جايگاه و مفهوم هر سخني را دريابد و هم‌سان حديث‌شناس بتواند راه‌هاي جمع ميان روايت‌هاي مختلف را بازشناسد و به جمع‌بندي دلايل و نيز كارهايي اين‌چنيني بپردازد. چنان‌چه روي‌‌كرد دو امام پيشوا و نمونه يعني احمد بن محمد بن حنبل و اسحاق بن راهويه، به همين شكل بوده است.
در پاره‌اي از موارد نيز اين فرايند، برخاسته از برگردان طرق تخريج و جمع‌بندي اصول روايت‌‌شده از مشايخ فقه با عبارتي شايسته از آثار و سنن بود كه از آن جمله مي‌توان به روي‌كرد امامان نمونه در اين پهنه يعني ابويوسف و محمد بن حسن اشاره كرد.
2ـ بهره‌ي برخي از علما، از علوم قرآن و سنت، به اندازه‌اي بود كه بر اساس آن توانستند مسايل اصلي و به‌اصطلاح پايه‌ي فقهي را با دلايل تفصيلي آن، دريابند و از حكم غالب و دلايل ساير مسايل نيز آگاهي يابند؛ البته از شناخت بعضي از مسايل بازماندند و نيازمند آن شدند كه به نظر ساير علما، مراجعه كنند؛ چراكه زمينه‌هاي اجتهادي آنان، همانند مجتهدان مطلق، كامل نشده بود. از اين‌رو چنين عالماني در برخي از موارد، مجتهد بودند و در پاره‌اي از موارد نيز مجتهد نبودند. در مورد صحابه و تابعين نيز اين روي‌كرد به اثبات رسيده كه آنان، عادت داشتند به محض آن‌كه حديثي، به آن‌ها مي‌رسيد، بدون در نظر گرفتن شرط و شروطي، به آن عمل مي‌كردند.
پس از دويست سال (و با گذشت دو سده) گرايش به پيروي از مذهب مجتهدان مشخصي رواج يافت و كم‌تر كسي بود كه به اقول و مذهب مجتهد معيني، اعتماد نكند.(2)  اين روش، در آن زمان رايج شد؛ سبب و خاستگاه رواج اين روش، اين بود كه فقه‌پژوه، از حالات زير، بيرون نبود:
اول) اين‌كه بيشتر تلاش كساني كه به فقه پرداختند، اين بود كه مسايلي را كه مجتهدان پيشين پاسخ گفته‌اند و هم‌چنين دلايل آن‌ها را بشناسند و آن را نقد و بررسي كنند؛ مسايل و دلايل را از نو وارسي و ويرايش كنند و برخي را بر بعضي ديگر، ترجيح دهند.
اين، كار بزرگي بود كه تنها در صورتي به پايان مي‌رسيد و كامل مي‌شد كه فقه‌پژوه، در انجام اين كار، الگويي داشته باشد كه از گستره‌ي مسايل آگاه بوده و در عين حال به ايراد دلايل هر بابي پرداخته باشد تا در پهنه‌ي تحقيق و پژوهش از او كمك بگيرد و سپس به نقد و ترجيح اقوال و دلايل بپردازد. نبود چنين الگويي، كار را بر فقه‌پژوه، دشوار مي‌كرد و معنا ندارد كه انسان با وجود كار آسان (و راه حل) به كار مشكلي بپردازد. چنين فقيه دنباله‌رويي، چاره‌اي جز اين نداشت كه اقوال امامش را نيكو شمارد يا نقص‌هايش را جبران نمايد. در اين پهنه اگر بيش‌تر گفته‌هاي امام را درست و نيكو مي‌شمرد و در اغلب موارد با امامش، موافق و هم‌‌سو مي‌شد، از اصحاب و هواداران مهتر و سرآمد آن مذهب قرار مي‌گرفت و چنان‌چه فقيه، در بسياري از موارد، با امامش هم‌سو نبود و به استدراك و رفع نواقص اقوالش مي‌پرداخت، باز هم اين كارش، چندان پراهميت تلقي نمي‌شد كه از مذهب، بيرون قلمداد گردد؛ از اين‌رو هم‌چنان در كل، به امام مذهب، منتسب مي‌گرديد و جدا از كساني به‌شمار مي‌رفت كه در بسياري از اصول و فروع (فقهي) پيرو و الگوپذير امام ديگري بودند.
از چنين فقيهي مي‌توان اجتهاد درباره‌ي مسايلي را يافت كه از قبل پاسخ داده نشده بود؛ چراكه مسايل و رخ‌دادها، پشت سر هم، اتفاق مي‌افتد و باب اجتهاد نيز گشوده است. از اين‌رو فقه‌پژوه، بي‌آن‌كه به اقوال امامش اعتماد و تكيه كند، در صدد پاسخ‌گويي به مسايل نو از طريق كتاب و سنت و آثار سلف برمي‌آمد. البته چنين مواردي در مجموع اندك بود؛ به چنين فقيهي، مجتهد مطلق منتسب گفته مي‌شود.
دوم) تلاش برخي از فقيهان، بيش‌تر در راستاي بازشناسي مسايلي بود كه درباره‌اش از آنان استفتا مي‌شد و پيشينيان، به آن پاسخ نگفته بودند. چنين فقيهي در هر بابي بيش از مجتهد منتسب، نيازمند اقتباس و پيروي امامي بود كه پيرو اصول او، حركت كند؛ چراكه مسايل فقهي، پيچيده و گسترده است و فروع فقهي، به اصول آن وابسته مي‌باشد. بنابراين اگر چنين فقيهي، مي‌خواست از نو به نقد اقوال مذهب و بازنگري آن بپردازد، خود را ملزم به كاري كرده بود كه از توانش بيرون بود و تمام عمرش نيز از اين كار فارغ نمي‌شد؛ از اين‌رو راهي جز اين نداشت كه در هر بابي در آن‌چه از قبل بيان شده، نظري اجمالي بيندازد و تلاش خود را در راستاي پاسخ‌گويي به ساير مسايل و پيشامدها قرار دهد.
از چنين فقيهي مي‌توان اقوالي ديد كه با كتاب و سنت و آثار سلف و هم‌چنين قياس، در صدد رفع اشتباهات امامش برآمده است؛ البته اين‌چنين مواردي به نسبت آرا و اقوال موافق و هم‌سو با امام، اندك و ناچيز است. به چنين فقيهي، مجتهد در مذهب گفته مي‌شود.
حالت سوم): بدين ترتيب است كه فقيه، ابتدا تلاش خود را يك‌سو در راستاي بازشناسي پايه‌ها و مسايلي قرار دهد كه پيش از او پردازش شده است و سپس بكوشد تا موضوعاتي را كه مي‌خواهد بر اساس آن‌چه برگزيده و پسنديده است، از اصل برداشت‌هايش، برگيرد. چنين حالتي، تقريباً جنبه‌ي حقيقي و وجودي نمي‌يابد؛ چراكه از يك‌سو زمان زيادي از دوران نزول وحي گذشته و از ديگرسو، هر عالمي در بسياري از موارد علمي‌اش، نيازمند آگاهي از روايات و احاديثي است كه به طرق و الفاظ مختلف نقل شده و چاره‌اي جز شناخت مراتب رجال و راويان حديث ندارد و بايد از صحت و ضعف احاديث، آگاه باشد و بتواند احاديث و آثاري را كه در آن اختلاف وجود دارد، فراهم بياورد و در عين حال از منابع و مؤاخذ فقيه، مطلع بوده و نسبت به دانش لغت (زبان‌شناسي عرب) و اصول فقه، دانايي داشته باشد؛ همين‌طور چنين حالتي، برخورداري شخص از دانش روايت و نيز آگاهي از تفاوت و اختلاف مسايلي را مي‌طلبد كه پيشينيان، درباره‌اش بحث كرده‌اند؛ در اين صورت، شخص، بايد بتواند با توان فكري و علمي خود، آن روايات را دسته‌بندي و جدا كرده و سپس آن‌ها را بر اساس دلايل، مورد ارزيابي قرار دهد. اگر كسي خواسته باشد خودش را به تمام اين شاخه‌ها، مشغول كند و عمرش را در اين پهنه بگذراند، چگونه خواهد توانست آن‌گونه كه بايد و شايد، حق مطلب را پيرامون يكايك شاخه‌‌ها و مسايل ريز و پراكنده، ادا نمايد؟ آري، انسان، هرچند هم كه نيك‌پرورده باشد، باز هم توان و روان محدودي دارد كه از انجام آن‌چه فراتر از آن است، عاجز و ناتوان مي‌باشد.
البته، اين كار براي مجتهدان نسل اول كه فاصله‌ي چنداني با دوران وحي نداشتند و شاخه‌هاي مختلف علمي، پديدار نشده بود، ميسر شد. با اين توضيح كه تعدادشان، اندك بود. اين دسته از مجتهدان پاي‌بند اصول مشايخشان بودند و در پهنه‌ي كار علميشان، بر آن‌ها اعتماد و تكيه مي‌كردند؛ اما از آن جهت كه در علم، دست‌اندركار شدند، جنبه‌ي استقلال و خودبسي يافتند و به عنوان مجتهدان مستقل، شناخته شدند.
خلاصه اي