ویژگیهای کلیدی منهج سلفی
نویسنده:
دکتر علاء بکر
برگردان:
ابوخالد عبدالله محمدی
إنَّ الحَمدَ لله؛ نَحمَدُه، ونستَعینَهُ، ونَستغفِرُهُ، ونَعوذُ باللهِ من شُرورِ أنفُسنَا، وسَیِّئاتِ أعمَالنَا، مَن یَهدِهِ اللهُ فَلا مُضِلَّ له، ومَن یُضلِل فَلا هَادِیَ لَه. وأشهد أن لا إله إلا اللهُ وحدَهُ لا شریكَ لَهُ. وأشهد أنَّ محمَّداً عَبدُهُ و رَسُولُه.
جملهی ستایشها از آن اللهـ است. او را ستوده و از او کمک میطلبیم و خواهان آمرزشیم. از پلشتیهای روح و کردار زشتمان به او پناه میجوییم. آن که را اللهﻷ راهنمایی کند، گمراه کنندهای ندارد و هر که را او(الله) گمراه نمود هدایتگری نخواهد داشت. گواهم که معبود بر حقی جز الله بیهمتا وجود ندارد؛ و گواهم که محمدص بنده و فرستادهی اوست.
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ١٠٢﴾[آل عمران: ۱۰۲] (ای کسانی که ایمان آوردهاید آنچنان که باید از الله ترسید، از الله بترسید. و نمیرید مگر آن که مسلمان باشید).
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا١﴾[النساء: ۱] (ای مردمان! از پروردگارتان بپرهیزید. پروردگاری که شما را از یک انسان بیافرید و همسرش را از نوع او آفرید، و از آن دو نفر، مردان و زنان فراوانی منتشر ساخت. و از معبودی بپرهیزید که همدیگر را بدو سوگند میدهید؛ و بپرهیزید از این که پیوند خویشاوندی را گسیخته دارید، زیرا که بیگمان الله مراقب شما است).
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا٧١﴾[الأحزاب: ۷۰-۷۱] (ای مؤمنان! از الله بترسید و سخن حق و درست بگویید. در نتیجه الله اعمالتان را اصلاح میکند و گناهانتان را میبخشاید. اصلاً هر که از الله و پیامبرش فرمانبرداری کند، قطعاً به پیروزی و کامیابی بزرگی دست مییابد).
أما بعد:
فإنَّ أصدَقَ الحَديثِ كتَابُ الله، وخيرُ الهَديِ هَديُ محمدص، وشرَّ الأمورِ مُحدثاتِها، وكلَّ محدثةٍ بدعة، وكلَّ بدعةٍ ضلالة، وكلَّ ضلالةٍ في النار، وما قَلَّ وكَفَى خيرٌ مِمَّا كَثُرَ وأَلهَى، وإنَّ مَا تُوعَدون لآتٍ ومَا أَنتُم بمعجِزينَ.
قطعاً راستترین سخن کلام الهی است؛ و بهترین روش، روشِ محمدص. بدترین کارها نوآوری دینی است؛ و هر نوآوری دینی بدعت و هر بدعت گمراهی، و هر گمراهی در آتش. کم ولی کافی بهتر از زیادِ بیهوده است. یقیناً آنچه وعده داده میشوید آمدنی است و شما جلودار آن نیستید.
آیا ما ملّتی با گذشتهی نا معتبر هستیم؟ آیا ملّت ما برنامهای ندارد که بتوان بر اساس آن حرکت کرد؟ آیا به امید برون رفت از وضع کنونی نیازمندیم که گاهاً روش غرب را برگزینیم؟ ملّتِ ما در طول تاریخِ بلند مدتِ خود در معرض ناتوانی و درماندگی قرار گرفت و بارها شکست خورد و از میدان به در شد. لیکن بلافاصله بعد از زمین خوردن، با بازگشت به کتاب الله و سنت رسول اللهص از جا بر خاست. پس ما را چه شده است که بعد از رهایی از استعمار و با آزادی اراده، به دین خود چنگ نمیزنیم و ترجیح میدهیم خطمشی غرب و شرق که فاقد هدایت آسمانیاند را، تجربه کنیم.
به عنوان مثال، کشور مصر قبل از اسلام قرنهای متمادی، تابع و شکست خورده، تحت فرمان روم زندگی کرد. ولی از آن دوران که عمرو بن عاص و همراهانشش آن را فتح کردند، از بندگیِ و عبودیت روم خارج شده و وارد عزتِ آزادی و اسلام شدند. از تابع بودن و شکست برون آمدند و پیشوا و یاری شده گشتند. بعد از آن مصریها سهمِ بسزایی در فتوحات اسلامی در آفریقا و دیگر جاها داشتند. تاتارهای سرکش را مغلوب کرده و جنگجویان صلیبی را شکست دادند. علمای سرشناس و افرادِ موفق بسیار زیادی در میانشان بود. ما جزئی از تمدن بزرگ اسلامی بودیم که پهنایش تا دور دستها بود و افتخارات، شکوه و جلاش به اوج آسمان رسید. و چون زمان زیادی بر ما گذشت و دلهامان سنگ شد و از کتاب الله و سنت و اقتدا به سَلَف امت دور ماندیم، به خواری وذلت کنونی گرفتار آمدیم.
اللهـ میفرماید: ﴿۞أَلَمۡ يَأۡنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن تَخۡشَعَ قُلُوبُهُمۡ لِذِكۡرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلۡحَقِّ وَلَا يَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلُ فَطَالَ عَلَيۡهِمُ ٱلۡأَمَدُ فَقَسَتۡ قُلُوبُهُمۡۖ وَكَثِيرٞ مِّنۡهُمۡ فَٰسِقُونَ١٦﴾[الحديد: ۱۶] (آیا وقت آن برای مؤمنان فرا نرسیده است که دلهایشان به هنگام یاد اللهﻷ، و در برابر حق و حقیقتی که اللهأ فرو فرستاده است، بلرزد و کرنش کند ؟ و آنان همچون کسانی نشوند که برای آنان قبلاً کتاب فرستاده شده است و سپس زمان طولانی بر آنان سپری گشته است، و دلهایشان سخت شده است، و بیشترشان فاسق گشتهاند).
و میفرماید: ﴿وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٥٥﴾[النور: ۵۵] (الله به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، وعده داده است که آنان را قطعاً جایگزین در زمین خواهد کرد. همانگونه که پیشینیان را جایگزین (طاغیان و یاغیان ستمگر) قبل از خودشان کرده است. هم چنین آئین ایشان را که برای آنان میپسندد، حتماً پابرجا و برقرار خواهد ساخت، و نیز خوف و هراس آنان را به امنیّت و آرامش مبدّل میسازد (که) مرا میپرستند و چیزی را شریکم نمیگردانند. بعد از این کسانی که کافر شوند، آنان کاملاً فاساناند).
جوانانِ بیداری اسلامی، در تمام جوامع اسلامی، حتی جوامع اروپایی فهمیدهاند که این امّت جز با قرآن و سنت بر مبنای فهم سلفِ صالح، که اوّل امت اسلامی با آن اصلاح شد، اصلاح نمیشود. و بحمد الله اکنون در همه جا این دعوتِ سلفیت است که تأیید شده و منتسب به این ویژگی است. سلفیت، دعوتی توحیدی و موافق با فطرت است. این دعوت یعنی علمِ سودمند، عملِ صالح و پایبندی به تمام اسلام.
اما دشمنان اسلام از جمله لائیکها و غربشناسان، خواهان جدایی از جریان بیداری هستند. بیشتر آنان گاهاً با زبان اظهار دشمنی میکنند - البته آن چه در دلشان است بسی بزرگتر است - و گاهی این کار را با طعنه زدن به اسلام نشان میدهند. اما هیهات! این قافله در حرکت است و الله به دعوتگران توفیق روز افزونی نصیب نموده است. بحمد الله مردم هم اسلام را پذیرفتهاند و باطل فرو میپاشد. الحمد لله و المنة.
روش سلفیت روشی است که اسلام را پاک و خالص چنانکه نازل شد، دنباله روی میکند و به نحو احسن به تصویر میکشد. آن هم با قرار دادن قرآن و سنت به عنوان برنامه و رویکردی که منطبق با فهم سلف صالح است. سلف صالحی که شامل صحابهش و تابعین و تبع تابعین رحمهم الله میشد و در خیر القرون میزیستند. همانان که تمدن بزرگ اسلامی به وسیلهی آنان بر پا شد. ایشان بنا بر فضلی که اللهﻷ نصیبشان کرده بود، با قدرت و شوکت مداماً این امت را در طولِ قرنها بر فراز دیگران و پیشوای بشریت قرار دادند.
امروزه مردم بیش از هر زمانی در عقیده، عبادات، اخلاق، عادات و روش زندگی نیازمند تمسک به خطمشی سلفیت و پایبند بودن به رهنمودِ سلف صالح هستند. و در برخورد با قضایای روزمرهای که زندگی مردم بر اساس آن برپاست، به علمِ سودمند و عمل صالح و آگاهی از موضعِ سلفیت نیاز دارند.
بدین منظورِ به امید سهیم شدن در روشن نمودنِ روشِ سلفیت و بیان بارزترین ویژگیهای آن برای کسی که به دنبال آن است، تلاش ناچیزم را تقدیم برادران دینی و دوستداران ایشان میکنم.
شایسته است از تمام کسانی که در جمع و تقدیم این اثر مرا یاری نمودند، تشکر و قدر دانی نمایم. به خصوص استادِ ارجمندِ فاضل، یاسر برهامی که وقت و علمش را برای نصیحت و راهنمایی از ما دریغ ننمود. اللهﻷ از جانب من جزای خیرش دهاد!
اللهم تقَبَّل... واغفِر وارحَم ... واعفُ عمَّا تعلم ... والحمد لله رب العالمین.
بار الها بپذیر ... بیامرز و رحم نما ... واز خطاهایی که میدانی چشم پوش ... و تمام ستایشها مخصوص آفریدگار جهانیان است.
دکتر علاء بکر
اسکندریه جمادی الأولی ۱۴۲۱ هجری
سَلَفَ یعنی پیش افتاد. و السَّالِف به معنای پیشین، قبلی و سابق میباشد.
اللهأ میفرماید: ﴿فَجَعَلۡنَٰهُمۡ سَلَفٗا وَمَثَلٗا لِّلۡأٓخِرِينَ٥٦﴾[الزخرف: ۵۶] (ما آنان را پیشگامان و پیشینیانی، و مثالی عبرت انگیز برای دیگران ساختهایم).
فراء میگوید: این آیه بدین معنا است: ما آنان را پیشینیانی قرار دادیم تا دیگران از آنها پند گیرند.
جوهری گوید: سَلَفَ یسلُفُ سلَفاً، مانند: طَلَبَ یطلُبُ طلباً میباشد. به معنای گذشت.
و سَلَفُ الرَّجُل، به معنای «پدران پیشین» میباشد.
همچنین سَلَفْ به معنای پدران و خویشاوندان پیشینِ شخص که از وی مُسنتر و محترمتر هستند، میباشد. این بیت طفیل غنوی هم که در رثای قومش سروده است، به همین معناست:
مضوا سلفا قصد السبیل علیهم
وصرف المنایا بالرجال تقلب
آنان قبل از ما رفتند و راهشان ادامه دارد. مانند آنان میمیریم و برای آیندگان خود، همچون گذشتگان، سَلَف میشویم.
و گفته شده: سَلَفِ شخص، پدران و خویشاوندانی است که قبل از وی مردهاند. به همین منظور پیشگامانِ تابعین را سلف صالح مینامند [۱].
و مذاهب سَلَف یعنی روشهای گذشتگانِ مسلمان. از نظر شرعی هم هر کس که به روش و آثار وی اقتدا شود، سَلَف نام دارد [۲].
[۱] لسان العرب نوشتهی ابن منظور ج۳ ص۲۰۶۸- ۲۰۷۰ دار المعارف. [۲] محیط المحیط اثر پترس بستانی ج۳/۹۸۳. مصدر صناعی است که در آخرش یا و تا آمده است. کلمهی السَلَف در سنت نبوی به معنای السَّلَم نیز آمده است. سلم یا سلف بیعی است که فروشنده پول را زودتر میگیرد و تحویل جنس به مشتری به آینده موکول میشود و بر گردنِ فروشنده است. علما این معامله را جایز میدانند. البته به جز روایتی که از ابن مسیب/ آمده است. ابن عباسب میگوید: رسول اللهص به مدینه تشریف آوردند و اهل مدینه میوه جات را یک ساله و دوساله بیع سَلَف مینمودند. پس فرمودند: کسی که خرما را بیع سَلَف میکند در کیلِ معلوم، وزنِ معلوم و تا مدت زمان معلوم، معامله نماید. بخاری و مسلم. لفظ سَلَف در احادیث هم به همان معنای به کار برده شده در قرآن کریم آمده است. مانند بحثِ مسیح دجال. (زاد المعاد في هدی خیر العباد اثر ابن قیم جوزی) و نیز در سخنرانی رسول اللهص در مورد نماز کسوف. نیز مانند: خبری که به فاطمهل در مورد وفات وی دادند. که گفته بودند: ای فاطمه تو اولین نفری هستی که بعد من(پیامبر) وفات خواهی نمود. و فرمودند: من بهترین «سَلَف» برای تو هستم.
لفظ (سلف) در چندین جای قرآن به معنای «پیشی یافت یا گذشت»، ذکر شده است:
۱- ﴿فَمَن جَآءَهُۥ مَوۡعِظَةٞ مِّن رَّبِّهِۦ فَٱنتَهَىٰ فَلَهُۥ مَا سَلَفَ﴾[البقرة: ۲۷۵] (پس هر کس که اندرز پروردگارش به او رسید و دست کشید، آن چه پیشتر بوده از آنِ اوست).
۲- ﴿وَلَا تَنكِحُواْ مَا نَكَحَ ءَابَآؤُكُم مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا قَدۡ سَلَفَۚ﴾[النساء: ۲۲] (و با زنانی ازدواج نکنید که پدرانتان با آنان ازدواج کردهاند).
۳- ﴿وَأَن تَجۡمَعُواْ بَيۡنَ ٱلۡأُخۡتَيۡنِ إِلَّا مَا قَدۡ سَلَفَۗ﴾[النساء: ۲۳] (و این که دو خواهر را با هم جمع آورید، مگر آن چه گذشته است).
۴- ﴿عَفَا ٱللَّهُ عَمَّا سَلَفَۚ وَمَنۡ عَادَ فَيَنتَقِمُ ٱللَّهُ مِنۡهُۚ وَٱللَّهُ عَزِيزٞ ذُو ٱنتِقَامٍ٩٥﴾[المائدة: ۹۵] (الله از آنچه در گذشته رخ داده است، گذشت مینماید. ولی هر کس دوباره برگردد، الله از او انتقام میگیرد و الله توانا وانتقام گیرنده است).
۵- ﴿قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ إِن يَنتَهُواْ يُغۡفَرۡ لَهُم مَّا قَدۡ سَلَفَ﴾[الأنفال: ۳۸] (به کافران بگو: اگر دست بردارند، گذشتهی اعمالشان بخشوده میشود).
۶- ﴿هُنَالِكَ تَبۡلُواْ كُلُّ نَفۡسٖ مَّآ أَسۡلَفَتۡۚ﴾[يونس: ۳۰] (در آن جا هر کسی کارهایی را که قبلاً کرده است، میآزماید).
۷- ﴿كُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ هَنِيَٓٔۢا بِمَآ أَسۡلَفۡتُمۡ فِي ٱلۡأَيَّامِ ٱلۡخَالِيَةِ٢٤﴾[الحاقة: ۲۴] (در برابر کارهایی که در گذشته انجام میدادید، بخورید و بنوشید، گوارا بادا!).
۸- ﴿فَجَعَلۡنَٰهُمۡ سَلَفٗا وَمَثَلٗا لِّلۡأٓخِرِينَ٥٦﴾[الزخرف: ۵۶] (آنان را پیشگامان و پیشیان و مثالی عبرتانگیز برای دیگران ساختهایم).
اما از نظر تاریخی سَلَف به صحابهش، تابعین و پیروان تابعین(تابع تابعین) رحمهمالله که اعتقادشان موافق با قرآن و سنت باشد، اطلاق میشود. پس کسی که نظرش بر خلاف قرآن و سنت باشد، سلفی نیست. هر چند هم در میان صحابهش، تابعین و تابع تابعین زیسته باشد.
به مجموعه اعتقادات و برنامهای که صحابهش و تابعین رحمهم الله که تا روز قیامت از ایشان به نیکی پیروی کردند، و نیز پیروان تابعین و ائمهی دین، که امامت و قدر و منزلت دینیاش تایید شده و خلَف و سلَف سخنان ایشان را پذیرفتهاند، مذهب سلف گویند. مانند امامان چهارگانهی اهل سنت، سفیان ثوری، لیث بن سعد، ابن مبارک، نخعی، بخاری، مسلم، نسائی، ترمذی، ابو داود و ابن ماجه رحمهم الله. نه افرادی که مرتکب بدعت گشتند و یا آنانی که همانند خوارج، رافضیها، مرجئه، جبریه، جهمیه و معتزله با القاب ناپسند به شهرت رسیدند [۳]. لذا هر کس به عقاید و فقه ائمهی مذکور پایبند باشد، گر چه بین این شخص و ائمه فاصلهی زمانی و مکانی هم باشد، «اصطلاح سفلی» به ایشان هم نسبت داده میشود. و هر فردی که با آنان مخالف باشد، از ایشان نیست؛ گر چه در میان آنان زندگی کرده باشد و گر چه در یک زمان و مکان هم بوده باشند [۴].
پس از نظر اصطلاحی (سلفیت) اسمی بارز برای آنانی شده است که، در برنامه و منهج به پیامبرص اقتدا نموده اند؛ و ایشان عبارتند از:
۱- صحابهش و تابعین که در قرون اوّلیه میزیستند.
۲- و هر کس که از صحابهش و تابعین رحمهم الله تبعیت کند. از جمله امامان چهار گانه اهل سنت، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، لیث بن سعد، عبدالله ابن مبارک، بخاری، مسلم، نسائی، ترمذی، ابو داود و ابن ماجه رحمهم الله.
۳- شیوخ مسلمان، از جمله شیخ الاسلام ابن تیمیه [۵] و محمد بن عبدالوهاب [۶] رحمهما الله که با وجود دوری از عصر صحابه و تابعین و با وجود پیدایش مشکلات فراوان و مبارزه طلبیهای جدید، بر روش ایشان استوار بودند.
۴- گرایشهای سلفیِ معاصر در جزیرة العرب، قارهی هند، مصر، شمال آفریقا و سوریه [۷].
[۳] العقائد السلفیة بأدلتها العقلیه و النقلیة نوشتهی ابن حجر قطری. [۴] معالم الإنطلاق الکبری تالیف محمد عبد الهادی مصری. [۵] اگر شخص تاریخِ عصر ابن تیمیه/ را ورق بزند یقین خواهد نمود که مسلمانان در این برهه از زمان دچار جمود فکری شدند و دنبال نظریات متکلمین و فلاسفه افتاده و باصوفیان پرسه میزدند. گویا فراموش کرده بودند که قرآن کریم و سنت رسول اللهص را همراه دارند. این جا بود که ابن تیمیه/ دوباره فهم اسلام بر مبنای روش سَلَف را، نوسازی نمود. [۶] امام محمد بن عبدالوهاب: با دعوت خویش برای نابودی مظاهر شرک و بت پرستی که جزیرة العرب را پُر کرده بود و آن را دوباره به پلیدی جاهلیت بر گردانده بود، به پا خاست. [۷] السلفیه بین العقیدة الاسلامیة و الفلسفة الغربیة نوشتهی دکتر مصطفی حلمی ص ۳-۴ چاپ دار الدعوة اسکندریه که از کتاب، الإسلام و الثقافة العربیة في مواجهة تحدیات الإستعمار و شبهات التغریب، ص ۴۹ چاپ الرسالة، نوشتهی انور جندی، نقل قول میکند. * تمدن اسلامی در سه قرن طلایی اول، به اوجِ آوازه و شکوه خود رسید. و آن افراد کسانیاند که ما اصطلاحاً به آنان (سَلَف صالح) میگوییم.
سلفیت در مضمون، یعنی همان رویکرد اسلامی در اوج تمدنِ* پر آوازهی خویش. یعنی راهنمایی به الگو و
نمونهای عملی که در عصر اولیهی اسلام اجرا شده بود. تمدن اسلامی عناصر و عوامل تشکیل دهندهی خویش را از همین برنامه و از تطبیق عملیِ عصرهای اولیهی اسلام، استخراج نمود. مدار و اساس این تمدن بر یکتاپرستی و درک نقش انسان در زندگی و اجرای احکام شریعت در تمام ابعاد حیات، میباشد. چنانکه در آیات قرآن کریم و سنت پیامبر اکرمص به این مهم پرداخته شده است.
پس سلفیت منحصر به مدرسهای است، که بعد از پیدایش فرقههای مختلف، عقیده و برنامهی اسلامی را بر مبنای فهمِ سلفِ صالحی که آن را نسلی پس از نسلی دیگر آموخته بودند، حفظ کرد [۸].
سلفیت در برههای از زمان به (اهل حدیث) شناخته میشد. چون اهل حدیث در روایت و درایت(درک و فهم)، طبق روش صحابهش حرکت میکردند و در علم و عمل پایبند برنامهی ایشان بودند [۹].
در یکی از دورانها هم به دلیل پایبندی به جماعت مسلمانان که به عقاید امت، [۱۰] مقید بودند، ونیز جهت تفکیک ایشان از اهل بدعت همانند خوارج، مرجئه، معتزله، و روافض که از عقاید امت خارج شده و از جماعت مسلمین جدا گشتند، به اسم (اهل سنت و جماعت) شناخته شدند.
قبل از تمام این موارد سلفیت - در معنای خاص- برابر با اقتدا به رسول اللهص است. پیامبری که سیرت عالیِ وی قلّه و بلندایی بود که سلف صالحمان بدان چشم دوخته دوخته و در ذات و سرشت خود آن را به یک سیرت زنده و پویا مبدل نمودند.
لذا سلفیت ساختهی دست بشر نیست. سلفیت یعنی خودِ اسلام، با فهم صحیح به صورت علمی و عملی. سلفیت یعنی تمسک به اعتقاداتی که پیامبرص و اصحابشش بر آن بودند [۱۱].
از این روی منتسب بودن به سلفیت کاری پسندیده است. و هر آن کسی که به سلفیت نسبت داده میشود، واجب است از سوی دیگران مورد پذیرش و تأیید قرار گیرد.
ابن تیمیه/ میگوید: بر کسی که مذهب سلف را آشکار کرده و خود را به آن نسبت میدهد، عیبی وارد نیست. بلکه به اتفاق علما واجب است این عمل وی پذیرفته شود. چرا که روش سلف کاملاً حق است. اگر چنین شخصی در ظاهر و باطن بر این اندیشه بود، به معنای واقعی کلمه، مومن است. اما اگر در ظاهر موافق و مطابق با سلفیت بود و در باطن بر عکس، به منزلهی منافقی است که ظاهرش را قبول میکنیم و درونش را به اللهأ میسپاریم. چرا که دستور نداریم سینه و قلب مردم را بشکافیم تا از حقیقت امر اطلاع یابیم [۱۲].
لذا هر کس تمسک و پایبندیِ به سلف را ابراز نمود، از او میپذیریم. واگر در علم و عمل با سلف تفاوت داشت، یعنی آگاهی نداشت، او را به کار درست و صحیح، رهنمون میکنیم.
در امور دین بازگشت به سلف، از مواردی است که تمسک بدان واجب است. چرا که آخر این امت فقط با همان چیزی اصلاح میشود که ابتدای امت اصلاح شد.
دکتر مصطفی حلمی میگوید: اگر امروز مسلمانان راهی برای بلند شدن میجویند، بر آنان است که جماعتی واحد شوند. و وحدتِ جماعت جز با اسلامِ صحیح امکان پذیر نیست. مصدر و منبع اسلامِ صحیح، قرآن و سنت است. و خلاصهی گرایش سلفی، بازگشت به چشمهی زلال قرآن و سنت رسولص میباشد [۱۳].
[۸] (قواعد المنهج السلفی) تالیف دکتر مصطفی حلمی ص۲۳-۲۴، چاپ دارالدعوة اسکندریه. [۹] قواعد المنهج السلفی، ص ۲۳-۲۴. [۱۰] قبلی. [۱۱] با توجه به تلاشهای پراکندهی علما در نقاط مختلف جهان در کشورهای اسلامی، خصوصیات متعددی از گرایش سلفی در عصر کنونی نمودار گشته است. [۱۲] نقض المنطق، نوشتهی ابن تیمیه/ ص۱۲۳. این مسئله از بدیهیات است. زیرا اقرار به فضل سلف، ما را ملزم میدارد که پیروان سلف و اقتدا کنندگان به ایشان را بستاییم. [۱۳] برگرفته از مقدمهی چاپ اول کتابِ قواعد المنهج السلفی. اثر دکتر مصطفی حلمی.
پیدایش اصطلاح سلفیت در پیِ تحولات متعددی بود که پس از رحلت رسول اللهص بر مسلمانان پدیدار گشت. این تغییرات باعث شد که اصطلاح سلفیت ظهور کند. تحولاتِ مذکور را میتوان چنین خلاصه نمود:
پیامبرص زمانی به دیار باقی شتافت که رسالت خویش را به پایان رساند و امانت را کاملاً ادا نموده و اللهﻷ به وسیلهی ایشان دین را کامل نمود. اللهأ میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ﴾[المائدة: ۳] (امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم و اسلام را به عنوان آیینی پسندیده برای شما برگزیدم).
رسول اللهص میفرماید: «لَيْسَ من شَيْءٌ يُقَرِّبُكُمْ إِلَی الْجَنَّةِ، وَيُبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا قَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ، وَلَيْسَ شَيْءٌ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ وَيُبَاعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَّا قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ»: (چیزی نیست که شما را به بهشت نزدیک گرداند و از جهنم دور کند، مگر اینکه شما را بدان امر نمودهام؛ و چیزی نیست که شما را به آتش نزدیک میکند و از بهشت دور میگرداند، مگر اینکه شما را از آن باز داشتهام) [۱۴].
در نتیجه اسلام قبل از وفات رسول اللهص کامل گشت. و مسلمانان دیگر جز حفظ این دینِ کامل، همانگونه که از پیامبرص فرا گرفتند و در دوران رسولص عملی نمودند، به چیز دیگری نیاز ندارند.
پیامبرص با تأکید زیاد امتش را نسبت به نوآوریِ دینی هشدار داشته است. و به چنگ زدن به سنت خویش و سنت خلفای راشدین و پایبندی جدی به آن دستور داده است و قرآن کریم هم از اختلاف و پراکندگی به شدت نهی نموده است.
در آن دوران دین کامل، پاک، آشکار و واضح بود. تازه و ناب چنانکه نازل شده بود. دلها مطیع و رامِ این دین شد. جسمها تابع و فرمانبردارش میگشت. تمام امت یک دل بودند. هیچ کس قدرت نداشت طبق میل خود به دین عمل نماید، یا به گمراهی فرا خواند. در این صورت تمامِ امت او را از خود رانده و با او دشمنی میکردند. اللهـ هم منافقان را رسوا کرده و دستشان را رو کرده بود؛ و امت مسلمان هم نسبت به آنان گوش به زنگ بودند. گمراهیِ مسیلمه کذاب و همسنگرانش هم برای هر صاحب بصیرتی واضح و نمایان بود. خلاصه! دین بسیار روشن و مشخص بود و هیچ غباری بر آن ننشسته بود.
پس بعد از آن چه بر سر امت آمد؟
[۱۴] شعب الایمان، بیهقی.
حریصترین افرادِ امت که دوست داشتند دین همانگونه که نازل شده محفوظ بماند، صحابهش بودند. همه یکدل بودند. هرگز در عقائد دینی با هم اختلاف نداشتند و بزرگانِ صحابهش در مکه و مدینه میزیستند.
مهمترین حوادث خطیری که صحابهش با آن روبرو بودند جنگ ردّه و نبرد با مانعین زکات بود. اما با نابودی مرتدین و باز گرداندن دوباره مانعین زکات به حق، وضعیت به حالت اول باز گشت. از اینجا بود که امت مداماً یکپارچه بوده و جماعت خویش را پاسداری میکرد.
واقعاً که بزرگان و سران صحابهش جهت برپایی دین و محکم نمودن پایهها و انتشار آن در اقصی نقاط جهان به یکدیگر کمک و یاری میکردند. و انصافاً همراه با حفظ وحدت و یکپارچگی در این راه بسیار کوشیدند. لذا هرگز نظریاتِ اعتقادی، که با جماعت مسلمانان در تضاد باشد، پدیدار نشد و دعوتهای بیگانه و ناشناخته هم جرأت قد علم کردن در مقابل امت اسلام را نداشت. بلکه خود را لابلای فتنهها پنهان مینمود [۱۵].
اختلافات و کشمکشهایی که میان صحابهش رخ داد، در نظریات عقیدهای نبود. حتی رخدادهایی هم که بعد از شهادت عثمانس به وقوع پیوست، به خاطر اختلافات عقیدهای نبود. چرا که عقیده همگی یکسان بود.
لذا بعد از وفات رسول اللهص امتیاز ویژه مسلمانان در دوران صحابهش این بود که ایشان پیوسته پاسدار عهد دینی خویش بودند و از زمان رحلتِ نبی اکرمص به دستگیرهی جماعت دست آویخته بودند. در سایهی خلافت ابوبکر و عمرب صدای نگران کنندهی معارضی نمیشنیدیم. لذا وحدت کلمه و اجتماع، برپا و کامل و یکنواخت بود. سپس در سالهای آخر خلافت عثمانس جمعشان اندکی از هم گسیخت و گرچه با خلافت علیس اوضاع به حالت سابق برنگشت، لیکن بیعت با وی بر اساس شوری بود. درست به همان روشی که خلفای قبل بر مسند خلافت نشستند. و هرگز علیس برای خلیفه شدن به وصیت یا نصّی استناد نکرد و به هیچ سخنی اشاره ننمود. اختلاف سلیقه فقط به خلافت منحصر میشد و وارد دلایل و اسانید دور از عقیده یا بدعتهای نوپیدا نمیشد [۱۶].
از مظاهر حرص صحابهش بر یکپارچگی، وحدت و تقویتِ جماعتِ مسلمانان و پرهیز از اختلاف و پراکندگی میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
۱- آنان بر سر این که چه کسی به خلافت حقدارتر است، به اختلاف نظرها پایان دادند. در نتیجه انصارش به نفع ابوبکر صدیقس از نامزدی کنار کشیده و جملگی بر خلافتِ ایشان اتفاق نظر نمودند. همگی در جنگ علیه مرتدین و مانعین زکات شرکت کردند؛ تا اینکه حق بر کرسی نشست و اوضاع به حالت عادی برگشت.
۲- زمانی که شورشیان، عثمانس را در خانهاش محاصره نمودند، وی جهت حفظ خون مسلمانان و دفع فتنه و تلاش برای خاموش کردن آتش، به صحابهش اجازه نداد از وی دفاع کنند و خودش مظلومانه شهید شد.
۳- حسنس وقتی دید اهل شام دور امیر معاویهس جمع شده و از او دفاع میکنند، جهت حفظ خون مسلمانان، وحدت کلمه و جلوگیری از درگیری و پراکندگی، با رضایت کامل و از روی اختیار به نفع معاویهس از خلافت کنار کشید. حتی این سال به (عام الجماعة) نام گذاری شد. رسول اللهص در تمجید حسنس میفرماید: «إنَّ ابنِي هذَا سَيِّدٌ، وسَيُصلِحُ اللهُ بِه بَينَ طَائِفَتَينِ مِنَ المُسلِمينَ»: (این فرزند من آقا و سرور است و به زودی اللهﻷ به وسیلهی او میان مسلمانان صلح و آشتی برقرار خواهد نمود) [۱۷].
[۱۵] به کتاب، نظام الخلافة في الفکر الاسلامی، نوشتهی دکتر مصطفی حلمی، ص۲۷۸-۲۸۸ مراجعه شود. به همین منظور دعوت عبدالله بن سبأ یهودی که به ابن السوداء مشهور بود ظاهر نگشت. دعوتی که عامل پیدایش فتنه بود و نهایتاً به قتل عثمانس منجر شد و در پی آن باعث نبرد میان علی و معاویهب گشت. ابن سبأ اولین فردی بود که علیس را (الله) میدانست و به آن دعوت میداد. این دعوت، پنهان و مخفی بود و مسلمانان در دوران عثمان و علیب متوجه آن نشدند. والله اعلم. [۱۶] قبلی. ص ۲۸۹-۲۹۰. [۱۷] بخاری.
آنان کسانیاند که علم صحابهش را فرا گرفته وباورهای دینی ایشان را نقل کردهاند. همچنین به اسم (اهل اَثَر) هم شناخته شدهاند. این اسم برگرفته از (الأثر) یا حدیث، پیروان حدیث و پژوهندگان آن میباشد. پیدایش ایشان از عصر صحابهش شروع و تا دوران بنی امیه و مدتی از خلافت عباسیان به درازا کشید. در خلال این دوران تمام توجه اهل حدیث بر قرآن کریم، احادیث نبوی، اقوال صحابه، تفسیرها و اجتهادات ایشان متمرکز شده بود. علاوه بر این، به حفظ موارد مذکور، نگاشتن و عمل به این آموختهها مبادرت ورزیدند. بر پایبندی و آموختن دین همانسان که از صحابهش به ایشان رسیده بود حریص بودند. لذا آنان اهل روایت و درایت بوده و شایستگی داشتند که پیشوا باشند و به ایشان اقتدا شود.
تابعین و تبع تابعین رحمهم الله هم که اهل حدیث بودند، همگام با کاروان بزرگ اسلامی حرکت کردند و با قرآن و سنت هدایت شده و آثار سلف صالح را پیروی نمودند. به اهل بدعت و هواپرستان که از این کاروان کنار کشیدند و از مسیرش خارج گشتند، توجه نکردند. و چون اکثریت با آنان بود و بنا بر این اغلبیت مطمئن و آسوده بال بودند، ابتدای امر به عقاید و نظریات مخالفِ با حق، بیتوجه بودند. ولی آنگاه که خطر بزرگ شد برای دفاع از حق در قبال باطل، وارد میدان شدند [۱۸].
به طور جدی اولین پراکندگیِ اعتقادی یا ایدئولوژیک در امت به دست خوارج به وقوع پیوست. آن هم نه به سبب جدایی ایشان از علی و معاویهب، بلکه بنا بر شعار (لا حُکم إلا لله، حُکم فقط از آن الله است)، و نیز سبب انکار اینکه خلافت تنها از آنِ قریش باشد، از امت جدا شدند. میگفتند: انتخاب خلیفه باید به صورت مطلق باشد و هیچ قید و بندی پذیرفته نیست [۱۹]؛ هر چند هم که خلیفه یک برده و غلام باشد. یعنی آنان بودند که اولین حرکت را که بر مبنای فکر نظری و قالبی خاص بود، اعلان کردند. و با این اندیشه و نظریه از اکثریت جامعه جدا و متمایز گشتند. واگر علیس خطرِ معنی دار جنبشِ خوارج را درک نکرده بود، هرگز نبرد با معاویهس را که مسئلهی اصلی بود، رها نمیکرد. لذا فرقههای خوارج هم که اولین گروه جدا شده از جماعت مسلمانان بودند، آمادهگیری کرده و به پا خواستند؛ و از نظریات و ایدهی بر گرفته از ایمانِ خویش، با شمشیر دفاع کردند. و چنان زیاده روی کردند که مسلمانان به آنها با دیدهی نفرت نگریسته و ایشان را از اهل بدعت میشمرد [۲۰].
بعد از خوارج شیعیان به بهانهی دفاع از اهل بیت ظهور کردند.
اما جداییِ خوارج و در پی آن شیعیان، هر گز بر جمعیت غالب و ریشهی تنومند مسلمین که همان اهل سنت و جماعت بودند، تاثیری نگذاشت. اهل سنتی که در این دوران نیاز نداشت خود را با اسمی خاص از دیگران متمایز کند. چرا که آنان از سویی جمعیت بیشتر و از سویی دیگر به دلیل پایبندیِ محض به قرآن و سنت، دارای عقیدهی اسلامیِ پاک و خالص بودند. و نیز گرایشهای جدا شده، دارای چنان جمعیت و خطری جدی نبودند که نیاز باشد در سطح وسیع با آنان مواجه شد. لذا جمعیت غالبِ مسلمان و پایبند به قرآن و سنت و منهج سَلَف، همان اصل مهمی است که دیگران از آن جدا شدند. و اصل، نیازی به نشانه و ویژگی خاص ندارد که آن را از دیگران متمایز سازد. حال آن کس که برای خود اسمی معین بر میگزیند تا از دیگران فرق و متمایز باشد، اوست که از این اصل جدا شده است [۲۱]. از این روست که وقتی شخصی از امام مالک/ سوال میکند اهل سنت کیست؟، میگوید: آنان که همانند جهمیه، رافضیها و قدریه دارای لقب نیستند که با آن شناخته شوند [۲۲].
[۱۸] نظام الخلافة في الفکر الإسلامی، دکتر مصطفی حلمی. ص ۲۸۸-۲۸۹. [۱۹] یعنی تمام امت میتوانند در نامزدی خلافت سهیم باشند. مترجم. [۲۰] نظام الخلافة، ص ۲۸۸. [۲۱] قبلی. ص۲۸۸-۲۸۹. شیعه برای مواجهه با بنی امیه به یاری علی و فرزندانش پرداخت. سپس نسبت به ائمهی اهل بیت علوی و خردهگیری بر ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر صحابهش دچار غلو و زیادهروی شدند. [۲۲] ابوزهرة – الامام مالک – ص۱۸۰. ابو عبدالله مالک بن انس/ در زمان خویش مشهور به امام دارالهجرتین بود. او علم و دانش مهاجرین و انصار را در مشهورترین کتاب خود به نام مؤطا، گرد آورد و در سال ۱۷۹ هجری درا فانی را وداع گفت.
مسلمانان صدر اول اسلام به دلیل دانشی که از صحابهش آموخته بودند و نیز اطمینانی که به جمعیت فراوان خویش داشتند، به نظریات فکری که با اندیشهی آنان منافات داشت، توجهی نکردند. اما آنگاه که خطر بزرگ و جدی شد، و فراگیری علوم فلسفی و کلامی ظهور کرد، و اهل بدعت که تنها با عقل و هواپرستیِ خویش در عقائد مسلمانان رخنه کردند، و نفوذ معتزله خصوصاً از قرن دوم به بعد در عهد مامون [۲۳] زیاد گشت، اهل سنت با رویکرد خویش که از اهل بدعت، معتزله و دیگران متمایز بود، وارد میدان شد. خطمشی و رویکرد آنان مبتنی بر مقدم نمودن نقلِ ثابت (قرآن و سنت) بر عقل بود. و آراءِ متضادِ با ادلّه و مقدم نمودن عقل و خیالات که برنامهی کلامیها است، را نکوهش میکردند.
ما نمیتوانیم به طور قطع تاریخی مشخص [۲۴] یا رخدادی معین که مستقیماً سبب ظهور اسم و اصطلاح (اهل سنت و جماعت) شده بود را بیان داریم. البته در این برهه از زمان در مقابل لقب معتزلی، لقب سنی کاربرد داشت.
[۲۳] مامون خلیفهی عباسی بیشترین مسئولیت ترجمهی کتب فلسفی یونان به زبان عربی را بر دوش کشید. و از آن به بعد با انتشار این کتب در میان مسلمانان باعث اختلاف و تفرقه گردید. که این امر کمک نمود تا اهل بدعت اصولِ مذهب خویش را بنا کرده و قواعد کلامی که آغشته به مصطلحات فلسفی یونانی بود را برایش وضع نمایند. [۲۴] ابن عباسب در تفسیر این فرمودهی اللهﻷ ﴿يَوۡمَ تَبۡيَضُّ وُجُوهٞ وَتَسۡوَدُّ وُجُوهٞۚ﴾ که در تفسیر ابن کثیر آمده است میگوید: چهرههای اهل سنت و جماعت، سفید و روشن و چهرههای اهل بدعت و تفرقه، سیاه میگردد. عمرو بن قیس ملائی متوفای ۱۴۳ هجری میگوید: زمانی که دیدی جوانی در عنفوان جوانی با اهل سنت و جماعت رشد مییابد، به وی امیدوار باش. الشرح و الإبانة اثر ابن بطال ص ۱۳۳.
مسلمانان در زمان احمد بن حنبل/ به بدعت خَلقِ قرآن(مخلوق بودن قرآن)، مورد آزمایش قرار گرفتند. فتنهی خلق قرآن، مقولهی گمراه کنندهای [۲۵] بود که به ملحدِ خیرهسرِ زندیقِ گمراه، جَهم بن صَفوان بر میگردد. او این اعتقادِ کفر را از جَعدِ بن دِرهَم آموخت. اما این عقیده در زمان جعد، به اندازهی دوران جهم، شهرت نیافت. چرا که وقتی جعد این اندیشه را اظهار کرد، بنی امیه او را تعقیب کردند و او نیز گریخت. در کوفه سکنی گزید و جهم با او ملاقات کرده و این اندیشه را از او تقلید نمود. و جز جهم پیرو دیگری نداشت. و چون امیر خالد بن عبدالله در سال ۱۲۴ هجری بر او دست یافت، روز عید قربان در کوفه او را به قتل رساند.
جهم بن صفوان* در اصفهان و برخی گویند: در مرو به دست سالم بن احوز که نایب وی بود، به قتل رسید. سپس این مقولهی رسوا و شکستخورده را غیاث بن ابی کریمه مریسیِ کلامی، که شیخِ معتزله و یکی از گمراه کنندگان مأمون* عباسی، که معتقد به مخلوق بودن قرآن بود و این مقوله را دوباره تازه نمود، تقلید کرد. بعداً احمد بن ابی داود از بِشرِ قاضی، تقلید کرد و جهمیه این اندیشه را آشکار نمودند. نیز مامون را وادار کرد که وی را در مورد مخلوق بودن قرآن کریم بیازماید. به همین سبب بود که اهل سنت را آن همه ضرب و شتم و قتل و زندان نمودند [۲۶].
به دلیل اجبار وارده از سوی خلیفه و ترس از مجازات منتظره بسیاری اجازه دادند که میتوان گفت قرآن مخلوق است. لیکن امام احمد/ اعتقاد اهل سنت را علناً در این زمینه بیان داشت. و به رویکرد اهل سنت در استلال جستن به کتاب الله و سنت و گفتار صحابهش که در برگیرندهی خطمشیِ اهل سنت در مقابله با دشمنِ خویش معتزله بود، چنگ زد. باز دوباره امت اسلامی برای حفظ عقیده و منهج خویش پیرامون وی گرد آمدند. بدین جهت امام احمد/ به امام اهل سنت و جماعت نامگذاری شد.
امام احمد در دوران مأمون، سپس معتصم عباسی و نیز در عهدِ واثقِ عباسی، زندانی شد و شلاق خورد. و چون متوکّل بر کرسیِ خلافت تکیه زد، این بلا را از سر مردم دور نموده و امام احمد/ را از زندان آزاد کرد.
دفاعِ منحصر به فرد امام احمد/ در این فتنه و امتحان، خود دلیلی واضح و روشن ومستقل به حساب میآید. البته نه تنها به این علت که وی موقفِ سلفیِ آشکار و پایبندی به سنت و آثار، و روش کاربردی را الگو و رویکرد خویش قرار داده بود، بلکه علاوه بر این، وی جهتدهی عموم اهل سنت و جماعت را در پاسداری فرهنگی و اعتقادی و برنامهی دقیق یادگیریِ آموزههای دینی و آشکار نمودن آن را اثبات نمود. ایشان میگوید: من فقط طبق کتاب الله و سنت و اعتقاد صحابهش یا تابعین رحمهمالله سخن میگویم. و حرف زدن در غیر این موراد را ناپسند میدانم [۲۷]. وی در میدانِ نبردِ اعتقادی، پیش تاخت. اسلحهی او عقیدهی راسخی بود که بیشترین تأثیر در شکست دشمن و برافراشتن مقام و منزلت سنت را داشت. اسم احمد بن حنبل* به عنوان اسمی مشهور و نمادِ پایبندی به برنامهی سلف، همانند رقیبی سر سخت و مقاوم، در کنار بدعت(جهت مبارزه با آن) قرار گرفت [۲۸]. تا جایی که در مورد ایشان گفته شده است [۲۹]: با مرگِ احمد بن حنبل بدعت آشکار گشت [۳۰].
[۲۵] اهل سنت معتقد است قرآن کلام الله است و مخلوق نیست. *جهم بن صفوان ابو محرز سمرقندیِ گمراهِ مبتدع، رئیس جهمیه بود. هیچ حدیثی را روایت نکرده است. در قبال، شر و فساد زیادی را کاشته است. در سال ۱۲۸ هجری به دلیل شورش علیه حکمرانان خراسان به قتل رسید. *مأمون از فرزندان هارون الرشید و از خلفای عباسی است. از تمام آنان در علم کلام آگاهتر بود. علمای معتزله را در آغوش پروراند و در دوران او کتابهای یونانی ترجمه شد و علم کلامِ معتزلیها را با مصطلحات فلسفی در هم آمیخت. در سال ۱۹۷ هجری به خلافت رسید و در سال ۲۱۸ هجری وفات کرد. (در متن عربی نوشته شده بود، مأمون در سال ۹۷ به خلافت رسید. که بعد از مراجعه به البدایة والنهایة آن را ۱۹۸ یافتم. تَوَلَّى الْمَأْمُونُ الْخِلَافَةَ فِي الْمُحَرَّمِ لِخَمْسٍ بَقِينَ مِنْهُ بَعْدَ مَقْتَلِ أَخِيهِ سَنَةَ ثَمَانٍ وَتِسْعِينَ وَمِائَةٍ، وَاسْتَمَرَّ فِي الْخِلَافَةِ عِشْرِينَ سَنَةً وَخَمْسَةَ أَشْهُرٍ. البدایة والنهایة ج ۱۰/۳۰۱، چاپ احیاء التراث. (مترجم). [۲۶] البدایة و النهایة تالیف ابن کثیر ج ۱۰/۳۳۱، معرج القبول ج ۱/ ۲۳۰. [۲۷] ترجمة الإمام احمد، اثر حافظ ذهبی ص ۲۳. *امام احمد، امام ِاهل سنت و جماعت، استاد حدیث، سنت و پایداری در امتحانِ سخت برای اثبات بیگناهی است. او ابو عبدالله شیبانی میباشد که در حدیث و فقه شناخته شده و در تقوا، پرهیزگاری، صلاح، زهد و عبادت مشهور است. در سال ۲۴۱هجری برابر با ۸۵۵ میلادی در بغداد وفات نمود. ابن تیمیه/ میگوید: گر چه احمد بن حنبل در امامت و صبر و تحمل شکنجه مشهورتر است، ولی این بدین معنا نیست که او سخن جدیدی در دین ابداع کرده باشد. بلکه حرفش سنّتی بود که قبلاً موجود و معروف بوده است. او این سنت را فهمید و به آن دعوت داده و بر شکنجه و آزاری که دیگران بر او روا داشتند تا از این سخن دست بردارد، صبر و شکیبایی و نمود. نقل شده از کتاب، السلفیة و قضایا العصر، ص۲۱. [۲۸] یعنی هر گاه اسم بدعت به گوش میرسید، ناخود آگاه اسم احمد بن حنبل: هم به عنوان سرسختترین دشمنِ بدعت، در ذهن تداعی میشد. مترجم. [۲۹] حلیة الأولیا، نوستهی ابو نعیم ج ۶ ص ۱۶۸. [۳۰] نظام الخلافة، ص ۲۴۵.
میان اهل سنت که پیروانِ نقل(قرآن و سنت) بودند و میان معتزله که علم کلام و جدل میخواندند و متکی به عقل بوده و از قرآن و سنت دوری میجستند، اختلاف افتاد. آنان حدیث را رها کرده و محدّثین را دروغگو میخواندند. آیات متشابه قرآن کریم را به گونهای تأویل و تفسیر میکردند که اهل سنت آنرا نمیپذیرفت [۳۱]. [۳۲]
بعد از امام احمد، اهل حدیث پیوسته بر منهج خاص خویش بودند. تا این که ابوالحسن اشعری رویکرد کلامی خویش را برای دفاع از عقاید و باورهای اهل سنت و جماعت، در مواجهه با معتزله به کار گرفت.
اشعری در این میدان به ادعای یاری کردن عقاید اهل سنت، بر اساس منهج معتزله یعنی با به کارگیری علم کلام، از شیوخ [۳۳] دیگری تبعیت نمود. آنان میگفتند: اگر علم کلام با قرآن و سنت موافق بود، از علوم شرعی محسوب میشود. اما اگر مانندِ کلام معتزله و دیگران، با قرآن و سنت توافق نداشت، از علوم شرعی نیست.
طاش کبری زاده میگوید: در کل در علم کلام شرط بر این است که شرع به وسیلهی عقل تأیید شود و عقیده، بر گرفته از قرآن و سنت باشد. اگر یکی از این دو شرط از بین رفت، دیگر این علم به عنوان یک اصل، قابل پذیرش نیست [۳۴]. لذا اشاعره گمان کردهاند اگر بتوان با علم کلام عقاید سلف را یاری نمود، این علم ستودنی است و با این روش میتوان مخالفین را ردّ نمود.
اما اگر علم کلام به روش معتزله و متکلمین و پیروان فلاسفه در مخالفت با قرآن و حدیث به کار برده شود، نکوهیده است. اشعریها معتقدند اهل سنت بسان حلقههایی هستند که به هم متصلاند و هر کدام در دیگری داخل است. دایره اول شامل صحابهش و تابعین رحمهم الله یا همان سلف میباشد. حلقهی دوم در برگیر اهل سنت و جماعتی است که سلف را به عنوان پیشوا و الگو قرار دادهاند. دایرهی سوم دایرهی شیوخِ اشاعره است [۳۵]. همچنین آنان بر این باورند که روش سلف، که منحصر به قرآن و سنت میباشد، سالمتر و به احتیاط نزدیکتر است؛ لیکن روش و برنامهی اشاعره، بر اساس علم کلام در ردّ مخالفین اهل سنت، علمیتر و محکمتر میباشد [۳۶]. و آنان اینگونه ادامهی سلف بوده و لقب خَلَف [۳۷] را برخود اطلاق نمودهاند. و آناناند که عقل و نقل (قرآن و سنت) را با هم جمع کردهاند.
اما نظریاتِ کلامیِ اشاعره نزد معتقدین و متمسکین به منهج و برنامهی سلف صالح که پیروان امام احمد و اهل حدیث بودند، مورد قبول واقع نشد. همچنین نزد آنان که در برههای از زمان، نام (حنابله) بر آنان اطلاق شد و پایبند به عقیدهی اهل سنت و جماعت که امام احمد/ به آن معتقد بود هم، قابل قبول نبود.
نظر حنبلیهای پیرو سلف در آن روزگار بر این بود که رویکرد جدید اشاعره یعنی ناخواسته با موج کلامیِ نوپیدا حرکت کردن؛ ولی اشاعره دراصل، اهل حدیث هستند که از برنامه و رویکرد سلف کج نشده و معتقد به منهجی میانه، غیر از سلفیت و کلام نیستند.
با پیدایش منهج یا رویکردِ (خلف)، (سلفیت) لقبی شد که در قبال خَلَف به کار گرفته شد [۳۸].
پیروان مذهب اشعری گر چه به دلیل کمک به اهل سنت در بخشی از مسایل، از نزدیکترین مذاهب به روشِ سلفیت شمرده میشوند، ولی در نزد سلفیها، سلفیِ خالص نیستند. چرا که مذهب سلفی به معنای دقیق، علم کلام را خواه به روش معتزله باشد یا اشاعره، رد نموده و دور میاندازد [۳۹].
[۳۱] المعتزلة. نوشتهی زهدی جارالله، ص ۲۵۳. [۳۲] نظام الخلافة، ص ۳۸۳. [۳۳] همانند ابوبکر باقلانی، عبدالقاهر بغدادی، ابومعالی جوینی، ابو حامد غزالی، محمد بن تومرت، فخر الدین رازی و ریجی و دیگران که اشعری بودند. [۳۴] مفتاح السعادة، اجمد بن مصطفی معروف به طاش کبری زاده ( ۹۶۲ هجری- ۱۵۵۴م) ص ۲۰. [۳۵] نظام الخلافة، ص ۳۸۳- ۳۸۴. [۳۶] مطالب بیشتری در ردّ این مسئله و لغزش گویندهاش ارائه خواهد شد. [۳۷] دکتر عبدالرحمن بن زید زنیدی میگوید: اینکه تصور کنیم پیدایش سلفیت پدیدهای است که در سایهی دولت عباسی بوجود آمد و آنان به نصوص شرعیِ واضحِ ساده پایبند بودند و بر اثر ناتوانی عموم در هماهنگ شدن با اندیشهی عقلانیِ فلاسفه و متکلمین در عصر عباسی ظهور کردند، آنهم با بهرهگیری از دیدگاهها و موقف صحابهش برای رویاروی با جریانهای عقلانی فکری جدید، تصور درستی از پیدایش سلفیت نیست. چرا که سلفیت با این ویژگی که خود برنامهای برای فهم اسلام و پایبندی به آن محسوب میشد، به صورت پاک و پالوده در نسل صحابهش جلوهگر شد. از این روی دعوت به سلفیت یعنی دعوت به چنین منهجی. چرا که دعوت به سلفیت، یعنی دعوت به برنامه و خطمشی صحابهش توسط شخص رسول صو علمای صحابه و تابعین ایشان قبل از عصر عباسی. [۳۸] به مبحث پیدایش اصطلاح اهل سنت و جماعت در کتاب، نظام الخلافة في الفکر الاسلامی، ص ۲۸۴- ۲۹۳ و به مبحث پیدایش اصطلاح سلفیت در کتاب، قواعد المنهج السلفی، ص ۲۳-۳۹ رجوع شود. هر دو کتاب نوشتهی دکتر مصطفی حلمی حفظه الله است. [۳۹] قبلی.
اختلافات اشاعره با روش سلف در امور اعتقادی بوده است. به عنوان مثال:
۱- اشاعره میان صفات ذاتی و فعلیِ اللهﻷ فرق قایل شدند. و تمام صفات را فقط منحصر به هفت صفت نمودهاند. صفات فعلی مانند: استواء(قرار گرفتن بر عرش)، شادی، غضب و رحمت را انکار کردهاند [۴۰]. در نفی و تأویلِ بعضی از صفات، با معتزله همعقیدهاند. و نیز در انکار برخی از صفاتِ ذاتی مانند: دستها، چشمها، صورت و پا، اعتقاد معتزله را دارند.
۲- اشاعره در تفسیر افعال انسان معتقد به (نظریهی کسب) هستند. و این اعتقاد، تلفیقی از اعتقاد معتزله و جبریه است. مشیّت و اراده را برای اللهـ ثابت میدانند و بندگان را هم صاحب قدرت دانسته، لیکن قدرت آنان را در انجام اعمال بیتأثیر میدانند. میگویند: حرکات اختیاری بندگان ماحصل قدرت خودشان بوده و به اختیار اللهﻷ بستگی دارد و انجام این کارها را (کَسب) مینامند. پس آفرینش این افعال به صورت ابداعی از جانب اللهأ است و با کسب وانجام بندهها و با قدرت خودشان صورت میگیرد [۴۱]. این عقیده اختلاف چندانی با عقیدهی جبریه ندارد [۴۲].
۳- اشعاره مذهبِ افراط گرایانِ جهمیه در مسئلهی ارجاء را یاری میکند. ارجاء یعنی ایمان فقط شامل شناخت قلبی است و خواندن شهادتین لازم نیست و انجام اعمال، در اصلِ ایمان تأثیری ندارد.
۴- میگویند کلام الله(قرآن) نفسی است. یعنی معانی قرآن از جانب اللهأ است و الفاظ آن مخلوق هستند و این الفاظ تعبیر کلام الهی است.
[۴۰] منهج علماء الحدیث و السنة، دکتر مصطفی حلمی، ص ۱۷۲-۱۷۶. [۴۱] قبلی، ص ۱۷۶-۱۷۹. [۴۲] قبلی، ص ۱۷۹. (کَسب) در نزد اشاعره عبارت است از، همراهی ارادهی بیتاثیر انسان در انجام کارها. (یعنی انسان ارادهی انجام کار را دارد ولی ارادهاش تاثیری در پدید آمدن آن چیز ندارد!! مترجم). حال آنکه اراده بشر در کارهایش تاثیر دارد. چنانکه اللهﻷ میفرماید: ﴿لَهَا مَا كَسَبَتۡ وَعَلَيۡهَا مَا ٱكۡتَسَبَتۡۗ﴾: (هر کار (نیکی) انجام دهد به نفع خود کرده و هر کار (بدی) کند، به زیان خویش کرده است.
مذهب اشعری به او منسوب است. در سال ۲۶۰ هجری در بصره متولد شد، و نسب وی به ابو موسی اشعری میرسد.
او ابوالحسن علی بن اسماعیل بن اسحاق بن سالم بن اسماعیل بن عبدالله بن موسی بن بلال بن ابی موسیس اشعری است.
پدرش اهل سنت و مُحَدِّث بود. هنگام مرگ به زکریا بن یحیی ساجی که خود یکی از ائمه فقه و حدیث بود، وصیت نمود. ابوالحسن اشعری هم برخی از احادیث را از زکریا بن یحیی روایت کردهاست.
فقه را بر اساس مذهب شافعی آموخت. در علم کلام، شاگرد یکی از ائمهی معروف معتزله به نام ابو علی جبایی بود و کلام را بر مبنای اعتزال آموخت.
متوجه بطلان مذهب معتزله شده و در پی ردّ آن برآمد. لذا مذهب جدیدی که تلفیقی از روشِ استدلال معتزله، و اعتقاد اهل سنت بود را، پدید آورد. از روش و خطمشی اهل سنت خارج گشته و در برخی از باورها و اعتقادات با اهل سنت مخالفت ورزید. اما وی در ردّ بر معتزله و افشاگریِ بطلان مذهب آنان نقش مهمی داشته است.
در اواخر عمر درست بودن منهج و اعتقاد مذهبِ سلف را دریافت، و به آن گردن نهاد. آخرین کتاب وی به نام (الأبانه) شاهد این مدعا است.
مشهورترین تألیفات او عبارتاند از:
۱- الإبانة عن أصول الدیانة.
۲- اللمع في الرد علی أهل الزیغ و البدع.
۳- استحسان الخوض في علم الکلام.
۴- مقالات اسلامیین و اختلاف المصلین.
وی در سال ۳۲۴ هجری دار فانی را وداع گفت.
ازمعاویهس روایت است که رسول اللهص میفرماید: «ألا إن من قبلكم من أهل الكتاب افترقوا على ثنتين وسبعين ملة، وان هذه الملة ستفترق على ثلاث وسبعين، ثنتان وسبعون في النار وواحدة في الجنة وهي الجماعة»: (هشدار بادا! اهل کتاب قبل از شما به هفتاد و دو ملّت تقسیم شدند و به زودی این ملت(اسلام) به هفتاد و سه گروه تبدیل خواهد شد. هفتاد و دو فرقه در آتشاند و یکی در بهشت. و آن جماعت(اهل سنت) میباشد).
همچنین از رسول اللهص روایت شده است که: «افترقت اليهود على إحدى وسبعون فرقة. وتفرقت النصارى على اثنتين وسبعون فرقة، وتفترق أمتي على ثلاث وسبعين فرقة. قالوا: من هي يا رسول الله ؟ قال: من كان على مثل ما أنا عليه وأصحابي»: (یهودیان به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند و نصاری به هفتاد و دو فرقه. و امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میگردد. (صحابهش)گفتند: آن یک کدام گروه است؟ فرمو: کسی بر اعتقاداتی مثل اعتقاد من و یارانم باشد!) [۴۳].
این حدیث دلالتی آشکار و واضح بر بیان فرقهی نجات یافته و تذکّر بر پایبندی به سنت رسولص و یاران ایشان در فهمِ دین و عملِ به آن دارد. لذا جماعتِ برحق آن است که در اعتقاد، باور، برنامه، علم و عمل، هماعتقاد پیامبرص و یارانش باشد.
این روایات را ائمهی حدیث از جمله، ابوداود، ترمذی، احمد، حاکم با تایید ذهبی، دارمی، آجری و لالکائی تخریج نمودهاند. ابن تیمیه/ میگوید: این حدیث، صحیح و مشهور است. شیخ آلبانی/ هم در سلسله احادیث صحیح شماره ۲۰۳، ۲۰۴ آن را صحیح دانسته است.
خبر از وقوع اختلاف بین امتهای گذشته که در این حدیث آمده است، در آیات متعددی از قرآن کریم بدان اشاره شده است. اما خبری که این احادیث از اختلاف و پراکندگی امت اسلام میدهد، یا از طریق قیاس بر امتهای گذشته است، یا از سنت کَونی که اللهﻷ بر بندگانش مقدّر نموده، گرفته شده است. یا از طریق وحی خبر داده شده است [۴۴]. قرآن به روشهای گوناگون به این موضوع اشاره دارد. گاه از تقسیم و تجزیهی امتها خبر میدهد. و گاهاً اختلاف را در آفرینش، یک سنت میداند و فیصلهی میان بندگان، در روز قیامت خواهد بود. و بعضی وقتها با نهی کردن و تهدید، اختلافات و پراکندگی را متذکر میشود. تمام این موارد واضح و روشن است.
اللهأ میفرماید: ﴿وَلَا يَزَالُونَ مُخۡتَلِفِينَ١١٨ إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّكَۚ وَلِذَٰلِكَ خَلَقَهُمۡۗ﴾[هود: ۱۱۸-۱۱۹] (ولی همواره اختلاف دارند. مگر کسی که الله به او رحم کرده باشد و برای این، آنان را آفریده است).
﴿إِنَّمَا يَبۡلُوكُمُ ٱللَّهُ بِهِۦۚ وَلَيُبَيِّنَنَّ لَكُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ مَا كُنتُمۡ فِيهِ تَخۡتَلِفُونَ٩٢ وَلَوۡ شَآءَ ٱللَّهُ لَجَعَلَكُمۡ أُمَّةٗ وَٰحِدَةٗ وَلَٰكِن يُضِلُّ مَن يَشَآءُ﴾[النحل: ۹۲-۹۳] (براستی الله شما را به آن میآزماید، و به یقین روز قیامت آنچه را که در آن اختلاف میورزیدید برای شما روشن مینماید. اگر الله میخواست، شما را ملّت واحدی میکرد. لیکن هر که را بخواهد گمراه مینماید و هر که را بخواهد هدایت میگرداند).
﴿فَتَقَطَّعُوٓاْ أَمۡرَهُم بَيۡنَهُمۡ زُبُرٗاۖ كُلُّ حِزۡبِۢ بِمَا لَدَيۡهِمۡ فَرِحُونَ٥٣﴾[المؤمنون: ۵۳] (کارو بار خود را به پراکندگی کشیدند و هر دسته و جمعیتی بدانچه دارند و برآنند خوشحال و شاداناند).
﴿وَمَآ أَنزَلۡنَا عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ ٱلَّذِي ٱخۡتَلَفُواْ فِيهِ﴾[النحل: ۶۴] (ما قرآن را بر تو نازل نکردهایم مگر بدان خاطر که چیزی را برای مردمان بیان و روشن نمایی که در آن اختلاف دارند و هدایت و رحمت برای مؤمنان گردد).
﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفۡصِلُ بَيۡنَهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ فِيمَا كَانُواْ فِيهِ يَخۡتَلِفُونَ٢٥﴾[السجدة: ۲۵] (قطعاً پروردگار تو روز قیامت میان آنان در بارهی چیزهای مورد اختلاف ایشان داوری میکند).
﴿وَمَا ٱخۡتَلَفَ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلۡعِلۡمُ بَغۡيَۢا بَيۡنَهُمۡۗ﴾[آل عمران: ۱۹] (و اهل کتاب به اختلاف برنخاستند مگر بعد از آگاهی، به سبب ستمگری و سرکشی میان خودشان بود).
﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا مُوسَى ٱلۡكِتَٰبَ فَٱخۡتُلِفَ فِيهِۚ﴾[فصلت: ۴۵] (ما کتاب را به موسی دادیم و سپس دربارهی آن اختلاف شد).
﴿فَٱخۡتَلَفَ ٱلۡأَحۡزَابُ مِنۢ بَيۡنِهِمۡۖ فَوَيۡلٞ لِّلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنۡ عَذَابِ يَوۡمٍ أَلِيمٍ٦٥﴾[الزخرف: ۶۵] (گروهها و دستهها در میان خود به اختلاف پرداختند وای بر کسانی که ستم کردند! چه عذاب دردناکی در روز قیامت گریبانگیرشان میگردد).
﴿فَمَا ٱخۡتَلَفُوٓاْ إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلۡعِلۡمُ بَغۡيَۢا﴾[الجاثية: ۱۷] (ولی آنان اختلافی نداشتند مگر بعد از آن که علم و آگاهی پیدا کردند).
از این دست آیات در قرآن بسیار وجود دارد. اما آیاتی که امت را از پراکندگی و تقسیم نهی کرده و مرتکب را تهدید میکند، عبارتاند از:
﴿وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ﴾[الأنعام: ۱۵۳] (از راههای باطل پیروی نکنید که شما را از راه الله پراکنده میسازد).
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمۡ وَكَانُواْ شِيَعٗا لَّسۡتَ مِنۡهُمۡ فِي شَيۡءٍۚ﴾[الأنعام: ۱۵۹] (بیگمان کسانی که آیین خود را پراکنده میدارند و دسته دسته و گروه گروه میشوند، تو به هیچ وجه از آنان نیستی).
از دیدگاه سلف، امتِ مورد نظر که در حدیث آمده، همان گروهی است که منهج رسولص و اصحاب ایشان را برگزیده است. و فرقههایی هم که خبر هلاکت آنان در حدیث ذکر شده، بر همین معیار سنجیده میشوند. و آنان فقط گروههایی هستند که به اسلام منسوباند. تمام فرقههای هلاک شده یک ویژگی مشترک دارند و آن مخالفت با فرقهی نجات یافته (اهل سنت و جماعت) میباشد. پس وقتی پایبندی به روش رسولص و منهج اصحاب وی ویژگیی است که باعث نجاتِ فرقهی ناجیه میشود، سبب هلاکت گروههای دیگر، انحراف از سنت رسول اللهص و روش صحابهش است.
حال که این روش و منهج با یک ویژگی و اندازهی مشخص و معین برای آیندگان تجسم مییابد، میدان انحرافی که فرقههای منتسب به اهل سنت در آن گرفتارند، چیزی جز مخالفت با این روش و منهج نیست.
اختلاف با فرقهی نجات یافته متعدد و گوناگون است و میتواند به شکلهای جدید نیز، تولید گردد. یعنی این امر نسبی است. اختلافهای نسبی باعث میشوند که گروهها به تناسب نزدیک یا دور بودن با معیار ثابت که ویژگی فرقهی نجات یافته است، متفاوت گردند. حال ممکن است دوری از ویژگی یادشده رفته رفته بیشتر شود تا جایی که نمیشود حتی این گروهها را به اسلام نسبت داد! بعد به جایی میرسد که صراحتاً منجر به کفر و الحاد میگردد. اینجاست که گروه یادشده از دیگر فرقهها که به حَدِّ کفر والحاد نرسیدهاند و هنوز در دایرهی حدیث هستند، بیرون میشود.
انحراف در عقیده و مباحث ایمان، پیشاپیشِ اسباب خروج از دایرهی فرقهی نجاتیافته قرار دارد. بدین سبب فرقههای قدریه، روافض و مرجئه از اولین گروههایی هستند که وارد دایرهی هلاکت شدهاند. و هر چه این فرقهها از عقیدهی سلف بیشتر منحرف باشند، سریعتر و بیشتر به وادی هلاکت میرسند [۴۵].
اما اینکه رسول اللهص فرقهی نجاتیافته که پایبند اعتقادات صحابهش است را از ۷۲ فرقه جدا میداند و بقیه را در آتش میداند، مفهوم این حدیث نزد سلفیها چنین است که فرقهی یاد شده به دلیل انحراف از روش رسول اللهص اسبابِ ورود آنان به آتش را فراهم میکند. با این همه باید توجه داشته باشیم که سلفیها با دوراندیشی و هماهنگی کامل با قواعد عقیدتی خود این حدیث را ، بر فرقههای منحرف تطبیق میدهند [۴۶].
اولاً: آنان سخن رسول اللهص که میفرماید: (کلها في النار) را اینگونه تفسیر میکنند که این در آتش بودن، جاودانه و برای همیشه نیست. دائمی بودن در آتش، خاصِ مشرکین و آنانی است که از مسلمانان خارج بوده و در گروه کفاراند. اما مسلمانانِ منحرف مادامی که به شرک و کفر مبتلا نشوند، گر چه وارد آتش شوند، لیک جاودانه در آن نمیمانند. همچنین(کلها في النار) یعنی آنان به سبب انحراف مستحق جهنماند. اما اینکه هماکنون وارد آتش شده باشند، یا اینکه تا چه مدت در جهنم میمانند، بسته به حالات متفاوتی است:
- گاه یک نفر به دلیل توبه و ترک نظریاتِ منحرف یا به سبب انجام نیکیهایی از قبیل عبادت، جهاد، که گناهان را محو و نابود میکند، هرگز وارد آتش نمیشود. و نیز گاهی مصیبتها و مشکلات کفارهی گناهان وی میگردد.
- برخی اوقات رحمت الهی او را از آتش خارج نموده و شامل این فرمودهی اللهﻷ میشود: ﴿وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ﴾[النساء: ۴۸] (کمتر از آن (شرک) را برای هر کس که بخواهد میبخشد).
- و ممکن است وارد آتش شود، لیکن با پادرمیانی شفاعتکنندگان و یا رحمت ارحم الراحمین قبل از تکمیل عذاب، از آتش نجات یابد.
- و شاید هم وارد جهنم شده و بعد از مجازات کامل با رحمت اللهأ وارد بهشت شود.
این حالات و مراتب مربوط به سرکشان و اهل بدعتی است که در امت محمدص قرار دارند و اهل قبله هستند.
دوماً: سلفیها شخص معینی را مادامی که از اهل قبله باشد، هر چند هم که دچار بدعت و انحراف شود، جهنمی نمیدانند. گر چه عملکرد یا گفتارش از اسبابی باشند که شخص مستحق آتش گرداند.
ابن تیمیه/ میگوید: ما هرگز شخص معینی را جهنمی قلمداد نمیکنیم. چرا که نمیدانیم آیا وعید به آن شخصِ خاص تعلق میگیرد یا خیر. زیرا وعیدِ به جهنم برای فردی معین، وابسته به شرایطی خاص و عدم وجودِ موانع میباشد. و نمیدانیم آیا شروط مربوطه و عدم وجودِ موانع در او ثابت شده است یا خیر. لیکن فایدهی وعید به جهنم، اعلان و بیانی است که گناه، سبب ورود به جهنم میشود. و گاهاً بازتابِ سبب بسته به وجود شرط و عدم وجود موانع میباشد. لذا آنچه بیان شد دیدگاه سلف در مورد حدیثِ پراکندگی و تقسیم امت میباشد [۴۷].
پیامبرص سفارش میکند در هنگام بروز اختلافات، به روش وی و اصحابش چنگ زده شود
عرباض بن ساریهس گوید: «وَعَظَنَا رَسُولُ اللهِص مَوْعِظَةً وَجِلَتْ مِنْهَا الْقُلُوبُ، وَذَرَفَتْ مِنْهَا الْعُيُونُ، فَقُلْنَا: يَا رَسُولَ اللهِ كَأَنَّهَا مَوْعِظَةُ مُوَدِّعٍ، فَأَوْصِنَا، قَالَ: أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللهِﻷ، وَالسَّمْعِ وَالطَّاعَةِ وَإِنْ تَأَمَّرَ عَلَيْكُمْ عَبْدٌ، فَإِنَّهُ مَنْ يَعِشْ مِنْكُمْ فَسَيَرَى اخْتِلاَفاً كَثِيرًا، فَعَلَيْكُمْ بِسُنَّتِي وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ الْمَهْدِيِّينَ مِن بَعدی، عَضُّوا عَلَيْهَا بِالنَّوَاجِذِ، وَإِيَّاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الأُمُورِ، فَإِنَّ َكُلَّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ»: (رسول الله ما را چنان موعظهی رسا و شیوایی نمود که دلها از آن ترسید و چشمها به اشک آمد. گفتیم: ای رسول الله! گویا که موعظهی شخصی است که الوداع میگوید، پس ما را وصیت فرما! فرمود: شما را به ترس از الله و حرف شنوی و فرمانبرداری سفارش مىکنم اگر چه بردهای برشما امیر شود؛ زیرا کسی که از شما زندگی سپری کند، اختلاف بسیاری خواهد دید. برشماست که از سنت من و خلفای هدایت شدهی بعد از من پیروی کنید، بر این روش سخت پایبند باشید، و شما را از نوآوریِ دینی برحذر مىدارم، چرا که هر بدعتی گمراهی است) [۴۸].
ابن رجب حنبلی گوید: این فرمودهی رسول اللهص: «(فإنه من يعش منكم) بعدی (فسيرى اختلافا كثيرا، فعليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين من بعدي عضوا عليها بالنواجذ»، از اختلافات فراوانی که در اصول و فروع دین، اعمال، گفتار و اعتقادات واقع خواهد شد، خبر میدهد. این خبر با روایتی که از ایشان در مورد پراکندگی و تقسیم امتش بعد از ایشان به۷۲ فرقه، آمده است برابر و موافق است. فرقههایی که همه جز یکی در آتشاند. آنهم گروهی که در اعتقادات و باورها، اعمال و اقوال بر روش خلفایش راشدین که سنت کامل محسوب میشود، باشد. از این روست که سلف در قدیم روش ومنهجی که دارای این ویژگیها بوده را، سنت مینامیدند [۴۹].
وی همچنین میگوید: وقتی پیامبرص به حرف شنوی و پیروی از متولّیان امور دستور میدهد و در پی آن به پیروی از سنت خویش و سنت خلفای راشدینش امر میفرماید، دلیل بر این است که سنت خلفای راشدینش بر خلاف دیگر والیان امور، باید همانند سنت پیامبرص تبعیّت شود [۵۰].
گویم: ضمیر (ها) که در (عضوا علیها بالنواجذ) آمده است مفرد میباشد. و وقتی رسول اللهص سنت خلفای راشدینش و سنت خودش، را با ضمیر مفرد ذکر مینماید، میخواهد بگوید: که هر دو سنت در پیروی شدن یکی است. به همین خاطر نگفت: (عضوا علیهما بالنواجذ) که ضمیر دلالت بر تثنیه(دو) بکند. این عمل دلالت دارد که سنت خلفای راشدین، همان فهمِ صحیح و به کارگیری درست، از سنت رسولص میباشد. لذا صد در صد فهم و عملِ به سنت، باید مقید به روش سلفش و امامان آنها یعنی خلفای راشدین باشد.
[۴۳] ترمذی. [۴۴] بدون شک از طریق وحی بوده است. چنانکه در آیات قرآن بدان اشاره شده و نیز از طریق حدیث که خود (وحی غیر متلُوّ) نام دارد، ثابت است. مترجم. [۴۵] السلفیة و قضایا العصر، دکتر عبدالرحمن بن زید زندی. چاپ مرکز اشبیلیة للدراسات و الإعلام الریاض. چاپ اول ص ۶۶ – ۷۶. [۴۶] ابن تیمیه/ در کتاب (الایمان) میگوید: همچنین بقیهی ۷۲ فرقه اگر کسی از آنها منافق باشند، در باطن کافر است، و هر کس که منافق نباشد بلکه در باطن به اللهأ و رسولشص ایمان داشته باشد، ولی با تأویل و تفسیرهای نادرست دچار خطاها و اشتباهاتی هم باشد، باطناً کافر نیست، حال هر گونهی خطایی هم که میخواهد باشد. و ممکن است در برخی افراد شاخهای از شاخههای نفاق وجود داشته باشد، اما این نفاق، نفاقی نیست که صاحبش در آتش جهنم باشد. و هر کس بگوید: هر کدام از ۷۲ فرقه کفری مرتکب میشود که او را از اسلام خارجش میکند، با کتاب الله و سنت و اجماع صحابه ش، بلکه با اجماع ائمهی چهارگانه و غیر ائمه هم مخالفت نموده است. چرا که هیچ کدام از این افراد تمام ۷۲ فرقه را کافر نمیدانند. بلکه خود این فرقهها برخی برخی دیگر را در مقالات و نوشتهها تکفیر میکنند. ص ۱۹۰. چاپ المکتبة القیمة بالقاهرة. [۴۷] السلفیة و قضایا العصر، ص ۶۸ – ۶۹. [۴۸] ابوداود، احمد، ابن ماجة، ترمذی، و گفته است این حدیث «حَسَن صحیح» است. حافظ ابو نعیم در مورد این روایت میگوید: این حدیث، جَیِد از احادث صحیح اهل شام است ". [۴۹] جامع العلوم و الحکم، ابن رجب حنبلی. چاپ حلبی. نوبت پنجم، ص ۲۵۸. [۵۰] قبلی، ص ۲۵۸، ۲۵۹.
ابن تیمیه/ در سال ۶۶۱ هجری دیده به جهان گشود و در سال ۷۲۸ هجری در دمشق از جهان دیده فرو بست.
ابن تیمیه/ در محیط علمی دینی رشد و نمو یافت [۵۱] و در زمینهی برنامه و روش قرون اولیهیِ اسلام عمیقاً به مطالعه و بررسی پرداخت. کتاب و سنت را موشکافانه و از روی فهم و تدبر کاملاً بررسی کرد. بیباک و با جدیت به تحقیق و تفحُّص کتابهای فلاسفه و متکلمین پرداخت و خوب از عهدی این کار برآمد. در علوم فراوانی تبحر یافت و میانهروی را در پیش گرفت. راه هدایت و درست را، در روش سلف یافت. بدعت و گمراهی را در برنامه و خطمشی فیلسوفان و متکلمین دید. همچنین با مقلدین و فقهای خشک و متعصب مذاهب رویارو شد و علی رغم ادعای پیروی و تمسک به اعتقاداتی که داشتند، دوری آنان از قرآن و سنت و روش ائمه را، تبیین کرد.
ابن تیمیه/ در دورانی که پراکندگی و ناسازگاری پدیدار شد، ظهور کرد. اکثریت مردم گرایش سلفی را نمیشناختند. اندیشهی فلسفی، تأویلات کلامی، سرگردانی و توهمات صوفیانه چنان در جامعه انباشته و متراکم شد، که عموم مسلمانان گمان کردند این تفکرات یعنی اسلام.
گمان غالب بر این است که در آن زمان ابن تیمیه/ بر حقیقت تلخ عالم اسلامی چشم گشود [۵۲]. و با دید تیزبینش دانست که علّت این امر، در جهل مسلمانان به میراث خویش و پناه آوردن به کتاب خالی از روحِ اسلامی به نام (السیاسة المدنیة) نوشتهی فارابی و دل دادن به رسایل الإخوان الصفا و (قانون الیاسا)ی مغولها، نهفته است. پس دانست که والی و ملّت هر دو تباه گشتهاند. لذا کمر بست تا عظمت و بزرگی اسلام را بعد از اینکه علوم اسلامی در سایهی کتابها گم شده بود و نزدیک بود روزگار و زمانه آن را پاک کند و به بوتهی فراموشی سپرده شود، دوباره به ذهنها بازگرداند. و در حافظهی مسلمانان فقط افکار وارداتی موجود بود که هیچ ارتباط و سنخیتی با میراث آنان نداشت. وای! چقدر اباطیل و اراجیف و دروغ در حقیقت تاریخ وجود داشت! تا جایی که نزدیک بود این چیزها از چنان امور قطعی و مسلّمی گردد که جای هیچ مناقشه و اعتراضی باقی نمانَد! و خیلی ساده بود که با برداشتن نشانهها و رهنمودهایِ وقایعِ اصلی و کاشتن رهنمودهایی دیگر که با هوا و هوس، کششها و گرایشها همخوانی دارد، دروغها به حقایق تبدیل گردد [۵۳]!!
ابن تیمیه/ خود را در وسط طوفانی یافت که میخواست هر چه بر سر راهش قرار میگیرد را از ریشه برکَنَد. اما او راسخ و استوار ایستاد. اسلحهاس بس برنده و کارساز بود. تمام علوم اسلامی را اندوخته، بلکه بر علوم غیر اسلامی هم تسلط داشت. لذا توانست با چنین سلاحی در آنِ واحد در چندین میدان نبرد کند. بسیاریِ دشمنان وی، دلیل گویایی بر تسلط و قدرت علمی این شیخ بزرگواردارد. جای بسی تعجب است که وی تنها به دلایل و براهین عقلی فلسفی اکتفا نکرد؛ بلکه رخدادهای گوناگون تاریخ را بیان میداشت، تا حقیقت را روشن کرده و نشانهها و علایمی که به تاریخ آویخته شده بود و نزدیک بود حقایق را زیر پا کند، پاک نماید [۵۴].
ابن تیمیه/ به تألیفات خویش نشانه و اثری خاص بخشیده بود که به جدل و مناظراتِ داغ، متمایز و شناخته میشد. عصر عصرِ بازگشت به مذهب سُنّی یا به تعبیر دقیقتر روش سلفی، در مقابل طغیان علمِ کلام و تصوف و فرقههای شیعه و فلاسفه بود. حتی فُقَهای خشک و متعصب هم از قلم تیزش جان سالم به در نبردند. امامِ ما ابن تیمیة/ از غلبهی انحراف و بدعت بر عقیدهی اسلامی میترسید. برای زنده کردن فکر سلفی وارد معرکههای متعددی شد. او برنامه و منهجی را که در عقاید و عبادات سالم بود، پیدا کرد. این کار، افراد بسیاری را از او خشمگین نمود و شکایتهای فراوانی علیه او طرح شد. علیه حریفهای قدرتمندی وارد معرکههای زیانباری شد؛ تا جایی که او را به زندان افکندند [۵۵]. زندانی که نشانگر و ویژگی این میدانهای نبرد بوده و بر عجز و ناتوانی رقیبانش دلالت داشت. بعد از این همه، پس جای تعجب نیست که ایشان در نوشتههای خویش در مواجه با منحرفین، با شاخصهی شدت از گرایشِ سلفی دفاع میکند [۵۶].
شیخ الاسلام/ میترسید مبادا مسلمانان خود را در میراث دینی خویش به تجاهل بزنند و از کتاب الله و سنت دور شوند و عجولانه وارد گرایشهای دیگر شوند؛ و ناخواسته کمکگار دشمنان اسلام شوند. لذا چارهای جز تمسک به منهج و برنامه سلف ندید؛ یعنی توقف و ایستادن در کنار نصوص قرآن و سنت. وی در منهج سلف برای اصلاح آنچه فرقههای افراطی خراب کرده بودند، راه درست و استوار را پیدا نمود. از این روست که میبینیم قرآن و سنت بر اندیشهی ابن تیمیة/ سیطرهی همیشگی یافته است. او در دایرهی قرآن و سنت میگردد و مذهب و فقه و نظریاتش را با آنها رنگ میبخشد [۵۷].
[۵۱] پدر و پدر بزرگش، دو محدِّث مشهور بودند. [۵۲] حیات ابن تیمیه/ گواه بر حملهی مغول به سرزمینهای اسلامی است. این جنگ در سال ۶۱۶ هجری آغاز گردید و در سال ۶۵۶ هجری بغداد به دست آنان سقوط کرد. ابن تیمیه/ شخصاً در جنگ با مغولها وقتی به «حماة» رسیدند شرکت داشت. او همعصر دولت الممالیک بود. [۵۳] نظام الخلافة، مصطفی حلمی، ص ۴۸۰ – ۴۸۱. با تصرف. [۵۴] قبلی. [۵۵] در قاهره و اسکندریه زندانی شد. دو بار هم در دمشق به زندان رفت و در آنجا در سال ۷۲۸ هجری وفات نمود. [۵۶] نظام الخلافة، ص ۴۷۸ – ۴۷۹. [۵۷] سلفیة و قضایا العصر ص ۴۸.
تلاش و کوشش ابن تیمیة/ با وجود تنوع و گوناگونی، تعبیری از منهجِ وی شمرده میشود [۵۸]. دین را از تمام جوانب مورد بررسی قرار داده و در آثارش به کنکاش در این زمینه پرداخت. در این پژوهش علمی با به کارگیری منهج خویش که هرگز از آن سر بر نمیتافت، رأی و نظریهی اهل سنت را آشکار نمود. وی ابتدا دلایل مخالفین را از زمان پیدایش تا دوران خویش، تمام و کمال میآورد و سپس دیدگاه اهل سنت و ردّ ایشان بر مخالفین را مفصلاً شرح و بسط میداد.
ابن تیمیة/ به نصوص قرآن و سنت بازگشت. اما این دو منبع را بعد از گردآوری کاملِ نظریاتِ فقها و متکلمین، که با برداشت از افکارِ فقهی و کلامی جلوهگری میکرد، در لباسی نو نمایان کرده و با دلایل و براهین محکم و قوی، برآنان فایق آمد [۵۹].
ابن تیمیة/ گمشدهاش را در دلایل شنیداری یافت. چرا که نقل(قرآن و حدیث) شکاف اختلافات را تنگ میکند و هر کس از قرآن و سنت منحرف گردد، در نهایت اشتباهش نمودار خواهد گشت. «نقل» میراثِ نبوّت است. لذا ابن تیمیة/ نصوص قرآن و حدیث را سنگِ بنای منهج و رویکرد خویش قرار داد. چنانکه نظریات سیاسی خود را نیز در همین محدوده ارایه میداد [۶۰].
شیخ الاسلام/ اندیشهها و نظریات را با ترازوی قرآن و حدیث میسنجید. چرا که او بر قرآن و سنت احاطهی کامل داشت. تا جایی که گفته شده است: هر حدیثی که ابن تیمیة/ از آن بیاطلاع باشد، حدیث نیست. همچنین به یاد داشتن آیات قرآن هنگام ارائهی دلایل توسط وی، تعجب و شگفت همه را بر میانگیخت. هیچ سخنی را تضعیف نمیکرد و هیچ نظری را علیه دیدگاهی دیگر یاری و کمک نمیکرد، مگر زمانیکه با دلالت قرآن وسنت موافق باشد. یعنی پایبندی ابن تیمیة/ به نصوص، همان چیزی بود که راه را برایش مشخص کرده و برنامهاش را ترسیم میکرد [۶۱].
او مسلّح به قرآن کریم و حدیث بود. حق همان است که رسول اللهص آن را آورد. و این همان چیزی است که عقلانیتِ صریح و نقلِ صحیح بر آن اتفاق دارند.
این منهج و برنامه، همان معیارِ قطعی جدا کنندهی حقیقت از بدعت است. این منهج در کسانی که با گمان و هوای نفس حکم میرانند و سپس سعی دارند با رأی و قیاس از یک اصلِ دینی برای عملکرد خویش سند بسازند و آن را عقلانیت میخوانند، یا از روی هوی و سلیقه چنین میکنند و آن را ذوق مینامند، یا بسان خوارج با تأویل حکم میکنند و مدعی پیروی قرآناند، و یا همانند شیعه ادلهی خویش را در روایات موضوع جستجو میکنند، حمله کرده و خوردهگیری میکند.
دیدگاهی که ابن تیمیة/ آن را برگزیده است در دقت و سلامت، همانند منهج و رویکرد علمیِ حدیث است. او در ذهن خود نظریاتی ندارد که بخواهد آن را با نصوص توجیه کرده و حقانیت خود را اثبات نماید؛ بلکه ابتدا نصوص را مورد نقد و بررسی قرار داده و به دیدِ یک عالم خبره آن را میکاود. سالم و صحیح را برگزیده و نادرست و ضعیف را دور میریزد [۶۲].
ابن تیمیه/ عقل را کنار ننهاد. بلکه آن را در راستای خدمت به شریعت به کار گرفت . همانند معتزله عقل را بر نقل مقدم نکرد. عقل همیشه باید در خدمت قرآن و سنت باشد. در منهج ابن تیمیه/ رتبهی اول به نصوص(قرآن و حدیث) اختصاص داشت. با وجود این دو منبع دیگر نیازی به غیر نبود. به این دلیل که رسولص تمام اصول دین را بیان داشته و از دنبال نمودن بدعتها نهی فرمودهاند. در این میان عقل به عنوان راهی که ما را به ایمان میرساند، از نقش اصلی خود تجاوز نمیکند. ابن تیمیه در خطمشی خود از استاد خویش، امام احمد ابن حنبل/ پیروی میکند [۶۳].
اما در منهج معتزله عقل صدر نشین است و بالاترین مقام را به عقل داده و آن را وسیله ومبنای استنباط قرار دادهاند. لیکن ابن تیمیه/ این برنامه و منهج را اشتباه دانسته است؛ که دلالت بر ناتوانی استفاده از دلیل عقلی دارد. چرا که آنان به سند و نقل هر چند هم که صحیح و ثابت باشد، توجهی ندارند. هیچ اطلاعی از علم حدیث و سندهای آن ندارند. و گاهاً اگر حدیثی را موافق با رای خویش یافتند بدون درکِ متن و سندِ حدیث، آن را نقل میکنند [۶۴].
لذا مقدم نمودن دیدگاه عقلی بر دلیل شرعی خطا و اشتباه است و هر آنچه با نقلِ صحیح در تضاد باشد، با عقلانیت صریح هم مخالف است.
یقیناً در کتاب الله و سنت عمومِ اصول دین و مسایل توحید، صفات، قضا و قدر، نبوت و معاد موجود است و تمام آیات سمعی و عقلی همه با هم موافق و برابراند.
از دیدگاه ابن تیمیه/ اختلافِ میان متکلمین، جای طعنه و خردهگیری دارد. چرا که وی از این رو اختلافِ مذکور را ناپسند و بیسند میداند که حقیقت را بیان نمیدارد. و از آنچه پیامبران آوردهاند و با عقل صریح و سرشتِ الهی که مردمان را بر آن آفریده و موافق است، دور میدارند. از نظر ابن تیمیه/ ندامت و پشیمانی اشاعرهی کلامی در پایان عمر بر ناکارآمدی و ضعف علم کلام دلالت دارد [۶۵].
ابن تیمیه/ بارها و بارها در کتابها و مناظراتش تلاش نمود که اثبات نماید، سلف رحمهم الله در کنار استنباط و نظر ، اهل روایت و نقلِ حدیث هم بودند. آنها ترجیح میدادند تلاشها و اوقات خویش را صرف کارهای بینتیجه و ناکارآمد نکنند. چرا که میدیدند کتابِ اللهِﻷ و سنت رسول اللهص برایشان کافی است. بنای فکر اسلامی را کاملا بر اساس و بنیادِ عقیده، شریعت، عبادات، نظم و اخلاق بر پا نمودند. اگر امت اسلامی ارده دارد دوباره بدون دخالت دیگران زمام امورش را به دست گیرد، باید روش سلف را دنبال کند. این مطلب همان مفهوم سخن عبدالله بن مسعودس است که میگوید: مَن كان منكم مُستَنّاً فليستَنَّ بمَن قد مَاتَ، فإنَّ الحَيَّ لا تؤمنُ عليه الفتنة، أولئك أصحابُ رسول ِاللهص، كانوا أبرَّ هذه الأمة قلوباً، وأعمقها علماً، وأقلّها تكلّفاً، قومٌ اختارهمُ اللهُ لصحبةِ نبيّه، وإقامةِ دينه، فاعرِفوا لهم حقَّهم، وتمسِّكوا بدينِهم فإنهم كانوا على الهدى المستقيم): (هر کدامتان میخواهد روشی برگزیند، روش گذشتگان که از دنیا رفتهاند را برگزیند [۶۶]. چرا که نمیتوان از به فتنه افتادن فردِ زنده در امان بود. آنان که رفتند، اصحاب رسول اللهص بودند. ایشان نیکو دلترین، عالمترین و کمتکلّفترین مردانِ این امت بودند. گروهی بودند که اللهﻷ آنان را برای همصحبتی پیامبرخویش و برپا دارندگان دینش برگزید. شما نیز قدر و منزلت آنان را بدانید و به دین آنها چنگ آویزید. زیرا ایشان رهروان راه راست بودند [۶۷].
[۵۸] خلاصهای از مهمترین نشانههای منهج ابن تیمیه/ که از کتابهایش گرفته شده است: أ- اثبات همسویی و اتفاق ادلهی عقلی با نقلی. ب- امتناع و عدم پذیرش تأویلات و اصطلاحات فلسفی و کلامی که در پیِ نابودی و ترک معانی بودند که قرآن و سنت آورده بود. و نیز اندیشهی کلامی را که در پی رها کردن تعابیرِ عقاید اسلامی با الفاظ شرعی بود، امتناع نمود. ج- شکستن، در هم کوبیدن و رها کردن علم منطق. [۵۹] نظام الخلافة، ص ۵۲۹، و قواعد المنهج السلفی، ص ۲۲. [۶۰] قبلی. ص ۴۸۱ – ۴۸۲. [۶۱] نظام الخلافة. ص ۴۸۷. [۶۲] همان. [۶۳] نظام الخلافة، ص ۴۸۰- ۴۸۲. با کمی تصرف. [۶۴] همان، ص ۴۸۳. با تصرف. [۶۵] قبلی، ص ۴۸۵. با تصرف. [۶۶] منظور اصحاب رسول اللهص است. [۶۷] منهج علماء الحدیث و السنة، ص ۱۷۱.
جهاد و کارزار ابن تیمیه/ در حوزهی قلم و زبان منحصر نشد؛ بلکه با شمشیر و سرنیزه به میدان جهاد في سبیل الله هم کشیده شد. او دارای کارنامهای بسیار درخشان در جنگ علیه مغولهای مهاجم به سرزمین اسلامی است. او تمام نیروی علمی و روحی بلکه جسمی خویش را که در توان داشت علیه آنان به کار گرفت. آنگاه که بیشتر علما و دولت مردان از شهر گریختند، در دمشق در کنار نایب السطان افرم، ایستاد و مسلمانان را بر مقاومت و پایداری علیه تاتار تشویق مینمود. همانگونه که با به خطر انداختن جانش به خاطر برخوردِ بدِ غازان، رئیس مغولها با مسلمین، با او به درشتی سخن گفت. و چون خطر تاتار را شدید یافت، از سوریه به سوی مصر رخت سفر بر بست و با سخنانی تند و کوبنده سلطان ناصر و دولت مردانش را به جنگ علیه مغولها بر انگیخت. سپس خود در معرکهی «مرج الصفر» حضور یافت. در میان سربازان گشت میزد و تشویقشان مینمود و مدام به آنان گوشزد میکرد که اگر خالصانه از الله اطاعت کنند، شایستگی پیروزی را دارند. سپس دوشا دوش آنان با جدیت تمام علیه مغولان جنگید [۶۸].
[۶۸] مقارنة بین الغزالی و ابن تیمیة، نوشتهی محمد رشاد سالم، ص ۲۵ – ۲۶. البدایة والنهایة، ج ۱۴. فوات الوفیات، ابن شاکر ۱/ ۷۲ – ۷۳. العقود الدریة، ص ۱۱۸ به بعد.
محمد بن عبدالوهاب/ در روستای عیینه در سال ۱۱۱۵ هجری متولد شد. در محیطی علمی دینی رشد یافت و برای تحصیل علم، کولهبار سفر بر بست. او از کُتُب شیخ الاسلام ابن تیمیة [۶۹]/ و شاگرد وی ابن قیم جوزی [۷۰]/ بسیار تأثیر پذیرفت.
شیخ محمد بن عبدالوهاب/ ناظرِ بدتر شدن اوضاعِ نجد و ماحولِ آن و انتشار بدعتها و خرافات بین مردم بود. تا آنجا که عبادات را برای غیر اللهأ انجام میدادند و وارد شرک میشدند. به درختان و سنگها و اولیاء و قبورِ صالحین میآویختند و برای گشایش و رفع مشکلات و سختیها و برآورده شدن نیازها به آنان توسل و تبرّک میجستند.
شیخ کمر خویش را بسته و شروع به اصلاح عقاید مردم و نبرد با مظاهرشرک و بدعتها نمود. در این راه چه سختیهایی را که به جان خرید! وی دعوت اصلاح طلبانهی خویش را به روشِ دینی سیاسی طراحی کرد. بدین منظور کتابها و نوشتارهایی در موضوع دعوت به توحید و عقاید سلف صالح به رشتهی تحریر درآورد. فرماندار (الدرعیة) به نام محمد بن سعود دعوت شیخ را یاری کرد؛ تا آنجا منتشر شد و میدان امر به معروف و نهی از منکر را برایش مهیا نمود. سپس بعد از اتمام حجت بر دشمنان یکدنده و خیرهسر، با آنان وارد کارزار شد [۷۱]. از مشهورترین مسایلی که شیخ مخالفینش را به آن فرا میخواند، این بود [۷۲]:
۱- فراخواندن به توحید الوهیت یا یکتا دانستن اللهـ در عبادات. این مورد از مهمترین بحثهای دعوت شیخ بود.
۲- باز داشتن از توسل نامشروع و اثبات توسل مشروع.
۳- جلوگیری از ساخت وساز، نصب ضریح، گنبد و بارگاه بر قبرها و عبادت در کنار آنها. تا که منجر به شرک نشود.
۴- اللهأ را در نامها و صفات یکتا دانستن.
۵- جنگ و نبرد با بدعتهای جدید.
۶- دعوت به جهاد و مبارزه با تقلیدِ ناپسند.
هنوز که هنوز است آثار این دعوت در تمام دنیا خصوصاً در جزیرة العرب (عربستان سعودی) منتشر است.
بسیاری از علما و اصلاحگران از این دعوت تأثیر پذیرفتهاند. این دعوت مشعل بیداری اسلامی معاصر بود. آثار آن شرق و غرب زمین، از جمله: مصر، شام، عراق، هند، پاکستان، آفریقا و دیگر جاها را در نوردیده است.
از افرادی که از این دعوت تاثیر پذیرفتند و صاحب این دعوت را یاری نمودند، میتوان به:
شیخ جمال الدین قاسمی در شام، محمد بن اسماعیل صنعانی (۱۰۹۹هـ – ۱۱۸۲هـ)، محمد بن علی شوکانی (۱۱۷۲ هجری – ۱۲۵۰ هجری) دو عالم مشهور یمن، استاد محمد رشید رضا (۱۲۸۲ هـ- ۱۳۵۴هـ) و استاد محمد حامد فقی از مصر و افراد زیاد دیگری، اشاره نمود [۷۳].
و از عواملی که بر استمرار دعوت سلفیِ شیخ محمد بن عبدالوهاب و انتشار آن کمک نمود، موارد زیر است:
۱- قدرت سیاسیِ دعوت، که به مدیریت آل سعود در پشتِ دعوت شیخ قرار گرفتهاند.
۲- نقش علمای دعوت در نشر آن. آن هم با نگاشتن کتابها، نوشتارها، فرستادن دعوتگران به بسیاری از مناطق اسلامی.
۳- موسم حج. که در خلال آن حُجّاج با حقیقتِ دعوتِ سلفیِ شیخ محمد بن عبدالوهاب آگاهی پیدا میکنند و به آن گردن نهاده و دعوت به سوی آن را بنا مینهند [۷۴].
[۶۹] از همین روست که در نوشتههای خود به گفتار و فتواهای وی استناد میکند. [۷۰] دلیل این حرف مختصر نمودن کتاب گران قدرش (زاد المعاد) توسط محمد بن عبدالوهاب میباشد. [۷۱] شیخ/ در انتشار دعوت خویش روشهای متعددی از قبیل: پند و ارشاد، سخنرانی، تدریس، نوشتن کتابها، جزوهها و مناظره را به کار گرفت. سپس برای حمایت و پشتیبانی از دعوتگران و ایجاد بستر مناسب برای انتشار دعوت، مجبور به جنگ شد. [۷۲] در این مورد به مشهورترین کتاب وی به نام، کتاب التوحید الذی هو حق الله علی العباد، ارجاع داده میشود که در آن آیات و احادیث زیادی را در توضیحِ مسایلِ توحید گرد آوری کرده است. [۷۳] به کتاب الصفات الإلهیة في الکتاب و السنة في ضوء الإثبات و التنزیه، دکتر محمد امان بن علی جامی، چاپ دار الإیمان، اسکندریة، ص ۱۲۱- ۱۳۸ و به کتاب دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب تاریخها مبادئها أثرها، محمد بن عبدالله بن سلیمان السلمان، دارالایمان، اسکندریة، مراجعه شود. [۷۴] قبلی.
اصطلاح سلفی یا سلفیت بعد از درگیری و نزاع پیرامون مسایل اصول دین بین فرقههای کلامی، ظهور کرد و مشهور شد. هر کدام از این گروهها ادعا میکردند که بر حق هستند. یا مدعی بودند که از مسیر سلف صالح خارج نشدهاند. پس باید حتماً اساس وقواعدی که منهج سلف بر آن بنا شده بود و دارای نشانهها و رهنمودهای واضح و روشن بود، پیاده شود تا هر کس که بخواهد به سلف اقتدا کرده و بر منوال آنان حرکت کند، دچار سردرگمی نشود. این منهج و برنامه در استدلال و بیان مسایل اصولی به تحقیق و بررسی طبق روش سلف مشهور و شناخته شده بود. لذا منهج سلفی را بر مبنای این اصول و قواعد اساسی [۷۵] یافتند:
۱- استدلال به قرآن و سنت.
۲- مقدم نمودن نقل (قرآن و حدیث) بر عقل.
۳- روبرتافتن از تأویلات کلامی.
۴- پایبندی به فهم و برداشت صحابهش.
[۷۵] قواعد المنهج السلفی، مصطفی حلمی.
سلف هنگام ارائهی دلیل در مسایل دینی به استدلال از کتاب الله و سنت اکتفا مینمودند. زیرا این دو منبع برای کسی که دنبال دلیل میگردد، کافی است. چنانکه شریعت استنباط از کتاب و سنت را بر ما واجب و از پیروی غیر این دو باز داشته است [۷۶]. عنایت و توجه ویژهای که سلف رحمهم الله در تلاوت، حفظ و تفسیرِ قرآن کریم داشتند، آنان را یاری نمود تا به حقایق آشکار آن نایل آیند و قواعد محکم و استوار را از آن استنباط کنند. و توانستند به پارهای از سوالات طرح شدهی مردم از حقایقِ عالَم غیب، به راحتی پاسخگو باشند. و نیک دریافتند که بدون نیاز به مناهج و روش متکلمین، قرآن کریم برای ردّ بر دشمنان دین کفایت میکند.
همچنین سلف صالح در روایت و درایت(استباط و پژوهش) به سنت نبوی توجه نمودند. آنان اهل حدیث و راویان آن و آگاهانِ به صحیح و ضعیف و مسایل ریزِ حدیث بودند. سلف صالح در استدلال، میان کتاب و سنت فرقی نمیگزارند.
سنت قرآن را تبیین و تفسیر میکند. بلکه بعد از تفسیر قرآن به قرآن، حدیث، بهترین تفسیر برای کتاب الله میباشد. غالباً فهم آیاتِ مجملِ قرآن با حدیث تفصیل داده میشود. و به تحقیق برخی احکام را که در قرآن ذکر نشدهاند، حدیث آن را بیان میدارد. لذا با این جریان استدلال از قرآن و سنت با هم و در کنار هم واجب میگردد و نباید میان آنها جدایی انداخته شود. از نظر معنا هر دو از جانب اللهﻷ هستند. و در حدیث آمده است: «ألا إني أوتیتُ القرآنَ و مثلَه معَه»: (آگاه باشید که قرآن و همانند آن (حدیث) به من داده شده است) [۷۷].
سنّت خود به تنهایی، اصلی مستقل برای استنباط میباشد و قبول آن واجب است. در آیات بسیار زیادی از قرآن کریم آمده است که به صورت قطعی پیروی از سنت را لازم و ضروری دانسته و آن را به عنوان مصدر قانونگذاری و استنباط احکام، معتبر میداند. این آیات به اسلوب مختلف و الفاظ متنوع آمده است. به اطاعت و فرمانبرداری از رسول اللهص امر میکند و پیرویِ ایشان را پیروی از اللهﻷ میداند. وصراحتاً میگوید: کسی که در اختلاف با دیگران رسولص را به عنوان حاکم قرار ندهد، ایمان ندارد. و میگوید: وقتی پیامبرص حکمی صادر نمود کسی (در قبول یا ردّ آن) دارای اختیار نیست. همچنین به مخالفینِ دستور نبی اکرمص از سرانجامِ ناگوار و عذاب دردآور هشدار میدهد [۷۸]. [۷۹]
اللهﻷ میفرماید: ﴿وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ﴾[الحشر: ۷] (آنچه را که پیامبر برایتان آورده است اجرا کنید و از هر چیز که شما را از آن باز داشته است دست بکشید).
﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡۗ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا٣٦﴾[الأحزاب: ۳۶] (و برای هیچ مرد و زن مؤمنى شایسته نیست که چون الله و فرستادهاش به کارى فرمان دهند، براى آنان در کارشان اختیارى باشد؛ و هر کس از الله و پیامبرش نافرمانى کند قطعاً دچار گمراهى آشکارى گردیده است).
﴿ٱلنَّبِيُّ أَوۡلَىٰ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ مِنۡ أَنفُسِهِمۡۖ﴾[الأحزاب: ۶] (پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است).
و میفرماید: ﴿وَإِن تُطِيعُوهُ تَهۡتَدُواْۚ﴾[النور: ۵۴] (و اگر او (پیامبرص) را اطاعت کنید، هدایت مییابید).
پیروی از سنت در اصول و فروع، عقیده وعمل، ظاهر و باطن به دلیل عمومِ ادلّه و اجماع امت، واجب است. امام شافعی/ میگوید: علما اجماع نمودهاند که اگر سنت برای کسی واضح و روشن شد، شایسته نیست به خاطر حرف کسی دیگر آن را رها کند [۸۰].
سنّت وحیی است از جانب اللهأ، میفرماید: ﴿وَأَنزَلَ ٱللَّهُ عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمۡ تَكُن تَعۡلَمُۚ وَكَانَ فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكَ عَظِيمٗا١١٣﴾[النساء: ۱۱۳] (و اللهأ کتاب و سنّت را بر تو نازل نمود؛ و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت؛ و فضل اللهﻷ بر تو (همواره) بزرگ بوده است). لذا به گمانِ اکتفا به قرآن، بینیاز از حدیث نیستیم. بلکه هر که قرآن را بداند، سنّت را هم در آن مییابد. ﴿وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ﴾[الحشر: ۷] (آنچه را که پیامبر برایتان آورده است اجرا کنید و از هر چیز که شما را از آن باز داشته است دست بکشید). و نیز سنت، بیان و توضیح قرآن است: ﴿وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلذِّكۡرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيۡهِمۡ﴾[النحل: ۴۴] (و قرآن را به سویت فرو فرستادیم، تا آنچه به سوی مردم نازل شده است را برایشان روشن سازی). محال است قرآن با حدیث صحیح در تعارض باشد. چنانکه محال است حدیث با حدیث، بدونِ امکان جمع میان آنها یا خاص نمودن یا مقیّد کردن و یا ناسخ و منسوخ نمودن و ... ، با هم در تعارض باشند. گرچه قرآن به دلیل اینکه کلام اللهأ است، از نگاه تشریعی و فضیلت بر سنت مقدم میباشد، لیکن از منظر تشریع و قانونگذاری قرآن و سنت یکی هستند [۸۱].
مقدّم نمودن حدیث بر رأی، قیاس، عُرف، مصالح مرسله، گفتار علما، ائمهی مذاهب و عمل برخی از ائمه واجب است. اهل سنت این مسئله را به عنوان یک اصل قبول دارند و در آن اختلافی نیست. اما از نظر تطبیق و اجرا با هم اختلاف دارند. یعنی بر سر ضعیف و صحیح دانستن یا مطلق و مقیّد و عموم و خصوص بودن حدیث با هم اختلاف نظر دارند. اما هرگز ایشان سخن أحَدی را بر قول رسول اللهص مقدم نمیکنند. همگی گویند: (إذا صَحَّ الحدیثُ فَهو مذهبی): (حدیث که ثابت شد، مذهب من هم همان است) [۸۲].
به اتفاق تمام اهل سنت منابع و مصادری که دلایل احکام از آن گرفته میشود، قرآن، سنت، اجماع و قیاس است. اما در بقیهی اصطلاحات اصول فقه همانند: سخن صحابی، مصالح مرسله، استصحاب و ... به اجتهاد افراد بر میگردد [۸۳].
خلاصه، از دوران رسول اللهص تا امروز تمام مسلمانان بر واجب بودن قبولِ احکامی که توسط حدیث ثابت شده است، اتفاق نظر دارند. و نیز مراجعهی به حدیث برای شناختِ احکام و عمل به مقتضای آن را ضروری میدانند. هرگز چنین نبوده است که صحابهش و کسانی که بعد از ایشان آمدند، میان حکم اثبات شده از قرآن و حکم وارد شده در سنت فرق بگذارند. پیروی از قرآن و سنت نزد آنان واجب بود؛ چراکه هر دو وحی بوده و یک مصدر و منبع محسوب میشدند. رخدادهایی که دلالت بر اجماع آنان دارد، غیر قابل شمارش است [۸۴].
ادلّهی بسیار زیادی وجود دارد که به پایبندی به کتاب الله و سنت و عمل به آنها و ترکِ هر آنچه با آن دو مخالف است، دستور میدهد و متضمن رویگردانی از غیر آن دو است.
اللهـ میفرماید: ﴿ٱتَّبِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُم مِّن رَّبِّكُمۡ وَلَا تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَۗ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٣﴾[الأعراف: ۳] (از چیزی که از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است، پیروی کنید؛ و از اولیاء(معبودان) غیر از او پیروی نکنید؛ چه اندک پند میگیرید!). و منظور از آنچه از جانب پروردگارتان بر شما نازل شده است، قرآن، و سنت که مفسِّر قرآن است، میباشد؛ نه نظریات افراد.
و میفرماید: ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيۡتَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودٗا٦١﴾[النساء: ۶۱] (و چون به ایشان گفته شود: به سوی آنچه اللهﻷ نازل کرده و پیامبر او بیایید، منافقان را میبینی که از تو سخت روی بر میتابند). عموم آیه بیانگر این است که اگر کسی به سوی عمل به قرآن و سنت فرا خوانده شد و روی بر تافت، وی منافق است. چون طبق قاعدهی فقهی (العبرة بعموم اللفظ لا بخصوص السبب): عموم لفظِ قرآنی اعتبار دارد نه سبب و علت خاصی که آیه به خاطر آن نازل شده است.
﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ﴾[النساء: ۵۹] (هر گاه در چیزی نزاع داشتید، اگر به الله و روز آخرت ایمان دارید، آن را به الله و رسول الله ارجاع دهید). منظور از ارجاع و عرضه نمودن به اللهﻷ، جستجوی جواب در قرآن کریم و ارجاع به رسول اللهص بعد از وفات ایشان، مراجعه به سنت وی میباشد. ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا٦٥﴾[النساء: ۶۵] (چنین نیست (که آنان فکر میکنند) به پروردگارت سوگند که ایمان نمیآورند، مگر آن که در مشاجرات میان خویش تو را داور قرار دهند؛ سپس از حکمی که کردهای دلتنگ نشوند و کاملاً تسلیم شوند).
﴿قُلۡ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَۖ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡكَٰفِرِينَ٣٢﴾[آل عمران: ۳۲] (بگو از الله و پیامبر اطاعت کنید. پس اگر روی گردانیدند یقیناً اللهأ کافران را دوست ندارد).
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا٥٩﴾[النساء: ۵۹] (ای کسانی که ایمان آوردهاید، الله را اطاعت نمایید و رسول و اولیای امر خود را اطاعت کنید پس هر گاه در چیزی نزاع داشتید، اگر به الله و روز آخرت ایمان دارید، آن را به الله و رسول الله ارجاع دهید؛ این بهتر و نیک فرجامتر است).
﴿وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَٱحۡذَرُواْۚ فَإِن تَوَلَّيۡتُمۡ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلۡبَلَٰغُ ٱلۡمُبِينُ٩٢﴾[المائدة: ۹۲] (اطاعت الله و اطاعت پیامبر کنید؛ و(از مخالفت الله و رسول) بر حذر باشید؛ و اگر روی برگردانید، بدانید بر پیامبر ما، جز ابلاغ آشکار، چیز دیگری نیست).
﴿قُلۡ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَۖ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّمَا عَلَيۡهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيۡكُم مَّا حُمِّلۡتُمۡۖ وَإِن تُطِيعُوهُ تَهۡتَدُواْۚ وَمَا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلۡبَلَٰغُ ٱلۡمُبِينُ٥٤﴾[النور: ۵۴] (الله را اطاعت کنید، و از پیامبرش فرمان برید! و اگر سرپیچی نمایید، پیامبر مسؤول اعمال خویش است و شما مسؤول اعمال خود! امّا اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد؛ و بر پیامبر چیزی جز رساندن آشکار نیست!).
﴿إِنَّمَا كَانَ قَوۡلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ أَن يَقُولُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٥١﴾[النور: ۵۱] (گفتار مؤمنان وقتى به سوى الله و پیامبرش خوانده شوند تا میانشان داورى کند، تنها این است که میگویند: «شنیدیم و اطاعت کردیم.» ایناناند که رستگارند).
﴿قُلۡ فَأۡتُواْ بِكِتَٰبٖ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ هُوَ أَهۡدَىٰ مِنۡهُمَآ أَتَّبِعۡهُ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ٤٩﴾[القصص: ۴۹] (بگو: اگر راست میگویید کتابی از نزد الله بیاورید که هدایت کنندهتر از این دو باشد تا آن را پیروی کنم).
﴿فَإِن لَّمۡ يَسۡتَجِيبُواْ لَكَ فَٱعۡلَمۡ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهۡوَآءَهُمۡۚ وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّنِ ٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ بِغَيۡرِ هُدٗى مِّنَ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ٥٠﴾[القصص: ۵۰] (پس اگر تو را اجابت نکردند، بدان که فقط هوسهاى خود را پیروى مىکنند؛ و کیست گمراهتر از آنکه بىراهنمایى الله از هوسش پیروى کند؟ بىتردید الله مردم ستمگر را راهنمایى نمىکند).
﴿قُلۡنَا ٱهۡبِطُواْ مِنۡهَا جَمِيعٗاۖ فَإِمَّا يَأۡتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدٗى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ٣٨﴾[البقرة: ۳۸] (گفتیم: همگی از آن فرود آیید؛ چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد، پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند).
هدایتی که از جانب اللهﻷ آمده است، کتاب وی و احکامی است که به زبان پیامبرانش، بیان شده است. کتاب و احکامی که مشتمل بر هدایت و ایمن بودن از ترس و غم و اندوه میباشد.
اللهـ میفرماید: ﴿قُلۡ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلۡهُدَىٰۗ وَلَئِنِ ٱتَّبَعۡتَ أَهۡوَآءَهُم بَعۡدَ ٱلَّذِي جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٍ١٢٠﴾[البقرة: ۱۲۰] (بگو هدایت الهی، هدایت (واقعی) است. و اگر بعد از علمی که به تو داده شد، از هوی و هوس آنان دنبالهروی کنی، از جانب الله هیچ دوست و مددگاری برایت نخواهد بود). لذا هدایت واقعی در کتابِ اللهﻷ و سنت رسول اللهص است.
در قرآن میخوانیم: ﴿فَإِمَّا يَأۡتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدٗى فَمَنِ ٱتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشۡقَىٰ١٢٣﴾[طه: ۱۲۳] (پس اگر از سوی من هدایتی به شما رسید، هر کس از هدایتم پیروی کند، نه گمراه میشود و نه به مشقت میافتد).
و این آیه: ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبٗا مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ يُدۡعَوۡنَ إِلَىٰ كِتَٰبِ ٱللَّهِ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٞ مِّنۡهُمۡ وَهُم مُّعۡرِضُونَ٢٣﴾[آل عمران: ۲۳] (آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب (آسمانی) داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کند، سپس گروهی از آنان، روی میگردانند، در حالی که (از قبول حق) اعراض دارند؟).
﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيۡتَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودٗا٦١﴾[النساء: ۶۱] (چون به آنان گویند: به سوی آنچه الله نازل کرده، و به سوی پیامبر آیید، منافقان را میبینی که از تو به شدت روی میگردانند!).
و آیهی: ﴿لَقَدۡ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ بَعَثَ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ١٦٤﴾[آل عمران: ۱۶۴] (یقیناً الله بر مؤمنان منّت نهاد که در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان میخواند و پاکشان میکند، و کتاب و حکمت به آنان میآموزد، و به راستی که آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند).
همچنین در قرآن آمده است: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ قَدۡ جَآءَكُمُ ٱلرَّسُولُ بِٱلۡحَقِّ مِن رَّبِّكُمۡ فََٔامِنُواْ خَيۡرٗا لَّكُمۡۚ﴾[النساء: ۱۷۰] (اى مردم، پیامبر، حقیقت را از سوى پروردگارتان براى شما آورده است. پس ایمان بیاورید که براى شما بهتر است).
و نیز این آیه: ﴿قَدۡ جَآءَكُم مِّنَ ٱللَّهِ نُورٞ وَكِتَٰبٞ مُّبِينٞ١٥ يَهۡدِي بِهِ ٱللَّهُ مَنِ ٱتَّبَعَ رِضۡوَٰنَهُۥ سُبُلَ ٱلسَّلَٰمِ وَيُخۡرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ بِإِذۡنِهِۦ وَيَهۡدِيهِمۡ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ١٦﴾[المائدة: ۱۵-۱۶] (بدون شک از جانب الله برایتان نور و کتابی روشنگر آمده است. الله به وسیله آن [نور و کتاب] کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند به راههای سلامت راهنمایی میکند، و آنان را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون میآورد، و به راه راست هدایت میکند).
و آخرین آیه در این مورد: ﴿وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلذِّكۡرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيۡهِمۡ وَلَعَلَّهُمۡ يَتَفَكَّرُونَ٤٤﴾[النحل: ۴۴] (و ذکر (قرآن) را به سوی تو نازل کردیم تا برای مردم آنچه به سویشان نازل شده را بیان کنی؛ و باشد که بیندیشند).
[۷۶] در این فراوانی وجود دارد که ما برخی از آنها را آوردهایم. [۷۷] ابو داود. [۷۸] الوجیز في اصول الفقه، دکتر عبدالکریم زیدان، ص ۱۶۲- ۱۶۳. [۷۹] اجماع همانندِ حجت است، نه خودِ دلیل. لیکن دلیل و مدرکی است بر وجودِ دلیل از کتاب الله و سنت و یا قیاسِ صحیح. هر کس آن را دانست، که دانست. و هر کس هم که نداست، ندانسته است. قیاس، دلیلی است که خودش (فرع) محسوب میشود و در قرآن و سنت وارد نشده است. اما چون «علت» موجود در آن، با اصلی که در قرآن و سنت آمده است مشترک میباشد، به آن اصل ملحق میشود. لذا اجماع و قیاس هر دو از کتاب الله و سنت گرفته شدهاند. اما قواعد فقهی که علما به آن معتقدند - البته با توجه به اختلاف نظرهایی که دارند- قواعدی است که از ادلّهی قرآن و سنت گرفته شده است و بر احکامی که در زیر مجموعهی آنها قرار میگیرد، تعمیم داده شده است. لذا همه آنها به قرآن و سنت بر میگردد. به صورت کلی توجه سلف در برداشتِ احکام دین چه در اصول وفروع یا در عقیده و فقه به کتاب الله و سنت بوده است و به هیچ وجه از آن خارج نشدهاند. [۸۰] منة الرحمن في نصیحة الإخوان، اثر شیخ یاسر برهامی، چاپ مکتبة الإیمان، اسکندریة، ص ۵۴ با تصرّف. [۸۱] منة الرحمن في نصیحة الإخوان، اثر شیخ یاسر برهامی، چاپ مکتبة الإیمان، اسکندریة، ص ۵۵، ۵۶. این آیه نیز دلالت بر وحی بودنِ حدیث دارد: ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ٣ إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ٤﴾ (او از هَوَس سخن نمیگوید؛ آن(سخن) صد در صد وحیی است که وحی میشود). [۸۲] قبلی. ص ۵۵. [۸۳] همان، ص ۵۶. [۸۴] الوجیز في اصول الفقه، عبدالکریم زیدان، ص ۱۶۳.
امام مسلم در صحیحش روایت میکند، «أن النبيص خرج على أصحابه وهم يختصمون في القدر، فكأنما يفقأ في وجهه حب الرمان من الغضب. فقال: (بهذا أمرتم أو لهذا خلقتم! تضربون القرآن بعضه ببعض بهذا هلك الأمم قبلكم. وفي رواية: (إنما أهلك من كان قبلكم باختلافهم في الكتاب»: (رسول اللهص در حالی نزد اصحابش آمد که آنان در مورد قضا و قدر بحث و جدل میکردند؛ از فرط غضب گویا در چهرهی مبارک ایشان دانههای انار فشرده شده باشد! سپس فرمود: آیا برای این (جَدلها) آفریده شدهاید. با برخی آیات قرآن، برخی دیگر را رد میکنید. امتهای قبل از شما به همین خاطر هلاک شدند. و در روایتی آمدهاست: کسانی که قبل از شما بودند، اختلاف نظرشان در کتاب (کلام الهی) آنان را هلاک کرد) [۸۵].
رسول اللهص میفرماید: «أخوف ما أخاف علیکم جدال منافق علیم اللسان»: (از بیشترین چیزی که بر شما میترسم جدالِ منافقِ سخنور است) [۸۶].
و میفرماید: «إذا رأيتم الذين يتبعون ما تشابه منه فأولئك الذين سمى الله فاحذروهم». وفي رواية: «فلا تجالسوهم»: (هرگاه، کسانی را دیدید که به دنبال متشابهات میروند، بدانید که آنها همان کسانی هستند که الله از آنان نام برده است؛ پس از آنها دوری کنید) و در روایتی آمده است، با آنان همنشینی نکنید [۸۷].
در حدیث مرفوع آمده است: «والمراء في القرآن کفر»: (جدالِ در قرآن کفر است) [۸۸].
و نیز در روایتِ مرفوع میخوانیم: «ذروني ما تركتكم فإنما هلك الذين من قبلكم بسؤالهم واختلافهم على أنبيائهم»: (تا زمانی که رهایتان میکنم (دستوری نمیدهم) رهایم کنید. زیرا آنان که قبل از شما بودند به سبب سؤالهای فراوان و مخالفت با پیامبرانشان هلاک گشتند) [۸۹].
عمرس میگوید: اهل کتاب که قبل از شما بودند، با کتاب الله کتابهای دیگری نیز نگاشتند. کتاب الله را رها کرده و همیشه آن کتابها را میخواندند [۹۰].
عبدالله بن مسعودس گوید: آنان که قبل از شما بودند به سبب ترک کتاب الله و تبعیت از دیگر کُتب نابود شدند.
اوزاعی/ میگوید: پایبند اثر(حدیث) باشید و هرگز در مورد ذات الله سخن مرانید. وی از اهل هوا و هوس متنفر بود و از همنشینی با آنان به شدت باز میداشت.
عمرس گوید: اصحاب رأی [۹۱] دشمنان حدیثاند. حفظ حدیث آنان را ناتوان و خسته کرد و از حفظش محروم شدند. و هنگامی که از آنان سؤالی میشد، خجالت میکشیدند که بگویند نمیدانیم. در نتیجه با رای و نظر به مخالفت با حدیث برخاستند؛ لذا از آنها بر حذر باشید.
[۸۵] مسلم، ح ۲۶۶۶، طبرانی و بزّار. المجمع ۱/ ۱۵۶. [۸۶] صحیح ابن حبان ۱/ ۲۳۸، طبرانی در الکبیر آورده است و افراد سندش، راویان احادیث صحیح هستند. به المجمع ۱/ ۱۸۷ نگاه کن. [۸۷] بخاری و مسلم. [۸۸] ابوداود ح ۴۶۰۳، احمد ۲/ ۲۵۸ و ابن حبان در صحیحش ۱/ ۲۳۲. [۸۹] مسلم و نسائی. [۹۰] سننِ سعید بن منصور. [۹۱] آنان که عقل را معیار اصلی قرار داده و آن را بر قرآن و حدیث مقدم میدارند. مترجم.
مثالهای زیر بیانگر اکتفای سلف در استدلال به قرآن و سنت است:
۱- بحث و مناظرات صحابهش در سقیفهی بنی ساعده در انتخاب جانشین و امامِ امت بعد از رسول اللهص. چرا که همه تسلیم این حدیث رسولص شدند: «الأئمة من قریش»: (امامها باید از میان قریشیان باشند). از این رو ابوبکر صدیقس را به امامت برگزیدند.
۲- ابتدا صحابهش برای جنگ با مانعین زکات با ابوبکر صدیق همنظر نبودند؛ اما بعد از این که ابوبکر صدیقس توضیح داد که میان ترک نماز و نپرداختن زکات از منظر شرعی فرقی نیست، با وی موافقت نمودند.
۳- مناظرهی ابن عباسب با خوارج که علی و صحابهش را کافر میدانستند. او با کتاب الله و سنت شک و شبههای آنان را رد نمود. در نتیجه برخی از ایشان توبه کرده و به حق باز گشتند.
۴- گفتگو و ردّ امام احمد بر قاضی ابن ابو دؤاد، کسی که او را به شکنجه محکوم کرده بود؛ که در این گفتمان، همانند سلف صالح بر کتاب الله و سنت رسولص اکتفا کرده است [۹۲].
۵- گفتگوی عبدالعزیز مکی با بشر مریسی که آن را در کتاب خویش به نام «حیده» در مورد بحث «مخلوق بودن قرآن و اسماء و صفات الهی» نگاشته است [۹۳].
۶- نوشتار امام احمد در رد بر جهمیه و معطّله.
۷- امام بخاری در جزوهی (خلق أفعال العباد).
۸- دارمی در ردّ بر بشر مریسی.
[۹۲. - منهج علماء الحدیث و السنة، ص ۱۰۹ – ۱۲۲. [۹۳] قبلی، ص ۱۲۳ – ۱۴۰. او در این کتاب بر برخی از موارد مثلاً این که گفته شود سَمعُ الله، بَصَرُ الله، ایراد گرفته به دلیل مستند نبودن به قرآن و حدیث آنها را رد میکند. اما این قول وی از دو منظر خطا است: اول: در این زمینه نص وجود دارد. مثلاً این فرمودهی رسولص: (فیُسمعهم الداعي و ینفذهم البصر): صدای دعوت کننده به همهآنان میرسد و چشم همهی آنها را میبیند. مسلم و دیگران. افراد زیادی این قول رسول اللهص را به بینایی اللهأ تفسیر نمودهاند. و نیز سخن عایشهل که میخواند: (سبحان الذي وسع سمعه الأصوات): (پاک و منزه است ذاتی که شنواییاش تمام صداها را در برگرفته است). بخاری و مسلم. دوم: ذکر اسمهای اللهأ در نصوص شرعی برای اثبات صفات کفایت میکند. چرا که اسم، صفت را هم در بر دارد. مثلاً اسم «حیّ» بر صفت حیات و زنده بودن دلالت دارد. و اسم «قدیر» متضمن صفت قدرت است. باور اهل سنت و جماعت در این مسئله همین بوده و درست هم همین است. (نوشتهی یاسر برهامی).
غیلان نزد عمر بن عبدالعزیز آمد و در مورد قضا و قدر سخن میراند؛ عمر بن عبدالعزیز/ به وی گفت: وای بر تو ای غیلان! این چه خبری است که از تو به من رسیده است؟ گفت: ای امیر المؤمنین، گوش کن ببین چه میگویم. گفت: بگو. غیلان برای تأیید نظریه خود آیات ابتدای سورهی انسان را، خواند:
﴿إِنَّا هَدَيۡنَٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرٗا وَإِمَّا كَفُورًا٣﴾[الإنسان: ۳] (ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس!). عمر بن عبدالعزیز گفت: وای برتو! جریان را از اینجا میگیری و ابتدای آفرینش آدم÷ را رها میکنی؟ سپس این آیه را: ﴿وَإِذۡ قَالَ رَبُّكَ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗۖ﴾[البقرة: ۳۰] («یاد آور» آن زمانی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: به یقین در زمین جانشینی قرار میدهم). تا آیهی: ﴿أَلَمۡ أَقُل لَّكُمۡ إِنِّيٓ أَعۡلَمُ غَيۡبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَأَعۡلَمُ مَا تُبۡدُونَ وَمَا كُنتُمۡ تَكۡتُمُونَ٣٣﴾[البقرة: ۳۳] (آیا به شما نگفتم که من یقیناً نهانِ آسمانها و زمین را میدانم، و به آنچه شما آشکار میکنید و به آنچه پنهان میدارید، دانایم؟).
عمر میخواست اصل و مبدأ را به او یاد آورد. و اینکه اللهأ انسان را آفریده است و اعمالش را پدید میآورد؛ و این کار با مسئولیت پذیری انسان منافاتی ندارد.
عیلان گفت: ای امیر مؤمنان به الله قسم گمراه نزد تو آمدم و هدایتم کردی؛ کور بودم و بینایم نمودی؛ نمیدانستم و مرا آموزاندی. به الله سوگند که دیگر در مورد قضا و قدر سخن نخواهم گفت.
اما بعد از وفات عمر بن عبدالعزیز عیلان عهد خود را شکست. او را نزد هشام آوردند و این آیه را برایش تلاوت نمود: ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ٥﴾[الفاتحة: ۵] (فقط تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم). هشام از او پرسید: بر چه کاری از الله یاری جستی؟ بر کاری که در دست اللهﻷ است و تو جز آن چارهای نداری، یا در کاری در اختیار خود توست؟ سپس دستور داد و گردنش را زدند [۹۴].
[۹۴] منهج علماء الحدیث و السنة في اصول الدین، اثر مصطفی حلمی، دار الدعوة الإسکندریة ص ۴۵ – ۴۶، که از کتاب التنبیه و الرد علی أهل الأهواء و البدع، نوشتهی ملطی ص ۱۶۸ و از کتاب السنة امام احمد/ دار السلفیة بمکة المکرمة سال ۱۳۴۹هـ، ج ۲ / ص ۱۲۷، نقل نموده است.
سلف صالح در اثبات عقاید و حقایق دینی، دلایل شرعی یعنی قرآن و سنت را بر همه چیز مقدم میداشتند. و با قاطعیت تمام روش علمای کلام در استدلال به ادلّهی عقلی که از علم کلام و فلسفه برگرفته میشد را، ردّ کرده و نپذیرفتند.
آنان در ابتدا برنامه و روش خویش را با قرآن و سنت آغاز میکردند و بعد برای فهم آن عقل را به کار میگرفتند. از آنجا بود که روایت را بر نظرِ عقلیِ محض که شاخصه و روش متکلمین بود، مقدم میداشتند.
سلف بر این باور بودند که عقل با شرع در تعارض نیست. شریعت دستوراتی را صادر میکند که برای عقل قابل پذیرش است نه این که جزو محالات باشد. در نتیجه میان نقل صحیح و دیدگاه سالمِ عقلی تعارضی نیست. نقلِ صحیح و ثابت، دلیل و حجت محسوب میشود و دیدگاه نظریِ عقلی هم، تابع دلیل شنیداری است.
لیکن متکلمین دلایل عقلی خویش را بر ادلهی سمعی مقدم میدارند. بحث را در ابتدا طوری میآغازند که همگون و همخوان با عقل و اندیشهی آنان بوده و با نظریات متکلمین همسو باشد. سپس برای تأیید اندیشهی خود به نصوص شریعت دست میآویزند. ایشان معتقدند ادلهی عقلی قطعی بوده و دلایل نقلی ظنی است. لذا در پی آنند که نصوص شرعی را طوری تأویل نمایند تا با نظریات عقلی آنان برابر آید.
اقوال زیادی از سلف صالح مبنی بر رها کردن و ترک علم کلام آمده است. از گفتار آنان چنین اثبات میشود که مقدم داشتن عقل بر شرع جهت استنباط، باطل است. این هم چند نمونه از این اقوال:
ابن تیمیه/ میگوید: از این روست که در سخن هیچ یک از سلف دیده نمیشود که با عقل و نظر، قیاس و سلیقه، و وجد و مکاشفه [۹۵]با قرآن مخافت کرده باشند. و هرگز نگفتند: این آیه یا حدیث با عقل در تعارض است. چه رسد به این که بگویند: عقل بر نقل مقدم است. نقل عبارت است از، قرآن، حدیث، گفتار صحابه و تابعینش. سلف بر این باور بودند که باید آیه را با آیهای دیگر که آن را تفسیر یا منسوخ کند، روشن و تفسیر کرد. یا باید با سنت رسول اللهص آن را تفسیر نمود. زیرا سنت بیان کنندهی قرآن است و بر آن دلالت دارد [۹۶].
شارح طحاویه میگوید: چگونه کسی که اصول دین را از کتاب الله و سنت نگرفته است، بلکه در عوض از قول فلان و فلان شخص بیان میکند، در مورد اصول دین سخن میگوید. البته اگر گمان کند که از کتاب الله گرفته است، تفسیر آن را از سنت رسول اللهص نگرفته است و اصلاً به سنت توجهی ندارد. حتی به کلام صحابهش و تابعین رحمهم الله که به نیکی از صحابهش پیروی کردهاند و سخنان آنان توسط راویان ثقه به ما رسیده است، استناد نمیکنند.
شاطبی در کتاب الإعتصام [۹۷] میگوید: شریعت گفته است که حکم اللهﻷ بر بندگان، امور دینی است که فقط از زبان انبیاء و پیامبرانش مشروع شده باشد. لذا اللهـ میفرماید: ﴿وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبۡعَثَ رَسُولٗا١٥﴾[الإسراء: ۱۵] (و ما بدون اینکه پیامبری را بفرستیم، عذاب کننده نبودیم). و این آیه: ﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ﴾[النساء: ۵۹] (اگر در موردی تنازع و اختلاف داشتید آن را به اللهﻷ و رسول اللهص ارجاع دهید). و ﴿إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِۖ﴾[الأنعام: ۵۷] (حکم و فرمان به دست الله است). و دیگر آیات و احادیث شبیه به این موارد. اما گروهی از این اصل خارج گشته و گمان کردهاند، عقل هم در تشریع و قانونگذاری دخل و تصرف دارد. و عقلها در این زمینه به دو دستهی پسندیده و نکوهیده تقسیم میشوند. در نتیجه بدعتی در دین پدید آوردند که قبلاً بیسابقه بود [۹۸].
ابن ابی العز(حنفی) در شرح العقیدة الطحاویة [۹۹] میگوید: هر کس با وجود نص از روی رأی، سلیقه و تدبیر خویش حرفی بزند، یا به عقل خود با نص مخالفت ورزد، کار ابلیس را تکرار کرده است؛ چرا که او تسلیم دستور آفریدگارش نشد. آنجا که گفت: ﴿أَنَا۠ خَيۡرٞ مِّنۡهُ خَلَقۡتَنِي مِن نَّارٖ وَخَلَقۡتَهُۥ مِن طِينٖ١٢﴾[الأعراف: ۱۲] (من از او بهترم. مرا از آتش آفریدی و او را از گِل پدید آوردی). اللهأ میفرماید: ﴿مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدۡ أَطَاعَ ٱللَّهَۖ وَمَن تَوَلَّىٰ فَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ عَلَيۡهِمۡ حَفِيظٗا٨٠﴾[النساء: ۸۰] (هر کس از پیامبر فرمان بَرد، در حقیقت، الله را فرمان برده؛ و هر کس رویگردان شود، ما تو را بر ایشان نگهبان نفرستادهایم). و ﴿قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٣١﴾[آل عمران: ۳۱] (اگر الله را دوست دارید، پس مرا پیروی کنید(آنگاه) الله هم شما را دوست میدارد، و گناهانتان را میآمرزد؛ و الله بسیار آمرزنده و مهربان است). و این آیه: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا٦٥﴾[النساء: ۶۵] (ولی چنین نیست، به پروردگارت قسم که ایمان نمىآورند، مگر آنکه تو را در مورد آنچه میان آنان مایه اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حکمى که کردهاى در دلهایشان احساس ناراحتى نکنند، و کاملاً سرِ تسلیم فرود آورند). اللهﻷ به ذات خویش سوگند میخورد که آنان تا رسول اللهأ را قاضی خود قرار ندهند و به حکمش راضی نشوند و کاملاً تسلیم او نگردند، اهل ایمان نیستند [۱۰۰].
ابومظفّر سمعانی میگوید [۱۰۱]: بدان که مرز میان ما و اهل بدعت مسألهی عقل است. آنان دینشان را بر عقل بنا نهادند، و اتباع از دین و حدیث را تابعِ عقل نمودند. اما اهل سنت میگویند: در دین ما اتّباع، اصل است و عقل تابع آن است. اگر اساس دین بر عقل میبود، بندگان از وحی و از پیامبران صلوات الله علیهم بینیاز بودند. امر و نهی مفهومی نداشت. هر کس هر چه میخواست میگفت. و اگر دین بر عقل محض بنا میشد بر مؤمنان واجب بود قبول چیزی را که درک نکردند و نفهمیدند، ناجایز باشد [۱۰۲].
ابن تیمیه/ چنین میگوید [۱۰۳]: بسیاری از آنچه که (سَمع) شنیدن بر آن دلالت دارد با عقل هم قابل درک است. قرآن، هر آنچه را عقل به عنوان دلیل مطرح کرده و به سویش رهنمون میدارد و بر آن تذکر میدهد را، بیان میدارد. چنانکه اللهﻷ آن را در چندین جا ذکر کرده است. اللهـ آیات متعددی را که دال بر یکتا بودن و قدرت و علم و... وی دارد و بندگان را به این امر راهنمایی میکند، را بیان داشته است. همچنین آیاتی که اثبات کنندهی نبوت پبامبرانش† میباشد و آیاتی که بر معاد و ممکن بودن آن دلات دارد را، ذکر کرده است. این مطالب از دو منظر شرعی میباشد: اول: اینکه صاحب شریعت از آنها خبر داده است. دوم: اللهأ دلایل عقلی را مطرح میکند و در این امر به آنها استدلال میجوید. ضرب المثلهای قرآنی تماماً قیاسهای عقلی هستند و در چندین جا شرح و بسط داده شده است. و از آنجا که با عقل قابل درک هستند، ادلهی عقلی هم محسوب میشوند [۱۰۴].
[۹۵] (وجد و مکاشفه) از اصطلاحات و خزعبلات صوفیان است. که وجد در حالت رقص و جذب شدن دروغین آنان رخ میدهد و مکاشفه ادعای دروغین آگاهی از غیب است. مترجم. [۹۶] الفتاوی کبری ج ۱۳ / ص ۲۸ – ۲۹ که از کتاب معالم الانطلاقة الکبری، نوشتهی محمد بن عبد الهادی مصری، چاپ دار طیبة، ص ۶۷ نقل نموده است. [۹۷] ج۱/ ۴۵. [۹۸] نقل شده از منهج الماتریدیة في العقیدة، از مجموعه رسایل و دراسات في منهج اهل السنة، شمارهی ۳۷، دکتر محمد بن عبدالرحمن الخمیس. دارالوطن للنشر الریاض. چاپ اول ص ۱۸. [۹۹] ص ۱۹۰ – ۱۹۱. [۱۰۰] نقل شده از منهج الماتریدیة في العقیدة، از مجموعه رسایل و دراسات في منهج اهل السنة، شمارهی ۳۷، دکتور محمد بن عبدالرحمن الخمیس. دارالوطن للنشر الریاض. چاپ اول ص ۱۸. [۱۰۱] صون المنطق، ص ۱۸۲. [۱۰۲] به نقل از، منهج الماتریدیة في العقیدة، از مجموعه رسایل و دراسات في منهج اهل السنة، شمارهی ۳۷، دکتر محمد بن عبدالرحمن الخمیس. چاپ دارالوطن للنشر الریاض. چاپ اول ص ۱۸. [۱۰۳] مجموع الفتوی ج ۳. [۱۰۴] پاورقی شمارهی ۱ ص ۲۰. *به آیهی: ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلۡقُرۡءَانَ أَمۡ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقۡفَالُهَآ٢٤﴾[محمد: ۲۴]، تفسیر أضواء البیان، اثر شنقیطی مراجعه کن. و به مقدمهی عقیدهی طحاویه، احمد شاکر، و نیز به الروض الباسم في الذب عن سنة أبی القاسم، ابن وزیر الیمانی ج۲ / ص ۱۶۸، چاپ، المطبعة السلفیة القاهرة سال ۱۳۸۵ هـ، و برای تفصیل بیشتر به «منهاج السنة النبویة» و «بیان موافقة صریح المعقول لصحیح المنقول» و «کتاب النبوات» و الفتوی الحمویة» که همه نوشتهی شیخ الاسلام ابن تیمیه/ است، مراجعه نمایید. و همچنین به «الصوعق المرسلة علی الجهمیة و المعطلة» و «اجتماع الجیوش الاسلامیة علی غزو المعطلة و الجهمیة» تألیف ابن قیم جوزی رجوع شود.
امام شافعی/ میگوید: اگر انسان به غیر از شرک، به تمام منهیّات الهی مبتلا شود، بهتر از آن است که به علم کلام نظر اندازد. و گفته است: حکم من در مورد علمای کلام این است که با چوب درخت خرما زده شوند و در میان قبایل و عشایر چرخانده شوند. و گفته شود: این است مجازات کسی که قرآن و سنت را ترک کند و علم کلام بیاموزد.
و نیز میگوید:
كل العلوم سوى القرآن مشغلة
إلا الحـديث والفقـه في الديــن
همهی علمها غیر از قرآن، اتلاف وقت و سرگرمی است؛ بهجز علم حدیث و دانش دین.
العلم ما كان فيه قال حدثنــا
ج
وما سوى ذلك وسواس الشياطين
علم آن است که حاوی «قال حدَّثَنا: به ما حدیث گفت» باشد. ما ورای این علوم وسوسههای شیاطین است.
امام احمد/ میگوید: صاحب علم کلام هرگز رستگار نمیشود و علمای علم کلام زندیق و کافراند.
ابو یوسف شاگرد ابوحنیفه رحمهما الله به بشر مریسی گفت: دانستنِ علم کلام، جهل است. و ندانستن علم کلام، علم است. هر گاه شخص در علم کلام مشهور و سرشناس شود، به او گویند: زندیق؛ یا متهم به زندقه میشود. و این که میگوید: ندانستن علم کلام، علم است، یعنی، اعتقاد به نادرست بودن علم کلام. چرا که فهم این مسئله، خود علمی سودمند است. یا منظور ابو یوسف رویگردانی از علم کلام میباشد. یا ممکن است هدفش این باشد که به علم کلام اعتبار ندهیم. چرا که این کار دانش و عقل شخص را مصون و محفوظ میدارد. و آنگاه که دانش و عقل انسان محافظت شود، از این منظر خود، علم محسوب میشود. والله اعلم.
وقتی از امام ابو حنیفه/ در مورد علم کلام سؤال میشود چنین میگوید: علم کلام مقالات و گفتار فلاسفه است. تو باید پایبند به روش سلف و پیرو حدیث باشی. از کارهای نوپیدا در دین بپرهیز. که هر بدعت گمراهی است.
از امام احمد بن حنبل، از ابی عمر حفصِ بن عمر رحمهما الله روایت است که وی گفت: علم کلام سراپا جهل است. و تو هر چه به جهل، بیشتر آگاهی داشته باشی، به علم ناآگاهتری.
امام مالک/ چنین گفته است: از بدعت بپرهیزید. شخصی پرسید: ای ابوعبدالله بدعت چیست؟ گفت: اهل بدعت آناناند که در اسمها، صفات، کلام، علم و قدرتِ اللهﻷ سخن میرانند. و آنگونه که صحابهش و پیروانِ نیک آنها سکوت ماندند [۱۰۵]، ساکت نمیمانند.
همچنین گفته است: هر کس دین را به وسیلهی علمِ کلام بیاموزد، زندیق میشود. این مقوله از ابو یوسف هم روایت شده است.
عبدالله بن مبارک/ گوید: اجماع فقهاء و اهل حدیث در تمام دنیا بر این است که اهل کلام، اهل بدعت و گمراهیاند. و هرگز در زمرهی علما محسوب نمیشوند. علما آناناند که اهل حدیث و فهم دینی باشند. و ملاک برتری آنان نسبت به یکدیگر، تشخیص، فهم و تخصص میباشد.
امام شافعی/ گفته است: مردم به جهالت و اختلاف گرفتار نیامدند مگر بعد از اینکه زبان عرب را رها نموده و به زبان ارسطو گرویدند [۱۰۶].
حسن بصری/ گوید: متکلمین آنان را نابود کردند. طبق هوا و هوس خویش تحریف نمودند.
امام جعفر صادق/ گفته است: هر گاه بحث و سخن در مورد ذات اللهأ شد، دست نگه دارید. گروهی نسبت به ذات الله سخن گفتند و گمراه گشتند.
از سفیان ثوری/ نقل شده است که : به سنّت چنگ آویزید و از بحث در مورد ذات اللهﻷ بپرهیزید.
اوزاعی/ گفته است: خویش را به پایبندی سنت ملزم بدار. و مانند صحابه عمل کن؛ هر چه آنان گفتند تو هم بگو و از آنچه دست کشیدهاند باز آی. و میگوید: پیرو آثار سلف باش و از اندیشهی دیگر مردمان برحذر باش؛ گر چه آراسته و با آب و تاب سخن گویند.
امام ذهبی/ چنین گوید: کَماند افرادی که در علم کلام توجه کنند مگر اینکه، تلاش و اجتهادشان آنان را به مخالفت با سنت میکشاند. از این رو علمای سلف اندیشیدن به علم کلام را نکوهیدهاند. چرا که علم کلام زاییدهی علم حُکَما و کمونیستها است.
هشام بن عبدالملک/ فرزندش را اینگونه نصیحت میکند: از اهل کلام برحذر باش؛ زیرا کار آنان منجر به هدایت نمیشود.
از عبدالله بن طاهر/ پرسیده شد: ای ابو یعقوب این چه احادیثی است که در مورد نزول (فرود آمدن اللهﻷ) روایت میکنید؟ گفت: ای امیر، این احادیث را همان افرادی روایت کردهاند که احادیث طهارت، غسل، نماز و احکام را روایت نمودهاند. علما هم آنها را نقل کردهاند. این روایات همانگونهاند که آمدهاند؛ بدون بیان کیفیت. و جایز نیست مردود شمرده شوند. راویان این احادیث، یعنی صحابه، در این زمینه عادل بودهاند و گر نه احکام و شریعت باطل میگشت. سؤال کننده گفت: الله شفایت دهاد که شفایم دادی. این مقوله از ابو حاتم و ابوزرعه رازی هم روایت شده است.
جنید بن محمد/ گفته است: کمترین ضرر علم کلام این است که هیبتِ اللهـ از دل انسان میافتد. و آنگاه که دل از هیبت و جبروت اللهﻷ تهی گشت، خالی از ایمان میگردد [۱۰۷].
ابن قتیبه/ چنین گوید: ما را با علم کلام سرکاری نیست؛ به نظر من بیشتر آنان که هلاک شدند به سبب علم کلام بوده است [۱۰۸].
[۱۰۵] منظور از سکوت در این مسایل، دست نگه داشتن از تفصیل، کیفیت و تأویل به روش متکلّمین است. و گر نه کتاب الله و سنت و آثار صحابهش با واضحترین دلایل عقلی و نقلی، مملو از توضیح در باب عقیدهی صحیح در باب اسمها، صفات و قضا وقدر هستند. (یاسر برهامی). [۱۰۶] ارسطو فرزند نیکو ماخوس از اهالی استاگیرا، واقع در شمال یونان و اولین وضع کنندهی علم منطق بود. الملل و النهل، شهرستانی. ابن صلاح و نووی در الطبقات، کندی و ابن زولاق در تاریخ مصر و صَون المنطق نوشتهی سیوطی و ... . [۱۰۷] صون المنطق، و الکلام عن فن المنطق و الکلام، حافظ سیوطی. [۱۰۸] منهج علماء الحدیث و السنة، ص ۱۰۳ به نقل از کتاب الإختلاف في الفظ، ابن قتیبه ص ۲۲۵.
از بزرگان علم کلام به خصوص اشاعرهی کلامی اقوالی نقل شده است که دلالت بر نکوهش علم کلام توسط خود ایشان دارد. تا اینکه بعد از مشاهدهی فساد و تباهی این علم، در پایان از آن دست کشیدند. از جمله:
رازی در آخر عمر میگوید:
روشهای کلامی و برنامههای فلسفی را بررسی کردم. ندیدم تشنهای را سیر آب کند و بیماری را درمان. نزدیکترین راه در اثبات را ، راه قرآن یافتم. میخوانم: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥﴾[طه: ۵] (اللهِ رحمن بر عرش قرار گرفت) و ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلۡعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرۡفَعُهُۥۚ﴾[فاطر: ۱۰] (سخنان پاکیزه به سوی او بالا میرود و کار شایسته به آن رفعت میبخشد). و در نفی چنین میخوانم: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ﴾[الشورى: ۱۱] (هیچ چیز مثل او نیست)، ﴿وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا١١٠﴾[طه: ۱۱۰] (و بر او احاطهی علمی ندارند)، ﴿هَلۡ تَعۡلَمُ لَهُۥ سَمِيّٗا٦٥﴾[مريم: ۶۵] (آیا برای او همنامی مییابی؟).
سپس گفت: هر کس تجربهی مرا تکرار کند، به نتیجهای که رسیدم میرسد.
او در وصیت خویش چنین میگوید:
روشهای کلامی و برنامههای فلسفی را بررسی نمودم، در آن هیچ فایدهای که همپای فواید قرآنی باشد نیافتم. زیرا قرآن میخواهد عظمت و جلال را کاملاً به اللهﻷ اختصاص دهد. از غوطه ور شدن در ایرادِ تعارض و ضد ونقیض گویی، ممانعت میکند. چرا که خوب میداند عقل و خِرَد انسان در این تنگناهای عمیق و برنامههای حق، خُرد و متلاشی میگردد [۱۰۹].
ابو الوفا بن عقیل به برخی از یاران خویش گفته است: به طور قطع میگویم که صحابهش در حالی از دنیا رفتند که نمیدانستند «جوهر و عَرَض» [۱۱۰] یعنی چه؛ اگر دوست داری مثل آنان باشی، پس باش. و اگر فکر میکنی روش متکلمین برتر و شایستهتر از روش ابوبکر و عمرب است، بد فکری کردهای.
آنگاه که ولید بن اَبانِ کَرابیسی در سکرات مرگ بود به فرزندانش چنین وصیت نمود: آیا فکر میکنید در علم کلام کسی از من آگاهتر بود؟ گفتند: خیر. گفت: مرا دروغگو میپندارید؟ گفتند: خیر. گفت: روش اهل حدیث را برگزینید که حق با آنهاست.
ابوالمعالی جوینی میگوید: مسلمانان و علوم آنان را سیاحت کردم و بر دریای بزرگ(علم کلام) سوار شدم، در آنچه از آن نهی کردند، غوطهور شدم، آنهم برای طلب حق و فرار از تقلید؛ هماکنون از تمام آن عقاید به سوی حق بازگشتم. دین پیرزنان را برگزینید. اگر اللهﻷ مرا به لطف و کرم خویش ننوازد، بر دین پیرزنان میمیرم و پایان عمرم با کلمهی اخلاص خواهد بود. وای بر ابن جوینی! همچنین او به یاران خود میگفت: دوستان به علم کلام روی نیاورید. اگر میدانستم کلام مرا به این روز میاندازد، هرگز آن را فرا نمیگرفتم. از قول حفید بن رشد که آگاهترین فرد در فلسفه بود میگوید: چه کسی میتواند در الهیات حرفی قابل اعتبار بزند؟!
از قول شهرستانی نقل شده است که وی نزد فلاسفه و متکلمین چیزی جز سردرگمی و دَهشَت نیافته است. و در این زمینه گوید:
لعُمری لقد طفتُ المعاهدَ كلَّها
وسَيَّرتُ طرفي بينَ تلك المعالم
فلـم أَرَ إلا واضـعاً كفَّ حـائر
عـلى ذَقَن أو قـارعاً سن نـادم
باور کن تمام مراکز علمی و حلقههای متکلمین را چرخیدم و به تمام این مراکز نظر انداختم،
جز آدمی که دست حیرت بر چانه گذاشته و دندان پشیمانی و ندامت به هم میساید، ندیدم.
فخر رازی گوید:
نِهَايةُ إِقْدَامِ العـقولِ عِقَالُ
وغَـايةُ سعيِ العَالمِينَ ضِــلالُ
وأرواحُنا في وحشةٍ من جُسومِنا
و حاصـلُ دنيانا أذىً و وبالُ
وَلم نستَفِد مِنْ بحثِنَا طـوُلَ عُمرِنَا
سِوَى أنْ جَمعنَا فيه قِيلَ و قالوا
[۱۱۱]
سرانجامِ تلاش اندیشهها به بن بست خوردن و بیشترِ تلاش جهانیان، گمراه شدن است، روح هایمان در جسمها دچار وحشت شدهاند و دست آورد دنیامان آزار و وبال است. از بحثهای خود در طول عمر، جز قیل و قال سودی نبردیم.
ابو المعالی جوینی گوید: اگر آنچه بر من گذشت دوباره تکرار شود، هرگز به علم کلام روی نمیآوردم.
ابوحامد غزالی میگوید: از تندروترین اسرافکاران و غلوکنندگان گروهی از متکلمیناند که عوامالناس را کافر میدانند و میپندارند، هر کس بسان آنان علم کلام را نداند و با ادلهای که آنان ارائه دادهاند، عقاید شرعی را نداند، کافر است. آنان اولاً رحمتِ اللهأ را تنگ و محدود نمودهاند و بهشت را در گروهِ اندکِ متکلمین منحصر نمودهاند.
همچنین گوید: مسایل اختلافی که اخیراً رخ داده است، و در این زمینه نوشتهها، تصنیفات و مناظرههای نوپیدایی بوجود آوردهاند، در سلف صالح نمونهای برای آن نمییابیم. پس مواظب باش ماحول آن نچرخی. همانطور که از سَمّ کشنده دوری میکنی از آن بپرهیز؛ چرا که دردِ بیدرمان است که انسان را از پای در میآورد. از انسانهای شیطان صفت نیز بگریز؛ چون آنان در گمراه کردن و اغوا گری، به شیاطین جن استراحت داده و خود، کارشان را بر عهده گرفتند [۱۱۲].
پژوهندهی علم کلام درخواهد یافت که این اندیشه از چند منظر با شریعت در تضاد و مخالفت است. از جمله:
۱- مباحث علم کلام نوپیدا و بدعت است.
۲- مشغول شدن به این علم، انسان را از فراگیری قرآن و حدیث باز میدارد.
۳- خطمشی کلامی در عرضهی مسایل اعتقادی و ایدئولوژیک و در زمینهی کاربردی، با برنامه و روش قرآنی مغایر است.
۴- اصول و مبادی آن با کتاب و سنت منافات دارد.
۵- پرداختن به علوک کلامی باعث از هم پاشیدگی امتِ یکدستِ اسلامی میشود و افراد زیادی را به شک و حیرت انداخته و باعث فتنه و آشوب شده، بلکه به بیدینی منجر میگردد [۱۱۳].
۶- متکلمین نتوانستند بر یهود و نصاری پیروز شوند و تلاششان نافرجام ماند. با این وجود آنان به دلیل عدم ایمان اهل کتاب به قرآن و سنت، به گمان ردّ بر مخالفین با ادلهی عقلی، نه شرعی، منهجشان را پایهگذاری کردند [۱۱۴].
[۱۰۹] رازی از بزرگانِ تأویل در زمانهی خویش بوده است. و در کتاب أقسام اللذات اعتراف کرده است، در بحث اسمها و صفاتِ اللهأ راه درست، پیروی از قرآن است. [۱۱۰] جوهر آن است که خود موجود است (ذات)، و عَرَض آن است که به کمک جوهر پدیدار میگردد(صفت یا ویژگی). مانند: زیدِ سیاه. (زید، خود شخص و ذات میباشد. اما سیاهی که صفت است بر روی زید، نمودار میشود)مترجم. عَرَضها عبارتاند از: کم، متی، وضع، ملک، أن یفعل، أن ینفعل و اضافه. [۱۱۱] این ابیات از ابن خطیب معروف به فخر رازی است. شاطبی آن را در ( الإفادات و الإنشادات، ص ۸۴ – ۸۵ ) با سند خویش آورده است. و نیز در ( نفخ الطیب) اثر مقری (۵/۲۳۲) و ( الإحاطة في أخبار غرناطة ) نوشتهی لسان الدین بن خطیب (۲/ ۲۲۲) با سندی دیگر آمده است. [۱۱۲] تفسیر أضواء البیان، شنقیطی، در شرح آیهی ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلۡقُرۡءَانَ﴾ و صون المنطق والکلام، سیوطی. [۱۱۳] رسالهی دکترا (موقف الإمام ابن القیم من آراء المتکلمین) اثر، محمد سعید صبری صالح. [۱۱۴] بحمدلله علمای سلفی توانستند با ادلّهی قرآن و سنت اهل کتاب و گمراهی آنان را خاموش کنند. چنانکه در کتاب، الجواب الصحیح لمن بدّل دین المسیح نوشتهی ابن تیمیه/ و هدایة الحیاری في الرد علی أسئلة الیهود و النصاری، به قلم ابن قیم الجوزی/ آمده است. بسیاری از نویسندگان علم کلام نتوانستند بر اهل کتاب ردّی بنویسند؛ مگر ردّی که خود، با کمی تعقل و تفکر فهمیده میشود. مثلاً مانند: اعتقاد به سه خدایی مسیحیان، تکذیب محمدص. و جز این موارد هرگز در اصول دین با آنان مناظره و مباحثه نکردهاند. این بیانگر کوتاهی و مخالفت آنان با روش قرآن است. حال آنکه در ردّ بر نصاری که با تمام پیامبران† مخالفت نموده و با عقل صریح که بیانگر کفرآنان است هم، ادلهی زیادی ذکر شده است.
نمیتوان گفت سلف صالح در استدلال، فقط بر کتاب وسنت اکتفا کرده و نقش عقل را در این زمینه کلاً مردود دانستهاند؛ بلکه، آنان معتقد بودند تنها با عقل نمیتوان به حقیتها و معارف دست یافت. یا باید گفت: ایشان نظر و اندیشهی محض را در نشانهها و آیات آفرینش به کار نمیگرفتند. یعنی هرگز در مسایل عقیدهای و غیبی، همانند متکلمین از عقل و نظرِ محض بهره نمیبردند؛ و آن را بر کلامِ اللهﻷ که آفریدگار عقل و خِرَد است مقدم نمیکردند. همچنین عقل را بر سنت رسول اللهص که از طریق وحی، بیانگر و مبلِّغ دین بوده و از خطا در امان بود، مقدم نمیداشتند.
پس سلف هرگز ادعا نکردند میان شریعت و عقل، تضاد و منافاتی وجود دارد. بلکه تعارض ساختگی که مفکّران علم کلام با تأثیرپذیری از فلاسفهی یونان ادعا کردهاند را، نفی میکنند.
لیکن میان نقش عقل از دیدگاه سلف، و وظیفهی آن از منظر اندیشمندان علم کلام، فرق زیادی وجود دارد [۱۱۵].
از نظر علمای سلف، عقل آفریدهی الله متعال بوده که در انسان به ودیعه گذارده شده است و یک جریان معنوی است که به عنوان ویژگی یا صفت، انسان عاقل را پا بر جا میدارد. عقل در خلال تواناییها و محیط اطراف خویش و آنچه را که درک کند، وظیفهی خود را ادا میکند. توانمندیهای عقل به عنوان یک مخلوق، محدود است. و درک و برداشت عقل از محیطِ بسیار وسیعِ پیرامون خویش، بسته به درکِ حواس انسان است. لیکن حواس انسان نیز محدود میباشد. لذا قدرت مطلق و غلبه و احاطهی بینقص، از صفات خالق است؛ نه از ویژگیهای عقل که خود مخلوق و محدود است.
عقل انسان دچار خطا میگردد. از مفکران علم کلام جهالت و گمراهیهای فراوان سر زده است. از این رو میبینیم گرفتار حیرت، اضطراب و اختلافات فرقهای شدهاند؛ لذا چگونه میتوان با گفتارِ کسانی که در معرض لغزش و گمراهی هستند، با کلامِ اللهﻷ و گفتار رسولص مخالفت نمود؟
شریعت چیزی را که مخالف عقل باشد ارائه نمیدهد. پس نقل صحیح با عقل صحیح در تعارض نیست. گاهاً شرع، مطالبی را میآورد که عقل حیران میماند، لیکن هرگز چیزی که قبول آن برای عقل محال باشد را، نمیآورد.
خِرَد و اندیشه، تصدیقِ شریعت را در تمام موارد ، بر ما واجب میگرداند. زیرا عقل به رسالت رسولص که از جانب اللهﻷ به عنوان مبلِّغ انتخاب شده، ایمان آورده است. لذا پیروی آنچه از طریق وحی آورده است، واجب میباشد.
تصدیق و تأیید پیامبرص پیروی و حرف شنوی از وی را واجب میگرداند نه مخالفت و تعارض با او را. و اگر ما به استنادِ حدیث که پیامبرص آن را آورده عقل را رد کنیم، با این کار در حقیقت دلالت عقل را باطل نمودهایم. دلالتی که قبولِ تمام اقوال رسول صرا بر ما واجب میگرداند.
بازگشت به شرع ائتلاف و اتفاق را پدید میآورد. بازگشت به شرع یعنی کرنش و سر خم کردن بر یک امر و دستور؛ که به صدق و راستی توصیف شده است. وهیچ چیز مانع اجتماع مردم بر پیروی از ادلّهی شرعی نیست.
اما بازگشت و رجوع به اندیشه و عقلِ افراد مسبب اختلاف آراء و نظریات میگردد. وقبول رأی که بر گرفته از نظریات و ایدهی افراد باشد به معنای تصدیق یقینی آن نیست. لذا راهی برای اثبات و شناخت آن وجود ندارد. همچنین عقل به تنهایی وسیلهی تجمع، اتحاد و همسو کردن مردم نیست.
گر چه شرعاً ملاک و معیارِ تکلیف، عقل است، اما شریعت حلال و حرام و بیان واجبات دینی و منهیات شرعی را بر عهدهی عقل نگذاشته است.
قرآن کریم در هنگام نزاع و اختلاف مردم را به کتاب الله و سنت رهنمون میکند. این یعنی وجوبِ تقدیمِ نقل بر عقل. اللهأ میفرماید: ﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا٥٩﴾[النساء: ۵۹] (پس هر گاه در امرى اختلاف نظر کردید، اگر به الله و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به الله و پیامبر عرضه دارید، این بهتر و نیکفرجامتر است).
و ﴿ٱتَّبِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُم مِّن رَّبِّكُمۡ وَلَا تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَۗ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٣﴾[الأعراف: ۳] (آنچه را از جانب پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، پیروى کنید؛ و جز او از معبودان (دیگر)پیروى نکنید. چه اندک پند مىگیرید!).
اما اندیشمندانِ کلام و پیروان فلاسفه، عقل را بینهایت مقدس میدارند. حتی برخی از فلاسفه عقل را ذاتی مستقل و قائم بنفسه میدانند. و معتقدند دلالت عقل قطعی و یقینی است.
آنان در اصطلاحات کلامی و براهین برگرفته از منطق و فلسفه، استدلال را منحصر و مخصوصِ عقل میدانند. و کاملاً عقل را محیط و مسلط بر تمام جهان میپندارند. در مورد افعال، صفات و اسمهای اللهأ آنچه را خرد و اندیشهی آنان نپذیرد، از اللهﻷ نفی میکنند.
از این رو به سبب ادلّهی عقلی، با تأویل، نصوص قرآن و سنت را زیر پا میکنند. در نزد ایشان ادلهی عقلی اصل، و شریعت تابع و فرمانبردار عقل است*. پس لزوماً چنین معتقدند که:
- ظاهر ِ کتاب الله و سنت با عقل در تعارض است.
- دلایل عقلی، قطعی هستند.
- دلایل نصوص، ظنی و غیر قطعی هستند.
- اگر ظاهرِ نص با عقل در تعارض بود، واجب است نص را از ظاهرش خارج کنیم تا با عقل برابر آید.
- صحابهش دلایل عقلی را ندانستند و در نتیجه در اصول دین به حق نرسیدند؛ یا آنان به دلیل بارِ سنگین دعوت و جهادِ في سبیل الله از آن غافل ماندند.
- پیامبرص به یارانشش نگفت: که ظاهر قرآن و سنت مدّ نظر نیست.
- متکلّمین از صحابهش عالمتر و فهیمتر بودهاند!!!
- فهم کامل عقاید اسلامی فقط در عهد متکلمین شناخته شده است!!!
لیکن ادعای تمام این موارد باطل است.
پس حجت و دلیل قطعی و بلاشک، همان است که در کتابِ اللهﻷ و سنت رسول اللهص به اثبات رسیده است. هیچ کس حق ندارد به خاطر سخنِ یک شخص هر کس که میخواهد باشد، با قرآن و حدیث مخالفت نماید. چرا که اللهـ قبل از رحلت رسولشص دین را کامل کرده است. اللهﻷ میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ﴾[المائدة: ۳] (امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم). رسول اللهص هم آن را به بهترین بیان، بیان نموده است. رسالت را کامل و امانت را بدون کمُّ و کاست ادا نمود. و ما را در چنان حالتی از روشنگری ترک کرد که شبِ آن همانند روزش، روشن است و جز انسان هلاک شده، از آن روی برنمی تابد. صحابهش هم آگاهترین مردم به این دین بودند. چرا که آن را از پیامبرص آموختند و دقیق حفظ نمودند و کامل و با دقت روایت کرده و به آن عمل کردند. در قبال، اللهأ هم سرزمینها را به وسیلهی آنان فتح نمود و ایشان را در زمین قدرت داد. دل بندگان را قبل از گردنشان، مطیع و فرمانبردارِ آنان نمود. مردم هم دسته دسته با طِیبِ خاطر مشرّف به اسلام شدند.
[۱۱۵] الصفات الإلهیة في الکتاب و السنة، دکتر محمد امان جامی، از انتشارات دار الإیمان، ص ۵۸ – ۶۱. السلفیة بین العقیدة الإسلامیة و الفلسفة الغربیة، چاپ، دار الدعوة ص ۵۸ – ۸۹ و منهج علماء الحدیث و السنة في أصول الدین، انتشارات دار الدعوة، ص ۱۴۲ – ۱۵۱، نوشتهی دکتر مصطفی حلمی. همچنین، کتاب تمام المنة في الرد علی أعداء السنة؛ و نیز، تیسیر علم الحدیث، شیخ محمد اسماعیل، چاپ الجماعة الإسلامیة بالإسکندریة.
ابن تیمیه/ میگوید: جای تعجب است که اهل کلام گمان میکنند اهل حدیث و سنت، مقلِّد هستند! و اهل نظر و استدلال نیستند و حجت بودن عقل را انکار میکنند. گاهاً دیده شده که میگویند: برخی از ائمهی سنت عقل و اندیشه را منکراند! حرفشان پذیرفته نیست و به ایشان باید گفت: این حرف درست نیست. چرا که اهل سنت و حدیث آنچه را در قرآن آمده است، انکار نمیکنند؛ و این یک اصلِ پذیرفته شده است. اللهـ در آیات متعدد ما را به تدبر و تعقل و اندیشه فرا میخواند. هرگز ثابت نشده است که یکی از سلف امت، یا ائمهی اهل سنت، تدبر و تعقُّل را منکر باشد. بلکه همگی در قبول آن اتفاق نظر دارند. اما باید این را هم مدّ نظر قرار داد که دو کلمهی نظر و استدلال، از الفاظ مشترکِ بین متکلمین و اهل سنت میباشد. سلف، استدلال، نظر و کلامِ نوپیدا و بدعتِ متکلّمین را منکر هستند. از اینجاست که برخی فکر کردند چنین انکاری، یعنی انکار کلّی و ریشهای استدلال و نظر [۱۱۶].
[۱۱۶] نقض المنطق، ابن تیمیه، ص ۴۷.
گروهی از کمونیستها (یا همان دهریه) نزد امام ابوحنیفه/ آمدند. امام به آنان گفت: سوالی دارم؟ گفتند: بفرما؟ امام گفت: اگر شخصی به شما بگوید: یک کشتی دیدم پر از اسباب و وسایل سنگین که در وسط دریایمواج و متلاطم، بادهای سهمگین آن را در بر گرفتهاند و آن کشتی بدون ناخدا و ملوان به آرامی و بدون هیچ مشکلی حرکت میکند، آیا عقلاً قابل پذیرش است؟ گفتند: هرگز عقل چنین چیزی را نمیپذیرد. امام گفت: سبحان الله، چطور ممکن است عقل حرکت کشتیی بدون ملوان و سکاندار را نپذیرد و این دنیا با وجود تمام حالات و اعمال مختلف و وسعت و پهنای زیادش بدون آفریدگار و نگهبان باشد؟ گفتند: راست میگویی.
از امام شافعی/ پرسیده شد: چه دلیلی بر وجود آفریدگار وجود دارد؟ گفت: آیا برگ درخت توت از نظر طعم، رنگ، بُو و طبیعتش نزد شماها یکسان نیست؟ گفتند: آری. امام گفت: کرم ابریشم آن را میخورد و ابریشم از او خارج میگردد؛ زنبور میخورد و از او عسل گرفته میشود؛ گوسفند آن را میخورد، از او سرگین یا مدفوع خارج میشود؛ آهو آن را میخورد و در نافَش جمع گشته و تبدیل به مُشک و عنبر میگردد؛ کیست که این برگِ دارای یک خاصیت را به اشیاء مختلف تبدیل میکند؟ در نتیجه مخالفین به دست او وارد اسلام شدند.
امام احمد/ از دژ نفوذ ناپذیر صاف و همواری سخن میگوید که هیچ شکافی در آن نیست. بُرونش همچون نقرهی گداخته شده است و درونش بسان طلای ناب؛ سپس دیوار شکافته شده و از آن حیوانی بینا برون میآید؛ حتما باید کسی این کار را انجام داده باشد. منظور وی از قلعه، تخم، و از حیوان، جوجهای است که از تخم خارج میگردد.
هارون الرشید از امام مالک/ در مورد استدلال عقلی سؤال نمود؛ ایشان به تفاوت صداها و گوناگونی نغمهها و تفاوت لغات استدلال جست.
علما به سخنِ عرب بادیهنشین دلیل جستند و آن را نیک شمردند؛ آنگاه که از آن عرب دلیل خواسته شد، گفت: پِشکِل(سرگین) دلالت بر شتر دارد و پس افکندهی الاغ دلالت بر الاغ؛ رد پاها دلیل بر وجود روندهای است و آسمان دارای برجها؛ زمین شکافها دارد و دریا موجها؛ آیا همهی اینها دلیل بر وجود آفریدگاری شکیبا، بردبار، دانا و توانمند نیست؟
حسن بصری/ گوید: صحابهش میگفتند: سپاس سزاوار آن معبودی است که اگر این مخلوقات را ثابت و لایتغیر قرار میداد، شکاکان در ذات اللهﻷ میگفتند: اگر این مخلوق آفریدگاری میداشت آن را نوسازی میکرد و دوباره تازه مینمود. حال آنکه اللهﻷ با نشانههایی که میبینید مخلوق را پدیدار میکند: در میان آسمان و زمین نور فروزانی را پدید آورد و آن را وسیلهی معاش و چراغی تابان قرار داد، و چون بخواهد آن را از بین برده و تاریکی میآورد که میان آسمان و زمین را در بر میگیرد و در آن آرامش، ستارگان و ماه و روشنایی قرار داد. و هر گاه بخواهد بنایی را بر پا میکند و در آن باران و رعد و برق مینهد و هر گاه بخواهد آن را برطرف میکند. نیز هر زمان بخواهد سرمایی آورده و با آن انسانها را حیران و سرگردان میکند و چون تصمیم بگیرد آن را ببرد، به جایش گرمایی طاقتفرسا میآورد و نَفَس انسان را میگیرد تا که مردم بدانند برای این مخلوق آفریدگاری است که این نشانهها را میآفریند. همچنین وقتی تصمیم بگیرد دنیا را بردارد، برداشته و آخرت را میآورد.
میان یک راهب و خالد بن یزید بن معاویه در مورد وضعیت بهشتیان جدال و مناقشهای رخ داد؛ راهب از وی پرسید: آیا شما نمیگویید که در بهشت میخورید و میآشامید و از شما پلیدی خارج نمیشود؟ آیا برای این مورد در دنیا نمونه و مثالی دارید؟ خالد گفت: آری. نوزاد در شکم مادر میخورد و میآشامد و ادار و مدفوع نمیکند. راهب گفت: مگر نمیگویید در بهشت از میوهها میخورید و از آنها کاسته نمیشود؟ آیا در دنیا چنین نمونهای دارید؟ خالد گفت: بله. مانند کتاب که از روی آن نکته برداری و کپی میشود ولی چیزی از آن نمیکاهد.
شاطبی در کتاب الاعتصام برخی اسناد را ارائه میدهد که صحابهش مسایل توحید را با استدلال عقلی آموختهاند. از جمله: [۱۱۷]
۱- آنان در توصیفِ پُل صراط در روز قیامت چنین برداشت کردند که«صراط» به تیزی شمشیر است. چرا که گاهاً کارها به صورت عادی و ملموس صورت نمیگیرد و اتفاق خارق العادهای رخ میدهد. تا این که بتوان بر این صراط یا پُل قرار گرفت و راه رفت.
۲- برای حساب و کتاب روز قیامت، ترازو را آنطور که شایسته آخرت است، ثابت دانستند. چرا که اعمال همانند اجسام دنیا وزن نمیشوند.
۳- عقلاً عذاب قبر و بازگشت روح به جسم را قبول کرده و ثابت دانستند. چنانکه شخص در حال سکرات مرگ، سختیهای موت را تجربه میکند و به نوعی آن دردها را بیان میدارد ولی آثارش بر جسم نمودار نیست. و نیز آنان که به بیماریهای دردناک مبتلایند، ولی آثار درد بر او دیده نمیشود هم از این قبیل مثالها هستند.
۴- سؤال فرشتگان قبر و نشاندن میت در قبر را هم قبول کرده و ثابت دانستهاند. واین موارد را از موارد خارق العادهای میدانند که از حکم عادی ما در زندگی دنیا خارج است و خاص قبر و عالم برزخ است. همچنین صحبت کردن اعضاء در روز قیامت، تا علیه صحاب خویش گواهی دهند. و نیز جریان انسانِ بیسوادی که نامهی اعمال خویش را در روز قیامت خواهد خواند و ... .
۵- مشاهده و دیدن اللهﻷ در روز قیامت. چرا که تنها دلیل عقلی که دلالت بر دیدار باشد، همان کیفیت شناخته شدهای است که امروز در دنیا با آن میبینیم.
۶- سخن گفتنِ اللهأ. عقل سخن گفتن اللهﻷ را انکار نمیکند. البته نه بسان انسان. بلکه به گونهای که شایسته و لایق اللهأ است.
از ابن عباسب احادیثی روایت شده است که دیدن اللهﻷ توسط مؤمنین را اثبات میکند. شخصی با او مخالفت کرده و میگوید: ﴿لَّا تُدۡرِكُهُ ٱلۡأَبۡصَٰرُ﴾[الأنعام: ۱۰۳] (چشمها او را در نمییابند). ابن عباسب گفت: آیا آسمان را میبینی؟ گفت: آری؟ گفت: تمام آسمان را؟ جواب داد: نه.
برخی از مردم در مورد (معیّة) همراه بودن اللهﻷ با بندگان و احاطهی او بر آنان و قرار داشتنش بر عرش اظهار نظر و اختلاف کردند. با وجود اینکه مثال و صفتِ برتر از آنِ اللهﻷ است، امام احمد/ در این مورد دو مثال عقلی ذکر کرد:
اوّل: او گفت: اگر در دست شخصی ظروف شیشهای با آب صاف موجود باشد، چشم آن شخص بر آب ظرفها احاطهی کامل دارد، با وجودی که از آنها جدا است. صفت برتر از آنِ اللهأ است؛ و او با چشم خود بر بندگان احاطهی کامل دارد؛ حال آنکه بر عرش قرار دارد و از انسانها جدا است.
دوّم: اگر شخصی خانهای بسازد با وجود اینکه از منزل خارج میشود اما از درون آن خانه آگاه است و اطلاع کامل دارد. لذا اللهـ که جهان را آفریده است با وجودی که بر بالای آسمانها است بر آن آگاهی کامل دارد. چنانکه میفرماید: ﴿أَلَا يَعۡلَمُ مَنۡ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلۡخَبِيرُ١٤﴾[الملك: ۱۴] (آیا کسى که آفریده است نمىداند؟ با اینکه او خود ریزبین و آگاه است).
[۱۱۷] رجوع شود به، منهج علماء الحدیث و السنة في دصول الدین، ص ۴۳ – ۴۴.
سلف به نیکی دریافتند که میان عقل و خِرد و نقل صحیح تعارضی وجود ندارد. آنان شأن و منزلت عقل را در تأیید آنچه شرع آورده است، دانستهاند. در نشانههای آفرینش هم بسیار اندیشیدهاند. در مثالهای عقلی که گواه بر صدق و راستی کتاب و سنت و دال بر صحت عقاید اسلامی باشد، به فراوانی نظر داده اند. دیدگاه عقلی را با ادلهی شرعی آمیختند و همچنانکه در مطالهی قرآن کریم کوشیدند به تحقیق و پژوهش در کائنات هم توجه خاص نمودند. رجحان عقل، سلامت درون، پرهیز از سردرگمیهای فلسفی و پریشانی متکلمین به آنان این قدرت را بخشید که توانستند میان عقل و آنچه را که شریعت آورده است، ارتباط متناسب ایجاد کنند. ثابت کردند که میان آن دو تعارضی وجود ندارد. و در این میان برای آنان که خواهان اندیشیدن در کلام سلف و آموختن علوم و حفظ آنچه گفتهاند و نگاشتهاند هستند، ادلهی رسا و محکمی ارائه نمودند.
دیدگاه عقلی و اندیشهی نظری در نشانههای کَونی که تصدیق کنندهی عقاید اسلامی هستند، خود، منهج و برنامهی شرعی محسوب میشوند. قرآن کریم و سنت رسولص و عملکرد صحابهش، تابعین رحمهم الله و علمای اهل سنت و جماعت که بر روش ایشان گام نهادند، گواه بر این مُدّعا است.
سلف صالح این روش را به نیکی درک کرده و آن را در هنگام نیاز به اثبات آنچه در کتاب الله و سنت آمده است، به کار گرفتند. مناظرات و کُتُب سلف، تطبیق عملیِ این روش و برنامه را ثبت نموده است. برای بیان این مطلب به این ادلّه خواهیم پرداخت:
شگفتیهای قرآن کریم پایان ناپذیر است. لازم است شخص تفکر و اندیشهی خود را در آن به کار گیرد و با خلوص نیت و در پی طلب حق در آن بیندیشد؛ در نتیجه به حقایق آشکار، قواعد محکم و مثالهای بهجا و درستش نایل خواهد آمد. با بهرهوری از چنین هدایتی دیگر نیاز نیست در اندیشهی متکلمین و فلاسفه غوطهور شود.
سلف صالح تمام این موارد را از ریشه آموخته و فهمیدند. در مناظرات و بحثهای خود عملاً به آن ممارست داشتند. برخی از پیشگامان علم کلام و فلسفه این حقیقت را در یافته و اذعان داشتند، که یادگیری روش قرآن و پایبندی به آن، بهترین روش برای اصلاحِ باورها، عقاید و اندیشهها است [۱۱۸].
فخر رازی در پایان عمر میگوید:
روشهای کلامی و برنامههای فلسفی را بررسی کردم. ندیدم بیماری را درمان و تشنهای را سیر آب کند. نزدیکترین راه در اثبات را ، راه قرآن یافتم. میخوانم: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥﴾[طه: ۵] (اللهِ رحمن بر عرش قرار گرفت) و ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلۡعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرۡفَعُهُۥۚ﴾[فاطر: ۱۰] (سخنان پاکیزه به سوی او بالا میرود و کار شایسته به آن رفعت میبخشد). و در نفی چنین میخوانم: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ﴾[الشورى: ۱۱] (هیچ چیز مثل او نیست)، ﴿وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا١١٠﴾[طه: ۱۱۰] (و بر او احاطهی علمی ندارند)، ﴿هَلۡ تَعۡلَمُ لَهُۥ سَمِيّٗا٦٥﴾[مريم: ۶۵] (آیا برای او همنامی مییابی؟).
سپس گفت: هر کسی تجربهی مرا تکرار کند، به نتیجهای که رسیدم میرسد [۱۱۹].
در وصیت خویش میگوید:
روشهای کلامی و برنامههای فلسفی را بررسی نمودم، در آن هیچ فایدهای که همپای فواید قرآنی باشد، نیافتم. زیرا قرآن میخواهد عظمت و جلال را کاملاً به اللهﻷ اختصاص دهد. از پرداختن به تعارضات و ضد ونقیض گویی، ممانعت میکند. چرا که خوب میداند عقل و خِرَد انسان در این تنگناهای ژرف و عمیق و برنامههای حق، خُرد و متلاشی میگردد [۱۲۰].
در قرآن کریم جدال و مناظراتی با گروههای گمراه صورت گرفته است و قرآن با ادلهی سمعی یا شنیداری، عقاید و باورهای حق را بیان داشته است. بر اندیشه و ایدههای باطل خط بطلان میکشد و شک و شبهههای مخالفین را بیان و با اقامهی دلیل به صورت خطاب، آنها را رد میکند [۱۲۱].
سیوطی گوید: قرآن انواع ادلّه و براهین را در بر دارد. هیچ دلیل و برهان، و تقسیم و تحذیری نیست که بر معلومات کلیِّ عقلی وسمعی بنا شده باشد، مگر اینکه قرآن کریم در مورد آن سخن گفته است. لیکن این بیان بر اساسِ رسم عرب بیان شده است، نه به صورتِ ریز؛ همانند روش متکلمین؛ آنهم به دو دلیل:
اول: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوۡمِهِۦ لِيُبَيِّنَ لَهُمۡۖ﴾[إبراهيم: ۴] (و ما هیچ پیامبرى را جز به زبان قومش نفرستادیم، تا [حقایق را] براى آنان بیان کند).
دوم: کسی که دنبال دلایل ریز میافتد از آوردن دلایل روشن به زبانی ساده و راحت عاجز و ناتوان است. زیرا کسی که میتواند به صورت واضح و روشن که برای همگان قابل درک است، دیگران را بفهماند، هرگز به دلالیل گنگ و مبهمی که جز برخی آن را نمیفهمند، روی نمیآورد و معمّا طرح نمیکند. اللهﻷ در خطاب به بندگان به روشنترین روش عمل کرده است. عموم مردم آن را درک کرده و قانع میشوند و دلیل الهی را میپذیرند. و انسانهای خاص و متخصص هم در اثنای کلام الهی آنچه خُطَبا و سخنوران درک میکنند را، درک مینمایند [۱۲۲].
پس قرآن دلایل عقلی را سادهترین روش برای تفهیم، به قویترین صورت و بهترین وجه دلالت، برای اثبات و صحّت امور اعتقادی برپا میدارد؛ طوری که عالِم و غیر عالم، بادیه نشین و نجیبانِ عاقل آن را کاملاً درک میکنند. بالاتر از همه، این دلایل چنان واضح و روشن هستند که راهی برای رد کردن یا شک کردن در آن نمیماند.
هنگامی که ادلّهی سمعیِ قرآن جمعآوری شود و دلایل عقلیِ تأکید شدهی قرآن هم به آن ضمیمه شود، دلیل رسا و بیچون و چرایی به دست میآید. و لله الحمد و المنة.
دلایل عقلی در قرآن کریم ما را به ادلّهی عقلی که متکلمین مورد نظر دراند، میرساند؛ اما نه به وسیله و روش آنان. چرا که ادلهی قرآنی فاقد اصطلاحات اهل کلام و علومِ فیلسوفان است. همچنین خالی از حیرت و نگرانی و اختلاف آنان است. اما در هدف هر دو همسو و همگاماند. لیک ادلهی قرآن چیزی را محقق نمود که علم کلام نکرده و در وسیله و روش هم با هم تفاوت دارند.
منظور از دلیلِ عقلی، برهان و احتجاجی است که متکلم با آن بتواند به روش عقلی، مخالفِ خود را قانع کند و جای هیچ اعتراضی باقی نگذارد [۱۲۳]. البته شاخصهی مهم این دلیل آن است که هر انسان عاقلی به صورت واضح و روشن درکش کند.
علما سلف ثابت کردهاند که ادلهی قرآنی نقلیِ محض نیستند بلکه عقلی هم هستند. چرا که قرآن کریم دلایل عقلی را به بهترین و محکمترین روش بیان ذکر کرده است و از آن میان روشهای واضحی که هر انسان را در هرجا که باشد و یافت شود و مورد خطاب قرار دهد را، استخراج نموده اند. و بر تمام این ادعاها، قرآنی دلالت دارد که اللهأ آن را به این ویژگی توصیف کرده است [۱۲۴] «بیتردید این قرآن به استوارترین آیین هدایت میکند».
[۱۱۸] قواعد المنهج السلفی، ص ۲۲۳ – ۲۵۹. [۱۱۹] قواعد المنهج السلفی، ص۲۲۳ به نقل از رازی. [۱۲۰] قبلی. [۱۲۱] مقدمهی الفوز الکبیر في أصول التفسیر، نوشتهی شاه ولی لله بن عبدالرحمن. [۱۲۲] الاتقان في علوم القرآن، سیوطی، ج۲ / ۱۷۲. [۱۲۳] قبلی، به نقل از ابن إبی الأصبع. [۱۲۴] منهج علماء الحدیث و السنة، ص ۱۴۷ ابن تیمیة/ در الفتاوی ج ۱۲/۸ میگوید: قرآن بر دلایل عقلی که با آن آفریدگار، توحید و راستی رسولش شناخته میشود دلالت دارد. همچنین با آن امکان وقوع معاد فهمیده میشود. در قرآن، اصول دین طوری بیان شده است که با عقل، صریح هم قابل درک است و چنین بیانی در کلام هیچ یک از بشر یافته نشده است. بلکه عمومِ ادلهی عقلی که انسانهای ماهر و زیرک آوردهاند، قرآن به صورت خلاصه، حق را خیلی بهتر و با نیکوترین تفسیر میآورد. اللهﻷ میفرماید: ﴿وَلَا يَأۡتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئۡنَٰكَ بِٱلۡحَقِّ وَأَحۡسَنَ تَفۡسِيرًا٣٣﴾[الفرقان: ۳۳] (و هیچ مَثَلی بر ضد تو نمیآورند، مگر آنکه ما حق را و نیکوترین تفسیر را برای تو میآوریم).
در قرآن کریم دلایل عقلی روشنی موجود است که وجود آفریدگارﻷ را اثبات میکند. از جمله:
۱- آیهی: ﴿إِنَّ فِي خَلۡقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱخۡتِلَٰفِ ٱلَّيۡلِ وَٱلنَّهَارِ وَٱلۡفُلۡكِ ٱلَّتِي تَجۡرِي فِي ٱلۡبَحۡرِ بِمَا يَنفَعُ ٱلنَّاسَ وَمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن مَّآءٖ فَأَحۡيَا بِهِ ٱلۡأَرۡضَ بَعۡدَ مَوۡتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٖ وَتَصۡرِيفِ ٱلرِّيَٰحِ وَٱلسَّحَابِ ٱلۡمُسَخَّرِ بَيۡنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ لَأٓيَٰتٖ لِّقَوۡمٖ يَعۡقِلُونَ١٦٤﴾[البقرة: ۱۶۴] (بیتردید در آفرینش آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتیهایی که در دریاها [با جابجا کردن مسافر و کالا] به سود مردم روانند و بارانی که الله از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را پس از مردگیاش زنده ساخته و در آن از هر نوع جنبندهای پراکنده کرده و گرداندنِ بادها و ابرِ مسخّر و رام میان آسمان و زمین، نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند).
۲- ﴿أَلَمۡ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَسَلَكَهُۥ يَنَٰبِيعَ فِي ٱلۡأَرۡضِ ثُمَّ يُخۡرِجُ بِهِۦ زَرۡعٗا مُّخۡتَلِفًا أَلۡوَٰنُهُۥ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَىٰهُ مُصۡفَرّٗا ثُمَّ يَجۡعَلُهُۥ حُطَٰمًاۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَذِكۡرَىٰ لِأُوْلِي ٱلۡأَلۡبَٰبِ٢١﴾[الزمر: ۲۱] (مگر ندیدهاى که الله از آسمان، آبى فرود آورد پس آن را به چشمههایى که در [طبقات زیرین] زمین است راه داد، آنگاه به وسیله آن کشتزارى را که رنگهاى آن گوناگون است بیرون مىآورد، سپس خشک مىگردد، آنگاه آن را زرد مىبینى، سپس خاشاکش مىگرداند. قطعاً در این [دگرگونیها] براى صاحبان خرد عبرتى است).
اینگونه جلب توجه میکند که ادلّهی قرآنی همانند روش متکلمین خشک و بیروح نیستند. زیرا علاوه بر اثبات وجود خالقﻷ، اقرار به نعمتهای الهی، احساس کرنش و فروتنی در مقابل او را در درون بر میانگیزد. قدرت و توان الهی را در آفرینش و نوآوری بیان میدارد. میگوید: او بر هر چیزی توانمند و قادر است. این آیات نیامده که تنها وجود خالق را برای ما اثبات کند و هیچ اطلاعات دیگری از او ارائه نکند. چرا که مخلوقاتش در مسئلهی اثبات وجود با هم مشترکاند و ادلهی متکلمین جز اثبات، حاوی پیامی دیگر نیست. همین برای تو کافی است که میبینی این آیات چقدر دلنشیناند و باعث ازدیاد یقین، هدایت قلب و افزایش ایمان بنده به اللهأ به عنوان خالق و مولایش، میگردند.
۳- ﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلۡأَرۡضَ قَرَارٗا وَٱلسَّمَآءَ بِنَآءٗ وَصَوَّرَكُمۡ فَأَحۡسَنَ صُوَرَكُمۡ وَرَزَقَكُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمۡۖ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦٤ هُوَ ٱلۡحَيُّ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَٱدۡعُوهُ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَۗ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦٥﴾[غافر: ۶۴-۶۵] (الله [همان] ذاتى است که زمین را براى شما قرارگاه ساخت و آسمان را بنایى، و شما را صورتگرى کرد و صورتهاى شما را نیکو نمود و از چیزهاى پاکیزه به شما روزى داد. این است معبود به حق پروردگار شما! بلندمرتبه و بزرگ است الله، پروردگار جهانیان).
۴- ﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلۡأَنۡعَٰمَ لِتَرۡكَبُواْ مِنۡهَا وَمِنۡهَا تَأۡكُلُونَ٧٩ وَلَكُمۡ فِيهَا مَنَٰفِعُ وَلِتَبۡلُغُواْ عَلَيۡهَا حَاجَةٗ فِي صُدُورِكُمۡ وَعَلَيۡهَا وَعَلَى ٱلۡفُلۡكِ تُحۡمَلُونَ٨٠ وَيُرِيكُمۡ ءَايَٰتِهِۦ فَأَيَّ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ تُنكِرُونَ٨١﴾[غافر: ۷۹-۸۱] (الله [همان] ذاتی است که چهارپایان را براى شما پدید آورد تا از برخى از آنها سوارى گیرید و از برخى از آنها بخورید. برای شما در آنها سودهایی است، تا با [سوار شدن بر آنها و حمل بار و بُنه خود] به مقصدی که در دلهای شماست برسید، و بر آنها و بر کشتیها حمل میشوید. و همواره نشانههای خود را به شما نشان میدهد، پس کدام یک از نشانههای الله را انکار میکنید؟!).
۵- ﴿۞قُلۡ أَئِنَّكُمۡ لَتَكۡفُرُونَ بِٱلَّذِي خَلَقَ ٱلۡأَرۡضَ فِي يَوۡمَيۡنِ وَتَجۡعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادٗاۚ ذَٰلِكَ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٩ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَٰسِيَ مِن فَوۡقِهَا وَبَٰرَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَآ أَقۡوَٰتَهَا فِيٓ أَرۡبَعَةِ أَيَّامٖ سَوَآءٗ لِّلسَّآئِلِينَ١٠ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ وَهِيَ دُخَانٞ فَقَالَ لَهَا وَلِلۡأَرۡضِ ٱئۡتِيَا طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا قَالَتَآ أَتَيۡنَا طَآئِعِينَ١١ فَقَضَىٰهُنَّ سَبۡعَ سَمَٰوَاتٖ فِي يَوۡمَيۡنِ وَأَوۡحَىٰ فِي كُلِّ سَمَآءٍ أَمۡرَهَاۚ وَزَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنۡيَا بِمَصَٰبِيحَ وَحِفۡظٗاۚ ذَٰلِكَ تَقۡدِيرُ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡعَلِيمِ١٢﴾[فصلت: ۹-۱۲] (آیا این شمایید که واقعاً به آن کسى که زمین را در دو روز آفرید، کفر مىورزید و براى او همتایانى قرار مىدهید؟ این است پروردگار جهانیان. و در [زمین]، بر فراز آن کوهها نهاد و در آن خیر فراوان پدید آورد، و مواد خوراکى آن را در چهار روز اندازهگیرى کرد [که] براى خواهندگان، درست [و متناسب با نیازهایشان] است. سپس تصمیم به [آفرینش] آسمان گرفت، و آن بخارى بود. پس به آن و به زمین فرمود: «خواه یا ناخواه بیایید.» آن دو گفتند: فرمانپذیر آمدیم. پس آنها را [به صورت] هفت آسمان، در دو روز مقرّر داشت و در هر آسمانى کار [مربوط به] آن را وحى فرمود، و آسمان [این] دنیا را به چراغها آذین کردیم و [آن را نیک] نگاه داشتیم؛ این است اندازهگیرى آن غالب و دانا).
۶- ﴿كَيۡفَ تَكۡفُرُونَ بِٱللَّهِ وَكُنتُمۡ أَمۡوَٰتٗا فَأَحۡيَٰكُمۡۖ ثُمَّ يُمِيتُكُمۡ ثُمَّ يُحۡيِيكُمۡ ثُمَّ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٢٨﴾[البقرة: ۲۸] (چگونه الله را منکرید؟ با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد؛ باز شما را مىمیراند [و] دوباره زنده مىکند؛ [و] آنگاه به سوى او بازگردانده مىشوید).
۷- ﴿أَمۡ خُلِقُواْ مِنۡ غَيۡرِ شَيۡءٍ أَمۡ هُمُ ٱلۡخَٰلِقُونَ٣٥ أَمۡ خَلَقُواْ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَۚ بَل لَّا يُوقِنُونَ٣٦﴾[الطور: ۳۵-۳۶] (آیا از هیچ خلق شدهاند؟ یا آنکه خودشان خالق [خود] هستند؟ آیا آسمانها و زمین را [آنان] خلق کردهاند؟ [نه،] بلکه یقین ندارند).
آیات بس فراوانی در قرآن کریم آمده است که عبادات را فقط سزاور اللهﻷ میداند و عبادتِ غیرِ اللهﻷ را باطل میداند. به عنوان مثال:
اللهأ میفرماید: ﴿ءَآللَّهُ خَيۡرٌ أَمَّا يُشۡرِكُونَ٥٩ أَمَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَأَنۢبَتۡنَا بِهِۦ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهۡجَةٖ مَّا كَانَ لَكُمۡ أَن تُنۢبِتُواْ شَجَرَهَآۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ بَلۡ هُمۡ قَوۡمٞ يَعۡدِلُونَ٦٠ أَمَّن جَعَلَ ٱلۡأَرۡضَ قَرَارٗا وَجَعَلَ خِلَٰلَهَآ أَنۡهَٰرٗا وَجَعَلَ لَهَا رَوَٰسِيَ وَجَعَلَ بَيۡنَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ حَاجِزًاۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٦١ أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٦٢ أَمَّن يَهۡدِيكُمۡ فِي ظُلُمَٰتِ ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ وَمَن يُرۡسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشۡرَۢا بَيۡنَ يَدَيۡ رَحۡمَتِهِۦٓۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ تَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٣ أَمَّن يَبۡدَؤُاْ ٱلۡخَلۡقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَمَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قُلۡ هَاتُواْ بُرۡهَٰنَكُمۡ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ٦٤﴾[النمل: ۵۹-۶۴] (آیا الله بهتر است یا آنچه [با او] شریک میگردانند؟ یا آن کس که آسمانها و زمین را خلق کرد و براى شما آبى از آسمان فرود آورد، پس به وسیلهی آن، باغهاى خرّم و باطراوت رویانیدیم. کار شما نبود که درختانش را برویانید. آیا معبودى با الله هست؟ [نه،] بلکه آنان قومى منحرفاند. یا آن کس که زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن، کوهها را [مانند لنگر] قرار داد، و میان دو دریا برزخى گذاشت؟ آیا معبودى با الله هست؟ [نه،] بلکه بیشترشان نمىدانند. یا [کیست] آن که درمانده را - چون وى را بخواند- اجابت مىکند، و گرفتارى را برطرف مىگرداند، و شما را جانشینان این زمین قرار مىدهد؟ آیا معبودى با الله هست؟ چه کم پند مىپذیرید. یا آن کس که شما را در تاریکیهاى خشکى و دریا راه مىنماید و آن کس که بادها[ى باران زا] را پیشاپیش رحمتش بشارتگر مىفرستد؟ آیا معبودى با الله هست؟ معبود برحق برتر [و بزرگتر] است از آنچه [با او] شریک مىگردانند. یا آن کس که خلق را آغاز مىکند و سپس آن را باز مىآورد، و آن کس که از آسمان و زمین به شما روزى مىدهد؟ آیا معبودى با الله هست؟ بگو: «اگر راست مىگویید، برهان خویش را بیاورید).
آیات فوق دلالت واضحی بر ردّ مشرکین دارد؛ آنان که در کنار اللهﻷ دیگری را هم عبادت میکنند و او را در عبادت یگانه نمیدانند. بسیار روشن و واضح است که پرستش شایسته و سزاوار اللهأ است. چرا که تنها آفریدگار و روزی رسان اوست. اوست که ضرر را از مردم دور نموده و خیرشان را میخواهد. غیرِ اللهﻷ هر کس که میخواهد باشد، اختیار هیچ کاری را ندارد. حال اگر این جریان برای همگان روشن شده است، جواب این سوال، ﴿أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِ﴾ (آیا با الله معبودی[دیگر] هست؟)، برای هر انسانی معلوم و مشخص است و آن: ﴿قُلۡ هَاتُواْ بُرۡهَٰنَكُمۡ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ﴾ (بگو دلیل خویش را ارائه دهید اگر راستگویانید).
اللهـ میفرماید: ﴿قُلۡ أَرَءَيۡتُمۡ شُرَكَآءَكُمُ ٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُواْ مِنَ ٱلۡأَرۡضِ أَمۡ لَهُمۡ شِرۡكٞ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ أَمۡ ءَاتَيۡنَٰهُمۡ كِتَٰبٗا فَهُمۡ عَلَىٰ بَيِّنَتٖ مِّنۡهُۚ بَلۡ إِن يَعِدُ ٱلظَّٰلِمُونَ بَعۡضُهُم بَعۡضًا إِلَّا غُرُورًا٤٠﴾[فاطر: ۴۰] (بگو: به من خبر دهید از شریکان خودتان که به جاى الله مىخوانید؛ به من نشان دهید که چه چیزى از زمین را آفریدهاند؟ یا آنان در [کار] آسمانها همکارى داشتهاند؟ یا به ایشان کتابى دادهایم که دلیلى بر [حقّانیّت] خود از آن دارند؟ [نه،] بلکه ستمکاران جز فریب به یکدیگر وعده نمىدهند).
از روشهای قرآن که دلالت بر این جریان دارد، استناد به اقرار مشرکین نسبت به توحید ربوبیّت میباشد و اعتراف آنان به آفرینش بندگان توسط اللهﻷ، دلالت بر توحید الوهیت دارد؛ و الوهیت یعنی وجوب یکتا دانستن اللهأ در عبادت .
اللهـ میفرماید: ﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُۚ قُلۡ أَفَرَءَيۡتُم مَّا تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ إِنۡ أَرَادَنِيَ ٱللَّهُ بِضُرٍّ هَلۡ هُنَّ كَٰشِفَٰتُ ضُرِّهِۦٓ أَوۡ أَرَادَنِي بِرَحۡمَةٍ هَلۡ هُنَّ مُمۡسِكَٰتُ رَحۡمَتِهِۦۚ قُلۡ حَسۡبِيَ ٱللَّهُۖ عَلَيۡهِ يَتَوَكَّلُ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ٣٨﴾[الزمر: ۳۸] (و اگر از آنها بپرسى: «چه کسى آسمانها و زمین را خلق کرده؟» قطعاً خواهند گفت: «الله.» بگو: «[هان] چه تصور مىکنید، اگر الله بخواهد صدمهاى به من برساند؛ آیا آنچه را به جاى الله مىخوانید، مىتوانند صدمهی او را برطرف کنند؛ یا اگر او رحمتى براى من اراده کند آیا آنها مىتوانند رحمتش را بازدارند؟» بگو: «معبود بر حق مرا بس است. اهل توکل تنها بر او توکل مىکنند).
یکی دیگر از روشهای قرآن در ارائهی دلیل، دادن ضرب المثلهای عقلی است که دلالت دارد، میان شریک قرار دادن کسی دیگر با اللهأ و میان خالص کردن عبادت برای او فرق وجود دارد. میخواهد به طور حسّی آنگونه که عقلها درک آن را دارند، روشن کند که میان مؤمن و موحد با کافر و مشرک، فرق بسیار است.
معبود برحق چنین گوید: ﴿ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا رَّجُلٗا فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَٰكِسُونَ وَرَجُلٗا سَلَمٗا لِّرَجُلٍ هَلۡ يَسۡتَوِيَانِ مَثَلًاۚ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٢٩﴾[الزمر: ۲۹] (الله مثَلى زده است: مردى است که چند خواجهی ناسازگار در [مالکیّت] او شرکت دارند و مردى است که تنها فرمانبر یک مرد است. آیا این دو در مثَل یکساناند؟ سپاس الله را. [نه،] بلکه بیشترشان نمىدانند).
همچنین فرق میان آفریدگار و آفریده شده را بیان میدارد. و در پی آن میگوید فقط اوّلی است که تنها استحقاق عبادت را دارد. و بر دوّمی واجب است که اللهـ را پرستش نماید.
در قرآن میخوانیم: ﴿أَفَمَن يَخۡلُقُ كَمَن لَّا يَخۡلُقُۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ١٧﴾[النحل: ۱۷] (آیا ذاتی که میآفریند همانند کسی است که نمیآفریند؟ آیا پند نمیگیرید).
سبک و روش قرآن در این زمینه متعدد و گوناگون است. یکی اینکه عقلا ممکن نیست برای جهان هستی بیش از یک معبود یافت شود. چرا که وجود چند شریک در گردش آفرینش و رسیدگی به کارها و نیازهای آن، منجر به ویرانی و تباهی جهان هستی میشود. این شریکپذیری با کمال الوهیت و ربوبیت منافات دارد:
قرآن کریم میگوید: ﴿مَا ٱتَّخَذَ ٱللَّهُ مِن وَلَدٖ وَمَا كَانَ مَعَهُۥ مِنۡ إِلَٰهٍۚ إِذٗا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَٰهِۢ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعۡضُهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖۚ سُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ٩١﴾[المؤمنون: ۹۱] (الله فرزندى اختیار نکرده و با او معبودى نیست، و اگر جز این بود، قطعاً هر معبودی آنچه را آفریده باخود مىبرد، و حتماً بعضى از آنان بر بعضى دیگر برتری مىجستند. منزه است الله از آنچه وصف مىکنند).
آیهای دیگر گوید: ﴿قُل لَّوۡ كَانَ مَعَهُۥٓ ءَالِهَةٞ كَمَا يَقُولُونَ إِذٗا لَّٱبۡتَغَوۡاْ إِلَىٰ ذِي ٱلۡعَرۡشِ سَبِيلٗا٤٢ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّٗا كَبِيرٗا٤٣﴾[الإسراء: ۴۲-۴۳] (بگو: «اگر با او الهی بود، در آن صورت حتماً در صدد جستن راهى به سوى صاحب عرش، برمىآمدند. او منزّه است و از آنچه مىگویند بسى والاتر است).
و نیز در قرآن میخوانیم: ﴿لَوۡ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَّهُ لَفَسَدَتَاۚ﴾[الأنبياء: ۲۲] (اگر در آندو [زمین و آسمان] جز الله، معبودانى وجود داشت، قطعاً [زمین و آسمان] تباه مىشد).
از دیگر ادلهی قرآنی این است که مخلوقات، غیر از الله یگانه، آفریدگاری دیگر ندارند. پس حال که اینگونه است چگونه میشود در پرستش، کسی دیگر را با او همسان و شریک کرد؟!
اللهـ میفرماید: ﴿أَمۡ جَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَكَآءَ خَلَقُواْ كَخَلۡقِهِۦ فَتَشَٰبَهَ ٱلۡخَلۡقُ عَلَيۡهِمۡۚ قُلِ ٱللَّهُ خَٰلِقُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ ٱلۡوَٰحِدُ ٱلۡقَهَّٰرُ١٦﴾[الرعد: ۱۶] (یا براى الله شریکانى پنداشتهاند که مانند آفرینش او آفریدهاند و در نتیجه، [این دو] آفرینش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو: الله آفریننده هر چیزى است، و اوست یگانه و قهار).
آیات بسیار متعددی در قرآن کریم آمده است که به دلالت عقل، بر صدق نبوت دیگر پیامبران به صورت عام و بر نبوت رسول اللهص به صورت خاص دلالت دارد. این ادلّه بسیار قوی و آشکار و واضحاند. چند آیه که تصدیق نبوت رسول اللهص را در بر دارد و اثبات کنندهی بعثت وی از جانب اللهﻷ است را، ذکر میکنیم:
۱- ﴿ذَٰلِكَ مِنۡ أَنۢبَآءِ ٱلۡغَيۡبِ نُوحِيهِ إِلَيۡكَۚ وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ إِذۡ يُلۡقُونَ أَقۡلَٰمَهُمۡ أَيُّهُمۡ يَكۡفُلُ مَرۡيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ إِذۡ يَخۡتَصِمُونَ٤٤﴾[آل عمران: ۴۴] (این [جمله] از اخبار غیب است که به تو وحى مىکنیم، و [گرنه] وقتى که آنان قلمهاى خود را [براى قرعهکشى] مىافکندند تا کدام یک سرپرستى مریم را به عهده گیرد، نزد آنان نبودى؛ و [نیز] وقتى با یکدیگر کشمکش مىکردند نزدشان نبودى).
پیامبرص داستان پیامبران گذشته و اخبار امتهای پیشین را به صورت مفصل و راست بیان داشته است؛ حال آنکه این خبرها و سرگذشتها را از قوم خویش نیاموخته بود. از اهل کتاب هم نبود که نزد آنان آموخته باشد. حتی خبرهایی آورده است که با این تفاصیل، نزد خود اهل کتاب یافت نمیشود.
۲- ﴿وَمَا كُنتَ تَتۡلُواْ مِن قَبۡلِهِۦ مِن كِتَٰبٖ وَلَا تَخُطُّهُۥ بِيَمِينِكَۖ إِذٗا لَّٱرۡتَابَ ٱلۡمُبۡطِلُونَ٤٨﴾[العنكبوت: ۴۸] (و تو هیچ کتابى را پیش از این نمىخواندى و با دست [راست] خود [کتابى] نمىنوشتى، و گر نه باطلاندیشان قطعاً به شک مىافتادند).
این دلیل بسیار واضح و روشن است؛ چرا که رسول اللهص قدرت خواندن و نوشتن نداشته است و معجزهای به نام قرآن آورده است.
۳- ﴿فَقَدۡ لَبِثۡتُ فِيكُمۡ عُمُرٗا مِّن قَبۡلِهِۦٓۚ أَفَلَا تَعۡقِلُونَ١٦﴾[يونس: ۱۶] (قطعاً پیش از آن، روزگارى در میان شما به سر بردهام. آیا فکر نمىکنید؟).
﴿أَمۡ لَمۡ يَعۡرِفُواْ رَسُولَهُمۡ فَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ٦٩﴾[المؤمنون: ۶۹] (یا اینکه پیامبرشان را نشناختند، از این رو او را انکار میکنند؟!).
این آیات هم دلیل واضح و روشنی است. زیرا رسول اللهص روزگاری در میان آنان زیسته بود و او را خوب میشناختند. به راستگویی، امانتداری و صالح بودنش باور داشتند. تا جایی که به او لقب «امین» دادند. چگونه میتوانستند او را در خبر دادن از رسالتش تکذیب کنند؛ او که به مردم دروغ نمیگوید، آیا بر اللهﻷ دروغ میبندد؟!
۴- ﴿وَلَوۡ تَقَوَّلَ عَلَيۡنَا بَعۡضَ ٱلۡأَقَاوِيلِ٤٤ لَأَخَذۡنَا مِنۡهُ بِٱلۡيَمِينِ٤٥ ثُمَّ لَقَطَعۡنَا مِنۡهُ ٱلۡوَتِينَ٤٦ فَمَا مِنكُم مِّنۡ أَحَدٍ عَنۡهُ حَٰجِزِينَ٤٧﴾[الحاقة: ۴۴-۴۷] (و اگر [او] پارهاى گفتهها(ی دروغ) بر ما بسته بود، دست راستش را سخت مىگرفتیم، سپس رگ قلبش را پاره مىکردیم، پس هیچ یک از شما مانع [از عذاب] او نمىشد).
این آیه هم دلیلی واضح و روشن است. چرا که اگر کسی بخواهد به ادعای نبوت بر بندگان اللهﻷ دروغ ببندد، اللهأ رسوایش میکند تا مردم دچار شک و تردید نگشته و به اشتباه نیفتند. چگونه میشود یک نبی، دروغگو باشد و اللهـ او را در میان مردم یاری کرده و قدرت بخشد. ما دیدهایم که الله متعال آنان که به دروغ ادعای نبوت کردهاند را، چگونه خوار و ذلیلشان کرده و کوس رسوایی آنان را دمید و دروغشان را برای هر صاحب خِرَدی آشکار نمود.
ایمان به روز آخرت، عقیدهای غیبی است. پیامبران الاهی† به این مهم خبر دادهاند. مردمان زیادی هم این مسئله را دروغ پنداشتهاند. در اثبات این مورد، آیات فراوان به روشهای عقلی گوناگون در قرآن کریم موجود است. یک نمونه از آن، زنده شدن زمین بعد از ریزش باران توسط اللهﻷ میباشد:
در کلام الهی میخوانیم: ﴿وَٱللَّهُ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ ٱلرِّيَٰحَ فَتُثِيرُ سَحَابٗا فَسُقۡنَٰهُ إِلَىٰ بَلَدٖ مَّيِّتٖ فَأَحۡيَيۡنَا بِهِ ٱلۡأَرۡضَ بَعۡدَ مَوۡتِهَاۚ كَذَٰلِكَ ٱلنُّشُورُ٩﴾[فاطر: ۹] (و الله همان ذاتی است که بادها را روانه مىکند؛ پس [بادها] ابرى را برمىانگیزند، و [ما] آن را به سوى سرزمینى مرده راندیم، و آن زمین را بدان [وسیله]، پس از مرگش زندگى بخشیدیم؛ رستاخیز [نیز] چنین است).
﴿وَهُوَ ٱلَّذِي يُرۡسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشۡرَۢا بَيۡنَ يَدَيۡ رَحۡمَتِهِۦۖ حَتَّىٰٓ إِذَآ أَقَلَّتۡ سَحَابٗا ثِقَالٗا سُقۡنَٰهُ لِبَلَدٖ مَّيِّتٖ فَأَنزَلۡنَا بِهِ ٱلۡمَآءَ فَأَخۡرَجۡنَا بِهِۦ مِن كُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِۚ كَذَٰلِكَ نُخۡرِجُ ٱلۡمَوۡتَىٰ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ٥٧﴾[الأعراف: ۵۷] (و اوست که بادها را پیشاپیش [باران] رحمتش مژدهرسان مىفرستد، تا آنگاه که ابرهاى گرانبار را بردارند، آن را به سوى سرزمینى مرده برانیم، و از آن، باران فرود آوریم؛ و از هر گونه میوهاى [از خاک ]برآوریم. بدینسان مردگان را [نیز از قبرها] خارج مىسازیم، باشد که شما متذکر شوید).
﴿وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنَّكَ تَرَى ٱلۡأَرۡضَ خَٰشِعَةٗ فَإِذَآ أَنزَلۡنَا عَلَيۡهَا ٱلۡمَآءَ ٱهۡتَزَّتۡ وَرَبَتۡۚ إِنَّ ٱلَّذِيٓ أَحۡيَاهَا لَمُحۡيِ ٱلۡمَوۡتَىٰٓۚ إِنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ٣٩ إِنَّ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ ءَايَٰتِنَا لَا يَخۡفَوۡنَ عَلَيۡنَآۗ أَفَمَن يُلۡقَىٰ فِي ٱلنَّارِ خَيۡرٌ أَم مَّن يَأۡتِيٓ ءَامِنٗا يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ ٱعۡمَلُواْ مَا شِئۡتُمۡ إِنَّهُۥ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٌ٤٠﴾[فصلت: ۳۹-۴۰] (و از [دیگر] نشانههاى او این است که تو زمین را خشک و فسرده مىبینى و چون باران بر آن فروریزیم به جنبش درآید و بَردَمَد. آرى، همان ذاتی که آن را زندگى بخشید، قطعاً زندهکننده مردگان است. در حقیقت، او بر هر چیزى تواناست. کسانى که در [فهم و ارائه] آیات ما، کژ مىروند بر ما پوشیده نیستند. آیا کسى که در آتش افکنده مىشود بهتر است یا کسى که روز قیامت آسودهخاطر مىآید؟ هر چه مىخواهید بکنید که او به آنچه انجام مىدهید بیناست).
دیگر آیهای که دال بر این مسئله است، آفرینش ابتداییِ بندگان توسط اللهأ است. بلکه بزرگتر از آن؛ یعنی پدید آوردن آسمانها و زمین. او سبحانه و تعالی بر انجام هر چیزی توانمند و قادر است.
معبودﻷ میفرماید: ﴿وَضَرَبَ لَنَا مَثَلٗا وَنَسِيَ خَلۡقَهُۥۖ قَالَ مَن يُحۡيِ ٱلۡعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٞ٧٨ قُلۡ يُحۡيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٖۖ وَهُوَ بِكُلِّ خَلۡقٍ عَلِيمٌ٧٩ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلشَّجَرِ ٱلۡأَخۡضَرِ نَارٗا فَإِذَآ أَنتُم مِّنۡهُ تُوقِدُونَ٨٠ أَوَ لَيۡسَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ بِقَٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يَخۡلُقَ مِثۡلَهُمۚ بَلَىٰ وَهُوَ ٱلۡخَلَّٰقُ ٱلۡعَلِيمُ٨١ إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيًۡٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ٨٢ فَسُبۡحَٰنَ ٱلَّذِي بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٨٣﴾[يس: ۷۸-۸۳] (و براى ما مَثَلى آورد و آفرینش خود را فراموش کرد؛ گفت: چه کسى این استخوانها را که چنین پوسیده است، زندگى مىبخشد؟ بگو: همان کسى که نخستینبار آن را پدید آورد و اوست که به هر [گونه] آفرینشى داناست. هماو که برایتان در درخت سبزفام اخگر نهاد که از آن [چون نیازتان افتد] آتش مىافروزید. آیا کسى که آسمانها و زمین را آفریده توانا نیست که [باز] مانند آنها بیافریند؟ آرى، اوست آفریننده دانا. چون به چیزى اراده فرماید، کارش این بس که مىگوید: «باش»؛ پس [بىدرنگ] موجود مىشود. پس [شکوهمند و] پاک است آن ذاتی که ملکوت هر چیزى در دست اوست، و به سوى اوست که بازگردانیده مىشوید).
به دانهی افتاده که شبیه جامدی بیتحرک است بنگر که هفتهها، ماهها یا سالها رها شده است. آنگاه که در شکم زمین جای گرفت و بدو آب نوشانیده شد، روح زندگی و حرکت در او دمیده میشود. یا زمین خشک بیآب و علف سالهای متمادی رها شده افتاده است؛ دیری نمیپاید که آب باران او را به تکان وا داشته و از او علف میرویاند.
به درخت سبزفام که با آب، تازه مانده و نبض حیاتش میتپد، گوشهی چشمی بینداز که چون خشک گردد، آتش او را میبلعد. این آتش سوزان است که با آب و طراوتِ درخت، از در مخالفت برمیآید. پس شکوهمند و منزه است بسیارآفرینندهی دانایی که بر هر چیز غالب و توانمند است.
حال آیا برانگیختن جسمها بعد از مرگ او را ناتوان و درمانده میکند؟!!
اللهـ چنین گوید: ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي يَبۡدَؤُاْ ٱلۡخَلۡقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَهُوَ أَهۡوَنُ عَلَيۡهِۚ﴾[الروم: ۲۷] (و اوست آن ذاتی که آفرینش را میآغازد و باز آن را تجدید مىنماید؛ و این [کار] بر او آسانتر است).
اللهﻷ میفرماید: ﴿أَوَ لَيۡسَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ بِقَٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يَخۡلُقَ مِثۡلَهُمۚ بَلَىٰ وَهُوَ ٱلۡخَلَّٰقُ ٱلۡعَلِيمُ٨١﴾[يس: ۸۱] (آیا ذاتی که آسمانها و زمین را آفریده توانا نیست که [باز] مانند آنها بیافریند؟ آرى، اوست بسیارآفریننده دانا).
﴿أَوَ لَمۡ يَرَوۡاْ أَنَّ ٱللَّهَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَلَمۡ يَعۡيَ بِخَلۡقِهِنَّ بِقَٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يُحۡـِۧيَ ٱلۡمَوۡتَىٰۚ بَلَىٰٓۚ إِنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ٣٣﴾[الأحقاف: ۳۳] (مگر ندانستهاند که آن معبود برحقی که آسمانها و زمین را آفریده و در آفریدن آنها درمانده نگردید؛ مىتواند مردگان را [نیز] زنده کند؟ آرى، اوست که بر همه چیز تواناست).
آیات در این باب بس فراوان و اسلوبِ بیان، بسیار گوناگون است. هدف ما به شمار آوردن آیات نیست [۱۲۵] لذا در آنچه بیان شد، کفایت است.
[۱۲۵] تفسیر مفاتیح الغیب رازی، ج ۱ ص ۵۲۱ – ۵۲۶، در آن دیگر روشهای قرآنی در اثباتِ حرکت به سوی سرای محشر، معاد و برانگیخته شدن بعد از مرگ، بیان شده است.
از اسلوب قرآن در بیان صفات و افعالِ الهی، این است که فقط اللهأ را سزاوار و شایستهی صفات و افعال کامل و تامُّ تمام دانسته و از هر عیب و نقص و ویژگیهای مخلوقین پاک و مبرّا میداند.
در قرآن آمده است: ﴿وَيَجۡعَلُونَ لِلَّهِ مَا يَكۡرَهُونَۚ وَتَصِفُ أَلۡسِنَتُهُمُ ٱلۡكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ لَا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ ٱلنَّارَ وَأَنَّهُم مُّفۡرَطُونَ٦٢﴾[النحل: ۶۲] (و چیزى را که خوش نمىدارند، براى الله قرار مىدهند، و زبانشان دروغپردازى مىکند که [سرانجام] نیکو از آنِ ایشان است. حقاً که آتش براى آنان است و به سوى آن پیش فرستاده میشوند).
این آیه به صورت کلّی اعتقاد فاسد مشرکین را رد کرده و اللهﻷ را از اعتقادات باطلی که با صفات تعریف شده در قرآن و سنت مخالف بوده و مشرکین به وی نسبت میدادند، پاک و مبرا میداند.
مضمون و فحوای آیه این است که اللهأ را از آنچه در شأن او نیست منزّه دارد و وی را به تمام ویژگیهای کمال توصیف نماید.
اللهـ میفرماید: ﴿وَيَجۡعَلُونَ لِلَّهِ ٱلۡبَنَٰتِ سُبۡحَٰنَهُۥ وَلَهُم مَّا يَشۡتَهُونَ٥٧ وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِٱلۡأُنثَىٰ ظَلَّ وَجۡهُهُۥ مُسۡوَدّٗا وَهُوَ كَظِيمٞ٥٨ يَتَوَٰرَىٰ مِنَ ٱلۡقَوۡمِ مِن سُوٓءِ مَا بُشِّرَ بِهِۦٓۚ أَيُمۡسِكُهُۥ عَلَىٰ هُونٍ أَمۡ يَدُسُّهُۥ فِي ٱلتُّرَابِۗ أَلَا سَآءَ مَا يَحۡكُمُونَ٥٩ لِلَّذِينَ لَا يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡأٓخِرَةِ مَثَلُ ٱلسَّوۡءِۖ وَلِلَّهِ ٱلۡمَثَلُ ٱلۡأَعۡلَىٰۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٦٠﴾[النحل: ۵۷-۶۰] (و براى الله دخترانى مىپندارند. منزه است او. و براى خودشان آنچه را میل دارند [قرار مىدهند]. و هر گاه به یکى از آنان مژدهی دختر داده شود، چهرهاش سیاه مىگردد، در حالى که خشم [و اندوه] خود را فرو مىخورد. از بدى آنچه بدو بشارت داده شده، از قبیله [خود] روى مىپوشاند. آیا او را با خوارى نگاه دارد، یا در خاک پنهانش کند؟ وه چه بد داورى مىکنند. وصف زشت براى کسانى است که به آخرت ایمان ندارند، و بهترین وصف از آنِ الله است، و اوست ارجمند حکیم).
نمونهی دیگر از این آیات بطلانِ عبادت غیراللهﻷ را بیان میدارد. چرا که آنان موصوف به عجز و نقص و ناتوانیاند. و این ویژگیها با الوهیت و سزاواری عبادت شدن منافات دارد.
اللهأ میفرماید: ﴿وَٱذۡكُرۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ إِبۡرَٰهِيمَۚ إِنَّهُۥ كَانَ صِدِّيقٗا نَّبِيًّا٤١ إِذۡ قَالَ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ لِمَ تَعۡبُدُ مَا لَا يَسۡمَعُ وَلَا يُبۡصِرُ وَلَا يُغۡنِي عَنكَ شَيۡٔٗا٤٢ يَٰٓأَبَتِ إِنِّي قَدۡ جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ فَٱتَّبِعۡنِيٓ أَهۡدِكَ صِرَٰطٗا سَوِيّٗا٤٣﴾[مريم: ۴۱-۴۳] (و در این کتاب از ابراهیم یاد کن، زیرا او پیامبرى بسیار راستگوى بود. چون به پدرش گفت: «پدر جان، چرا چیزى را که نمىشنود و نمىبیند و از تو چیزى را دور نمىکند مىپرستى؟ اى پدر، به راستى مرا از دانش [وحى، حقایقى به دست] آمده که تو را نیامده است. پس، از من پیروى کن تا تو را به راهى راست هدایت نمایم).
قرآن برای ردّ مخالفین و منکرین به ضرب المثلهای عقلی استناد کرده و آنها را عرضه میدارد. این نوع بیان از ادلّهی بسیار قوی برای ارائهی مدرک و برهان است. قرآن در جاهای فراوانی به این مسئله پرداخته است:
مثلاً در قرآن میخوانیم: ﴿وَلَقَدۡ ضَرَبۡنَا لِلنَّاسِ فِي هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانِ مِن كُلِّ مَثَلٖ لَّعَلَّهُمۡ يَتَذَكَّرُونَ٢٧﴾[الزمر: ۲۷] (و در این قرآن از هر گونه مثَلى براى مردم آوردیم، باشد که آنان پندگیرند).
پس در قرآن برای کسانی که بخواهند در آن تدبر کرده و بیندیشند، مثالهای فراوانی زده شده است. با این وجود دیگر مردم از رجوع به روشهای کلامی بینیاز و خودکفایند. قرآن نهایت، آنچه را متکلمین ذکر کردهاند ، خلاصهتر، بهتر و کاملتر آورده است.
الله متعال میفرماید: ﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلۡكِتَٰبَ بِٱلۡحَقِّ وَٱلۡمِيزَانَۗ﴾[الشورى: ۱۷] (الله همان ذاتی است که کتاب و میزان را به حق فرود آورد). قرآن مصدر و سرچشمهی حق است؛ و میزان، همان عدل و دادی است که قرآن آن را آورده است. کسی نپندارد که حق در غیرِ قرآن یافت میشود و عدل نیز همچنین. هر کس که به دنبال حق و عدل میگردد بر اوست که به قرآن بازگردد و در آن بیندیشد و تدبّر نماید.
و میفرماید: ﴿فَلَا تُطِعِ ٱلۡكَٰفِرِينَ وَجَٰهِدۡهُم بِهِۦ جِهَادٗا كَبِيرٗا٥٢﴾[الفرقان: ۵۲] (پس، از کافران اطاعت مکن، و با قرآن با آنان به جهادى بزرگ بپرداز).
این آیه نص روشن و واضحی در به کارگیری قرآن در دعوت به سوی اللهﻷ، محقق نمودن حق و خط بطلانی بر ابهامِ انسانهای مشکوک، انحرافِ گمراهان و انکارِ منکرین است. در این کتاب، عقاید همراه با ادلّه و ردّ ابهام از آن بیان شده است [۱۲۶].
در قرآن آمده است: ﴿وَلَقَدۡ صَرَّفۡنَا فِي هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٖۚ وَكَانَ ٱلۡإِنسَٰنُ أَكۡثَرَ شَيۡءٖ جَدَلٗا٥٤﴾[الكهف: ۵۴] (و به راستى در این قرآن، براى مردم از هر گونه مَثَلى آوردیم، و انسان بیش از هر چیز سرِ جدال دارد).
و نیز: ﴿وَلَا يَأۡتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئۡنَٰكَ بِٱلۡحَقِّ وَأَحۡسَنَ تَفۡسِيرًا٣٣﴾[الفرقان: ۳۳] (و هیچ مَثَلی بر ضد تو نمیآورند، مگر آنکه ما حق را و نیکوترین تفسیر را برای تو میآوریم).
منظور این آیه چنین است: ای محمدص مشرکین و همکیشانشان هزگز سخنی که آن را آراسته و زینت دادهاند و باطلی را با آن در هم آمیختهاند و یا اعتراض نابجایی که نمودهاند را، برایت نمیآورند مگر اینکه ما سخنی حق و درست میآوریم که باطل آنان را میراند و ابهامشان را نابود کرده و اعتراضشان را میشکند. و در بیان بسی بهتر و مفصلتر میباشد [۱۲۷].
به عنوان مثال، برای فرق میان مؤمن موحد و مشرک کافر مثالی حسی میآورد که عقل آن را درک میکند:
اللهﻷ چنین میگوید: ﴿ضَرَبَ لَكُم مَّثَلٗا مِّنۡ أَنفُسِكُمۡۖ هَل لَّكُم مِّن مَّا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُم مِّن شُرَكَآءَ فِي مَا رَزَقۡنَٰكُمۡ فَأَنتُمۡ فِيهِ سَوَآءٞ تَخَافُونَهُمۡ كَخِيفَتِكُمۡ أَنفُسَكُمۡۚ﴾[الروم: ۲۸] ([الله] براى شما از خودتان مَثَلى زده است: آیا در آنچه به شما روزى دادهایم شریکانى از بردگانتان دارید که در آن [مال با هم] مساوى باشید و همانطور که شما از یکدیگر بیم دارید از آنها بیم داشته باشید؟ اینگونه، آیات خود را براى مردمى که مىاندیشند، به تفصیل بیان مىکنیم).
و: ﴿ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا رَّجُلٗا فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَٰكِسُونَ وَرَجُلٗا سَلَمٗا لِّرَجُلٍ هَلۡ يَسۡتَوِيَانِ مَثَلًاۚ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٢٩﴾[الزمر: ۲۹] (الله مثَلى زده است: مردى است که چند خواجه ناسازگار در او شرکت دارند و مردى است که تنها فرمانبر یک مرد است. آیا این دو در مثَل یکساناند؟ سپاس الله را. [نه،] بلکه بیشترشان نمىدانند).
و آیهی: ﴿وَٱللَّهُ فَضَّلَ بَعۡضَكُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖ فِي ٱلرِّزۡقِۚ فَمَا ٱلَّذِينَ فُضِّلُواْ بِرَآدِّي رِزۡقِهِمۡ عَلَىٰ مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُهُمۡ فَهُمۡ فِيهِ سَوَآءٌۚ أَفَبِنِعۡمَةِ ٱللَّهِ يَجۡحَدُونَ٧١﴾[النحل: ۷۱] (الله بعضى از شما را در رزق و روزى بر بعضى دیگر برترى داده است. وکسانى که فزونى یافتهاند، روزىِ خود را به زیردستان خود نمىدهند تا در آن با هم مساوى باشند. آیا باز نعمت الله را انکار مىکنند؟).
آیهی دیگر: ﴿۞ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًا عَبۡدٗا مَّمۡلُوكٗا لَّا يَقۡدِرُ عَلَىٰ شَيۡءٖ وَمَن رَّزَقۡنَٰهُ مِنَّا رِزۡقًا حَسَنٗا فَهُوَ يُنفِقُ مِنۡهُ سِرّٗا وَجَهۡرًاۖ هَلۡ يَسۡتَوُۥنَۚ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٧٥ وَضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا رَّجُلَيۡنِ أَحَدُهُمَآ أَبۡكَمُ لَا يَقۡدِرُ عَلَىٰ شَيۡءٖ وَهُوَ كَلٌّ عَلَىٰ مَوۡلَىٰهُ أَيۡنَمَا يُوَجِّههُّ لَا يَأۡتِ بِخَيۡرٍ هَلۡ يَسۡتَوِي هُوَ وَمَن يَأۡمُرُ بِٱلۡعَدۡلِ وَهُوَ عَلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ٧٦﴾[النحل: ۷۵-۷۶] (الله مَثَلى مىزند: بندهاى است زَرخرید که هیچ کارى از او برنمىآید. آیا [او] با کسى که به وى از جانب خود روزى نیکو دادهایم، و او از آن [روزی] در نهان و آشکار انفاق مىکند یکسان است؟ سپاس شایسته الله است. [نه،] بلکه بیشترشان نمىدانند. و الله مَثَلى [دیگر] مىزند: دو مَردند که یکى از آنها لال است و هیچ کارى از او برنمىآید و او سربارِ آقای خویش مىباشد. هر جا که او را مىفرستد خیرى به همراه نمىآورد. آیا او با کسى که به عدالت فرمان مىدهد و خود بر راه راست است، یکسان است؟).
[۱۲۶] منهج علماء الحدیث و السنة، مصطفی حلمی، ص ۱۴۹ – ۱۵۰، به نقل از تفسیر امام الجزائری السلفی عبدالحمید بن بادیس/، ص ۴۲۱ و ۴۲۹. [۱۲۷] قبلی.
از دیگر روشهای قرآن بر ردّ مخالفین، آوردن دلایل عقلی با به کارگیری روشهای قیاسی است.
از آن جمله میتوان، مساوات میان دو هممثل و فرق میان دو چیز مختلف را نام برد.
اللهأ میفرماید: ﴿أَفَنَجۡعَلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ كَٱلۡمُجۡرِمِينَ٣٥ مَا لَكُمۡ كَيۡفَ تَحۡكُمُونَ٣٦﴾[القلم: ۳۵-۳۶] (پس آیا فرمانبرداران را چون بدکاران قرار خواهیم داد؟ شما را چه شده؟ چگونه داورى مىکنید؟).
همچنین میگوید: ﴿أَمۡ نَجۡعَلُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ كَٱلۡمُفۡسِدِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِ أَمۡ نَجۡعَلُ ٱلۡمُتَّقِينَ كَٱلۡفُجَّارِ٢٨﴾[ص: ۲۸] (یا [مگر] کسانى را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند، چون مفسدان در زمین مىگردانیم، یا پرهیزگاران را چون پلیدکاران قرار مىدهیم؟).
و آیهی: ﴿قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلۡأَعۡمَىٰ وَٱلۡبَصِيرُۚ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ٥٠﴾[الأنعام: ۵۰] (بگو: آیا کور و بینا یکسان است؟ آیا نمیاندیشید؟).
جدل در لغت به معنای مناظره قوی و توانمندی بر آن میباشد؛ همچنین در مقابل دلیل، دلیل آوردن را، جدال گویند. مجادله هم به معنای مناظره میباشد.
و در حدیث آمده است: «ما أوتي الجدل قوم إلا ضلوا»: (به هیچ قومی جدل داده نشد، مگر اینکه گمراه شدند). منظور از جدل در این حدیث، مناظرهی باطل به قصد غلبهی بر شخص مقابل میباشد. اما اگر به نیت اظهار حق باشد، ستودنی و بجا است. به دلیل فرموده الله ﻷ: ﴿وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ﴾[النحل: ۱۲۵] (و با آنان به [شیوهاى] که نیکوتر است مجادله نماى).
با نگاهی به لفظ (جدل) و مشتقات آن در قرآن مجید، چنین به دست میآید که برخی از جدلها نکوهیده وبرخی دیگر جایز، شرعی و ستوده شده میباشند.
جدل مشروع و مباح آن است که در مسیر دعوت به سوی اللهﻷ و دفاع از حق صورت گیرد. اللهأ رسولش را چنین مورد خطاب قرار میدهد: ﴿ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ﴾[النحل: ۱۲۵] (با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به [شیوهاى] که نیکوتر است مجادله نماى). این نوع جدل شرعی و ستودنی است و شرایطش عبارتند از:
۱- برای دفاع از حقّی باشد که شریعت آن را آورده است؛ و باید به آن دعوت داد.
۲- باید مطابق با کتاب الله و سنت و ادلّهی آن دو باشد.
اللهـ میفرماید: ﴿ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ﴾ یعنی با بیانِ حق. به هر کس که با ادلّهی قرآن و سنت خواهان شناخت آن است. ﴿وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ﴾ برای کسی که آگاهانه نافرمانی الله را میکند، باید او را به الله و روز قیامت تذکر داد. ﴿وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ﴾ این بخش از آیه در حقِّ سرکشان لجوجی است که کافر و مشرکاند.
در مقابل این جدل و مناظره، مناظرهی مخالفِ با حق، مخالف با دلایل کتاب الله و سنت قرار دارد که نکوهیده و مردود است. هرگز به خاطر الله صورت نمیگیرد و دلایل این مناظره از قرآن و حدیث نیست. مناظرهگر برای دفاع از باطلِ خویش، جز تعارض و رویارویی با حق که توسط شرع آمده است هدف دیگری ندارد.
آیاتی که جدل را به دلیل مخالفت با حق مذمت کرده و نکوهش میکند عبارتند از:
﴿وَجَٰدَلُواْ بِٱلۡبَٰطِلِ لِيُدۡحِضُواْ بِهِ ٱلۡحَقَّ فَأَخَذۡتُهُمۡۖ فَكَيۡفَ كَانَ عِقَابِ٥﴾[غافر: ۵] (و به باطل جدال نمودند تا حقیقت را با آن پایمال کنند. پس آنان را فرو گرفتم؛ چگونه بود کیفر من؟).
﴿وَيُجَٰدِلُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِٱلۡبَٰطِلِ لِيُدۡحِضُواْ بِهِ ٱلۡحَقَّۖ وَٱتَّخَذُوٓاْ ءَايَٰتِي وَمَآ أُنذِرُواْ هُزُوٗا٥٦﴾[الكهف: ۵۶] (و کسانى که کافر شدهاند، به باطل مجادله مىکنند تا به وسیله آن، حق را پایمال گردانند، و نشانههاى من و آنچه را بیم داده شدهاند به ریشخند گرفتند).
﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِي ٱللَّهِ بِغَيۡرِ عِلۡمٖ وَلَا هُدٗى وَلَا كِتَٰبٖ مُّنِيرٖ﴾[الحج: ۸ و لقمان: ۲۰] (و از مردم کسى است که در باره الله بدون هیچ دانش و بىهیچ رهنمود و کتاب روشنگری به مجادله مىپردازد).
﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِي ٱللَّهِ بِغَيۡرِ عِلۡمٖ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيۡطَٰنٖ مَّرِيدٖ٣﴾[الحج: ۳] (و برخى از مردم در باره الله بدون هیچ علمى مجادله مىکنند و از هر شیطان سرکشى پیروى مىنمایند).
﴿مَا يُجَٰدِلُ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ﴾[غافر: ۴] (جز آنهایى که کفر ورزیدند [کسى] در آیات الله ستیزه نمىکند).
﴿ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ بِغَيۡرِ سُلۡطَٰنٍ أَتَىٰهُمۡۖ﴾[غافر: ۳۵] (کسانى که در باره آیات الله، بدون دلیلی که براى آنان آمده باشد مجادله مىکنند).
﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ أَنَّىٰ يُصۡرَفُونَ٦٩﴾[غافر: ۶۹] (آیا کسانى را که در آیات الله مجادله مىکنند ندیدهاى تا کجا منحرف شدهاند؟).
﴿يُجَٰدِلُونَكَ فِي ٱلۡحَقِّ بَعۡدَ مَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى ٱلۡمَوۡتِ وَهُمۡ يَنظُرُونَ٦﴾[الأنفال: ۶] (با تو در باره حق – بعد از آنکه روشن گردید- مجادله مىکنند. گویى که آنان را به سوى مرگ مىرانند و ایشان [بدان] مىنگرند).
﴿حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُوكَ يُجَٰدِلُونَكَ يَقُولُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ إِنۡ هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلۡأَوَّلِينَ٢٥﴾[الأنعام: ۲۵] (تا آنجا که وقتى نزد تو مىآیند و با تو جدال مىکنند، کسانى که کفر ورزیدند، مىگویند: «این [کتاب] چیزى جز افسانههاى پیشینیان نیست»).
آیاتی که جدل را به دلیل اینکه برای وجه الله نیست نکوهش میکند، عبارتاند:
﴿وَجَٰدَلُواْ بِٱلۡبَٰطِلِ لِيُدۡحِضُواْ بِهِ ٱلۡحَقَّ فَأَخَذۡتُهُمۡۖ فَكَيۡفَ كَانَ عِقَابِ٥﴾[غافر: ۵] (و به [وسیله] باطل جدال نمودند تا حقیقت را با آن پایمال کنند. پس آنان را فرو گرفتم؛ آیا [دیدی] چگونه بود کیفر من؟).
﴿وَلَا تُجَٰدِلۡ عَنِ ٱلَّذِينَ يَخۡتَانُونَ أَنفُسَهُمۡۚ﴾[النساء: ۱۰۷] (و از کسانى که به خویشتن خیانت مىکنند دفاع مکن).
﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِي ٱللَّهِ بِغَيۡرِ عِلۡمٖ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيۡطَٰنٖ مَّرِيدٖ٣﴾[الحج: ۳] (و برخى از مردم در باره الله بدون هیچ علمى مجادله مىکنند و از هر شیطان سرکشى پیروى مىنمایند).
﴿وَإِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰٓ أَوۡلِيَآئِهِمۡ لِيُجَٰدِلُوكُمۡۖ﴾[الأنعام: ۱۲۱] (و در حقیقت، شیطانها به دوستان خود وسوسه مىکنند تا با شما ستیزه نمایند).
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ بِغَيۡرِ سُلۡطَٰنٍ أَتَىٰهُمۡ إِن فِي صُدُورِهِمۡ إِلَّا كِبۡرٞ مَّا هُم بِبَٰلِغِيهِۚ﴾[غافر: ۵۶] (در حقیقت، آنان که در باره نشانههاى الله - بىآنکه دلیلی برایشان آمده باشد- به مجادله برمىخیزند در دلهاشان جز بزرگنمایى نیست آنان به آن [بزرگیى که آرزویش را دارند] نمیرسند).
مناظراتی که پیامبران پیشین الهی با اقوام خویش داشنتد، در زمرهی مجادلات حقی است، که شریعت آنها را تأیید نموده است. همچنین مناظرات و جدالهایی که رسول اللهص با کفار و مشرکین داشته است از این دسته میباشد.
بعضی از متکلمین گمان کردهاند حال آنکه به مجادله و مناظره امر شده است، این امر دلیل بر جواز آموزش و یادگیری علم کلام است؛ این حرف درست نیست. باطل بودن آن از روش و برنامهی انبیاء پیشین فهمیده میشود. آنان هرگز علم کلام را نیاموختند و هرگز به دنبال آن هم نرفتند. و پیامبر ما محمد عربیص اصلاً و ابداً در گفتمانها و نامهنگاریهای خویش با کفار و مشرکین، هرگز اصطلاحات و روش متکلمین را به کار نبرده است. لذا از عملکرد تمام انبیاء علیهم الصلاة و السلام چنین برداشت میشود که جدل و مناظرات مورد نظرِ شرع با جدال و مناظرات متکلمین فرق دارد و مخالف آن است و از اصطلاحات آنان هم بسیار دور است.
﴿قَالُواْ يَٰنُوحُ قَدۡ جَٰدَلۡتَنَا فَأَكۡثَرۡتَ جِدَٰلَنَا﴾[هود: ۳۲] (گفتند: «اى نوح، واقعاً با ما جدال کردى و بسیار [هم] جدال کردى).
﴿فَلَمَّا ذَهَبَ عَنۡ إِبۡرَٰهِيمَ ٱلرَّوۡعُ وَجَآءَتۡهُ ٱلۡبُشۡرَىٰ يُجَٰدِلُنَا فِي قَوۡمِ لُوطٍ٧٤﴾[هود: ۷۴] (پس وقتى ترس ابراهیم برطرف شد و مژده [فرزنددار شدن] به او رسید، در باره قوم لوط با ما [به قصد شفاعت] چون و چرا مىکرد).
﴿أَتُجَٰدِلُونَنِي فِيٓ أَسۡمَآءٖ سَمَّيۡتُمُوهَآ أَنتُمۡ وَءَابَآؤُكُم﴾[الأعراف: ۷۱] (آیا در مورد اسمهای که خود و پدرانتان آنها را نامگذاری کردهید، با من جدال میکنید).
اما در مورد جدال در عهد رسول اللهص آیاتی به این مضمون آمده است:
﴿هَٰٓأَنتُمۡ هَٰٓؤُلَآءِ جَٰدَلۡتُمۡ عَنۡهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا﴾[النساء: ۱۰۹] (هان، شما همانان هستید که در زندگى دنیا از ایشان جانبدارى کردید).
﴿وَإِن جَٰدَلُوكَ فَقُلِ ٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا تَعۡمَلُونَ٦٨﴾[الحج: ۶۸] (و اگر با تو مجادله کردند، بگو: «الله به آنچه مىکنید داناتر است»).
﴿قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ فِي زَوۡجِهَا وَتَشۡتَكِيٓ إِلَى ٱللَّهِ وَٱللَّهُ يَسۡمَعُ تَحَاوُرَكُمَآۚ﴾[المجادلة: ۱] (الله گفتار [زنى] را که در باره شوهرش با تو گفتگو و به الله شکایت مىکرد را شنید؛ و الله گفتگوى شما را مىشنود).
﴿وَيُرۡسِلُ ٱلصَّوَٰعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَن يَشَآءُ وَهُمۡ يُجَٰدِلُونَ فِي ٱللَّهِ﴾[الرعد: ۱۳] (و صاعقهها را فرو مىفرستند و با آنها هر که را بخواهد، مورد اصابت قرار مىدهد، در حالى که آنان در باره الله مجادله مىکنند).
اللهأ کتابش را نازل نمود آن را اتمام حجتی بر بندگان قرار داد. مطالب آن برای جویندهی حق کافی است. هر کس به دنبال حق باشد، حتماً در این کتاب آن را مییابد.
معبود یکتا میفرماید: ﴿وَلَقَدۡ صَرَّفۡنَا فِي هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٖۚ وَكَانَ ٱلۡإِنسَٰنُ أَكۡثَرَ شَيۡءٖ جَدَلٗا٥٤﴾[الكهف: ۵۴] (و به راستى در این قرآن، براى مردم از هر گونه مَثَلى آوردیم، و انسان بیش از هر چیز سرِ جدال دارد).
هر کس حق را با دلیل از قرآن یا سنت آموخت، نیاز نیست کلام بیشتری بر آن بیفزاید و گزافهگویی کند. اینگونه جدال دروازهی شر و فساد، و خود نمایی در دین است.
و در حدیث میخوانیم: «ما ضلَّ قومٌ بعد هدی کانوا علیه إلا أوتوا الجدل»: (هیچ قومی بعد از اینکه هدایت نصیبشان شد، گمراه نشدند مگر این دچار جدل و ستیزه جویی شدند) [۱۲۸]، و این آیه را تلاوت نمود: ﴿مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلَۢاۚ بَلۡ هُمۡ قَوۡمٌ خَصِمُونَ٥٨﴾[الزخرف: ۵۸] (آن [مثال] را جز از راه جدل براى تو نزدند، بلکه آنان مردمى جدلپیشه و پرخاشگراند).
جدل به قصد شکست حریف و ناتوان کردن وی، یا با عیب گرفتن از کلامش او را خوار کردن و کم شمردن و به نادانی نسبت دادن، جدل ممنوعی است که جز با سکوت نمیتوان از گناهش نجات یافت. چرا که عامل این کار، خود برتربینی است که با به رخ کشیدن علم وفضل و هجوم بر دیگران نمودار میشود. علاوه بر آن لجبازی و جدال باعث برانگیخته شدن خشم شخص مقابل میشود و او را وادار میکند آنچه در توان دارد برای به کرسی نشاندن گفتارش، به حق یا باطل چنگ آویزد [۱۲۹].
بلال بن سعید گوید: هر گاه دیدی که شخص لجوج، خود برتربین و فریفتهی نظر خویش است، شکستش حتمی است. و ابن ابی لیلی میگوید: با طرف مقابلم لجبازی نمیکنم، که [مجبور میشوم حتماً] یا او را دروغگو نمایم و یا به خشمش میآورم.
لجبازی و خود نمایی عبارت است از اعتراض بر کلام شخص مقابل؛ با اظهار نمودن خلل در الفاظ یا معنا و یا هدف گوینده. لذا راه گریز از خود نمایی و لجبازی ترک اعتراض و انکار است و بس. اگر سخنِ طرف حق است آن را تصدیق کند و اگر چنین نیست، با دلیل شرعی آن را جواب دهد و همین کافی است.
خصومت یا نزاع عبارت است از لجاجت در کلام برای به دست آوردن مال یا حق غصب شده. مجادله و خصومت مادامی که به ناحق یا از روی عدم آگاهی نباشد، نکوهیده نیست. مانند اینکه شخصی در هر زمینهای قبل از دانستن حق، به دفاع بپردازد. یا در شکایت و اعتراض خویش برای آشکار نمودن حق، کلمات تنش آمیز و ناراحت کنندهای به کار برد که نیاز به آن نباشد. یا اینکه عناد و لجاجتِ محض، برای شکستدادن و مغلوب کردن حریف او را به خصومت وا دارد. این است مفهوم لجاجت و خصومت و یکدندگی؛ که بسیار مذموم و نکوهیده است [۱۳۰].
اما آنکه مورد ظلم قرار گرفته و از راه شرعی بدون زیاده روی، لجاجت و بدون عناد و دشمنی و اذیت و آزار، حقش را میطلبد، کارش حرام نیست. اما سزاوارتر این است که اگر راهی وجود دارد، این کار را نکند. چرا که اگر شخص به هنگام جدال و حق خواهی، در حد اعتدال زبانش را نگه دارد، عذرش پذیرفته است [۱۳۱].
در حدیث میخوانیم: «إنَّ إبغضَ الرِّجالِ إلی الله الألدُّ الخَصِمُ»: (مبغوضترینِ اشخاص نزد اللهﻷ، شخص لجوج ستیزهجو است) [۱۳۲].
خصومت، سینه را پر کینه میکند و خشم را برمیافروزد. ستیزکنندگان علت دشمنی را فراموش کرده و حقد و کینه در هر دو میماند. تا آنجا که هر کدام از دو طرف از غم یکدیگر شادمان و ازشادی همدیگر غمگین گشته و زبان به بدگویی هم میگشایند. هر کس به خصومت مبتلا گردد، وارد این ممنوعات میشود.
حداقل پیامدِ خصومت، اضطراب و پریشانی است. پس شایسته است جز برای ضرورت این دروازه گشوده نشود و زبان و قلب از پیامدهای آن حفظ گردد، اما این کار بسی دشوار است [۱۳۳].
از دیدگاه شریعت، بهتر، شایستهتر و مطلوبتر این است که در مناظره و تعبیر حقایقِ ایمان، روش قرآن به کار برده شود. بسیار واضح و روشن است که این، بهترین روش است. راهکار پیامبران† هم که به سوی امتها فرستاده شدند، همین بوده است [۱۳۴]. در این زمینه از نوح÷ تا رسول اللهص مثالهای فراوانی در این زمینه موجود است.
الله متعال در مورد مناظره و مجادلهی نوح÷ با قومش، چنین میفرماید: ﴿قَالُواْ يَٰنُوحُ قَدۡ جَٰدَلۡتَنَا فَأَكۡثَرۡتَ جِدَٰلَنَا﴾[هود: ۳۲] (گفتند: «اى نوح، واقعاً با ما جدال کردى و بسیار [هم] جدال کردى).
مجادلهی ابراهیم با قومش را چنین ذکر مینماید: ﴿وَحَآجَّهُۥ قَوۡمُهُۥۚ﴾[الأنعام: ۸۰] (قومش با او جدال کردند). تا این فرمودهی الهی که گفت: ﴿وَتِلۡكَ حُجَّتُنَآ ءَاتَيۡنَٰهَآ إِبۡرَٰهِيمَ عَلَىٰ قَوۡمِهِۦۚ﴾[الأنعام: ۸۳] (و آن حجّت ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم). قرآن کریم مناظره ابراهیم÷ با نمرود را به طور مفصل آورده است.
کسی که در قرآن کنکاش کند و در آیاتش تدبر نماید، به مناظرات متعددی بر میخورد که با کفار صورت گرفته و ادلّهی کافی و جامع علیه آنان به کار گرفته شده است [۱۳۵].
الله تبارک و تعالی به بحث و جدل به نیکوترین روش امر فرموده است. ﴿۞وَلَا تُجَٰدِلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنۡهُمۡۖ﴾[العنكبوت: ۴۶] (و با اهل کتاب، جز به [شیوهاى] که بهتر است، مجادله نکنید. مگر [با] کسانى از آنان که ستم کردهاند). و نیز میفرماید: ﴿وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ﴾[النحل: ۱۲۵] (و با آنان به [شیوهاى] که نیکوتر است مجادله نماى).
[۱۲۸] احمد، ترمذی، ابن ماجه با سند صحیح. [۱۲۹] تهذیب موعظة المؤمنین من إحیاء علوم الدین، ص ۲۳ - ۲۴ ، نوشتهی قاسمی. [۱۳۰] قبلی. [۱۳۱] قبلی. [۱۳۲] بخاری. [۱۳۳] تهذیب موعظة المؤمنین من إحیاء علوم الدین، ص ۲۳ - ۲۴ ، نوشتهی قاسمی. [۱۳۴] النبوات، اثر ابن تیمیه/، ص ۱۶۱. [۱۳۵] منهج علماء الحدیث و السنة، ص ۱۷۱ – ۱۷۲.
امام احمد/ در مسند خویش از بشیر بن جحاش روایت میکند که: «إن رسول اللهص بَصَقَ يَوْمًا فِي كَفِّهِ فَوَضَعَ عَلَيْهَا أُصْبُعَهُ، ثُمَّ قَالَ: " قَالَ اللهُ: بَنِي آدَمَ، أَنَّى تُعْجِزُنِي وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ مِثْلِ هَذِهِ، حَتَّى إِذَا سَوَّيْتُكَ وَعَدَلْتُكَ، مَشَيْتَ بَيْنَ بُرْدَيْنِ، وَلِلْأَرْضِ مِنْكَ وَئِيدٌ، فَجَمَعْتَ وَمَنَعْتَ، حَتَّى إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِيَ قُلْتَ: أَتَصَدَّقُ، وَأَنَّى أَوَانُ الصَّدَقَةِ»: (روزی رسول اللهص در کف دست خویش آب دهان انداخت و بر آن انگشت نهاد و فرمود: اللهﻷ میفرماید: ای آدمیزاد کَی میتوانی مرا عاجز و درمانده کنی حال آنکه تو را از مثل این آفریدم؟! تا اینکه تو را تناسب اندام دادم؛ در میان دو لباس خویش گام زدی (و متکبرانه بر زمین پایکوبی کردی) و زمین از تو شکایت دارد. سپس مال اندوختی و صدقه ندادی؛ تا اینکه نفَس به ترقوه و گلوگاه رسید، گفتی: صدقه میدهم؛ حال چه وقت صدقه است؟! [۱۳۶]
ابن ابی حاتم از ابن عباسب روایت میکند که: «أَنَّ الْعَاصَ بْنَ وَائِلٍ أَخَذَ عَظْمًا مِنَ الْبَطْحَاءِ فَفتهُ بِيَدِهِ ثمَّ قَالَ لرَسُول اللهص: أيحي اللَّهُ هَذَا بَعْدَمَا أَرَى فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ نَعَمْ يُمِيتُكَ اللَّهُ ثُمَّ يُحْيِيكَ ثُمَّ يُدْخِلُكَ نَارَ جَهَنَّمَ فَنَزَلَتِ الآيَاتُ فِي آخِرِ يس»: (عاص بن وائل استخوانی از صحرا برداشت و با دستش آن را پودر کرد. سپس به رسول اللهص گفت: آیا اللهﻷ این را بعد از این حالت زنده میکند؟ رسول اللهص فرمود: آری. اللهﻷ تو را میمیراند و دوباره زنده میکند و سپس وارد جهنّمت میکند. راوی گوید: و آیات آخر سورهی یس نازل شد) [۱۳۷].
رسول اللهص میفرماید: «مَا مِنْكُم من أحد إِلَّا سيخلو بِهِ ربه کما یَخلوا أحَدکُم بالقمرِ لیلةَ البدر»، فسئل: کیف یا رسولَ الله و نَحنُ کثیر؟ فقال: سأُنَبِّئُكَ بِمِثلِ ذلك في آلاء الله، هذا القمر من آیات الله کُلُّکم یَراه مخلیاً به والله اعلم.(صد در صد اللهأ با هر کدامتان به زودی خلوت خواهد کرد [۱۳۸]؛ همانگونه که یکی از شما با ماه شب چهارده خلوت میکند. شخص پرسید: چگونه(ممکن است) ای رسول الله در حالی که ما افراد زیادی هستیم. فرمود: به مانند این(مسئله) در آفریدههای الله برایت مثال میآورم. ماه از آفریدههای اللهص است و همهی شماها به تنهایی آن را میبینید. والله اعلم).
در این تشبیه، دیدین به دیدن تشبیه شده است نه اللهﻷ به ماه. چرا که هیچ چیز مانند اللهأ نیست.
گفتگوی رسول اللهص با گروهی از مسیحیان نجران که نزد وی آمدند:
قصهی مباهله [۱۳۹]ی مشهور میان پیامبرص و گروه اعزامی مسیحیان نجران، در کتابهای سیره و تفسیر آمده است. طَبَری بخشی از این گفتمان را در تفسیر خود آورده است که آن را نقل میکنیم:
پیامبرص به ایشان فرمود: مگر نمیدانید هر فرزندی به ناچار شبیه پدر خویش است؟ گفتند: آری.
فرمود: مگر نمیدانید آفریدگار ما زندهی جاودان است و نمیمیرد و عیسی÷ نابود شدنی است؟ گفتند: بله.
فرمود: مگر نمیدانید اللهأ بر هر چیز نگهبان است و آن را محافظت کرده و روزیاش میدهد؟ گفتند: درست است.
فرمود: آیا عیس-÷- چنین توانایی دارد؟ گفتند: خیر.
فرمود: مگر نمیدانید هیچ چیز در آسمانها و زمین بر اللهﻷ پوشیده نمیماند؟ گفتند: آری.
فرمود: آیا عیسی÷ جز آنچه به او آموخته شده است، چیزی از اینها را میداند؟ گفتند: خیر.
فرمود: پروردگار ما هر گونه که خواست عیسی÷ را صورت داد.
و فرمود: آیا نمیدانید آفریدگار ما غذا نمیخورد و چیزی نمینوشد و قضای حاجت نمیکند؟ گفتند: بله.
و نیز فرمود: آیا نمیدانید مادر عیسی÷ همانند دیگر زنان به او حامله شد؟ سپس وضع حمل کرده همانسان که دیگر زنان چنین میکنند؟ سپس همانند نوزاد تغذیه نمود، غذا خورد و نوشید و باز ماندهی غذا را از خود دفع نمود؟ گفتند: درست است. وفرمود: چگونه ممکن است آنچه(در مورد عیسی÷) میپندارید رخ دهد؟ فرمود: دانستندو انکار کردند. اللهأ چنین نازل نمود: ﴿الٓمٓ١ ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ٢﴾[آل عمران: ۱-۲]: (الف. لام. میم. (او) الله است. جز او معبود برحقی نیست. زنده و پاینده است). [۱۴۰]
[۱۳۶] احمد و ابن ماجه. در صحیحین هم از ابوهریرهاشاهدی برایش موجود است. و ان شاء الله این روایت حسن است. [۱۳۷] حاکم گوید: با شرط بخاری و مسلم صحیح است ولی آن را در کتابهای خود نیاوردهاند. ذهبی با حاکم هم نظر است.. [۱۳۸] در کتاب مشکل الحدیث و بیانه، خلوت را چنین تفسیر میکند: این خلوت به عرفِ زبان عربی حمل میشود. مثلا گویند: فلانی با خود خلوت کرد؛ یعنی با خودش تنهاست. گاهی شخص در یک جمع با فردی خصوصی صحبت میکند و دیگران از کلام این دو آگاه نمیشوند. پس در حقیقت این دو شخص با هم خلوت کرده اند. حال اللهﻷ هم با بندهاش خلوت میکند یعنی هر کس الله را به تنهایی و راحت میبیند. ما این نوع ترجمه را برای این خلوت کردن برگزیدیم چرا که محال است قُرب الهی را به قُربِ مسافت توصیف نمود. مترجم. [۱۳۹] مباهله یعنی نفرین کردن و آرزوی مرگ برای دروغگو. هر گاه دو گروه یا دو شخص جهت اثبات برحق بودن خویش گرد هم آیند و از اللهﻷ بخواهند که شخص یا گروه برحق را یاری و دروغگو را بمیراند. مترجم. [۱۴۰] منهج علماء الحدیث و السنة في اصول الدین، مصطفی حلمی، دار الدعوة الاسکندریة، ص ۳۶ – ۳۷، به نقل از واحدی در کتاب، اسباب النزول ص ۶۱ – ۶۲. چاپ حلبی ۱۳۸۸ هجری ۱۹۶۸ میلادی.
از اسلوب متکلمین این است که در عقاید، حدیث آحاد را حجت نمیدانند و با آن خود را توجیح و تزکیه میکنند و اینگونه قرآن و سنت را پشتِ گوش میاندازند. در برنامهی خود برای اثبات مسایل عقیده و توحید، سنّت را ساقط مینمایند. چرا که اکثر احادیث رسولص آحاد است و احادیث متواتر، به نسبت آحاد، کم و اندک هستند.
دلیلشان این بود که احادیث متواتر قطعی و یقینی هستند و میتوان به آنها دلیل جست؛ اما احادیث آحاد با وجود کثرتشان ظنّی هستند و دلیل قطعی محسوب نمیشوند. لذا در احکام کاربرد دارند نه در عقاید. شریعت هم از تبعیت ظن و گمان و عمل به آن نهی فرموده است.
حدیث آحاد، آن است که به حد تواتر نرسد هر چند هم که «مستفیض» باشد؛ حتی اگر صحیح باشد و بخاری و مسلم هم آن را آورده و امت مسلمان آن را از بخاری و مسلم پذیرفته باشند.
خلاصه: آنان بیشتر سنت نبوی را پشت سر انداخته و در اغلب مسایل عقیدهای و توحید تنها بر قرآن اکتفا نموده اند. البته هنگامی که قرآن با عقلِ آنانی که معنای ظاهر آیات را رها و به مذهب متکلمین گرویدهاند، تعارض پیدا کند، آراء و نظریات متکلمین را بر آیات مقدم میدارند.
اما درست این است که احادیثِ آحادِ صحیح، در بحث عقاید و احکام در ذات خود دلیل و مدرک محسوب میشود. میان احادیث آحاد و متواتر هیچ تفاوتی نیست. علمای امت هم نسل در نسل [۱۴۱] بر همین باور بودهاند.
تفاوت میان احادیث آحاد با متواتر، از چندین نگاه مردود و باطل است:
۱- این سخن، سخن یک مبتدعِ نوآور است و در شریعت اصلی ندارد؛ سلف صالح رضوان الله علیهم هم، چنین چیزی را سراغ نداشتند و از آنها نقل نشده و حتی به ذهن هیچ کدامشان هم خطور نکرده است*. در حدیث آمده است: «منْ أَحْدثَ في أَمْرِنَا هَذَا مَا لَيْسَ مِنْهُ فهُو رَدٌّ »: (هر کس در این دستور(دین) ما چیزی جدید بیاورد که جزو دین نباشد، آن مردود است) [۱۴۲]. و این فرمودهی رسول اللهص: «وَإِيَّاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الأُمُورِ، فَإِنَّ كُلَّ مُحْدَثَةٍ بِدْعَةٌ، وَكُلَّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ، وَكُلَّ ضَلاَلَةٍ فِي النَّارِ»: (از نوآوریهای دینی بپرهیزید که هر نوآوری بدعت است و هر بدعت گمراهی و هر گمراهی در آتش است) [۱۴۳].
این حرف را گروهی از علمای علم کلام زدند و اصولیان متأخر هم از آنان تأثیر گرفته و حرفشان را تکرار کردند و برخی از معاصرین هم تحت تأثیر متاخرین قرار گرفته و بدون هیچ بحث و پژوهش و دلیلی از آنان آموختند.
خصوصاً جریان عقیدتی هم از این قاعده خارج نیست و آنان برای اثبات مسایل عقیده، وجود ادلّهی قطعی را شرط دانستهاند.
عجیب و غریبتر از آن، ادعای اتفاق اصولیان بر سر این مسئله است. چنین ادعایی کاملا بیاساس و جرأتی بس بزرگ است. چگونه ممکن است بر این امر اتفاق شده باشد در حالی که از امام مالک، شافعی، شاگردان امام ابوحنیفه، داود بن علی، ابن حزم [۱۴۴]، حسین بن علی کرابیسی و حارث بن اسد محاسبی و دیگران رحمهم الله [۱۴۵]، نص صریح وجود دارد که خبر آحاد مورد قبول است و باید به آن عمل شود!
ابن خویزمنداد در کتاب اصول الفقه میگوید: امام مالک/ خبر واحدی که فقط یک یا دو نفر آن را روایت کردهاند را ذکر میکند و میگوید: این روایات حامل علم یقینی و ضروری هستند. امام احمد/ در حدیث رؤیت(دیدن اللهﻷ) میگوید: «خوب میدانیم که این(رؤیت) حق است و آن را به عنوان علم ِقطعی قبول داریم». قاضی ابویعلی در اول «المخبر» میگوید: خبر واحد اگر سندش صحیح باشد و متنش به صورتهای مختلف روایت نشده باشد و امت آن را پذیرفته باشند، وجوباً اثبات کنندهی علم است. یاران ما همگی همین باور را دارند و قبولِ علمِ حاصل از خبر آحاد را واجب میدانند؛ گر چه امت هم آن را قبول نکرده باشند. و میگوید: فتوای مذهب هم بر همین است که بنده گفتم؛ نه چیزی دیگر.
ابو اسحاق شیرازی هم در کتابهای اصول خود از قبیل، التبصرة و شرح اللمع و دیگر کُتُب همین را گفته است. در کتاب شرح چنین میگوید: «اگر امت خبر واحد را قبول کنند، علم و عمل به آن واجب میگردد؛ فرقی نمیکند که همگی به آن عمل کنند یا بخشی از امت»، در این مورد از یاران شافعی/ هیچ نزاع و کشمکشی حکایت نشده است.
قاضی عبدالوهاب مالکی هم همین مطلب را از گروهی از فقهاء نقل میکند. ابوبکر رازی هم در کتاب اصول الفقه خود این سخن را ذکر کرده است [۱۴۶].
۲- شریعت دال بر یادگیری علم از افراد و گروههایی است که روایت کنندهی شریعت هستند. اللهأ میفرماید: ﴿۞وَمَا كَانَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةٗۚ فَلَوۡلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرۡقَةٖ مِّنۡهُمۡ طَآئِفَةٞ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي ٱلدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوۡمَهُمۡ إِذَا رَجَعُوٓاْ إِلَيۡهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَحۡذَرُونَ١٢٢﴾[التوبة: ۱۲۲] (و مؤمنان را نسزد که همگی [به سوی جهاد] بیرون روند؛ چرا از هر جمیعتی گروهی [به سوی پیامبر] کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند و قوم خود را هنگامی که به سوی آنان بازگشتند، بیم دهند، باشد که بپرهیزند). کلمهی "طائفة" بر یک نفر و بیشتر از آن دلالت دارد. و انذار و هشدار، اعلان به یادگیری چیزی است که سودمند است و تبلیغِ شرعی بدون هیچ تفاوتی، عقیده و احکام را شامل میشود.
و نیز میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ﴾[الحجرات: ۶] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، اگر فاسقى برایتان خبرى آورد، خوب تحقیق و بررسی کنید). و در قرائتی دیگر آمده است: ﴿فَتَبَيَّنُوٓاْ﴾ (مطمئن شوید). این آیه، قبول نمودن خبر و سخنِ یک نفرِ مورد اطمینان را اثبات مینماید.
در احادیث تشویق زیادی بر تبلیغ گفتار رسولص آمده است. بر اساس این تشویق، مادامی که حدیث صحیح باشد، لازم است آن را قبول نمود؛ گر چه راوی آن یک نفر باشد [۱۴۷].
اگر اعتراض شود که احادیث آحاد ظنی هستند و شریعت از پیروی ظن و گمان بازداشته است [۱۴۸]، در جواب باید گفت: این نهی در مورد ظن و گمانی است که از آن علمی به دست نمیآید. لذا چنین ظنی بر مبنای هوی و هوس و مخالف شرع است. لیکن احادیث آحاد که چنین نیستند، بلکه جزو شرع میباشند.
حال اگر احادیث آحاد را جزو ظن و گمانی بدانیم که شریعت ما را از آن نهی نموده است، پس نباید در احکام و عقاید به آن عمل نمود! و چنین باوری واقعاً بیمورد و باطل است.
بر این اساس میگوییم:
دلیل این که باید احادیث آحاد را در باب احکام و عقیده ترک کرد، چیست؟ آیا چنین ادعایی در آیهای از قرآن یا در حدیثی صحیح ثابت شده است؟
آیا عمل به چنین باوری از یکی از صحابهش ثابت شده است یا به آن تصریح شده است؟
آیا ثابت شده است یکی از صحابهش حدیثی را که یک صحابی دیگرس در باب عقیده بیان داشته، رد کرده باشد؟ آیا یکی از ائمهی تابعین و یا افراد بعد از ایشان رحمهم الله چنین کاری کردهاند؟
ما به طور یقین میگوییم محال است یکی از صحابهش یا ائمهی تابعین و دیگر امامان هدایت یافته رحمهم الله، خبر واحدی که متضمن مسایل عقیدهای باشد را، رد نماید. بلکه مادامی که خبر واحد صحیح بوده، همه آن را پذیرفتهاند. مثل احادیث رؤیت و سخن گفتن اللهﻷ و احادیث ندا دادن و فرود آمدنـ در یک سوم آخر هر شب و ... .
۳- پیامبرص میفرماید: «بلِّغوا عنّي»: (از طرف من تبلیغ کنید) [۱۴۹]. هر کس از طرف پیامبرص ابلاغ کند، بر ابلاغ شونده اتمام حجت کرده است و از این طریق ابلاغ شونده علم آموخته است. و اگر ادعا شود که با خبر دادن یک مبلِّغ، علم و اتمام حجتی حاصل نمیشود، این دستور رسول اللهص بیمعنا میماند. زیاد پیش میآمد که پیامبرص یکی از یاران خویش را میفرستاد تا به جای او تبلیغ نماید. و با این کار بر ابلاغ شونده اتمام حجت میشد [۱۵۰].
رسول امینص در زمانهای مختلف، علی، معاذ، ابوموسیش را به یمن فرستاد تا به جای وی تبلیغ کنند و مردم را بیاموزانند. حال آنکه مهمترین مسئلهی دینی، تعلیم عقیده است.
ارسال صحابه توسط رسول اللهص دلیلی قاطع بر اثبات عقیده به وسیلهی خبر یا حدیث واحد، میباشد. و با این نوع حدیث بر مردم اتمام حجت میشود و گر نه پیامبرص به فرستادن یک نفر به تنهایی اکتفا نمینمود و با او افرادی دیگری هم میفرستاد که به حد تواتر برسند.
۴- سخن مذکور مستلزم اختلاف در واجباتِ عقیده بر مسلمانان میشد. و آنگاه حدیث فقط در حق صحابهش حجت و دلیل به حساب میآمد و برای آیندگان هیچ اعتباری نداشت. زیرا صحابی به آنچه از رسولص شنیده بود، یقین کامل پیدا کرده بود. و کسی که بعد از صحابی میآمد، چون حدیث صحابی را آحاد میدانست؛ در نتیجه آن را قبول نکرده، به آن یقین پیدا نمیکرد و ردّش مینمود. و آنچه در عهد تابعین به صورت متواتر به اثبات رسیده بود و برای نسل بعد از آنان با سند تواتر ثابت نشده بود، اعتقاد این دورهی زمانی مختلف میشد... و به همین ترتیب برای آیندگان.
از این سخن چنین لازم میآمد که قول صحابی فقط در حق صحابی تصدیق شده و حجت قرار میگرفت و در زمانهای بعدی مردود و باطل شمرده میشد.
همچنین لازم بود آنچه را صحابه مستقیماً در امور اعتقادی از پیامبرص روایت کردهاند، مردود شمرده شود. چرا که با سند متواتر از آنها نقل نشده است؛ بلکه صحابهش بنا به تفکر متکلمین فقط به صورت آحاد روایت کردهاند و دعوتشان به روش آحاد به اثبات رسیده است.
۵- از قول مذکور لازم میآید که، هر گاه یکی از علمای اهل حدیث گفت: فلان حدیث متواتر است، به حرفش اکتفا نشود. چرا که خبر ایشان خبرِ واحد است و حجت قرار نمیگیرد. یعنی فقط به سخنی میتوان احتجاج کرد که، تمام مردم گواه آن باشند نه یک نفر یا تعداد کمی از افراد متخصص. لذا به دلیل عدم علمِ کافی یا عدم اطلاع بر کتابهای اکثر اهل حدیث، یک نفر نمیتواند برای چنین مسایلی شهادت همه را بر متواتر بودن حدیث اثبات نماید.
متکلمین که دورترین مردم در یادگیری حدیث و مطالعهی کُتُب علمای اهل حدیث هستند، بر عجیب و غریب بودن این امر میافزایند. سرمایهی علمی آنان بسیار اندک است و اقوال بسیار بسیار زیادی از محدثین را از دست دادهاند [۱۵۱].
عجیبتر از جهل آنان، نکوهش و بدگویی ایشان از تقلید در مسایل عقیدهای است. و آنان در علم حدیث چارهای جز تقلید ندارند.
۶- اگر گفته شود حدیث آحاد ظنّی است و عمداً یا سهواً احتمال خطا در آن وجود دارد، یا به صورت قوی و مطمئن روایت نشده است و روایتی که دارای این حالت باشد در عقاید کاربرد ندارد و از این رو عمل به آن ترک میشود، در جواب باید گفت: این سخن از دو منظر مردود است:
نخست: سلف صالح رحمهم الله اجماع نمودهاند که روایت آحاد در عقاید، اثبات صفات آفریدگار و امور غیبی که به آن آگاهی داریم، اعتبار دارد.
دوم: بر اساس این ادعا عمل به احادیث آحاد در احکام و مسایل فرعی هم باید ترک شود؛ و این حرف کاملاً نادرست است. زیرا آنان که احادیثِ آحادِ باب احکام را روایت کردهاند، همان کسانیاند که احادیث آحاد در بحث عقیده را نقل نمودهاند. اگر در باب عقیده بر نقلِ روایات آحادِ آنان خوردهگیری شود و متهم به خطا و دروغ شوند، در مباحث دیگر هم همین اعتراض بر آنان وارد است. اینجاست که نمیشود به تمام روایات نقل شده از جانب پیامبرص اعتماد کرد! و این یعنی خروج کامل از دین.
ابن قیم جوزی/ گوید: اثبات نامها و صفات اللهـ با خبر آحاد بلامانع است؛ چنانکه اثبات احکام کسبی با خبر آحاد ممانعتی ندارد. چه فرقی میان بیان مطلب به صیغهی امر یا به صورت جملهی خبری است؟ که در نتیجهی آن بگوییم: در یکی از این دو روشِ بیان میتوان به روایاتِ آحاد استناد کرد و در دیگری نمیتوان! چنین اعتقادی به اجماع امت، باطل و غیر قابل قبول است. زیرا هنوز که هنوز است در باب «جملات خبری» به اینگونه احادیث استناد میشود. چنانکه در جملات امری، که شریعت انجام کاری را از ما میخواهد، کاربرد دارد. خصوصاً احکام عملی که متضمن خبر از اللهﻷ است و میگوید: اللهأ است که چنین مشروع کرده و آن را واجب نموده و به عنوان آیین دینی، به آن راضی شده است. در نتیجه شرع و دینِ اللهـ شامل اسمها و صفات او هم میگردد. و پیوسته صحابهش، تابعین و پیروان تابعین رحمهم الله و اهل حدیث و سنّت در بحث صفات، قضا و قدر، اسمها و احکام این احادیث را به عنوان دلیل ذکر میکنند. از هیچ کدامشان نقل نشده است که احتجاج به احادیثِ آحاد را در مسایل احکام جایز بدانند و در خبر دادن از اللهأ و اسمها و صفات وی ناجایز شمارند. پس کجایند آن سلف و پیشینیانی که در این دو باب فرق قایل بودند؟
بله پیشینیان و سلفِ برخی از این متکلمیناند که هیچ توجهی به گفتار اللهـ و رسل اللهص و صحابهش ندارند، بلکه در این باب قلبها را از اقتدا به کتاب الله و سنت و اقوال صحابهش باز میدارند و با نظریات متکلمین و قواعد و اصول افراطگران به حیلهگری میپردازند و میان استناد به احادیث آحاد در باب عقاید و احکام، فرق قایل هستند. و معتقدند بر این فرق، اجماع شده است. چنین اجماعِ خیالی از هیچ یک از ائمهی مسلمین یا از هیچ یک از صحابه وتابعین نقل نشده است. البته چنین مکاریهایی شاخصه و فاکتور متکلمین است؛ یعنی اجماعی را ادعا میکنند که ائمهی مسلمین چنین چیزی نگفتهاند،حال آنکه میبینیم خلاف ادعای متکلمین عمل کردهاند [۱۵۲].
۷- فرجامِ چنین اندیشهای منجر به ترک احادیث نبوی در مسایل عقیده و امور غیبی میشود و در این زمینه عمل کردن به دین، فقط منحصر به آیات قرآن میگردد.
چرا که اکثر احادیث نبوی آحاد هستند و روایات متواتر به نسبت آحاد اندکاند. باز متواتر لفظی [۱۵۳] بسیار نادر و کمتراند و متواتر معنوی دارای الفاظ متفاوت و مختلفی است و علما هم در اثبات متواتر، اختلاف نظر دارند وآراءمختلفی دارند.
و اینکه میبینی علمای حدیث با حدیثی متواتر عقیده را بیان میدارند و متکلمین با این روایت امور عقیده را اثبات نمیکنند، شاهد همین مدعاست. زیرا آنان دورترین مردم در استدلال به حدیث هستند. علت هم این است که متکلمین به احادیث و سندهای آن ناآگاهاند و بیتوجهترین مردم در یادگیری حدیث آناناند. از همین رو است که وقتی میگویند فلان روایت آحاد است، در مقابل، علمای اهل حدیث آن را متواتر میدانند.
عجیبتر اینکه بعضی از آنان مدعی هستند در امور عقیده نیازی به سنّت نیست و در روایات آحاد ثابت نشده است که سنت یا حدیث به تنهایی امور عقیده را بیان کرده باشد! از این عجیبتر، کارِ گروهی دیگر است که حرف متکلمین را تصدیق و آن را معیار قرار دادهاند. مثلاً یکی از آنان میگوید: در عقایدِ موردی را سراغ نداریم که تنها سنت یا حدیث، ثابت کنندهی آن باشد [۱۵۴]. و در جایی دیگر میگوید: مؤلفِ کتاب «المقاصد» ثابت نموده است که تمام احادیثِ علامات قیامت آحاد هستند [۱۵۵]. این مطلب نتیجهی باورِ آنانی است که در بحث عقاید احادیث آحاد را معتبر نمیدانند و بالاخره منجر به رها کردن و ترک سنت نبوی شده است.
۸- بسیاری از عقاید اسلامی که امت از سلف آموخته است و احادیثش مورد قبول واقع شده است، احادیث آحاد هستند. یعنی عمل نکردن به روایات آحاد، برابر است با ترک عقاید اسلامی و تکذیب و خطاکار دانستن سلف در معتقد بودن و دین قرار دادن این اعتقادات؛ همچنین به این معناست که اسلامِ ما غیر از اسلام آنان و عقاید ما متفاوت با اعتقادات ایشان است [۱۵۶].
نمونه مثالهایی از این باورهای سلفی:
۱- برتر بودن محمدص بر تمام پیامبران و رسولان دیگر علیهم الصلاة و السلام.
۲- اثبات شفاعت عظمی برای رسول اللهص در محشر و نیز شفاعت برای مسلمانانی از امت وی که مرتکب گناهان شدهاند .
۳- معجزات مادی ایشانص. البته نه قرآن کریم.
۴- آنچه در روایات در مورد ابتدای آفرینش، ویژگی فرشتگان و جنیات و ویژگی بهشت و جهنم، آمده است. و اینکه بهشت و جهنم الآن آفریده شدهاند.
۵- اعتقاد قطعی بر بهشتی بودن ده یار بهشتی.
۶- ایمان به ترازوی دو کفّه در روز قیامت.
۷- ایمان به حوض رسول اللهص به نام کوثر. و ایمان به اینکه اگر کسی از آن بنوشد هرگز دوباره تشنه نخواهد شد.
۸- ایمان به قلم و اینکه کل چیز را نوشته است.
۹- ایمان به این که اللهأ خوردن اجساد پیامبران† را بر زمین حرام نموده است.
۱۰- ایمان به نشانههای قیامت. از قبیل خروج مهدی÷، ظهور دجال و فرود آمدن عیسی÷ از آسمان و ... .
۱۱- ایمان به معراج رسول اللهص و مشاهدهی نشانههای بزرگ الهی در سفر معراج.
چنانکه سلف صالح در مسایل عقیدهای یا ایدئولوژی و توحید، اجتهادات عقلیِ خویش را بر ادلّهی شرعی مقدّم نمیکردند، همچنین اجتهادات فقهی در مسایل فقه را بر ادلّهی شرعی مقدم نمیداشتند. لذا خطمشی آنان در این زمینه، تبعیت از احکام فقهیِ مبتنی بر کتاب الله و سنت و ترک آراء و نظریات مخالف با این دو منبع بوده است. ایشان در تمام موارد برای مجتهدِ مخالف، عذر میآوردند و قبول نکردن اقوال ایشان را عیب و نقصی در امامت و صالح بودن وی نمیدانستند [۱۵۷]. اما مقلدان ائمه، میدانستند اجتهاد امامانشان صراحتاً مخالف کتاب الله و سنت است، ولی آنان را معذور نمیدانستند. روش سلف این بود که خود را به تمام فتواهای یک امام مقید نمیکردند. ایشان اجتهاد را لازمهی کسی میدانستند که قدرت اجتهاد را داشته و واجد الشرایط باشد. لذا بر شخص عامی همین بس که به گمان غالبش از کسی که دارای علم و دین است، پیروی نماید. اما عالم باید قول برتر و راجحتر را برگزیند. لذا سزاوار است تألیفات ائمهی چهارگانه و دیگران را بدون تعصب نسبت به نظر یکی از آنان، بررسی نماید [۱۵۸].
خودِ ائمه شاگردان و پیروان خویش را تشویق نمودهاند که هر گاه دیدید اجتهاد و نظرِ ما با قرآن و حدیث موافق نیست، قرآن و حدیث را بر اجتهادات ما مقدم دارید.
امام شافعی/ میگوید: هر گاه حدیث صحیح شد، مذهب من هم همان است. و چون دیدید سخنم با حدیث در تضاد است، به حدیث عمل کنید و کلامم را به دیوار بکوبید.
امام احمد/ میگوید: هیچ کس حق ندارد همراهِ اللهأ و رسولشص حرفی بزند.
امام مالک/ گوید: به جز رسول الله ص، حرف هر کس قابل پذیرش و رد شدن است.
امام ابوحنیفه/ چنین گفته است: شایسته نیست کسی که دلیلم را نمیداند، فتوای مرا به دیگران ارائه دهد.
نتیجه:
احکام شرعی شامل دو بخشِ، ۱- قطعی یقینی ۲- ظنی و غیر قطعی، میشود.
*احکام قطعی خود بر دو بخش است:
أ: احکام قطعی که تمام مسلمانان، عام و خاص، به علت شهرتش آن را میدانند. مانند: وجوب روزه ماه مبارک رمضان، نمازهای پنجگانه، حرام بودن مشروبات الکلی، حرمت زنا و واجب بودن غسل جنابت. این احکام المَعلُومُ مِنَ الدِّینِ بِالضُّرُورَة (ثابت شدهی صدر در صد) نامیده میشوند. هر کس با اینگونه احکام مخالفت ورزد(قبول نکند) بدون چون و چرا کافر است.
ب: احکام قطعی که فقط علماء از آن آگاهاند و عموم مردم آن را نمیدانند. مانند این که: شخصی یک خانم و خاله یا عمّهاش را همزمان ازدواج کند، یا اینکه مادر بزرگ یک ششم از متوفی میراث میبرد، یا اینکه اگر کسی عمداً مرتکب قتل شده باشد، از مقتول میراث نمیبرد. این احکام با وجود اینکه قطعی هستند، اما کسی که این احکام را نداند، تا وقتی بر او اتمام حجت نشود و آگاه نگردد، کافر محسوب نمیشود.
امام نووی/ در شرح مسلم از امام خطابی/ بعد از این که مانعین زکات در عهد ابوبکرس را سرکش و طغیانگر میخواند، چنین نقل میکند: اگر گویند: چگونه جریان مانعین زکات را تأویل کردی و بر اساس قاعدهی خودت آنان را کافر ندانسته و از سرکشان به حساب آوردی؟ و آیا اگر اکنون در دوران ما گروهی از مسلمانان فرض بودنِ زکات را منکِر باشند و از پرداخت آن سر باز زنند، آیا حکم سرکشان را دارند؟ میگوییم: خیر. اگر کسی امروزه منکر فرض بودن زکات باشد، به اجماع مسلمین کافر است. فرق بین منکران صدر اول اسلام با منکران امروزی این است که در آن دوران علتها و سببهایی بود که امروزه وجود ندارد. یکی اینکه آنان در دورانی زندگی میکردند که احکام شرع گاهاً منسوخ میشد؛ و نیز آنان در امور دین آگاهی کامل نداشتند و تازه مسلمان بودند. لذا دچار شبهه و تردید شدند و معذور بودند. اما امروزه دین اسلام انتشار یافته و تمام مسلمین اعم از خاص و عام، باسواد و بیسواد آن را میدانند. پس عذر هیچ کس در انکار زکات، هر چند هم که تأویل کنند، پذیرفته نیست.
و همینگونه انکار هر یک از امور دین که دانستن آن میان مردم، مشهور و اظهر من الشمس است، کفر محسوب میشود. مانند: نمازهای پنچگانه، روزه، غسل جنابت، حرمت زنا و مشروبات الکلی، ازدواج با محارم و مانند آن. مگر اینکه شخص تازه مسلمان باشد و حد وحدود شرعی را نداند. اگر چنین شخصی بر اساس عدم آگاهی حکمی را انکار نمود، کافر نمیگردد. حکم او مانند دیگر مسلمانان است و هنوز در دایرهی اسلام میباشد.
اما اموری مانند: حرمت ازدواج نمودن خانم با خاله یا عمهاش در یک زمان، میراث نبردن قاتلِ قتلِ عمد از مقتول، ندانسن اینکه مادربزرگ به مقدار یک ششم میراث میبرد، و احکامی اینچنین که از طریق خاص(علماء) بر آن اجماع شده است، منکرش کافر نمیشود. بلکه او را معذور میدانیم. چرا که عموم مردم از این مسایل آگاهی ندارند.(پایان کلام خطابی/).
** احکام ظنّی:
اگر کسی با احکام ظنّیِ دین که امت مسلمان آن را قبول دارند، مخالفت نمود، بدعتگذار و نوآور محسوب شده و با او همانند مبتدعین برخورد میشود.
هر کس با حدیث صحیح مخالفت نمود، دچار خطا شده و به او اعتراض میشود. و مخالفت او ارزش و اعتباری ندارد. چرا که بدون دلیلی معتبر، مخالفت نموده است. بلکه با دلیل صحیح نیز به مخالفت برخاسته است.
[۱۴۱] الحدیث حجة بنفسه في العقائد و الأحکام و وجوب الأخذ بأحادیث الآحاد في العقیدة و الرد علی شبه المخالفین، هر دو نوشتهی شیخ آلبانی/. الفتاوی، ابن تیمیة/ ج ۱۸ / ۱۶، ج ۲۰ / ۲۵۷. الصواعق المرسلة علی الجهمیة و المعطلة، ابن قیم جوزی ج /۲ ۳۵۷ – ۳۷۹، ج ۲/ ۴۲۰ – ۴۳۴. إحکام الأحکام، ابن حزم، ج۱// ۱۱۹ – ۱۳۳. الرسالة، امام شافعی ص ۴۰۱ – ۴۳۱. *قبول نکردن حدیث آحاد در عقاید، مذهب معتزله است و اشاعره و ماتریدیه هم از آنان در این مورد پیروی کردهاند. [۱۴۲] بخاری و مسلم. [۱۴۳] احمد، کتابهای سنن و بیهقی. جملهی آخر با سند صحیح در نسائی و بیهقی آمده است. [۱۴۴] إحکام الأحکام، ابن حزم ظاهری ج۱ / ۱۱۹ – ۱۳۸ که در آن ادلّه زیاد و قوی مبنی بر پذیرفتن خبر آحاد آورده است. [۱۴۵] وجوب الأخذ بحدیث الآحاد في العقیدة، شیخ آلبانی/. چاپ دار العلم بنها، ص ۲۳. [۱۴۶] قبلی، ص ۲۳ – ۲۵. [۱۴۷] آیات و احادیثی که عمل به دستورات قرآن و سنت را بر ما واجب میکند، عموم بوده و شامل تمام روایات متواتر و آحاد میگردد؛ و میان آحاد و متواتر فرقی نمیگذارد. همچنین در عقاید و احکام هم فرقی قایل نیست. همین دلیلِ روشن بر اثبات این سخن کافی است. و جز هوا و هوس و یاری نمودن متکلمین، راهی بر ردّ آن نمیماند. در این زمینه به کتاب (الرسالة) امام شافعی نگاه کن. [۱۴۸] اللهـ در نکوهش مشرکین میگوید: ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّۖ وَإِنَّ ٱلظَّنَّ لَا يُغۡنِي مِنَ ٱلۡحَقِّ شَيۡٔٗا٢٨﴾[النجم: ۲۸] (و آنان به این کار هیچ آگاهی و معرفتی ندارند. فقط از گمان پیروی میکنند، و بیتردید گمان برای دریافت حق، هیچ سودی نمیدهد). [۱۴۹] متفق علیه (بخاری و مسلم). [۱۵۰] درمورد فرستادگان پیامبرص، الرسالة اثر امام شافعی/ را نگاه کن. [۱۵۱] انکار برخی از احادیثِ متواتر توسط متکلمین که در نزد علمای حدیث و محصّلین این علم معلوم و واضح است، بر شدت جهل ایشان نسبت به احادیث متواتر دلالت دارد. احادیثی مانند: فرود آمدن اللهأ در یک سوم آخرِ هر شب به آسمان دنیا، دیدن اللهﻷ توسط مؤمنان در روز قیامت، نزول عیسی÷ و ظهور دجّال و ... . [۱۵۲] الصواعق المرسلة، ابن قیم الجوزی/ ج۲/ ۴۱۲ – ۴۱۷. [۱۵۳] متواتر لفظی آن است که هم الفاظ و هم معنا متواتر باشد. مانند: «من کذب عَلَیَّ متعمداً فلیتبوَّأ مقعده من النار». مترجم. [۱۵۴] وجوب الأخذ بحدیث الآحاد في العقیدة، آلبانی/، ص ۳۵، به نقل از کتاب الإسلام عقیدة و شریعة، شیخ محمود شلتوت، ص ۴۳۱. [۱۵۵] همان، ص ۳۶ به نقل از شیخ شلتوت، ص ۶۱. [۱۵۶] قبلی، ص ۳۶ – ۳۹. برای مطالب بیشتر در این زمینه به منابع زیر رجوع شود: - أخبار الآحاد في الحدیث النبوی، شیخ عبدالله بن جبرین. - اصل الإعتقاد، دکتر عمر اشقر. - الأدلّة و الشواهد علی وجوب الأخذ بخبر الواحد في الأحکام و والعقائد، سلیم هلالی. [۱۵۷] رفع الملام عن ائمة الأعلام، ابن تیمیة/. [۱۵۸] قبلی.
ترک و رویبرتافتن از تفسیرِ نابجای کلامی در استدلال، از ویژگیهای بارز منهج و روش سلفی است. و این یعنی پایبندی به ظاهر مسایل اعتقادی.
ظاهر نصوص دارای معانی است که با الفاظ و فَحوای نصوص ، به ذهن متبادر میشود. بر ما واجب است نصوص را بدون تحریف، بر ظاهر آن عمل نماییم.
اللهأ قرآن را به زبان عربی نازل نمود تا در آن تدبّر و تعقّل شود و ما را به پیروی از آن دستور داد. بر ماست که آن را به مقتضای زبان عربی بر ظاهرش به کار گیریم؛ مگر اینکه در به کارگیری آن، حقیقتاً مانع شرعی موجود باشد.
در این زمینه بین نصوص صفات و دیگر نصوص فرقی نیست. بلکه وجوبِ پایبندی به ظاهر آیات در بحث صفات شایستهتر و آشکارتر است. چرا که معنا و محتوای آن توقیفی محض است و عقل را در این میدان مجالی نیست [۱۵۹].
اللهـ میفرماید: ﴿وَإِنَّهُۥ لَتَنزِيلُ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٩٢ نَزَلَ بِهِ ٱلرُّوحُ ٱلۡأَمِينُ١٩٣ عَلَىٰ قَلۡبِكَ لِتَكُونَ مِنَ ٱلۡمُنذِرِينَ١٩٤ بِلِسَانٍ عَرَبِيّٖ مُّبِينٖ١٩٥﴾[الشعراء: ۱۹۲-۱۹۵] (و راستى که این [قرآن] وحى پروردگار جهانیان است. روح الامین(جبریل) آن را بر دلت نازل کرده است. تا از هشداردهندگان باشى. به زبان عربى روشن). و میفرماید: ﴿إِنَّا جَعَلۡنَٰهُ قُرۡءَٰنًا عَرَبِيّٗا لَّعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ٣﴾[الزخرف: ۳] (ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم، باشد که بیندیشید). ونیز: ﴿ٱتَّبِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُم مِّن رَّبِّكُمۡ وَلَا تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَۗ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٣﴾[الأعراف: ۳] (آنچه را از جانب پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، پیروى کنید؛ و جز او از معبودان [دیگر] پیروى مکنید. چه اندک پند مىگیرید!).
سلفِ و ائمهی امت اتفاق نظر دارند که نصوصِ صفات، همانگونه که لایق پروردگار است، بدون تحریف، بر ظاهر آن حمل میشود. و ظاهر آن هرگز، خواهان همگونی و تشابه بین خالق و مخلوق نیست. آنان معتقدند که اللهﻷ دارای حیات، علم، قدرت، بینایی و شنوایی حقیقی است. و حقیقتاً بر عرش خویش قرار گرفته است. دارای صفت دوست داشتن و راضی شدن است. و به طور حقیقی صاحبِ دو صفتِ ناپسند دانستن و خشم میباشد. دارای چهره و دو دست است. زیرا میفرماید:
﴿وَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ﴾[الفرقان: ۵۸] (بر آن زنده که نمیمیرد توکل کن). و میفرماید: ﴿وَهُوَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ٢٩﴾[البقرة: ۲۹] (او به هر چیزی آگاه است). و: ﴿وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرُۢ١٢٠﴾[المائدة: ۱۲۰] (و او بر هر چیز تواناست). و: ﴿وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١١﴾[الشورى: ۱۱] (و او شنوا و بیناست). و: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥﴾[طه: ۵] («اللهِ» رحمن بر عرش قرار گرفته است). و: ﴿فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ﴾[المائدة: ۵۴] (به زودى الله گروهى را مىآورد که آنان را دوست مىدارد و آنان [نیز] او را دوست دارند). و: ﴿رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُۚ﴾[المائدة: ۱۱۹] (الله از آنان خوشنود است و آنان (هم) از الله خوشنود). و: ﴿وَلَٰكِن كَرِهَ ٱللَّهُ ٱنۢبِعَاثَهُمۡ فَثَبَّطَهُمۡ﴾[التوبة: ۴۶] (الله راه افتادن آنان را خوش نداشت، پس آنان را از حرکت باز داشت). و: ﴿وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ وَلَعَنَهُۥ﴾[النساء: ۹۳] (الله بر او خشم میگیرد و لعنتش میکند). و: ﴿وَيَبۡقَىٰ وَجۡهُ رَبِّكَ ذُو ٱلۡجَلَٰلِ وَٱلۡإِكۡرَامِ٢٧﴾[الرحمن: ۲۷] (و تنها صورتِ باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی میماند). و: ﴿بَلۡ يَدَاهُ مَبۡسُوطَتَانِ﴾[المائدة: ۶۴] (بلکه دو دستش باز و گشوده است). سلف صالح این نصوص و دیگر نصوصِ صفات را بر ظاهر آن حمل نموده و گفتهاند: منظور از وجه همان چهره و صورتی است که بدون تحریف و همانند بودن، لایق و شایستهی اللهـ است.
[۱۵۹] تقریب التدمیریة، شیخ محمد بن صالح عثیمین. چاپ اول مکتبة السنة القاهرة، ۱۴۱۳ هجری، ۱۹۹۲ میلادی، ص ۵۵ با کمی تصرف.
آنان که معنای ظاهر نصوص را فاسد میدانند و در پی آن انکارش میکنند، از دو منظر به خطا رفتهاند:
اول: نص را به معنای اشتباه و باطل ترجمه میکنند و چون لفظ بر معنایی که آنان ترجمه نمودند دلالت ندارد، آن را انکار میکنند و میگویند: ظاهرِ نص، مورد نظر نیست. مثلاً: اللهـ در حدیث قدسی میفرماید: «يَا ابْنَ آدَمَ مَرِضْتُ فَلَمْ تَعُدْنِي، يَا ابْنَ آدَمَ! اسْتَطْعَمْتُكَ فَلَمْ تُطْعِمْنِي، يَا ابْنَ آدَمَ! اسْتَسْقَيْتُكَ فَلَمْ تَسْقِنِي»: (ای فرزند آدم مریض شدم به عیادتم نیامدی، ای انسان از تو غذا طلبیدم غذایم ندادی، ای آدمیزاده از تو آب خواستم آبم ندادی) [۱۶۰].
میگویند: ظاهر حدیث به این معناست که اللهﻷ مریض، گرسنه و تشنه میشود؛ لذا این معنا نادرست است و مورد نظر نیست.
میگوییم: اگر شما حق نص را به درستی ادا میکردید، میدانستید که این معنای فاسد منظور و هدفِ نص نیست. زیرا فحوای حدیث با آن همخوانی ندارد. سخن اللهأ به صورت مفسَّر در ادامهی همین حدیث آمده است: «أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ عَبْدِي فُلَانًا مَرِضَ فَلَمْ تَعُدْهُ؟ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّهُ اسْتَطْعَمَكَ عَبْدِي فُلَانٌ، فَلَمْ تُطْعِمْهُ؟ واسْتَسْقَاكَ عَبْدِي فُلَانٌ فَلَمْ تَسْقِهِ؟»: (آیا ندانستی فلان بندهی من مریض است و به عیادتش نرفتی؟ مگر ندانستی فلان بندهام از تو غذا طلبید و غذایش ندادی؟ بندهام از تو آب طلبید و آبش ندادی). این حدیث به صراحت بیان میدارد که اللهـ نه مریض میشود و نه گرسنه و تشنه. بلکه این سه مشکل برای بندهای از بندگانش رخ میدهد [۱۶۱].
دوم: لفظ را به معنای صحیحِ موافق با ظاهرش تفسیر میکنند، لیکن به این باور که چنین معنایی باطل است آن را رد میکنند؛ حال آنکه این معنا باطل نیست. مثلاً آیهی: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥﴾[طه: ۵] («الله» رحمن بر عرش قرار گرفته است).
گویند: ظاهر آیه این است که اللهأ بر روی عرش است. و چون عرش محدود است، پس لازمهاش این است که اللهﻷ هم محدود باشد. لذا این معنا نادرست بوده و مورد نظر نیست [۱۶۲].
پس میگوییم: اینکه اللهـ بر عرش خویش قرار گرفته است –گر چه عرش محدود است- مستلزم معنای باطل و نادرستی نیست. چرا که اللهأ بر عرش خویش قرار گرفته است؛ لیک آنگونه که سزاوار جلال و عظمت اوست. و این بالا بودن و قرار گرفتن بر عرش، همانند قرار گرفتن مخلوق بر مخلوق نیست. و لازم نیست که اللهﻷ محدود به مکان باشد. این عُلُوّ یا بالا بودن مختص عرش است و بالاترین مخلوق از نظر مکانی، عرش است. و اللهﻷ از تمام چیزها بالاتر است. و این از کمال الهی است و از صفات کامل او تعالی محسوب میشود؛ پس چگونه میتوان گفت این معنا باطل است و مورد نظر نیست؟! [۱۶۳]
این خطا از هر دو منظر در یک مثال، قابل ارائه است: مثلاً رسول اللهص میفرماید: «إنَّ قُلُوبَ بَني آدمَ کلّها بینَ إصبَعَینِ مِن أَصابِعِ الرحمن کقلبِ واحدٍ یُصَرِّفُهُ حیثُ یَشاء»: (دلهای تمام بنی آدم بین دو انگشت از انگشتان رحمن به مانند یک قلب، قرار دارد؛ هر گونه که بخواهد آن را میچرخاند).
بنا بر قول اول گویند: ظاهر حدیث که میگوید: قلوب بنی آدم میان انگشتان اللهِ رحمنأ قرار دارد، مستلزم لمس کردن و برخورد مستقیم میباشد. واینکه انگشتان اللهـ در درون ماست! پس این معنا باطل و مورد نظر نیست.
وبنا بر قول دوم میگویند: ظاهر حدیث گوید: انگشتان اللهﻷ حقیقی هستند و انگشت جزوِ اعضاء است! لذا این معنا نادرست است و منظور اللهأ این نیست.
در جواب قول اول میگوییم: این که دل بندگان بین دو انگشت از انگشتان اللهـ قرار دارد، مستلزم لمس و برخورد مستقیم نیست و انگشتها درون جسم ما نمیباشد. آیا این سخن اللهﻷ را ندیدهای: ﴿ٱلسَّحَابِ ٱلۡمُسَخَّرِ بَيۡنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾[البقرة: ۱۶۴] (ابر رامِ میان آسمان و زمین). ابر نه به آسمان برخورد میکند نه به زمین و یکدیگر را لمس نمیکنند.
و گفته میشود: سترهی نمازگزار، بین یدیه: (میان دو دست اوست) یعنی در روبرویش قرار دارد. هیچ برخورد مستقیم و لمس شدنی هم در کار نیست.
اگر (در میان چیزی قرار گرفتن) در بین مخلوقات مستلزم لمس و به هم چسبیدن نیست، این مثال در حق مخلوق با خالق که کُرسِیِ اوأ آسمانها و زمین را احاطه کرده است و خود اللهﻷ هم بر هر چیز احاطه دارد، چگونه است؟ قرآن، حدیث و عقل دلالت بر این دارند که الله تعالی از مخلوقاتش جدا است و در هیچ یک از مخلوقاتش حل نشده است. و هیچ مخلوق الله تعالی با او ممزوج نیست. سلف هم بر این باور اجماع دارند.
درجواب قول دوم میگوییم: اثبات انگشتان حقیقی برای اللهـ معنای باطل و نادرستی را در بر ندارد و منظور وهدف هم، همان معنای حقیقی است. اللهأ دارای انگشتان منحصر به ذات خویش است و هیچ شباهتی با انگشت مخلوقات ندارد. در صحیح بخاری و مسلم از عبدالله بن مسعودس روایت است: «جَاءَ حَبْرٌ مِنَ الأَحْبَارِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ إِنَّا نَجِدُ: أَنَّ اللَّهَ يَجْعَلُ السَّمَوَاتِ عَلَى إِصْبَعٍ وَالأَرَضِينَ عَلَى إِصْبَعٍ، وَالشَّجَرَ عَلَى إِصْبَعٍ، وَالمَاءَ وَالثَّرَى عَلَى إِصْبَعٍ، وَسَائِرَ الخَلاَئِقِ عَلَى إِصْبَعٍ، فَيَقُولُ أَنَا المَلِكُ، فَضَحِكَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتَّى بَدَتْ نَوَاجِذُهُ تَصْدِيقًا لِقَوْلِ الحَبْرِ، ثُمَّ قَرَأَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٧﴾[الزمر: ۶۷]»: (عالِمی از یهودیان نزد رسول اللهص آمد و گفت: ای محمد ما چنین میخوانیم که: اللهأ آسمانها را بر یک انگشت مینهد و زمینها را بر انگشتی. درختان را بر انگشتی و آب و خاک مرطوب را بر انگشتی دیگر. و سایر مخلوقات را بر انگشتی. سپس میگوید: من پادشاهم. رسول اللهص در تأیید سخنان آن عالِم چنان خندیدند که دندانهای آسیاب ایشان نمودار شد. سپس پیامبرص این آیه را تلاوت نمود: ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٧﴾[الزمر: ۶۷] (و الله را آنگونه که سزاوار اوست نشناختند، در حالی که زمین در روز قیامت یکسره در قبضه قدرت اوست، و آسمانها هم درهم پیچیده به دست اوست؛ منزّه و برتر است از آنچه با او شریک میگیرند). الفاظ این حدیث از بخاری بوده و در تفسیر سورهی زمر آمده است [۱۶۴].
چه معنای نادرستی از ظاهر نص لازم میآید که مجبور باشیم بگوییم: این معنا مورد نظر نبوده است؟؟ [۱۶۵]
اگر اعتراض شود که حمل کردن نصوص در بابِ صفات بر ظاهر آن، تشبیه خالق به مخلوق میشود؛ لذا باید ظاهر را ترک کرده و معنایی را اثبات نماییم که عقل آن را بپذیرد و از تشبیه دوری شود.
جواب: این کلام از چندین منظر نادرست است. توّهمِ مشابهت و همانندی و سپس نفی کردنّ صفت، چند کار ممنوع را در بر دارد؛ از جمله:
اول: او از نصوص، صفات و ویژگیهای مخلوقین را استنباط کرده است. و گمان کرده فحوا و محتوای نص همان است که او برداشت نموده است. لیکن این برداشت نادرست است. چرا که صفتِ مذکور در نصوصِ مناسب با موصوفش میباشد و شایستهی خود اوست.
همانند کردن مخلوق با خالق کفر و گمراهی محض است. زیرا چنین باوری مساوی است با تکذیب سخن اللهﻷ: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ﴾[الشورى: ۱۱] (هیچ چیز همانند او نیست). و غیر ممکن است ظاهرِ نصوص کفر و گمراهی باشد. زیرا اللهـ میفرماید: ﴿يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمۡ وَيَهۡدِيَكُمۡ سُنَنَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ وَيَتُوبَ عَلَيۡكُمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ٢٦﴾[النساء: ۲۶] ( الله مىخواهد براى شما توضیح دهد، و راه کسانى را که پیش از شما بودهاند به شما بنمایاند، و بر شما ببخشاید، و الله دانا و حکیم است). و این فرمودهی الهی: ﴿يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمۡ أَن تَضِلُّواْۗ﴾[النساء: ۱۷۶] (الله براى شما توضیح مىدهد تا مبادا گمراه شوید).
دوم: او با نفی معانی الهی که آیات بر آن دلالت دارد، علیه نصوص دست به جنایتی بزرگ زده است. سپس از جانب خویش برای نصوص معانی ساختگی ثابت میکند که ظاهرِ الفاظ گویای آن نیست. لذا از دو ناحیه علیه نصوص جنایت کرده است.
سوم: او که بدون علم محتوا و فحوای آیات صفات را نفی میکند، ندانسته بر اللهأ دروغ میبندد. و این عمل به دلیل نص و اجماع حرام است. اللهﻷ میفرماید: ﴿قُلۡ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَ وَٱلۡإِثۡمَ وَٱلۡبَغۡيَ بِغَيۡرِ ٱلۡحَقِّ وَأَن تُشۡرِكُواْ بِٱللَّهِ مَا لَمۡ يُنَزِّلۡ بِهِۦ سُلۡطَٰنٗا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى ٱللَّهِ مَا لَا تَعۡلَمُونَ٣٣﴾[الأعراف: ۳۳] (بگو: پروردگارم فقط کارهای زشت را چه آشکارش باشد و چه پنهان، و گناه و ستم ناحق را، و اینکه چیزی را که الله بر حقّانیّت آن دلیلی نازل نکرده شریک او قرار دهید، و اینکه اموری را از روی نادانی و جهالت به الله نسبت دهید، حرام کرده است).
چهارم: او وقتی صفات کمال را که محتوای نصوص است نفی میکند، پس لازمهاش این است که اللهـ به صفات ضدِّ کمال، یعنی صفات نقص، متّصف باشد. چرا که لزوماً هر موجودی باید بالاخره به صفتی موصوف باشد. هرگز موجودی را نمییابید که فاقد صفات باشد. حال وقتی صفات کمال از اللهﻷ نفی شد، آیا جز صفات نقص چیزی میماند؟
در نتیجه آنکه صفات کمال الهی را که مقتضای نصوص است نفی میکند، در حق اللهأ تجاوز و تعدّی نموده است. زیرا او دو صفت متضاد را با هم جمع کرده است. صفت نقص را از اللهﻷ نفی کرده و در ادامه او را به مخلوقاتِ ناقص و ناپیدا همانند میکند. بلکه گاهی وقاحتش به آنجا میرسد که در نفی کردن زیاده روی و غلو میکند تا منجر به همگون کردن اللهﻷ به چیزهای غیرممکن و مستحیل میشود. همچنین با باطل کردن معنایی که آیات بر آن دلالت دارد، بر نصوص هم جنایت نموده است. معانی خودتراشیدهای میسازد که اصلاً ظاهر آیات گویای آن نیست. لذا میان نفی و همانند کردن صفات اللهﻷ و میان تحریف و ناکارآمد کردن نصوص قرآن کریم و سنت ادغام مینماید. نتیجتاً در اسمها و صفات الهی به الحاد کشیده میشود. اللهـ میفرماید: ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ فَٱدۡعُوهُ بِهَاۖ وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚ سَيُجۡزَوۡنَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ١٨٠﴾[الأعراف: ۱۸۰] (و نامهاى نیکو به الله اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانید، و کسانى را که در مورد نامهاى او به کژى مىگرایند رها کنید. زودا که به [سزاى] آنچه انجام مىدادند کیفر خواهند یافت). و میفرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ ءَايَٰتِنَا لَا يَخۡفَوۡنَ عَلَيۡنَآۗ أَفَمَن يُلۡقَىٰ فِي ٱلنَّارِ خَيۡرٌ أَم مَّن يَأۡتِيٓ ءَامِنٗا يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ ٱعۡمَلُواْ مَا شِئۡتُمۡ إِنَّهُۥ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٌ٤٠﴾[فصلت: ۴۰] (کسانى که در [فهم و ارائه] آیات ما کژ مىروند بر ما پوشیده نیستند. آیا کسى که در آتش افکنده مىشود بهتر است یا کسى که روز قیامت آسودهخاطر مىآید؟ هر چه مىخواهید بکنید که او به آنچه انجام مىدهید بیناست). [۱۶۶]
خلاصه: آنان که با برداشت شخصی خویش، نصوص شرعی را از معانی ظاهر آن خارج نموده و معانی دیگری میسازند که بر آن دلیل شرعی ندارند، مرتکب چند کار ممنوع شدهاند:
۱- مخالفت با برنامه و روش سلف صالح.
۲- ناکارآمد کردن خواسته و هدف نصوص.
۳- تحریف نصوص به معنی غیر مورد نظر آن.
۴- تعطیل و ابطال صفات کاملی که مضمون آیات است.
۵- تناقض روش خودشان در نفی و اثبات صفات.
در بحث اثبات به آنان گفته میشود: همانند آنچه در بحث اثبات، با نفیِ تشبیه اثبات میکنی، آنچه را هم که نفی میکنی، با نفیِ تشبیه اثبات کن.
و در بحث نفی به آنان گفته میشود: آنچه را از ترسِ تشبیه ثابت کردی، نفی کن. همانطور که از ترس تشبیه، صفاتی را نفی کردی. در غیر اینصورت تناقضگویی کردی.
حرف آخر بدونِ تناقض در مورد اثباتِ نامها و صفاتی که اللهأ برای خویش ثابت دانسته ، بدون این که تشبیهی صورت گیرد، همان سخنی است که سلف و ائمهی امّت بدان معتقد بودند. و اللهﻷ را منزه میدانند بدون اینکه نام یا صفتی از وی را حذف و نابود کنند. و نصوص را آنطور که لایق و شایستهی اللهـ است، بدون تحریف، تعطیل، بیان کیفیت و تمثیل(همانند کردن)، بر ظاهر آن حمل میکنند [۱۶۷].
در نتیجه روش و منهج سلف بر این مبنا است:
أ- رویگردانی از تأویل(تفسیر ناصحیح) در نصوص عقیدهای.
ب- رویبرتافتن از تحریف و دستکاری نصوص.
ت- عدم قبولِ حذفِ معانی نصوص.
د- مردود دانستن تشبیه، تمثیل(همانندی) میان خالق و مخلوق.
هـ- عدم بیانِ کیفیت برای صفات اللهأ.
[۱۶۰] صحیح مسلم، ۲۵۶۹/۴۳، کتاب البر و الصلة و الآداب، باب فضل عیادة المریض از حدیث ابوهریرةس. [۱۶۱] تقریب التدمیریة ، شیخ عثیمین ص ۵۷ – ۵۸. [۱۶۲] میپندارند بر عرش قرار گرفتن اللهأ همانند انسان است که بر پشت سواری یا کشتی قرار میگیرد. پس اللهﻷ برای قرار گرفتن بر عرش به آن نیازمند است. همانطور که انسان نیازمن سوار شدن بر سواری یا کشتی است. نتیجهی سخن آنان انکار ظاهرِ لفظ است. و این، همان موردی است که شیخ بر آن خط بطلان کشیده و میگوید: استوا و قرار گرفتن اللهأ که بسانِ انسان نیست. بلکه استوائی خاص است که آن را به ذات بیهمتای خویش نسبت داده است. این صفت هم مانند دیگر صفات و افعال الهی لایق و شایستهی خود اوست. چرا که اللهأ همانند مخلوقات نیست. [۱۶۳] تقریب التدمیریة، ص ۶۰ – ۶۱. [۱۶۴] متفق علیه. بخاری، کتاب التفسیر و کتاب التوحید: ۴۸۱۱، ۷۴۱۴، ۷۴۵۱، ۷۵۱۳. مسلم، کتاب صفة القیامة و الجنّة و النار، ۲۷۸۶/۱۹ - ۲۲. نسائی در تفسیرش شماره ۴۷۱، ۴۷۲. [۱۶۵] تقریب التدمیریة: ص ۶۲ – ۶۳. [۱۶۶] تقرب التدمیریة ، ۶۵ – ۶۶. [۱۶۷] تقریب التدمیریة، ص ۳۷ با کمی تصرف.
متکلمین میپندارند ادلهی عقلی آنان که از اصطلاحات کلامیشان گرفته شده است، ادلهای قطعی، و اصلی است که رجوع به آن واجب است. و هر گاه دلایل شرعی که از قرآن و سنت برگرفته شده است، با ادلهی آنان در تعارض بود، به گمان آنان واجب است نصوص شرعی به گونهای تأویل شوند که با ادلهی عقلی آنان موافق آید. این است همان تأویلی که متکلمین در بحثهای کلامی خود پیرامون مسایل توحید و ایمان به غیب و صفات الهی به آن پناه میجویند.
پس در اصطلاح متکلمین، تأویل عبارت از اصل قرار دادن عقل و تابعیت نقل از آن میباشد. حال هر گاه شرع با عقل در تعارض شد، به گمان آنان باید نص را تأویل نمود تا با عقل همخوانی کند.
روش متکلمین در تأویلِ نصوص با ادلهی عقلی از چندین زاویه نادرست و مردود است:
۱- تأویل نصوص بدین منظور، که با سخنان متکلمین همسو شود در حقیقت، تحریف و ناکارآمد کردن نصوص است.
۲- تعارض کلامِ بسیار آفرینندهیِ بینهایت دانا با مصطلحات وضعیِ علم کلام، که زاییدهی اندیشهی بشر است، شرعاً ناجایز است. مصطلاحاتی که در واقع از فیلسوفان و علمای کلامِ غیر مسلمان گرفته شده است.
۳- موافقتی که زاییدهی افکار آنان است، به توهین و کم ارزش نمودن دلایل قرآن و سنت منجر میشود. چرا که به صورت مستقل به آن دو استدلال جسته نمیشود و باعث نابودی ایمان میگردد. تازه مردم را هم از یادگیری و بررسی قرآن و سنت و درک معانی آن دو باز میدارد.
۴- دلیل عقلی صحیح و درست، با دلیل شرعی صحیح و درست در تعارض نیست؛ بلکه تعارض آن دو غیر ممکن است. مگر زمانی که استدلال عقلی نادرست باشد، یا برداشت از دلیل شرعی اشتباه از آب درآید.
۵- شریعت گاهاً اموری عرضه میدارد که عقل و اندیشه را به تعجب و دهشت وا میدارد، لیکن از نظر عقلی ناممکن نیست. مثلاً ایمان به ملائکه. این نوع ایمان، ایمان به امور غیب است که از نصوص متواتر اثبات شده است. فرشتگان مخلوقاتی هستند از جنس نور که عقل از درک حقیقت آن متحیّر میماند. لیکن عقلاً وجود آنان محال و ناممکن نیست. چنانکه مخلوقاتی همانند میکروب و باکتریهای ریز با چشم غیر مسلح قابل رؤیت نیست. اما به صورت علمی به وسیلهی میکروسکوب وجود آنان اثبات شده است. یا مثلاً هوا قابل مشاهده نیست؛ لیکن از آثارش پیرامون ما میتوان به وجودش پی برد. یا همانند برق و الکتریسیته که قابل دیدن نیست ولی آثارش مشهود است و ... .
لفظ تأویل در شریعت دارای چندین معنا است:
۱- تأویل به معنای تفسیر و توضیح که غالباً در اصطلاح مفسرین قرآن کریم کاربرد دارد. مانند: ابن جریر طبری و دیگران رحمهم الله.
۲- تأویل به معنای حقیقتی که کلام یا سخن به سوی آن مُؤَوَّل میشود. چنانکه الله متعال میفرماید: ﴿هَلۡ يَنظُرُونَ إِلَّا تَأۡوِيلَهُۥۚ يَوۡمَ يَأۡتِي تَأۡوِيلُهُۥ يَقُولُ ٱلَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبۡلُ قَدۡ جَآءَتۡ رُسُلُ رَبِّنَا بِٱلۡحَقِّ﴾[الأعراف: ۵۳] (آیا [آنان] جز در انتظار تأویل آنند؟ روزى که تأویلش فرا رسد، کسانى که آن را پیش از آن به فراموشى سپردهاند مىگویند: «یقیناً فرستادگان پروردگار ما حق را آوردند). امثال این آیه در قرآن فراوانند. خصوصاً در مورد آنچه متعلق به خبرهای معاد است.
۳- تأویل در نز متأخرین یعنی، لفظ را از معنای ظاهری که راحت به ذهن متبادر میگردد، بنا به دلیلی به سوی احتمال نادرست، برگرداندن.
اگر شخصی بنا بر دلیلی که خود آن را دلیل میپندارد، لفظ را از معنای ظاهرش برگرداند، در حالی که آن دلیل اشتباه و نادرست است، به آن تأویل فاسد گویند. مانند تأویل فاسدی که متکلمین به بهانهی منزه دانستن اللهﻷ در آیات، احادیث، نامها و صفات انجام میدهند؛ تا با دلایل عقلی آنان در این مقوله موافق آید. لیکن نمیتوان این را دلیلی به حساب آورد که به وسیلهی آن بتوان با قرآن و سنت تعارض نمود. ادعای پاک و منزّه دانستن اللهأ با اثبات اهل سنت در بحث نامها و صفات تعارضی ندارد. چرا که اهل سنت هرگز برای صفات و ویژگیهای اللهـ کیفیت بیان نمیکنند و بنا بر فرمودهی الهی: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١١﴾[الشورى: ۱۱] (هیچ چیز همانند او نیست و او -ـ- شنوا و بیناست) ، خالق را بسان مخلوق نمیدانند. خودِ نفی و باطل دانستنِ «همانند» برای اللهﻷ یعنی منزّه دانستن آفریدگار، همراه با اثبات دو صفت «السمیع و البصیر». به صورت کلی باید گفت: ادلهی عقلی متکلمین که از علم کلام گرفته شده است، ادلهای نیست که بتوان با آن ادلهی شرعی کتاب الله و سنت را تفسیر یا خاص یا مقیّد نمود.
اما اگر بنا بر دلیلی شرعی بتوان لفظ را از معنای ظاهرش برگرداند، این تأویل یا تفسیر صحیح و مورد پذیرش است [۱۶۸].
تأویل صحیح در نصوص، خواهان موارد زیر است [۱۶۹]:
۱- آن لفظ در لغت، احتمالِ معنای مرجوح [۱۷۰] را داشته باشد.
۲- روایتی از پیامبرص موجود باشد تا بر اساس آن بتوان تأویلِ ظاهر نصوص را واجب نمود. چرا که برگرداندن نصوصِ کتاب الله و سنت از ظاهر آن بدون رهنمون، توضیح و ارشاد رسول اللهص ممنوع میباشد.
۳- پیامبرص آن را بیان کرده و فرموده باشد: ظاهرِ نص، مورد نظر نیست.
۴- برای دلیلِ تأویل، معارض و مخالفی موجود نباشد.
بسیاری از متکلمینِ اشاعره در پایان عمر اذعان داشتهاند که روش سلف صالح این بوده است که دلایل کتاب الله و سنت را تأویل نمیکردهاند. و قبل از مرگ خویش از نظریات مخالف با روش سلف، برگشتهاند.
ابوالحسن اشعری به صراحت گفته است: در آیات صفات و احادیثِ این بحث، به روش و خطمشیِ سلف باز گشته است. او در کتاب «مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین» سخن تمام هواپرستان، بدعتیان، تأویل کنندگان و نفی کنندگانِ تمام یا برخی از صفاتِ اللهﻷ را ذکر نموده و در پی آن گفته است: «اعتقاد تمام اهل سنت و جماعت، اقرار به وجود الله، فرشتگان، کتابهای آسمانی، پیامبران و آنچه از جانب الله آمده است و هر آنچه راویان مورد اعتماد از رسول اللهص روایت نمودهاند، میباشند. آنان هیچ یک از این موارد را رد نمیکنند.
همچنین میگوید: این مجموع مطالبی است که سلف رحمهم الله به آن امر میکنند و خود به کار میگیرند و بدان معتقداند. ما هم هر آنچه آنان گفتهاند، میگوییم و رهروان آنانیم. موفقیت ما از آنِ الله است. او برایمان کافی است و بهترین وکیل. از او استمداد طلبیده، بر وی توکل میکنیم و بازگشت به سوی اوست.
باقلانی در کتاب (التمهید) بر باطل بودن تأویل، سخن گفته و معتقدین به تأویل در بحث نامها و صفات اللهأ را رد میکند.
ابوالمعالی جوینی معروف به امام الحرمین بعد از این که در کتاب خود (الإرشاد) تأویل را تقویت میکند، در نوشتاری به نام (العقیدة النظامیة) از این قول رجوع کرده و میگوید: نظریهای را که پسندیده و با آن الله را میپرستیم، پیروی از سلف امت است. سزاوارتر این است که نوآوری را ترک و پیرو باشیم. و دلیل قاطعی که در این مورد شنیدهایم این است که، اجماع امت دلیلی است که باید پیروی شود و در عموم شریعت به آن استناد میشود.
همچنین میگوید: چون عصر صحابهش و تابعین با اعتقاد مبتنی بر ترکِ تأویل به پایان رسید، به صورت قطع بیان میدارد که روش صحیحِ پیروی و اتباع، راه آنان است. لذا انسان متدیّن وظیفه دارد پروردگار را از صفات جدید و خود ساخته پاک و منزه بدراد و در تأویل آیات مشکل سعی و کنکاش نکند و معنای آن را به آفریدگارﻷ واگذارد.
امام ابو حامد غزالی در کتاب خود به نام (إلجام العوام عن علم الکلام) مینویسد: حقیقت واضحی که از نظر انسانهای خردمند که جای نزاع و مجادله ندارد، مذهب سلف یعنی صحابهش و تابعین – رحمهم الله– است. سپس میگوید: دلیل کلی که هر انسان خردمندی با آن میداند که حق تنها با روش سلف است، این چهار اصل سالم و بیعیب و نقص است:
نخست: رسول اللهص آگاهترین انسان به خیر و صلاح دین و دنیایِ بندگان بوده است.
دوم: همانگونه که به او وحی شده است، ابلاغ نموده و چیزی از آن را پنهان نداشته است.
سوم: داناترین انسانها به معانی کلام الهی و سزاوارترین آنها در عدم ابراز نظر در اسرار قرآن، یاران رسول اللهص میباشند که همیشه همراه ایشان بوده و در وقت نزول قرآن کریم حاضر بودهاند.
چهارم: صحابهش از بدو تولد تا پایان عمر، کسی را به تأویل دعوت ندادهاند. واگر تأویل جزو دین یا علوم دینی بود، بلاشک خود به آن روی آورده و فرزندان و خویشاوندان خود را به آن ترغیب مینمودند.
غزالی در ادامه میگوید: با این اصول چهار گانه نزد هر مسلمان، قطعاً میتوان گفت: حق همان است که آنان گفتند و درست و صحیح نیز همان است که آنان باور داشتند [۱۷۱].
شنقیطی/ میگوید: این که غزالی استدلال میکند که روش سلف درست و برحق است، بدون تردید استدلالش درست است. و ارائهی دلیل در این مورد هم بسیار واضح و روشن است. چرا که اگر جایز یا ضروری بود، حتماً رسول اللهص آن را تبیین مینمود. و یارانشش و پیروان آنان هم آن را نقل میکردند. چندین نفر گفتهاند که غزالی در آخر عمرش از اندیشهی قبلی بازگشته و به تلاوت کتاب اللهأ و سنت رسول اللهص پرداخته است. حتی برخی گفتهاند: او در حالی از دنیا رفت که صحیح بخاری بر روی سینهاش بوده است [۱۷۲].
ابو الحسن اشعری در مسجد بصره گفته است: آنچه ما به آن معتقدیم، پایبندی و عمل به کتاب اللهأ و سنت رسول اللهص و اقول صحابهش و تابعین و ائمهی حدیث رحمهم الله است. و آنچه امام احمد بن حنبل/ معتقد بوده را قبول داریم [۱۷۳].
[۱۶۸] بر اساس اصطلاح متأخرین. [۱۶۹] رجوع شود به: - أضواء البیان في إیضاح القرآن ، شنقیطی، تفسیر سوره آل عمران ج۱/ ص ۲۳۴ – ۲۳۵. - سخن ابن تیمیه در مورد تأویل در کتابِ نقض المنطق، ص ۵۶ – ۵۹. - رسالة الإکلیل في المتشابه و التأویل، ابن تیمیه، المطبعة السلفیة. - الرسالة المدنیة، ابن تیمیه. از مثالهایی که کامل کنندهی شروط مذکور است، میتوان این حدیث قدسی صحیح را یادآور شد، «یا ابن آدم مرضتُ فلم تعدنی». چرا که موارد حذف مضاف در این حدیث از نگاه لغت بلامانع است. و ادامهی حدیث، خود دلالت بر این حذف میکند. اللهأ میفرماید: (مرض عبدی فلان). برای این دلیلی تعارضی وجود ندارد و بیانی است از جانب اللهﻷ و رسول اللهص. بنا بر این بیماری و طلب آب و طلب غذا از ویزگیهای اللهأ نیست. اللهـ بسی بلند مرتبهتر از این صفات است. نوشتهی یاسر برهامی. [۱۷۰] عکسِ راجح و معتبر. مترجم. [۱۷۱] آیهی ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلۡقُرۡءَانَ...﴾ در تفسیر أضواءالبیان تألیف شنقیطی و صون المنطق والکلام، نوشتهی سیوطی و نیز: المنتظم لابن الجوزی ج۹/ ص ۱۷۰ و طبقات الشافعیة، اثر سبکی ج۶/ص ۲۱۰. [۱۷۲] در نسخهی عربی آدرسی ذکر نشده است. [۱۷۳] در نسخهی عربی آدرسی ذکر نشده است.
به تغییر و جابجا کردن، تحریف گویند. عربها گویند: «حرَّفتُ الشيءَ عن وَجهِه حَرفاً»: (آن چیز را تغییر دادم). تحریف در کلام یعنی تفسیر کردنِ کلام بر خلاف معنایی که به ذهن متبادر میشود.
تحریف بر دو نوع است: تحریف لفظ و تحریف معنا. هر دو نوع در کتابهای یهود و نصارا به وقوع پیوسته است. لذا کتابهایی که هماکنون نزد ایشان است، به نص قرآن کریم از همان کُتُبِ تحریف شده است.
اللهأ میفرماید: ﴿فَوَيۡلٞ لِّلَّذِينَ يَكۡتُبُونَ ٱلۡكِتَٰبَ بِأَيۡدِيهِمۡ ثُمَّ يَقُولُونَ هَٰذَا مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ لِيَشۡتَرُواْ بِهِۦ ثَمَنٗا قَلِيلٗاۖ فَوَيۡلٞ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتۡ أَيۡدِيهِمۡ وَوَيۡلٞ لَّهُم مِّمَّا يَكۡسِبُونَ٧٩﴾[البقرة: ۷۹] (پس واى بر کسانى که کتاب [تحریفشدهاى] با دستهاى خود مىنویسند، سپس مىگویند: «این از جانب الله است»، تا بدان بهاى ناچیزى به دست آرند؛ پس واى بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و واى بر ایشان از آنچه [از این راه] به دست مىآورند). این نوع تحریف، تحریف لفظ در نگارش است.
و: ﴿وَإِنَّ مِنۡهُمۡ لَفَرِيقٗا يَلۡوُۥنَ أَلۡسِنَتَهُم بِٱلۡكِتَٰبِ لِتَحۡسَبُوهُ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَمَا هُوَ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَيَقُولُونَ هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ وَمَا هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ وَيَقُولُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ٧٨﴾[آل عمران: ۷۸] (و از میان آنان گروهى هستند که زبان خود را به [خواندن] کتاب مىپیچانند، تا آن را از کتاب [آسمانى] پندارید، با اینکه آن از کتاب [آسمانى] نیست؛ و مىگویند: آن از جانب الله است، در صورتى که از جانب الله نیست، و بر الله دروغ مىبندند، با اینکه خودشان [هم] مىدانند). این نیز تحریفِ لفظ است اما در هنگام خواندن، نه نگارش.
و میفرماید: ﴿يُحَرِّفُونَ ٱلۡكَلِمَ مِنۢ بَعۡدِ مَوَاضِعِهِۦۖ﴾[المائدة: ۴۱] (سخنان را از مفهوم اصلیاش تحریف میکنند). این نوع تحریف، تحریفِ معنا در کتاب آسمانی است [۱۷۴].
آنان که بیدلیل معانی ظاهرِ نصوصِ شرعی را تغییر میدهند، تحریفگران کتاب آسمانیاند. به عنوان مثال:
جهمیه و اشاعره و هماندیشان مبتدع آنان در مورد این فرمودهی الاهی ﴿ٱسۡتَوَىٰٓ﴾ قرار گرفت، حرف (لام) را بر این کلمه افزودند و خواندند، (استَولَی: چیره شد). این کارشان همانند کار یهود بود که کلمهی ﴿حِطَّةٞ﴾ بخشش، را به (حنطة: گندم) مبدَّل نمودند.
یا مانند بعضی از بدعتیها که لفظ اللهأ در این آیه ﴿وَكَلَّمَ ٱللَّهُ مُوسَىٰ تَكۡلِيمٗا﴾ را با فتحه (اللهَ) خواندند.
و مانند اشاعره که این آیه را ﴿وَجَآءَ رَبُّكَ﴾ به این صورت خواندند (و جاء أَمرُ رَبِّكَ). ودیگر مثالها.
این بود نمونههایی از تحریف لفظی و معنوی. برخی از اهل بدعت صفتِ غضب را به انتقام و رحمت را به نعمت دادن تفسیر نموده اند. و گویند منظور از (الیَدَین: دو دست)، نعمت و قدرت است [۱۷۵]. این نوع تحریف هم تحریف معنوی است و کاملاً باطل و مردود است و از آن نهی شده است.
[۱۷۴] منَّة الرحمن في نصیحة الإخوان، یاسر برهامی. مکتبة الإیمان الإسکندریة ص ۳۰ با کمی تصرف. [۱۷۵] الأسئلة و الأجوبة الأصولیة علی العقیدة الواسطیة، شیخ عبدلاعزیز المحمد السلمان. دار الدعوة الإسکندریة ص ۴۸. شرح العقیدة الواسطیة ،محمد خلیل هراس. دانشگاه اسلامی مدینه منوره ص ۱۶ چاپ چهارم. شرح معارج القبول ج۱ / ص ۳۲۱.
تعطیل از (العَطل) به معنای خالی بودن و متروک، مشتق شده است. اللهأ میفرماید: ﴿وَبِئۡرٖ مُّعَطَّلَةٖ وَقَصۡرٖ مَّشِيدٍ٤٥﴾[الحج: ۴۵] (و چاههاى متروک و قصرهاى افراشته) هم به همین معناست. در بحث مورد نظرِ ما، منظور از تعطیل، نفی صفات الاهی و عدم اثبات آن برای اللهـ میباشد.
تعطیل و متروک نمودن نامها و صفات الاهی، روش و مذهب جهمیه و معتزله است. فرق میان تحریف و تعطیل این است که:
تعطیل عبارت است از نفیِ معنای درست و حقّی که قرآن و سنت بر آن دلالت دارد.
ولی تحریف یعنی تفسیرِ نصوص به معانیِ باطلی که خودِ نصوص بر آن دلالت ندارد.
نسبت میان آن دو عموم و خصوص مطلق است. چرا که تعطیل عامتر از تحریف است. یعنی هر تحریفی، تعطیل است اما هر تعطیلی تحریف نیست.
با این تفسیر، هر دو زمانی یافت میشوند که یک معنای باطل اثبات و معنای حقِّی نفی گردد. مانند تفسیر اشاعره در صفتهای(استوی) به استولی. و (المجیء: آمدن) به مجیء الأمر(صدور دستور)، و (الید: دست) به قدرت و (الرحمة) به نعمت. و دیگر تأویلات باطل آنان در این زمینه.
تأویل بدون تحریف را در تفسیر کسانی میتوان یافت که صفات وارد شده در قرآن و سنت را نفی میکنند و گمان میبرند ظاهرِ صفات مورد نظر نیست؛ علاوه بر آن معنای دیگری هم برای صفات ارائه نمیدهند که این عملشان تفویض نام دارد.
تفیض از اندیشه و مذهب سلف نیست. چرا که سلف معنا را تفویض نمیکنند و کلامی را نمیخوانند که معنایش را ندانند. بلکه معانی نصوص را از قرآن و سنت فهمیده و برداشت میکنند. صفات را برای اللهﻷ اثبات کرده و حقیقت و کیفیتِ صفات را به اللهـ تفویض میکنند. چنانکه وقتی از امام مالک/ در مورد کیفیت قرار گرفتن اللهﻷ بر عرش سؤال شد، گفت: استواء معلوم و کیفیت مجهول و ناشناخته است [۱۷۶].
[۱۷۶] شرح العقیدة الواسطیة لابن تیمیة، نوشتهی محمد خلیل هراس. دارالدعوة السلفیة ۱۴۱۲ هجری، ۱۹۹۲ میلادی. الأسکندریة، ص ۲۱ – ۲۲.
تمثیل و تشبیه، مثل هماند. یعنی اعتقاد به تشابه میان خالق و مخلوق و همانندی صفات خالق به مخلوقات.
تشبیه بر دو نوع است:
نخست: تشبیه مخلوق به خالق. مانند تشبیه عیسی÷ به اللهأ توسط مسیحیان، و تشبیه عُزَیر به اللهﻷ به اعتقاد یهودیان و تشبیه بتها به اللهـ از دیدِ مشرکین. الله تعالی بسی والاتر و بزرگتر از گفتهی آنان است.
دوم: مانند تشبیه آنانی که اللهأ را به مخلوقاتش همسان میکنند. میگویند: اللهﻷ چهرهای همانند چهرهی انسان، دستی بسان دست او، و شنوایی همچون شنوایی انسان دارد؛ و غیره. اللهـ برتر از سخن ایشان است.
التَّکییف یعنی تعیین ماهیت و حقیقت برای یک شیء. عرب گوید: کیَّفتُ الشیءَ، یعنی کیفیتش را بیان داشتم [۱۷۷].
تفاوت تکییف با تمثیل این است که در تکییف شخص معتقد است، صفات الله تعالی دارای فلان کیفیت است. یا از کیفیت آن سؤال میکند. ولی در تمثیل، او معتقد است که صفات خالق همانند صفات مخلوق است.
و منظور از نفی کیفیت، نفی مطلق نیست. چرا که بالاخره هر چیزی درای کیفیتی خاص است. لذا صفات الله متعال هم کیفیت خودش را دارد. اما عقل ما توان درک آن را ندارد. اللهﻷ میفرماید: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١١﴾[الشورى: ۱۱] (هیچ چیز همانند او نیست و او بسیار شنوا و بیناست). [۱۷۸]
در تفسیر این سخن اللهـ: ﴿كَمِثۡلِهِۦ﴾ اختلاف شده است. گفته شده است منظور از (کاف) و (مِثلِه) در اینجا به صورت کنایه، مبالغهی درنفی میباشد. مانند: انسانی همانند تو بخیلی نمیکند، و غیر از تو کسی سخاوت نمیکند.
برخی گویند: (کاف) برای تأکید زیادتر به کار برده شده است. چرا که اللهـ همانندی ندارد. و اینگونه ترکیبها در علم نحو مشهور است.
عدهای از قبیل ثعلب و دیگران گفتهاند: (مِثل) زائده است. چنانکه در این فرمودهی اللهأ آمده است: ﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ﴾[البقرة: ۱۳۷] (اگر آنها نیز به آنچه شما ایمان آوردهاید ایمان بیاورند، هدایت یافتهاند).
تفسیر اول بهتر است. چرا که استفاده از کنایه نزد عربها دامنهی وسیعی دارد. ابن قتیبه گوید: عربها از کلمهی (مِثل) به جای خود شخص هم استفاده میکنند. مثلاً تو میگویی: مِثلِی لا یُقالُ لَه هذا، یعنی أَنَا لا یُقالُ لی: به من اینچنین گفته نمیشود.
گروهی معتقدند هدف از (مثل) صفت است. چرا که (المثل) به معنای مَثَل است و المَثَل صفت و وصف است. الله متعال میفرماید: ﴿۞مَّثَلُ ٱلۡجَنَّةِ﴾ (وصف و صفت بهشتی که). لذا بر مبنای این ترجمه، هیچ صفتی همانند صفات اللهﻷ نیست. یعنی هیچ یک از مخلوقات در ذات، صفات و نامهایشان شبیه و همانند اللهأ نیستند. چرا که تمام نامهای اللهﻷ نیک هستند و صفاتش صفات کمال و بزرگی است. و الله تعالی با عمل و فعلِ خودش بدون هیچ شریک و همیاری، مخلوقات بزرگ را آفریده است. در نتیجه به خاطر یگانه بودن و کامل بودن اللهـ از هر حیث، هیچ چیز همانند او نیست. هر کس این آیه را آنطور که حقِّ فهمیدن و تدبر کردن است، بفهمد، در بحث اختلاف صفات در مسیری روشن و واضح حرکت خواهد کرد. و اگر دقیق به این آیه ﴿هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ﴾ بنگرد بر بصیرتش افزوده میگردد. زیرا اثباتی که در آخر آیه آمده است، آنهم بعد از نفیِ (همانندی) که در اول آیه آمده بود، به خنکای یقین و شفای سینه و سردی دل منجر خواهد شد. با این دلیل قوی، بسیاری از بدعتها متلاشی و نابود میگردد و بینی بسیاری از کوتهنگرانِ متکلمین و افراطگران اهل تأویل به خاک مالیده میشود. خصوصاً اگر این فرمودهی الاهی: ﴿وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا١١٠﴾[طه: ۱۱۰] (و بر او احاطهی علمی ندارند)، ضمیمهی آن شود.
و این فرمودهی اللهﻷ: ﴿هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ﴾ (او بسیار شنوا و بیناست)، یعنی ذات باری تعالی سخن مخلوقات را با توجه به تفاوت زبانها و گوناگونی نیازهایشان، میشنود. و بصیر به بینندهای گویند که دیدش بر تمام دیدنیها تسلط و احاطهی کامل داشته باشد. یعنی مورچهی سیاه را در دل تاریکی شب بر صخرهای صاف و سخت، میبیند. قوت و خوراک در اعضاءِ حیوانات کوچک و حرکت آب در شاخهها را میبیند [۱۷۹].
از این آیات کریمه چنین برداشت میشود:
۱- رد بر مشَبَّهه که اللهﻷ را به مخلوقش تشبیه میکنند.
۲- رد بر معَطَّلة، آنان که بسانِ جهمیه صفات الهی را نفی میکنند.
۳- رد بر معتزله و همکیشان آنان که نامها را بدون صفت اثبات نموده و میگویند: شنوا و بینایِ بدون چشم و گوش.
۴- رد بر اشاعره که برخی از صفات را اثبات مینمایند [۱۸۰] و برخی را تأویل و تحریف میکنند که این دو ضد و نقیض هماند. با گمراهی آنان بسیاری از راه بهدر شدند.
۵- در آن شنوایی و بینایی اللهأ آنگونه که سزاوار شأن و بزرگی اوست، ثابت میگردد [۱۸۱].
۶- منزه دانستن اللهـ از مخلوقات و این که صفات او تعالی بسان هیچ یک از مخلوقاتش نیست.
۷- مقدم داشتن نفی بر اثبات. چرا که اوّلی از باب خالی دانستن از عیب و دوّمی از باب آراستن و زیبایی است.
۸- در آن نفی اجمالی و اثبات به صورت مفسَّر آمده است. و این روشِ اهل سنت در استنباط از این آیه و دیگر آیات است.
۹- ردّ بر آنان که میپندارند سمع و بَصَر به معنای علم است.
۱۰- این آیات دلالت بر زیادی صفاتِ کمال و تعریف و توصیف اللهﻷ دارد. و این صفات به دلیل فراوانی وعظمت آنها، همانندی برایشان نیست. و گرنه اگر منظور فقط نفی صفات بود، نبودِ محض شایستهتر از چنین مدح و ستایشی بود. پس این آیه بر اثبات صفات دلالت دارد.
۱۱- این آیه دلیلی است برای آنان که سمع را بر بصر برتری میدهند.
۱۲- تشویق بر مقام و منزلت احسان [۱۸۲].
خلاصهی مطلب:
سلف صالح به آنچه اللهﻷ در قرآن، خود را توصیف نموده و به آنچه رسول اللهص وی را وصف کرده است، ایمان دارند و تسلیم آن هستند؛ و تمام وصفها را بر ظاهر آن حمل میکنند. آنان آنچه را که در قرآن کریم آمده است، بدون تحریف، تعطیل، بیان کیفیت،و تمثیل وتشبیه، آنگونه در شأن مقام ومنزلت الاهی است، ایمان دارند.
شیخ الاسلام ابن تیمیه/ در عقیدهی واسطیه، مذهب سلف را چنین بیان میدارد:
هرآنچه که الله تعالی خویش را با آن وصف نموده است، نفی نمیکنند. و کلام الهی را از معنای اصلی آن تحریف نمیکنند و در نامها و آیاتِ اللهﻷ به کژی نرفته اند. کیفیت بیان نمیکنند و صفات اللهﻷ را به صفات مخلوقین تشبیه نمیکنند. چرا که معبود یکتا همنام، همتا و هممثلی ندارد و اللهـ به مخلوقات قیاس نمیشود. زیرا او به خود و دیگران آگاهتر است و از مخلوقاتش راستگوتر و نیکسخنتر است. و بعد از اللهـ پیامبران راستگوی او، نیکسخنتر و راستگوترین هستند؛ بر خلاف آنان که ناآگاهانه نسبت به اللهأ حرفهایی زدند [۱۸۳]. از این روست که اللهـ میفرماید: ﴿سُبۡحَٰنَ رَبِّكَ رَبِّ ٱلۡعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ١٨٠ وَسَلَٰمٌ عَلَى ٱلۡمُرۡسَلِينَ١٨١ وَٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٨٢﴾[الصافات: ۱۸۰-۱۸۲] (پروردگارت که دارای عزت است از آنچه او را به آن توصیف میکنند، منزّه است. و سلام بر پیامبران. و همه ستایشها ویژه الله است که پروردگار جهانیان است(.
پس خودش را از آنچه مخالفینِ پیامبران توصیف کردهاند، منزّه داشت و بر رسولان به دلیل بینقص بودن گفتارشان از عیب و نقص، سلام فرستاد. و اینگونه با توصیف و نامگذاری خویش، بین نفی و اثبات جمع نمود.
اهل سنت هم از پیام پیامبران منحرف نشدهاند. چرا که پیام آنها، همان راه راست است. راه آنان که اللهﻷ ایشان را گرامى داشته [یعنى] پیامبران و راستان و شهیدان و صالحان.
[۱۷۷] تقریب التدمیریة، ص ۵۱. [۱۷۸] شرح الواسطیة نوشتهی هراس، ص ۲۲. پس جایز نیست بگوییم صفات بدون کیفیت را اثبات میکنیم. ثابت میکنیم لیکن با کیفیتی که آن را نمیدانیم. لذا میگوییم: بدون کیفیت بیانش میکنیم. یعنی این صفات دارای کیفیتی هستند که لایق اللهﻷ است و عقل ما آن را درک نمیکند. [۱۷۹] الأسئلة و الأجوبة الأصولیة، شیخ عبدالعزیز المحمد السلمان ص ۵۲ – ۵۳. [۱۸۰] فقط هفت صفت را ثابت میدانند: الحیاة(زندگی)، الکلام(سخن)، البصر(چشم)، السمع(شنوایی)، الأرادة(اراده)، العلم و القدرة. [۱۸۱] در شنوایی را قبل از بینایی ذکر نمود. [۱۸۲] احسان یعنی اللهﻷ را آنسان عبادت کنی که او را میبینی؛ حال اگر تو او را نمیبینی، او که تو را میبیند. به الأسئلة و الأجوبة الأصولیة: ص ۵۳ – ۵۴ رجوع شود. [۱۸۳] بدعتیانِ هواپرست جریان را بر عکس نمودند؛ آنچه را الله متعال برای خود اثبات کرده است، آنان نفی کردند و با سلیقهی خویش صفاتی را برای اللهأ ثابت نمودهاند که با آنچه نامها و صفات الاهی خواهان آن است، در تضاد میباشد؛ و الله تعالی خود را از آن منزه دانسته است. در نتیجه گرفتار تکذیب قرآن و سنت شدند و سخنی که به آنان گفته شده بود را تغییر دادند.
روش سلفی بر مبنای فهم کتاب الله و سنت و عمل به آن دو طبق فهم صحابهش برپاست. لذا سلفیها به اقوالی که از صحابهش ثابت شده است، اقتدا نمودهاند. و معتقدند فهم و برداشت صحابه از قرآن و سنت بر استنباط و برداشت دیگران مقدم و شایستهتر است. تمسک و پایبندی به روش صحابهش و عمل به آن، از مواردی است که علمای سلف در موردش سخن گفتهاند و حد و مرزش را مشخص نمودهاند.
*مثلاً در میدان عقیده:
سلف صالح تمام آیات قرآنی و احادیث نبوی که متعلق به بحث عقیده از صحابهش ثابت است، را قبول دارند و در نزد اهل سنت و جماعت خارج شدن از این قاعده جایز نیست. خصوصاً اجماع و عدم اختلاف صحابهش درامور عقیده [۱۸۴] این جریان را تقویت میکند. لیکن هواپرستان و بدعتیان، بعد از صحابهش با ایشان مخالفت کرده و عقیده را تغییر دادند و خروج ایشان از باورها و اصول ایمانِ صحابهش ، روشن و واضح گشت.
آیات قرآن کریم و احادیث نبوی به طور صریح دلالت بر تزکیه و بینقص بودن اعتقاد و اصولِ ایمان صحابهش دارد. اللهﻷ در مورد صحابهش میفرماید:
﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْۖ﴾[البقرة: ۱۳۷] (پس اگر آنان [هم] به آنچه شما بدان ایمان آوردهاید، ایمان آوردند، قطعاً هدایت شدهاند).
و نیز: ﴿كُنتُمۡ خَيۡرَ أُمَّةٍ أُخۡرِجَتۡ لِلنَّاسِ﴾[آل عمران: ۱۱۰] (شما بهترین امتى هستید که براى مردم پدیدار شدهاید).
همچنین میفرماید: ﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلۡنَٰكُمۡ أُمَّةٗ وَسَطٗا لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾[البقرة: ۱۴۳] (و بدینگونه شما را امتى میانه قرار دادیم، تا بر مردم گواه باشید).
رسول اللهص میفرماید: «إنَّ خیرَکُم قَرني ثُمَّ الذین یلونَهُم ثُمَّ الذین یَلونَهُم ...»: (براستی بهترین مردم قرن من شما هستید و سپس آنان که بعد از ایشاناند و بعد آنان که در پی آنهااند) [۱۸۵].
و میفرماید: «عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين من بعدي عضوا عليها بالنواجذ»: (بر شماست روش من و خلفای هدایت یافتهی بعد از من؛ مصرانه بر آن پایبند باشد) [۱۸۶].
همچنین فرمودهاند: «وأصحابي أمنة لأمتي فإذا ذهب أصحابي أتى أمتي ما يوعدون»: (صحابهی من پاسبانان امت من(از افتادن در فتنهها، جنگها و ارتداد) هستند. اصحابم که رفتند،آنچه وعده شده است، (ظهور بدعت، فتنههای دینی، هتک حرمت به مدینه و مکه و...) [۱۸۷] بر سر امتم میآید) [۱۸۸].
و پیامبرص در مورد فرقهی ناجیه(گروه نجات بافته) فرمودند: این گروه بر همان اعتقادات رسول اللهص و صحابهش هستند.
لذا هر گاه صحابه بر اعتقادِ مبتنی بر آیات قرآن و احادیث رسولص اجماع نمودند، بر هیچ اهل سنتی گنجایش ندارد از باور آنان خارج شوند. در غیر صورت در لیست هواپرستان و بدعتیان قرار میگیرند. از همین روست که اهل سنت علیه مذاهب بدعتی و نوآور استناد کرده و آنان را در مسایل اعتقادی، مخالفینِ فهم و برداشت صحابهش از قرآن و سنت میدانند. حال از آنجا که اجماع در امور دینی حجت محسوب میشود، سزاوارترین اجماع، اجماعِ صحابهش است. ابن کثیر/ در تفسیر آیهی ﴿وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَوۡ كَانَ خَيۡرٗا مَّا سَبَقُونَآ إِلَيۡهِۚ﴾[الأحقاف: ۱۱] (و کسانى که کافر شدند، به آنان که ایمان آوردند گفتند: «اگر [این دین] خوب بود، بر ما بدان پیشى نمىگرفتند)، میگوید: اهل سنت معتقدند هر گفته یا عملی که از صحابهش ثابت نشده باشد، بدعت است. چرا که اگر (گفته یا عمل ثابت نشده) خوب بود، صحابهش در آن مورد، بر ما پیشی میگرفتند. زیرا آنان مشتاقانخ و سریع مبادرت به انجام اعمال نیک میکردند [۱۸۹].
**در تفسیر قرآن و درک معانی آن:
صحابهش آگاهترین انسانها به قرآن کریم بودهاند. هیچ آیهای را نه در فهم و نه در عمل از دست ندادهاند و به درجهای رسیدند که از آیندگان، هیچ کس بدان دست نیافته است. لذا قانون سلف صالح و پیروانشان رحمهم الله بر این بوده است که فهم صحابهش در برداشت از قرآن کریم را، بر فهم دیگران که با صحابهش مخالف بودند، مقدَّم میداشتند.
شیخ الاسلام ابن تیمیه/ میگوید [۱۹۰]: واجب است که بدانیم، رسول اللهص همانند بیان الفاظ قرآن، معانی را هم برای یارانشش بیان نموده است. اللهـ میفرماید: ﴿لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيۡهِمۡ﴾[النحل: ۴۴] (تا برای مردم آنچه به سویشان نازل شده است را بیان داری). این آیه دربرگیر بیان الفاظ و معانی قرآن است. ابو عبدالرحمن سلمی گوید: افرادی همانند عثمان و عبدالله بن مسعودب که قاریان قرآن بودند، برایمان روایت کردهاند که: آنان هر گاه دَه آیه از رسول اللهص میآموختند، تا خوب آنها را نمیفهمیدند و به آن عمل نمیکردند، آیاتی دیگر نمیآموختند. میگفتند: ما قرآن را با علم و عمل (به آن) آموختیم. از این رو مدت زیادی را صرف حفظ کردن یک سوره میکردند. انس بن مالکس میگوید: وقتی یک شخص (از ما) سوره بقره و آل عمران را حفظ میکرد، چقدر در چشمان ما بزرگ میآمد! [۱۹۱] ابن عمرب هشت سال را صرف حفظ سورهی بقره نمود [۱۹۲]، چرا که اللهﻷ میفرماید: ﴿كِتَٰبٌ أَنزَلۡنَٰهُ إِلَيۡكَ مُبَٰرَكٞ لِّيَدَّبَّرُوٓاْ ءَايَٰتِهِۦ﴾[ص: ۲۹] ([این] کتابى مبارک است که آن را به سوى تو نازل کردهایم تا در آیات آن بیندیشند). و فرمود: ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلۡقُرۡءَانَ﴾[محمد: ۲۴] (آیا در قرآن تدبُّر نمیکنند). تدبر در قرآن بدون فهم معانی آن غیر ممکن است. همچنین عادتاً امکان ندارد افرادی در علم پزشکی و ریاضیات تحصیل کنند و دنبال شرح آن نباشند. چگونه میشود کتاب اللهﻷ که محفوظ ماندن،نجات و خوشبختیِ صحابهش و رونق دین و دنیایشان به آن وابسته است، اینگونه نباشد!
از این رو نزاع و مجادلهی صحابه در تفسیر آیات قرآن بسیار اندک است. گر چه در بین این نزاع تابعین، بیشتر از صحابه شد، لیکن به تناسبِ مردمانِ بعد از تابعین رحمهم الله باز هم ناچیز بود. افرادی از تابعین بودند که تمام تفسیر را نزد صحابهش آموختند. و گاهاً در بعضی از قسمتهای تفسیر خودشان، از روی استنباط و استدلال سخن گفتهاند. اختلاف نظر میان سلف در تفسیر، بسیار کم است و عموم اختلاف آنان با یکدیگر، اختلافِ تنوع است نه اختلاف تضاد [۱۹۳].
ابن تیمیه/ میگوید: هر گاه صحابهش تابعین و ائمه رحمهم الله در مورد آیهای تفسیری نمودند، و دیگر مفسرین آیه را به گونهای تفسیر کردند که با مذهب اعتقادی آنان موافق آید، و آن مذهب هم پیروِ روش صحابه و تابعین نبوده است، در این زمینه با معتزله و دیگر بدعتیان همسو هستند. به صورت کلّی کسی که از روش صحابه و تابعین و تفسیر ایشان جدا شود و همراه آنانی شود که با صحابه و تابعین مخالف هستند، خطا کرده است؛ بلکه مبتدع است. چرا که صحابه و تابعین در تفسیر و معانی قرآن آگاهتراند؛ چنانکه در حقِّی که اللهﻷ رسول اللهص را مبعوث داشته است، آگاهتراند [۱۹۴].
**در میادین عملی دین:
نظریات فقهی و احکام دینی و اجتهادات صحابهش در نزد سلف صالح و پیروان ایشان، دارای جایگاه و منزلت خاصی است. و این جریان دارای مراتب متفاوتی است:
تمام احکام فقهی که صحابهش برآن اجماع نمودهاند، دلیل و حجتی قطعی است. چرا که اجماع، خود حجت است. و بالاترین اجماع، اجماع صحابهش است. لذا بر حجت بودن این امر هم، اجماع است. و هرگز فقها بر اجماعی غیر از اجماع صحابهش اتفاق نظر نکردهاند. زیرا اجماع آنها در احکام شرعی به حد تواتر رسیده است. از این رو کسی با اجاع ایشان مخالفت ننموده است؛ حتی آنان که وجود اجماع را بعید دانستهاند، به اجماع صحابه اذعان دارند [۱۹۵].
اما در احکام فقهی و آراء متعددی که از ایشان نقل شده و اختلاف نظر دارند، سلف، اقوال آنان را بررسی کرده و سخنی از ایشان را گرفته و به آن عمل میکنند. حتی برخی معتقدند، نباید از مجموع اقوال صحابه خارج شد. اگر از بعضی صحابه رأیی صادر شده و از برخی دیگر رأیی مخالف آن، عمل نکردن به مجموعِ نظریاتِ آنان، برابر با خارج شدن از جمع صحابهش است [۱۹۶].
با توجه به آنچه گذشت، اقوالی که از ائمهی چهارگانه ثابت است، بیانگر این است که گفتار صحابهش را تبعبت میکردند و از آن خارج نمیشدند. ابوحنیفه/ میگوید: اگر مطلبی را در قرآن نیافتم، به اقوال صحابهش رجوع میکنم. سخن هر کدام را که خواستم میگیرم و سخن هر کدام را خواستم رها میکنم. اما قول غیرِ صحابه را بر صحابهش ترجیح نمیدهم. به روایت ربیع، امام شافعی/ هم در کتاب الرساله همین را گفته است [۱۹۷]: دیدهایم که علما سخن یکی ازصحابهش را گاهی گرفتهاند و باری دیگر رها کردهاند. و برخی از اقوال آنان را گرفته اند. شخصی که با او مناظره میکرد گفت: تو در این مورد چه میکنی؟ گفتم: اگر در قرآن و حدیث و اجماع، چیزی که در معنایش حکم کند را نیافتم، سخن یکی از ایشان –صحابهش- را برمیگزینم.
امام شافعی/ در کتاب (الأم) به روایت از ربیع که از فتاوای جدید [۱۹۸] اوست میگوید: اگر جواب مسئله در قرآن و سنت نبود به اقوال صحابهش یا یکی از ایشان رجوع میکنیم. سپس اگر قول ابوبکر و عمرب [۱۹۹] یا فتوای عثمان را بپذیریم نزدمان محبوبتر است. البته این در زمانی است که هنگام اختلافِ اقوال دلیلی از کتاب و سنت نیابیم که قویترین قول را برگزینیم، سخن آن که دلیل دارد را پیروی خواهم نمود.
این سخنان دال بر پیروی از کتاب الله و سنت است؛ سپس پیروی از آنچه صحابهش بر آن اجماع دارند. ولی در مواردی که صحابهش با هم اختلاف نظر دارند، قویترین سخنی که با قرآن و سنت همسو باشد را برمیگزیند.
و اگر نتوانست قویترین را برگزیند، آنچه ائمهی راشدین رضوان الله علیهم عمل کردهاند را تبعیت میکند. چرا که قول ائمه مشهور و عموماً بررسی شده است. و نیز همانند امام مالک/ که بسیاری از احکام وارده در مؤطای ایشان، بر اساس فتوای صحابهش میباشد. امام احمد هم مانند امام مالک رحمهما الله عمل کرده است [۲۰۰].
ابن قیم جوزی/ در این که آراء و نظریات صحابهش از دیگر افراد به قرآن و سنت نزدیکتر است، میگوید [۲۰۱]: هر گاه صحابی سخنی گفت یا حکمی صادر نمود یا فتوایی داد، برخی مدارک مختص اوست و در برخی از دلایل و مدارک ما هم با آنها مشترکیم. ادلهی که خاص اوست، این است که شاید دلیلش را مستقیماً از رسول اللهص یا از صحابهای دیگر و او از رسول اللهص شنیده باشد. مواردی که آنان برایش دلیل خاص داشتند و ما در آن شریکشان نیستیم، چنان فراوان است که قابل شمارش نیست. و آنها هر آنچه را که شنیدهاند روایت نکردهاند. نسبتِ سخنانی که ابوبکر صدیق و عمر فاروق و دیگر بزرگان صحابهش از رسول اللهص شنیدهاند با روایاتی که بیان کردهاند، چند چند است؟!! از ابوبکر صدیقس یکصد حدیث روایت نشده است؛ در حالی وی در کمتر صحنهای از پیامبرص غایب بوده است. وی از هنگام بعثت، بلکه قبل از بعثت تا پایان عمر همراه پیامبر اکرمص بوده است. ایشان آگاهترین صحابه به سخن و عمل رسولص و روش و سیرت ایشان بوده است. همچنین عموم بزرگان صحابهش نسبت روایاتشان به آنچه از رسول اللهص شنیدهاند و نسبت به صحنهایی که با ایشان حضور داشتند، بسیار اندک است. اگر تمام شنیدهها و صحنهها را روایت میکردند، چندین برابر روایات ابوهریرهس میشد؛ در حالی که ابوهریرهس تقریبا چهار سال همراه پیامبرص بوده است و روایات زیادی از وی نقل شده است. لذا سخن کسانی که میگویند: اگر صحابی در این مورد اطلاعی میداشت بیانش میکرد، این حرفِ کسی است که سیرت و وضعیت زندگی صحابهش را نشناخته است. صحابهش حدیث را بزرگ میداشتند و در نقل آن ترس داشتند؛ و به دلیل ترس از زیاد و کم کردن حدیث، کم روایت میکردند. روایتی را نقل میکردند که آن را بارها از رسولص شنیده بودند. صراحتاً نمیگفتند شنیدهایم و نیز نمیگفتند: قال رسول اللهص. فتاوایی که از یک صحابهس بیان میداشت از این شش حالت بیرون نبود:
۱- از پیامبرص شنیده است.
۲- از کسی شنیده که آن شخص از رسول اللهص شنیده است.
۳- فتوایش برداشت و فهمی بوده است که از قرآن استنباط نموده، ولی بر ما پوشیده مانده است.
۴- تمام صحابه بر این فتوا اتفاق نظر داشتهاند؛ ولی فقط فتوای مفتی آنان به ما نقل شده است.
۵- نظرش به دلیل تسلط علمی کامل و منحصر به فرد وی بر لغت بوده است که ما چنین توانی را نداریم. یا به دلایل محتوا و فحوای کلام بوده است، یا بنا بر برداشتی بوده که در گذر زمان با دیدن رسول اللهص، کارها و حالات ایشان، چنین فتوایی داده است. همچنین بر اساس سیرت، شنیدن کلام، دانستن مقصد و هدف کلام، حاضر بودن در حینِ نزول قرآن و تفسیر عملی آن، چیزی فهمیده است که ما قدرت درک آن را نداریم. بر مبنای این موارد پنجگانه است که میگوییم فتوای صحابی بر ما حجت است.
۶- یا ممکن است فتوایش بر اساس برداشتی باشد که از پیامبرص روایت نکرده باشد و در فهم مسئله به خطا رفته باشد. در چنین حالتی فتوای وی بر ما حجت نیست. البته واضح و روشن است احتمال وقوع پنجمورد قبل بر احتمال معیّنِ شمارهی ششم غالب و چیره است و هیچ خردمندی در آن شک نمیکند. لذا گمان غالب و احتمال قوی و درست، در مورد سخن رسول اللهص کافی است و باید به آن عمل نمود. این سخن برای انسانِ آگاه کفایت میکند [۲۰۲].
صحابهش با وجودی که دارای علم زیادی بودند، اما به عنوان یک انسان، معصوم نیستند. گرچه اجماع آنان عصمت را در پی دارد. و از آن جا که تمام امت دچار گمراهی و کجفهمی نمیشوند، سزاوارترین افراد امت در عدمِ گمراهی، صحابهش هستند. اما یک صحابه به تنهایی از خطای اجتهادی معصوم نیست. اگر خطای اجتهادی وی ثابت شد، معذور است و فتوایش پذیرفته نمیشود و لازم است از قرآن و سنت پیروی شود.
شارحِ کتاب عقیدة الطحاویه بعد از ثبوتِ خطای اجتهادیِ یکی از صحابه، عملکرد سلف را چنین بیان میدارد: اگر ثابت شد سخن یکی از صحابهش بر خلاف حدیثِ صحیح میباشد، حتماً عذرش پذیرفته است و سخنش ترک میشود. باید گفت عموم عذرها سه نوعاند:
۱- اعتقاد نداشته باشد که رسول اللهص چنین سخنی گفته باشد.
۲- اعتقاد نداشته باشد که منظورش از بیان آن سخن، همان مسألهی مورد نظر بوده است.
۳- معتقد به منسوخ بودن آن حکم باشد.
آنان بنا بر پیشگامی و رساندن شریعتی که رسول اللهص با آن به سوی ما آمده بود و به دلیل بیان و توضیح آنچه نمیدانستیم، بر ما فضل و منت دارند [۲۰۳].
موارد زیر گواه بر فضیلت صحابهش و پیشی گرفتن آنان بر دیگران است:
۱- آنان در حفظ، تلاوت و تفسیر، آگاهترین افراد امت به قرآن کریماند. چرا که آن را مستقیماً از زبان رسولص آموختهاند. معانی قرآن را برای ایشان بیان داشته است و آنان داناترین انسانها به لغت و سبب نزول قرآن میباشند و هیچ چیز از آنان پنهان نمانده است.
۲- صحابهش از همگان آگاهتر به سنت و روش رسولص بودند. آنان حافظان اقوال و ناظران کردار پیامبرص بودند. از همه بهتر میدانستند نبی کریمص در کجا و کدام کار را تأیید کرده است. احادیث ناسخ و منسوخ، عام و خاص و مطلق و مقید را خوب میشناختند.
۳- یاران رسولص در کتاب الله و سنت، پایبندترین انسانها به آموزههای پیامبر علیه الصلاة و السلام بودند. در عمل هرگز میان سنتهای کوچک و بزرگ فرقی قایل نبودند. در پیروی از رسول اللهص و محبت شدید به روش و سنت وی، ضرب المثلهایی بیبدیل بودند. دیده نشده است در پیروی از شخصی، کسی شیفتهتر، رهجوتر از پیروان نبی اکرمص نسبت به ایشان باشند.
۴- شاگردان رسولص مجتهد و اهل نظر بودند. چرا که با آگاهی از قرآن و سنت و تسلط بر لغت عربی، ذکاوت و هوش سرشار، دانستن سببِ نزول و دلیلِ احکام، دارای ملکهی استنباط و استدلال از نصوص بودند.
۵- صاحبان لغتِ عربی بودند. به آن اشراف کامل داشتند. لغات مشهور و غریب، ریز و درشت و اسلوب بلاغت و مفهوم آن را خوب میدانستند. در تلفظ دچار اشتباه نمیشدند و شائبههای لغات عجم وارد زبانشان نشده بود.
۶- آنان پرهیزگارانی صالح، پارسایانی زهد پیشه، تیزهوشانی زیرک، مشتاقان آخرت، تارکان دنیا بودند. لذا کرنش در بارگاه حق برایشان آسان مینمود. دروازههای رستگاری و دانش به رویشان گشوده شد. چنان بهرهای بردند که آیندگان بدان دست نیافتند.
اللهﻷ میفرماید: ﴿وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۖ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱللَّهُۗ﴾[البقرة: ۲۸۲] (از اللهأ پروا کنید، الله شما را آموزش میدهد).
اللهﻷ میفرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ٱهۡتَدَوۡاْ زَادَهُمۡ هُدٗى﴾[محمد: ۱۷] (آنان که هدایت شدند، هر چه بیشتر هدایتشان نمود).
۷- چه کارهای بس بزرگی در یاری دین، جهاد في سبیل الله، انتشار دعوت دینی و آموزش به خلق انجام دادند. حتی به اقصی نقاط دنیا مسافرت کرده و چنانکه آموختند، ابلاغ کردند.
۸- گواهی اللهأ به ایمان و راستی آنان و خوشنودی از آنها و قبول توبه ایشان. همچنین خبر دادن پیامبرص از فضیلت، جایگاه، برتری و عدالتِ صحابهش.
۹- روایات بسیار زیادی که در فضایل و صفات برجستهی بسیاری از صحابهش به ویژه چهار خلیفهی راشد و دیگر ده یار بهشتی، اهل بدر و شرکت کنندگان در صلح حدیبیه آمده است. و نیز محسّنات زیبایی که در مورد علمای با عملِ صحابهش همچون عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمرش آمده است.
۱۰- اجماع و اقرار نسل در نسل امت اسلامی بر مکانت و امامت صحابهش. و گواهی آنان بر عدالت، نیکی و برتر بودن یاران رسولص.
۱۱- پیروزیهای حیرتآور و تکان دهندهی ایشان و ورود ملتهای دارای تمدن کهن و اصیل به اسلام به دست صحابهش آن هم با اختیار خویش و طیب خاطر، دلالت بر قدرت ایمان و درک صحیح آنان از اسلام، تأثیرگذاری قوی، به کارگیری بیمثیل آموزههای دین توسط صحابهش دارد. با توجه به این موارد بود که اللهأ آنان را بر دیگر ملتهای زمین چیره کرد.
[۱۸۴] صحابهش در مسئلهی عقیدهای که بر آن عمل شده باشد اصلاً اختلاف نکردهاند. لیکن در اموری که مبتنی بر عمل نیست، مقداری اختلاف نظر نمودهاند. مثلاً در بحث اسراء و معراج اختلاف دارند که آیا رسول اللهص پروردگارشﻷ را دیده است یا خیر. یا اینکه آیا ابتدا قلم آفریده شده است یا عرش. [۱۸۵] متفق علیه. [۱۸۶] احمد، ابوداود و ترمذی. و گفته است این روایت حَسَنٌ صَحِیحٌ است. [۱۸۷] مطالب داخل کمانکها از شرح نووی بر مسلم گرفته شده است. مترجم. [۱۸۸] مسلم. [۱۸۹] تفسیر ابن کثیر ج۴ / ص ۶۵. المکتبة التوفیقیة القاهرة. [۱۹۰] الإتقان في علوم القرآن، سیوطی. دارالتراث القاهرة ج۴/ ص ۱۷۵ – ۱۷۶. به مقدمة في التفسیر ابن تیمیة/ رجوع شود. [۱۹۱] احمد در مسندش. [۱۹۲] مؤطاء. [۱۹۳] الإتقان في علوم القرآن، سیوطی، ص ۱۷۵ – ۱۷۶. [۱۹۴] قبلی. به تلخیص سیوطی. تفسیر در نزد علمای اهل سنت دارای مراتبی است. ابتدا تفسیر قرآن با قرآن. چرا که برخی آیات، آیاتِ مجمل و مبهم را تبیین میکند. بعد از آن تفسیر قرآن به سنت است. به این دلیل که روایتهای پیامبرص برای بیان قرآن کافی و کامل است. سوم تفسیر قرآن به اقوال صحابهش. و بعد از آنان تفسیر بزرگان تابعین رحمهم الله که در این علم، شاگردان صحابهش بودهاند. [۱۹۵] اصول الفقه، محمد ابو زهره. دارالفکر العربی القاهرة ص ۱۶۷ – ۱۶۸. [۱۹۶] أصول الفقه، ابو زهره ، ص ۱۶۹. [۱۹۷] این کتاب حاوی فتواهای اخیر امام شافعی میباشد. به کتاب الأم نوشتهی امام شافعی ج۷ / ص ۲۴۷ نگاه کن. [۱۹۸] قبلی. [۱۹۹] چرا که در حدیث آمده است: اقتدوا بالذین من بعدی: أبی بکر و عمر، به دو نفر بعد از من، ابوبکر و عمرب اقتدا کنید. [۲۰۰] أصول الفقه، ابوزهره، ص ۱۷۰ – ۱۷۱. [۲۰۱] إعلام الموقعین، ابن قیم جوزی، ص ۲۸۴/ ج۱. چاپ الشیخ منیر الدمشقی. [۲۰۲] أصول الفقه، أبی زهره، ص ۱۶۹ – ۱۷۰. [۲۰۳] شرح العقیدة الطحاویة، ص ۳۳۷. احمد شاکر. به رفع الملام عن ائمة الأعلام نوشتهی شیخ الإسلام ابن تیمیه/ نگاه کن.
آیات و روایات گویای آن است که نسل صحابهش برترین نسلِ امت اسلامی است و نزد اللهﻷ دارای سابقه و جایگاه عالی و بلند مرتبهای هستند که دیگران به آن دست نیافتهاند. تمام حوادث تاریخی، وضعیت و موضعگیری رضایتبخش آنان در خدمت به دین و یاری و دفاع از آن و بخشیدن گرانبهاترین و با ارزشترین چیزهاشان در این راه، گواه این مطلب است.
لذا اهل سنت جملگی، بر بزرگواری، بزرگداشت، نیکوکار بودن، عامل بودن، اخلاص صادقانه، سلامت عقیده و بلند مرتبگی صحابهش اتفاق نظر دارند. از این رو صفاتِ نیک یاران رسولص را نسل به نسل تکرار و آن را کهنالگوی خویش کردند.
۱- ﴿وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ١٠٠﴾[التوبة: ۱۰۰] (و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار، و کسانى که با نیکوکارى از آنان پیروى کردند، الله از ایشان خشنود و آنان [نیز] از او خشنودند، و براى آنان باغهایى آماده کرده که از زیر [درختان] آن نهرها روان است. همیشه در آن جاودانهاند. این است همان کامیابى بزرگ).
این آیه بیانگر خوشنودی اللهأ از پیشگامان نخستین، از مهاجرین و انصار و پیروان نیک آنان است. به آنان وعدهی بهشت، ورود و جاودانه بودن در آن را میدهد.
۲- ﴿۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا١٨ وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَاۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا١٩﴾[الفتح: ۱۸-۱۹] (به راستى الله هنگامى که مؤمنان، زیر آن درخت با تو بیعت مىکردند از آنان خشنود شد، و آنچه در دلهایشان بود بازشناخت و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پیروزى نزدیکى به آنها پاداش داد* و [پاداش دیگر] غنیمتهای فراوانی است که آن را به دست میآورند؛ و الله همواره توانای شکست ناپذیر و حکیم است).
این آیه میگوید که اللهـ از تقریباً ۱۴۰۰ صحابهای که در صلح حدیبیه شرکت داشتند رضایت دارد و راستی و صداقت درونی آنان را بیان میدارد. به آنان پاداش زودرس دنیا را به ارمغان میآورد و در پی آن پیروزی سریع و نزدیک، غنیمتهای فراوان و اجر و مزد اخروی را مژده میدهد.
۳- ﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطَۡٔهُۥ فََٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا٢٩﴾[الفتح: ۲۹] (محمد پیامبر الله است؛ و کسانى که با اویند، بر کافران، سختگیر [و] با همدیگر مهرباناند. آنان را در رکوع و سجود مىبینى. فضل و خشنودى الله را خواستاراند. علامت [مشخصّهی] آنان بر اثر سجود در چهرههایشان است. این صفت ایشان است در تورات، و مثَل آنها در انجیل چون کاشتهاى است که جوانه خود برآورد و آن را مایه دهد تا سِتبر شود و بر ساقههاى خود بایستد و دهقانان را به شگفت آورد، تا از [انبوهى] آنان [الله] کافران را به خشم آورد. الله به کسانى از آنان که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند، آمرزش و پاداش بزرگى وعده دادهاست).
این آیه از ویژگی یاران رسول اللهص در تورات و انجیل خبر میدهد. اوصاف نیک، هدایت محکم و استوار، عبادت زیادشان برای اللهﻷ، اخلاص به اللهأ به امید اجر و مزد الهی، یاری پیامبرص و وعدهی مغفرت و پاداش از جانب اللهـ را بیان میدارد.
۴- ﴿لَّقَد تَّابَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلنَّبِيِّ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ ٱلۡعُسۡرَةِ مِنۢ بَعۡدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٖ مِّنۡهُمۡ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّهُۥ بِهِمۡ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١١٧﴾[التوبة: ۱۱۷] (به یقین، الله بر پیامبر و مهاجران و انصار که در آن ساعت دشوار از او پیروى کردند ببخشود، بعد از آنکه چیزى نمانده بود دلهاى دستهاى از آنان منحرف شود. باز برایشان ببخشود، چرا که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است(.
آیهی فوق در جنگ تبوک نازل شد. صحابهش به معیّتِ رسولص در گرمای طاقت فرسا، فقر و تنگدستی و کمبود آب و غذا از مدینه خارج شدند. در مقابل هم اللهـ از قبولی توبهی آنان و رحمت به ایشان خبر داد.
۵- ﴿وَمَا لَكُمۡ أَلَّا تُنفِقُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلِلَّهِ مِيرَٰثُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۚ لَا يَسۡتَوِي مِنكُم مَّنۡ أَنفَقَ مِن قَبۡلِ ٱلۡفَتۡحِ وَقَٰتَلَۚ أُوْلَٰٓئِكَ أَعۡظَمُ دَرَجَةٗ مِّنَ ٱلَّذِينَ أَنفَقُواْ مِنۢ بَعۡدُ وَقَٰتَلُواْۚ وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ﴾[الحديد: ۱۰] (و شما را چه شده که در راه الله انفاق نمىکنید و [حال آنکه] میراث آسمانها و زمین به الله تعلق دارد؟ کسانى از شما که پیش از فتح [مکه] انفاق و جهاد کردهاند، یکسان نیستند. آنان از [حیث] درجه بزرگتر از کسانىاند که بعداً به انفاق و جهاد پرداختهاند. و الله به هر کدام وعده نیکو داده است، و الله به آنچه مىکنید آگاه است).
عموم مفسرین فتح مورد نظر را فتح مکه میدانند [۲۰۴]. در این آیه اللهـ به انفاق کنندگان قبل و بعد فتح البته با توجه به اجر و مزد متفاوتشان وعده میدهد. همچنین آیه میگوید: صحابهش انتظار داشتند به دلیل انفاق کردن و شرکت در جنگ همراه با رسولص اجر عظیمی به دست آورند.
۶- ﴿هُوَ ٱلَّذِي بَعَثَ فِي ٱلۡأُمِّيِّۧنَ رَسُولٗا مِّنۡهُمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ٢ وَءَاخَرِينَ مِنۡهُمۡ لَمَّا يَلۡحَقُواْ بِهِمۡۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٣﴾[الجمعة: ۲-۳] (اوست آن ذاتی که در میان بىسوادان فرستادهاى از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و قرآن و حدیث بدیشان بیاموزد، و [آنان] قطعاً پیش از آن در گمراهى آشکارى بودندانصاریان: اوست که در میان مردم بیسواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را [از آلودگیهای فکری و روحی] پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و آنان به یقین پیش از این در گمراهی آشکاری بودند.* و بر مردمی دیگر که هنوز به آنان نپیوستهاند [برانگیخت]. و او شکست ناپذیر و حکیم است).
این آیه میگوید اللهأ پیامبرص را به عنوان رسول به سوی قومی بیسواد برانگیخت. در نتیجه کتاب آفریدگارشان را به آنان آموزاند و ایشان را بعد از آنکه به گمراهی آغشته بودند، پاک و مطهَّر نمود. و با این کار هدف از بعثت و رسالت محقق شد. سپس از طریق آنان، این خیر نصیب امتهای دیگر هم شد که به سبب آن وارد اسلام شدند.
۷- ﴿لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨ وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٩ وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ١٠﴾[الحشر: ۸-۱۰] ([این غنایم، نخست] اختصاص به بینوایان مهاجرین دارد که از دیارشان و اموالشان رانده شدند: خواستار فضل الله و خشنودى [او] مىباشند و الله و پیامبرش را یارى مىکنند. اینان همان مردم درست کردارند* و [برای] کسانی [از انصار است] که پیش از مهاجران در سرای هجرت و ایمان [یعنی مدینه] جای گرفتند، کسانی را که به سوی آنان هجرت کردهاند را دوست دارند، و در سینههای خود نیاز و چشمداشتی به آنچه به مهاجران داده شده است نمییابند، و آنان را بر خود ترجیح میدهند، گرچه خودشان را نیاز شدیدی باشد. و کسانی را که از بخل و حرصشان بازداشتهاند، اینان همان رستگاراناند* و نیز کسانی که بعد از آنان [انصار و مهاجرین] آمدند در حالی که میگویند: پروردگارا! ما و برادرانمان را که به ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان نسبت به مؤمنان، خیانت و کینه قرار مده. پروردگارا! یقیناً تو رؤوف و مهربانی).
آیهی فوق حامل تعریف و تمجیدی بس بزرگ و فضیلتی عظیم برای صحابه پیامبرش میباشد. آیه گواهی است بر مهاجرین که آنان با کردار خود و یاری این دین ﴿َبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا﴾ (خواستار فضل و خوشنودی الله تعالی میباشند). آنان را به ﴿ٱلصَّٰدِقُونَ﴾ (راستگویان) توصیف نموده است. و نیز در آیه محبت انصار نسبت به برادران مهاجرشان و ترجیح دادن آنان بر خویش، ذکر شده است. در نتیجه ایشان به خصلت ﴿مُفۡلِحُونَ﴾ (رستگاران) توصیف شدند.
سپس تعریف و تمجید آنانی بیان شده است که بعد از ایشان آمدهاند و برای پیشینیان طلب آمرزش و دعا کرده و قلب خویش را از غِلّ و غش به آنان پاک داشتهاند.
۸- ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَواْ وَّنَصَرُوٓاْ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُم مَّغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ٧٤﴾[الأنفال: ۷۴] (و کسانى که ایمان آورده و هجرت کرده و در راه الله به جهاد پرداخته، و کسانى که [مهاجران را] پناه داده و یارى کردهاند، آنان همان مؤمنان واقعىاند، براى آنان بخشایش و روزىِ شایستهاى خواهد بود).
در این آیه مهاجرینش بر دیگر صحابهش مقدم داشته شدهاند. و به صداقتِ ایمان، اخلاص در جهاد و یاری دین اللهﻷ توسط آنان شهادت میدهد. در پایان به ایشان وعده آمرزش گناهان و روزی شایسته در قیامت را میدهد.
۹- ﴿قُلۡ هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖ وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١٠٨﴾[يوسف: ۱۰۸] (بگو: «این است راه من، که من و هر کس که پیروىام کرد با بینایى به سوى الله دعوت مىکنیم، و منزّه است الله، و من از مشرکان نیستم).
در این آیه اللهﻷ به نبی خویشص دستور میدهد که به مردم خبر دهد، او و یارانش با آگاهی و یقین به آنچه فرا میخوانند، به سوی الله یکتا دعوت میدهند. آنان اللهـ را از شریک و انباز پاک و مبرا دانسته و از شرک و مشرکین اعلان بیزاری میکنند.
در این امت اولین کسانی که اللهأ آنان را مورد خطاب قرار داده و تعریفشان میکند، صحابهش هستند. آنان را مستحقترین افراد به کلمهی تقوا توصیف کرده و سزاوار پرهیزگاری میداند. به (یا أیها المؤمنون: ای مؤمنان) ندایشان میکند و آنها را ﴿شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾ (گواهان بر مردم) قرار میدهد. میگوید: در روز قیامت خوار و رسوا نمیکند و آنان را صاحب نور میگرداند. برتر بودن ایشان بر دیگر امتها را اثبات نموده و آنان را عادلترین امتها میداند. آیات در این زمینه بسیسار فراوان است:
۱- اللهـ میفرماید: ﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْۖ﴾[البقرة: ۱۳۷] (پس اگر آنان [هم] به آنچه شما بدان ایمان آوردهاید، ایمان آوردند، قطعاً هدایت شدهاند). اولین کسانی که در مفهوم این آیه داخلاند صحابهش میباشند. و آیه شامل کل مؤمنان دیگر هم میشود.
۲- همچنین میفرماید: ﴿كُنتُمۡ خَيۡرَ أُمَّةٍ أُخۡرِجَتۡ لِلنَّاسِ﴾[آل عمران: ۱۱۰] (شما بهترین امتى هستید که براى مردم پدیدار شدهاید). آیهی مذکور، اثبات کننده خیریّت و برتر بودن این امت بر سایر امتها است. حقدارترین افراد امت به این ویژگی صحابهش هستند و آنان اولین مخاطبان این آیهاند.
۳- نیز: ﴿يَوۡمَ لَا يُخۡزِي ٱللَّهُ ٱلنَّبِيَّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥۖ نُورُهُمۡ يَسۡعَىٰ بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَبِأَيۡمَٰنِهِمۡ﴾[التحريم: ۸] (در آن روز الله پیامبر و کسانى را که با او ایمان آورده بودند خوار نمىگرداند: نورشان از پیشاپیش آنان، و سمت راستشان، روان است). در این آیه اللهﻷ تضمین میدهد که یاران پیامبرص را در روز قیامت رسوا نمیکند.
۴- ﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلۡنَٰكُمۡ أُمَّةٗ وَسَطٗا لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾[البقرة: ۱۴۳] (و بدینگونه شما را امتى میانه قرار دادیم، تا بر مردم گواه باشید). این آیه بیانگر عدالتِ این امت و گواه بودن آن بر سایر امتها است. سزاوارترین افراد امت به چنین ویژگی صحابهش میباشند.
۵- و: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَۚ﴾[الجمعة: ۹] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، چون براى نماز جمعه ندا داده شد، به سوى ذکر الله بشتابید، و داد و ستد را واگذارید). اولین کسانی که در این آیه مورد خطاب قرار گرفتند و به ایمان و حرفشنوی از اللهﻷ و رسولشص توصیف شدهاند، یاران پیامبرص بودهاند.
۶- و آیهی ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٨٣﴾[البقرة: ۱۸۳] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، روزه بر شما مقرر شده است، همانگونه که بر کسانى که پیش از شما [بودند] مقرر شده بود، باشد که پرهیزگار کنیدانصاریان: ای اهل ایمان! روزه بر شما مقرّر و لازم شده، همانگونه که بر پیشینیان شما مقرّر و لازم شد، تا پرهیزکار شوید). این صحابهش هستند، که در آیه به صفتِ ایمان مورد خطاب قرار میگیرند.
[۲۰۴] طبری در تفسیر خود میگوید: منظور از فتح صلح حدیبیه است، و قول صحیحتر هم همین است.
۱- امام بخاری از عبدالله بن مسعودس روایت میکند که: «سئل رسول اللهص أي الناس خير قال: أقراني ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم، ثم يجيء قوم تبدر شهادة أحدهم يمينه وتبدر يمينه شهادته»: (از رسول اللهص سوال شد که بهترین مردمان چه کسانی هستند؟ فرمود: قرن من. سپس آنان که بعد از ایشاناند و بعد، آنان که در پی ایشاناند. بعداً مردمانی خواهند آمد که گواهی یکی از آنان بر سوگندش و سوگندش بر گواهیاش سبقت میگیرد) [۲۰۵].
۲- عمران بن حصینس گوید: رسول اللهص فرمودند: «إن خيركم قرني ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم. قال عمران: فلا أدري أقال رسول اللهص بعد قرنه مرتين أو ثلاثاً»: (بهترین شما (مسلمانان) قرن من هستند. سپس آنان که بعد از ایشاناند. سپس آنان که بعد از آنها هستند. بعد کسانی که در پی آنان میآیند. عمران گفت: نمیدانم رسول اللهص بعد از قرن خویش دو قرن را نام برد یا سه قرن) [۲۰۶].
۳- عایشهل میگوید: «سأل رجل النبيص أي الناس خير؟ قال: القرن الذي أنا فيه ثم الثاني ثم الثالث»: (شخصی از رسول اللهص پرسید، بهترین مردم کیست؟ فرمود: قرنی که من در آنم. بعد دومی سپس سومی) [۲۰۷].
۴- ابوهریرهس از پیامبرص روایت میکند که: «لا تسبوا أصحابي فوالذي نفسي بيده لو أن أحدكم أنفق مثل أحد ذهباً ما أدرك مد أحدهم أو نصيفه»: (یارانام را ناسزا نگویید. سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، اگر یکی از شما به حجم کوه اُحُد انفاق کند به اندازهی مُدِّ(۵۴۴گرم) یا نصف مُدِّ یکی از آنان نمیرسد) [۲۰۸].
۵- علیس از قول رسول اللهص میگوید: «لعل الله اطّلع إلى أهل بدر فقال: اعملوا ما شئتم فقد وجبت لكم الجنة أو فقد غفرت لكم»: (چه بسا اللهأ از بالا بر اهل بدر نگریسته و فرموده است : هر کاری را که میخواهید بکنید، بهشت که برای شما واجب گردیده است؛ یا(میفرماید)، از شما گذشتم) [۲۰۹].
۶- روایتی مرفوع در صحیح مسلِم آمده است که: «لا یدخل النار من بایع تحت الشجرة»: (هیچ یک از آنان که زیر درخت (حدیبیه) بیعت کرده، وارد آتش نمیشود) [۲۱۰].
۷- عرباض بن ساریهس میگوید: نبی اکرمص فرمودند: «عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين من بعدي عضوا عليها بالنواجذ»: (باید که سنت من و خلفای راشدین هدایت یافتهی بعد از مرا برگزینید. مصرّانه بر آن پایبند باشید) [۲۱۱].
۸- ابو برده از پدرشس روایت کرده است که میگوید: «صَلَّيْنَا الْمَغْرِبَ مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، ثُمَّ قُلْنَا: لَوْ جَلَسنَا حَتَّى نُصَلِّيَ مَعَهُ الْعِشَاءَ. فجَلَسنَا فَخَرَجَ إِلَيْنَا. فَقَالَ: " مَا زِلْتُمْ هُنَا؟ " قُلْنَا: يَا رَسُولَ اللهِ صلَّینَا مَعَک ثُمَّ قُلْنَا: نَجلِسُ حتَّی نُصَلِّي مَعَكَ الْعِشَاءَ. قَالَ: " أَحْسَنْتُمْ أَوْ أَصَبْتُمْ ". ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ لِلسَّمَاءِ، وَكَانَ كَثِيرًا مَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ، فَقَالَ: " النُّجُومُ أَمَنَةٌ لِلسَّمَاءِ؛ فَإِذَا ذَهَبَتِ النُّجُومُ أَتَى السَّمَاءَ أمرُها. وَأَنَا أَمَنَةٌ لِأَصْحَابِي فَإِذَا ذَهَبْتُ أَتَى أَصْحَابِي مَا يُوعَدُونَ. وَأَصْحَابِي أَمَنَةٌ لِأُمَّتِي؛ فَإِذَا ذَهَبَ أَصْحَابِي أَتَى أُمَّتِي مَا يُوعَدُونَ»: (نماز مغرب را با پیامبرص ادا کردیم. سپس گفتیم: بنشینیم تا نماز عشاء را هم با پیامبرص بخوانیم. لذا نشستیم. پیامبرص نزدمان آمد و فرمود: هنوز اینجایید؟ گفتیم: ای رسول با شما نماز گزاردیم، سپس گفتیم بنشینیم تا عشاء را هم با شما بخوانیم. فرمود: خوب کاری کردید «أحسنتُم» یا گفت: کار درستی کردید. سپس رو به آسمان کرد. البته زیاد به آسمان مینگریست. فرمود: ستارهها مأموران و پاسبانان آسماناند؛ چون ستارگان رفتند آنچه وعده شده بر سر آسمان خواهد آمد. و من نگهبان اصحابم هستم. چون من بروم، آنچه بر اصحابم وعده شده است، خواهد آمد. و اصحابم پاسداران امتم هستند. وقتی رفتند، آنچه وعده شده بر امتم خواهد آمد) [۲۱۲].
أَمَنَةٌ در این روایت به معنای عامل امنیت است که به پاسبان و نگهبان ترجمه شد.
حدیث فوق میگوید: رفتن صحابهش و پایان نسل آنان، پیدایش بدعتها و نوآوری دینی و فتنه را به دنبال دارد. اینطور هم شد. تمام این پیشگوییها (از طریق وحی) دلایلی بر تأیید نبوت رسول اللهص است.
۹- ابو سعید خدریس از زبان رسولص میگوید: «يأتي على الناس زمان يغزو فئام من الناس فيقال لهم: فيكم من رأى رسول اللهص؟ فيقولون: نعم فيفتح لهم، ثم يغزو فئام من الناس فيقال لهم: فيكم من رأى من صحب من صحب رسول اللهص؟ فيقولون: نعم، فيفتح لهم»: (زمانی فرا میرسد که گروهی از مردم به جهاد میروند. به آنها گفته میشود: آیا در میان شما کسی هست که پیامبرص را همراهی کرده باشد(صحابی)؟ گویند: آری. پس پیروز میشوند. دوباره زمانی میرسد که مردم به جهاد رفته و به آنان گفته میشود: آیا در میان شما کسی هست که همراه صحابه پیامبرص بوده باشد(تابعی)؟ گویند: بله. و پیروز میشوند) [۲۱۳].
۱۰- از عبدالله بن مسعودس روایت است که رسول اللهص فرمودند: «مَا مِنْ نَبِيٍّ بَعَثَهُ اللهُ فِي أُمَّةٍ قَبْلِي إِلَّا كَانَ لَهُ مِنْ أُمَّتِهِ حَوَارِيُّونَ، وَأَصْحَابٌ يَأْخُذُونَ بِسُنَّتِهِ وَيَقْتَدُونَ بِأَمْرِهِ، ثُمَّ إِنَّهَا تَخْلُفُ مِنْ بَعْدِهِمْ خُلُوفٌ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ، وَيَفْعَلُونَ مَا لَا يُؤْمَرُونَ، فَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِيَدِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِلِسَانِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِقَلْبِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَلَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ الْإِيمَانِ حَبَّةُ خَرْدَلٍ»: (هر پیامبری که اللهﻷ قبل از من برای امتی مبعوث کرده است، در بین امتش، دوستان و یارانی نزدیک و مخلص داشته است که سنّت و رفتار او را در پیش میگرفتند و به اوامر و سنتهای او اقتدا میکردند، و سپس کسانی بعد از آنان جانشینشان میشدند که به گفتهی خود عمل نمیکردند و کاری میکردند که به آن امر نشده بودند، هر کس با دست با آنها جهاد و مبارزه کند، مؤمن و هر کس با زبانش با آنها مبارزه کند، مؤمن و هر کس در دل خود با آنها مخالفت کند، مؤمن است؛ و بعد از مخالفت قلبی حتی به اندازهی دانهی خردلی (ذره ای) ایمان وجود ندارد) [۲۱۴].
۱۱- وائلهل در روایتی مرفوع میگوید: «لا تزالون بخيرٍ ما دام فيكم مَن رآني وصاحَبَني، والله ما تَزالون بخير ٍما دامَ فيكُم مَن رأى مَن رآني وصاحَبَني»: (پیوسته شما در خیر و نیکی هستید؛ مادامی که در بین شما کسانی باشند که مرا دیدهاند و همراهم بودهاند؛ و به الله سوگند همیشه در خیر و خوبی هستید؛ مادامی که در میان شما آنانی هستند که صحابه و یاران مرا دیدهاند) [۲۱۵].
۱۲- عبد الله بن مغفل گوید: رسول اللهص فرمودند: «اللَّهَ اللَّهَ فِي أَصْحَابِي، لَا تَتَّخِذُوهُمْ غَرَضًا مِنْ بَعْدِي، فَمَنْ أَحَبَّهُمْ فَبِحُبِّي أَحَبَّهُمْ، وَمَنْ أَبْغَضَهُمْ فَبِبُغْضِي أَبْغَضَهُمْ، وَمَنْ آذَاهُمْ فَقَدْ آذَانِي، وَمَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ، وَمَنْ آذَى اللَّهَ فَيُوشِكُ أَنْ يَأْخُذَهُ»: (در مورد یاران من از اللهﻷ بترسید؛ بعد از من آنان را (با دشنام و حرفهای زشت) هدف قرار ندهید. پس کسی که آنان را دوست بدارد، به خاطر دوست داشتنِ من، دوستشان میدارد. و کسی که با آنان بغض و عداوت کند، چون مرا دوست ندارد، با آنان بغض و عداوت میکند. هر کس آنان را بیازارد مرا آزرده است و کسی که مرا بیازارد اللهأ را آزرده است. و هر کس اللهـ را بیازارد، هر لحظه ممکن است (الله)جانش را بگیرد) [۲۱۶].
۱۳- در صحیح مسلم و بخاری به صورت مرفوع آمده است که: «آیةُ الإیمان حُب الأنصار، و آیة النفاق بغص الأنصار». و في روایة: «لا یُحِبُّهم إلا مؤمن و لا یُبغِضُهم إلا مُنافق»: (محبت به انصار نشانهی ایمان است و عداوت به آنان علامت نفاق و دو رویی) و در روایتی آمده است: (فقط مؤمن آنان را دوست میدارد و تنها منافق با آنان عداوت میکند).
۱۴- در حدیث پراکندگی امت که به ۳۳ گروه تبدیل شده و همه در آتش هستند به جز یکی، رسول اللهص ویژگی گروه نجات یافته را چنین بیان مینماید: «ما أنا علیه و أصحابی»: «آنچه من و یارنم بر آنیم (معتقدیم)» [۲۱۷].
۱۵- انس بن مالکس گوید: در بازگشت از حدیبیه این آیه بر پیامبرص نازل شد: ﴿لِّيَغۡفِرَ لَكَ ٱللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنۢبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ﴾[الفتح: ۲] مرجعه من الحديبية، قال النبيص: (لقد أنزلت علي الليلة آية أحب إلي مما على الأرض) ثم قرأها عليهم النبيص فقالوا: هنيئا مريئا يا نبي الله بين الله عز وجل ما يفعل بك فماذا يفعل بنا؟ فنزلت عليهص: ﴿لِّيُدۡخِلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا وَيُكَفِّرَ عَنۡهُمۡ سَئَِّاتِهِمۡۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عِندَ ٱللَّهِ فَوۡزًا عَظِيمٗا٥﴾[الفتح: ۵] (تا الله از گناه گذشته و آیندهات درگذرد). پیامبرص فرمودند: امشب آیهای بر من نازل شد که از هر آنچه در زمین است برایم خوشآیندتر است. سپس آیهی مذکور را بر آنان خواند. گفتند: گوارای وجو! ای نبی الله. اللهﻷ فرمود که با تو چه میکند؛ با ما چه خواهد کرد؟! این آیه بر رسول اللهص نازل شد: (تا مردان و زنانى را که ایمان آوردهاند در باغهایى که از زیر [درختان] آن جویبارها روان است، درآورد و در آن جاویدان بدارد، و بدیهایشان را از آنان بزداید؛ و این [فرجام نیک] در پیشگاه الله کامیابى بزرگى است) [۲۱۸].
[۲۰۵] بخاری، کتاب فضائل الصحابة، باب فضائل اصحاب النبیص. مسلم، فضائل الصحابة باب فضائل الصحابة ثم الذین یلونهم. [۲۰۶] قبلی. [۲۰۷] مسلم، قبلی. [۲۰۸] مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب تحریم سب الصحابةش. [۲۰۹] بخاری کتاب المغازی، باب غزوة الفتح، کتاب التفسیر، کتاب الأدب و کتاب الجهاد. مسلم کتاب فضائل الصحابة، باب فضائل أهل بدرش و قصهی حاطب بن أبی بلتعه. [۲۱۰] مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل أصحاب الشجرة أهل بیعة الرضوان. [۲۱۱] احمد، ابوداود، ابن ماجه و ترمذی میگوید: این رواین حَسَن و صحیح است. در اربیعن نووی هم ذکر شده است. [۲۱۲] مسلم، کتاب فضائل الصحابة باب بیان أن انبیص أمان لأصحابه. [۲۱۳] بخاری، کتاب الجهاد، کتاب الأنبیاء، کتاب فضائل الصحابة باب فضائل اصحاب النبیص. مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب فضل الصحابة ثم الذین یلونهم. [۲۱۴] صحیح مسلم. [۲۱۵] ابن ابی شیبه در کتاب الفضائل ۴/ ۱۲۴۶۳. ابن ابی عاصم ۱۴۸۱. حافظ ابن حجر در فتح الباری شرح بخاری ج۷/۵ میگوید: سندش حَسَن است. [۲۱۶] احمد ۴/ ۸۴ و ۵/ ۵۴ – ۵۷. بخاری در کتاب تاریخش و ترمذی ۱۳/ ۲۴۴، ابونعیم در الحلیة، بیهقی در شعب الإیمان، و ابن حبان هم آن را صحیح دانسته است. در سندش عبدالرخمن بن زیاد وجود دارد و او مجهول است. (شیخ آلبانی این روایت را ضعیف نموده است. مترجم). [۲۱۷] سلسله احادیث صحیح اثر شیخ آلبانی، حدیث شماره ۲۰۴؛ و الفاظ (ما أنا علیه و أصحابی) از انس روایت شده است و طبرانی در معجم الصغیر آن را آورده و در سندش قیل و قال است. در ترمذی هم از قول ابن عمرو روایت شده و در سندش ضعف است. از ابو أمامه و ابو دردا و واثله بن أسقع هم روایت شده است و این الفاظ حَسَن است. [۲۱۸] بخاری، کتاب المغازی، باب (غزوة الحدیبیة). تفسیر ابن کثیر ج۳ ص ۱۸۳ سوره فتح. چاپ المکتبة التوفیقیة.
۱- ابن مسعودس میگوید: «إن الله نظر في قلوب العباد فوجد قلب محمد خير قلوب العباد فاصطفاه لنفسه، وابتعثه برسالته، ثم نظر في قلوب العباد بعد قلب محمدص فوجد قلوب أصحابه خير قلوب العباد فجعلهم وزراء نبيه، يقاتلون على دينه، فما رآه المسلمون حسناً فهو عند الله حسن، وما رأوه سيئاً فهو عند الله سيئ»: (اللهﻷ به قلبهای بندگان نگریست؛ قلب محمدص را از دل همهی بندگان بهتر یافت و او را برای خویش برگزید . به رسالت خود مبعوثش نمود. سپس بعد از قلب محمدص به دل دیگر بندگان نظر افکند و قلوب اصحاب او را بهترین قلبها یافت و آنان را وزرای نبی خود نمود که برای (دفاع) از دینش کارزار میکنند. لذا آنچه را مسلمانان نیک پندارند نزد اللهﻷ نیک است و آنچه را بد و ناپسند بدانند، نزد اللهـ هم ناپسند و بد است) [۲۱۹].
۲- ابن عمرب گوید: «لا تسُبُّوا أصحابَ محمدٍ فلمقام أحدهم ساعة- يعني مع النبيص - خير من عمل أحدكم عمره»: (صحابهی محمدص را ناسزا و بد نگویید. یه لحظه حضور آنان در کنار نبیص برتر از یک عمر عمل شماهاست) [۲۲۰].
۳- ابن عباسب گفته است: «لا تسبوا أصحاب محمدص فلمقام أحدهم ساعة - يعني مع النبيص - خير من عمل أربعين سنة». وفي رواية: «خير من عبادة أحدكم عمره»: (اصحاب محمدص را ناسزا نگویید. یک لحظه همراهی آنان با رسول اللهص برتر از عمل چهل سال است. و در روایتی آمده است: بهتر از یک عمر، عبادت یکی از شماهاست) [۲۲۱].
۴- ابن عباسب همچنین میگوید: : «لا تسبوا أصحاب محمدص فإن الله قد أمر بالاستغفار لهم، وقد علم أنهم سيقتتلون»: (یاران محمدص را ناسزا نگویید. اللهـ دستور داده است برای آنان طلب آمرزش شود. و فهمیده است که آنان به زودی جهاد خواهند کرد) [۲۲۲].
۵- عایشهل گفت: «أمروا بالاستغفار لأصحاب محمدص فسبوهم»: (امر شدند که برای اصحاب محمدص آمرزش بطلبند، اما ناسزایشان گفتند) [۲۲۳].
۶- به عایشهل گفته شد: گروهی به یاران پیامبرص هتک حرمت میکنند؛ حتی به ابوبکر و عمر. اول گفت: چرا تعجب میکنید؟ عمل صحابه پایان یافته است و اللهﻷ دوست دارد اجرشان پایدار باشد.
۷- ابن عمرب میگوید: «كان أصحابُ رسولِ اللهص خيرُ هذه الأمةِ قلوباً، وأعمقِهم علماً، وأقلِّهم تكلفاً، اختارَهُمُ الله عز وجلَّ لِصحبةِ نبيِّه ونقلِ دينِه»: (بهترین قلبهای این امت، عالمترین و کمتکلفترین افراد این امت اصحاب رسول اللهص بودند. اللهﻷ آنها را برای همنشینی نبی خویش و انتقال دینش برگزید).
۸- سعید بن زیدس گفته است: به معبود بر حق سوگند! حضور یک صحابه در یک صحنهی نبرد همراه پیامبرص که چهرهی او (صحابی) غبار آلود میشُد، بهتر از عمل یکی از شماها است؛ حتی اگر همانند نوح÷ هم عمر کنید. سپس به آنان که با صحابهش بغض و عداوت دارند و ناسزایشان میگویند، چنین وعید و هشدار میدهد: بدون شک چون عمر صحابهش پایان یافت، الله تعالی خواست اجرشان تا قیامت قطع نشود. بدبخت و سیه روز کسی است که با ایشان عداوت کند و خوشبخت آنکه دوستشان بدارد [۲۲۴].
[۲۱۹] احمد، طیالسی در مُسنَد خود، ابن الأعرابی در کتاب معجم خویش. موقوفاً صحیح است. به سلسله احادیث ضعیف و موضوع شماره ۵۳۳ نوشتهی شیخ آلبانی نگاه کن. [۲۲۰] مصنَّف ابن ابی شیبه، ابن ماجه و ابن ابی عاصم در السنة. [۲۲۱] احمد. [۲۲۲] مسلم، ابوعاصم در السنة، ابن ابی شیبه، هیثمی در مجمع الزوائد از روایت طبرانی. [۲۲۳] ترمذی و ابوداود. [۲۲۴] ترمذی و ابوداود.
متکلمین راه و روش وبرنامهی خود را بر روش و منهجِ سلف مقدّم میدارند و معتقدند صحابهش مهمترین اصول دین را نمیدانند [۲۲۵]. میپندارند جهاد في سبیل الله و محکم کردن پایههای دین و نگهبانی و پاسداری از آن، اصحابش را به خود مشغول داشت و از آموختن مسایل اصولی و بررسی و پژوهش در آن محروم نمود.
دکتر مصطفی حلمی میگوید: متکلمین در تاریخ صحابهش مو شکافانه بحث و بررسی کردند؛ لیکن آثاری که دالّ بر عملکرد صحابهش به روش و باببندیِ متکلمین داشته باشد، نیافتند. لذا نتیجه گرفتند که صحابهش آن را نفهمیدهاند! چنانکه متکلمین مصرّانه بر صحابهش عیبجویی کرده و گمان کردهاند جهاد، آنان را به خود مشغول کرده و از یادگیری اصول مهم دین باز ماندهاند!! این خطایی بس بزرگ و تفسیری وارونه است. چرا که امکان ندارد پیروزیهای چشمگیر و حیرت آور اصحابش جز در پرتوِ قبولِ عقیدهی اسلامی و درک و تطبیق عملی [۲۲۶]- [۲۲۷] آن تفسیر شود. در نتیجه دیگر ملتهای دارای تمدنِ اصیل را هم جذب نمودند. صحابهش همیشه پیشتاز، بیغش، خالص و ممتاز بوده اند [۲۲۸].
دکتر مصطفی حلمی میگوید: چنین ادعایی که به قول متکلمین، صحابهش مشغول جهاد بودند، در لابلای خود نکوهش و مذمت صحابهش را در بر دارد. مفهوم این سخن یعنی، پیامبرص قرآنی را تبلیغ نموده است که معنایش را نمیدانسته است. بلکه احادیث صفات را بیان داشته و حال آنکه مفهومش را نمیفهمیده است. همچنین جبرئیل، و نیز صحابه و تابعین رحمهم الله. این دیدگاه چنانکه ابن تیمیه/ میگوید: گمراهیِ بس بزرگی است [۲۲۹].
دکتر حلمی، به عنوان مثال برخی از روایتها که از صحابهش نقل شده است و دلالت بر عمق فهم و احاطهی علمی آنان به اصول و عقاید دینی دارد را، ذکر میکند [۲۳۰]. با وجودی که اصلاً به روش و اصطلاحات فیلسوفان و متکلمین سخن نگفتهاند. چرا که اینگونه اصطلاحات، چنانکه در زمان بدعتیان و متکلمینِ هواپرست پخش و منتشر بود، در دوران ایشان شناخته شده و مشهور نبود.
به عنوان مثال:
۱- روزی ابن عباسب در تشییع جنازهای شرکت داشت؛ چون میّت در لحد گذاشته شد، شخصی برخاست و گفت: «اللهم ربِّ القرآن اغفِر لَه»: معبودا! ای آفریدگارِ قرآن او را بیامرز. ابن عباسب از جا پرید و گفت: قرآن از او(اللهـ) است. و در روایتی آمده است: قرآن کلام اللهﻷ است و مخلوقِ آفریدگار نیست؛ از او (اللهأ) خارج گشته و به سویش باز میگردد.
۲- ابوبکرس میگفت: رأی خویش را بیان میکنم، اگر درست بود که توفیق الهی است و اگر اشتباه بود از جانب من و از شیطان است.
۳- دزدی نزد عمر بن خطابس آورده شد؛ از او در مورد دزدیاش سؤال کرد. برای توجیه گناهش قضا و قدر را دستآویز کرد و گفت: الله بر من مقدّر نمود. عمرس دستور داد دستش قطع شود و او را شلاق هم زد. سپس گفت: قطع دست به خاطر دزدی و شلاق به دلیل دروغ بستن بر اللهأ.
۴- آنگاه که شورشیان عثمانس را در خانهاش محاصره کردند، تیربارانش کردند و میگفتند: الله بر تو تیر میاندازد. جواب داد: دروغ گفتید. اگر بر من تیر میانداخت، از من به خطا نمیرفت.
۵- وقتی خوارج به خاطر تعیینِ داور توسط علی بن ابیطالبس به او اعتراض کردند، به وی گفتند: تو دو انسان را داور قرار دادی؟ گفت: انسان را داور نکردم؛ بلکه قرآن را قاضی قرار دادم [۲۳۱]. یعنی گفت قرآن داوری کرده و قرآن مخلوق نیست.
۶- ابن مسعودس میگوید کسی که به قرآن سوگند خورد، در ازای هر آیه باید کفارهای بدهد. یعنی قرآن مخلوق نیست. لذا برای هر آیهی قرآن کفارهای جداگانه صادر نمود. چرا که سوگند خوردن به مخلوق ناجایز است.
۷- از ابن عمرب در مورد مرتکبین گناهان سوال شد که آنان گمان میکنند این گناه با علم و آگاهی اللهﻷ صورت میگیرد. خشمگین شد و گفت: سبحان الله العظیم. انجام این کار توسط گناهکاران در علم اللهأ بوده است، اما آگاهی اللهـ آنان را به انجام این کار وادار نکرد [۲۳۲].
[۲۲۵] تقسیم دین به اصول و فروع، تقسیمی شرعی نیست. منظور از فروع، احکام فقهی است و اصول مربوط به مسایل اعتقادی و توحید میباشد. این تقسیم بندی نوپیداست که متکلمین بر آن خو گرفته اند. از اینجاست که قرآن و سنت را خاصِ احکام فرعی فقهی نمودند و ادلّهی عقلی کلامی را به مسایل اصول اختصاص دادند. از این رو عذر به جهل (ندانستن) در احکام فرعی را قبول و در مسایل اصول، به عدم عذر و منع تقلید معتقد بودند. اما شرع تقسیم اصطلاحی متکلمین و دیگران را قبول ندارد. اما علمای متاخر به آن عمل میکنند. باید توجه داشته باشیم تقسیم بندی بر دو نوع است : أ- تقسیم شرعی: همان تقسیمی که احکام مبتنی بر آن است. چنانکه قرآن کریم در این آیه ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ﴾[النساء: ۴۸] (مسلّماً اللهﻷ اینکه به او شرک آورده شود را نمیآمرزد)، گناهان را به شرک و پایینتر از شرک تقسیم میکند. و پیامبرص هم شرک را به دو دسته صغیره و کبیره تقسیم نموده است؛ میفرماید: «أخوف ما أخاف علیکم الشرك الأصغر»، الریاء. بیشترین ترسی که بر شما دارم، از ریا است که شرک اصغر است. انکار این تقسیم گمراهی است. و یکسان دانستن میان احکام آن از کارهای بدعت است. ب- تقسیم اصلاحی: که علما و متأخرین آن را بوجود آوردهاند. مانند تقسیم علوم به: فقه، توحید و تفسیر. بدون شک این امر جدید و نوپیداست لیکن این تقسیم بیانگر حکم نیست و هدفش فقط بیانِ انواع علوم است. چرا که در «اصطلاح» بحث و مناقشهای نیست. اما اگر تقسیم، منجر به صدور حکم شود، مثلاً گفته شود: عذر به جهل در فروع اعتبار دارد و در اصول خیر، یا گفته شود: در عمل تقلید واجب است و در اعتقاد حرام، و مانند این نوع حکمها، چنین تقسیمی بدعت و نوپیدا است. (نوشتهی یاسر برهامی). [۲۲۶] چنین پنداری سزاوار صحابهش است. قانون کَونی هم بر همین مبنا است. توانبخشی و اقتدار بعد از صبر نمودن و بهکارگیری اسباب مشروع، مخصوصِ حقگرایان و مؤمنان است. اللهـ میفرماید: ﴿وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡٔٗاۚ﴾[النور: ۵۵] (الله به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین (گذشتگان) قرار دهد؛ همانگونه که، کسانى را که پیش از آنان بودند جانشین (گذشتگانشان) قرار داد، و آن دینى را که برایشان پسندیده است به سودشان مستقر کند، و بیمشان را به ایمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت کنند و چیزى را با من شریک نگردانند). [۲۲۷] باور حقگرایان این است که، قبل از رحلت رسول اللهص دین کامل گشته است؛ و صحابهش آن را کاملا از پیامبرص آموختند؛ و تمام و کمال به نسل بعد از خویش ابلاغ نمودند.اما اهل کلامِ مبتدع، معتقدند که دین به دست آنان (متکلمین) کامل گشته است و آناناند که مردم را به اصول دین رهنمون میکنند!!! [۲۲۸] قواعد المنهج السلفی، دکتر مصطفی حلمی حفظه الله، با تصرف: ص ۳. و منهج علماء الحدیث في أصول الدین، مصطفی حلمی، ص ۳۳. [۲۲۹] قواعد المنهج السلفی: ص ۱۸۱. به شرح ابن تیمیه/ در مورد حدیث نزول(فرود آمدن الله) و تفسیر سوره اخلاص و مقدمهی الفتوی الحمویة الکبری، نگاه کن. [۲۳۰] قواعد المنهج السلفی: ص ۴۲ – ۴۵. جای تردید نیست که رسول اللهص حقایق دینی را برای اصحابشش روشن نموده و هیچ چیز را رها نکرده است. فرقی نمیکند که مربوط به امور گذشته مانند ابتدای آفرینش باشد، یا امور غیبی همانند فرشتگان و آخرت. صحابهش هم هرگز برای یادگیری امور دینشان به خصوص در بحث عقاید درنگ نمیکردند. [۲۳۱] منهج علماء الحدیث و السنة في أصول الدین، مصطفی حلمی، دار الدعوة، ص ۱۸ به نقل از فتاوی ابن تیمیه/ به تحقیق، حسین محمد مخلوف، ج۵ / ص ۵۶. [۲۳۲] قبلی، ص ۱۹به نقل از (فِرَق و طبقات المعتزلة) اثر قاضی عبدالجبار ص ۲۶. دار المطبوعات الإسکندریة. تحقیق دکتر النشار و عصام الدین محمد علی.
ابن خلدون علم کلام را چنین تعریف میکند: علمی که مصرّانه با ادلّهی عقلی از عقاید ایمانی دفاع کرده و با مذاهب سلف و اهل سنت در بحث اعتقادات، بدعتیان را رد میکنند [۲۳۳].
ترتیب، تنظیم و باب بندی علم کلام منسوب به معتزله است. چرا که آنان نخستین کسانی بودند که این کار را کردند. در روزگار عمرو بن عبید در مورد وعده به نعمت و انکارِ قضا و قدر سخنانی گفتند. بعد از او (علاف) و (نظّام) و همکیشانِ اهل کلامشان آمدند و صفات الهی را نفی نمودند [۲۳۴].
در وجه تسمیهی این علم به علم کلام، اختلاف نظر وجود دارد. برخی گویند: زیرا صرفا بحثهای آن تئوری و مبتنی بر بدعت است و عملی و کاربردی نیست. یا گویند: سببِ وضع و پرداختن به آن، جدالِ آنان بر سر اثباتِ ایده و نظر و برای جدایی کلام از فقه است. زیرا فقه عمل است و کلام ایده و نظر [۲۳۵].
[۲۳۳] قواعد المنهج السلفی: ص ۷۲ و منهج علماء الحدیث و السنة: ص ۷۳ – ۸۲. [۲۳۴] قبلی، ص ۷۰. [۲۳۵] همان، ص ۷۲. ابن خلدون: متوفای ۸۰۸ هـ. ۱۴۰۵م. عمرو بن عبید: متوفای ۱۱۴هـ. ۷۶۱م.
۱- رد بر ملحدینِ دَهرِی که میگویند: جهان هستی ازلی است. ردّشان برپایهی دلیل و مدرک است که این جهان آفریدگاری به نام (اللهﻷ) دارد [۲۳۶].
۲- با ردّ نظریهی نصارا که قایل به سه الله بودن هستند، و ردِّ بر یهودیان که خالق را به مخلوقین تشبیه میکنند و نیز با ردِّ بر مجوس که معتقد به إلهِ نور و تاریکی هستند، اللهﻷ را پاک و منزه از عیب میدانند [۲۳۷].
۳- اثبات صفاتِ وجوبی اللهأ مانند: القادر، العالم، الحی(زنده)، القیوم(پایدار)، الواحد(یکتا). و ردّ بر کسانی که این صفات را رد میکنند.
۴- سخن در مورد رؤیت یا دیدنِ اللهأ در بهشت.
۵- بحث در مورد کلام الهی که آیا مخلوق است، یا غیر مخلوق.
۶- بحث پیرامون افعالِ بندگان که آیا مخلوقاند، یا غیر مخلوق. و اینکه آیا استطاعت و توانایی اشخاص، قبل از انجام کار موجود بوده است یا در هنگام انجام عمل.
۷- سخن در حکمِ مرتکبِ گناهان کبیره، که آیا با انجام گناه کافر میشوند یا خیر.
۸- بحث عمومی پیرامون اثبات نبوتها (ردّی است بر نفیکنندگانِ چنین اعتقادی و نیز ردّ بر بِرَهمائیان)، و اثبات نبوت محمدص به صورت خاص.
۹- سخن در مورد امامتِ عظمی که چه کسی صلاحیت آن را دارد؛ آیا امامت از طریق شورا و انتخابات است یا باید با نص (قرآن و سنت) اثبات گردد.
[۲۳۶] این توحید ربوبیت است و هدف نهایی در نزد علمای کلام و فلسفه همین است. توحید ربوبیت به تنهایی بر مسلمان بودنِ فرد کفایت نمیکند. مگر این توحید الوهیت - یکتا دانستن اللهﻷ در عبادت- و توحید اسماء وصفات هم به آن ضمیمه شود. تنها دانستن اللهأ در اسماء وصفات یعنی: همانگونه که اللهـ خود را در کتابش و پیامبرشص در سنت اورا توصیف نمودهاند وصفش نماییم. بدون تشبیه، تمثیل(همانندی)، تأویل، تعطیل یا نفی صفات. [۲۳۷] ابن تیمیه/ میگوید: بیشتر نویسندگانِ علم کلام اهل کتاب را در مسایلی رد میکنند که عقلی است؛ مانند: اعتقاد به سه خدایی مسیحیان و یا تکذیب محمدص. ولی هرگز در اصول دین با آنان مناظره نمیکنند. این کوتاهیِ آنان و مخالفتشان با روش قرآن را میرساند. اللهﻷ در قرآن کریم مسایلی را که با پیامبران مخالفت شده است بیان داشته و مخالفین را به سبب کارشان، نکوهیده است . اینگونه موارد در قرآن کریم به وفور یافت میشود. چرا که کفر و ایمان، متعاق به رسالت و نبوت است. لذا هر گاه مخالفتهایی که با پیامبران نمودهاند مشخص شد، کفرشان آشکار میگردد. معارج الوصول إلی أن أصول الدین و فروعه قد بینها الرسول... ص ۲۳.
۱- علم کلام در دورهی تبعِ تابعین ظهور کرد و تدوین گشته و بدونِ انکار، مشهور شد. و چون مورد قبول و پسند واقع شد، بدعت حسنه محسوب میشود! چرا که نه؟ با آن میتوان به شبههها پاسخ داد و موحدین را ثابت قدم نمود.
۲- دلالیل عقلی، لازمهی بیانِ صحتِ حقایق دینی است. و باید از ادلهی عقلی کار گرفت تا تعریفِ حقّ صحیح گردد.
۳- قرآن کریم در آیات زیادی تقلید و مقلدین را نکوهیده است. و به تدبر و ارائهی دلیل تشویق کرده است. حال، ترک تقلید، تدبّر و استدلال، با به کار گیری عقل نمودار میشود.
۴- آنگاه که اهل حدیث از استلال عقلی روی برتافتند، از مناظره با متکلمین ناتوان ماندند. و علتتش این بود که آنان در علم کلام قدرت و توانایی نداشتند!
۵- دستور به مناظره با دشمنان دین، دستور قرآنی است: ﴿وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ﴾[النحل: ۱۲۵] (به بهترین روش با آنان مجادله کن). دستور مذکور، به پیامبرص صادر شده است، لیکن شامل تمام امت میشود. وهرگز نمیتوان جز با فراگیری و به کاربردن علم کلام، مجادله و مناظره نمود.
۶- حداقلِ حکم فراگیری و بررسیِ علم کلام بر امت، فرض کفایه است. تا در میان امت کسی باشد که شبههها و ایرادات دشمنان دین و بدعتیانِ کلامی را به روش و منهج خودشان جواب دهد. امام غزالی در کتاب الإحیاء میگوید: بدان که شایسته است در هر منطقه افرادی مستقلاً به این علم [۲۳۸] بپردازند تا شبهات اهل بدعت در آن منطقه را دفع کند. لیکن درست نیست این علم، همانندِ علم فقه و تفسیر به عمومِ مردم تدریس شود. چرا که این علم به عنوان دارو است و فقه غذا است. و نمیتوان از ضرری که در ترک غذا موجود است، پرهیز کرد. ولی از ضرر دارو میتوان گریخت [۲۳۹].
جوابهای مختصر به این ادعاها [۲۴۰]:
۱- سلف صالح رحمهم الله علم کلام را فرانگرفتهاند. نشانهها و آثار بسیار زیادی از ائمه در این زمینه موجود است. حکام و خلفایی مردم را به ترجمهی کتابهای فلسفی و علم کلام تشویق میکردند که مذاهب اهل بدعت با آنان دوستی کرده و تمایل نشان میدادند. لیکن علما کاملاً از این امر رویگردان و گریزان بودند. در دین بدعت حسنه وجود ندارد. و آنچه در عهد رسولص و یارن ایشانش جزو دین نبوده است، بعد از آنان هم در زمرهی دین نیست. اللهﻷ قبل از اینکه مردم با علم کلام آشنا شوند، دین را کامل نموده است. اللهـ میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ﴾[المائدة: ۳] (امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم).
۲- عقلِ انسان حق ندارد چیزی را واجب یا حرام گرداند. نمیتواند چیزی را مشروع گرداند. بلکه حلال و حرام نمودن بر عهدهی شریعت است. حجت و حساب و کتاب هم بر همین مبنا است. الله متعال میفرماید: ﴿وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبۡعَثَ رَسُولٗا١٥﴾[الإسراء: ۱۵] (و ما تا پیامبری را نمیفرستادیم، عذاب کننده نبودیم).
و میفرماید: ﴿رُّسُلٗا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى ٱللَّهِ حُجَّةُۢ بَعۡدَ ٱلرُّسُلِۚ﴾[النساء: ۱۶۵] (پیامبرانى که بشارتگر و هشداردهنده بودند، تا براى مردم، پس از [فرستادن] پیامبران، در مقابل الله [بهانه و] حجّتى نباشد). پس اگر اتمام حجت فقط با عقل لازم میآمد، فرستادن پیامبران شرط محقق شدن عذاب اخروی نبود.
۳- رویکرد و روش سلفِ صالح مبتنی بر اتباع و پیروی است نه تقلید. لذا بین اتباع و تقلید فاصله بسیار است. چرا که تقلید یعنی سخنِ کسی را بدون دلیل پذیرفتن. (حال ممکن است صابب سخن دلیل نداشته باشد یا سوال کننده از او دلیل نمیخواهد) [۲۴۱]. اما اتباع یعنی حرکت به روش رسول اللهص و پیروی از ایشان بعد از ارائهی ادلهی حتمی بر راستی نبوتش؛ و اینکه وی به دستور اللهﻷ مبلِّغ است و آنچه به او وحی میشود از جانب اللهـ است.
اما واضح و روشن است که اهل کلام هرگز در مورد یک مسئله به اتفاق نظر نخواهند رسید. همیشه غرق در اختلافاند. برخی سخنان برخی دیگر را نقض میکنند و به گفتار یکدیگر خرده میگیرند. حتی نخبگان آنان صراحتاً اعلان کردهاند که بعد از تحقیق و پژوهش در علم کلام، به خواستهی خویش نرسیدهاند.
۴- لیکن اینکه بر اهل حدیث خردهگرفتند که همسطح متکلمین نبوده و نمیتوانند با آنان مجادله نمایند، باید گفت، پوشیده نیست که توانمندی بر مجادله و پافشاری و لجبازی، از کارهای ستوده شده نیست؛ خصوصاً در مقابل نصوص قرآن و حدیث که تمام دین را برای ما بیان داشتهاند. خودِ شرع هم مجادله و لجبازی را مورد سرزنش قرار داده است.
اگر صحابهش -و در پی آنان اهل حدیث- میخواستند درعلم کلام، جدل و لجبازی غوطهور شوند، به آن مشغول میشدند و در این زمینه تحصیل میکردند. لذا به حق و حقیقتی که کسب کرده بودند اکتفا کرده و خود را بینیاز از علم کلام دانستند.
گفتگوهای پیامبران صلوات الله علیهم اجمعین با اقوامشان چنانکه در قرآن کریم آمده است، به معنای واقعیِ کلمه از جدل فلسفی و اسلوب علمای کلام به دور است. همینطور سنت رسول اللهص. از ارسال سفرا و نمایندگان رسول اللهص به سوی هرقل و کسری و دیگر پادشاهان و حکام هم، معلوم و واضح است که بدون هیچگونه جدل فلسفی، فقط به دعوت به دین اللهﻷ اکتفا شده است. تمام این حوادث میگوید که در پسِ جدل و پرداختن به آن هیچ خیری نهفته نیست.
۵- اما اینکه قرآن کریم به مجادلهی با دشمنان اسلام به بهترین روشه دستور میدهد، منظور مجادله به روش علم کلام و متکلمین و گفتارِ فلاسفه نیست. دستور قرآن به مجادله، کلِی است و سنت، سیرت و گفتگوی پیامبر اکرمص با مشرکان عرب، یهود و نصارا، مانندِ مسیحیان نجران و نامهنگاریهای نبی کریمص به پادشاهان و حکّام، این دستور قرآنی را واضح و تبیین میکند. و تمام این جریانات چنانکه معلوم است، خالی از مجادلات فلسفی و مناظرات کلامی است. و فقط به بیان حقایق دین و دعوت به سوی آن اکتفا شده است.
۶- ادعای به وجوب و فرض کفایی بودنِ یادگیریِ علم کلام از چند منظر نادرست است [۲۴۲] :
قرآن و سنت آنقدر غنی و پرباراند که نیازی به علم کلام و فلسفه نیست. لذا کسی که به آن دو تمسک جوید و از غیر آندو روی برتابد، بر وی ملامتی نیست. چگونه میتوان گفت: آموختن آن واجب است؟
نهایتِ آنچه متکلمین و فلاسفه از طریق کلام به آن رسیدهاند اینخواهد بود که با شرع توافق دارند. اما در مقابل در بسیاری از موارد هم خطا کردهاند. و در برخی جاها هم با اسلام اختلاف دارند و همانگونه که معلوم است سخنانشان گوناگون و متفاوت و عقایدشان پراکنده و از هم گسیخته است. پس چگونه میتوان گفت آنان که به قرآن و سنت تمسک جستهاند کوتاهی نمودهاند. اما کسانی که غرق در روش متکلمین شدهاند و خود را در معرض خطا و لغزش قرار دادهاند، موفقاند.
انبیاء و پیامبران سلام الله علیهم که کاملترین و برگزیدهترین آنان بودند، از اندیشمندان و نخبگان علم کلام نبودهاند. از سیرت و روش آنان هم نمیتوان چنین چیزی برداشت نمود؛ هرگز به سوی این علوم دعوت ندادهاند. پس چگونه میتوان گفت فراگیری این علوم واجب است؟!
چنانکه قبلاً دانستی، چگونه آموختن این علوم بر امت واجب است حال آنکه شرع جدل و لجاجت را نکوهش کرده و سلف صالح رحمهم الله هم بر متکلمین عیب و خردهگیری کردهاند [۲۴۳].
ابن صلاح/ میگوید: منطق ورودی و دروازهی فلسفه است. و دروازهی شرّ، خود، شر است. شریعت تعلیم و تعلّم آن را ناجایز دانسته است و هیچ یک از صحابهش، تابعین رحمهم الله، ائمهی مجتهد، سلف صالح و دیگر افرادی که میشود به ایشان اقتدا نمود هم آن را مشروع ندانسته اند [۲۴۴].
شیخ الاسلام ابن تیمیه/ در کتاب خود به نام (نقضُ المَنطِق) مینویسد: اما آنان که میگویند آموختن علم منطق فرض کفایه است و کسی که در منطق خِبره نیست، در هیچ یک از علوم خویش مورد اعتماد نیست، کاملاً مردود و باطل است [۲۴۵].
بلکه از گذشته تا به حال واقعیت این است که نمیبینی شخصی خود را ملزم به علوم منطق و مناظرات منطقی کرده باشد، مگر این که در نظردادن و مناظره کاملاً اشتباه میکند و در بررسی علمی و توضیح آن بسیار عاجز و ناتوان است. بهترین تفسیری که میتوان سخن یک منطقی را بر آن حمل کرد این است که، او و همکیشانش در نهایتِ بیاطلاعی و گمراهی قرار دارند. تمام اسباب هدایت را از دست دادهاند. چیزی نیافتهاند که آنان را از این جهالتها بر گرداند؛ مگر برخی امور صحیح که به سبب آن بسیاری از منطقیها از باطل خویش دست کشیدهاند؛ اما وارد باطلی دیگر شدهاند و یا آنقدر وارد حق نشدهاند که به آنان سودی برساند. با این وجود به هیچ وجه درست نیست وجوبِ فراگیری منطق و کلام را به شریعت اسلام نسبت داد. زیرا شخصی که گرفتار منطق شده باشد، آنچه را اللهﻷ دستور داده است، ترک میکند و به این سبب نیازمندِ باطل میشود. البته فقط منطقیان افراطی و یاران آنان معتقد به وجوب علم منطق هستند. اما منطقیان خردمند به دلیل طولانی بودن قوانین منطق یا سودمند نبودن یا باطل بودن یا بنا بر عدم تشخیص آن و نیز به دلیل کلی گویی و اشتباه بودن آنها، خود را در تمام علوم ملزم به قوانین منطق نمیدانند. در منطق موارد زیادی است که ارزش دنبال کردن ندارد. از این رو پیوسته علمای مسلمین و ائمهی دین منطق واهلش را نکوهش میکنند و از منطق و اهل منطق برحذر میدارند. حتی فتواهایی به خط گروهی از علمای مشهور شافعی، حنفی و دیگران در عصر خود دیدم، که در تحریم و مجازات اهل منطق سخنان بسیار شدیدی گفته بودند. در این زمینه داستانهای مشهوری به ما رسیده است: شیخ ابو عمرو بن صلاح دستور داد که مدرسهی معروفی را از ابی الحسن آمِدی بگیرند و گفت: گرفتن این مدرسه از او بهتر از بازپس گرفتن(عکا) [۲۴۶] بود. با وجودی که در دوران آمِدی کسی در علوم کلامی و فلسفی از او متبحِّرتر نبود و در اسلام و اعتقاد، از همهی آنان بهتر و حتی نمونه بود [۲۴۷]. و معلوم است که مسایل ریز، چه حق یا باطل، ایمان یا کفر، جز با زیرکی و تیز هوشی قابل درک نیست. همچنین منطقیها خیلی چیزها را که دیگران میدانند و منطقی نیستند، اگر درک بالایی نداشته باشد، نمیدانند. گر چه ایمانش بهتر از ایمان دیگران باشد [۲۴۸].
همچنین / میگوید [۲۴۹]: قرآن نگفته است: ادعُ إلی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة و الجدل، بلکه اللهﻷ میفرماید: ﴿ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ﴾[النحل: ۱۲۵] (با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به [شیوهاى] که نیکوتر است مجادله نماى). انسان دارای سه حالت است.
نخست: یا حق را میشناسد و به آن عمل میکند، یا میشناسد و عمل نمیکند، یا اینکه حق را انکار میکند. حال اولی بسان کسی است که با حکمت دعوت میکند. چرا که حکمت عبارت است از دانستن حق و عمل به آن. و اینکه میگویند: حکمت بر دو نوع نظری و عملی است، کاملا نادرست است. چرا که این تعریف دقیقاً تعریف فلسفه است.
دوم: آن که حق را میشناسد و با آن مخالفت میکند. این گروه از مردمان را باید موعظه و نصیحت کرد. لذا ما در دعوت دو روشِ حکمت و موعظه را داریم و عموم مردم به هر دو نوع نیازمند هستند. زیرا نفس خواستههایی دارد که شخص را به مخالفت با حق فرا میخواند؛ گرچه حق را هم بشناسد. لذا مردم هم نیاز به موعظه و نصیحت حسنه دارند و هم نیاز به حکمت؛ و باید به هر دو روش دعوت داد. اما جدل، نه به حکمت دعوت میدهد و نه به موعظهی حسنه. بلکه فقط حریف را رد کرده و دفع میکند. پس اگر کسی با حق معارضه و مخالفت نمود، به نیکترین روش با او مجادله و مناظره میشود. الله متعال میفرماید: ﴿بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ﴾ (به نیکترین روش). ولی نگفت: بالحسنة: به نیکی. اما وقتی فرمود: به روشِ موعظة دعوت بدهید آن را با صفت (حسنة) همراه نمود. چون در جدال و مناظره گاهی موافقت موجود است و گاه ناراحتی از یکدیگر. لذا لازم است به بهترین روش صورت گیرد تا رد کردن و عدم پذیرشی که در طرف موجود است، اصلاح شود. مجادله باید با علم همراه باشد؛ چنانکه حکمت همراه باعلم است. اللهأ در چندین جا از کتاب گرانقیمت خویش جدال کنندهی ناآگاه را نکوهیده است. اللهأ مؤمنان را امر نکرده است بدون علم، مقدمهای بچینند که مخاطب را تسلیم میکند و شکست میدهد. بالفرض که طرف مقابل سخنی نادرست میگوید، اللهﻷ که دستور نداده به باطل علیه او دلیل آورده شود. هدف قرآن بیان حق و دعوت مردم به سوی آن است. قصد ندارد تناقضات مخالفین را ذکر کند، تا اشتباهشان را علیه آنها یادداشت نماید.
مثالهایی که صحابهش برای یادگیری اصول دین و امور غیبی از رسول اللهص تفسیر خواستند:
۱- در صحیح بخاری کتاب (بدءالخلق: ابتدای آفرینش) آمده است: (أن أناساً من أهل اليمن من الصحابة سألوهص قالوا: جئناك نسألك عن هذا الأمر؟ قالص: كان الله ولم يكن شيء غيره وكان عرشه على الماء وكتب في الذكر كل شيء وخلق السموات والأرض): (تعدادی از صحابهی اهل یمنش از رسول اللهص پرسیدند: آمدیم در مورد ابتدای آفرینش از شما سؤال کنیم. پیامبرص فرمود: اللهـ بود و هیچ چیزدیگری نبود. عرش اللهﻷ بر روی آب بود. همه چیز را در لوح محفوظ نوشت و آسمانها و زمین را آفرید). همچنین بخاری از ام المؤمنین عایشهل روایت کرده است که : (أن الحارث بن هشامس سأل النبيص: كيف يأتيك الوحي؟...): (حارث بن هشامس از نبی اکرمص پرسید: وحی چگونه بر شما نازل میشود؟...و بعد حدیث را ذکر نمود).
۲- در کتاب الأنبیاءِ صحیح بخاری از انس بن مالکس روایت است که: (بَلَغَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ سَلاَمٍ مَقْدَمُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ المَدِينَةَ فَأَتَاهُ، فَقَالَ: إِنِّي سَائِلُكَ عَنْ ثَلاَثٍ لاَ يَعْلَمُهُنَّ إِلَّا نَبِيٌّ قَالَ: مَا أَوَّلُ أَشْرَاطِ السَّاعَةِ؟ وَمَا أَوَّلُ طَعَامٍ يَأْكُلُهُ أَهْلُ الجَنَّةِ؟ وَمِنْ أَيِّ شَيْءٍ يَنْزِعُ الوَلَدُ إِلَى أَبِيهِ؟ وَمِنْ أَيِّ شَيْءٍ يَنْزِعُ إِلَى أَخْوَالِهِ؟...): (خبر تشریف فرمایی رسول اللهص به عبدالله بن سلام رسید؛ نزد ص آمد و پرسید: چند سؤال از شما میپرسم که جز پیامبر کسی دیگر آن را نمیداند. اولین علامات روز قیامت چیست؟ اولین غذایی که بهشتیان میخورند(چیست)؟ چگونه است که فرزند شبیه پدرش میشود؟ و چگونه شبیه داییهای خود میشود؟...).
۳- در کتاب التوحیدِ صحیح بخاری از ابوهریرهس نقل شده است که: (أن الناس قالوا: يا رسول الله هل نرى ربنا يوم القيامة؟ فقال رسول اللهص: هل تضارون في القمر ليلة البدر؟ قالوا: لا يا رسول الله، قال: فإنكم ترونه كذلك...): (گروهی از مردم از رسول اللهص سؤال کردند: ای رسول الله آیا روز قیامت آفریدگارمان را میبینیم؟ پیامبرص فرمودند: آیا در دیدن ماه شب چهارده مزاحم همدیگر میشوید؟ گفتند: نه ای رسول الله، فرمود: همینگونه او (آفریدگارتان) را میبینید...).
۴- و نیز در بخاری از عمران بن حصینس روایت است که وی از نبی اکرمص پرسید: (فیما یعمل العاملون؟ فقال: کل میَّسَّر لِمَا خُلِقَ لَه): (ای رسول الله چه نیازی به انجام عمل توسط مردم است؟ [۲۵۰] فرمودند: هرکس برای چیزی آماده شده که به منظور آن خلق شده است).
احادیث در این مورد بسیار است و دالّ بر علاقهی فراوان صحابهش به فراگیری اصول دین از رسول اللهص میباشد. همچنین روایات فوقالذکر دلیل بر این است که پیامبرص آنان را از این کار باز نداشته است، بلکه در مسایل دینی که یادگیری آن لازم بود ، پاسخگوی آنان بوده و آموزششان میداد.
[۲۳۸] علم کلام. [۲۳۹] (فصل الکلام في ذم علم الکلام) به تحقیق و جمع آوری یحیی مختار غزاوی. چاپ، المدینة للتوزیع مؤسسة الریان بیروت ۱۴۰۸هـ - ۱۹۸۸م، ص ۲۳ -۲۴ به نقل از کتاب (الإحیاء) غزالی. به مفاتیح الغیب رازی، دار الغد العربی، جلد اول ص ۴۷۷ – ۴۷۹ نگاه کن. در آنجا نکوهشِ تقلید و دستور به اندیشیدن و مجادله به نیکترین روش را فرض میداند و معتقد است، نمیتوان جز با علم کلام به این مهم رسید. لذا بر امت واجب است به آن بپردازد. به مقدمة المستصفی في الأصول نوشتهی غزالی رجوع شود. [۲۴۰] (قواعد المنهج السلفی) ص ۶۸ – ۸۶. [۲۴۱] مترجم. [۲۴۲] به مقارنة بین الغزالی و ابن تیمیة: ص ۲۸ – ۲۹، الرد علی المنطقیین، ص ۱۴- ۱۵، ص ۱۷۹ و نقض المنطق، ص ۱۵۷ که همه نوشتهی ابن تیمیه/ است مراجعه شود. [۲۴۳] بخشی از آنها را خواهیم آورد. [۲۴۴] مقارنة بین الغزالی و ابن تیمیة: ص ۲۹ به نقل از فتاوی ابن صلاح. چاپ قاهرة ص ۴۳، سال ۱۳۴۸هـ، مناهج البحث عند مفکری الاسلام، دکتر علی نشار، ص ۱۴۲. چاپ دار الفکر العربی القاهرة ۱۹۶۷م. [۲۴۵] ص ۱۵۵ – ۱۵۶. [۲۴۶] (عکا) نام شهری است و در آن زمان در دست فرانسویهای صلیبی بود. [۲۴۷] مقارنة بین الغرالی و ابن تیمیة: ص ۳۶ – ۳۸. به نقل از ابن تیمیه در کتاب(الرد علی المنطقیین: ص۴۴۴ – ۴۴۷، ۴۶۷ – ۴۶۹. [۲۴۸] نقض المنطق، ابن تیمیه/ ص ۱۵۵ – ۱۶۵. [۲۴۹] مقارنة بین الغرالی و ابن تیمیة: ص ۳۶ – ۳۸. به نقل از ابن تیمیه در کتاب(الرد علی المنطقیین: ص۴۴۴ – ۴۴۷، ۴۶۷ – ۴۶۹. [۲۵۰] یعنی وقتی نزد الله متعال پایان کار هر کس مشخص است، چرا انسانها باید عملی را انجام دهد؟ اما از آنجا که انسان پایان کار خود را نمیداند و بر او پوشیده است، خواسته یا ناخواسته کاری را انجام میدهد و بر اساس آن مزد میگیرد. لذا در ادامه رسول اللهص میفرماید: هرکس برای چیزی آماده شده که به منظور آن خلق شده است. مترجم.
ابن تیمیه/ در کتاب خود(نقض المنطق) بعضی از ویژگیها و فاکتورهایی که معرِّف اهل حدیث است را بیان میکند. و آنان را در علم و دانش و فضل بر علمای متکلمین مقدَّم میدارد. نمونههایی از این موارد:
۱- شیخ الاسلام/ میگوید: واضح و روشن است که اهل حدیث با هر گروه، در صفات کمالی که بدان آراستهاند با آنان شریک است، لیکن ایشان ویژگیهایی دارند که از دیگر گروهها متمایز هستند ودیگران از آن بیبهرهاند. کسی که با اهل حدیث در نزاع و کشمکش است باید در مخالفتِ خود با ایشان راهی دیگر مثل: نظر عقلی، قیاس، رأی، کلام، استدلال، مجادله، مکاشفه، مناظره، وجد، ذوق [۲۵۱] و ... ارائه دهد.
اما چکیده و پاکترینِ این ویژگیها در اهل حدیث موجود است؛ آنان عاقل ترین، در قیاس عادلترین، درستکارترین، راستگوترین، نیکاندیشهترین، مدلّلترین، زیرکترین، مناظرهگرترین، هدایتیافتهترین، بیناترین، شنواترین و خوش ذوقترینِ مردم هستند. این ویژگیها برای عموم مسلمین نسبت به دیگر ملتهاست و برای اهل سنت و حدیث نسبت به دیگر گروههاست [۲۵۲].
به این دلیل که اعتقاد حق و ثابت، ادراک را قوی و صحیح میگرداند. اللهﻷ میفرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ٱهۡتَدَوۡاْ زَادَهُمۡ هُدٗى﴾[محمد: ۱۷] (وآنان که به هدایت گراییدند (اللهـ) آنان را هر چه بیشتر هدایت بخشید). و میفرماید: ﴿وَلَوۡ أَنَّا كَتَبۡنَا عَلَيۡهِمۡ أَنِ ٱقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ أَوِ ٱخۡرُجُواْ مِن دِيَٰرِكُم مَّا فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٞ مِّنۡهُمۡۖ وَلَوۡ أَنَّهُمۡ فَعَلُواْ مَا يُوعَظُونَ بِهِۦ لَكَانَ خَيۡرٗا لَّهُمۡ وَأَشَدَّ تَثۡبِيتٗا٦٦ وَإِذٗا لَّأٓتَيۡنَٰهُم مِّن لَّدُنَّآ أَجۡرًا عَظِيمٗا٦٧ وَلَهَدَيۡنَٰهُمۡ صِرَٰطٗا مُّسۡتَقِيمٗا٦٨﴾[النساء: ۶۶-۶۸] (و اگر آنان آنچه را بدان پند داده مىشوند به کار مىبستند، قطعاً برایشان بهتر و در ثباتِ قدم ایشان مؤثرتر بود. و ما نیز در آنصورت آنان را به طور یقین پاداشی بزرگ میدادیم. و بیتردید آنان را به راهی راست راهنمون میکردیم). [۲۵۳]
از این رو هر چه اهل بدعت از قرآن و حدیث دورتر میشوند و با آن مخالفت میکنند بر مذمت و نکوهش آنان افزوده شده و به تناسب پیروی آنان از قرآن و حدیث نکوهش کاسته میشود.
بدین سبب اهل حدیث در چشم تمام گروهها بزرگ هستند. و شما شاهد هستید، هر گاه اسلام و ایمان آشکارتر و قویتر میشود، سنت و اهل سنت آشکارتر و نیرومندتر میگردند. و هر گاه کفر و نفاق قد عَلَم کرده است، به همان تناسب بدعت هم نمایان گشته است. مثلاً در دولت مهدی و رشید و هماندیشان آن دو که اسلام و ایمان را بزرگ و با عظمت میدانستند [۲۵۴]. در ایام متوکل، وی چنان اسلام را شکوهمند و باشوکت نمود که اهل ذمه شرایط عمرس را اجرا کرده و الزموا الصغار، سنت و جماعت عزت یافت و جهمیه و رافضه و همکیشانشان قلع و قمع شدند. و نیز در ایام معتضد، مهدی و قادر و خلفای دیگر که در سیرت و روش از بقیه ستودهتر و بهتر بودند. اسلام در دوران این افراد بسیار باعزت بود و سنت هم بر حسب آن، عزیز وقدرتمند بود [۲۵۵].
در دولت ابو عباس مأمون (خرّمیّه) و دیگر منافقان و نیز عربهایی که از سرزمین روم آورده شده بودند، ظهور کردند. که به سبب آن مقالات بیدینان و سفرای پادشاهان مشرک هند و دیگر ممالک منتشر گشت؛ تا جایی که میان مامون و آنان مودت و دوستی ایجاد شد [۲۵۶]. پیامد این حادثه، استیلاء و غلبهی جهمیه و روافض و دیگر گمراهان و محبّانِ بیدینان و دیگر فیلسوفنماها بود. تا آنجا که امت اسلامی به فتنهی نفی صفات و تکذیب کلام الله مجید و رؤیت اللهﻷ در قیامت، در بوتهی امتحان قرار گرفت و به اذیت و آزار و شکنجهی امام احمد و دیگر داستانها که ذکرش به طول میانجامد، منجر شد [۲۵۷].
۲- گاهاً بر اهل حدیث خرده گرفته شده است که ایشان روایات ضعیف، موضوع(خودساخته)، یا به آثاری که صلاحیت احتجاج ندارند را، دلیل میآوردند. یا گویند: اهل حدیث معنی احادیث صحیح را نمیفهمند. این جریان نشآت گرفته از دو چیز است: یا الفاظ زیادتر و غیر سودمندی همانند روایات موضوع را آوردهاند و گمان کردند، سودمند است، و یا سخنان و اقوال دارای فایده را آوردهاند، لیکن معنی آن را نفمیدهاند [۲۵۸]. بدون شک چنین مواردی در آنان یافت میشود و در مسایل اصول و فروع به روایات موضوع، آثار خودساخته و داستانهای بیاساس، احتجاج جستهاند و از قرآن و حدیث مطالبی را ارائه دادهاند که متوجه نشدهاند [۲۵۹].
حال این اتفاق یا از خطاها و اشتباهاتی است که آمرزیده میشود، و یا دروغ و بهتانی بیش نیست. لیکن این موارد در میانِ اهل حدیث اندک و به عکس در بین مخالفین به مراتب بیشتر است. مثلاً سخنان غیرسودمندی که ذکر شده است- گرچه راهی است برای تصور و تصدیق- در میان کلامیها و منطقیان بارها و بارها بیشتر از اهل حدیث است. به ازای احتجاج اهل حدیث به روایات ضعیف، مخالفین به حدود و قیاسهای ناکارآمد فراوانی که هیچ سودی ندارند، بلکه بازده آن فقط جهل و گمراهی است، دلیل جستهاند. و به ازای بیان روایاتی که اهل حدیث معنایش را نفهمیدهاند، آنان با تکلّف و زور، ناآگاهانه سخنانی گفتهاند که خیلی بیشتر و بزرگتر از کارِ اهل حدیث است. چقدر این سخن امام احمد/ زیباست: روایت ضعیف بهتر از رأی فلانی است [۲۶۰].
تازه اهل حدیث ویژگی دیگری هم دارند و آن اینکه: سخنی را که آنان گفتهاند و برخی نفهمیدهاند، در ذات خود حق و درست است [۲۶۱] و به آن ایمان آوردهاند. اما متکلمین با تکلف و سختی، سخنی بیان میکنند که خود نمیفهمند و نیز نمیدانند که آن سخن حق است. دوماً: هرگز اهل حدیث برای نقضِ اصل بزرگی از اصول شریعت به روایت ضعیف استدلال نمیجویند؛ بلکه یا برای تأیید آن اصل و یا برای فرعی از فروع روایت ضعیف را دلیل میآورند. لیکن آقایان در شکستن و نقض اصولِ بر حقّ و ثابت، حدود و قیاسهای فاسد را دلیل میآورند [۲۶۲].
۳- اگر خوشبختی دنیا و آخرت در پیروی از پیامبران صلوات الله علیهم اجمعین باشد، معلوم است سزاوارترین مردم به آن، آگاهترین مردم به آثار پیامبران و پَیروترین افراد در این آثاراند. در هر برهه از زمان و مکان عاملانِ به سخن و کردار پیامبران علیهم افضل الصلاة والسلام، اهل سعادت و کامروایی هستند [۲۶۳].
اهل حدیث در امور رسالت دیگر امتها با آنان مشارکت دارند، اما در ارث بردنِ علم از رسول اللهص که دیگر امتها آن را ندانستند و یا تکذیب کردند، از ایشان متمایز گشته و شاخص شدند [۲۶۴]. به صورت کلی فلاسفه و متکلمین سطحینگرترین، دروغگوترین، تکذیبکنندهترین انسانها در مسایل و دلایل خویشاند. شاید که یک مسئله از آنان، خالی از این جریان نباشد. والله اعلم [۲۶۵].
۴- بیشترین انسانهایی که حرفشان را عوض کرده و ضد و نقیض حرف میزنند، میبینی اهل کلام هستند. به صورت قطع و یقین در جایی سخنی را میگویند و در جایی دیگر به صورت جزم و قطی ضد آن سخن را گفته و گویندهاش را تکفیر میکنند. این کار نشانگر عدم یقین به آن مسئله است [۲۶۶].
از آن سو، از هیچ یک از علما و عوامِ صالح و نیکوکار اهل سنت ثابت نشده است که از حرف و اعتقاد و باور خویش بازآمده باشد. بلکه ایشان علی رغم تمام سختیها و شکنجهها، شکیباترین مردم بر این باورند. این سنت و روش انبیاء و پیروان گذشته، همانند یاران، (اخدود) و هماندیشان آنان است. همچنین سنت و روشِ سلف و گذشتگان این امت، صحابهش، تابعین و ائمه رحمهم الله میباشد [۲۶۷].
به طور کل پایداری و استقرار در اهل حدیث و سنت، چندین و چند برابر استقامتی است که در اهل کلام و فلاسفه وجود دارد [۲۶۸]. خلاصه: شناخت، یقین، آرامش، راسخ بودن و حرف ثابت و پایبندی به باورها که نزد علما و عوام اهل سنت و جماعت وجود دارد، چیزی است که فقط کسی با آن نزاع و مخالفت میکند که اللهـ عقل و دین را از او گرفته است [۲۶۹].
۵- همچنین میبینی فیلسوفان و اهل کلام بیشترین اختلاف و پراکندگی را دارند. با وجودی که هر کدامشان ادعا دارند آنچه میگوید: صد در صد درست است و برایش دلیل میآورد. و اهل سنت و حدیث بیشترین اتفاق و اتحاد را دارند [۲۷۰].
هرگز جز با پیروی از آثار پیامبران† و قرآن و حدیث، نمیتوان شاهد اتحاد و انسجام بود. و عامل اختلاف و پراکندگی در ترک این مورد است [۲۷۱]. به همین سبب چون فلاسفه دورترین مردم در پیروی از انبیاء† بودند، بیشترین اختلافات را داشتند. خوارج، معتزله و روافض که از تمام مردم در حدیث و سنت دورتر بودند بیشترین پراکندگی و از همگسیختگی را داشتند. خصوصاً روافض که در بین گروهها بیشترین اختلافات را دارند. سبب این کار هم دوری آنان از سنت و جماعت است. درست بر خلاف معتزله که آنان از رافضیها و خوارج از معتزله به سنت نزدیکتراند [۲۷۲].
۶- نیز مخالفین اهل حدیث بیشترین افرادی هستند که گمان میرود اعمالشان نابود گردد. حال ممکن یا به دلیل عقیده نادرست و نفاق، یا به سبب بیماری دل و ضععف ایمان، این اتفاق رخ دهد. در میانشان افرادیاند که واجبات را ترک کرده و از حدود تجاوز کرده و حق را خوار و بیارزش میشمارند و بسی سنگدل هستند. این ویژگی در تک تک آنان یافت میشود. عموم مشایخ آنان گر چه برخی مشهور به پارسایی و تقوایند، لیکن کارهای بزرگ را ترک میکنند. برخی از عوامِ اهل سنت در عبادت و پارسایی گوی سبقت را از آنان ربودهاند. واضح و روشن است که اصل عمل، علم است و اصول درست، فروعی صحیح را به ارمغان میآورد. به دو دلیل از یک شخص اعمال فاسد سر میزند: یا نیاز یا عدم آگاهی. کسی که زشتی یک کار را بداند انجامش نمیدهد مگر کسی که هوا و هوسش بر عقلش غالب آید و گناهان او را مغلوب کند که این مسئلهای دیگر و بحثی جداست [۲۷۳].
نقل شده است جهم بن صفوان چهل روز نماز را ترک نمود و آن را واجب نمیدانست [۲۷۴]. بدتر از آن: برخی از این انسانها در مورد متدین بودنِ مشرکان و مرتدین از اسلام کتاب مینویسند. چنانکه رازی کتاب خود در زمینهی پرستش ستارگان را نگاشته و برنیک بودنش دلیل آورده و آن را سودمند دانسته و بدان تشویق و ترغیب میکند. در حالی که این کار به اتفاق تمام مسلمانان مساوی با خروج از اسلام است. گر چه ممکن است از آن توبه کرده و دوباره وارد اسلام شده باشد [۲۷۵].
۷- متکلمین، در حدیث به اندازهی علما و خواص اهل حدیث که هیچ، حتی به اندازهی عوام اهل حدیث هم آگاهی ندارند [۲۷۶]. هیچ کدام از آنان بخاری و مسلم و احادیث آن دو را نمیشناسند؛ فقط نامشان را شنیدهاند؛ چنانکه عموم مردم آن را میگویند. قدرت تشخیص حدیث صحیحِ متواتر از روایت دروغ و ساختگی را ندارند. کتابهایشان سرشار از عجایب است و صادقترین شاهد بر این ادعااند. میبینی عموم متکلمین و صوفیان از منهج و خطمشی سلف خارجاند و هنگام مرگ و یا قبل از آن، به این مهم معترف هستند. داستانها و حکایات در این مورد به وفور موجود است [۲۷۷].
مشهورترین مثال در این زمینه، امام ابوالحسن اشعری است که چهل سال بر اندیشهی اعتزال زیست. سپس از آن بازگشته و به وارد مذهب اهل حدیث شد و در این زمینه کتاب (الإبانة) را نوشت.همینطور ابوحامد غزالی که در علم کلام و فلسفه و تصوف متبحر بود را میتوان نام برد. او نیز وارد اندیشهی اهل حدیث شد و کتاب (إلجام العوام عن علم الکلام) را نگاشت.
همچنین سخنان رازی در کتاب (أقسام اللذات) و بازگشت او از روشهای کلامی و فلسفی نمونهی دیگری از این موارد است. او بالاخره دانست که این روشها فایدهای ندارد.
تازه جای بسی تعجب است متکلمینی که ادعا میکنند حقیقت امور علمی و دینی را درک کردهاند، با اهل سنت و جماعت مخالفاند و هر کدامشان با روایتی موضوع که به دستشان رسیده، یا روایتی کلّی که معنایش را نمیدانند دلیل میآورند. و هر گاه اثری مجمل و کلّی مییابند آن را برای اثبات نظر خویش ارائه میدهند [۲۷۸].
خلاصهی کلام: آنان (متکلمین و فلاسفه) از شناخت حدیث بسیار دوراند، و در پیروی از حدیث، از اهل حدیث بسیار عقبتراند. این جریان کاملاً محسوس است. بلکه اگر هویَّتشان فاش شود، خواهی دید ناآگاهترین مردم به سخنان، باطن و ظاهر احوال رسول اللهص ایشاناند. خواهی دید بسیاری از مردم عادی به این امور از آنها آگاهتر هستند. خواهی دید آنان بین آنچه رسول اللهص گفته و نگفته را تشخیص نمیدهند. بلکه نمیتوانند احادیث متواتر و روایات دروغ را از هم جدا کنند. آنان روایاتی را قبول میکنند که با اندیشهی آنها موافق آید. فرقی ندارد آن روایات موضوع و ساختگی باشد یا خیر. از احادیثی که یاران خصوصی رسول اللهص به صورت یقین میدانند که این قول پیامبرص است روی برتافته و به روایاتی عمل میکنند که صحابهش قطعاً دانستهاند این روایات ساختگی است و به دروغ به شخص رسولص نسبت داده شدهاند. و آنان هرگز منظور و هدف رسولص را نمیدانند [۲۷۹].
[۲۵۱] مکاشفه یعنی رسیدن به درجهای که شخصِ صوفی از غیب آگاهی حاصل کرده و حقیقتها را در مییابند!!! و وجد و ذوق هم حالاتی است که در هنگام رقص و پایکوبی به صوفیان دست میدهد. این اصطلاحات مربوط به صوفیان است. مترجم. [۲۵۲] نقض المنطق، مکتبة السنة المحمدیة القاهره. با تصحیح شیخ محمد حامد الفقی، ص ۷- ۸. [۲۵۳] نقض المنطق، مکتبة السنة المحمدیة القاهرة، با تصحیح شیخ محمد حامد الفقی، ص ۷- ۸. [۲۵۴] همان، ص ۱۱۸. [۲۵۵] همان، ص ۱۲۰. شروطی که عمرس در زمان فتح قدس توسط مسلمین، علیه اهل ذمّه اجرا نمود. [۲۵۶] قبلی، ص ۱۹. خُرّمیه پیروان بابک خرمی که در خراسان زمین و دیگر جاها به فساد و تباهی پرداخت را گویند. او در سال ۲۲۳هـ به دست معتصم کشته شد. البدایة و النهایة، ابن کثیر ج۱۰/ ص ۸۵ . [۲۵۷] همان، ص ۱۹ -۲۰. [۲۵۸] قبلی، ص ۲۲. [۲۵۹] همان. [۲۶۰] قبلی، ص ۲۳. [۲۶۱] چرا که اصل آن مطلب از قرآن و سنت پیامبرص بیان شده است. [۲۶۲] قبلی، ص ۲۳. [۲۶۳] قبلی، ص ۲۴. [۲۶۴] همان. [۲۶۵] همان. [۲۶۶] همان. [۲۶۷] قبلی. [۲۶۸] همان، ص ۴۳. [۲۶۹] قبلی، ص ۴۱. [۲۷۰] همان، ص ۴۳. [۲۷۱] قبلی، ۴۶. [۲۷۲] همان. [۲۷۳] قبلی، ص ۴۵. [۲۷۴] قبلی، ص ۴۶. [۲۷۵] همان، ص ۴۷. [۲۷۶] امام ذهبی در (سیر أعلام النبلاء) درمورد حجة الاسلام غرالی میگوید: او نسبت به آثار آگاهی نداشت و احادیث نبوی که عقل آن را درک نمیکرد، قبول نداشت. غزالی خودش در کتاب خویش به نام رسالة قانون التأویل میگوید: اطلاعات حدیثی من اندک و ناچیز است. کتاب (مقارنة بین الغزالی و ابن تیمیة) نوشتهی دکتر محمد رشاد سالم از (سلسلة زاد المسافرین و تنبیه الغافلین) حاشیهی، ص ۸. [۲۷۷] قبلی، ص ۶۰. [۲۷۸] قبلی، ص ۶۹. [۲۷۹] قبلی، ۸۱- ۸۲.
این علل را میتوان چنین خلاصه کرد [۲۸۰]:
۱- برای شناخت عقایدِ دین اسلام، قرآن و سنت کافی است و نیازی به اسباب و وسایل دیگر نیست. با ختم نبوت دین کامل گشت و رسول اللهص هر آنچه امت بدان نیازمند و محتاج بود را بیان داشت.
۲- ترس از بروز فتنه و ناآرامیها. آن هم به دلیل به کارگیری اصطلاحات متکلمین که از قرآن و سنت ثبوتی ندارد. خصوصاً اینکه في الواقع منجر به درگیریها و تنشهایی بین مسلمانان هم شده است. چرا که در ترکیبها و مفاهیم و فحوای کلام تناسب و هماهنگی نیست.
۳- ناتوانی هر کس از تحقیق و پژوهش در این علوم و اجتهاد در آن. در حالی که اشخاص میتوانند به قوانین و احکام دین اقتدا کرده و در حل مسایل جدید به علما و فقهای دینی مراجعه کنندو یا دلیل شرعیِ حکم آن را بدانند.
۴- دنبال کردن علم کلام هیچ سودی در بر ندارد. هر آنچه جدای از قرآن و حدیث باشد، سخنی است گزاف؛ و وقت و زحمت انسان را ضایع میکند. اگر متکلمین برای یادگیری قرآن و سنت زانوی تلمُّذ بزنند، آن را خواهند فهمید [۲۸۱].
۵- جریانات متکلمین، مناظرات و مسایل آنان برای ذهنها قابل درک نیست. چنانکه جریانات غیبی که فقط پیامبران و فرستادگان الهی صلوات الله علیهم اجمعین باید آن را شرح و تبیین میکردند، اینگونهاند. واجب است به آنچه آوردهاند ایمان آورده و سر تسلیم فرود آوریم. و درست نیست در شناخت و تعریف این عقاید و مسایل غیبی عقل را جایگزین پیامبران نمود.
[۲۸۰] توضیحات بیشتر را در (السلفیة بین العقیدة الاسلامیة و الفلسفة الغربی) اثر دکتر مصطفی حلمی، ص ۶۹ – ۷۴ بیاب. [۲۸۱] ابن تیمیه متکلمین روزگار خویش را بدین صفت میخواند: آنان نه اسلام را یاری نمودن و نه فلسفه را شکستند. و میگوید: در معقولات سفسطه میکنند ودر شنیدنیها(قرآن و سنت) همچون قرمطیاناند. شرح حدیث (النزول: فرود آمدن اللهأ) و مجموع الفتوی، ج۵ / ص ۳۳، ۴۴.
متکلمین بنا بر خواستههای خویش و در راستای پشتیبانی و حمایت از مذهب و اندیشهی خود، منهج و روش خویش را بر خطمشی و رویکرد سلف، مقدّم میدارند. لذا میگویند: روش سلف، سالمتر و به احتیاط نزدیکتر است. در مقابل منهج و رویکرد متکلمین، پربارتر و محکمتر است. در نتیجه متکلمین متأخر و معاصر را تیزهوشتر و آگاهتر از سلف میدانند. فضل و برتری، علم، بیانِ علم، تحقیق و شناخت را از فاکتورهای متکلمین میدانند. در قبال نقص و کوتاهی، خطا و عدم آگاهی را به سلف نسبت میدهند. متأسفانه بهترینکاری که آقایون در حقِّ سلف انجام دادهاند این است که میگویند: سلف صالح دچار کوتاهی و تفریط شدهاند!!! لذا برای سلف به دنبال عذر میگردند تا کارشان را توجیه کنند!!!
شیخ الاسلام ابن تیمیه/ میگوید: جای هیچگونه شکی نیست که چنین عملی شاخهای از رفض(نپذیرفتن) است. گر چه این کارشان تکفیر سلف را در پی ندارد – آنچنان که روافض و خوارج میگویند-، و گر چه همچون معتزله و زیدیه و دیگران صحابهش را فاسق نمیخوانند، اما نسبت جهالت و خطاکاری و گمراهی و گناهکار بودنِ اصحابش را ثابت میکنند! و اگر فسق هم محسوب نشود، گمان شده است که نسلهای بعد که دینداریشان به یاران رسول اللهص نمیرسد، از صحابهش عالمتر، برتر و بافضیلتترند!
برای کسی که در قرآن و سنت و آنچه تمام گروههای اهل سنت و جماعت بر آن اتفاق نظر دارند، تدبر نماید، ثابت شده است که بهترین قرون این امت در گفتار و کردار و اعتقاد و دیگر فضیلتها، قرن اول یعنی صحابهش سپس نسل بعد و بعد از ایشان هستند. چنانکه با چندین سند از رسول اللهص ثابت شده است. در علم، عمل، عقل و خرد، دینداری و تبلیغ دین از خَلَف و آیندگان برترند. آنا سزاوارترین انسانها در بیان و توضیح هر مشکلی هستند. این سخن را فقط دشمنانِ لجوج و متکبرِ اسلام که امور ضروری را قبول ندارند، انکار میکنند.
چنانکه ابن مسعودس میگوید: هر کس از شما میخواهد به سنت پایبند باشد، به سنتِ آنانی چنگ آویزد که فوت کرده اند؛ چرا که زندگان از افتادن در فتنهها در امان نیستند. آنان( که از دنیا رفتند) اصحاب محمدس هستند که نیکودلترین، عالمترین و کمتکلّفترین افراد امت بودند. مردمانی بودند که الله متعال آنان را برای همصحبتی رسولص و برپایی دینش برگزید. قدرشان را بدانید و به روش ایشان تمسک جویید. چرا که آنان راست و درست بر هدایت بودند. و دیگران گفتهاند: بر روش سلف باشید. زیرا آنان چیزی را آوردند که کافی و پاسخگو است. هیچ خیر و نیکی نبوده که آنان بدان دست نیافته و نفمهیده باشند.
امام شافعی در رسالهی خود چقدر زیبا گفته است که: آنان در علم و خرد و دین و فضیلت و هر وسیلهای که بتوان با آن علمی را کسب نمود و به هدایت رسید، بالاتر و برتر از ما بودند. رأی آنان برای ما از رأی خودمان هم بهتر است.
ادعای متکلمین از چندین منظر باطل است [۲۸۲]:
۱- سلف صالح در قرآن کریم و سنت نبوی از نظر حفظ و درک و فهم، داناترین اشخاص هستند. عاملترین افراد به مضمون قرآن و حدیثاند. هرگز از این دو منبع رویگردانی نمیکنند. هدایت را فقط در آن دو میجویند. و بدون شک هدایتِ قرآن و سنت برای کسی که آن را به دست آورد وبدان عمل کند مافوق هر هدایتی است.
۲- رسول اللهص کاملترین مخلوق و داناترین شخص به حقایق بود. قول و عملش از همه محکمتر. با یک مقایسهی عقلیِ درست توسط هر مسلمان که فطرتی سالم دارد، لازم میآید که او باید داناترین شخص به روش رسول اللهص باشد. و به او که بافضیلتترین مخلوق است، اقتدا کند.
اگر گفته شود: در اشخاصی که خود را به (سنت) منتسب میدانند، کسانی هستند که کوتاهی و ستم میکنند،
در جواب باید گفت: این نقص در دیگران به مراتب بیشتر است.
علت این مخالفتها درک اندک آنان نسبت به حدیث و سنت است. و اندک پیروی که در مخالفین از سنِت دارند، بسته به میزانِ آگاهی آنان از سنت و ترجیح برخی از اعمال است.
در کل منتسبین به حدیث و سنت گرچه کوتاهیهایی هم دارند، اما بر دیگران ترجیح دارند.
۳- اگرگمان شود که خلف و معاصرین به حقایقِ امور ِباطنی و غیبی درمورد آفرینش، برانگیخته شدن از قبرها، مبدأ، معاد، ایمان به الله و روز قیامت و اخلاقی که درون با آن پاک شده و اصلاح میگردد، بهتر از سلف آگاهی دارند، کاملاً نادرست است. چرا که سلف از این موارد کاملا بهرهمند شدهاند. و نبی اکرمص نیز چون دوست داشت انسانها از آن سود برده و بهرهمند شوند، همچنین به دلیل قدرت بیان بسیار بالایی که داشت و نیز برای تبلیغ رسالت و آرزوی هدایت مردم، تمام این موارد را برایشان بیان نموده است.
لذا امکان ندارد علمای غیرِ حدیث از اموری آگاه باشند که علمای حدیث آگاهی ندارند. حال که در هیچ یک از گروهها کسی یافت نمیشود که از رسولص به حقایق امور آگاهتر بوده و بیان کنندهتر باشد، شایسته است مذمت و نکوهشی که به برخی افراد روا داشته میشود، به خَلَف نسبت داده شود، نه سلف.
۴- ادعای سرگرم شدن صحابهش به جهاد و دعوت و بازماندن از تحصیل اصول دین، در حقیقت نکوهش صحابهش را در بر دارد و آنان را زیر سؤال میبرد. یعنی گویا صحابهش به اصول دین احاطهی علمی نداشتند! و چیزی را نقل کردهاند که خود، کامل نفهمیدهاند! و گویا نبی اکرمص قرآن را به آنان رسانده است، لیکن موارد مورد نیاز را به آنان توضیح نداده است! و نیز لازم میآید که گفته شود: صحابهش علمی را به تابعین انتقال دادهاند که خود در آن مسلّط و متبحّر نبودهاند. و تابعین از آنان علمی ناقص فرا گرفته و تمام جوانبِ آن را نیاموختهاند. تا این که علمای کلام ظهور کردند. آنچه را پنهان بود آشکار کردند! نواقص را مرتفع کرده و بر آنچه نامفهوم و پوشیده بوده احاطهی کامل یافتند! مسایل مخفی را توضیح دادند و هر آنچه فراموش شده بود را به یاد آوردند! حال آنکه تمام این موارد باطل و نادرست است. اگر اینگونه است، چطور امت اسلامی در خیرالقرون متحد بودند و پراکنده و از هم گسیخته نشدند. تا اینکه متکلمین ظهور کرده و در اصول دین و عقاید اختلاف نمودند. چگونه مسلمانان صدر اسلام پیروز گشته و کشورگشایی میکردند. و آیندگان از دست یافتن به چنین پیروزیها و فتوحاتی باز ماندند.
از این رو تاریخ، ارتباط معکوسی بین ظهور تمدن اسلامی و توسعه، نفوذ و فتوحات آن و بین ظهور فرقهها و تجزیه و انشقاق صفوف مسلمین و به جان هم افتادن و کُشت و کشتار، ثبت نموده است [۲۸۳].
۵- این سخن یعنی تقدیم و برتر دانستن قرنهای کمفضیلت بر قرنهایی که در علم و شناخت و بیان و اعتقاد بهتر و برتر بودند.
[۲۸۲] توضیح بیشتر را در فتاوی ابن تیمیه/ ج۱۱ / ۳۶۶ – ۳۷۳ بیابید. [۲۸۳] منهج علماء الحدیث و السنة في أصول الدین: ص ۳۵.
علوم عقلی بر دو بخش میباشند:
۱- علوم بدیهی(فطری غریزی): این علوم مطلقاً صحیح میباشند. و تمام مردم دارای این علم هستند. گر چه میزان وضوح و روشنی این علم بین انسانها متفاوت است.
۲- علوم کسبی: که شامل معارفِ مختلف و قوانین حاصله از بحث و بررسی و پژوهش است.
انسانها در تحصیل و تسلط بر این علوم بسیار متفاوت میباشند. لذا این علوم، معارفی جزئی و نِسبی هستند. برخی از این علوم اثبات شده و محَقَّق هستند و شخص بر آن تسلّط یافته و یقین پیدا میکند. البته فقط در نزد پژوهشگرِ مذکور، یقینی است؛ در حالی که دیگران آن را یقینی و اثبات شده نمیدانند.
در اینجا باید به چند مورد توجه نمود:
علوم مکتسبه برگرفته و مبتنی بر علوم بدیهی هستند. لذا این علوم مبتنی بر ریشه و پایهای صحیح و ثابت شده میباشند [۲۸۴]. لیکن واقعیت بر خلاف این مسئله است. علوم مکتسبه مختلف و متفاوتاند. برخی از این علوم را بعضی از مردم صحیح میدانند و دیگران آن را رد میکنند. برخی آن را پذیرفته و گروهی دیگر رهایش میکنند. در نتیجه درک و باورِ تمام انسانها بر علوم کسبی متحد و منسجم نخواهند شد [۲۸۵].
واین یعنی، در عقل معیار ثابتی وجود ندارد بلکه با ترکیب و ترتیب فکریِّ جدید قابل تغییر است. پس عقل بنایی محکم و سنگیِ دارای اصول و تصوراتی نیست که قبلا کامل و بدون نقص، تکمیل شده باشد، بلکه مانند دیگر پدیدهها و جلوهها است که قابل تغییر و دگرگونی است. و از منظر تاریخ و جدل به مانند دیگر چیزهاست [۲۸۶].
تقسیم بندی معقولات به دو دستهی ضروری و اکتسابی ممکن است به صورت نظری قابل اثبات باشد، اما این موارد عقلی در مقام عملی و کابردی با یکدیگر تداخل پیدا میکند و بالأخره یک اندیشه و فکرِ خاص، بر شخص چیره شده و در ذهنش فرونشسته و ریشهدار میگردد. در نتیجه آن را از اولین اصول ضروری عقلی میشمارد؛ بلکه منکر آن را، منکر اصول بنیادی میپندارد. لذا عقل، مجموعه افکاری است که شخص در پرتو آن تعامل دارد. عقلانیت، تمرینی فکری است که یگانه ارزشمندِ مطلق نیست. بلکه متنوع و دارای تغییر است. بدون شک عقل دارای اصولی کلی است که تمام مردم در آن شرکت دارند. لیکن عقلانیت- چنانکه گفتیم- به اندازهای که بر افکار کسبی داوری میکند، نمیتواند بر اصول داوری نماید. افکار اکتسابی که صاحبانش معتقدند، اندیشهی آنها نزدیکترین افکار به اصول عقلیِ صادقه است. و این اندیشه و باورها از یک فرهنگ معین کسب میشوند [۲۸۷].
قطعا فکر عقلانی تا حد زیادی مبتنی بر مفاهیم، ارزشها و معارفِ برگرفته از حالات اجتماعی فرهنگی است که انسان در آن زندگی کرده و از آن تأثیر میپذیرد. لذا عقلانیت الگو و استانداردی برای تفکرِ محض، که امکانِ به کارگیری در بین فرهنگهای مختلف را دار باشد، نیست. چنانکه علم تجربی در حال تغییر و تحولی مستمر است. از اینجاست که با دید وسیعی به اشیاء مینگرد. عقلانیت اگر متمرکز و ساکن باشد، ارزشش را از دست میدهد. زیرا آنچه را که این عقلانیت در میدان فکر و برنامهها یا تصورِ وجود و حیات بر پا میکند، مدام در پی علوم جدید و بهروز شده، داری تغییر و تحول است. این تغییر و تحولات منبع شک و بیچارگی است؛ که با آن ارزشها، هدفها و گرایشهای یقینی، نابود میگردد [۲۸۸].
[۲۸۴] براین اساس طرفداران مذاهب عقلی معتقدند، عقل با علوم فطری و کسبی میتواند روش و منهجی پدید آورد که تمام مردم را متّحد گرداند. [۲۸۵] از این رو روشها و مکاتب عقلی نتوانستند از هم گسیختگی همهی مردم را درمان کنند. بلکه پیروان روشهای عقلی به گروههای متعدد و مذاهبی متعارض و ناسازگار تبدیل شدند که با یکدیگر دشمنی و عداوت نموده و دیگری را نادان میخوانند. [۲۸۶] السلفیة و قضایا العصر: ص ۱۶۵ به نقل از (العقلانیة المعاصرة) اثرِ سالم یفوت، ص ۶۹. [۲۸۷] السلفیة و قضایا العصر: ص ۱۷۱. [۲۸۸] قبلی، ۱۶۷ – ۱۷۴.
غرب زدگان و ملحدین قصد دارند از سرپرستی و توصیهی دینی به آزادی دیدگاه عقلی، فرا خوانند. به گمان اینکه برپایی عقلانیت در گِرو نابودی مرجعیت و نصّ دینی است. هدفِ این نظریه تلاش برای اجرایی کردن جریانی است که در اروپا به قصد آسان کردن محیط زندگی و همکاری با پیشرفتهای آن، در مقابل نصرانیتِ تحریف شده صورت گرفت؛ که بالآخره به نابودی سلطهی کلیسا و پایان دادن به نقش مسیحیتِ تحریف شده منجر شد.
به طور قطع عقلانیتِ اروپایی منجر به جایگزینی عقل با دین شد. و اکثراً رویکرد اروپا در طول تاریخِ دراز مدتش همین بوده است. عقل گرایی قدیمِ یونانی، از قرنهای قبل از میلاد هم ایمان به دین را نمیشناخت و هرگز در مقابل وحی آسمانی سر فرود نیاورده بود. پیوسته تنها برای عقل کرنش کرده بود. آنگاه که اروپا به دین نصرانیت گردن نهاد و نصوص آن را تحریف نمود، در پیشرفت علمی جدید خود سرسختانه با دین وارد کارزار شد. و در نهایت عقل جایگزین دین شد. و دیدگاه مقدّس دانستنِ نصوص که بر پایهی ایمان یقینی و ثابت شده با وحی الهی بود را، نپذیرفت.
فکر غربی در راه نابودی دیدگاهِ احترام و تکریمِ نص دینی و آزادی از چنگال آموزههای نصرانی رنج و مشقت زیادی را تحمل نمود. عوامل زیادی این اندیشهی الحادی را در خلاص شدن از سیطرهی کلیسا یاری نمود. از آن جمله: ستم و فشار مستمر و فراوانی که کلیسا علیه علم و علما به کار گرفت. تبلیغ فراوان مبنی بر تأییدِ صحتِ کتب مقدس مسیحیت از جانب اللهﻷ. خصوصاً تضاد و مخالفتِ معارف دینیِ کلیسا با اکتشافات علوم تجربی جدید پیرامون جهان هستی و انسان. لذا حتماً باید کلیسایی که دین را تحریف کرده بود، از مسئولیت دینی خویش کناره میگرفت. لیکن آز آنجا که اروپا با وحی صحیح و دینِ استوار اسلامی رهنمون نمیشد، عقل جایگاه بسیار بارزی در فرماندهی تمدن اروپای جدید داشت.
و آنگاه که شیفتگان غربگرایی و منادیان بیدینی [۲۸۹] سعی کردند در تجدید ساختار امت، عقل را تنها اصلی قرار دهند که به آن رجوع شود، لازم بود برای به عهده گرفتن جریان دین و روبرو شدن با جمهور مسلمانان، تز فراموشی کردن اطاعت از دین که قرآن و سنت بود، در میان مردم نهادینه شود.
آنان در دور کردن دین و به حاشیه راندنِ نقش آن در تجدید بنای امت، روشهای گوناگونی را به کار گرفتند:
برخی از آنان کلاً در صحت دین یعنی قرآن و سنت، با این شعار که دین، جز افسانه نیست، شبهه وارد کردند!!! گفتند دین یعنی میراثی از عصرهای مختلف!!! پیشاپیش سلاح خویش این گمان را نهادینه کردند که در قرآن و سنت باورهایی وجود دارد که با علم تجربیِ معاصر در تعارض است. و از آنجا رویکرد ایمان به نصوص اسلامی و عصمت آن را باطل دانستند. و در مقابل، تسلیم شدن در برابر منهج و روش علمی را تقویت نمودند.
و برخی گر چه در دل نصوص شرعی را قبول نداشتند، ولی ترجیح دادند صراحتاً با آن برخورد نداشته باشند. و برای رسیدن به این منظور، گفتند: نباید به نصوص شرعی و مضامین آن توجه کرد و آن را نصوص مقدسی دانست که کرنش در مقابل آن واجب است، بلکه باید به عنوان یک میراث که در مقابل منهج عقلانی و ادوات نقد ادبی سر فرود میآورد، تدریس شود. علاوه بر آن معتقد بودند، نباید در بررسی و تدریسِ نصوص شرعی، مقید به منهج، روش و اصول علمای مسلمین بود و باید از قید این سبک آزاد شد.
برخی دیگر به اسم نقد و بررسی تاریخِ واقعی اسلامی خواستند جوانب مثبت تاریخ را زشت و بد جلوه دهند. و از آنجا در پی نابودی تصویر جوامع پیشین و جدید اسلامی برآمدند. و آن تصویر را غنیمتی شمردند تا با آن به دین و نصوص دینی طعن و عیب وارد کنند.
[۲۸۹] لائیکی یا secularism به معنای بیدینی یا مادیگرایی است. لائیکی فراخوان به سوی زندگی خالی از دیانت است. و ازمنظر سیاسی یعنی حکم بیدینی. به کتاب (جذور العلمانیة) اثر دکتر سید فرج احمد رجوع شود.
پیشتر گفتیم که سلفیت به معنای رهنمود علمی و عملی رسول اللهص و صحابهش؛ نه غیر . و این به معنای ترک عقل و نقش آن نیست. قبلاً هم بیان شد که علوم عقلی بر دو بخش است: علوم ضروری یا بدیهی که اصل است. و علوم کسبی که مبتنی بر علوم ضروری است یا واجب است که چنین باشد. و نیز گفته شد: گرچه مردم از نظر درک و فهم و روشن بودن علوم برایشان دارای مراتب متعددی هستند، اما همگی این علوم را قبول دارند.
همچنین بیان شد که مردم در علوم کسبی بر اساس قدرت درک، شناخت و سطح علمی، متفاوت هستند. و از همین جاست که برای اثبات این علوم، اختلافات و درگیریهایی میانشان رخ میدهد. در هنگام نزاع هم هرگروه سعی دارد برای اثبات سخن خود، نظر موافق و یا رأیی که مبنای علوم ضروری و اساسی است را ارائه دهد. یا میکوشد بطلان نظر مخالفین را با علوم بدیهی و آشکار، اثبات نماید.
تمام آنچه گذشت مبتنی بر داور قرار دادن عقل و معیارهای اولیهی آن است. لیکن موقف سلفیت در این زمینه چیست؟
سلفیت به عنوان یک برنامه و رویکرد، هرگز عقل را رد نمیکند. زیرا عقل با شرع در تضاد نیست و نقش عقل هم در قرآن روشن است.
ولی چنانکه قبلاً بیان کردیم: داور قرار دادن عقل، مانع میان بشریت و درگیریها و اختلافات نمیشود؛ بلکه حتی مانع دگرگونی علوم کسبی در مسیر پیشرفتهای علمی و فرهنگی هم نمیشود.
بالاتر از آن، اموری وجود دارد که عقل نمیتواند با اندازهگیری محدود خود بر آنها احاطهی علمی داشته باشد. مانند مسئلهی خلقت و حیات. توسعه و تحول علمی در عصرهای متوالی این ادعا را تأیید میکند.
مهمتر از آن، امور اعتقادی و غیبی است که متعلق به گذشتهی زندگی بشر بوده و بالاتر از سطح و تراز عقل و ادراک آن است. و همچنین آنچه در آینده، در آخرت برای او رخ خواهد داد نیز در عقل بشر نمیگنجد؛ این علوم غیبی علومی است که (از آن آگاه نیستیم) و روح و درون باید تصور چیزهای خوب و نیکی را داشته باشد که در آخرت او را راضی میکند.
این است آن نقش وحی که در قالب کتابِ اللهﻷ و سنت رسول اللهص نمودار است. و این است همان ایمان و تصدیقِ پیامبران صلوات الله علیهم اجمعین و کتابهای نازل شده و نقش آن در هدایت و راهنمایی بشریت و نیز آموزش دادن علومی که بشریت از آموختن آن بینیاز نیست.
وقتی شخص به وحی و نبوت معتقد باشد، و از آن دو آموزش بگیرد، مسلح به دو منبع علمی میشود:
- عقلی که اللهﻷ آن را وسیلهای برای شناخت و استنباط قرار داده است.
- وحی فرو فرستاده شدهای که اللهـ آن را نوری برای هدایت و معرفت یا شناخت، تدارک دیده است.
هر دو از جانب اللهﻷ است. هر دو انسان را به هدف و نهایت واحدی میرساند. تعارض میان آن دو اصلاً به ذهن نمیرسد و شایسته هم نیست که برسد. و غیر ممکن است نصی ثابت از کتاب و سنت با قیاس عقلی در تعارض باشد.
وهرگز امکان ندارد دلیل نقلیِ صحیح با دلیل عقلی صحیح، مخالف باشد.
نزد سلف صالح (اصحابش) معضل و مشکل عقل با نقل- وحی و شناخت بشری- وجود نداشت. چرا که عقلِ مؤمن در موقف خویش نسبت به برنامه و رویکردِ مبتنی بر عقل سلیم، بسیار قاطع و جدّی است. وحی، علم الهی است که در تمام قضایا حقِ مطلق را عرضه میکند. با این تفسیر، کوچکترین شک در قضیهای از قضایای وحی، ایمان را نقض میکند. چرا که چنین شکّی نشانگر موقف و دیدگاه غیر عقلانی است.
عقل مصدرِ معرفت و شناخت است. و وسیلهای است که اللهأ بر اساس آن ما را مکلف و مسئولیت پذیر کرده است و به ما دستور داده به وسیلهی عقل، در مورد رسالت اندیشه و تفکر نماییم. در قرآن میخوانیم: ﴿۞قُلۡ إِنَّمَآ أَعِظُكُم بِوَٰحِدَةٍۖ أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثۡنَىٰ وَفُرَٰدَىٰ ثُمَّ تَتَفَكَّرُواْۚ مَا بِصَاحِبِكُم مِّن جِنَّةٍۚ﴾[سبأ: ۴۶] (بگو: «من فقط به شما یک اندرز مىدهم که: دو دو و به تنهایى براى الله به پا خیزید، سپس بیندیشید که رفیق شما هیچگونه دیوانگى ندارد). لیکن عقل، جزعی از انسانِ مخلوق ِمحدود است. بر این اساس معرفتی که ناشی از عقل باشد، خیلی کمتر از چیزی است که وحی آن را ارزانی میدارد. یعنی علمِ بنده در مقابل علم اللهـ. و این مسئله، مسئلهی دو دو تا چهار تا است.
سلف صالح معتقد نبودند مادامی که وحی موجود است، باید عقل را کنار گذاشته و وظیفهی خلاق آن را باطل و بیفایده دانست. به ایمانشان به وحی و حقایق مطلق وحی اکتفا نمیکردند که بگویند به عقل نیازی نیست و آن را کنار بگذارند. هرگز چنین نیست، بلکه صحیح و درست عکسِ این فهم است. آزادی، خلاقیت، و موفقیتهای سیاسی، اجتماعی، علمی و انواع فعالیاتهای فکری و عقلی - در نزد صحابه - نتیجهی ایمانِ عقل، به وحی بوده است [۲۹۱].
منظور این است که در نزد صحابه و تابعین که به نیکی از صحابهش پیروی نمودند، وحی به همراه عقل تنها راه برپایی حیات انسان بود که تمام ابعاد آن را زینت بخشیده بود. در دل بدان ایمان آورده و عملا در زندگی خویش محقق نموده بودند. وجود وحی و عقل در کنار هم، مشکلی ایجاد نمیکرد. بلکه مشکل در فقدان هر دو یا یکی از آن دو بود:
اگر وحی نباشد، عقل از وجود راهنما محروم میماند. راهنمایی (به نام وحی) که او را در مسیر علمیاش یاری کرده و هدف حرکت را برایش مشخص کرده و قوانینی برایش ترسیم میکند که با پایبندی به آن بازدهی بهتری را محقق میکند.
چنانکه فقدان عقل یا فساد عقلی مساوی با عدم تحققِ واقعی آموزههای وحی در زندگی بشر است. اینجاست که زندگی زیر خطِ انسانیت که بیم آن میرود، قرار میگیرد [۲۹۲].
اگر گفته شود، بسیاری بر این باورند که گاهاً میان عقل و شرع تعارض پدید میآید، لذا به مقولهای که میگویند: موافقت بین عقل با شرع و شرع با عقل ضروری است، شک میکنند. در جواب باید گفت:
دلیلی که از جانب شرع ثابت شده است، یا قطعی الدلالة است یا ظنی.
همچنین جریانِ ثابت شدهی عقلی، یا قطعی است که مردم در آن اختلافی ندارند، یا ظنی و غیر یقینی است و در قبول یا ترک آن اختلاف و اجتهاد وجود دارد. بر این اساس:
امکان ندارد دو چیز قطعی و ثبوتی با هم تناقض داشته باشند؛ حال منبع و مصدر آن میخواهد عقل باشد یا شرع. چرا که دلیل قطعی آن است که ثبوتِ محتوا و مفاهیمش حتمی است و امکان ندارد دلالت آن باطل و مردود باشد.
لیکن امکان تعارض قطعی با ظنی وجود دارد. در چنین جایی دلیل قطعی را بر ظنی مقدم میداریم و اصلاً به مصدر و مأخذ آن نگاه نمیکنیم.
چنانکه میشود دو دلیل ظنی هم، با هم در تعارض باشند. در چنین حالتی باید تلاش و کنکاش کرد و با روشهای معتبر ترجیح یکی را بر دیگری برتری داد.
غالب گمان یا تصور برخی بر این که میان عقل و شرع تعارض وجود دارد، در حقیقت زاییدهی ذهن قاصرِ بشر است که ماحصلِ افکار اوست. این افکار نتیجهی برداشتِ نادرست از نصوص و یا به سبب دانش اکتسابیِ غیر یقینی و غیر قطعی است. صاحب چنین اندیشهای افکارش را جزو حقایقِ علمی بلامنازع میداند، حال آنکه قضیه بر عکس است [۲۹۳].
از آنجا که ایمان، مبتنی بر تسلیم در مقابل وحی است، بنای دیدگاه سلفی، عقل زیر مجموعهی وحی میباشد. یعنی مقام، منزلت و ریاست برازندهی وحی است و عقل پیرو آن است. عقل وظیفهاش و مسئولیتش را در سایهی وحی و با رهنمودهای آن انجام میدهد. با این رویکرد که عقل در خدمتِ وحی باشد، نتیجه مثبت خواهد بود. بلکه حتی میتوان عقل را به شرعی بودن یا موافق با شرع بودن توصیف کرد.
شیخ الاسلام ابن تیمه/ میگوید: مسایل شرعی گاهی سمعی و شنیداری و گاهاً عقلی هستند. وقتی میگوییم این دلیل شرعی است، یعنی شرع آن را ثابت دانسته و بر آن دلالت دارد. یعنی شریعت به آن اجازه داده و آن را مشروع میداند. پس اگر منظور از شرعی، چیزی باشد که شریعت آن را ثابت دانسته است، حال یا با عقل قابل درک است؛ مانند ادلهی توحید و معاد و ... که در این صورت شرع هم آن را متذکر شده و آن را شرعی و عقلی میدانیم؛ و یا این که دلیل شرعی فقط با خبر پیامبرص که الصادق المصدوق است، دانسته میشود. وقتی پیامبرص خبری را میدهد، این خبر شرعی و سمعی است. اما اگر منظور از خبر شرعی آن باشد که شریعت مشروعش نموده است و بدان دستور داده است، خبری را هم که رسول اللهص بدهد و آنچه قرآن بر آن دلالت دارد و موجودات به آن گواه هستند هم، تحت همین مورد قرار میگیرد [۲۹۴].
به طور کلی:
فرضیهی تعارض میان وحی و عقل، فرضیهای نادرست است. زیرا باور به این که عقل بشری گوش به فرمان وحی و تابع اوست، این فرضیه را نفی مینماید. عدم پایبندی به وحی و حرفشنوی از آن، عقلانیت یا رویکرد عقلانی محسوب نمیشود؛ بلکه از منظر شرع هوا و هوس و گمراهی نام دارد.
وحی عقل را مورد خطاب قرار داده و منهج و برنامهی صحیح برای نگریستن به تمام جوانب زندگی را به او میآموزاند. و در بیان، رهنمونها و توجیهاتی که به عقل ارائه میدهد، عقل را ناتوان و زمینگیر نمیکند. بلکه بر عکسِ آن عمل میکند. افقهای وسیع و میادین گستردهای جهت احاطه و درک برایش میگشاید که عقل به تنهایی نمیتواند در هر عصر و زمانی به صورت کامل بر آنها المام داشته و دست یابد.
زمانی که عقل انسان در چارچوب وحی حرکت میکند، در مسیری تنگ قرار نگرفته بلکه در میدانی وسیع و گسترده جولان میکند. او در میدانی حرکت میکند که شامل تمام وجود هستی است و دربرگیرِ جهان شهود و غیب میباشد. چنانکه ژرفای روح و تغییر و تحولات و تمام زندگی را شامل میشود [۲۹۵].
اگر گفته شود: اروپا مادامی که دین و تعالیم آن را از صحنهی زندگی خارج نکرد به پیشرفت علمی نایل نیامد. لذا از جمود و تعصب نصرانیت و سیطرهی کلیسا نجات یافت. و برای رسیدن به شهرنشینی معاصر فقط و فقط علم را فرمانده و جلودار خود نمود. بر این اساس بر ماست که دین اسلام، تعالیم و احکامش را کنار بگذرایم و اختیار و زمام را به علم بسپاریم تا ما را به تمدن پیشتازی که خواهان آنیم برساند.
در جواب باید گفت:
این کوتهنگری در مورد پیشرفت اروپا دارای نواقص و اشتباهاتی است که نیاز به توضیح و تفسیر دارد. میان آنچه که اروپا بوده و هست و باید باشد، فاصلهای بس فراوان است. چنانکه لازم است دیدگاه خود را در مورد تمدن جدید اروپا اصلاح نماییم تا بتوانیم میان جنبههای مثبت که باید بکوشیم تا به آن برسیم و میان جنبههای منفی که باید از آن پرهیز کنیم، فرق قایل باشیم.
زمانی که اروپا علیه دین شورید، بر کلیسایی که دچار تحریف و تبدیل شده بود، شورید. آنچنان تعالیم تحریف شدهای که سد راه علم و علماء شده بود. و همانطور که پیشتر بیان کردیم علم صحیح با وحی در تعارض نیست. لیکن اگر وحی دچار تحریف و تبدیل شد، آنجاست که با دانش و علم تعارض پیدا میکند. و این همان اتفاقی است که در اروپا رخ داده است.
برخورد نصرانیت تحریف شده در لباس روحانیون نصرانی با علم روز و علمای آن [۲۹۶]، دلیل واضحی بر تأیید خبری است که قرآن کریم از وقوع تحریف در دین نصرانی و در پی آن، انحراف کلیسا و مردانش و سپس ستم و ظلم و فشار بر دانشمندان علوم روز و مصادرهی اکتشافات جدید علمی آنان، داده است.
تحریفِ مذکور در قرآن کریم به وفور ثابت است. از آن جمله تحریف در نوشتن است:
اللهـ میفرماید: ﴿فَوَيۡلٞ لِّلَّذِينَ يَكۡتُبُونَ ٱلۡكِتَٰبَ بِأَيۡدِيهِمۡ ثُمَّ يَقُولُونَ هَٰذَا مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ لِيَشۡتَرُواْ بِهِۦ ثَمَنٗا قَلِيلٗاۖ فَوَيۡلٞ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتۡ أَيۡدِيهِمۡ وَوَيۡلٞ لَّهُم مِّمَّا يَكۡسِبُونَ٧٩﴾[البقرة: ۷۹] (پس واى بر کسانى که کتاب را با دستهاى خود مىنویسند، سپس مىگویند: «این از جانب الله است»، تا بدان بهاى ناچیزى به دست آرند؛ پس واى بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و واى بر ایشان از آنچه به دست مىآورند).
نوع دیگر تحریفِ در تلفظ است: اللهأ میفرماید: ﴿وَإِنَّ مِنۡهُمۡ لَفَرِيقٗا يَلۡوُۥنَ أَلۡسِنَتَهُم بِٱلۡكِتَٰبِ لِتَحۡسَبُوهُ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَمَا هُوَ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَيَقُولُونَ هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ وَمَا هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ وَيَقُولُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ٧٨﴾[آل عمران: ۷۸] (و از میان آنان گروهى هستند که زبان خود را به [خواندن] کتاب مىپیچانند، تا آن را از کتاب پندارید، با اینکه آن از کتاب نیست؛ و مىگویند: آن از جانب الله است، در صورتى که از جانب الله نیست، و بر الله دروغ مىبندند، با اینکه خودشان [هم] مىدانند).
تحریفِ معانی بخشِ دیگر تحریف است: اللهﻷ فرموده است: ﴿يُحَرِّفُونَ ٱلۡكَلِمَ مِنۢ بَعۡدِ مَوَاضِعِهِۦۖ﴾[المائدة: ۴۱] (کلمات را از جاهاى خود دگرگون مىکنند).
زیر بنای حلال و حرام در دیانت نصرانی بر پایهی تقلید از مردانِ دین و کلیسا و پیروان آنان است؛ ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ﴾[التوبة: ۳۱] (دانشمندان و راهبانشان را به جای الله به عنوان آفریدگار گرفتند). و در سایهی تحریف کُتُب مقدس و معانی آن کتابها، دانشمندان و راهبان برای پیروان نصرانی خویش گمراهیها و جهالاتی وضع نمودند که، یا از نصوص تحریف شده یا از اجتهاد مبتنی بر نصِّ تحریف شده گرفته شده بود. و در پیِ آن مواردی را بر نصرانیت بدون تحریف بستند، که از آن نبود. بعد از آن با علم و علما به دشمنی برخواستند؛ تا آنجا که نصرانیت محرَّف در سویی و جهان تجربیِ ثابت در سویی دیگر قرار گرفت. اذا اروپا جز ترک کلی دین یا منحصر کردن آن در کلیسا نیافت. و نخواست پا را از کلیسا فراتر نهاده و در سایهی مفهوم جدید دین و نقش آن در زندگی قرار گیرد.
اما بحث تحریف دینی در اسلام منتفی است. چرا که اللهﻷ خود حفظ این دین از تحریف و تبدیل را متقبل شده است. چنانکه پروردگارأ در طول قرنهای متمادی افرادی را برای حفظ سنّت رسول اللهص مهیّا کرده است. از این رو مصادر و منابع دین اسلام بدون تحریف ماندگار و پاک ماند. از اینجاست که قرآن کریم و سنت صحیح نبوی که همان وحی الهی هستند، با علمِ صحیح تناقضی ندارند.
همین جریان است، که به ما روایت میکند چرا جامعهی اسلامی در طول تاریخ درازمدت خود شاهد نزاع و جنگ میان علم و دین نبوده است.
براستی وقتی اروپا نصرانیت تحریف شده را به عنوان دین کنار گذاشت، و راه علمی را برای تمدن و فرهنگ پیشه کرد، نور وحی و هدایت را از دست داد. در نتیجه تمدنی مادیِ محض، پدیدار گشت. و به دلیل عدم پایبندی به ارزشهای اخلاقی انسانی در تعامل میان بشر، علم را در شر و فساد به کار گمارد؛ همانگونه که در خیر به کار میبست. تا جایی که کشورهای متمدن اروپایی ملتهای ناتوان و ضعیف را مستعمره خود نمودند. انواع خواریها و مرارتها را به آنان چشاندند. ثروتها و خیرات امتهای مسلمان را غنیمت شمرده و به یغما بردند. مردانش را به بردگی گرفته و به آبرویشان تعرض کردند. اگر مجبور به خروج از بلاد اسلامی شدند، به طرق مختلف اقتصاد بلاد اسلامی را وابسته به خویش کردند. چنانکه شاهد هستیم، در جنگ فکری فرهنگی نیازهای مسلمین را غنیمت شمردند تا بتوانند در آیندهای نزدیک بر آنان سیطره یابند.
تأسی به روشهای آموزشی علمی غرب که به صورتهای مختلف نمودار است و جنبهی مثبت غرب محسوب میشود، پسندیده است و باید آن را فرا روی خویش گرداند. اما فقدان تعالیم الهی و نور وحی و رویکرد دینی جنبهی منفی آنان است که میخواهد فرهنگ دینی را به دست فرزندانش متلاشی کنند. لذا سزاوار است از تقلید در این زمینه پرهیز شود.
اگر گفته شود: آیا پیروی از رسالت دینی در هر عصر و زمانی واجب و ضروری است؟ در حالی که بیش از چهارده قرن که از عمر آن میگذرد و جنبههای زندگی بشری در زمینهی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی تغییر کرده و بشریت متحول شده است؟
جواب:
بدون استثنا اسلام رسالتی جهان شمول است؛ و محمدص از زمان بعثت تا برپایی قیامت فرستادهای به سوی کل بشریت و خاتم النبیین است. بعد از او نبی و رسول دیگری نیست و دیگر وحیی نازل نخواهد شد. و این به معنای وجوب پیروی از شریعت اسلام و پایبندی به آن در هر زمان و هر شهر و دیاری است. تا آنگاه که عیسی÷در آخر الزمان و هنگام برپایی قیامت فرود آید.
این مطلب از نصوص شرعی ثابت شده است:
اللهﻷ میفرماید: ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُمۡ﴾[الأعراف: ۱۵۸] (بگو: «اى مردم، من پیامبر الله به سوى همه شما هستم).
و نیز: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ إِلَّا كَآفَّةٗ لِّلنَّاسِ بَشِيرٗا وَنَذِيرٗا﴾[سبأ: ۲۸] (و ما تو را جز بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم، نفرستادیم). یعنی به سوی تمام انسانهای مکلَّف.
محمد بن کعب/ میگوید: یعنی به سوی عموم انسانها. قتاده/ در تفسیر این آیه گوید: اللهـ محمدص را به سوی عرب و عجم فرستاد و عاملترین شخص به دستورات الهی، نزد اللهأ از همه بزرگوارتر است.
اللهأ میفرماید: ﴿مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٖ مِّن رِّجَالِكُمۡ وَلَٰكِن رَّسُولَ ٱللَّهِ وَخَاتَمَ ٱلنَّبِيِّۧنَۗ﴾[الأحزاب: ۴۰] (محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولى فرستاده الله و خاتم پیامبران است).
و میفرماید: ﴿تَبَارَكَ ٱلَّذِي نَزَّلَ ٱلۡفُرۡقَانَ عَلَىٰ عَبۡدِهِۦ لِيَكُونَ لِلۡعَٰلَمِينَ نَذِيرًا١﴾[الفرقان: ۱] (بزرگ [و خجسته] است ذاتی که بر بنده خود، فرقان را نازل فرمود، تا براى جهانیان هشداردهندهاى باشد).
و فرموده است: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ﴾[المائدة: ۳] (امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم).
در حدیثی مرفوع از رسول اللهص آمده است: «إِنَّ مَثَلِي وَمَثَلَ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ قَبْلِي كَمَثَلِ رَجُلٍ بَنَى بَيْتًا فَأَحْسَنَهُ وَأَجْمَلَهُ إِلَّا مَوْضِعَ لَبِنَةٍ مِنْ زَاوِيَةٍ فَجَعَلَ النَّاسُ يَطُوفُونَ بِهِ وَيَعْجَبُونَ لَهُ وَيَقُولُونَ هَلَّا وُضِعَتْ هَذِهِ اللَّبِنَةُ قَالَ فَأَنَا اللَّبِنَةُ وَأَنَا خَاتِمُ النَّبِيِّينَ»: (قطعاً مثال من و سایر پیامبران قبل از من، مانند مردی است که خانهای زیبا و کامل بسازد مگر اینکه در گوشهای، جای یک خشت را خالی بگذارد. هر کس وارد خانه شود و به آن نظاره کند، میگویند: به جز جای این خشت(بقیه) چقدر زیباست! من همان یک خشت و خاتم پیامبران† هستم) [۲۹۷].
از انسس به صورت مرفوع روایت است که: «إن الرسالة والنبوة انقطعت فلا رسول بعدي ونبي»: (بهراستی رسالت و نبوت پایان یافت؛ پس بعد از من هیچ رسول و نبی وجود ندارد) [۲۹۸].
باز هم از انسس مرفوعاً روایت شده است: «فضلت على الأنبياء بست: أعطيت جوامع الكلم، ونصرت بالرعب، وأحلت لي الغنائم، وجعلت لي الأرض مسجداً وطهوراً، وأرسلت إلى الخلق كافة، وختم بي النبيون»: (با شش چیز بر انبیاء فضیلت یافتم: کاملترین کلامها به من داده شد، به وسیلهی ترس یاری شدهام، غنیمتها برای من حلال شد، زمین برای من پاک(و پاک کننده) و مسجد قرار داده شد، به سوی تمام مخلوقات فرستاده شدم و به وسیله من نبوت پایان یافت) [۲۹۹].
در صحیحین(بخاری و مسلم) به صورت مرفوع روایت شده است: «إن لي أسماء: أنا محمد، وأما أحمد، أنا الماحي الذي يمحو الله تعالى بي الكفر، وأنا الحاشر الذي يحشر الناس على قدمي، وأنا العاقب الذي ليس بعده نبي»: (من نامهایی دارم: محمد، احمد، ماحی یعنی کسی که اللهﻷ بوسیلهی او کفر را محو مینماید و حاشر که مردم بعد از من حشر میشوند و عاقب که بعد از او دیگر پیامبری نیست. در این مورد احادیث فراوانی موجود است.
بنا بر تمام این موارد اللهأ با محافظت از وحی، حفظ دین را بر عهده گرفته است و آن را از تحریف، تبدیل و تغییر دور ساخته است.
تمام علمای امت اتفاق دارند که دین اسلام صلاحیت هر زمان و مکانی را دارد. چرا که شریعت اسلام با واقعیت، فراگیربودن و عموم و خصوصش ممتاز گشته است. سخن در این زمینه در این مختصر نمیگنجد. تاریخ، توانایی اسلام در حل مسایل حایز اهمیت در تمدنهای جهانی در قرنهای متمادی که دربرگیر قومیتهای مختلف، سرزمینهای پراکنده، و مردمی که از تمدنهای قدیمی سرمایه و دستمایهای داشتند را، تأیید میکند. همه را در یک بوتهی آزمایش در هم آمیخته است و علاوه بر پیشرفت علمی و تمدن مادی، دارای ارزشها، اصول و اخلاق است. و برای جهان تمدنی شکوفا و یگانه که ارزش خودش را داراست به ارمغان آورده است.
شریعت اسلامی در قواعد، اصول و احکام خود در هر عصر و مکانی مصالح مردم را برآورده میکند و تمام نیازهای جامعهی بشری که لازمهی استقرار و بقای آن است رابه هر اندازه هم که باشد، جوابگو است.
کسی که به احکام شریعت بنگرد، میبیند شریعت اسلام چقدر برای مصالح حقیقیِ مردم و دفع مفاسد از آنان، جهت محقق نمودن منافع زودهنگام و درازمدت دنیوی و اخروی، حریص و شیفته است.
از دیگر ویژگیهای بارز شریعت، رخصتها و آسانگیریهایی است که برای انجام احکام در سختیها و ناملایمات مشروع میداند. مانند مشروع دانستنِ استفادهی به اندازه از چیزهای حرام در حالت ضرورت؛ یا اجازه به خوردن روزه برای مسافر و مریض و ... .
بدون شک این نوع مجوزها نوعی رعایتِ مصلحت و دفعِ مفاسد از مردم است.
با اجرای احکام شریعت به این نتیجه خواهیم رسید که اسلام مصلحت بندگان در امور ضروری، رفاهی، اصلاح گری و بهسازی را مراعات نموده است. ضروریات شامل مواردی میشود که زندگی انسان بدون آن امکان پذیر نیست و با این کمبودها نظام زندگی مختل میشود. مانند: حفظ دین، جان، عقل، نسل و مال.
امور رفاهی آن است که مردم برای راحتی و آسایشِ زندگی، محتاج آنند. اگر این نیازها برآورده نشود مردم در تنگنا و فشار قرار خواهند گرفت. مانند لوازم ضروری زندگی.
امور اصلاح و بهسازی به عادات و مکارم اخلاق بر میگردد که اگر یافت نشد، زندگی برنامهی درست و سالم و عادتهای نیک را از دست میدهد.
احکام شریعت میخواهد تمام این مصالح را برای جامعه به ارمغان آورده و محقَّق سازد.
چنانکه شریعت، با اصول عمومی که در هر زمان قابل تطبیق است ممتاز و نمونه گشته است. مانند مسئلهی شورا، مساوات و عدالت. در کنار آن، احکام تفصیلی نیز دارد که شایسته نیست در هر زمان دچار دگرگونی و تحول گردد. مانند: احکام عقیده، عبادات، مثل نماز، روزه، حج، ارتباط افراد در درون جامعه. مانند تنظیم خانواده و کیفیت ازدواج، سرپرستی، میراث، طلاق و خرج و نفقه.
علاوه بر موارد ذکر شده ویژگی مهم شریعت در اعتدال و میانهروی آن است که از افراط و تفریط دور است [۳۰۰].
واضح و معلوم است که شریعت منسوخ نمیشود مگر با شریعتی که در قدرت و توان همپای شریعت منسوخ شده باشد. فرقی نمیکند این نسخ کلی باشد یا جزعی. لذا مسئلهی نسخ در مورد شریعت اسلامی منتفی است. چرا که اسلام شریعتهای قبل را منسوخ نموده و بعد از آن دیگر شریعتی نخواهد آمد. بعد از رحلت رسول اللهص دیگر وحیی نازل نخواهد شد. بدین منظور شریعتهای الهی پایان یافته است. با بیان آنچه گذشت واضح و روشن است که تا برپایی قیامت، اسلام آخرین شریعت ماندگار میباشد. هیچ کس حق ندارد از آن خارج شده و یا آن را تغییر دهد. اللهﻷ میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ﴾[المائدة: ۳] (امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم).
[۲۹۰] عقلانیت وصفی منتسبِ به عقل است. عقل+ الف و نون (برای مبالغه است) + یای نسبت + تاء تأنیث = عقلانیت. عقل در لغت به معنای بازداشتن و مقید کردن است. عرب گوید: (عقل البعیر بالعقال: شتر را با پابند، بست) تا مانع گریختنش شود. وشتر، ازجایی که صاحبش او را بسته است دور نخواهد شد. یعنی مقید به همانجاست. عقل انسان هم که با آن معارف و علوم را میآموزد، او را از افتادن در دام هلاکت و آنچه باعث فساد و تباهیاش میشود باز میدارد. [۲۹۱] السلفیة و قضایا العصر: ص ۱۹۷ – ۱۹۸. [۲۹۲] قبلی: ۱۹۹. [۲۹۳] به منهج ابن تیمیه در این زمینه رجوع شود: السلفیة و قضایا العصر ص ۱۹۹- ۲۰۳. [۲۹۴] السلفیة و قضایا العصر ص ۲۰۶ به نقل از ابن تیمیه/ در کتابش به نام: درء تعارض العقل و النقل. [۲۹۵] السلفیة و قضایا العصر: ص ۲۰۶ – ۲۰۷ به نقل از سید قطب در تفسیر في ظلال القرآن ج۲/ ۱۰۹۹. [۲۹۶] گویم: عموماً عدهی زیادی لفظ علم و علما را بر مکتشفین و مخترعین، در میدان پزشکی، فیزیک، شیمی و دیگر علوم دنیوی اطلاق میکنند. حال آنکه قرآن کریم به ما میآموزد هر آنکس که به اللهﻷ ایمان نمیآورد عالم نبوده و جاهلی بیش نیست. ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَعۡلَمُونَ﴾ (زیرا آنان قومیاند که نمیدانند) ﴿وَلَٰكِنَّكُمۡ كُنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ﴾ (لیکن شما نمیدانستید). لذا بر ماست که این کلمهی بزرگ را به صورت مقید به کار ببریم. چنانکه الله متعال میفرماید: ﴿وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ٦ يَعۡلَمُونَ ظَٰهِرٗا مِّنَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ عَنِ ٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ غَٰفِلُونَ٧﴾[الروم: ۶-۷] (ولی بیشتر مردم نمیدانند* از زندگی دنیا ظاهری را میشناسند، حال آنکه از آخرت غافلاند). نوشتهی یاسر برهامی. [۲۹۷] بخاری، مسلم و دیگران. [۲۹۸] ترمذی، و گفته است این حدیث، حَسَنٌ غریبٌ، است. [۲۹۹] مسلم، ابن ماجه و ترمذی. [۳۰۰] أصول الدعوة، نوشتهی عبدالکریم زیدان، ص ۵۴ – ۶۵، ۶۸ – ۷۳ .
جریانات عملی و ویژگیهای خاصی وجود دارد که دعوت سلفیت در عصر کنونی با آنها ممتاز گشته است؛ از جمله:
۱- توجه به جریانات توحید و یکتاپرستی.
۲- اشتیاق به اجرایی شدن وحدت ثمربخش اسلامی.
۳- عمومیت و فراگیر بودن این دعوت.
۴- مفهوم پیشرفت فرهنگی از نگاه سلفی.
۵- آسانسازی فهم اسلام.
۶- منهجش(روش وعقیده) سلفی است و در تعامل هم سلفی است. (معاصرِاصولگرا).
ابتدا توحید؛ ای کاش میدانستند:
*توحید حق اللهﻷ بر بندگان است. چنانکه رسول اللهص به معاذ بن جبلس فرمود: «حقُ الله علی العباد أن یعبدوه و لا یُشرکوا بهِ شَیئاً»: (حق اللهﻷ بر بندگان این است که او را بپرستند و هیچ چیز را با او شریک و همتا ندانند).
*هر کس توحید را محقَق نمود گناهانش آمرزیده میشود؛ گرچه آن گناهان به پهنای زمین باشد. در حدیث قدسی میخوانیم: «هر کس الله را ملاقات کند در حالی که هیچ شرکی به او تعالی نکرده باشد، اللهأ گناهانش را حتی اگر به وسعت سطح زمین هم باشد، میآمرزد».
*هر کس یکتاپرستی را کاملاً به جای آورد بدون حساب وارد بهشت میگردد. در حدیثی که میگوید هفتاد هزار نفر بدون حساب و کتاب وارد بهشت میشوند، آمده است: «أنَّهم لا یَکتَوُون و لَا یَتَطَیَّرون و علی ربِّهم یَتوکَّلُونَ»: (آنان (برای علاج و درمان بیماری) داغ نمیکنند و فال نمیگیرند و تنها بر آفریدگار خویش توکل میکنند».
*کسی که به شرک مبتلا شود- پناه بر الله- هر کس که باشد، عملش مردود و غیر قابل پذیرش است. اللهـ میفرماید: ﴿وَلَقَدۡ أُوحِيَ إِلَيۡكَ وَإِلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكَ لَئِنۡ أَشۡرَكۡتَ لَيَحۡبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ٦٥﴾[الزمر: ۶۵] (و قطعاً به تو و به کسانى که پیش از تو بودند وحى شده است: «اگر شرک ورزى حتماً کردارت تباه و مسلماً از زیانکاران خواهى شد»).
انبیاء† از گناهان کبیره و دیگر گناهان پاک و معصوم هستند چه برسد به شرک و کفر. این آیه آمد تا بر زشتی شرک دلالت کند و بالفرض محال اگر شرک از یک نبی یا رسول هم سر بزند، هر کس که میخواهد باشد، عملش نابود خواهد شد و در زمرهی زیانکاران خواهد بود. حال باید دید دیگر بندگان که در رتبهی پایینتر از ایشان هستند، چه وضعیتی خواهند داشت. لذا این تهدید، تهدیدی شدید اللحن برای آحاد مردم است؛ تا کاملاً از شرک باز آیند. روی سخن آیه با پیامبران است ولی تمام مردم را مورد خطاب قرار میدهد.
*به غیر از گناهان دیگر، شرک از هر کس که سر بزند، قابل بخشایش نخواهد بود. و جدای از شرک در مشیت و اراده اللهأ قرار میگیرد. بخواهد میآمرزد و نخواهد محاسبه خواهد نمود. اللهـ میفرماید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ﴾[النساء: ۴۸] (مسلماً الله، این را که به او شرک ورزیده شود نمىبخشاید و غیر از آن را براى هر که بخواهد مىبخشاید).
مشرک برای همیشه جاودان در جهنم میماند و هرگز از آن بیرون نخواهد آمد.
اولین امری که به آن پرداخته میشود فراخواندن به توحید و یکتاپرستی است. هیچ واجبی از واجبات دین بر توحید مقدم و پیش داشته نمیشود. توحید همان مورد مهمی است که الله تعالی رسولان و انبیاء را به سبب آن فرستاد. اولین کاری را هم که پیامبران با اقوام خویش آغاز نمودند، دعوت به توحید و یکتاپرستی بود. اللهأ میفرماید: ﴿وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ﴾[النحل: ۳۶] (و در حقیقت، در میان هر امتى فرستادهاى برانگیختیم [تا بگوید:] «الله را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید»). و نیز میفرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ٢٥﴾[الأنبياء: ۲۵] (و پیش از تو هیچ پیامبرى نفرستادیم مگر اینکه به او وحى کردیم که: «اللهى جز من نیست، پس مرا بپرستید»).
الله تعالی اولین رسول خویش -نوح÷- و تمام فرستادگانش حتی محمدص را به توحید امر فرمود. و هر زمان رسول اللهص فرستادگان و فرماندهان لشکرش را به جایی میفرستاد اولین دستورش این بود که اول به توحید فراخوانید. و چون علیس را به خیبر فرستاد، به وی امر فرمود که در ابتدا آنان را به توحید و یکتاپرستی دعوت دهد.
زمانی که معاذ بن جبلس را راهی یمن نمود، او را به همین امر دستور داد.
در صحیح بخاری و مسلم از ابن عباسب روایت است که رسول اللهص هنگام بدرقهی معاذس به یمن به وی چنین گفت: «إنك تقدُمُ علی قومٍ اهل کتاب فلیکن اول ما تدعوهم إلیه عبادة الله»: (تو نزد مردمی میروی که اهل کتاباند. اولین کاری که باید انجام دهی این است که آنان را به عبادت الله فرا خوانی). و در روایتی دیگر آمده است: «فادعهم إلی أن یشهدوا أن لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله»: (آنان را فراخوان تا گواه باشند که معبود برحقی جز اللهﻷ وجود ندارد و اینکه محمدص رسول الله است) [۳۰۱].
هیچ نبی و پیامبری صلوات الله علیهم فرستاده نشد مگر اینکه به اسلام دعوت میداد. یعنی گر چه شریعت هر پیامبر فرق داشت لیکن دین تمام انبیاء یکی بود. اللهأ میفرماید: ﴿إِنَّ ٱلدِّينَ عِندَ ٱللَّهِ ٱلۡإِسۡلَٰمُۗ﴾[آل عمران: ۱۹] (در حقیقت، دین نزد الله همان اسلام است). و نیز میفرماید: ﴿وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ﴾[آل عمران: ۸۵] (و هر که جز اسلام، دینى [دیگر] جوید، هرگز از وى پذیرفته نشود).
*اللهﻷ در مورد نوح÷ فرمود: ﴿وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوۡمِهِۦٓ إِنِّي لَكُمۡ نَذِيرٞ مُّبِينٌ٢٥ أَن لَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّا ٱللَّهَۖ إِنِّيٓ أَخَافُ عَلَيۡكُمۡ عَذَابَ يَوۡمٍ أَلِيمٖ٢٦﴾[هود: ۲۵-۲۶] (و به راستى نوح را به سوى قومش فرستادیم. [گفت:] من براى شما هشداردهندهاى آشکارم،* که جز الله را نپرستید؛ من بر شما از عذاب روزی دردناک بیمناکم).
﴿وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوۡمِهِۦ فَقَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓۚ أَفَلَا تَتَّقُونَ٢٣﴾[المؤمنون: ۲۳] (و به یقین نوح را به سوى قومش فرستادیم. پس [به آنان] گفت: «اى قوم من، الله را بپرستید. شما را جز او اللهیى نیست. مگر پروا ندارید؟).
نوح÷ به قومش گفت: ﴿فَإِن تَوَلَّيۡتُمۡ فَمَا سَأَلۡتُكُم مِّنۡ أَجۡرٍۖ إِنۡ أَجۡرِيَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِۖ وَأُمِرۡتُ أَنۡ أَكُونَ مِنَ ٱلۡمُسۡلِمِينَ٧٢﴾[يونس: ۷۲] (و اگر روى گردانیدید، من مزدى از شما نمىطلبم. پاداش من فقط بر عهده الله است، و مأمورم که از گردننهندگان باشم).
*اللهـ در مورد هود÷ فرموده است: ﴿وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمۡ هُودٗاۚ قَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓۖ إِنۡ أَنتُمۡ إِلَّا مُفۡتَرُونَ٥٠﴾[هود: ۵۰] (و به سوى عاد، برادرشان هود را [فرستادیم. هود] گفت: «اى قوم من، الله را بپرستید. جز او هیچ معبودى براى شما نیست. شما فقط دروغ پردازید).
در مورد صالح÷ میفرماید: ﴿۞وَإِلَىٰ ثَمُودَ أَخَاهُمۡ صَٰلِحٗاۚ قَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥۖ﴾[هود: ۶۱] (و به سوى [قوم] ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم]. گفت: «اى قوم من! الله را بپرستید. براى شما هیچ معبودى جز او نیست).
در مورد شعیب÷ گفته است: ﴿۞وَإِلَىٰ مَدۡيَنَ أَخَاهُمۡ شُعَيۡبٗاۚ قَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥۖ﴾[هود: ۸۴] (و به سوى [اهل] مَدْیَن، برادرشان شعیب را [فرستادیم]. گفت: «اى قوم من، الله را بپرستید. براى شما جز او معبودى نیست).
از دعاهای ابراهیم÷ میتوان به این مورد اشاره نمود: ﴿رَبَّنَا وَٱجۡعَلۡنَا مُسۡلِمَيۡنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَآ أُمَّةٗ مُّسۡلِمَةٗ لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبۡ عَلَيۡنَآۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ١٢٨﴾[البقرة: ۱۲۸] (پروردگارا، ما را تسلیم [فرمان] خود قرار ده؛ و از نسل ما، امتى فرمانبردار خود [پدید آر]؛ و آداب دینى ما را به ما نشان ده؛ و بر ما ببخشاى، که تویى توبهپذیر مهربان).
و نیز اللهﻷ فرمودند: ﴿وَوَصَّىٰ بِهَآ إِبۡرَٰهِۧمُ بَنِيهِ وَيَعۡقُوبُ يَٰبَنِيَّ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصۡطَفَىٰ لَكُمُ ٱلدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ١٣٢﴾[البقرة: ۱۳۲] (و ابراهیم و یعقوب، پسران خود را به همان [آیین] سفارش کردند؛ [و هر دو در وصیتشان چنین گفتند:] «اى پسران من، الله براى شما این دین را برگزید؛ پس، البته نباید جز مسلمان بمیرید»).
اللهـ در داستان یعقوب میگوید: ﴿أَمۡ كُنتُمۡ شُهَدَآءَ إِذۡ حَضَرَ يَعۡقُوبَ ٱلۡمَوۡتُ إِذۡ قَالَ لِبَنِيهِ مَا تَعۡبُدُونَ مِنۢ بَعۡدِيۖ قَالُواْ نَعۡبُدُ إِلَٰهَكَ وَإِلَٰهَ ءَابَآئِكَ إِبۡرَٰهِۧمَ وَإِسۡمَٰعِيلَ وَإِسۡحَٰقَ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗا وَنَحۡنُ لَهُۥ مُسۡلِمُونَ١٣٣﴾[البقرة: ۱۳۳] (آیا وقتى که یعقوب را مرگ فرا رسید، حاضر بودید؟ هنگامى که به پسران خود گفت: «پس از من، چه را خواهید پرستید؟» گفتند: «معبود تو، و معبود پدرانت، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق -معبودى یگانه- را مىپرستیم؛ و در برابر او تسلیم هستیم).
در مورد خانهی لوط÷ میفرماید: ﴿فَأَخۡرَجۡنَا مَن كَانَ فِيهَا مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٣٥ فَمَا وَجَدۡنَا فِيهَا غَيۡرَ بَيۡتٖ مِّنَ ٱلۡمُسۡلِمِينَ٣٦﴾[الذاريات: ۳۵-۳۶] (پس هر که از مؤمنان در آن بود بیرون بردیم. و[لى] در آنجا جز یک خانه از فرمانبران نیافتیم).
اللهأ میفرماید یوسف÷ در دعای خویش چنین گفت: ﴿أَنتَ وَلِيِّۦ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۖ تَوَفَّنِي مُسۡلِمٗا وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّٰلِحِينَ١٠١﴾[يوسف: ۱۰۱] (تنها تو در دنیا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحقم فرما).
در مورد موسی÷ میفرماید: ﴿وَقَالَ مُوسَىٰ يَٰقَوۡمِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ فَعَلَيۡهِ تَوَكَّلُوٓاْ إِن كُنتُم مُّسۡلِمِينَ٨٤﴾[يونس: ۸۴] (موسى گفت: «اى قوم من، اگر به الله ایمان آوردهاید، و اگر اهل تسلیم هستید بر او توکل کنید).
اللهأ جریان ساحران که موسی÷ برآنان غالب آمد و آنها هم اعلان اسلام کردند را بیان میدارد که فرعون آنان را به عذاب تهدید نمود و ایشان بر ایمان و باور خود شکیبایی کرده و دعوتگرانی به سوی اللهﻷ شدند و گفتند: ﴿رَبَّنَآ أَفۡرِغۡ عَلَيۡنَا صَبۡرٗا وَتَوَفَّنَا مُسۡلِمِينَ١٢٦﴾[الأعراف: ۱۲۶] (پروردگارا، بر ما شکیبایى فرو ریز و ما را مسلمان بمیران).
نسبت به سلیمان که به ملکهی سبأ نامه نگاشت، میفرماید: ﴿أَلَّا تَعۡلُواْ عَلَيَّ وَأۡتُونِي مُسۡلِمِينَ٣١﴾[النمل: ۳۱] (بر من بزرگى مکنید و مرا از در اطاعت درآیید).
چون بلقیس ایمان آورد، ایمان خویش را اعلان نمود: ﴿قَالَتۡ رَبِّ إِنِّي ظَلَمۡتُ نَفۡسِي وَأَسۡلَمۡتُ مَعَ سُلَيۡمَٰنَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٤٤﴾[النمل: ۴۴] (گفت: «پروردگارا، من به خود ستم کردم و [اینک] با سلیمان در برابر الله، پروردگار جهانیان، تسلیم شدم).
اللهﻷ در مورد حواریّون عیسی÷ فرمود: ﴿قَالَ ٱلۡحَوَارِيُّونَ نَحۡنُ أَنصَارُ ٱللَّهِ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَٱشۡهَدۡ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ٥٢﴾[آل عمران: ۵۲] (حواریون گفتند: «ما یاریدهندگان الله هستیم، به الله ایمان آوردهایم؛ و گواه باش که ما تسلیم [او] هستیم).
اللهأ جنهای مؤمن را در زمرهی مسلمانان قرار داده و میفرماید: ﴿وَأَنَّا مِنَّا ٱلۡمُسۡلِمُونَ وَمِنَّا ٱلۡقَٰسِطُونَۖ فَمَنۡ أَسۡلَمَ فَأُوْلَٰٓئِكَ تَحَرَّوۡاْ رَشَدٗا١٤﴾[الجن: ۱۴] (و از میان ما برخى فرمانبردار و برخى از ما منحرفند: پس کسانى که به فرمانند، آنان در جستجوى راه درستند).
لذا توحید دین اللهـ و دعوت تمام پیامبران بوده است و اسلام همان دین الهی است.
اگر گویند: در گذشته مردم مشرک بودند و میبایست توحید را سرلوحهی دعوت قرار داده میشد؛ ولی امروزه مردم مسلمان هستند و گواهند که جز اللهﻷ معبود به حقّی نیست و محمدص رسول الله است. پس چه لزومی دارد که مردم را به توحید دعوت داده و دوباره گفته شود، لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله؟
باید جواب داد:
این ادعا مقولهای نادرست است و نشانگر ناآگاهی از وضعیت مردمِ امروزی و عدم آگاهی از توحیدی است که پیامبران† به خاطر آن مبعوث شدند. مردمِ امروز دورترین مردم در محقَّق نمودن عبودیت و بندگی برای اللهأ هستند؛ مگر آنکسی که اللهـ به او رحم کرده باشد و این افراد بسیار اندک هستند.
عالَم اسلامی از جمعیت شش میلیاردی امروزی، جمعیتی بالغ بر یک میلیارد نفر را به خود اختصاص داده است. یعنی از هر شش نفر، فقط یک نفرشان مسلمان است.
پنج میلیارد نفر دیگر جمعیتی متشکل از نصرانیها، یهودیان، هندوها، بودائیان، بتپرستان و بیدینان هستند. نیاز آنان جهت دعوت به یکتاپرستی و اصلاح عقیده به مراتب بیشتر از نیازشان به هوایی که استنشاق میکنند و خوراک و نوشیدنی است که استفاده میکنند. در غیر این صورت بعد از سپری کردن دنیا گرفتار عذاب دردناک و بازگشتی بس خطرناک در آخرت خواهند شد.
اما یک میلیارد مسلمان، دارای مصیبتها و انحرافات غیر قابل شمارشی هستند. بسیاری از بدعتها، گمراهیها، خرافات، یاوهگوییها و اعتقادات باطل در میانشان رواج دارد. با زبان و اعضای خویش بسیاری از اعمال شرک آشکار و پنهان، کبیره و صغیره را مرتکب میشوند و این اعمال بر دلها و عقلهایشان غالب آمده است. این سان افراد کجا و یکتاپرستی اللهﻷ در عبادات و یگانه دانستن وی کجا؟!
[۳۰۱] بخاری، مسلم و احمد. به صحیح الجامع، ج۱/ ۴۵۵،۴۵۶ حدیث شماره ۲۲۹۶ – ۲۲۹۸ مراجعه شود.
بسیاری از آنان که امروزه منتسب به اسلام هستند، شهادتین را بارها تکرار میکنند و کلمهی توحید تلفظ را میکنند، اما:
برخی معتقدند که درانتخاب روشها و قوانین وضعی و قراردادی بدون هیچ قید و بندی دارای آزادی انتخاب هستند و پذیرش شریعت اسلام و نظام اسلامی برآنان ضروری نیست. گاهاً عبادات دینی را انجام میدهد، لیکن دین را از صحنهی حیات و در داوری و سیاست و اقتصاد و امور اجتماعی دور میراند. و این برداشتی نادرست از عبودیت پروردگار و عمل به اسلام است.
برخی دیگر مرتبا و به شدت مرتکب معاصی و منکرات میباشند. نماز را ترک کرده و زکات را نمیپردازد به روشهای گوناگون حرام میخورد. گاهی با رشوه و ربا خواری و گاه با انجام معاملات حرام. حرام میخورد و می گساری کرده و به زنا مشغول است. بلکه به این کارها معتاد شده و زندگی خالی اینموارد به ذهنش نمیرسد. زبان حالش گویای رویگردانی از دین و فراگیری احکام آن است.
گروهی دیگر آشکارا مرتکب شرک میشوند. عبادات را برای غیر الله انجام میدهند. برای اموات و صالحین نذرو ذبح میکند. ضریحها و قبرهاشان را طواف میکنند. با ساختن گنبد و بارگاه آنان را بزرگ میدارند. و بر آنان مساجدی بلند بالا میسازند. سپس به جای اللهﻷ آنان را طلبیده و به فریادرسی میخوانند. در دوستی و ترس و امید به آنان دل میدهند.
بخشی دیگر از مسلمانها به باورهای گروههای گمراهی همچون معتزله و روافض گردن مینهند؛ و یا به حلول و اتحاد(یکی بودن خالق و مخلوق) و گفتههای صوفیان زندیق و فیسوفان گمراه ایمان میآورند. این جدای از عقاید فرقههای مخالف اهل سنت و جماعت همانند اشعری و ماتریدی است که جمهور مسلمانان بلکه علمای آنان به آن معتقداند و میگویند: این اعتقاداتِ اهل سنت و جماعت است و آن را به سلف صالح هم نسبت میدهند!!
علاوه بر این موارد اعتقادات فراوان دیگری هم وجود دارد که ما فقط برخی از کُلِّ این باورها را بیان داشتیم. و این قسمتی اندک از گمراهیهای بزرگی است که اکثریت مسلمانان در عقاید، عبادات، معاملات، اخلاق و سیر و سلوک خویش در این زمان به آن گرویدهاند.
تمام این ظواهر دلیلی واضح بر ناآگاهی مسلمین امروزی نسبت به حقیقت دینی و توحید ایشان بوده و نشانگر برداشت ناصحیح عقلی و نیاز مبرم آنان به اجرایی نمودن توحید است.
*جدای از این موارد، حقیقت بسیار مهم دیگری وجود دارد که واجب است به آن بسیار توجه شود؛ و آن:
در بحث توحید تنها کفار نیستند که به سوی آن فراخوان داده میشوند که به توحید ایمان آورده و اعتقاد خویش را اصلاح نمایند و ردای کفر وشرک را از تن بهدر کنند، بلکه همچنین مؤمنین به توحید و معتقدین و پایبندان به توحید هم، به یکتاپرستی دعوت میشوند تا این جریان همیشه در دلشان زنده بماند و در درونشان رسوخ کند و در زندگی آنان اجرایی گردد. هرگز از آن خسته نشده و از محتوا و مفاهیم آن غافل نشوند. بزرگترین دلیل بر این ادعا سخن اللهـ که میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ ءَامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَٱلۡكِتَٰبِ ٱلَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَٱلۡكِتَٰبِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ مِن قَبۡلُۚ وَمَن يَكۡفُرۡ بِٱللَّهِ وَمَلَٰٓئِكَتِهِۦ وَكُتُبِهِۦ وَرُسُلِهِۦ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلَۢا بَعِيدًا١٣٦﴾[النساء: ۱۳۶] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، به الله و پیامبر او و کتابى که بر پیامبرش فرو فرستاد، و کتابهایى که قبلا نازل کرده بگروید؛ و هر کس به الله و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز بازپسین کفر ورزد، در حقیقت دچار گمراهى دور و درازى شده است). اینگونه اهل ایمان به ایمان فرا خوان داده میشوند [۳۰۲].
دشمنان خوب دانستهاند ریشهی حقیقی که ماندگاری، ریاست و عزت این امت در زمین را تضمین میکند، عقیده است. از سویی با خباثت و زیرکی، موانع و گاردهایی میان مسلمانان و عقاید صاف و خالص آنان قراردادند و از سوی دیگر عقیده را بغرنج و مُشوَّش نمودند تا صفایش را مکدَّر کنند. بنابراین مسلمانان چندین قرن در این آشفتگی و درهمآمیختگی عجیب و جداییِ بیثمر از عقیده، روزگار گذراندند. خصوصاً در این ایام که عقیده، به دست فرزندانش که از حقیقت و مستلزمات آن دور ماندهاند، ذبح میشود. تا جایی که میبینیم فردی کلمهی توحید را تکرار میکند و معنای آن را نمیداند و مفهومش را نمیشناسد و به خواستههایش جامهی عمل نمیپوشاند [۳۰۳].
حال که اهمیت توحید را دانستی، اهمیت آموزش توحید و بیان جریانات توحیدی به مردم را هم خوب میدانی. و چون خطر شرک و حجم گناهش را درک کردی، اهمیت برحذر داشتن مردم از نشانههای شرک ظاهری و باطنی را نیز درک کردی. انواع آن را برایشان توضیح خواهی داد تا از آن باز آمده، دست کِشند [۳۰۴].
اکنون که این موضوع را فهمیدی، میدانی که چرا سلفیها این همه بر دعوت به توحید و پرهیز از شرک اهتمام میورزند. این همان ویژگی ابتدایی و بارز دعوت سلفیت در میادین دعوت است. دعوت سلفیت یعنی (دعوت به توحید و دعوت به ترساندن و برحذر داشتن از شرک.
و چون این را دانستی، خطای دعوتگران دیگر جماعتها را که در توضیح و بیانِ توحید کوتاهی کرده و حق آن را نمیپردازند، را نیز میدانی. بلکه در تحت دعوت آنان افراد زیادی که جریانات شرک و انواع شرک را نمیدانند، نیز قرار دارند. و در تعامل با برخی از صورتهای پنهانی یا آشکارِ شرک اصغر و اکبر، تسامح و تساهل دارند.
و چون این را دانستی، خطای آنان که عبادات را برای غیر الله انجام میدهند را نیز فهمیدهای. عباداتی همچون خواندن غیر الله و طلب فریادرسی از آنان، دلدادگی به مردگانی که گمان میبرند جزو صالحاناند؛ توکل بر ایشان، لمس و مسح ضریح و تبرک جستن به قبرهای آنان، نذر برای آنها و توسل به ایشان و ... .
آنچه که نیاز مبرمِ مردم به فهم توحید طبق قرآن و سنت بر اساس فهم سلف را بیان میدارد، اصطلاحات متکلمین و روش آنان در استدلال و پیروی از فلاسفه است. رویکردی که مردم را در بزرگترین جریان دینی از قرآن و سنت دور داشته است و اندیشهها و دلها را از تعامل با وحی الهی و تأثیر پذیری از آن غافل نموده است. تعاملی که ایمان شخص را افزوده و عقیدهاش را ثابت میدارد. پیوسته مردم نسل اندر نسل در نتیجهی تأثیر پذیری از روش و عقیدهی متکلمین، از جمله اشاعره، معتزله و دیگران، تصور میکنند توحید، همان ادلهی عقلی و مصطلحات فلسفی و استدلالات کلامی است که نمیتوانند به آن دست یابند؛ در نتیجه از این مصطلحات و از توحید و مسایل توحید روی برمیتابند.
[۳۰۲] قرآن پیوسته نه تنها در عهد مکی بلکه در دوران مدنی هم صحابهش را برعقیدهی صحیح تربیت مینمود. اینگونه نیست که عقیده در برههای از زمان بیان شود و سپس برای صحبت در زمینههای دیگر، از آن دست کشیده شود. [۳۰۳] خواطر علی طریق الدعوة، جراح و أفراح، نوشتهی شیخ محمد حسان. چاپ: دار الخلفاء المنصورة، ۱۴۱۴هـ ، ص ۴۹ – ۵۰ با اندکی تصرف. [۳۰۴] جای بسی تعجب است که این شرکیات را موارد خاص و شاذ عقیدهای مینامند که منجر به تکفیر صاحبش نمیشود! فکر میکنی چه میخواهند؟ آیا قصد دارند خطر آن بر دین بندگان را کم اهمیت جلوه دهند؟ یا به دروغ معتقدان به آن را بیگناه بدانند؟ یا در نهایت هدفشان این است که امت را بر دینی مترکّب از عقاید مختلف گرد آورند که برخی از این باورها اسلامی و برخی دیگر اعتقادات مخالف با اسلام است که در شرک و بت پرستی به غل و زنجیر کشده شده است؟
یکتاپرستی از منظر سلفیها قضایای مهم و زیادی را شامل میشود که از یکدیگر منفک و جدا نیستند. ترک یکی از این قضایا بعد از تبیین و ابلاغ، کل ایمان را در معرض خطر و طعنه قرار میدهد [۳۰۵].
جریانات عقیده و توحید شامل موارد ذیل میشود [۳۰۶]:
۱- یگانه دانستن اللهأ در ربوبیت، اسماء و صفاتش.
۲- یگانه دانستن اللهﻷ در عبادت(الوهیت).
۳- یکتا دانستن اللهـ در حکم و قانونگذاری.
۴- دوستی و ولاء برای الله، رسولش و برای مؤمنین و بیزاری و برائت از شرک و مشرکین .
۵- ایمان به فرشتگان، کتابهای آسمانی، پیامبران، روز آخرت و قضا و قدر.
۶- جریان کفر و ایمان.
۷- اعتقاد و باور به صحابه و اهل بیتش. و مسألهی خلافت و امامت.
جریان به داوری گرفتن شریعت الهی و بیزاری از تمام شریعتهای جدای از اسلام، از مهمترین قضایای عقیدهای است که از ذهن و دلِ مسلمانان امروزی رخت بر بسته است و نیز مفهوم کامل توحید هم مفقود شده است. از آنجا که کُرنش و فروتنی در مقابل شریعت الهی و اثبات حاکمیت برای اللهﻷ از ویژگیهای الوهیت است، چگونه میتوان قوانین وضعی بشر را با شریعت اللهﻷ معاوضه نمود؟
بسیاری از ساده اندیشان، کم خردان و فریب خوردگان میپندارند، قوانین کفریِ بشر اعم از زنادقه، لائیکها، کمونیستها و پیروان دموکراسی و دیگران که مهارشان به دست و هوا و هوس است و شک و شبههها بر آنان غالب آمده است، تنها کشتی نجات در وسط این طوفانهای بنیان کن، امواج سهمگین، و تاریکیهای بسیار سیاهی است که مردم در آن بسان جن زدهای به چپ و راست متمایل شده و جملگی زیانبار میشوند [۳۰۷].
اللهأ میفرماید: ﴿أَفَحُكۡمَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ يَبۡغُونَۚ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ٥٠﴾[المائدة: ۵۰] (آیا خواستار حکم جاهلیتاند؟ و براى مردمى که یقین دارند، داورى چه کسى از الله بهتر است؟).
[۳۰۵] با این اصل مهم سلفیها از پیروان دیگر مکاتب اصلاحی که خود را منتسب به اسلام میدانند، جداست. و این جریانات، در حساب و شمارش آنان در نمیآیند. آن مکاتب عمر خود را در جریانات فرعی عملی یا اختلافات جزعی فنا کرده و توحید را که اصل و اساس دین است و به خاطر آن شریعتها و پیامبران مبعوث شدند را، از یاد بردهاند. [۳۰۶] کتاب منحة الرحمن في نصیحة الإخوان، نوشتهی یاسر برهامی حفظه. [۳۰۷] جراح و افراح: شیخ محمد حسان ص ۵۵.
برخی گمان میکنند مذهب سلف یعنی، واگذار کردن و سپردن معانیِ نامها و صفات الهی است. یعنی الفاظِ نامها را مانند حروفِ زیبان غیر عربی ثابت میدانند که معنای آن فهمیده نمیشود. این ادعا از چند منظر نادرست و باطل است؛ از جمله:
۱- اثبات صفات که عقیده و باور سلف بوده است، با ادعای تفویض کاملاً منافات دارد. چرا که مضمون اثبات، آن است که دربرگیر معانیِ لغتِ عربی آنگونه که در شأن جلال و کمال الاهی است، باشد. تفویض به مفهومِ ندانستن معنا و عدم آگاهی از آن و عدم گرفتن معنای لفظ آنطور که از لغت برداشت میشود، است. لذا اثبات با تفویض معنا منافات دارد [۳۰۸].
۲- اقوال و آثار فراوانی که از سلف صالح نقل شده است، دال بر اثبات صفات و اثبات معنی این صفات، نزد ایشان است. معنای صفات را واگذار و تفویض نکردهاند. تازه تأکید بسیار زیادی هم نمودهاند که این صفات همانندِ صفات مخلوقین نیست. لیکن به گونهای است که لایق کمال و جلال اللهأ است.
اما آنچه از بعضی از سلف نقل شده که گمان میشود آنان معنا را نفی کردهاند، منظور نفی معنایی است که متأوله و معطله و همکیشان آنان به این معانی گرایش داشتند [۳۰۹]. و گرنه هرگز در این مورد قولی را به یکی از سلف صالح نسبت نمیدهد؛ مگر اینکه از وی اقوال زیادی در اثبات معنا آنطور که لایق کمال و جلال الهی است، نقل شده باشد.
علامه محمد خلیل هراس/ در مورد تفویض میگوید: نسبت دادن تفویض به سلف صالح که از جانب متأخرین اشاعره و دیگران مطرح میشود، خطایی بسیار واضح است. چون اصلا سلف معتقد به تفویض معنا نبودند. و هرگز کلامی را نمیخواندند که معنایش را ندانند. بلکه معانی نصوص را از کتاب الله و سنت یاد میگرفتند و آن را برای اللهأ ثابت میدانستند. سپس حقیقت صفات و کیفیت آن را به اللهـ تفویض مینمودند. چنانکه وقتی از امام مالک/ در مورد قرار گرفتن اللهﻷ بر عرش سؤال شد، گفت: استواء معلوم است و کیفیتش مجهول.
ایشان در مورد مذهب سلف در بحث اثبات صفات میگوید: آنان میگفتند: صفات، بدون تأویل، همانگونه که آمده است، میباشد. اما کسی که گفتار سلف را درک نمیکند میپندارد، منظور آنان از این عبارت یعنی قرائت لفظ بدون اظهار نظر در مورد معنا؛ و این برداشت کاملاً نادرست است. چرا که در اینجا منظور از نفی تأویل این است که نباید برای معانی حقیقت و کیفیت بیان نمود.
حافظ ذهبی/ میگوید: نظریه پردازان معاصر، مقولهی خود ساختهای بیان داشتهاند و معتقدند قبل از ایشان کسی دیگر هم چنین سخنی گفته است. آنان گویند: صفات را همانگونه که آمده است باید قبول نمود و تأویل نکرد. البته منظور، ظاهر الفاظ هم نیست. بر این اساس منظور از ظاهر دو چیز است:
اول: الفاظ همانگونه تأویل و تفسیر میشوند که با آن خطاب شده است. چنانکه سلف میگفتند: استوا معلوم است. و همانگونه که سفیان و دیگران رحمهم الله میگفتند: خودِ قرائت، یعنی تفسیر الفاظ. یعنی معانی آن لغات واضح و روشن است و نیاز نیست به اجبار و اکراه تأویل و تحریف شود. این گفته، مذهب و اعتقاد سلف است و همه به اتفاق میگویند: این صفات به هیچ عنوان شبیه صفات مخلوقین نیست.
دوم: ظاهر آن چیزی است که در ذهن شکل میگیرد و به خیال و گمان انسان میآید. چنانکه ویژگی و خصوصیتِ یک انسان در ذهن شکل مینبندد؛ که این تصویر مورد نظر ما نیست. چرا که اللهﻷ یگانهی بینیاز است و همتا و انبازی ندارد. گر چه ویژگیهایش فراوان است، لیکن همه درست و برحقّ است و برای این صفات نظیر و همانندی نیست [۳۱۰].
نویسنده کتاب المعارج میگوید: همین تصور نادرست است که جاهلان نفی کننده را وادار میکند صفات را نفی کنند. زیرا از ظاهرِ صفات، فقط ویژگی مخلوقات را فهمیده اند. نفهمیدهاند که چه ذاتی را توصیف میکنند. در نتیجه به وحی بدگمان شدند و بعد از فکر و سنجش، قیاس نمودند و تشبیه کردند و در پی آن نفی کرده و صفات را تعطیل و ناکار آمد نمودند [۳۱۱].
[۳۰۸] به تحفة الإخوان في صفات الرحمن، با تلاش و تقدیم محمد بن عبدالعلیم، زیر نظر ادارهی پژوهشهای علمی و دعوت و ارشاد سعودی مراجعه شود. [۳۰۹] یعنی معنایی که معطلههای جهمی و دیگران از خود ساختند و نصوص قرآن و سنت را از ظاهر به معانی مخالف آن الفاظ تحریف نمودند را، نفی میکنند. در این زمینه به: مختصر صواعق المرسلة، ص ۱۲۴ اثر ابن قیم جوزی: و نیز به رسالة الإکلیل نوشتهی ابن تیمی: که از الفتوی الکبری ج۲/ ص ۲۲ – ۲۳ گرفته شده است رجوع شود. [۳۱۰] معارج القبول نوشتهی حافظ ابن احمد حکمی. دار الفتح الاسلامی بالإسکندریة، به نقل از ذهبی: ص ۳۳۱ – ۳۳۲. [۳۱۱] قبلی، ص ۳۳۲. و از خطاهای بسیار زشت به داوری کشاندن عقل در امور دینی و غیبی است. چنین اجتهادی در عقیده قابل پذیرش نیست. و با عقلِ محض در مورد عقیده سخن گفته نمیشود. چنین اجتهادی در عقیده صاحب خویش را چنانکه مشاهده شده است به کفر آشکار و سرگردانی بسیار دوری میکشاند.
اللهـ میفرماید: ﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ٥ وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦﴾[الأحقاف: ۵-۶] (و کیست گمراهتر از آن کس که به جاى الله کسى را مىخواند که تا روز قیامت او را پاسخ نمىدهد، و آنها از دعایشان بىخبرند؟و چون مردم محشور گردند، دشمنان آنان باشند و به عبادتشان انکار ورزند).
و: ﴿وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣ إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثۡلُ خَبِيرٖ١٤﴾[فاطر: ۱۳-۱۴] (و کسانى را که بهجز او مىخوانید، مالک پوستِ هستهی خرمایى نیستند. اگر آنها را بخوانید، دعاى شما را نمىشنوند، و اگر [فرضاً] بشنوند اجابتتان نمىکنند، و روز قیامت شرک شما را انکار مىکنند؛ و [هیچ کس] چون [الله] آگاه، تو را خبردار نمىکند).
و: ﴿وَلَا تَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَۘ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُۥۚ لَهُ ٱلۡحُكۡمُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٨٨﴾[القصص: ۸۸] (و با الله معبودى دیگر مخوان. اللهیى جز او نیست. جز ذات او همه چیز نابودشونده است. فرمان از آنِ اوست. و به سوى او بازگردانیده مىشوید).
﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا لَهُمۡ فِيهِمَا مِن شِرۡكٖ وَمَا لَهُۥ مِنۡهُم مِّن ظَهِيرٖ٢٢ وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنۡ أَذِنَ لَهُۥۚ﴾[سبأ: ۲۲-۲۳] (بگو: «کسانى را که جز الله [معبود خود] پنداشتهاید بخوانید؛ هموزن ذرّهاى نه در آسمانها و نه در زمین مالک نیستند، و در آن دو شرکتى ندارند، و براى وى از میان آنان هیچ پشتیبانى نیست. و شفاعتگرى در پیشگاه او سود نمىبخشد، مگر براى آن کس که به وى اجازه دهد).
﴿۞وَكَم مِّن مَّلَكٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ لَا تُغۡنِي شَفَٰعَتُهُمۡ شَيًۡٔا إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ أَن يَأۡذَنَ ٱللَّهُ لِمَن يَشَآءُ وَيَرۡضَىٰٓ٢٦﴾[النجم: ۲۶] (و بسا فرشتگانى که در آسمانهایند [و] شفاعتشان به کارى نیاید، مگر پس از آنکه الله به هر که خواهد و خشنود باشد اذن دهدانصاریان: و چه بسیار فرشتگانی که در آسمانها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمیبخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد).
﴿قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعٗاۖ لَّهُۥ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ ثُمَّ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٤٤﴾[الزمر: ۴۴] (بگو: «شفاعت، یکسره از آن الله است. فرمانروایى آسمانها و زمین خاص اوست؛ سپس به سوى او باز گردانیده مىشوید»).
﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذۡنِهِۦۚ﴾[البقرة: ۲۵۵] (کیست آن کس که جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند؟).
آیات در این زمینه بس فراوانند [۳۱۲].
رسول اللهص میفرماید: «مَنْ مَاتَ وَهْوَ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ نِدًّا دَخَلَ النَّارَ»: (هر کس در حالی بمیرد که غیر از الله کسی دیگر را به فریاد میخوانده، وارد دوزخ خواهد شد) [۳۱۳].
در حدیث ذات انواط وقتی برخی از اصحاب که بعد از فتح مکه تازه مسلمان شده بودند، به رسول اللهص گفتند: اجعل لنا ذاتَ أنواطٍ کما لهم ذات أنواط. قال لهمص : الله اکبر! إنها السنن! قُلتُم والذي نفسي بيده کما قالت بنو اسرائيل لموسي: اجْعَل لَّنَا إِلَهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»: ( همانگونه که آنان ذات أنواطی دارند، برای ما نیز ذات انواطی مقرّر کنید. رسول اللهص فرمود: الله اکبر! اینگونه خواستهها، روش پیشینیان است و به اللهﻷ سوگند شما همان سخنی را گفتید که بنی اسرائیل به موسی÷ گفتند: (آنها به موسی گفتند: برای ما معبودی مقرر کن همانطور که آنها (مشرکین) معبودانی دارند. موسی گفت: شما نادان هستید) [۳۱۴].
[۳۱۲] فتح المجید شرح کتاب التوحید، معراج القبول ج۱/ ۴۷۶ – ۵۰۵. رجوع شود. همچنین به کتاب الزیارة، و الجواب الباهر في زوار المقابرِ ابن تیمیه/. تحذیر الساجد من اتخاذ القبور مساجد و کتاب: التوسل، نوشته شیخ آلبانی/. واضح و روش است که به سبب محرّماتی از قبیل توسل نا مشروع و عبادت غیر الله به اسم تبرک و شفاعت و غلو وزیاده روی در صالحین و صرف عبادات برای آنان، مظاهر شرک آشکارا در امت نمودار شده است. [۳۱۳] بخاری. [۳۱۴] ترمذی و آن را صحیح دانسته است.
ابوهریرهس در روایتی مرفوع میگوید: «قاتل الله الیهود اتخذوا قبور انبیائهم مساجد»: (الله یهود را هلاک کند که قبور پیامبرانشان را مسجد قرار دادند) [۳۱۵].
رسول اللهص فرمودهاند: «لعنة الله على اليهود والنصارى اتخذوا قبور أنبيائهم مساجد»: (لعنت الله بر یهودیان و نصارا که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند) [۳۱۶].
همچنین فرمودند: «ألا وَإِنَّ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ كَانُوا يَتَّخِذُونَ قُبُورَ أَنْبِيَائِهِمْ وَصَالِحِيهِمْ مَسَاجِدَ أَلَا فَلَا تَتَّخِذُوا الْقُبُورَ مَسَاجِدَ إِنِّي أَنْهَاكُمْ عَنْ ذَلِكَ»: (آگاه باشید کسانی قبل از شما قبر پیامبران و صالحان را میپرستیدند؛ آگاه باشید که قبرها را مسجد قرار ندهید من شما را از آن نهی کردم) [۳۱۷].
ابوهریرهس در روایتی مرفوع میگوید: «اللهم لا تجعَل قبري وثناً یُعبد، لعن الله قوماً اتخذوا قبور أنبیائهم مساجد»: (معبودا! قبرم را بتی مگردان که عبادت شود. نفرین اللهأ بر قومی باد که قبور پیامبرانشان را مسجد گردانند) [۳۱۸].
ابن مسعودس روایت میکند: «إن من شرار الناس من تدركه الساعة وهم أحياء ومن يتخذ القبور مساجد»: (از شرورترین مردمان آناناند که برپایی قیامت را درمییابند و (نیز) قومی که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند) [۳۱۹].
عایشهل میگوید: لما كان مرض النبيص تذاكر بعض نسائه كنيسة بأرض الحبشة يقال لها مارية – وقد كانت أم سلمة وأم حبيبة قد أتتا أرض الحبشة – فذكرتا من حسنها وتصاويرها قالت. فرفع النبيص رأسه فقال: «أولئك إذا كان فيهم الرجل الصالح بنوا على قبره مسجداً ثم صوروا تلك الصور أولئك شرار الخلق عند الله يوم القيامة»: (وقتی پیامبرص بیمار شد، برخی از زنانش در مورد کلیسایی به نام (ماریه) که در سرزمین حبشه بود، سخن میگفتند. –چرا که ام سلمه و ام حبیبهب به حبشه رفته بودند- و از زیبایی و تصاویر آن یاد میکردند. عایشهل گفت: رسول اللهص سر خویش را بلنده کرده و فرمود: آنان، وقتی فرد صالحی در میانشان بود، بر قبرش مسجدی بنا میکردند و سپس آن عکسها را نقاشی مینمودند؛ آنان در قیامت نزد اللهأ، شرورترین مخلوقاتاند [۳۲۰].
دعوت سلفیت تمام این مسایل را نصب العین خود قرار داده و در ابتدا مردم را به کلیات توحید و یکتاپرستی فرامیخواند. در پی آن به تفصیلِ مسایل فرعی و جزئیاتِ توحید میپردازد. از این رو فردی که در مسیر سلفیت گام برمیدارد هر روز پلّکان توحید را میپیماید و هر روز در خدمت مسئلهای از مسایل توحید است. دیری نمیگذرد که به حول و توفیق الهی کاملاً موحد گشته و هر روز ایمانش فزونی مییابد.
با این ویژگیِ خاص است که دعوت سلفیت از دیگر گروههای دعوتگرِ خُرد و کوچک که منتسب به اسلام هستند، متمایز میشود. چرا که این گروهها از جزئیات دین شروع میکنند. و میبینیم که جز با یکپارچه کردن و عدم ایجاد انزجار و تنفر در بین مردم، نمیتوان این جزئیات را محقِّق نمود. در این صورت است که مردم هم برای رسیدن به این هدف، آنان را یاری مینماید. حال این گروهها فکر میکنند برای انسجام ملّی باید از خطاهای اعتقادی آنان چشم پوشید. از اینجاست که مشرکین و آنان غیر الله را میخوانند، و نیز جاهطلبان و ریاستخواهان در این گروهها رسوخ میکنند. چون میبیند که راهِ این داعیان آنان را به هدفشان میرساند. از بسیاری از بدعتهای اعتقادی و خرافات سکوت میکنند تا به زعم خود مردم را از دعوت خویش نرانند. و برای کار خویش اصطلاحی اختراع میکنند و آنان را (مصلحت دعوت) مینامند و اینگونه بسیاری از محرمات را مشروع نموده و طاعات زیادی را حرام میگردانند. البته این کارها در مصلحت آنان که به عنوان یک حزب سیاسی خواب ریاست و حکومت را در سر میپرورانند، میباشد. لیکن این ایده نه جزو دین است و نه به آن دستور داده شده است. به همین منظور کسانی که این روش و خطمشی را دارند، میگویند: نخست باید سیاست و قوانین اصلاح شود).
بین اینکه هدف دعوت، توحید باشد با اینکه هدفش ریاست و رهبری سیاسی، خیلی فرق است. دعوت به نیُت ریاست و رهبری سیاسی، اسلامی نیست. دعوت سلفیت در مسیر کوشش خود، به دنبال اصلاح سیاست و قوانین است. اما در این مسیر به سیاست و مسایل مربوط به آن مانند دیگر امور دینی نگاه کرده و بنا به اهمیت و اولویت به آن ارزش قایل میشوند. و به اندازهی صحیح و درست که متناسب با وضعیت مسؤلین دعوت و تلاش آنان است، کار میکنند.
حالت هر دعوت، که جزئی از جزئیات اسلام را برای خود هدف و نقطهی مورد وصول قرار داده هم همینگونه است. مانند گروههای دعوتی که به دنبال اصلاحات اجتماعی هستند. آن هم با مبارزه با میگساری و درهمآمیختگی زن و مرد، پارتیهای فسق و فجور و مانند این موارد. همچنین دعوتهای خیرخواهانه و نیکوکاری و همدردی با فقرا و ایتام. مشکل این هیئتها و دعوتها این است که بر بخشی از جزئیات دین اکتفا نموده و نتایج اندکی را به دست میآورند. افراد آن در دایرهی محدود و تنگی از علم و عمل قرار دارند و سپس متلاشی شده و از هم میپاشند. بلکه آنان که دارای نیتهای فاسد هستند و به دنبال شهرت و تمجید هستند هم با این دعوتها همراه میشوند. این امورِ جزئی اسلامی گر چه هدفش مطلوب و مورد قبول است، اما لازم است در چارچوب کلی دعوتِ جهان شمول و عمومیِ اسلامی باقی بماند و بخشی از تندیس توحید شده و دین را تنها و تنها برای الله سبحانه و تعالی قرار دهد.
بدین منظور اولین هدف سلفیت متوجه خالص گرداندن دین برای اللهﻷ و اجرایی کردنِ توحید، اختصاص یافته است. بعد از آن تمام تکالیف اسلامی اعم از حکم، سیاست، قضاوت، برپایی حدود، پاکسازی جوامع از فساد، تربیت مردان و زنان، در عبادات، اخلاق و معاملات بر اساس دینِ حق را، در جای خودش قرار میدهد. بنده بر این باورم این رویکرد سلفی، همان روش صحیح و درست است. دعوت همهی انبیاء و در رأس آنان محمد بن عبداللهص که از اول تا آخر به سوی یکتاپرستی دعوت داد و در پی آن هر یک از اعمال دین را در جای خودش نهاد هم، همین بوده است [۳۲۱].
ما بر این باوریم که دین در حیات رسول اللهص کامل گشته و جایز نیست فریضهای از فرایضش مسکوت بماند. لیکن دعوتگران و مجاهدین، هر کدام برای برپایی دستورات دینی با تأسی به این فرمودهی الاهی ﴿فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ مَا ٱسۡتَطَعۡتُمۡ﴾[التغابن: ۱۶] (به قدر توان پروای الله را بکنید)، به قدر استطاعت و توان میکوشند. باید که این تلاش بر روش رسول اللهص و طبق سنتش باشد. ابتدا توحید را در افراد دعوت نمودار کنند و سپس به عمل صالح فراخوانند و دین را در تمام شؤون زندگی خود در عرصهی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی بر پا دارند. تمام این موارد باید در چارچوب توحید که هدف و چشمانداز فعالیت اسلامی است، صورت گیرد.
[۳۱۵] بخاری و مسلم (متفق علیه). [۳۱۶] متفق علیه. [۳۱۷] مسلم. [۳۱۸] احمد با سند صحیح. [۳۱۹] صحیح. احمد و دیگران. [۳۲۰] متفق علیه. [۳۲۱] ما به سوی توقف دعوت به خیر و نیکی و یا تحقیر هیچ دعوت دینی، فراخوان نمیدهیم، و واجبات شرعی اعم از نماز، روزه، زکات، حج، پایبندی به حلال و ترک حرام، دعوت به جهاد في سبیل الله، برپایی عبودیت فردی و اجتماعی را هم به تأخیر نمیاندازیم. بلکه آنچه برپایی آن ممکن است باید بدون هیچ تاخیری فوراً برپا شود. اما در عین حال هرگز و هرگز اصل و اساس که ایمان و توحید است را، فراموش نکرده و به حال خودش رها نمیکنیم. نوشتهی یاسر برهامی.
برادری بر اساس ایمان و معالجهی اسباب تشتت و تفرقه
اسلام میان مسلمانان رابطهی بسیار قویِ برادری بر اساس ایمان را قرار داده است. اللهـ میفرماید: ﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِخۡوَةٞ﴾[الحجرات: ۱۰] (قطعاً مؤمنان برادر یکدیگراند). و رسول اللهص فرمودهاند: «لا یؤمن أحدکم حتی یُحِب لأخیه ما یحب لنفسه»: (ایمان هیچکدامتان کامل نمیشود مگر اینکه آنچه برای خود دوست میدارد برای برادر خویش هم دوست بدارد) [۳۲۲].
حقیقتاً اسلام با چنین برادری عجیبی که بین صحابهش در صدر اسلام ارتباط ایجاد کرد، انتشار یافت. اگر انصار برادرانِ مهاجر خویش را جای نمیدادند و مهاجرین هم با برادران انصار خود محبت نداشته و با دید عفت به آنان نمیگریستند، این پیروزیهای بزرگ و انتشار سریع اسلام تا شرق و غرب به وقوع نمیپیوست. از این رو بزرگترین بلا و آزمایشی که گریبانگیر امت اسلامی شد، پراکندگی، اختلافات و جدایی بود که میانشان واقع شد و شمشیری که علیه دشمن از نیام کشیده میشد علیه خودشان به کار گرفته شد.
از مهمترین علل تنازع و اختلاف بین مسلمانان، اختلاف در عقاید و مسایل ایمان بود. اختلافات اندکی در مسایلی کوچک، نمودار شد. مانند: آیا کسی که با گناهان کبیره فوت کرده و فرصت توبه نیافته است، کافر است یا مسلمان؟ آیا واجب است با او جنگ شود یا خیر؟ در این مسیر بدعتِ خوارج، سپس معتزله ظهور کرد. بعد از آن اختلافات پیرامون نامها و صفات الهی آغاز شد. سپس اختلاف عقیدهای گستردهتر شد تا مسایل بیشتری را دربرگیرد و مسلمانان به گروهها و مَشربهای فکری مختلفی تکه پاره شوند.
و طبعاً اختلاف عقیدهای منجر به اختلافات رفتاری و قلبی میگردد.
دعوتگران سلفی از صدر اول مردم را دعوت میدادند که در امور عقیده پایبند به کتاب الله و سنت باشند. و تأویلِ نادرست و از روی هوا و هوس را رها کنند. از برکتهای دعوت آنان این بود که جمهور مسلمانان بر روشهای حق بوده و در عقاید خویش پایبند قرآن و حدیث بودهاند. داعیان کنونی سلفی هم در دعوت و جهاد خویش بر روش و خطمشی سلف اول بوده و همچنین امت را تشویق میکنند که در یادگیریِ عقایدِ خویش فقط به قرآن و سنت تمسک جسته و تمام بدعتهای عقیدهای، اجتهادات و تصورات غیبی که دستآورد شعبدهبازان، دجالان و آنان که ندانسته بر الله دروغ میبنددند را، رها کنند. تمام این تلاشها در راستای یکپارچگی امت از پراکندگی صورت میگیرد تا همه یکدل شده و دارای یک عقیده و یک ایمان گردند.
از آنجا که در مسایل فرعیِ علمی اتفاق نظر سخت و معذور است، اللهـ اختلاف نظر را به قرآن و سنت ارجاع داده است. و نیز دستور میفرماید در مسایلی که نمیتوانیم به اتفاق نظر برسیم، همدیگر را معذور بدانیم. روش و برنامهی سلفِ امت که شامل صحابه و تابعین میشود و احیاناً با هم اختلاف نظر داشتند هم، همین بوده است. یکدیگر را معذور داشته و نسبت به سخنان خویش تعصب به خرج نمیدادند. در آنچه اختلاف داشتند به کتاب الله و سنت مراجعه میکردند. فتوا میدادند و تعصب نداشتند. به شاگردان خویش هم میآموختند که بر گفتار خود تعصب نداشته باشید. پایبند حدیث و دلیل باشید. هرجا دیدند نظریاتشان با دلیل و مدرک در تعارض بود، از قول خویش باز آیند. به همین منظور مدت زمانِ مدیدی وحدتِ فقهی تشریعیِ امت اسلامی ادامه داشت.
اما در میان مسلمین افرادی پرورش یافتند که اجتهاد و بازگشت به کتاب الله و سنت را تحریم نمودند [۳۲۳]. به گمان این که فهمِ دلیل و حجت دیگر امکان پذیر نیست، به کارگیری دلیل حرام اعلام شد. و گفتند: حرام است که مردم جز عمل به اقوال ائمهی چهارگانه به قول کسی دیگر عمل کنند. این بدعت جانکاه در زمان ضعف امت اسلامی منتشر شد [۳۲۴].
وتا امروز علی رغم این که از هر سو فریاد زده میشود که تعامُلمان باید بر مبنای کتاب الله و سنت باشد، هنوز هستند افرادی که با ذهنیت تقلید و عدم انعطافپذیری زندگی میگذرانند و میخواهند مردم پیوسته در قانونگذاری دچار هرج ومرج باشند. گمان میکنند پذیرفتن هر سخنی در دین مشروع است. برخی بر این باورند که اجتهاد باطل و مردود است و دین فقط در آنچه ائمهی چهارگانه تدوین نمودهاند محصور است [۳۲۵]. افرادی هم هستند که دعوتگران سلفی را به دشمنی با ائمهی چهارگانه متهم میکنند و گویند: هر کس مدلل سخن گوید و به قرآن و سنت رجوع کند مبتدع است. به این گفته باور داردم که هنوز در میان مسلمانان کسانی هستند که به این جریان معتفداند و مردم را به این فکر فرا میخوانند.
به طور قطع معلوم است که هر امام در یک مسئله، یک یا دو رأی دارند؛ چنانکه میگوییم: شافعی/ در قول قدیم چنین گفت و در قول جدید چنین. در بسیاری از مسایل عملیِ فقه اختلافات واضحی موجود است. حال که فقها در این مسایل با هم اختلاف دارند، چگونه میشود قول یک امام را گرفته و به آن عمل کرد؟ این کار یعنی تعصب! این امام مذکور معصوم نیست که در تمام مسایل اقوال وی را برگزینیم.
اگر بگوییم به اقوال تمام ائمه عمل میکنیم، این سخن جز تناقضی بیش نیست. مثلاً قاضی در مورد کسی که بدون اجازهی پدرش ازدواج کرده است چه حکمی میدهد؟ برخی از مذاهب آن را تأیید میکنند و میگویند: با وجود این مسئله باز هم عقد صحیح و مشروع است. و دیگر مذاهب معتقدند که چنین عقدی باطل است و ازدواج باید فسخ شود؛ خواه قبل ازهمبستری و مقاربت باشد خواه بعد از آن. حال باید چه کار کرد؟
اگر بگوییم: یکی از اقوال را بر دیگری ترجیح میدهیم، چگونه چنین کاری را انجام دهیم. اگر از روی هوا و خواستهی شخصی باشد، که چنین کاری جزو دین نیست! و اگر بر اساس دلیل و مدرک چنین کاری را انجام دهیم، این یعنی سلفیت.
حق هم همین است. یعنی ترجیح بین اقوال متعارض ائمه؛ و بعد از تحقیق، عمل به آن فتوایی که به حق نزدیکتر است. همیشه باید دنبال دلیل بود. و این است همان میزان ثابتی که بر اساس آن امت در امور شرعی و قانونگذاری به وحدت و یکپارچگی دست مییازد.
یکپارچه سازی امت در امور عملی شرعی، یکی از جوانب فکری سلفیت است. و این کار در سایهی محبت به ائمهی چهارگانه و دیگر ائمه رحمهم الله و همه را به یک چشم نگاه کردن، محقق خواهد شد. سپس اقوال مدلل را گرفته و نباید به سخن یکی تعصب داشته و به دیگران بیتوجهی کرد. البته باید باید به فضیلت، تلاش و کوشش و اجتهاد آنان اعتراف کرد و کتب آنان را مطالعه نموده و روش ایشان در فقه را مورد بررسی قرار داد. سپس اقوال آنها را گرفته و مادامی که با قرآن و سنت در تضاد نباشد، بدان عمل نمود. آنان نیز ما را به این امر دستور داده و فرا خواندهاند.
این تنها راه نجاتِ حقیقی از پراکندگیِ تشریعی و عملی امت است. این سخن بدین معناست که ناچاراً باید در امت علمایی مجتهد و عامل، پدیدار شوند که وضعیت کنونی و دوران گذار را کاملا بررسی نموده، و اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، تربیتی و اخلاقی مسلمانان فعلی را دانسته، و در این دوران آنچه موافق با قرآن و سنت است را برای مردم واضح و روشن نمایند. در این مسیر از علم ائمه مشهور و فقهای بزرگوار استفاده برده و به هیچ یک نسبت به دیگری تعصب ندارند. دوستی و محبت آنان برای حق است و پایبند دلیل بوده و با حق همراه هستند نه با افراد. حق را با دلیلش میشناسند نه با گویندهاش. و این بارزترین جنبهی دعوت سلفیت است و از همهی جوانب روشنتر و درخشانتر است. آنان جویندگان حقاند و حق را با دلیل طلب میکنند. و با وجود قدردانی و احترام به علما و فضلا، اگر بعد از مشخص شدن ببینند سخنان ایشان با دلیل صحیح در تضاد است، آن را نمیپذیرند.
نیز از آنجا که حق یکی است و تعدد پذیر نیست، سلفیها جویندگان حقاند نه بردهی مردان. از این رو پاسدار وحدت امتاند. مردانی که پیروی میشوند زیادند؛ اگر قرار باشد گروهی از امت دنبال هر یک از این افراد بیفتند، جماعتهای فراوانی پدیدار میشود. و از آنجا که این افراد مختلف و گوناگون هستند، متعاقباً جماعتها هم مختلف و گوناگون خواهند شد و اینگونه امت اسلامی پراکنده و متشتِّت میگردد.
لیکن اگر ارتباط به خاطر حق و برای حق باشد، و انسانها با حق سنجیده شوند و به گفتارشان تعصب نشان داده نشود، آنجاست که فقط یک جماعت سر بر میآورد و آن جماعتِ حقّ است. و در آنجا مردانی خواهند بود که مورد احترام واقع میشوند و به قدر تبعیّتشان از حق و عمل به حق، سخنانشان پذیرفته میشود.
بدین منظور میگوییم: دعوت سلفیت یعنی فراخوان امت به و حدت و یکپارچگی به صورت عملی؛ مستند به کتاب الله و سنت. به گفتار ائمه عمل میکند و به رأی شخص خاصی تعصب ندارد. واقعاً آیا در چنین دعوتی عیب و نقصی وجود دارد؟
سلفیها راضی به اختلاف و از همپاشیدگی امت نیستند. چرا که پراکندگی، مانعی است که امت را از کار گروهی باز میدارد. الفت و به همپیوستگیِ آحاد جامعه را از بین میبرد. گر چه بر اساس قضا و قدر پراکندگی واقع میشود، ولی ما شرعاً امر شدهایم آن را دور کنیم و در این راه از جانگذشتگی نشان دهیم. در نتیجه جز آنچه خواستههای نفسانی و بدعت مخالفین آن را بر ما تحمیل میکند، چیزی از آن باقی نمیماند. همبستگی اسلامی تنها یک مشارکتِ ابزاری و ارگانیک نیست که عامل آن اشتراکات ارضی، زبانی و تاریخی باشد. بلکه یک همیاری گروهی است که بر پایهی عقیدهای واحد، هدفی واحد، الگویی واحد و پیشوایی واحد که رسول اللهص باشد، استوار است.
دعوت سلفیت وقتی با مجتمعات امروزی که مبتلا به بیماریها و نواقص است روبرو میشود، این جوامع را به اصلاح مشکلات آن فرا میخواند. آنان را با ادای واجب امر به معروف و نهی از منکر، در برداشتن موانعی که میان این جامعهها و میان اجرایی نمودنِ اسلام حایل شده است، به مشارکت میخواند.
[۳۲۲] بخاری و مسلم. [۳۲۳] بعد از قرن چهارم هجری بود که ندای بسته شدنِ باب اجتهاد بلند شد. [۳۲۴] بانگ برآورده شد، که هر مسلمانی باید خود را ملزم به پیروی از مذاهب چهارگانه کند و در احکام دین از این چارچوب بیرون نرود. [۳۲۵] امام ابوحنیفه/ در سال ۸۰ هـ متولد و در سال ۱۵۰هـ (۶۶۹م – ۷۶۷م) وفات نمود. امام مالک/ در سال ۹۳هـ تولد و در سال ۱۷۹هـ (۷۱۲م – ۷۹۵م) وفات یافت. امام شافعی/ متولد ۱۵۰هـ و متوفای ۲۰۴هـ (۷۶۷م – ۸۲۰م) و امام احمد/ متولد ۱۶۴هـ و متوفای ۲۴۱هـ( ۷۸۰م – ۸۵۵م) بوده است.
برخی گمان میکنند گروههای دعوتگرِ معاصر که در این میدان تلاش میکنند؛ در زمرهی فرقههای جهنمی گمراه هستند. و میپندارند فرمودهی نبی اکرمص که در ذیل خواهد آمد، بر این گروهها منطبق میآید؛ حال آنکه چنین قرائتی از روایت نادرست است.
ایشانص میفرمایند: «إن أهل الكتابين افترقوا في دينهم على اثنتين وسبعين ملة، وإن هذه الأمة ستفترق على ثلاث وسبعين ملة – يعني الأهواء – كلها في النار إلا واحدة و هي الجماعة»: (اهل کتاب در دینشان به هفتاد و دو گروه، تقسیم شدند. و قطعاً این امت(اسلامی) هفتاد و سه فرقه- اهل هوا و هوس - خواهد شد. همه در آتشاند به جز یکی. و آن جماعت است) [۳۲۶]. و در روایت ترمذی آمده است: «قالوا من هي يا رسول الله؟ قال: ما أنا عليه وأصحابي»: (آن جماعت کیست ای رسول الله؟ فرمود: آنچه که من و اصحابم برآنیم).
دعوتهای معاصر در دور بودن یا نزدیکی به روش رسول اللهص و یارانش، متفاوت هستند؛ لذا نمیتوان به صورت عموم آنان را از کسانی دانست که این روایت در موردشان صدق میکند.
شاطبی/ در کتاب (الاعتصام) ضابطهی حکم بر گمراه بودنِ گروه و تجمع خاصی را چنین بیان میدارد: «زیرا این گروهها، به این سبب گروههای جدا از فرقهی نجات به حساب میآیند که در امور کلیِ دین یا قاعده و قانونی از قواعد شریعت با فرقهی نجات یافته مخالفت میکنند نه در جزئی از جزئیاتش. چرا که اختلاف در جزئیات و مسایل فرعیِ شاذ، اختلافی نمیگردد که به سبب آن مسلمانان به گروهها و فرقههای زیادی تقسیم شوند. بلکه مخالفت در امور کلی عامل جدایی و پراکندگی میباشد». تا به اینجا میرسد که میگوید: «و چون اختلاف در جزئیات زیاد شد، قانون کلیات بر آن اجرا میشود. زیرا وقتی مبتدع جزئیات خودساختهی زیادی را اختراع میکند، با بخش بزرگی از شریعت مخالفت نموده است» [۳۲۷].
بر این اساس: بعضی از جمعیتهای داعی در میدان اسلامی کسانیاند که اهل بدعت و گمراهی هستند. زیرا آنان مخالف سنت عمل میکنند و به آن فرا میخوانند. برخی دیگر از جماعات دعوت، سنت و بدعت در آنها مشترک است. و گروهی هم بر حسب پایبندی و تمسک به معتقدات اهل سنت، به اهل سنت و جماعت منتسب هستند.
میان اهل سنت و اهل قبله فرق وجود دارد. تمام کسانی که منتسب به اهل قبله هستند، از اهل سنت نمیباشند. بلکه ممکن است از اهل بدعت و هوا و هوس باشند. همانند خوارج، که علیس و جمهور صحابهش آنان را کافر ندانستهاند.
در شرح عقیدة الصحاویة ص۲۸۶ آمده است: ما اهل قبلهی خویش را مادامی که به رسالت نبی اکرمص معترف باشند و تمام گفتار و اخبار وی را تصدیق کنند، مسلمان و مؤمن میدانیم.
رسول اللهص میفرمایند: «من صلى صلاتنا واستقبل قبِلتنا، وأكل ذبيحتنا، فهو المسلم، له ما لنا وعليه ما علينا»: (هر کس نماز ما را بخواند و به قبلهی ما روی آورد، و ذبیحهی ما را بخورد، او مسلمان است، و حقوق و واجبات ما را دارد).
و نیز میفرماید: «ولا نكفر أحداً من أهل القبلة بذنب ما لم يستحله، ولا نقول لا يضر مع الإيمان ذنب لمن عمله»: (هیچ یک از اهل قبله را تا وقتی گناهی را حلال نداند، کافر نمیدانیم. و نمیگوییم کسی که مرتکب گناهی میشود، به ایمانش لطمه نمیخورد).
با این سخن، اعتقاد خوارج که میگویند مرتکب گناه کبیره کافر است را، رد میکند. چنانکه مرجئه را رد مینماید؛ زیرا آنان میگویند: گناه هیچ ضرری به ایمان نمیزند؛ همانگونه که طاعت در حالت کفر اعتباری ندارد. لذا خوارج به نوعی و مرجئه به نوعی دیگر گرفتار گمراهیاند. با این باور خویش با رسول اللهص و صحابهش مخالفت ورزیدهاند [۳۲۸].
اهل سنت همان گروه پیروز و یاری شده هستند. ابن گروه بهترین گروه برای مردمان هستند. امر به معروف کرده و از منکر باز میدارند. پایبند جماعت مسلمانان هستند و در کارهای معروف و نیک، حرف شنوی دارند. فقط به خاطر حق دوستی میکنند. به صورت عام برخی با برخی دیگر ولاء و دوستی دارند و بعضی بعضی دیگر را معذور میدارند. دوستی و دشمنی آنان بر اساس دین است. مردم را به غیرِ دین، مورد آزمایش قرار نمیدهند [۳۲۹]. آنان به امور اعتقادی، عبادی، معاملات، اخلاق و سلوکِ صحابهش پایبند هستند.
سبب گمراهی و خروج از دایرهی اهل سنت و جماعت یا عدم آگاهی از حق است که با ظن و گمان حکم میکنند نه با علم؛ یا از روی خواهشات نفس حکم مینمایند، که این حکمِ به ظلم است نه به عدالت.
گاهی هم غلو و زیادهروی در دین، یا دوستی و محبت به یک شخص انسان را به گمراهی میکشاند. در این صورت با هر چه محبوب میپسندد و موافق است، او هم توافق دارد و اینگونه باعث پراکندگی و دشمنی میان جماعت مسلمانان میگردد.
اختلافات امروز مسلمین حول سه محور میگردد:
۱- برخی اختلافات، از نوعِ تنوع و گوناگونی است که باید آن را بارور کرد و در این موارد همکاری و تعامل نمود. و نباید سعی شود این نوع اختلاف سلیقهها را ملغی نمود. زیرا با رشد و تکامل میتوان به هدف دست یافت.
۲- برخی اختلافات هم، ضد و نقیض یکدیگر هستند که گنجایش دارد و قابل تحمل است. بر ماست که همانند سلف صالحمان تحمل کنیم و دوستیهاو محبّتمان را از بین نبریم و بر دوستی خود پایبند بوده و در هنگام اختلاف به علما رجوع کنیم.
۳- بعضی اختلافات هم از نوعی است که با هم در تضاد هستند اما نمیتوان آن را تحمل کرد. اینجا واجب است با بدعتها، گمراهیها و سخنان باطلی که مخالف قرآن و سنت است، وارد کارزار شد و درمانش کرد. باید با روش و برنامهی اهل سنت و جماعت جمع شده و مفصلاً برای نشر آن وارد عمل شد. لذا میطلبد که این برنامه را محقَّق نموده و مفصلاً در بحثهای عقیدتی، عبادات، معاملات، اخلاق، دعوت و دیگر روشهای تغییر، آن را مشخص نماییم. البته در این مسیر باید به روش صالح و منهج و برنامهی آنان تمسک جست.
این کار بهترین وسیله برای نزدیک نمودنِ صفوف مسلمین به یکدیگر و وحدت کلمه است [۳۳۰].
برای رسیدن به این مهم باید مخلصانه، جدی و با پشتکارِ زیاد کوشید.
احادیث مرفوع و آثاری که از صحابهش و تابعین که از ایشان به نیکی پیروی کردهاند، دلالت دارد راههایی که اللهأ از پیروی آن نهی نموده است، بدعتها، شک و شبههها، خواستههای حرام، مذاهب و مشربهای فکری منحرف از حق و سایرِ ادیان باطل است.
عبد الله بن مسعودس میگوید: رسول اللهص با دست خویش خطی کشید و فرمود: «هذه السبل ليس منها سبيلٌ إلا عليه شيطان يدعو إليه». ثمَّ قرأ ﴿وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٥٣﴾[الأنعام: ۱۵۳] (بر سر هر راهی از این راهها شیطانی وجود دارد که به سوی آن فرا میخواند). سپس این آیه را خواند: (و [بدانید] این است راه راست من؛ پس، از آن پیروى کنید. و از راهها[ى دیگر] که شما را از راه وى پراکنده مىسازد پیروى مکنید. اینهاست که [الله] شما را به آن سفارش کرده است، باشد که به تقوا گرایید) [۳۳۱]. لذا راه نجات ومحفاظت کنندهی از اختلاف و پراکندگی، پایبندی به کتاب الله و سنت است. همچنین کشتیِ نوح است که هر که بر آن نشست نجات یافت. و هر کس از آن باز ماند، هلاک شد. ﴿فَمَاذَا بَعۡدَ ٱلۡحَقِّ إِلَّا ٱلضَّلَٰلُۖ﴾[يونس: ۳۲] (بعد از حق جز گمراهی، چیست)؟ حق یکی است و آن هم روشن و درخشان. و باطل، زیاد است و شاخه شاخه. و آن تکراری است و تاریک. پس حق را بشناس؛ اهلش را خواهی شناخت. باطل را نیز بشناس، خواهی فهمید چه کسی آن را آورده است. حق را هر کس به تو ارمغان داد بپذیرش؛ و باطل را به صاحبش برگردان هر کس که میخواهد باشد. راه هدایت را برگزین، اندک بودن رهروان به تو زیانی نمیرساند. مواظب راههای گمراهی باش و از زیادی هلاک شوندگان فریب مخور [۳۳۲].
[۳۲۶] ابوداود. وشیخ آلبانی/ آن را صحیح دانسته است. [۳۲۷] الإعتصام، ج۲/ ۲۰۰، به نقل از کتاب: الضوبط الشرعیة لتحقیق الأخوة الإیمانیة و الوحدة الإسلامیة، تألیف شیخ سعید عبدالعظیم حفظه الله. دارالإیمان الإسکندریه، ص ۱۷. [۳۲۸] قبلی. با کمی تصرف: ص ۱۲۰ – ۱۲۱. [۳۲۹] همان. ص: ۱۲۲. [۳۳۰] الضوابط الشرعیة ص ۱۹۵- ۱۹۶، تألیف سعید عبدالعظیم حفظه الله. [۳۳۱] احمد و نسایی با اسناد صحیح. [۳۳۲] همان. ص ۱۴.
نگاهِ جزئی و کریشهای به دین، مردود است
نظرات و تفکرات جزئی که مسلمانان در قرنهای معاصر آن را ساختهاند، بر نقصِ فهمِ صحیح از اسلام و پایبندی کامل به آن تأثیر گذاشته است.
مسلمانانِ صدر اسلام نگاه کلی و عمومیِ صحیحی بر تمام جوانب اسلام داشتند. به همین منظور یکپارچه و یکدست بوده و از هم جدا نمیشدند. سپس متأخرین آمدند و برخی جنبههای دینی را از بعضی دیگر جدا کرده و کنار گذاشتند.
متکلمین، مسئول و متولّی جنبهی اعتقادی شدند.
معاملات و عبادات را فقها عهدهدار شدند.
اخلاق و سلوک را صوفیان بر عهده گرفتند.
هر گروه به جنبهای که معتقد بودند، در آن غلو و زیادهروی کردند. و هر کدام با بخشی که در موردش تفحص و پژوهش میکردند، به گوشهای خزیدند. لذا عمل کلی و عمومی به اسلام ضایع شد و از دست رفت. با این رویکرد، ارتباط زنده و پویا و تأثیر متبادل، بین جوانب متعدد اسلام، نابود گشت. رویکردی که منجر به تشتت و از همگسیختگی فکری و روحی مسلمان شد.
با گرایش هر گروه به غلو و افراطی که در منهج خود با آن تعامل داشتند، در مسیری که به آن پایبند بودند از فهم صحیحِ اسلام منحرف شدند.
نتیجه نهایی این بود که به اسلام حقیقی آگاهی نداشتند؛ و از دیگر جوانبِ آن برداشتی نادرست داشتند. وضعیت در دیگر جماعتهای دعوت هم همینگونه است. هر گروه به قیمت رها کردن جزئیات دیگر، جزء یا مجموعهای از اجزاء اسلام را عهدهدار شده است، تا نقطهی شروع و مقصدش همان اجزاء باشد.
بعضی از دعوتها با مبارزه علیه ظواهر فسق، فجور، فحشا و ناهنجاریهای اخلاقی و غیره، جنبهی اصلاح اجتماعی را برگزیدند.
لذا جمعیتهای خیریه، جهت همدردی و عطوفت با فقرا، مساکین، ایتام و بیوه زنان پدیدار گشت.
گروههای دیگری جنبهی سیاسی، حکمرانی و اصلاحِ مفاسدِ حکام و حکومتها را در دستور کار خویش قرار دادند.
دعوتهای دیگری هم با جنگ با مظاهر شیفتگی دنیا، و تلاش برای آن به تربیت و تهذیب روح پرداخته و پارسایی و غزلت نشینی را برگزیدند.
هر گروه، جزئی از اجزاء را گرفته و در آن افراط و غلو نموده و افرادش در دایرهی تنگ و محدود علم وعمل باقی ماندند. گاهاً هواپرستان و بداندیشان فاسد که به دنبال شهرت و تعریف و تمجید بودند هم، با آنان در هم میآمیختند.
نتیجهی این کار: دوری از دایرهی عامِ دعوت جهانشمولِ اسلامی است. بین وضعیت آنان و وضعیت سلف صدر اسلام که صحابهش بودند، در فهم ایشان از اسلام و عمل به آن، فاصلهی زیادی است. صحابهش فهمی بسیار عمیق و شامل و فراگیر داشتند.
بر این اساس امروزه نیاز مبرم داریم به این که اسلام و دعوت و عمل به اسلام را در شکلی دور از زشتی و شبهه عرضه نماییم. صورتی کامل و فراگیر که تمام جوانب و جزئیات را به صورت مرتبط با هم، در برگیرد. این صورت و شکل، جدید و ابداعی نیست. بلکه از دیرباز وجود داشته است. در قرآن کریم میخوانیم: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱرۡكَعُواْ وَٱسۡجُدُواْۤ وَٱعۡبُدُواْ رَبَّكُمۡ وَٱفۡعَلُواْ ٱلۡخَيۡرَ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ۩٧٧﴾[الحج: ۷۷] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، رکوع و سجود کنید و پروردگارتان را بپرستید و کار خوب انجام دهید، باشد که رستگار شوید). عبادت اللهﻷ شامل رکوع و سجده است. عبادت از افعال خیر و نیک محسوب میشود. لیکن ابتدا امر به صورت عام و سپس به شکل خاص آمده است. که بسیار ظریف در کنار رکوع و سجده، اشاره به انجام تمام خیر و نیکیها و تمام عبادات دارد. یعنی عمل به تمام اعمال اسلامی.
اللهأ میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ وَلَا تَتَّبِعُواْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيۡطَٰنِۚ﴾[البقرة: ۲۰۸] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، همگى به اطاعت [الله] درآیید، و گامهاى شیطان را دنبال مکنید که او دشمن آشکار شماست).
ابن عباسب و دیگران گویند: ﴿ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ﴾ یعنی ورود به اسلام و ﴿كَآفَّةٗ﴾ یعنی همگی. مجاهد/ گوید: به تمام اعمال نیک و خیر عمل نمایید.
این دستوری است از جانب اللهـ به اهل ایمان، تا به تمامِ اسلام عمل نمایند.
ابن کثیر/ میگوید: اللهﻷ بندگان مؤمنش را که رسول اللهص را تصدیق کردهاند امر میکند تا به تمام دستگیرههای اسلام و قوانینش پایبند بوده و به تمام دستوراتش عمل نمایند. و تا میتوانند از تمام ممنوعیتها دست بر دارند.
آلوسی/ میگوید: معنای آیه این است که کاملاً وارد اسلام شوید. هیچ کاری را که به ظاهر و باطن شما مربوط است را، رها نکنید، مگر اینکه اسلام تمام آن را دربرگرفته باشد. و جایی برای غیر اسلام باقی نگذارند.
ونیز میگوید: گویند این خطاب خاص مسلمانان است. و منظور از (السِلم) شعبههای ایمان است؛ و (کافه) از نظر إِعرابی، برای السِّلم ، حال قرار میگیرد. یعنی: ای مسلمانان و ای مؤمنان در تمام شعبههای ایمان به محمدص اقتدا کنید و هیچ یک از احکامش را رها نکنید.
مودودی/ در کتاب (تذکرة دعاة الإسلام) در تفسیر این آیه مینویسد:
«یعنی با تمام زندگیتان؛ به گونهای که هیچ چیز از تحت سلطهی الاهی خارج نماند؛ و ذرهای از اجزاء زندگی از دایرهی نفوذ وی خالی نماند. مبادا در بخشی از زندگیتان از عبودیت کامل الاهی تهی بمانید و خود را صاحب اختیار بدانید که هر برنامه و روش و هر حالتی که خواستید را انتخاب کنید؛ یا تابع نظام و قوانینِ وضعی جدیدی باشید که میپسندید».
شمولیت تنها یک کلمه برای تلفظ نیست. و تنها یک ادعای خیالی نیست. بلکه هنگام اجرا و تطبیق، حقیقتی واقع خواهد بود. چه بسیارند جماعتهایی که ادعای شمولیت و فراگیر بودن دارند، اما رفتارشان با ادعایشان در تضاد است.
*تقسیم بندی دین به پوست و مغز:
این تقسیمبندی در برداشت از قرآن و سنت و عمل به آن دو، نوپیدا و خودساخته است. هرگز از سلف صالحمان چنین چیزی اثبات نشده است. نه کسی چنین گفته و نه کسی بدان عمل نموده است. و به مقتضای چنین تقسیمی کارهایی به عنوان مغز دین معرفی میشود، که باید به آن توجه کرده و انجامش داد؛ و در مقابل، اعمالی هم به پوسته و ظاهر دین مربوط میشود که حایز چنین اهمیت و توجهی نیست. در نتیجه شخص میان این دو نوع عمل فرق گذاشته و به یکی اهتمام میورزد و دیگری را رها میکند.
اما مقیاسی که با آن اعمال دینی به دو بخش ظاهری و اصلی یا مغز تقسیم میگردد، مقیاسی متغیّر است. حتی میتوان گفت: مبتنی بر هوا و هوس است. واجبات دینی را لُبّ و اساس دین میداند و سنتهای قولی و عملیِ رسول اللهص را پوست و ظاهر دین میشمارد [۳۳۳]. حتی میان واجبات دینی هم فرق قایل شده و بعضی را به بهانهی لب و مغز مقدم داشته و برخی دیگر را به اسم پوسته و ظاهر بودن مقدم میدارند!!
بلکه این تقسیم بندی به دایرهی توحید هم کشیده میشود و بخشی از آن را ترک و رها میکند. و چون مردم در اعتقاد و عمل به توحید روی نیاورند، برای عمل به آن اصراری صورت نمیگیرد؛ حتی به سویش دعوت هم داده نمیشود. هم اکنون به بهانهی دل به دست آوردن و جلوگیری از جریحهدار کردن احساسات مردم و عدم ایجاد تنفّر و اختلاف به سبب عقیده، سستی و سهل انگاری در مورد توحید، امری پسندیده و مطلوب است! لذا توحید را پوستهی دین قرار داده! و مردم را بر آنچه بدان باور دارند و دوستش میدارند، گرد آورده و آن را لُبّ و اساس دین میدانند.
و همانند آن برخوردی که با بسیاری از بدعتها دارند. هیچ توجهی به این جریان ندارند. گاهی میگویند ائتلاف و اتفاق نظر به وجود بدعتها بهتر از اختلاف در بازداشتن ازآنها است. یا بدعتها را به چند دستهی اضافی، حقیقی، جزئی و کلی تقسیم میکنند. بدعتهای اضافی و جزئی را پوسته میدانند و به آن بیتوجهی میکنند و بدعتهای حقیقی و کلی را لب و اساس میدانند و معتقدند شایسته است در این مورد سخن گفت و مردم را پند و ارشاد نمود!!
بسیاری از جُهال، جهت ترویج گناهان برای استهزاگران، به بدعتِ تقسیم بندی اعتقاد ندارند. لذا اصلاً به بعضی از اعمال و نشانههای ظاهریِ دین که آن را پوسته و ظاهر دین میدانند، توجه نمیکنند و فقط پیرامون عمل و تمسک به مغز و لُب دین سخن میگویند. ظاهر دین را به بهانهی اصلاح باطن رها میکنند. گویا زبان حالشان میگوید: (یؤمنون ببعض الکتاب و یکفرون ببعض): (به پارهای از کتاب ایمان میآورند و به پارهای دیگر کفر میورزند).
و از این قبیل میتوان به تقسیم دین به دو بخش اصول و فروع و تسامح در فروع اشاره نمود [۳۳۴]. آن هم با این ادعا که به اتفاقِ نظرِ بر اصول کفایت شده است. در نتیجه در هر قضیهای که آن را فرعی قلمداد نمایند، به گمان اشتیاق بر متحد نمودن امت و جلوگیری از اختلاف و پراکندگی، تساهل میکنند!!!
در خلال این جریان بسیاری را خواهی دید که بدون تحقیق و بررسی رخصتها را دنبال کرده و به لغزش برخی از علما یا به اقوال مرجوحه عمل میکنند [۳۳۵]. با این ادعا و شعار که: هر کس از عالِمی تقلید کند، سالم و در امان میماند.
بدترین تساهلی که میتواند صورت گیرد این است که، این سهلانگاری بدون هیچ قید و بندی بر بسیاری از احکام شرع که با هوا و هوس همخوانی ندارد، تعمیم داده شود. به طوری که بعد از این کار مجالی برای دعوت به بزرگداشتِ شعائر دین و اجتناب از محارم باقی نمیماند و شریعت بازیچهای در دست این منحرفین میگردد. آنچه را که یکی رها کرده و به آن بیتوجهی میکند، دیگری بزرگش میدارد. بلکه خطرناکتر از آن، این است که این تسامح و تساهل به اصول دین و مسایل عقیده و توحید هم کشیده شود.
تقسیم دین به پوسته و مغز، در دل عوام الناس بدترین تأثیر را میگذارد و احکام ظاهری را نزدشان بیارزش و خوار میکند. و ماحَصَل آن بیتوجهی به چیزی است که آن را پوسته مینامند؛ لذا به این احکام توجه نمیکنند و از مخالفت با آن هم پروایی ندارند [۳۳۶].
واضح است که اللهﻷ دینش را بر پیامبرشص نازل کرد تا با آن انسان مسلمان را بسازد و او با دین، در دنیا و آخرت خوشبخت و سعادتمند شود. و بر هیچ خردمندی پوشیده نیست که امر و نهی دینی سهم بسزایی در ساختار انسان دارد. فرقی نمیکند این امر و نهی مربوط به مستحبات باشد یا واجبات. چرا که تمام این احکام همان شعبههای ایمان است که رسول الله در مورد آنها میفرماید: «الإيمان بضعٌ وسبعون شُعبة فأفضلها قول لا إله إلا الله، وأدناها إماطَةُ الأذى عن الطَّريق، والحياءُ شعبةٌ من الإيمان»: (ایمان هفتاد و اندی شعبه دارد. برترین آن قول، لا إله إلا الله است و کمترین آن برداشتن مانعی از سر راه است و حیا [۳۳۷] شعبهای از ایمان است). هر یک از این شعبهها ناقص گردد، شعبهای از ایمان ناقص شده است. و به هر شعبهای که انسانِ مسلمان پایبندش باشد، به ایمانش افزوده است. زیرا با قول و عمل ایمان زیاد و کم میشود. و این اعتقاد و باورِ تمام امت اسلامی است.
اگر اعتراض شود: حقیقت امرِ امروزی و مشکلات و گرفتاریهایی که بر سر مسلمانان فرود آمده است و توطئهها و هجماتی که متوجه آنان است، بر ما لازم میدارد که اتحاد و یکپارچگی صف امت مسلمان را بر هر چیزی مقدم نماییم و مسلمانان را در مسایل فرعی که علما اختلاف نظر دارند و مردم به ظواهر آن مشغولند را، متحد و منسجم کنیم. الان لازم است بر مسایل دین و اصولی که مورد اتفاق همه است، تمرکز نموده و دیگر مسایل را رها کرد. خصوصاً اختلاف در مسایل فرعیِ گذشته و اختلاف آراء علما و ترجیح یکی بر دیگری کار آسانی نیست. و اوقات زیادی که الان باید صرف حمایت از اسلام و مسلمین شود را، نابود میکند. بلکه چنین اختلاف نظرهایی در شریعت، گنجایش دارد و رحمت است. هر شخص آنچه را متناسب او باشد میگیرد و کسی بر کسی دیگر انکار نمیکند. از آنجا که همهی ما عالِم نیستیم، هیچ عیب و نقصی نیست که سخن دیگر علما و ائمهی دین را پیروی کنیم. لذا مشکلات کنونی مسلمین و خطراتی که آنان را تهدید میکند بر ما لازم میدارد که تمام هم و غم خویش را متوجه اولویات کنیم و سزاوار نیست وقتمان را در دعوت به فرعیات و ظواهر کنیم.
شیخ محمد بن اسماعیل/ در جواب این اعتراض میگوید [۳۳۸]:
ترک واجب شرعی، به ترس اینکه ممکن است فتنهای به وجودآید، خود فتنه است: ﴿وَمِنۡهُم مَّن يَقُولُ ٱئۡذَن لِّي وَلَا تَفۡتِنِّيٓۚ أَلَا فِي ٱلۡفِتۡنَةِ سَقَطُواْۗ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةُۢ بِٱلۡكَٰفِرِينَ٤٩﴾[التوبة: ۴۹] (و از آنان کسى است که مىگوید: «مرا [در ماندن] اجازه ده و به فتنهام مینداز.» هشدار، که آنان خود به فتنه افتادهاند، و بىتردید جهنم بر کافران احاطه دارد).
فتنه بر اثر خیرخواهی و نصیحت به بهترین روش، میان مومنین ایجاد فتنه نمیکند. عامل پیدایش فتنه، جدل و عنادی است که بعد از ارائهی دلیل و مشخص شدن حق صورت میگیرد.
اما آنچه در مورد ظلم به مسلمانها، ناتوانی و توطئهی دشمنان گفتید، کاملاً بهجا و درست است؛ لیکن جریان را در هم آمیختهاید. سخنتان در صورتی درست است که ما فرض کنیم به قول شما، پایبندی به فرعیات با رودررو شدن با توطئهی دشمن و تلاش آنان در تعارض است، حال آنکه تعارض بین آنها حتمی نیست. چرا که با پرهیز از جدالِ بیهوده و بیحاصل واقعاً اگر بیان حق در امور فرعی، به هدف روشن نمودن حق باشد، هرگز با جهاد علیه دشمن در تضاد نیست.
نسل اول با خطرهایی مواجه شدند که هستی و کیان آنان را تهدید میکرد. اما این کار سبب نشد از فرعیات دست کشیده، حقایقش را اثبات نکنند و به ملزومات آن عمل ننمایند [۳۳۹]. با این وجود بر تمام امتها فرمانروایی و سروری کردند. تخت کفار را به زیر کشیده و قصر سر به فلک کشیدهی ایمان را بر افراشتند. اما از یاری مسلمین آن کسی باز میماند که بعد از اثبات حق، مجادله و مخاصمه مینماید [۳۴۰] و بر عدم پیروی از آن اصرار میورزد. با شبهههای نادرست باعث جدال میشود. کسی هم نیست که آنان را به پایبندی کتاب الله و سنت، فراخواند. وقتی فروعِ شریعت به کفار خطاب میشود [۳۴۱]، مسلمانان که جای خود را دارند! آنان که اللهﻷ در موردشان میفرماید: ﴿إِنَّمَا كَانَ قَوۡلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ أَن يَقُولُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٥١﴾[النور: ۵۱] (گفتار مؤمنان -وقتى به سوى الله و پیامبرش خوانده شوند تا میانشان داورى کند- تنها این است که مىگویند: «شنیدیم و اطاعت کردیم.» اینانند که رستگارند). و نیز میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ﴾[البقرة: ۲۰۸] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، همگى کاملاً به اطاعت [الله] درآیید). در این آیات اللهـ هرگز بین فروع و اصول، ظاهر و باظن و پوسته و مغز فرق قایل نشده است. آفریدگارﻷ در سختترین لحظات رویارویی و جنگ مسلحانه با دشمن، مؤمنان را به برپایی دستور دینی و لَو در مسایل عملی که آن را فروع مینامند، فرا میخواند. اللهﻷ میفرماید: ﴿وَإِذَا كُنتَ فِيهِمۡ فَأَقَمۡتَ لَهُمُ ٱلصَّلَوٰةَ فَلۡتَقُمۡ طَآئِفَةٞ مِّنۡهُم مَّعَكَ وَلۡيَأۡخُذُوٓاْ أَسۡلِحَتَهُمۡۖ فَإِذَا سَجَدُواْ فَلۡيَكُونُواْ مِن وَرَآئِكُمۡ وَلۡتَأۡتِ طَآئِفَةٌ أُخۡرَىٰ لَمۡ يُصَلُّواْ فَلۡيُصَلُّواْ مَعَكَ وَلۡيَأۡخُذُواْ حِذۡرَهُمۡ وَأَسۡلِحَتَهُمۡۗ﴾[النساء: ۱۰۲] (و هر گاه در میان ایشان بودى و برایشان نماز برپا داشتى، پس باید گروهى از آنان با تو [به نماز] ایستند؛ و باید جنگافزارهاى خود را برگیرند؛ و چون به سجده رفتند، باید پشت سر شما قرار گیرند، و گروه دیگرى که نماز نکردهاند باید بیایند و با تو نماز گزارند و البته جانب احتیاط را فرو نگذارند و جنگافزارهاى خود را برگیرند).
آنچه مخالفین گمان میکنند، چیزی جز نتیجهی تخیل آنان نیست. میپندارند نسبتِ میانِ روبرویی با دشمن و پیروزی بر آنان و میان آموزش مسایل فرعی و پایبندی به آن، هر چند هم که ریز باشند، تباین تقابُل [۳۴۲] وجود دارد. مانند تباین دو چیز که نقیض هماند: مثل عدم و وجود، نفی و اثبات؛ یا تباین دو چیز متضاد مثل: سیاهی و سفیدی، حرکت و سکون؛ یا تباین تضائف مانند: پدر و فرزندی و بالا و پایین. یا تباین عدم و مِلکیَّت: مثل: بینایی و کوری.
چرا که وجود و عدم، در یک چیز، در آنِ واحد و از یک جهت، جمع نمیشوند. همچنین حرکت و سکون. یا مثلاً پدر بودن و فرزند بودن. چرا که اگر یک شخص، پدر شخصی دیگر باشد، امکان ندارد این پدر، فرزند آن شخص هم باشد. یعنی نمیشود در آنِ واحد هم پدر آن شخص باشد و هم فرزندش. یا مانند محال بودنِ اجتماعِ سیاهی و سفیدی در یک نقطه ساده. یا وجودِ حرکت و سکون در یک جسم. همچنین کوری و بینایی با هم جمع نمیشوند.
آقایان میپندارند، رو در رو شدن با دشمنان و پایبندی به فروع با هم در تضاداند. آن هم از نوع تباینِ مقابله که امکان جمع میان آن دو وجود ندارد. این باور، منجر به چنین تعارض بیمعنایی گشت. حال آنکه نسبت میان این دو با صرف نظر از نصوصِ نقلی، و تنها از منظر عقل، تباینِ مخالفت است.
قانونِ دو چیز متباین که با هم تباینِ مخالفت دارند این است که حقیقت هر کدام از آن دو در حد ذاتش مخالف حقیقت دیگری باشد. لیکن اجتماع آن دو عقلاً در ذاتی دیگر ممکن باشد. مانند: سفیدی و سردی، کلام و نشستن یا سیاهی و شیرینی.
حقیقت سفیدی در ذات خود با حقیقت سرما متباین و متفاوت است. لیکن میشود که سفیدی و سرما در ذات یک چیز مانندِ برف، با هم جمع شوند. همچنین کلام و نشستن در ذات خود با یکدیگر متفاوتاند؛ ولی میشود یک شخص در آنِ واحد در حالت نشسته سخن گوید.
همینطور نسبت بینِ جهاد با دشمنان و مقابله با توطئهی آنان و بین دعوت به فروع دینی و پایبندی و آموزش آن به مردم، از همین قبیل است. پس چنانکه میشود یک جِرمِ سفید رنگ مثل برف، سرد هم باشد، و نیز همانگونه که عقلاً میشود یک انسانِ نشسته در حال سخن گفتن باشد، و یک خرما، سیاه رنگ و شیرین باشد، عقلاً میشود مُتِمَسِّکِ به فروعات هم با دشمنانِ دین روبرو شده و با آنان وارد کارزار شود. پس به حکم عقل، شخصی که متعهد به اوامر إلاهی و اجتناب نواهی اوست میتواند با جهاد با دشمنان اللهﻷ مشغول باشد؛ چنانکه این امر بسیار روشن و اثبات شده است [۳۴۳]. تاریخ هم چنینِ جریانی از رسول اللهص و اصحابش و تابعین که به نیکی از ایشان پیروی کردهاند را، به یاد دارد.
اما با نگاهی به دلایل کتاب الله و سنت، مانند این فرمودهی الله ﻷ: ﴿وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓۚ﴾[الحج: ۴۰] (و قطعاً الله به کسى که او را یارى مىکند، یارى مىدهد)، و: ﴿إِن تَنصُرُواْ ٱللَّهَ يَنصُرۡكُمۡ﴾[محمد: ۷] (اگر الله را یارى کنید یاریتان مىکند)، و دیگر نصوص در مییابیم، نسبتِ میان تمسک و پایبندی به شعایر اسلامی و میان نصرت و یاری اللهأ مانند نسبتِ بین ملزوم و لازم آن است. چرا که تمسک به دین ملزومِ نصرت و یاری است. به این معنا که یاری کردن بر اللهأ لازم میآید. چانکه آیات به این مسئله تصریح دارد. اما مخالفینِ این باور چنین به مردم وانمود کردهاند که ارتباط لازم و ملزوم، مانند منافاتِ میان دو چیزِ نقیض و متضادِ با هم است. و آقایان به خاطر سادگی و عدم آگاهی، به مخافین اعتماد دارند. بازتاب این کار نفرتی است که در دلشان به وجود میآید. به محض این که شنیدند کسی در فروع سخن گوید، گمان میکنند وی با این حرفها جهاد را باطل مینماید. و واضح و روشن است که، از کوزه همان برون تراود که در اوست. و وقتی چوب کج باشد هرگز سایه راست نخواهد شد [۳۴۴].
دولت اسلامی بر پا نخواهد شد مگر، بر کولِ آنان که صاحبان عزم و اراده و مقیّد به تمام احکام شرع هستند. و آن احکام را ظاهراً و باطناً بر خود اجرا میکنند. با تأسِّی به قول اللهﻷ که میفرماید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوۡمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمۡۗ﴾[الرعد: ۱۱] (الله سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند!).
دولت اسلامی فقط و فقط ثمرهی پایبندی و تعهدِ سربازانِ اسلام به تمام شرایع دینیشان است. دعوتگر امین و مسلمان بر سر هیچ یک از احکام دینی با اسلام چانه نمیزند که چیزی از آن را بکاهد، بلکه تنها تمام آن احکام را به خاطر ادای امانت حفظ میکند تا در مقابل اللهأ سرافکنده نباشد.
جای هیچ شکی نیست که انکارِ منکراتی که متعلق به خواهشات نفسانی است از آسانترین کارهاست. البته اگر مانعی برای تغییر آن نباشد. حال که خودمان با اختیار کامل در این کار تساهل میکنیم، چگونه دیگران را از آن باز داریم؟ اللهﻷ ما را یاد آور میشود که تنها خیرو نیکی این امت در امر به معروف و نهی از منکر نهفته است. میفرماید: ﴿كُنتُمۡ خَيۡرَ أُمَّةٍ أُخۡرِجَتۡ لِلنَّاسِ تَأۡمُرُونَ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَتَنۡهَوۡنَ عَنِ ٱلۡمُنكَرِ﴾[آل عمران: ۱۱۰] (شما بهترین امتى هستید که براى مردم پدیدار شدهاید: به کار پسندیده فرمان مىدهید، و از کار ناپسند بازمىدارید). و گفته است سبب ناتوانی و ناکارآمدی جامعه این است که هم دیگر را به نهی از منکر و امر به معروف، وصیت نمیکنند. میفرماید: ﴿لُعِنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۢ بَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ عَلَىٰ لِسَانِ دَاوُۥدَ وَعِيسَى ٱبۡنِ مَرۡيَمَۚ ذَٰلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعۡتَدُونَ٧٨ كَانُواْ لَا يَتَنَاهَوۡنَ عَن مُّنكَرٖ فَعَلُوهُۚ لَبِئۡسَ مَا كَانُواْ يَفۡعَلُونَ٧٩﴾[المائدة: ۷۸-۷۹] (از میان فرزندان اسرائیل، آنان که کفر ورزیدند، به زبان داوود و عیسى بن مریم مورد لعنت قرار گرفتند. این به خاطر آن بود که عصیان ورزیده و تجاوز مىکردند. از کار زشتى که آن را مرتکب مىشدند، یکدیگر را بازنمىداشتند. راستى، چه بد بود آنچه مىکردند). رسولص ما را تهدید نموده است که اگر همانند آنان کنیم، مبادا آنچه بر سر آنان آمد گریبانگیر ما هم بشود! اللهـ هر کس که بخشی از دین الاهی را نابود کرده است، مجازات نموده است. میفرماید: ﴿فَنَسُواْ حَظّٗا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِۦ فَأَغۡرَيۡنَا بَيۡنَهُمُ ٱلۡعَدَاوَةَ وَٱلۡبَغۡضَآءَ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ﴾[المائدة: ۱۴] (و[لى] بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند فراموش کردند، و ما [هم] تا روز قیامت میانشان دشمنى و کینه افکندیم). و رسول اللهص ما را به خروجی از فتنهی پراکندگی و تقسسیم شدن رهنمون میکند. ایشانص میگویند: «فإنه من يعش منكم فسيرى اختلافا كثيرا فعليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين عضوا عليها بالنواجذ وإياكم ومحدثات الأمور فإن كل بدعة ضلالة و کل ضلالة في النار»: (هر کس از شما که زنده بماند، به زودی اختلافات زیادی خواهد دید، بر شماست که از سنت من و خلفای راشدینِ راه یافته پیروی کنید و محکم بدان پایبند باشید؛ و بر شماست که از امور نوپیدا دوری کنید، چرا که تمام بدعتها، گمراهیاند و هر گمراهی در آتش) [۳۴۵].
لذا هر گاه مسلمانان دچار گرفتاری و مشکلی میشوند، راه زدودن این مشکلات از ایشان، پایبندی و تمسک بیشتر به سنتها و بیزاری و دوری جستن از بدعتهاست. نه آتشبس با اهل بدعت و بازداشتن داعیان از سنتها [۳۴۶].
[۳۳۳] معلوم و واضح است که انجام مستحبات و ترک مکروهات شامل بخش عظیمی از احکام دین از جمله، عبادات، معاملات، اخلاق و سلوک میشود و ایمان شخص با عمل به این موارد کامل میگردد. [۳۳۴] تقسیم دین به دو بخش اصل و فرع نیز از عملکرد صحابهش نیست. اما علمایی که بر این باورند، میخواهند به صورت نظری میان مسایل اصول در عقیده و توحید و میان مسایل فروع در عبادات، معاملات، اخلاقیات و سلوک، فرق گذارند. به تعلیقی که پیشتر در بحث تقسیم شرعی و اصطلاحی زده شد مراجعه شود. [۳۳۵] تقسیم دین به دو بخش پوست و مغز، باعث شده است در مسایل اختلافیِ میان علما تحقیق و بررسی صورت نگیرد. از جمله مسایلی که در حلال و حرام بودن آن اختلاف دارند. این گروه آمدند و برای شناخت حکم الله، بررسی و تحقیق را ترک کردند تا بر مردم آسان گرفته و مبادا وقتشان را هدر داده باشند!!! زیرا این مسایل از اول تا به آخر مربوط به پوستهی دین است. [۳۳۶] ادلة تحریم حلق اللحیة، شیخ محمد بن اسماعیل، ص ۱۰۹ و رسالة تبصیر أولی الإلباب ببدعة تقسیم الدین إلی قشر و لباب. دار الفرقان- قاهره – چاپ هفتم ۱۴۰۵هـ. [۳۳۷] مسلم، ابوداود، نسایی و ابن ماجه. به روایت ابوهریرهس. [۳۳۸] تبصیر أولی الألباب ببدعة تقسیم الدین إلی قشر و لباب از کتاب، أدلة تحریم حلق اللحیة. نوشتهی محمد بن اسماعیل. چاپ نهم، ص: ۱۰۹ – ۱۳۲. [۳۳۹] نسل اول با خطر مرتدین و مدعیان نبوت مواجه شدند. سپس نبرد با روم و فارس. با این وجود از نشر علم و سنت کوتاه نیامدند. از پژوهش در مسایل علمی، عرضهی نظریات و پند و ارشاد در مسایل اختلافی معتبر، و از انکار بر مخالف، در مسایل اختلافی نامعتبر خسته و دلتنگ نشدند. لذا شایسته است برنقش قدم آنان گام برداریم و به آنان تأسی جوییم. چرا که این رویکرد باعث ظهور اسلام شده و چنانکه شاهد هستید با جهاد در راه اللهﻷ و برخورد با توطئههای دشمنان اسلام هم منافاتی ندارد. [۳۴۰] یعنی با مخالفت با آنچه از قرآن و سنت ثابت شده است. [۳۴۱] برای مثال الله متعال میفرماید: ﴿مَا سَلَكَكُمۡ فِي سَقَرَ٤٢ قَالُواْ لَمۡ نَكُ مِنَ ٱلۡمُصَلِّينَ٤٣ وَلَمۡ نَكُ نُطۡعِمُ ٱلۡمِسۡكِينَ٤٤﴾[المدثر: ۴۲-۴۴] (چه چیز شما را در آتش(سقر) در آورد. گویند «از نمازگزاران نبودیم و بینوایان را خوراک نمیدادیم»). و این آیه: ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ٣٠ ثُمَّ ٱلۡجَحِيمَ صَلُّوهُ٣١ ثُمَّ فِي سِلۡسِلَةٖ ذَرۡعُهَا سَبۡعُونَ ذِرَاعٗا فَٱسۡلُكُوهُ٣٢ إِنَّهُۥ كَانَ لَا يُؤۡمِنُ بِٱللَّهِ ٱلۡعَظِيمِ٣٣ وَلَا يَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلۡمِسۡكِينِ٣٤﴾[الحاقة: ۳۰-۳۴] (بگیرید او را و در غُل کشیدش. سپس به آتشش افکنید. بعد او را به زنجیری که هفتاد ذرع «۳۵متر» است ببندید. چرا که او هرگز به الله عظیم ایمان نمیآورد. و به اطعام مسکین تشویق نمیکرد). و در سورهی فرقان آیهی ۶۸ و ۶۹ میفرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ لَا يَدۡعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ وَلَا يَقۡتُلُونَ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ وَلَا يَزۡنُونَۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ يَلۡقَ أَثَامٗا٦٨ يُضَٰعَفۡ لَهُ ٱلۡعَذَابُ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَيَخۡلُدۡ فِيهِۦ مُهَانًا٦٩﴾[الفرقان: ۶۸-۶۹] (و آنانی که با الله معبود دیگری را نمیخوانند و کسی را که الله (خونش را) حرام کرده جز به حق نمیکشند) تا این که میفرماید: (روز قیامت عذابش مضاعف میشود و در آن جاودانه به خواری میماند). آیه برای کسی که چندین کار محذور را مرتکب شود عذاب مضاعف را تجویز کرده است. [۳۴۲] این اصطلاحات از علمِ فلسفه و کلام است که شخص با خواندن آن به جای درک مسئله بدتر گیج خواهد شد. این اصطلاحات عبارتند از: تناقض، تضاد، عدم و مِلکِه و تضائف. فقط به ذکر این اصطلاحات بسنده میکنیم؛ چرا که مختصری از آنها در متن آمده است.(مترجم) [۳۴۳] بلکه امید میرود با این روش الله متعال پیروزی و تأیید را نصیب گرداند و دشمنان را زمینگیر کند . چرا که این رویکرد آمیخته به پروای إلاهی است. [۳۴۴] معادل فارسی آن، این است. خشت اول گر نهاد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج. مترجم [۳۴۵] ابوداود، ترمذی، ابن ماجه وابن حبان. شیخ آلبانی: هم در سلسله صحیحه آن را صحیح دانسته است. [۳۴۶] أدلة تحریم حلق اللحیة: ص ۱۲۴ – ۱۲۸. شیخ محمد بن اسماعیل.
از قیاسهای فاسد عقلی که با آن مردم را میفریبند، این سخن آنان است: مثال آنان که در مورد مسایل فرعی صحبت میکنند، در حالی که دشمنان ما را محاصره کردهاند، مثال شخصی است که بر ساحل ایستاده است و شخصی دیگر با امواج گلاویز است و دست و پنجه نرم میکند و هر لحظه عنقریب است که غرق شود و او انگشتری طلایی هم در انگشت دارد؛ آن که در ساحل ایستاده است بدون توجه به اینکه زندگی آن بیچاره در خطر است و دارد میمیرد، فریاد بر میآورد هان! پوشیدن انگشتر طلایی حرام است.
در جواب باید گفت:
شما فرعی را بر اصل قیاس میکنید که اصلاً مثل هم نیستند. اصلی که بر آن قیاس میشود، حالت ضرورت است. لذا بدون شک دفع ضررِ اکبر که باعث مرگ میشود بر منکَرِ اصغر یا کوچک، که همان پوشیدن انگشتر طلایی باشد، مقدّم است. همینطور هم اگر دشمن بر ما هجوم آورد، همگی برای رویارویی با او بیرون خواهیم شد. بدون توجه به اختلافات فرعی. زیرا در اینجا منکرِ اکبر یا بزرگ، اهمیت دارد. اما فرع، که همان وضعیت جوامع کنونی ما است و شما آن را قیاس کردید، بدون شک در کشور ما کمتر از حالت ضرورتی است که در آن جانها و ادیان از بین رفته و کشت و زراعت و نسلها نابود گردد و مسلمانان به صورت عمومی با پیرمردان و زنان برای جهاد خارج شوند و ... . البته در وهلهی اول این سخنِ بنده رد خواهد شد یا حد اقل گویندهاش مورد سوء ظن قرار میگیرد؛ لیکن بنده از حقیقت زندگی معترضین برایش دلیل میآورم. میگویم: آیا حقیقتِ زندگی شما مثل زندگی شخصی است که خود را به آب انداخته و به هیچ چیز اعتنایی نمیکند؛ تا شخصی که با امواج دست وپنجه نرم میکند و نزدیک است غرق شود را، نجات دهد؟ و آیا این حقیقتِ قومی است که هشدار دهنده نزدشان آمده و آنان را به جهاد عمومی فرا میخواند؟ پس چرا اینگونه زندگی یکنواختی دارید که در آن از وسایل و امکانات ضروری و بلکه غیر ضروری و تزئینی لذت برده و بهرهمند میشوید؟ میوه میخورید و در بسترها کامجویی کرده و در تفرّجگاهها و پارکها میلولید؟ هیچ کس به شما اعتراضی نمیکند و شما هم به دیگران خرده نمیگیرید که بگویید: «اسلام از ریشه تهدید میشود! مسلمانان در دینشان مورد ستم واقع میشوند! آنگاه شما میوه میخورید بر بسترها کام میستانید و در ساحلها و پارها و جزایر، هواخوری میکنید»؟! پس چرا سدّ راه سنت میشوید؟ برایش مثالها میزنید؟ و عقلهاتان را برای ساختن چنین قیاسهای عقلی نادرستی به زحمت میاندازید؟ آیا سنت رسول اللهص در نزد شما از این موارد بیارزش دنیا هم بیارزشتر است؟ آیا این سخن امیر المؤمنین عمرس شما را از این سدِّ راه شدن باز نمیدارد که گفت: «بگذارید سنت به راهش ادامه دهد، با سلیقه و نظر خویش جلویش را نگیرید».
همچنین سخن سفیان/ که میگوید: «به اهل سنت به نیکی رفتار کنید، آنان غریب و بیکساند». و چرا نیرویتان را در جنگ با معاندینِ سنت و آنان که به ناحق از بدعتها دفاع میکنند، صرف نمیکنید؟
رسول اللهص برایمان مثالی زدهاند که از قیاسهای نادرستِ شما، راست و درستتر است؛ آنجا که میفرماید: «مَثَلُ القَائِمِ عَلَى حُدُودِ اللَّهِ وَالمُدْهِنِ فِيهَا كَمَثَلِ قَوْمٍ اسْتَهَمُوا عَلَى سَفِينَةٍ فِي البَحْرِ فَأَصَابَ بَعْضُهُمْ أَعْلَاهَا، وَأَصَابَ بَعْضُهُمْ أَسْفَلَهَا، فَكَانَ الَّذِينَ فِي أَسْفَلِهَا يَصْعَدُونَ فَيَسْتَقُونَ المَاءَ فَيَصُبُّونَ عَلَى الَّذِينَ فِي أَعْلَاهَا فَقَالَ الَّذِينَ فِي أَعْلَاهَا: لَا نَدَعُكُمْ تَصْعَدُونَ فَتُؤْذُونَنَا، فَقَالَ الَّذِينَ فِي أَسْفَلِهَا: فَإِنَّا نَنْقُبُهَا مِنْ أَسْفَلِهَا فَنَسْتَقِي، فَإِنْ أَخَذُوا عَلَى أَيْدِيهِمْ فَمَنَعُوهُمْ نَجَوْا جَمِيعًا وَإِنْ تَرَكُوهُمْ غَرِقُوا جَمِيعًا»: (مثال کسی که به اوامر و دستورات الاهی پایبند است و کسی که به اوامر او التزام ندارد به گروهی شباهت دارند که در کشتی در دریا قرعه کشی میکنند، تعدادی در بالا و تعدادی در پایین کشتی قرار میگیرند، آنان که پایین کشتی قرار دارند بالا میروند و برای نوشیدن، آب میطلبند، آن گروه که در بالای کشتی قرار دارند میگویند: اجازه نمیدهیم شما بالا بیایید و ما را اذیت کنید، (گروه پایینی هم) میگویند: در طبقهی خودمان سوراخی ایجاد کنیم و (از دریا آب برداریم) و بالاییها را اذیت نکنیم، اگر جلوی آنها و تصمیمشان را نگیرند، همگی غرق میشوند؛ و اگر دستشان را بگیرند، خود و آنان، همگی نجات مییابند) [۳۴۷]. در نتیجه سکوت در مورد منکرات خواه در فروع باشد یا اصول، ظاهری باشد یا باطنی، سببی از اسبابِ نزولِ مجازات و عقوبات عمومی میباشد [۳۴۸].
برخی اعتراض میکنند: اعمال به نیتها بستگی دارد؛ مهم این است که قلب اصلاح شود؛ اگر قلب اصلاح شد تمام جسم اصلاح میشود، و اگر فاسد شد، کل جسم فاسد میشود. پس مادامی که نیتِ قلب سالم و درست باشد، بیتوجهی و رها کردن ظاهر مشکلساز نیست. مهم پایبندی به ارکان و واجبات است، ترک سنتها و مستحبات اشکالی ندارد.
جواب:
عمل صالحِ مورد قبول، دارای دو شرط است:
نخست: یکی همان که شما فرمودید؛ نیت صحیح و قلب سالم. که در نتیجه عمل انسان ریا و نفاق نخواهد شد. در قلب هم جز هدف الاهی و توجه به اوﻷ چیزی نخواهد بود. اگر عمل انسان، از نیت سوء و فساد قلبی در امان ماند، و بنده درعملش اخلاص داشت و به دنبال رضایت الاهی بود، شرط اولِ قبولی عبادت، یافت شده است.
دوم: عمل باید در راستای شرعِ اللهأ باشد. و با سنت و روش رسول اللهص نیز، همخوانی داشته باشد. و گر نه بدعت در دین محسوب شده و گویا میخواهد با چیزی به اللهأ تقرّب جوید، که نبی اکرمص با آن تقرّب نجسته است.
پیامبر اسلامص میفرماید: «من عمِل عملاً لیس علیه أمرنا، فهو ردّ»: (هر کس کاری کند که ما بدان دستور ندادهایم، عملش مردود است).
بخش اول، از اصلاح درون و نیت و سلامت قلب سخن میراند. و بخش دوم، از اصلاح ظاهر که با شرع در توافق است و در مسیر احکامش گام بر میدارد.
پس میان عقیده و عبادت، معامله و سلوک، واجب و مستحب و گفتار و کردار فرقی نیست.
اللهـ این دو شرط را یکجا چنین بیان میدارد: ﴿لِيَبۡلُوَكُمۡ أَيُّكُمۡ أَحۡسَنُ عَمَلٗاۚ﴾[الملك: ۲] (تا شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید). در این آیه «أحسن» به خالصتر و درست تر، تفسیر شده است.
در نتیجه اگر عمل خالص و درست نباشد [۳۴۹]، مورد قبول نیست. و اگر موافق و برابر با شرع باشد ولی خالصانه برای اللهـ نباشد، باز هم پذیرفته نمیشود. اخلاص یعنی: انجام عمل فقط برای اللهﻷ.
بلکه هرگز قلب صالح و سالم و مملو از محبت و ترس الاهی نمیشود مگر، با پایبندی و عمل به کارها و گفتارِ ظاهری و باطنی که اللهأ آنها را دوست میدارد و از آن راضی است. اثر این گفتار و کردار را بر اعضا و زبان نمایان کند، از محرّمات و شبهها اجتناب و دوری کرده و پارسایی و تقوا را پیشه نماید و از پیروی هوا و هوس و حُبّ دنیا دوری گزیند.
البته نمیتوان برای بندهی مؤمنِ صالح که با شرع دشمنی دارد و مخالفت میورزد، از احکامش سر میتابد، میان دستورات شرع فرق میگذارد و در باطن و ظاهر مطیع و فرمانبر نیست، قلبی پاک تصور نمود.
اگر این را خوب درک کردیم، به وضوح خواهیم دانست که تقسیم دین به پوسته و مغز، کاملاً تقسیمی نادرست است و راه را بر دوستداران معصیت و فسادِ در زمین قطع کردهایم. بر آنان که به بهانه و ادعای حُسنِ نیت، مرتکب مخالفتهای شرعی میشوند.
اگر اعتراض شود: رسول اللهص میفرمایند: «إن الله لا ینظر إلی صورکم و أموالکم و لکن ینظر إلی قلوبکم و أعمالکم»: (قطعاً الله به چهرهها و داراییتان نمینگرد، بلکه به دلها و کردارتان نظاره میکند) [۳۵۰]. حدیث ظاهر را شرط قبولی ندانسته است بلکه اصلاح قلب و عمل را معیار قرار داده است.
جواب:
کمی پیشتر اهمیت سلامت قلب و اخلاص عمل برای اللهـ را بیان داشتیم. و گفتیم این چیز شرطِ صحتِ عمل است. نیز گفتیم برای صحت عمل، شرط دوم، موافقت عمل با شرع است.
در نتیجه این حدیث با آنچه ما گفتیم در تضاد نیست. چرا که نگفته است اللهﻷ برای قبولی تنها قلب را معیار قرار داده است، بلکه عمل را هم شرط دانسته است. میفرماید: «ولکن ینظر إلی قلوبکم» این که شرط نخستِ قبولی عمل. سپس میفرماید: «و أعمالکم» این هم شرط دومی که ذکر کردیم. لذا حدیث علیه شماست نه به نفع شما.
اگر گفته شود: مگر مراعات اولویّاتِ دعوت نشانهی درک و فهم داعی نیست؟ نباید اَلأَهمُّ فَالأَهَم کند؟ نباید اول به واجبات پرداخته و بعد به مستحبات؟ ابتدا گناهان کبیره، بعد صغیره؟ تمام این موارد یعنی به خاطر مصلحت، آنچه مهمتر است را باید مقدم داشت. همچنین برای محقق نمودن کار معروف و نیکی که بزرگتر است یا برای دفع ضرر بزرگتر باید اینگونه عمل کرد. حرفی را هم که ما زدیم مانند همین موضوع است. یعنی تقسیم دین به ظاهر و مغز، بر حسب وضعیت مردم است. و این یعنی مقدم دانستن اولویّتها و توجه به آنها.
جواب: تقدیم یک چیز بر چیز دیگر به معنای، رها نمودن دعوت برای امری دیگر نیست. بلکه به این معنا است که باید اولویت را در رأس کار قرار داد و سپس به مورد بعدی پرداخت. این مقدم نمودن و تشخیص اولویتها به درک و فهم داعی و وضعیتِ دعوت شونده وابسته است.
مثلاً دستور به ادای نمازهای فوت شده مقدم بر گرفتن روزهی نفلی است. ترک میگساری و شرابخواری مقدم بر نهیِ از به تأخیر انداختن نماز تا آخر وقت است. البته این در مورد نماز فرادا است نه جماعت.
لیکن با امتثال و پایبندی به مسئلهی اول، پرداختن و دعوت دادن به جریان دوم هم مانعی ندارد.
اما دعوت به تناسب جامعه به عنوان یک کُل، باید دعوتی عمومی باشد. تمام واجبات و مستحبات دینی را شامل شود و نهی از تمام محرمات و مکروهات دینی را دربرگیر باشد. بیان تمام این موارد از حقوق لاینفک جامعه است. تا با این رویکرد، دین به صورت کامل به مردم ابلاغ شده و کاملاً در جامعه اجرایی گردد.
تبلیغ و رساندن کاملِ دین، هدف و خواستهی شرعی و واجب کفایی است.
در حدیث چنین میخوانیم: «بَلِّغوا عَنِّی و لَو آیَة فرُبَّ مبلَّغٍ أوعی مِنَ السامِع»: (از قول من (به مردم) ابلاغ کنید، گر چه یک آیه باشد چه بسا کسانی که به آنها ابلاغ میگردد از شنوندهی آن داناتر و پذیراتر باشند). همچنین در روایت صحیح میخوانیم: «رَحِمَ اللهُ امرءأً سَمِعَ مَقالَتی فَبَلَغَها کَما سَمِعَها»: (الله رحم کند به آنکه سخنم را شنید و همانگونه که آن را شنید، ابلاغ کرد).
پس میان تقسیم دین به مسایل ظاهری که باید رها شده و مغز دین که باید بدان عمل شود، و میان دعوت تدریجی به شخصِ دعوت شده و تقدیم مسایل مهمتر بر دیگر مسایل را تفکیک ایجاد میکند. و به این طریق او را تشویق میکند تا به تعالیم دینش گوش فرا داده و عمل کند و کارهای زشت و منکر را انکار نماید.
ملاحظات زیادی وجود دارد که تقسیم بندی دین به پوسته و مغز باعث فساد آن میشود؛ از جمله:
نخست: سخن رسول اللهص: «لا یَمنَعَنَّ رجلاً هیبة الناس أن یقولَ بحقٍ إذا عَلِمه أو شَهِده أو سمعه»: (هرگز هیبت مردم باعث نشود اگر کسی چیزی را دانسته یا شاهدش بوده یا شنیده است، آن را بیان نکند) [۳۵۱].
عمومِ حدیث بین پوسته و مغز فرق نمیگذارد. هر کس که مخالف شرع است، چه در مسایل ظاهری و چه در مغز و لُبّ دین، باید امر به معروف و نهی از منکر شده و حق برایش بازگو شود.
و اگر به خاطر ترس از اینکه مبادا مردم او را به تعصب، تنگ نظری و سختگیری، توجه به چیزهای بیارزش، مخالفت با عرف جاری، خروج از آنچه برای مردم شناخته شده و قابل پذیرش است، تساهل و رویگردانی، عدم انتقاد ناپذیری، متهم کنند یا به خاط این که گفته نشود: او زمانه را درک نمیکند و نیز به خاطر دیگر خردهگیریهای مشهور که نزد اللهأ اعتباری ندارد، سکوت کند، گناهکار است و مستحقِّ مجازات.
دوم: علماء حکم شرعی را چنین تعریف میکنند: «خطاب اللهﻷ که به افعال مکلفین مربوط است. که یا آنان را مختار به انجام آن کار میگذارد یا دستور به ترک یا انجام کاری میدهد». و اعمال دینی را که آقایان پوسته و ظاهر مینامند، در دایرهی احکام پنجگانهی شرعی قرار دارد. حال چگونه میتوان این احکام را با نگاه تحقیرآمیز، پوسته و ظاهر دانست. و چگونه میتوان با گمان نادرست و بدون سند میان احکام مختلف شرع فرق قایل شد.
سوم: تمام جامعه نیازمند انجام تمامِ دین هستند. از آداب گرفته تا معاملات، عبادات و عقاید. دعوت به این موارد از اولویات مهم دعوت است. کم کردن هر کدام از اینها مساوی با ناقص نمودن دین و ایمان است. لذا بیم آن میرود که با ترک آن و عدم دعوت به آن، پیوسته این فاکتور در جامعه مفقود بماند. و انجام ندادن این موارد میراثی برای نسلهای آینده شود.
در حدیث آمده است: «لَيُنْقَضَنَّ عُرَى الْإِسْلَامِ عُرْوَةً عُرْوَةً فَكُلَّمَا انْتَقَضَتْ عُرْوَةٌ تَشَبَّثَ النَّاسُ بِالَّتِي تَلِيهَا وَأَوَّلُهُنَّ نَقْضًا الْحُكْمُ وَآخِرُهُنَّ الصَّلَاة»: (دستآویزهای اسلام دانه دانه میشکند. هر گاه دستگیرهای بشکند، مردم خود را به دیگری میآویزند؛ اولین دستآویزی که میشکند حکومت(حاکمیت اسلامی) است و آخرینش نماز) [۳۵۲].
۱- بی توجی و کوتاهی به چیزی کوچک، منجر به بیاعتنایی به چیزهای بزرگتر خواهد شد. چرا که مداومت بر تفریط و کوتاهی، عادتی در انسان پدیدار میکند که به سستی در کارها منتهی میگردد. تمام امت خوب میداند که بسیاری از شاخههای دین و احکام اسلام از حقیقت خویش دور گشتهاند. و نمیشود دوباره به آن دست یافت و یا در موردش سخن گفت. بعضی از این شاخهها و دستگیرهها عامل برپایی حکم اللهـ و حمایت ریشهی دین در زمین هستند. آیا اگر دعوتگر، دعوت به سوی دیگر دستآویزها و احکامِ باقی ماندهی اسلام را به بهانهی ناتوانی ترک کند، حکیمانه و از روی ایمان است؟! البته اکثر این موارد از منظر آنان در لیست پوسته و ظاهر دین قرار دارد! چنین کاری واقعاً عجیب است!
کدام یک از این دو کار بهتر است؛ اینکه آنچه را که قادر به انجامش هست به خاطر آنچه نمیتواند انجام دهد رها کند؟ یا آنچه را نمیتواند انجام دهد رها کرده و به آنچه میتواند عمل نماید؟
۲- اعتقادِ تفکیکِ دین به دو اصطلاح مغز و پوسته، در بین سلف امت، اعم از صحابهش تابعین رحمهم الله و پیروان نیک آنان، ثابت و مشهور نیست. آنان حریصترین مردمان در انجام هر دستور و باز آمدن از هر نهیی بودند. تا فرمودهی پیامبرص را محقق نمایند: «إذا أمرتُکم بأمرٍ فأتوا منه ما استَطَعتُم، و ما نَهیتُکُم عنه فاجتَنِبوه»: (و چون شما را به کاری امر نمودم به قدر توان انجامش دهید و هر گاه از چیزی شما را باز داشتم، پس رهایش کنید).
این مقولهی نوپیدا، از زمانی پدیدار گشت که، عقل و خردِ مسلمان تسلیم فرهنگ و تمدن غریبی شد که اطراف و اکناف مسلمان را گرفت و تمام راههایی که قبلاً مسلمان را به هدایت و حق میرساند را، بر او بست. بهترین روش و راهکار همان است که قرنهای برتر اولیه بر آن استوار و پایبند بودند. روشی که با عقیده و شریعت اسلامی میزیست.
[۳۴۷] بخاری/ ۲۴۹۳. احمد و ترمذی از حدیث تعمان بن بشیرس. [۳۴۸] همان. ص ۱۲۸ – ۱۲۹. [۳۴۹] یعنی بر اساس سنت نباشد. مترجم [۳۵۰] مسلم. [۳۵۱] ترمذی، ابن ماجه و احمد، با سند ضعیف. اما این روایت سندها و متابعات دیگری هم دارد که آن را تقویت مینماید. سلسله صحیحه / ۱۶۸. [۳۵۲] صحیح. احمد، ابن حبان و حاکم از ابی امامهس.
شمولیت و فراگیر بودن اسلامی یعنی پایبندی به مبارزه با هر خرافه، سخن بیهوده، شرک و کارهای زشتی که با اسلام در تناقض است.
همچنین مبارزه با هر بدعت و نوآوری که به اسلام نسبت داده شود.
لذا شمولیت و فراگیر بودن اسلام به این معنا نیست که بر این مخالفتها چشم ببندد تا دین همانگونه که تازه و پویا نازل شد، پاک بماند و در هر زمان و مکانی میوهاش را باز دهد.
با کمال تأسف برخی از گروهها در میدان دعوت بر چنین قضایایی به اسم(مصلحت دعوت) یا به بهانهی (بهدست آوردن دلها) چشم میپوشند.
و معتقد بودند وحدت امت، مهمتر از اصلاحات فهمِ دین و عمل به آن است.
از دیگر نامها و اصطلاحاتی که ساختند، فرق میان (بدعت حقیقی) و (بدعت اضافی) بود. اوّلی که انکار، و از دومی هم چشمپوشی میشود؛ یا در آن فقط تنها به نصیحت کردن و بیان مخالفت اکتفا میشود.
این کار چنانکه بیان خواهیم نمود، شرعاً نادرست است. چرا که شرع میان یک بدعت و بدعتی دیگر، مادامی که مخالف شرع باشد، تفکیک قایل نمیشود. و هرگز نمیشود با عملی که خود بدعت است، به اللهـ تقرّب جست.
همچنین با جدا سازی میان بدعتها باید از بسیاری بدعتهای منتشر در دنیا چشم پوشی نمود: مانند: نمازِ رغائب، نماز نیمهی شعبان، یا در اولین پنج شنبهی رجب به زیارت قبور رفتن، روزهی بیست و هفتم رجب، قرائت قرآن با صدای بلند میان اذان و اقامه در نماز صبح و عصر در مسجد و قراءت قرآن قبل از نماز جمعه و ...
بدعت در اصل به معنای اختراع چیزی بدون نمونهی قبلی است. از جمله این فرمودهی الاهی: ﴿بَدِيعُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ﴾ (پدید آورندهی آسمانها و زمین). همچنین: ﴿مَا كُنتُ بِدۡعٗا مِّنَ ٱلرُّسُلِ﴾[الأحقاف: ۹] (بگو: «من از [میان] پیامبران، نودرآمدى نبودم). یعنی من اولین پیامبری نبودم که از جانب اللهﻷ برای بندگان رسالت آوردم. بلکه پیامبران زیادی پیشگام من بودند. چرا که مردم از آمدن پیامبر که انسانی به سانِ خودشان بود تعجب میکردند.
زمانی گویند فلانی بدعت نموده است، که قبل از وی کسی چنین کاری نکرده باشد. عربها گویند: هذا أمر بدیعٌ: یعنی چنان زیباست که قبل از آن چنین چیز زیبایی یافت نشده است.
به همین منظور عملی که فاقد دلیل شرعی باشد را، بدعت نام نهادهاند. این اطلاق از معنای لغوی خاصتر است و انجامدهندهی آن را مبتدع گویند.
بدعت: روشی نوپیدا و خود ساخته که شبیه دین است و با زیاده روی در عبادتِ اللهﻷ اجرا میگردد.
طریقه: راهی که برای حرکتِ بر آن، ترسیم گردد.
دین: عقاید و عبادات و معاملات و اخلاقیاتی که اللهأ بر زبان پیامبرشص مشروع گردانده است.
طریقه یا راه، به دین مقیّد شده است تا که آنچه در امور دنیا اختراع میشود از تعریف ما بیرون گردد. چرا که به اختراعات مادی بدعت نمیگویند.
اختراع یعنی: آن چیزی که در اصلِ شریعت جایی نداشته است. با این قید هر آنچه وابسته به دین است و در ابتدای امر چنین به ذهن میآید که بدعت است، از تعریف ما جدا میگردد. مانند علم نحو، اصول فقه و دیگر علوم که در خدمت شرع است. گر چه این علوم در صدر اسلام یافت نمیشد، لیکن چون در اصلِ دین جایی دارد، بدعت نامیده نمیشود.
بدعت نه در حقیقت، بلکه فقط در صورت، شبیه روش شرعی است. مانند خاص نمودن نیمهی شعبان برای روزهداری و یا قیام اللیل در شعبان که روشی بدعت است اما، شبیه روزها و شبهایی است که خود شریعت آنها را برای روزه و یا شبزنده داری خاص نموده است؛ همانند: روزهی عاشورا، روزهای نخست ذیالحجة و یا برپا داشتن شب قدر در آخر ماه مبارک رمضان. مبتدع چنین کاری را از خود ساخته که آن را شبیه سنت نماید، تا بتواند دیگران را بفریبد. یا آن بدعت به اسم سنت بر او پوشیده مانده است. چرا که انسان هرگز دنبال کاری نمیافتد که شبیه عملِ شرعی نباشد. زیرا با این بدعت سودی را جلب نکرده و زیانی را از خود دفع نمیکند و دیگران هم سخنش را اجابت نمیکنند. از این رو مبتدع با اموری که به گمانش موافق با شریعت است، به یاری بدعتش میشتابد. حتی اگر شده ادعا میکند به فلان شخص که جایگاهش در میان اهلِ کمال معروف است، اقتدا کرده است.
لذا باید حتماً تلاش نمود که بدعت همشکلِ امور شرعی باشد، تا بتوان آن را غالب نمود. و باید با بَرَند و مارک دینی تولید و اختراع گردد و مبتدع باید که در قانونگذاری، همانند و همگونِ شریعت باشد.
با این قید که بدعت(یعنی زیاده روی در عبادتِ اللهأ) میخواهد بگوید: این قید یعنی تمامِ معنا و مفهوم بدعت. زیرا هدف از تشریع و وضع آن هم همین بوده است. به این دلیل که اصل در بدعت این است که پیوسته باید مشغول عبادت بود و به این کار ترغیب و تشویق نمود. یعنی مبتدع همین معنا را در سر میپروراند. او به این نتیجه نرسیده و برایش روشن نشده است که عبادات تعریف شده توسطِ شریعت، برای انجام کافی است. پس با عدم درک این مسئله هر آنچه را که خود خواسته است، به عنوان عبادت بر مردم تحمیل مینماید.
با این توضیح، عادتها در معنای بدعت داخل نیست. پس هر آنچه در غالب برنامهای جدید که از روشهای دینی است و شبیه موارد مشروع است و به قصد عبادت نباشد، بدعت نامیده نمیشود. مانند: تصویب مالیات به مقدار مشخص و نسبتهای معین شده که شبیه به وجوب زکات است. ضرورت خاصی هم باعث چنین کاری نشده است. پس این چنین عملی بدعت محسوب نمیشود [۳۵۳].
خلاصه: بدعت از منظر شریعت به آنچه بعد از رسول اللهص نوآوری شده باشد، که بر تأویل نادرست یا شبههای نا معتبر، این چیزِ جدید دین و شریعت محسوب شود. لذا مبتدع قانونگذار و پیرو هوای نفس خویش میباشد که خود را شبیه و همتای اللهأ قرار داده است. پس بدعت با این تعریف، صد در صد نکوهیده و مردود است.
سنت در لغت به معنای طریقه و روش میباشد، حتی اگر مورد پسند و رضایتبخش هم نباشد. و شرعاً در مقابل بدعت قرار میگیرد؛ یعنی یا رسول اللهص یا سلف صالح بعد از پیامبرص این روش را انجام دادهاند و شامل تمام مستحبات، واجبات و مباحات میباشد.
تعریف فقها از سنت، که آن را طلب و درخواستِ بدون تأکید میدانند، اصطلاحی نامناسب وغیر منتظره است. منظور آنان از این تعریف، تفکیک میان سنت و فرض بوده است. متأخرین هم سنت را خاص مسایل اعتقادی میدانند. چرا که سنت اصل و اساس دین است و خطر بزرگی مخالفِ سنت را تهدید میکند.
۱- در صحیحین از عایشهل روایت است: رسول اللهص فرمودند: «مَن أَحدَثَ في أَمرِنا هذا ما لیسَ مِنه فَهُوَ رَدٌّ»: (هر کس در این دین ما چیزی را نوآورد که از دین نباشد، آن بدعت مردود است).
در مسلم با این الفاظ آمده است: «من عمِل عملاً لیس علیه أمرنا فهو رد»: (کسی کاری کند که دستور ما بر آن نباشد، آن کار مردود است».
روایت مسلم ردّی است بر مبتدعینی که معتقدند از پیشِ خود چیزی را در دین پدید نیاوردهاند. بلکه فاعل این کار کسانیاند که قبل از آنان بودهاند و آنها فقط پیروی کننده این کار بوده است. مبتدع برای کار خویش روایت اول را به عنوان دلیل ارائه میدهد؛ لیکن با روایت دوم، که در صحیح مسلم آمده است، تمام نوآوریهای دینی که از دستور الاهی و رسول اللهص خارج هستند، حال چه خود شخص آن را آورده یا قبل از وی بوده است، رد شده و جواب داده شده است.
۲- عرباض بن ساریهس گوید: رسول اللهص در یک سخنرانی به یارانش میفرماید: «فَإنَّه مَنْ يَعِشْ مِنْكُمْ فَسَيَرَى اخْتِلاَفاً كَثِيرًا، فَعَلَيْكُمْ بِسُنَّتِي وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ الْمَهْدِيِّينَ عَضُّوا عَلَيْهَا بِالنَّوَاجِذِ، وَإِيَّاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الأُمُورِ، فَإِنَّ َكُلَّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ»: (کسی از شما که زندگی سپری کند، اختلاف بسیاری خواهد دید. برشماست که از سنت من و خلفای هدایت شده پیروی کنید، بر این روش سخت پایبند باشید، و شما را از نوآوریِ دینی برحذر مىدارم، چرا که هر بدعتی گمراهی است) [۳۵۴].
۳- جابرس میگوید: كان رَسُولُ اللهص إذا خطب احمَرَّت عَيْناه وَعَلا صَوْتُهُ واشْتَدَّ غَضَبُهُ حتى كأنهُ مُنذرُ جَيْشٍ يَقُولُ: «صَبّحَكم وَمَسّاكمْ» ويقولُ: «أَمّا بَعْدُ فإنّ خَيْرَ الحديث كِتابُ اللَّهِ وَخَيرَ الْهَدي هُدَى محمّد وشَرَّ الأُمور مُحْدَثَاتُها وكلَّ بدعةٍ ضَلالةٌ»: (وقتی رسول اللهص سخنرانی میکرد چشمانش قرمز شده و صدایش بالا میرفت، و به شدت خشم میگرفت؛ گویا هشدار دهندهیِ یورش یک لشکر بود؛ میفرمود: بامدادان و شامگاهان به شما حمله میشود. و میفرمود: «اما بعد بدانید که بهترین سخن کتاب الله است؛ و بهترین راه و روش، روش محمد است، و بدترین امر، امور نو پیدا هستند، و هر نو پیدایی بدعت است، و هر بدعتی گمراهی است [۳۵۵].
آنچه بر نکوهش بدعت و اهل بدعت دلالت داد:
۱- شریعت به صورت کامل آمده است؛ دارای زیاد و کمی نیست:
اللهـ میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ﴾[المائدة: ۳] (امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم). و در حدیث میخوانیم: «ترَکتکُم علی البیضاءِ لَیلُها کَنَهارها و لا یَزیغُ عَنها بَدی إلّا هالِكٌ مَنْ يَعِشْ مِنْكُمْ بَعدی فَسَيَرَى اخْتِلاَفاً كَثِيرًا، فَعَلَيْكُمْ بِسُنَّتِي وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ الْمَهْدِيِّينَ مِن بَعدی، عَضُّوا عَلَيْهَا بِالنَّوَاجِذِ، وَإِيَّاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الأُمُورِ، فَإِنَّ َكُلَّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ»: (شما را بر چنان حالت روشنی ترک کردم که شب آن بسان روزش میباشد؛ و بعد از من جز انسانِ هلاک شده از آن روی بر نمیتابد. زیرا کسی از شما که زندگی سپری کند، اختلاف بسیاری خواهد دید. برشماست که از سنت من و خلفای هدایت شدهی بعد از من پیروی کنید، بر این روش سخت پایبند باشید، و شما را از نوآوریِ دینی برحذر مىدارم، چرا که هر بدعتی گمراهی است) [۳۵۶].
پیامبرص هر آنچه از امور دین که انسان بدان نیازمند است را، مفصلاً به امت خویش بیان داشته است. چیزی نیست که ما را به بهشت نزدیک کند، مگر اینکه ما را به آن دستور داده است. و بدون استثنا ما را به هر آنچه از آتش دور میدارد، نیز خبر داده است و با قواعد کلی اجمالاً ما را به امور دنیا رهنمون کرده است.
حال که جریان واضح و روشن شد، گویا انسان مبتدعی که اموری را در شریعت اضافه کرده و آن را واجب یا مستحب میداند، میگوید [۳۵۷]: «شریعت کامل نشده است». چرا که اگر او در تمام ابعاد معتقد به تکامل دین بود، چنین بدعتی را به وجود نمیآورد.
از این رو است که امام احمد/ میگوید: «هر کس در دین بدعتی به وجود آورد و آن را نیک پندارد، پنداشته محمدص در رسالت خیانت کرده است». زیرا اللهأ میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ﴾ (امروز دینتان را برایتان کامل نمودم).
۲- مبتدع، مخالف و دشمنی لجوج علیه شریعت است:
شریعت اسلام راههایی را که بندگان اللهﻷ باید بر آن، رَه پیمایند را معین نموده است. بدترین بدی و شرارت عوضنمودن این راهها است. زیرا اللهـ میداند و ما نمیدانیم. حال مبتدع گمان دارد راههای دیگری را هم یاد دارد و تمام چیزهایی را که شریعت بر شمرده کامل نیست. و هر آنچه را تعیین نموده است، معین صد در صدی نیست. یعنی همانطور که صاحب شرع میداند، انسانِ بدعتی هم میداند. بلکه گاهاً با یک بررسی سرسری به این نتیجه میرسد که از شارع هم بیشتر میداند!!!
۳- بدعت، در حقیقت پیروی از هوای نفس است:
وقتی عقل رهجو و رهپیمای شریعت نیست، بدون شک به دنبال شهوت و هوا و هوس افتاده است و پیروی از خواهشات نفس، گمراهی آشکاری است. اللهﻷ میفرماید: ﴿وَلَا تَتَّبِعِ ٱلۡهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ لَهُمۡ عَذَابٞ شَدِيدُۢ بِمَا نَسُواْ يَوۡمَ ٱلۡحِسَابِ٢٦﴾[ص: ۲۶] (و زنهار از هوس پیروى مکن که تو را از راه الله به در کند. در حقیقت کسانى که از راه الله به در مىروند، به خاطر آنکه روز حساب را فراموش کردهاند عذابى سخت خواهند داشت!). و فرموده است: ﴿وَلَا تُطِعۡ مَنۡ أَغۡفَلۡنَا قَلۡبَهُۥ عَن ذِكۡرِنَا وَٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ وَكَانَ أَمۡرُهُۥ فُرُطٗا٢٨﴾[الكهف: ۲۸] (و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساختهایم و از هوس خود پیروى کرده و [اساس] کارش بر زیادهروى است، اطاعت مکن). لذا جریان بندگی، به پیروی از قرآن و یا هوس و شهوت منحصر است. معبود یکتا فرموده است: ﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّنِ ٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ بِغَيۡرِ هُدٗى مِّنَ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ٥٠﴾[القصص: ۵۰] (و گمراهتر از آنکه بىراهنمایى الله از هوسش پیروى کند، کیست؟ بىتردید الله مردم ستمگر را راهنمایى نمىکند). در نتیجه کسی که از هدایت الاهی که پیامبرص آن را آورده است، پیروی نکند، کسی از او گمراهتر نیست. پناه بر اللهـ؛ این است وضعیت انسان مبتدع. چرا که او بدون هدایت الاهی، که شریعت است، از هوس خویش حرفشنوی کرده است. لذا او گمراهترینِ مردمان است. جالب اینجاست که گمان میکند هدایت شده و پیرو شریعت است.
۴- بدعت از گناه و معصیت خطرناکتر است:
نوآوری گمراهی است و گمراهی در نقطهی مقابل هدایت است. انسان رهگم کرده، جریان شرعی بر او پوشیده میماند و هدایتگری نیست که او را ره بنماید. لیکن گناه و معصیت خطا است و به خطاکار، گمراه گفته نمیشود.
ابن قیم/ در الجواب الکافی گوید: «معلوم است که ضرر انسانِ گناهکار فقط به خودش برمیگردد. اما ضرر مبتدع بر تمام انسانها. مبتدع در اصلِ دین دچار فتنه و امتحان میشود، ولی گناهکار، در شهوت خویش. مبتدع بر سر راه اللهﻷ قرار گرفته و مردم را از آن باز میدارد. حال آنکه معصیتکار چنین نیست. آن که مبتلای به بدعت است، هر آنچه رسول اللهص آورده است را نقض میکند، اما گناهکار چنین نمیکند. اهل بدعت راه آخرت را بر مردم میبندد و گناهکار به سبب گناهش کُند حرکت میکند».
به همین منظور بدعت از منظر شیطان نسبت به گناه محبوبتر بود. کسی که گناه میکند، امید توبهاش وجود دارد؛ در حالی که کمتر اتفاق میافتد انسان مبتدع توبه کند. زیرا او معتقد است که برحق میباشد. مگر این که اللهـ او را به گمراهیاش آگاه کند و توبه نماید. در نتیجه هر مبتدعی گناهکار است، ولی هر گناهکاری مبتدع نیست.
از مفاسدِ تأییدِ بدعت و سکوت بر آن:
۱- سکوت بر بدعت، منجر به فساد عبادی میگردد.
۲- مردم به آن اعتماد کرده و باور میکنند که این بدعت صحیح و درست است.
۳- گمراه کردن مردم به وسیلهی و نیز یاری نمودن انسانهای مبتدع.
۴- دروغ بستن بر رسول اللهص. چرا که آقایان، بدعت را دستور شرعی تلقّی میکنند. تا جایی که بعضی از ایشان میگویند: این هم یکی از سنتها است. این همان عاملی است که عوامالناس را در ورطه میاندازد و در زمرهی کسانی میگرداند که رسول اللهص در موردشان میفرماید: «مَن کَذب عَلَیَّ متَعَمِّداً فَلیَتَبوَّأ مَقعَدَه مِنَ النَّار»: (هر کس عمداً برمن دروغ بندد، جای خود را در جهنم مهیّا گرداند).
۵- اگر علما در این قضیه سکوت کنند و در تأیید آن برآیند، چنین برداشت میشود که عمل مذکور سنت است. و این کار یعنی به زبان حال، بر رسول اللهص دروغ بستن.
لذا شاهد آنیم که وقتی عوامِ مبتدع را به ترک بدعت و پایبندی به سنت فرا میخوانی، دلیل میآورند که اگر این کار(بدعت) سنت نبود علما سکوت نمیکردند و نادرستی آن را برای مردم بیان مینمودند.
[۳۵۳] اما اگر فاعل چنین کاری آن را مشروع بداند، و شرعاً مخالفت با آن را گناه بداند، قطعاً به بدعت مبتلا گشته است. (یاسر برهامی). [۳۵۴] حَسَن است. ابوداود. [۳۵۵] مسلم. [۳۵۶] حدیث عرباض بن ساریه. قبلا گذشت. [۳۵۷] با زبان حالش چنین میگوید.
هشام بن عمروس میگوید: امروزه به مردم در مورد نوآوریِ آنان اعتراض نکنید، که جوابی برایش دارند. از سنت در مورد آنان بپرسید، زیرا سنت را نمیشناسند.
حذیفهس گوید: هر کاری را که صحابهش نکردهاند، شما هم انجامش ندهید.
از ابن عباسب روایت است: منفورترین عمل نزد اللهأ بدعت است.
سفیان ثوری/ گوید: بدعت در نزد ابلیس از معصیت محبوبتر است. چرا که از معصیت میتوان توبه نمود ولی از بدعت توبه نمیشود.
یعنی امید نمیرود مبتدع در لیست توبه کنندگان قرار گیرد. زیرا عمل زشتش برایش زیبا جلوه کرده است و آن را نیک میانگارد؛ لذا ما دامی که آن را نیک پندارد، از آن توبه نمیکند. زیرا لازمهی توبه این است که شخص به این نتیجه برسد که عمل مذکور، بدعت است، تا از آن توبه کرده و باز آید.
دارمی با سند صحیح روایت میکند که عبدالله بن مسعود شنید، گروهی در مسجد حلقه زدهاند و با سنگریزههایی که در دست دارند، تسبیح میگویند. در وسط حلقه مَردی نشسته و به دیگران میگوید: اینقدر سبحان الله بگویید و فلان قدر الله اکبر. نزدشان رفت و گفت: این چه کاریست که میکنید؟ گفتند: ای ابو عبدالله سنگریزههایی است که سبحان الله، لا اله الا الله و الله اکبرها را با آن میشماریم.
گفت: بدیهای خویش را برشمارید؛ قول میدهم از نیکیهایتان چیزی نابود نمیشود. وی بر شما ای امت محمدص. اینان صحابهی پیامبرتان هستند. هنوز فراوانند. این لباس اوست هنوز کهنه نشده است و ظرفهایش نشکسته است. قسم به ذاتی که جانم در دست اوست، یا شما بر دینی بهتر از دین محمدص هستید، یا گشایندگان دروازهی گمراهی هستید. گفتند: ای ابو عبدالله، به الله قسم که قصدمان فقط خیر بوده است. گفت: چه بسا افرادی که خواهان خیراند و بدان دست نمییابند. رسول اللهص برایمان حدیث گفت که، گروهی قرآن میخوانند و از گلوی آنان تجاوز نمیکند. به الله سوگند نمیدانم شاید بیشترتان از آنان باشید. روای گوید: دیدم اکثر آنان در روز نهروان به همراه خوارج با ما میجنگند.
یعنی آنان در صف خوارج علیه صحابهش میجنگیدند.
بدعت بر حسب مخالفتش با شریعت به انواع متعدد تقسیم میگردد. گاهاً در مورد عقیده و احکام است؛ و بنا بر زمانهای و مکانهای معین و بنابر زیرشاخههای آن با شرع در مخالفتاند.
بدعتهایی که صورت میگیرد و بدعتهایی که با انجام نشدن پدید میآید:
گاهی اوقات انسان به گمان اینکه با ترک برخی کارها که رسول اللهص آن را انجام دادهاند، مرتکب بدعت میشود. مانند این که بسیاری از صوفیان خوراکیهای پاکیزه را ترک کرده و استفاده نمیکنند. یا با ترک کارهای مباح و حلال خویش را میآزارند و به این روش الله را عبادت میکنند.
اللهـ میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَيِّبَٰتِ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكُمۡ وَلَا تَعۡتَدُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُعۡتَدِينَ٨٧﴾[المائدة: ۸۷] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، چیزهاى پاکیزهاى را که الله براى [استفاده] شما حلال کرده، حرام مشمارید و از حدّ مگذرید، که الله از حدگذرندگان را دوست نمىدارد).
آیهی فوق از حرام قرار دادن آنچه اللهأ حلالش نموده است، نهی میکند. و چنین برداشت میشود که این کار یعنی تجاوزی که اللهـ آن را دوست ندارد.
در حدیث میخوانیم: برخی از صحابهش خواستند انواع حلالها را بر خود حرام نمایند. یکی خواب شب را بر خود حرام نموده و دیگری خوردن در روز را و سومی تناول گوشت و شخصی هم ازدواج با زنان را. خبر به رسول اللهص رسید و فرمود: «ما بال أقوام یقول أحدهم کذا و کذا؟ لکنی أصوم و أفطر و أنام و أقوم و آکل اللحم و أتزوج النساء فمن رغب عن سنتي فلیس مني»: (برخی را چه شده است که یکی از آنان چنین و چنان میگوید؟ من خودم روزه میگیرم و میخورم، میخوابم و بیدار میمانم، گوشت میخورم و با زنها ازدواج میکنم؛ هر کس از روش من روی برتابد از من نیست) [۳۵۸].
گاهاً هم بدعت با انجام کاری پدید میآید که نبی اکرمص انجامش نداده است. و یا طرف میخواهد با عباداتی که از پیامبرص ثابت نیست، به اللهـ تقرب جوید.
مثلاً شب یا روزی را برای نماز یا شب زنده داری خاص میکنند؛ حال آنکه چنین عملی از رسول اللهص ثابت نیست.
یا روزهای معینی را برای بازدید از قبرستان تعیین میکنند؛ با این که نبیص چنین نکردهاند.
در تمام این موارد مرتکب بدعت، به گمان تقرب به اللهـ و یا جلب خیر و منفت به خویش یا مسلمانان چنین میکند.
[۳۵۸] متفق علیه.
اعتقادی: اعتقاد به آنچه بر خلاف رسالت رسول اللهص باشد. البته نه بنابر دشمنی و لجاجت علیه شریعت؛ بلکه بر اثر نوعی شبهه ممکن است چنین چیزی صورت گیرد. همانند افراطِ روافض و صوفیان در مورد اهل بیت و أولیاء و بزرگان.
عملی: مانند ذکر گفتن هنگامِ تشییع جنازه و بدعتهای زیارت و بازدید از قبرستانها.
مانند تولّدها، عیدها(غیر شدعی) و مناسبتها. و بدعتهایی که در مساجد و قبرستانها به وقوع میپیوندد.
بعضی وقتها هم بدعتها عام هستند و وابسته به زمان و مکان خاصی نیستند. مانند تقلید از اروپائیان در آنچه با شرع مخالف است. از جمله برگزاری جشن و مراسمهایی که آنان باور داردند. مثل سالگرد میلادی.
بدعت کلی: بدعتهایی که به وسیلهی آنها در شریعت اسلامی خللهای کلی ایجاد میگردد. و در زیرمجموعهی آن فروع متعددی از مخالفتهای شرعی نهفته است.
مانند انکار احادیث رسول ص؛ یا اعتقاد به این که خبرِ آحاد در عقاید، حجت نیست. که در زیر مجموعهی چنین بدعتی، با احکام شریعت در بخش فروع مخالفتهایی پدیدار میگردد، که قابل شمارش نیست.
بدعتهای جزعی: که از وجود آن ضررهای اندکی به فروع شریعت وارد شده و از آن تجاوز نمیکند. مانند بدعت خوش آوازی و کشیدن صدا و اضافه کردن برخی الفاظ در اذان. یا مثلا نذر کند که در حالت ایستاده روزهداری کند و تا افطار ننشیند. یا عدم تناول خوراکیهایی که اللهـ آن را حلال نموده است و... .
حقیقی: آنچه از تمام جنبههایش بدعت باشد و خالص بدعتِ محض باشد. به هیچ روشی از طریق سنت نمیتوان آن را اثبات نمود. لذا این بدعت تماماً از شریعت خارج است. گرچه مبتدع به هر آنچه میپندارد شبهه است، پایبندی میکند.
از جمله: طواف غیر از کعبه، ایستادن در غیر عرفات، نهادن مجسمه و تندیس وشمع در اطراف ضریح و گنبد و بارگاه ... .
بر هیچ کدام از این کارها نه به صورت کلی و نه تفصیلی، دلیلی ارایه نشده است.
بدعت اضافی: آنچه از جهتی دلیل دارد و به نوعی متعلق به شرع است، اما از جهتی دیگر با شریعت ارتباط و تعلقی نداشته و به شبههای وابسته است و یا کلاً دلیل ندارد؛ لذا بدعت محسوب میشود.
بدعت حقیق و اضافی از نظر معنا با یکدیگر فرق دارند. یعنی در اصل برایش دلیلی وجود دارد، لیکن از نظر کیفی، حالات و تفاصیل، فاقد دلیل است. حال آنکه باید دلیل داشته باشد. زیرا عبادات توقیفی هستند و نیاز به دلیل دارند.
مثلاً:
نخست: نماز رغائب: نمازی است دارای ۱۲ رکعت که بعد از مغربِ اولین شبِ جمعهی ماهِ رجب خوانده میشود. بعد از هر دو رکعت سلام داده میشود. در هر رکعت بعد از سورهی فاتحه سه بار سورهی قدر و دوازده بار سورهی اخلاص، خوانده میشود.
امام نووی/ در مورد نماز رغائب گوید: «هیچ کس حق ندارد برای مشروعیت این نماز به روایت رسول اللهص استدلال کند که میفرماید: «الصلاة خیر موضوع»: (بهترین چیز نماز است). چرا که این روایت به نمازی اختصاص دارد که به هیچ عنوان با شرع در تضاد نباشد. بر عکس از رسولص ثابت است که از نماز در اوقات مکروهه نهی فرمودهاند».
دوم: نماز نیمهی شعبان: صد رکعت است و پایان هر دو رکعت سلام داده میشود. در هرکعت بعد از سورهی فاتحه ۱۱ بار سورهی اخلاص خوانده میشود.
سوم: نماز نیکی به پدر و مادر.
چهارم: نمازِ مونسِ قبر.
تمام این موارد از بدعتهای بسیار زشت و ناپسند است.
این نمازها از این جهت با شریعت شباهت دارند که نافله محسوب میشوند و مستحب هستند. چون رسول اللهص فرموده است: الصلاة خیر موضوع [۳۵۹]. اما از جهت پایبندی و التزام به وقت، کیفیت، و نیتِ مخصوص مخالف شریعت است و ثبوتی ندارد.
پنجم: خوشآوازی و کشیدن صدا و اضافه کردن در الفاظ اذان:
با چهچهه زدن و کشیدن کلمات، اذان را از کیفیت و ماهیت شرعی آن خارج میکنند. یا مثلاً در (أشهد أن محمداً رسول الله) و الصلاة والسلام و سیدنا را اضافه نموده و با صدای بلند میخوانند.
ششم: اذان گفتن در عیدها: اذان خود باعث نزدیک شدن به الله میشود، ولی در اینجا بدعت است.
هفتم: پایان دادن به نماز با کیفیت و اذکاری که با روش رسول اللهص و اصحاب ویش مخالف است.
هشتم: صد بار خواندن صَمَدِیِّة.
نیاز است این نمونه بدعتهای اضافی به روشی بسیار نیک به مردم بیان شود و در حین توضیح، روش درست را هم به آنان آموزاند. زیرا باید توجه داشت که انجام دهندهی بدعت، نمیداند این کار با شریعت در تضاد است.
شخصی که مبتلا به بدعت اضافی است، میخواهد با عملِ مشروع و غیر مشروع، به اللهـ تقرب جوید. در حالی که فقط با عبادت مشروع میتواند مقرّب درگاه الاهی شد. چنانکه واجب است عمل در ذاتِ خود مشروع باشد، همچنین واجب است از نظر کیفی هم، مشروع باشد. چنانکه این مفهوم از حدیث رسول اللهص برداشت میشود. «من عمل عملاً لیس علیه أمرنا فهو رد»: (کسی کاری بکند که مطابق با دستور ما نباشد، آن عمل مردود است) [۳۶۰].
مبتدعی که به بدعت اضافی یا زیادی مبتلا شده است، عمل صالح و نیک را با عملی بد، در هم آمیخته است و میپندارد همه نیک و خوباند. لذا برای چنین شخصی امید توبه نیست. زیرا او خود را گناهکار نمیداند که بخواهد از چیزی توبه نماید. بلکه برعکس تمام عملکرد خود را نیک میداند. لذا برای کسی که خود را عاصی نمیداند، توبهای وجود ندارد. مگر اینکه لطف اللهﻷ شامل حالش شود و فهم حق را برایش آسان نماید و به او توفیق ترک بدعت نصیب فرماید [۳۶۱].
سلفیها هرگز از بیان سنت و واجبی که ترک شده است، خسته و نا امید نمیشوند. زیرا تمام سنتها و واجبات با یکدیگر ترکیب شده و تصویری کامل و پاک از اسلام ارائه میدهند. وجود آن در عمل به مسلمان شخصیتی واضح و روشن عطا میکند، که تا روز قیامت از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
دعوتگران مناهج و گروههای دیگر صرفاً به قضایای خاصی از دین اهتمام ورزیده و سایر قضایا را رها میکنند. بلکه برای تبیین این مسئله بر آنان تنگ و سخت میگیرد و آنان را بر آنجامش تشویق میکند؛ و این رویکرد نشان از عدم آگاهی آنان دارد. زیرا ترک آن بخش وسهم یا حصهای که الله متعال بدان امر نمود است، عداوت و بغض کینه را به دنبال دارد. چنانکه اللهأ میفرماید: ﴿وَمِنَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓاْ إِنَّا نَصَٰرَىٰٓ أَخَذۡنَا مِيثَٰقَهُمۡ فَنَسُواْ حَظّٗا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِۦ فَأَغۡرَيۡنَا بَيۡنَهُمُ ٱلۡعَدَاوَةَ وَٱلۡبَغۡضَآءَ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ وَسَوۡفَ يُنَبِّئُهُمُ ٱللَّهُ بِمَا كَانُواْ يَصۡنَعُونَ١٤﴾[المائدة: ۱۴] (و از کسانى که گفتند: «ما نصرانى هستیم»، از ایشان [نیز] پیمان گرفتیم، و[لى] بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند فراموش کردند، و ما [هم] تا روز قیامت میانشان دشمنى و کینه افکندیم، و به زودى الله آنان را از آنچه مىکردهاند [و مىساختهاند] خبر مىدهد). اینگونه اللهﻷ ایمان یهودیان را بر آنان عییب میگیرد؛ که چرا به برخی از آیاتِ کتاب الله ایمان آوردند و به برخی دیگر کفر کردند [۳۶۲]. کفر آنان فقط این بود که به کتاب الله عمل نمیکردند. مسلمانان هم اگر آن بخشی را که اللهﻷ با آن پند و اندرزشان داده و رسول اللهص بر آنان واجب کرده است، فراموش کنند، این وضعیت بر آنها هم صدق خواهد کرد.
از این رو دعوت سلفیت دعوتی است که تمام ارکان اسلام و برنامههایش را در بر دارد. ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ وَلَا تَتَّبِعُواْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيۡطَٰنِۚ إِنَّهُۥ لَكُمۡ عَدُوّٞ مُّبِينٞ٢٠٨﴾[البقرة: ۲۰۸] (اى کسانى که ایمان آوردهاید، همگى به اطاعت [الله] درآیید، و گامهاى شیطان را دنبال مکنید که او براى شما دشمنى آشکار است). عمل به بخشی از شریعت و رها کردن بخشی دیگر، یعنی پیروی کردن از گامهای شیطان. که در برخی از فعالانِ در میدان اسلامی در لباس ترکِ واجبات، و انجام بسیاری از کارهای حرام به بهانهی خیالیِ مصلحت دعوت، بروز کرده است.
خلاصه: ارائهی دلیل با بیانِ همیشگی اصول و فروع اسلام، محقق میگردد. این است دروازهای که حق را آشکارا تقدیم میدارد تا مبادا عذری باقی بماند. هیچ کس حق ندارد از انجام واجب و ترک حرام سر برتاید.
[۳۵۹] الأوسط طبرانی. [۳۶۰] مسلم. [۳۶۱] الإبداع في مضار الإبتداع ، تالیف علی محفوظ/. الضوابط الشرعیة / ص ۶۸ – ۶۹. [۳۶۲] چنانکه اللهأ میفرماید: ﴿أَفَتُؤۡمِنُونَ بِبَعۡضِ ٱلۡكِتَٰبِ وَتَكۡفُرُونَ بِبَعۡضٖۚ فَمَا جَزَآءُ مَن يَفۡعَلُ ذَٰلِكَ مِنكُمۡ إِلَّا خِزۡيٞ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ﴾[البقرة: ۸۵] (آیا شما به پارهاى از کتاب [تورات] ایمان مىآورید، و به پارهاى کفر مىورزید؟ پس جزاى هر کس از شما که چنین کند، جز خوارى در زندگى دنیا چیزى نخواهد بود).
سلفیت برای هر زمان و مکانی برنامهی زندگی است:
دشمنان اسلام به صورت عام وخصوصاً دشمنان سلفیت میپندارند، سلفیت دعوتی عقب مانده است که برای بازگشت به عقب و گذشته فرا میخواند و پیشرفت فرهنگی و شهرنشینیِ معاصر را رد میکند. چنین پنداری از ریشه نادرست است. زیرا سلفیت با پیشرفت در تعارض نیست.
سلفیت محصور در یک دورهی تاریخی معین نیست. بلکه از گذشتههای دور تا عصر کنونی امتداد دارد. از طریق سلفیت به فهم صحیح عقیدهی اسلامی میرسیم؛ چنانکه گذشتگان ما آن را فهمیدند [۳۶۳].
براستی پایبندی سلفیت به برنامه و روش قرنهای صدر اسلام (قرون خیریه) به این خاطر است که آنان اسلام را در دلهای خود محقق کردند و دنیا هم در مقابلشان کرنش نمود. و برترین تمدنی که بشریت در طول تاریخ کهن خویش شاهد آن بوده است را، آنان بر پا نمودند. تمدنی که بر اساس حق و عدالت بر پا شد. پس وقتی ما ندای اقتدای به آنان را سر میدهیم، هدف ما رشد و ترقی تا سطح عالیی است که آنان محقق نمودند. مانند دیدهوران و پیشاهنگامی که اسلام را به عنوان دین و فرهنگ فهمیدند. با این دیدگاه اقتدای به آنان خواهان رسیدن به سطح و موقعیت آنان است؛ نه بازگشت به دوران آنها با همان وسایل و ادواتی که آنان در زندگی استفاده میکردند. لذا پیروی از ایشان در ارزشها و هنجارهایی است که محقق کردند و به خاطر آن زیستند؛ نه در وسایل معیشتی که آن را به کار میگرفتند [۳۶۴].
پس سلفیت به معنای کِشت گذشته در زمینِ معاصر نیست. سلفیت یعنی اجرایی نمودن ارزشهای صحیح اسلام برای اصلاح دین و دنیا.
حقیقت این است که دعوت سلفیها پایگاه و ریشهی ایجاد ترس و وحشت در دل استعمار و دعوت مسیحیت به نام (تبشیریها) است. لذا خواستند با این دعوت که همچون تعداد یارانش اندک است، مقاومت کنند. آنانی که با وجود تعداد اندک خویش، با اکثریت جامعه مقابله میکردند. اکثریتی که غالباً متشکّل از اهل بدعت بودند و همسویی عامهی مردم که مبتلا به بدعت بودند و بدعتشان به شدت از سوی سلفیها انکار میشد نیز، آنان را تأیید میکردند. لذا تصمیم گرفتند شایعهی عجیبی که دلها سریع به آن لبیک میگفت و با تمام ظواهر هم همخوانی داشت را، انتشار دهند. وآن این که بگویند: سلفیها انسانهایی تند رو و سختگیر هستند که میخواهند تکالیفی بر دوش مردم بنهند که طاقتش را ندارند. مهارتِ درک وسایل و ابزاری که با آن میتوان با افکار و اندیشهها مقاوت کرد، در دستگاههای استعمار و تبشیرِ مسیحیت، شناخته شده و بررسی شده بود. گر چه عدهی زیادی از ما از ان غافل و بیخبر هستیم و قادر به درکِ محیطی که این وسایل در آن به کار گرفته میشود، نیستیم [۳۶۵]. از اینجا بود که کلمهی سلفی و مبغوض شدن آن نزد مردم ظهور کرد و تصویری ناپسند که دلها آن را بد میدانستند، پدید آمد. زیرا این منهج و برنامه بر آنان سخت میآمد۳.
پس از آن لفظ سلفیت برای دلالت بر عقب ماندگی، تشدّد و بازگشت به عقب استعمال میشد۴. و بعد از اندکی ناگهان دیدیم لفظ رجعیین(واپسگرایان) به جای سلفیها به کار گرفته شد. تلفظ این کلمه هم بر زبان عوام و غیر عوام ساده و راحت بود. دیری نپایید که این کلمه سر زبانها در کتابها هم نگاشته شد۵. و نیز بر سر زبان روزنامه نگاران هم افتاد۶. دیری نگذشت که دیدیم کلاً این لفظ برای دلالت بر حیات اسلامی به کار برده میشود. برای این لفظ مصدر و ریشهای به نام (الرجعیه: واپسگرایی) نیز مشتق شد. که هر گاه نویسندگان میخواستند اسلام را دور زده و به باد انتقاد بگیرند، به خاطر ترس از اتهام به طعنه در دینِ دولتمردان، این کلمه(واپسگرا و مرتجع) را به کار میبردند۷. و با این تزویرکاریِ زشت، امثال این افراد میخواهند کینهی درون خویش را با زشتگوییِ در غلاف، در قالب الفاظی مبهم، درمان کنند۸.
شایسته است بدانیم اسلام، پیشرفت را تفسیر میکند؛ اما نه به آن معنا که در میان مردم شایع و مرسوم است. اسلام با انسان از منظر یک حقیقت و هستی متکامل، تعامل دارد؛ در نگاه به انسان هرگز جنبهی مادی و روحی آن را از هم جدا نمیداند. لذا واجب است میان پیشرفت، در بحث علوم تجربی و بهسازی نتایج آن برای بهبود زندگی انسانیت، و میان سقوط روحی که تمدن معاصر اروپایی به آن دست یافته است، فرق گذاشت. پیشرفت و ترقی در اسلام، از نوع اخلاقی به همراه استفاده از اسباب عمران وآبادیِ مادی در تمام ابعاد زندگی است.
اگر به رخدادهای تاریخِ قدیم و معاصر نگاهی بیندازیم، آثار ویرانگر استعمار غربی اروپایی و آنچه ملت ما را در معرض انواع خواریها و شکستها قرار داد را، بر خویش خواهیم دید. سختیها و مشقاتی که هماکنون ملت فلسطین با آن روبرو است، تابلویی کوچک از تصرفات غرب متمدن! بر سرزمین فلسطین است.
دائماً میان تعامل غربیهای متمدن! با خودشان و میان سنگدلی آنان در تعامل با ملتهای شکست خورده فرق هولناکی وجود دارد. پس در تعامل با ما، آن پیشرفت و فرهنگی که ادعایش را دارند، کجاست [۳۶۶]!!!
این که از یک جهت است و از جهتی دیگر، کلمهی قدیم در تاریخ اروپا، به دوران تاریکِ قرون وسطی قبل از عصر بیداری و نهضت، اطلاق میگردد. اینکه اروپا تاریخ گذشتهی خودش را انکار کرده و ترک میکند، برگرفته از میل و رغبتی است که در ترک گذشتهای دارد که عامل عقبماندگیاش شده است. نپذیرفتن تاریخ گذشته، با نهضت کنونی آنان هم مطابقت دارد۹.
اما در مورد امت ما، قضیه کاملاً متفاوت و بر عکس است. چرا که تاریخ ما نشانگر پیشرفت فرهنگی و تمدن در تمام ابعاد زندگی است. اگر ما خواهان ترقی در سطح سلف صالح هستیم، مفهوم آن این است که میخواهیم عقیدهی اسلامی را جامع و مانع بپذیریم و اسلام بر ما حکومت نماید. و شروع پیشرفت علمی یکی از انواع فعالیتهای انسانی است. در گذشته وقتی مسلمانان عقیده و روش خود را از اسلام گرفتند، نمونههای بالنده و شکوهمندی از تمدن را محقق نمودند. زیرا اسلام در فراگیری علوم تشویق میکند و مقام و منزلت علما را رفیع میداند [۳۶۷].
منظور این نیست که امت اسلامی را در موزهی تاریخ قرار دهیم تا در زندگی علمی خود، از وسایل عصرهای گذشته استفاده کند. هیچ عاقلی چنین سخنی نمیگوید. بلکه منظور این است که برداشت اسلامی از تمدن، خیلی فراتر و پیشرفتهتر از تصور و پندار غربی است. هرگز راضی نمیشویم که مسلمانان این قدر عقب مانده باشند و از محقق نمودن برنامه و نمونهی اسلامی که مطلوب و مورد نظر است، عقب بمانند. همچنین نمیپسندیم که در این برهه از زمان، از غربِ لائیکِ مادیگرایِ محض، در اندیشه و مضامین فکریاش تقلید نماییم.
حتی اگر بگوییم این پیشرفتی که امروز جهان متمدن در آن زندگی میگذراند، جز قسمتی کوچک از تصور فرهنگی اسلامی نیست، گزاف نگفتهایم [۳۶۸].
به حاشیه راندن سلفیت به ادعای همراهی و حرکت با زمانه، و پایبندی به هر آنچه جدید و تازه است، رویکردی نادرست است که بر پایهی مفاهیم غربی و سیاست آنان بنا گردیده است. زیرا هر چه را ما امروز جدید میبینیم، فردا حتماً و حتماً قدیمی خواهد شد.
در نتیجه موازنهی بین جدید و قدیم، موازنهای صحیح و درستی نیست. لیکن باید بر اساس تطابق و مقایسهی میانِ حق و باطل این کار را به پایان رساند. حالا در هر عصر و زمانهای که میخواهد باشد؛ چرا که در ارزشها تغییر و تبدیل صورت نمیگیرد [۳۶۹].
حال اگر آنان که از غرب تقلید میکنند و فریاد بر میآورند که تابع تمدن غربی هستند و با تمام حالات و دگرگونیهایش و با تمام بحرانهای متعددی که دامنگیر آن است، به ادعای پیشرفته بودن و مدنیتی که دارند، آنان را برمیگزیند، و تمدن مادی را با وجود بحرانها و مشکلاتش قبول میکنند و میگویند: این حالات و بحرانها نتیجهی بلند پروازیهای و اشتیاق به رشد است، و آنان به خاطر تلاش بیوقفه برای رسیدن به ترقی و بهتر شدن دچار خطاها و اشتباهاتی هم میشوند، سلفیت این تقلید کورکورانه از تمدن غربی به اسم پیشرفت و مدنیت را رد میکند.
ارتباط و پیوند با عقیدهی اسلامی صحیح، یعنی رها کردنِ الگویِ تمدن کنونی غرب؛ نه به معنای رها کردن و عدم قبولِ پیشرفت علمی غرب. زیرا میان استفاده از نتایج علمیِ تمدنِ غرب و میان پذیرش عناصر تمدن غربی، اعتقادات و نظریات فلسفی آن در زندگی، فرق زیادی است. چون در بحثهای علمی و اکتشافات، وطن و تابعیت و ملّیت، معنایی ندارد. این فقط نتیجهی زحماتِ بشری با ملیّتها و کشورهای مختلف است. در گذشته ما مسلمانان در پیشرفت علمی برای تمام بشریت، شرکت داشته و تلاش بسیار زیاد و غیر قابل انکاری را عرضه داشتهایم [۳۷۰].
مشکل ما با تمدن غربی نهفته در اختلاف ریشهای ما با آنان در اصول بنیادینی است که عقیدهی توحید و ایمان به اللهـ را در بر میگیرد. نیز در یکتا دانستن اللهأ در توحید الوهیت، ربوبیت، حقیقت و ماهیت انسان، هدف از آفرینش او، بیان نتیجهی کارش در آخرت است. همچنین اختلاف ما با آنان بر سر وسایلی است که انسان برای پیمودن بهترین راههای ممکن درزندگی و برای ترقی در آن به کار میگیرد۲.
بر امت اسلامی است که مزین به ویژگیهایی باشد که او را دیگر امتها جدا سازد. و با پایبندی به عقاید و شریعت اسلامی خود، امتی بسازد که قبل از تولیدات مادی، در عقاید و ارزشها و سلوکش پیشرو بوده و مقام اول را احراز نماید [۳۷۱].
این باور که سلفیت یک گذار زمانی مبارکی بود که در پایان سه قرن اول اسلامی از حرکت باز ایستاد و بار و بُنهاش را در همانجا پهن کرد و عمرش پایان یافت، ادعایی کاملاً نادرست و زشت و فاقد دلیل است. و شایستهی پذیرش هم نیست. ما یقین قطعی داریم که سلفیت، برای تمام دورانهاست. محل سکونتش تمام کرهی خاکی است. با خیر و تحفه و مردانش در حرکت و تکاپو است تا با مربی و مبلِّغ خود، رسول اللهص در کنار حوض، با دو اصل کتاب الله و سنت ملاقات نماید. و این دو اصل، تا کنار حوض کوثر از یکدیگر جدا شدنی نیستند.
پس اصلاً قصد نداریم در هر زمان و مکانی با منهج و روش سلفیت، به قیمت روز نان بخوریم؛ از عیبجویان به این برنامه و روش هم، خوشمان نمیآید. ما به این رهنمونِ کتاب آفریدگارمان پایبندیم: ﴿وَأَعۡرِضۡ عَنِ ٱلۡجَٰهِلِينَ١٩٩﴾[الأعراف: ۱۹۹] (از بیخردان روی برتاب). در این جریان فقط همان رویکرد پیامبرص که صبر کردن به نحو احسن بوده است را، دنبال میکنیم.
[۳۶۳] قواعد المنهج السلفی: ص ۲۶۴. با تصرف. [۳۶۴] همان: ص ۳۹. [۳۶۵] ۳، ۴، ۵، ۶، ۷ و ۸: اباطیل و اسمار، محمود محمد شاکر: ص ۵۰۶ – ۵۰۸. [۳۶۶. ] و ۲. قواعد المنهج السلفی: ص ۲۶۸. با کمی تصرف. [۳۶۷] قواعد المنهج السلفی، ص ۲۶۹- ۲۷۱. با تصرف. [۳۶۸] همان. [۳۶۹] همان. [۳۷۰] قواعد المنهج السلفی: ص:۲۷۲. [۳۷۱] همان. ص ۲۷۲ – ۲۷۳.
شیخ عبدالرحمن عبدالخالق حفظه الله میگوید:
«اللهـ دین اسلام را برای تمام انسانها فرو فرستاده است. و رسولشص را برای تمام جهانیان مبعوث نموده است. و از آنجا که مردم در ذکاوت و سرعتِ درک و فهم متفاوت هستند، اللهأ این دین را نه تنها در عمل آسان قرار داده است، بلکه در فهم و درک نیز آسان گردانده است. حقایق اساسی دین هم، آسان و میسّر میباشد. فرقی نمیکند که این حقایق عقاید ایمانی باشد یا حقایق شرعی عملی. مثلاً میتوان توحیدِ اللهـ را با کلماتی اندک در چند جلسهی ساده با استناد به قرآن و سنت، زیر نظر علمای حقیقی آموخت.
فرایض پنجگانهی اسلام هم همین ویژگی را دارند. فردی که اندک حافظهی داشته باشد، میتواند در مدت زمان کوتاهی آنها را فرا گیرد. مثلاً اصولِ وضو و نماز را میتوان در یک الی دو ساعت فرا گرفت. همینطور روزه. توانمند و سرمایهدار میتواند خیلی زود به کمک یک عالم، حسابِ زکات اموالش را یاد بگیرد. آموختن حج هم بر همین منوال است.
خلاصه: دین اسلام برای فهمیدن و یادگیری بسیار ساده و روان است. همچنین در اجرا و عمل هم بسیار آسان است. هرگز و هرگز در آن مشقت و سختی نمییابی. مصداق این حرف، فرمودهی الاهی است: ﴿وَلَقَدۡ يَسَّرۡنَا ٱلۡقُرۡءَانَ لِلذِّكۡرِ فَهَلۡ مِن مُّدَّكِرٖ٢٢﴾[القمر: ۲۲] (و قطعاً قرآن را براى پندآموزى آسان کردهایم؛ پس آیا پندگیرندهاى هست؟). این آیه دلیل واضحی است بر این که قرآن که اساس اسلام است و تمام علومِ اسلامی را در بر گرفته است، برای پند پذیری ساده و آسان است. ذِکر، که نام قرآن است، شامل علم و عمل میگردد. رسول اللهص میفرماید: «إِنَّ الدِّينَ يُسْرٌ، وَلَنْ يُشَادَّ الدِّينَ أَحَدٌ إِلا غَلَبَهُ، فَسَدِّدُوا، وَقَارِبُوا، وَأَبْشِرُوا»: (دین واقعاً آسان است. کسی در دین سختگیری نمیکند مگر اینکه (دین) بر او غالب میآید(یعنی او در مقابل آسانگیری دینی شکست خواهد خورد). پس استوار و محکم باشید و غلو زیاده روی نکنید و یکدیگر را (به اجر و پاداش) مژده دهید). این روایت هم دالّ بر آسان بودنِ دین در عرصهی درک و عمل میباشد.
اما گروهی از مردم همین دینِ آسان و راه رسیدن به آن را بسته و تنگ گرداندهاند. مانع استفادهی مردم از کتاب الله و سنت میشوند. دین را با آوردن اصطلاحاتِ خاص در اصول و فروع، همانند معما و چیستان نمودهاند. علوم و معارفی پدیدار گشت که هیچ سنخیتی با اسلام ندارند. و ما هم به زور و غلو، آن را علوم و معارف نامیدیم. در علوم نحو، صرف، اصول فقه چنان غلو شد، که حتی متخصصین این فن از فهم قرآن و حدیث عاجز ماندند. حتی از درک دیگر فروع اسلامی هم ناتوان شدند. تا جایی که میبینیم یک عالم متخصص به علوم عربی جز اندکی از کتاب الله و سنت نمیداند. گاهی شخص در اصول فقه تخصص دارد، لیکن توحید را خوب نمیداند. حتی وضو را درست نمیداند. و قدرت استنباط از کتاب اللهأ و سنت رسول اللهص را ندارد. بلکه سختتر و تلختر از آن، دانشگاههای اسلامی فارغالتحصیلانی دارد که منابر را اشغال کرده و به مردم سخنرانی میکنند، در حالی که قدرت تشخیص میان حدیث صحیحِ رسول اللهص و میان اقوال و روایات دروغین و ساختگی که به ساحت مقدس پیامبرص نسبت داده شده است را، ندارند.
و اینگونه بود که پیچیدگیهای پژوهش اسلامی، در پیدایش عالمنماها همکاری نمود. آنان که شاخهای از فروع دین را میدانند و قدرت دیدن حجم کلان دین را ندارند. همچنین ایشان در پیدایش کُهان و غیب گویانِ دینی هم شرکت داشتند. کهانی که به بهانهی این که علمایی برگزیده هستند، دین نازل شده برای جهانیان را، از مردم دریغ کردند. و اگر در مسئلهای از مسایل، با آنان در مورد دلیلشان بحث و مناقشه کنی که از فرمودهی اللهـ چیزی را حفظ کنی و در آن بیندیشی، گویند: با ما مناقشه نکن. سخن ما را بپذیر و از ما دلیل نخواه. چرا؟ تا چشمانت را ببندند و مردم را بیخِرد دانسته و مجبورشان کنند کور کورانه به دنبال آقایان راه افتند و چیزی ندانند!
دعوت سلفیت همّ و غمّ اولش را در آسان نمونِ فهمِ اسلام برای مردم قرار داده است. این دعوت راه بررسی و پژوهشِ عملیِ بسیار ساده وروان را در برابر دیدگان مردم میگشاید. اینگونه علم برای همگان قابل هضم میشود. انسان به قرآن و سنت متصل شده و در آن میاندیشد و آن را میداند. لذا فهم و عمل به دین در دست گروهی خاص با پوشش و تکلم به لهجهی خاصی محدود نمیشود. بلکه اسلام عمومی و مالِ همگان میگردد. علمی جاری و ساری همچون هوایی که تنفسش میکنیم. الحمد لله اثر و بازتابش را در برادرانمان به وضوح میبینیم. آنان وقتی اسلام را در قالب برنامه و روش سلفیت فرا میگیرند، دیری نمیپاید که علمایی توانمند میگردند [۳۷۲]. تازه او میتواند بسیار واضح دین را به صورت کلی در عقیده، شریعت و سلوک نظاره گر باشد. و زیاد شدن بار علمیِ دینی به طور روزمره، پزشک را از طبابتش، مهندس را از هنرش و تاجر را از تجارتش باز نمیدارد. چرا که برنامه و رویکرد سلفی برای فهم اسلام، کلیدهای فهم دین را به پژوهنده میدهد. طالب و دانشجوی سلفی، اصولِ اسلام، مراجعِ شناختِ عقیده و احکام را میشناسد. خوب میداند که در فکرش چگونه مستقل بوده و مقلّد نباشد. خوب میداند احترام علما را چگونه حفظ کند و به گفتار آنان تعصب ندارد. خوب میداند چگونه حق را مادامی که مدلّل باشد، هر جا یافت، رهایش نکند. و خوب میداند هر گاه باطل و دلیل بطلانش را با هر منبع و مصدری بیابد، چگونه ترک کند. اینگونه خیلی راحت و ساده اسلام را میفهمد و میآموزد.
وقتی در زمانهای گذشته چنین سهولتی مورد نظر بوده است، امروزه که آموزشهای دنیوی تمام عمر انسان را میگیرد، ما بدان نیاز بیشتری داریم. تمدن جدید تمام وقتش را در آن به کار میگیرد و مردم هم با تمام تلاش و کوشش خود در پی تمدن، به دنبال زندگی میدوند. از این رو برنامه و روش سلفی برای تعلیم و تعلّم اسلام، کاملترین و سالمترین برنامه بوده است. زیرا این برنامه حداقل وقت افراد را گرفته و بیشترین بازدهی و فواید را به آنان ارزانی میدارد. لذا شخص تمام عمرش را در شناخت حاشیهها، جزئیات، مسایل فرعی، و چیزهای بیهوده که به درد دین و دنیا نمیخورد، فنا نمیکند؛ بلکه مستقیماً به حقایق دینی متصل شده و اصول توحید را میآموزد تا ایمان، عقیده و اصول عبادات خود را تصحیح نماید و تا بتواند عملش را اصلاح کرده و انسانِ نیکی گردد. و نیز تا که اصول تربیت و تزکیه و اخلاق را فرا گیرد و خودش را تزکیه و پاک نماید. و تمام این موارد را از کتاب الله و سنت میآموزد؛ چرا که سلفی سر و کارش با قرآن مجید که کلام اللهأ است و آن را روح و نور نامیده است، میباشد. همچنین ارتباطش با کلام رسول اللهص است، که هدایت و حکمت میباشد. و این همان فایده و برداشت سوم و ویژگی نخست برای حرکت در مسیر راه سلفی، راه رسول اللهص است که امتش را با کمترین مسئولیت و تکلیف با حداقل تلاش کاملاً تعلیم داده است. صحابهی ایشانش هم همینگونه بودهاند. چنانکه ابن مسعودس میگوید: صحابه نیکدلترین، عالمترین و بیتکلّفترین افراد بودند. ما نیز میخواهیم نسل جدید سلفیت همانند نسل اول نیکودلترین، عالمترین و کم تکلفترین مردم باشند.
[۳۷۲] شاید بهتر آن باشد که بگوییم: طلابی تلاشگر را مییابیم که علمی سودمند به همراه دارند و مزین به عمل صالح هستند.
داعی سلفی با وسایل و روشهای جدید با مشکلات و گردنههای راه دعوت مقابله کرده و آنها را حل میکند. این کار با اصالتِ دعوت منافاتی ندارد. چرا که اصالت و معاصر بودن، از کلماتی است که در موردش زیاد سخن گفته میشود. و در عصر حاضر به سوی این دو واژه فراخوانده هم میشود. هیچ چیز برای دعوت خطرناکتر از این نیست که پوشیدگی یا اضطراب، ویژگیهای اساسی آن را بپوشاند.
منظور از اصالت، محافظت بر عنصر و اصلِ دعوت میباشد. آن هم با استنادِ دعوت به اصول وادلهی شرعی و پایبندی به اصول اساسی آن.
معاصر بودن: یعنی تعادل و همخوانی دعوت، با عصر موجود؛ آن سان که واقعیت آن زمانه را درمان و خواستهایش را برآورده کند.
با این تعریف روشن میشود که دعوت به اصالت، توصیفی شایسته برای هر زمان و مکان است [۳۷۳]. همچنین توصیفِ دعوت به معاصر بودن نیز، برای هر زمان و مکانی متناسب و شایسته است. و چنانچه گاهاً تصور میشود، تنها یک ویژگی یا توصیفی خاص برای عصر جدید نیست. زیرا دعوت دادن مردم به زبان و لهجهی خودشان، معاصر و بهروز بودن است. انتخاب روشِ مناسب برای دعوت هم، معاصر بودن است. به کارگیری وسایل موجود برای نشر دعوت، در هر عصر از عصرها هم، معاصر و جدید است. سیرت رسول اللهص هم در دعوتش، علاوه بر اصالت ، از معاصر بودن کناره نمیگیرد. هرگز در این مورد جای چانه زنی هم نیست. در عین حال واقع و حقیقت عصر خویش را هم درمان میکرد. سودمندترین روشها را برای دعوت خویش برمیگزید. از تمام وسایل مجاز و مشروعِ موجود در عصر خویش، استفاده میکرد و از هیچ یک از وسایل و ابزار مفید، چشمپوشی نمیکرد. اگر کسی از سنت رسول اللهص اطلاعی داشته باشد، وجود تمام موارد ذکر شده در امر دعوت ایشان برایش پوشیده نخواهد ماند. صحابه و خلفای راشدینش هم بر روش و سنت رسول اللهص عمل نموده اند [۳۷۴]. [۳۷۵]
[۳۷۳] اصولگرایی در مفهوم غربی اروپایی بر کسانی اطلاق میگردد که به مقدس بودن انجیل اعتقاد دارند و به متنش تمسک جسته و سعی میکنند زندگی را بر اساس تعالیم آن بر پا دارند. لیکن غرب این اصولگرایان را به چشم خواری و بیارزشی مینگرند. آنان را به عقبگرایی و واپسگرایی توصیف میکنند. چرا که بعد از کشمکش و نبرد بین علم و نصرانیت تحریف شده در قرون وسطی اندیشهی رایج در غرب، لائیکی و سکولاری است. اندیشهای که منجر به ختمِ تسلط کلیسا از مجتمع میشد و آن را در چاردیواری کلیسا محصور میکرد. و در پی آن خواهان جدایی دین از دنیا بود. اطلاق این وصف با مفهوم غربی، بر بیداری اسلامی در جهان اسلام، خطایی بسیار زشت است. چرا که میان اسلام و علم دشمنی و عداوتی وجود ندارد. اسلام با قانونگذاری خویش، برای اصلاح دنیا به واسطهی دین، خود علم و ایمان و دین و دولت است. دعوت به سوی اسلام به این روش برای اصلاح است نه فساد. اللهـ کتاب خود، قرآن را نازل نمود و از نابودی و تحریفش محفوظ داشت تا شمع و چراغی برای هدایت بشریت باشد. و با نظم و تعالیم خود تمدن نمونه و عالیِ اسلامی و دولتی بسیار پهناور از شرق تا غرب بر پا نمود، که پیشوایی و رهبری زمین را بیشتر از هزار سال است که در اختیار دارد. و جز بعد از دوری مسلمانان از اسلام و رهنمودش، هرگز جایگاه خود را از دست نداد و ضعیف نشد. [۳۷۴] مثال این جریان را در خلافت ابوبکرس شاهدیم: مشورت برای جمع آوریِ قرآن و توافق بر آن، هماندیشی برای تجهیز و اعزام سپاه اسامهس؛ زیرا از خطر منافقین بر مدینه بیم داشتند. [۳۷۵] تحصیل الزاد: ص ۱۳۴.
اصالت به معنای تحجُّرِ عقلی نیست. و تجدُّد و بهروز بودن به معنای بیثباتی در موقعیت و تصمیمها و محو شدن شخصیتِ مسلمان نیست. و هدف از آن برآورده کردن خواستهها و میل و رغبتها نیست. تمام این مورد با راه راست و دعوت مردم به سوی هدایت مخالف است.
در شریعت هم نسبت به محوشدن و نابودی شخصیت مسلمان و پیروی از روش غیر مسلمانان و تبعیت از آنچه با آموزههای اسلام در تضاد است، هشدار داده شده اشت.
از مهمترینِ این ضوابط [۳۷۷]:
۱- محافظت و پایبندی کامل بر اصول شرعی، سنت نبوی و روش خلفای راشدینش و مصرّانه به آنها عمل کردن. در حدیث آمده است: «فعلیکم بسنتي و سنتة الخلفاء الراشدین المهدیین عضوا علیها بالنواجذ، و ایاکم و المحدثات الأمور، فإن کل بدعة ضلالة»: (بر شماست سنت من و خلفای راشدین هدایت یافته. محکم به آن پایبند باشید. مبادا که در دین نوآوری کنید؛ چرا که هر بدعتی گمراهی است) [۳۷۸].
این پیروی کردن و اتّباع، شاملِ گفتار، کردار، برنامهها و روشها میشود.
۲- اجتناب و پرهیز کامل از بدعتها:
در حدیث مرفوع آمده است: «و شر الأمور محدثاتها، و کل بدعة ضلالة»: (بدترین کارها امور ناپیدا در دین است؛ و هر بدعتی گمراهی است).
و نیز: «من أحدث في أمرنا هذا ما لیس منه فهو ردٌّ»: (هر کس در این امرِ(دین) ما چیزی پدید آورد که از دین نباشد، آن بدعت مردود است) [۳۷۹].
۳- تشخیص امورِ ثابت و متغیّر
روش و برنامهی (اصول) دعوت ثابت است و در آن تغییر و تحوّلی رخ نمیدهد. اما نوع اجرا نمودن و بهکارگیری وسایل بشری رو به رشد و متغیّر است.
در برنامههای الاهی اصل بر استمرار و عدم تحوّل است.
و اصل در روش کاری و استفاده از وسایل و برنامههای بشری تغییر و دگرگونی است تا با هر برهه از زمان همسویی و همخوانی داشته باشد.
۴- مراعات توافق و برابریِ شریعت با برنامهها و وسایل و نوع دعوت دادن. و دوری و پرهیز از قاعدهی: «هدف وسیله را توجیه میکند».
بر مسلمان واجب است از حرام دوری جوید؛ حتی اگر گمان کند انجامِ این گناه باعث خیر میگردد. چنانکه ادای واجبات بر او لازم و ضروری است؛ هر چند پندارد ترک آن، شر و بدی را دور میراند. چرا که هرگز خیر، باعث شر نمیشود.
۵- دوری از تشدد، غلو و زیاده روی و پرهیز از کمکاری و تساهل. و پایبند بودن به دین و میانهروی.
در حدیث آمده است: «هَلَكَ المُتَنِتِّعُونَ». متنتعون، آناناند که در جایی که نباید سخت گیری کرد، سختگیری میکنند.
همچنین در حدیث میخوانیم: «إن الدین یُسرٌ، فسدِّدوا و قاربوا و أبشرو، و استعینوا بالغدوة و الروحة وشئٌ من الدلجة»: (دین واقعاً آسان است. پس استوار و محکم باشید و غلو زیاده روی نکنید و یکدیگر را(به اجر و پاداش) مژده دهید. (برای عبادت) از صبح و غروب و پاسی از آخر شب کمک بگیرید) [۳۸۰].
منظور ما، ممانعت از ادای عبادات به صورتِ کمال نیست. بلکه از زیادهروی و غلوّ که منجر به خستگی و ملالت یا ترک عبادت به بهترین روش شود، ممانعت شده است.
رسول اللهص میفرماید: «یا أیها الناس إیاکم و الغلو في الدین فإنه أهلك من کان قبلکم الغلو في الدین»: (ای مردم از غلو و زیاده روی در دین برحذر باشید، زیرا آنان که قبل از شما بودند، افراطِ دینیشان هلاکشان کرد) [۳۸۱].
۶- در مسایل جدید و رخدادهای معاصر باید به متخصصین و اهل علم مراجعه نمود. تا بتوان بین اصالت دینی و مراعات روز، توازن برقرار کرد.
پیامبرص میفرماید: «إن الله لا یقبض العلم انتزاعاً من الناس، ولکن یقبض العلم بقبض العلماء، حتی لم یبق عالم اتخذ الناس رؤوساً جهالاً، فأفتوا بغیر علم فضلوا و أضلوا»: (اللهأ علم را از میان مردم بر نمیدارد و نمیبرد. بلکه علم را با بردن علما نابود میکند. تا این که عالمی باقی نمیماند و مردم رؤسای نادانی را بر خود میگمارند؛ آنان بدون آگاهی فتوا میدهند. درنتیجه خود گمراه شده و دیگران را هم گمراه میکنند) [۳۸۲].
از آنجا که اصل در عبادات، توقیف و عدم اختیار است، در معاملات عموماً اصل بر اباحت و جواز است؛ البته ما دامی که این آزادی در معاملات، با نصوصِ شرع در تضاد نباشد و با ضوابط و قوانین کلی موافق باشد.
آنچه با این ضوابط در تضاد است [۳۸۳]:
- مخالفت با هر چیز قدیمی و تعریف از هر چیز جدید و نوپیدا. خیر و نیکی در پیروی و اتباع نهفته است، نه در نوآوری و بدعت. ذاتاً برای حکم دادن به حق و باطل و یا خوب و بد در امور، قدیم و جدید بودن اعتباری ندارد؛ بلکه اعتبار در آن، بسته به موافقت با حق است. از جهتی تمسک به اصول، و از جهتی دیگر مراعات شرایط، مکان و زمانه در پرتو این اصول هم، باید در نظر گرفته شود.
- ارزش دادن برخی از دعوتگران به اقوال و روشِ افراد دعوت، یا بنیانگذار جماعت یا رؤسای حرکتشان، ارزشی همپای اصوِل ثابت و دلالیل قاطع. با وجود اینکه به خطای آنشخص، و مخالفتش با شرع آگاهی داشتند. یا میدانستند که گفتار و رفتار آنان صلاحیت این اوضاع و احوال را ندارد.
- تمایل به خلافکاران و نرمش با آنان.
- ترکِ همزیستی و همراهی با مردم و عدم کنارهگیری و ترک مراوده با آنان. ترک مراوده با مردم برای جلب مصلحت و دفع مفسده مشروع شده است. این هم یکی از راههای علاج و درمان است. و اگر منجر به نابود کردن طرف و قطع ارتباط دائمی شود، از این روش استفاده نمیشود. ترک ارتباطِ موقّتی برای جوامعی سودمند است که اهل صلاح و نیکی باشند.
- رها کردن وسایلی که به وفور یافت میشوند و میتوان با آن به اهداف مورد نظر رسید و خواستهها را محقَّق نمود. لذا هر گاه داعی دید که فلان وسیله با شرع در تضاد نیست و سودمندتر و کارگرتر است، یا آسانتر و راحتتر است، بر او است که از آن استفاده نموده و برای رسیدن به هدفش آن را به کار گیرد.
در پایان میگوییم: این فراخوانی عمومی است تا متوجه اشتباهاتی که به اسم اصالت و بهروز بودن رخ میدهد، باشند. امروزه شاهد آنیم که رفتار و سیر و سلوک بسیاری از دعوتگرانِ جوان با رفتار و کُنشهای عوامالناس فرق ندارد. در مسیر دعوت به گمان اینکه با این کار نوعی بهروز بودن را محقق میکنند، مرتکب مخالفتها و کارهای حرام میشوند. مثل: مصافحهی با خانمها، تراشیدن ریش، یا سهلانگاری در حجاب همسر یا دخترش، یا اُنس گرفتن با موسیقیهای حرام. در عین حال بسیاری از دعوتگران هم به سختگیری و تحجّر مبتلا هستند؛ که به گمان محقق نمودن اصالت دینی، در امور دینی بر مردم سخت گرفته و آنان را متنفر میکند. او گرفتار افراط و زیادهروی شده است. از جمله: جلوگیری از زنان در خارج شدن و شرکت در مجالس و دید و بازدیدهای مشروع و زندانی کردن آنها در خانه، با وجودی که خانم تربیت شده به آداب شرعی است و به این خروج و بازدیدها نیازمند است. یا از پوشیدن برخی لباسها ممانعت میکند و از برخی دیگر خیر. حال آنکه آن لباس منطبق با ویژگیهایی است که اسلام بیان داشته است و شعار و نشانهی غیر مسلمانان هم نیست. خصوصاً زمانی که یک ضرورت علمی یا مصلحت زمانی استعمال چنین پوششی را ایجاب میکند [۳۸۴].
۱۶/ رمضان/۱۴۳۶هـ، ساعت: ۲۴:۱۷.
[۳۷۶] همان: ۱۳۵ – ۱۴۱. [۳۷۷] همان. [۳۷۸] حَسَنٌ صحیحٌ. ابوداود، ترمذی. [۳۷۹] متفق علیه. [۳۸۰] بخاری. [۳۸۱] ابن ماجه. [۳۸۲] متفق علیه. [۳۸۳] همان. [۳۸۴] همان: ۱۴۰ – ۱۴۱.
اگر صلاح دانستید روی جلد پشت کتاب نوشته شود
اصول و قواعد استدلال در روش سلفی
۱- استدلال به قرآن و سنت.
۲- مقدم نمودن نقل (قرآن و حدیث) بر عقل.
۳- رویبرتافتن از تأویلات کلامی.
۴- پایبندی به فهم و برداشت صحابهش.