د و روان ‌مي‌شد: «هرجا كه‌ تصميم‌ مي‌گرفت» يعني‌: هرجا و در هر كشور و سرزميني‌ كه‌ سليمان‌(ع) قصد سفر مي‌كرد، باد او را به‌سوي‌ آن‌ سرزمين‌ حمل‌ مي‌نمود[3]. حسن‌ بصري‌ مي‌گويد: «چون‌ سليمان‌(ع) از روي‌ خشم‌ براي‌ خداي‌ عزوجل‌، اسب‌ها را پي‌ كرد، خداوند(ج) چيزي‌ را به‌ وي‌ عوض‌ داد كه‌ بهتر و تيزروتر از آن‌ است‌ و آن‌ بادي‌ بود كه‌ در بامدادان‌ يك‌ ماه‌ راه‌ و در شامگاهان‌ نيز يك‌ ماه‌ راه‌ مي‌پيمود».
 
[3] همچنين‌ نگاه‌ كنيد به‌ سوره‌ «سبا/ 12».
	سوره ص آيه  37
‏متن آيه : ‏
‏ وَالشَّيَاطِينَ كُلَّ بَنَّاء وَغَوَّاصٍ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و» نيز مسخر گردانيديم‌ براي‌ او «شيطانها را» يعني‌: ديوان‌ را «از بنا و غواص» كه‌ آنچه‌ را از مباني‌ و ساختمانها مي‌خواست‌، برايش‌ بنا مي‌كردند و در دريا فرورفته‌ و از آن‌ براي‌ او در و گوهر بيرون‌ مي‌آوردند.
 
	سوره ص آيه  38
‏متن آيه : ‏
‏ وَآخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفَادِ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و ديگراني» از ديوان‌ را نيز برايش‌ مسخر كرديم‌ «كه‌ دست‌وپا به‌هم‌ بسته‌ در زنجيرها بودند» آنها ديواني‌ متمرد و نافرمان‌ بودند كه‌ از كار سر باز زده‌، يا در كار خود خلاف‌ و تجاوز مي‌كردند. آن‌ ديوان‌ نيز رام‌ و مسخر سليمان‌(ع) گردانيده ‌شدند تا بدانجا كه‌ او آنان‌ را در زنجيرها به‌هم‌ بسته‌ مي‌كرد.
 
	سوره ص آيه  39
‏متن آيه : ‏
‏ هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ ‏
 
‏ترجمه : ‏
اي‌ سليمان‌: «اين‌ بخشش‌ ما است» از ملك‌ و فرمانروايي‌ عظيمي‌ كه‌ خواستار آن‌ شدي‌، فرمانروايي‌اي‌ به‌ وسعت‌ تسلط بر باد و ديوان‌ ؛ دو پديده‌ شگفت‌آسايي ‌كه‌ عقلها را خيره‌ مي‌كند «آن‌ را ببخش‌ يا براي‌ خود نگهدار» يعني‌: ما اين‌ ملك‌ ومكنت‌ را به‌ تو عطا كرديم‌ پس‌ به‌ هركه‌ مي‌خواهي‌ ببخش‌ و از هركه‌ مي‌خواهي ‌بازدار «بي‌حساب» بي‌آن‌كه‌ در اين‌ بخشش‌ يا بازداشتن‌، با تو حساب‌ به‌ عمل ‌آيد. يعني‌: به‌ تو گفته‌ نمي‌شود كه‌: چه‌ مقدار داده‌اي‌ و چرا داده‌اي‌، يا چرا بازداشته‌ و چرا نگه‌ داشته‌اي‌؟
در حديث‌ شريف‌ آمده‌ است‌ كه‌: چون‌ رسول‌‌خدا‌ص مخير ساخته‌ شدند ميان ‌اين‌كه‌ «بنده‌اي‌ فرستاده‌» باشند يا «پيامبري‌ فرمانروا» كه‌ به‌ هر كس‌ بخواهند بي‌حساب‌ و گناهي‌ بدهند و از هركه‌ خواهند بي‌حساب‌ و گناهي‌ بازدارند؛ آن‌حضرت‌‌ص بعد از مشورت‌ با جبرئيل‌(ع) منزلت‌ اول‌ را انتخاب‌ كردند زيرا چنان‌كه‌ ابن‌كثير نقل‌ كرده‌ ـ اين‌ منزلت‌ نزد خداي‌ عزوجل‌ برتر و والاتر است‌.
	سوره ص آيه  40
‏متن آيه : ‏
‏ وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآبٍ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و بي‌گمان‌ براي‌ او» يعني‌: براي‌ سليمان‌(ع) «نزد ما قربتي‌ است» در آخرت ‌«و» براي‌ او «نيكو بازگشتي‌ است» كه‌ اين‌ بازگشتگاه‌، بهشت‌ است‌.
 
	سوره ص آيه  41
‏متن آيه : ‏
‏ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و ياد كن‌ بنده‌ ما ايوب‌ را آن‌گاه‌ كه‌ پروردگارش‌ را ندا داد كه‌: شيطان‌ مرا به‌ رنجوري ‌و عذاب‌ مبتلا كرده‌ است» مراد از عذاب‌: بيماري‌ وي‌ است‌ و بجز اين‌، خانواده‌ و مالش‌ نيز از بين‌ رفته‌ بود. دليل‌ اين‌كه‌ ايوب‌(ع) درد و رنجوري‌ و مشكلاتش‌ را به‌شيطان‌ نسبت‌ داد، اين‌ بود كه‌ شيطان‌ سبب‌ اين‌ بلاي‌ وي‌ بود زيرا ـ به‌ قولي‌ ـ ايوب‌(ع) از بسياري‌ مالش‌ در شگفت‌ شد و به‌ او غرور دست‌ داد. به‌قولي‌ ديگر: مظلومي‌ ايوب‌(ع) را به‌ فريادرسي‌ خواند اما او به‌ فريادش‌ نرسيد، كه‌ اين‌ چيزي‌ جز اثر وسوسه‌ شيطان‌ نبود.
در حديث‌ شريف‌ آمده‌ است‌ كه‌ رسول‌‌خدا‌ص فرمودند: «بلاي‌ نبي‌ خدا ايوب‌، هجده‌ سال‌ بر وي‌ طول‌ كشيد تا بدانجا كه‌ خويش‌ و بيگانه‌ او را ترك‌ كردند، جز دو مرد كه‌ از مخصوص‌ترين‌ برادران‌ ديني‌اش‌ بودند و صبح‌ و شام‌ احوال‌ وي‌ را مي‌پرسيدند. پس‌ روزي‌ يكي‌ از آن‌ دو تن‌ به‌ رفيقش‌ گفت‌: آيا مي‌داني‌ ؛ به‌ خدا سوگند كه‌ ايوب‌ مرتكب‌ گناهي‌ شده‌ است‌ كه‌ هيچ‌يك‌ از جهانيان‌ مرتكب‌ آن‌ نگرديده‌! رفيقش‌ پرسيد: مگر او چه‌ گناهي‌ كرده‌ است‌؟ گفت‌: آخر هجده‌ سال ‌است‌ كه‌ خداوند(ج) بر وي‌ رحم‌ نكرده‌ كه‌ اين‌ رنجوري‌ و درد را از وي‌ بردارد! پس‌ چون‌ آن‌ دو نزد ايوب‌(ع) رفتند، آن‌ مرد شكيبايي‌ نكرد تا سخن‌ رفيقش‌ را به ‌او نگويد. ايوب‌(ع) گفت‌: من‌ از آنچه‌ تو مي‌گويي‌ چيزي‌ نمي‌دانم‌، جز اين‌كه‌ خداي‌ عزوجل‌ مي‌داند [كه‌ من‌ براي‌ او چنان‌ خاشع‌ و مطيع‌ بودم] كه‌ وقتي‌ از نزد دو تن‌ كه‌ باهم‌ كشمكش‌ مي‌كردند، مي‌گذشتم‌ و هر دو نام‌ خداوند(ج) را مي‌بردند،به‌ خانه‌ام‌ بازگشته‌ و از جاي‌ آنها كفاره‌ مي‌دادم‌، از آنجا كه‌ دوست‌ نداشتم‌ نام‌ خداوند(ج) جز در حق‌ ياد شود. سپس‌ رسول‌اكرم‌ص افزودند: چنان‌ بود كه‌ايوب‌(ع) در آن‌ بيماري‌ خويش‌ به‌ قضاي‌ حاجت‌ مي‌رفت‌ و چون‌ از قضاي ‌حاجت‌ فارغ‌ مي‌گشت‌، زنش‌ دست‌ وي‌ را گرفته‌ او را به‌ خانه‌ مي‌آورد. روزي ‌ايوب‌(ع) در حاجت‌ خويش‌ دير ماند و زنش‌ را فرانخواند كه‌ وي‌ را برگرداند زيرا در اين‌ هنگام‌ بود كه‌ خداوند(ج) بر او وحي‌ فرستاد كه‌: (پايت‌ را به‌ زمين‌ بزن‌، اينك‌ اين‌ شستن‌ گاهي‌ است‌ سرد و نوشيدني) «آيه‌ بعد». و چون‌ زنش‌ از ديركرد وي‌ نگران‌ شد و رفت‌ تا بنگرد كه‌ چرا دير كرده‌ است‌، بناگاه‌ ديد كه‌ ايوب‌(ع) درحالي‌ به‌سوي‌ او مي‌آيد كه‌ خداي‌ عزوجل‌ رنج‌ و درد و علت‌ همه‌ را از تن‌ وي ‌برطرف‌ ساخته‌ و او بر نيكوترين‌ صورت‌ خويش‌ است‌. پس‌ چون‌ زنش‌ او را ديد [نشناختش] و گفت‌: هان‌! خداوند(ج) به‌ تو بركت‌ دهد، آيا نبي‌ خدا ـ اين‌ رنجو رمبتلا ـ را ديده‌اي‌، سوگند به‌ خداي‌ توانا كه‌ من‌ مردي‌ را مانند تو شبيه‌تر به‌ وي ‌نديده‌ام‌، هنگامي‌ كه‌ سالم‌ بود! ايوب‌(ع) گفت‌: بدان‌ كه‌ من‌ خود، همان‌ ايوب ‌هستم‌. ايوب‌(ع) دو ظرف‌ داشت‌: ظرفي‌ براي‌ گندم‌ و ظرفي‌ براي‌ جو. پس ‌خداوند(ج) دو ابر را فرستاد، يكي‌ از آنها بر سر ظرف‌ گندم‌ آمد و در آن‌ طلا ريخت‌ و از آن‌ لبريزش‌ كرد و ابر ديگر در ظرف‌ جو طلا ريخت‌ و آن‌ را از طلا لبريز ساخت‌».
 
سوره كهف آيه  80
‏متن آيه : ‏
‏ وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَاناً وَكُفْراً ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و اما آن‌ نوجوان‌» كه‌ من‌ او را به‌ قتل‌ رساندم‌ «پدر و مادر وي‌ هردو مؤمن ‌بودند» ولي‌ خودش‌ اين‌گونه‌ نبود «پس‌ ترسيديم‌ از آن‌كه‌ برآ