ستدلال می‌کنیم. 
دوم: اینکه اگر این روایت صحیح باشد، بر این دلالت می‌کند که حذیفه (رض) منافقان را می‌شناسد. بنابراین هیچ منافقی نمی‌تواند در مورد دین چیزی بگوید چون که او شناخته شده است، و حذیفه تا سال سی و ششم هجری زنده بوده است(1) . 
سوم: اینکه شما اینجا تناقض گویی می‌کنید در گذشته تأکید می‌کردید که منافقان (خود را پنهان می‌کردند و امروز – یعنی در عهد حذیفه – خود را آشکار می‌سازند). 
و این به معنی آن است که آنها شناخته شده بودند، سپس در اینجا ادعا می‌کنید که منافقان ناشناخته و پنهان بوده‌اند، کدام یک از این دو قول را ترجیح می‌دهید؟! 
-------------------------------------------------------------------
1) تهذیب الکمال (3/342). 35- شما گفته‌اید: (و وقتی دانشجویی در مورد مدلول آنچه از عمر نقل شده می‌پرسد: چگونه به او پاسخ بدهیم؟ دانشجویی می‌پرسد که امر نفاق و جای نگرفتن ایمان در وجود اصحاب به جایی رسیده بود که عمر بن خطاب شک می‌کرد که آیا او از منافقان است یا نه؟ چنان که ابن کثیر و طبری گفته‌اند که برای ما گفته شده است که عمر به حذیفه گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم آیا من از آنها هستم؟ حذیفه گفت: نه، و بعد از تو هیچ کسی را از نفاق ایمن قرار نمی‌دهم). [تفسیر ابن کثیر (2/299) طبری (11/16)]. 
می‌گویم: این روایت را نیز ابن کثیر با صيغة تضعیف بیان کرده است، و این اشاره به عدم صحت آن است و سندی بر آن بیان نکرده تا در مورد آن حکم شود. 
سپس اگر عمر - نعوذ بالله- منافق می‌بود آیا در جلوی مردم حذیفه را در مورد خودش می‌پرسید؟! آیا نمی‌ترسید که اگر منافق باشد حذیفه او را رسوا خواهد کرد؟!! 
حساسیت ایمانی فاروق او را چنان نموده بود که می‌ترسید که چیزی در مورد او پنهان بماند که او آن را نمی‌داند و پیامبر آن را می‌دانست، بنابراین سوال کرد تا مطمئن شود: اما احساسات دل‌های زنده بر دل‌های مرده پنهان است! 
36- شما گفته‌اید: (آیا می‌پذیریم که گفته شود که منافقان معروف بوده‌اند، و آنها را با اصحاب قاطی نکنیم)؟ 
می‌گویم: بله، منافقان چنان که پیش‌تر گذشت نامعلوم نبودند، بلکه آنها معروف و شناخته شده بودند و روایاتی که شما ذکر کرده‌اید صحت ندارند و روایت سابق از عمر (رض) اگر صحیح باشد دلیلی بر این است که حذیفه (رض) می‌دانست و بلکه او اسماء همة منافقین را می‌دانست. 37- گفته‌اید: (آنچه در صحیح بخاری از عمر روایت شده را چگونه توجیه و تأویل می‌کنیم که بلند شد و گفت: (ای پیامبر خدا! به من اجازه بده تا گردن این منافق را (منظورش عبدالله بن ابی بود) بزنم، پیامبر فرمود: او را بگذار! تا مردم نگویند که محمد اصحاب خود را می‌کشد)(1) . [بخاری (6 / 66) و مسلم (8/19)]. 
پاسخ: 
اول: اینکه این دلیلی است بر غیرت اصحاب برای پیامبر (ص) و آماده بودن آنها برای کشتن منافقین، و این نشانة ایمان آنهاست. و اگر آنها چنین نبودند از سخنان منافقین راضی می‌شدند. 
دوم: اینکه این دلالت می‌کند که عمر (رض) به پیامبر (ص) نزدیک بود و به عنوان سربازی در کنار پیامبر بود که اوامر پیامبر را اجرا می‌کرد و از آنچه پیامبر نهی می‌نمود دوری می کرد. 
سوم: اینکه اگر عمر (رض) منافق می‌بود پیامبر (ص) به او می‌گفت: تو ای عمر، مثل او هستی و ما تو را نکشتیم، مگر اینکه شما بگویید پیامبر (ص) تقیه کرده است!! 
چهارم: اینکه پیامبر (ص) گفتن را به مردم یعنی کسانی که مسلمان نیستند و حقیقت امر را نمی‌دانند و بین مسلمان و منافق فرق نمی‌گذارند و بر این باورند که همه کسانی که با پیامبر هستند مسلمانند، نسبت می‌دهد، پس اگر یکی به دلیل مسلمان نبودن کشته شود و حال آن که او اسلام خود را اعلام کرده است بین مردم چنین شایع می‌شود که محمد پیروانش را می‌کشد. 
و منظور این نیست که پیامبر (ص) آنها را متصف به صفت صحبت ایمانی می‌کند که آن صفت گرامی داشتن و مدح است.
و فرق است بین اینکه ایشان (ص) کسی را بگوید از اصحاب اوست یا آنها اصحاب و یاران او هستند، و بین اینکه از گفتة مردم خبر دهد و بگوید: مردم می‌گویند که او از اصحاب پیامبر است. آن که پیامبر خودش می‌گوید وصف ایمانی است، و آنچه مردم می‌گویند: وصف لغوی یا عرفی است یعنی از نظر مردم چنان است، وصف ایمانی مثل این است که پیامبر (ص) فرموده است: (اصحاب مرا ناسزا نگویید ...)(2) . طوریکه در داستان خالد بن ولید و عبدالرحمن بن عوف آمده است، و همچنین آنچه او (ص) در مورد ابوبکر (رض) گفت: (آیا یار مرا برای من رها نمی‌کنید)؟ چنان که گذشت(3) . 
اما توصیف نمودن کسی به صحابی براساس اصطلاح لغوی و عرفی مثل این است که پیامبر (ص) فرمود: (تا مردم نگویند که محمد اصحاب خود را می‌کشد)، و فرق این دو مورد برای کسانی که قلبشان سالم باشد واضح است! 
و هیچ یکی از اصحاب (رض) و تابعین و مسلمین كلمة «صحابه» را بر «منافقین» اطلاق نکرده‌اند.
و چنین است که همه روایات و احادیثی که آورده اید که در آنها کلمه (اصحاب او)، و (اصحاب من) با توجه به آنچه کافران می‌گویند بر منافقین اطلاق شده است، و این چیزی است که از عاقل پاک دل پنهان نمی ماند!! 
-----------------------------------------------------------------
1) بخاری (2940). 
2) بخاری (3591) و مسلم (6439). 
3) صحیح بخاری (3661). 38- شما گفته‌اید: (و در اینجا مطالبی دیگر نیز قابل تأمل است، و آن اینکه چگونه عمر یکی از اصحاب پیامبر (ص) را منافق می‌گوید، و اجازه می‌خواهد که گردنش را بزند، که این اشکالی ندارد، ولی چه کسی گفته چون او صحابی غیر عادل است، پس زندیق و کافر است؟!)؟! 
گفتم: این از چند جهت درست نیست:
اول: اینکه، عمر، عمر است، فاروق امت و خليفة راشد و کسی که پیامبرمان (ص) در چندین مورد او را ستوده است، و باید با تمام احترام و تقدیر از او یاد شود. و اینک بعضی از احادیثی که در فضیلت عمر (رض) روایت شده‌اند را بیان می‌کنم: بخاری روایت کرده است که پیامبر (ص) او را به بهشت مژده داد(1) . 
و بخاری روایت می‌کند که اهل بدر در بهشت هستند، و عمر از اهل بدر است(2) . 
و بخاری روایت نموده که پیامبر (ص) بعد از ابوبکر عمر را بیش‌تر از همه مردم دوست می‌داشت(3) . 
و بخاری روایت می‌کند که پیامبر (ص) خوابی دید و اضافه - آنچه را نوشیده بود- به عمر داد، و آن را به علم تعبیر کرد(4) . 
و عمر بن خطاب کارگر مزرعة ما یا نگهبان خانة ما نیست.... عمر کسی است که جهان را فتح کرد و اسلام را گسترش داد، و پدران و نیاکان تان را وارد اسلام کرده است، پس اولاً او حق بزرگی بر گردن شما دارد، و هنگامیکه از او نام می برید باید این مفهوم را به خاطر داشته باشید. 
لشکریان عمر را که هدایت را به سوی پدران و نیاکان تان می‌آوردند به خاطر بیاورید، و اگر خداوند عمر را بر نمی‌انگیخت و یاری اش نمی‌کرد شاید امروز سرزمین فارس بر دین گذشته‌اش بود. 
پس بنابراین، وقتی این امام بزرگوار را یاد می‌کنید این امر را به خاطر بیاورید. و کسی که تمام نیکیهای سرزمینهای فتح شده در زمانش در نامة اعمالش رقم زده می شود، چقدرند آنانکه سر سجده در پیشگاه پروردگار خویش می نهند و عمر سبب اسلام آنها و