ترجمه فارسى
اللؤلؤ و المرجان
جلد اوّل
مؤلف:
محمّد فؤاد عبدالباقی
مترجم:
ابوبکر حسنزاده
الْحَمْدُللهِِ رَبِّ الْعَالَمِـینَ، ألَّذِی بَعَثَ فِی الاُْمِّـیِّینَ رَسُـولاً مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَكِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَـةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِـیْنٍ، وَالْصَّلاَةُ وَالْسَّلاَمُ عَلَى مَنْ بَعَثَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ وَعَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ وَالْتَّابِعِینَ إِلَى یَوْمِ الْدِّینِ.
وبعد:
پروردگار دانا و توانا، به مقتضاى حکمت و رحمت بیکرانش، خواست بشریت را از تاریکى کفر و جهل و گمراهى رهایى بخشد و او را از چنگال خرافات و اوهام و بندگى اشجار و احجار و اسارت در دام کاهنان و جادوگران و رمّالان و ظالمان آزاد سازد لذا آخرین کتاب آسمانى خود، قرآن، را بر پاکترین بندگانش حضرت محمّد جنازل نمود، تا بشریت را به صراط مستقیم هدایت کند و کسانى که در پرتو نور فروزان آن حرکت مىنمایند به خیر و سعادت جاودانى فیضیاب شوند، شخصیت واقعى خود را بازیابند و به عنوان نمونه و الگو، رهبرى جامعه بشرى را در دست گیرند:
﴿يَهۡدِي بِهِ ٱللَّهُ مَنِ ٱتَّبَعَ رِضۡوَٰنَهُۥ سُبُلَ ٱلسَّلَٰمِ وَيُخۡرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ بِإِذۡنِهِۦ وَيَهۡدِيهِمۡ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ١٦﴾[المائدة: ۱۶].
یعنی: «خداوند به وسیله این قرآن کسانى را به راههاى امن و به دور از فساد هدایت مىدهد که براى نیل به رضاى خدا کوشش مىکنند و آنان را از تاریکیهاى کفر و نادانى بیرون مىآورد و به سوى نور ایمان و علم مىبرد و به راه راست هدایتشان مىکند».
به خاتم پیغمبرانش دستور داد، تا در مقام شامخ رسالت و شارع دین خدا، قرآن، را به مردم اعلام دارد و با صبر و استقامت و توکل به خدا به تشریح آن بپردازد. حق را از باطل جدا نماید و تحت عنایت پروردگار به ارشاد و راهنمایى مردم اهتمام ورزد:
﴿ وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلذِّكۡرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيۡهِمۡ﴾[النحل: ۴۴].
یعنی: «و قرآن را بر شما نازل کردیم، تا بیان کنید براى مردم آنچه را که برایشان فرستاده شده است».
همچنین همه مسلمانان را ملزم و مکلّف ساخته تا از دستورات وسنّت پیغمبر جاطاعت کنند و به آنان اطمینان داده که پیروى از پیغمبر جمایه سعادت و خوشبختى است. سخنان و دستوراتش کلاً حکمت و معرفت و وحى الهى است و از هواى نفس به دور مىباشد:
﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ٣ إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ٤﴾[النجم: ۳-۴].
یعنی: «محمّد از روى هوى سخن نمىگوید هرچه مىگوید وحى الهى است».
بر مسلمانان واجب نموده که دستورات پیغمبر جرا اجرا نمایند، و به صدق گفتار او ایمان داشته باشند:
﴿ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ ﴾[الحشر: ۷]
یعنی: «پیغمبر جهر دستورى به شما بدهد باید آن را انجام دهید. و از هر چیزى شما را برحذر داشت باید از آن دورى کنید».
خداوند متـعال اطاعت از پیغـمبر جرا باعث خشنودى و محبّت خود و بخشودگى گناه قرار داده است:
﴿ قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۚۚ﴾[آل عمران: ۳۱].
یعنی: «اى محمّد! به مردم بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروى کنید، تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشاید».
خداوند پیغمبر جرا به عنوان نمونه کامل انسانیت معرفى مىکند و مىفرماید کسانى که خدا را مىخواهند باید از پیغمبر جپیروى نمایند:
﴿ لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرۡجُواْ ٱللَّهَ وَٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَ﴾[الأحزاب: ۲۱].
یعنی: «اى کسانى که مىخواهید خدا از شما راضى باشد و در روز قیامت رستگار شوید از پیغمبر جپیروى کنید. گفتار و رفتار او بهترین سرمشق و نمونه براى شماست».
و به مسلمانان دستور مىدهد با جان و دل تسلیم حکم پیغمبر جشوند زیرا تخلّف از این امر نشانه نبودن ایمان است:
﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا٦٥﴾[النساء: ۶۵].
یعنی: «قسم به پروردگارت اینها ایمان ندارند. تا اینکه تو را در اختلافات و درگیریهاى خود به داورى نطلبند، و از صمیم قلب به قضاوت تو راضى و تسلیم نشوند».
﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ﴾[النساء: ۵۹].
یعنی: «هرگاه در چیزى با هم اختلاف پیدا کردید، براى حل آن به قرآن و سنّت پیغمبر جمراجعه کنید و قرآن و سنّت را حکم قرار دهید اگر به راستى به خدا و روز آخر ایمان دارید».
خداوند متعال اطاعت از پیغمبر جرا جزو اطاعت از خود به حساب مىآورد:
﴿مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدۡ أَطَاعَ ٱللَّهَۖ﴾[النساء: ۸۰].
یعنی: «کسى که از پیغمبر جاطاعت و پیروى نماید از خدا اطاعت مىکند».
مخالفت با دستورات پیغمبر جرا بلاى بزرگ و عذاب دردناکى معرفى مىکند:
﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٦٣﴾[النور: ۶۳].
یعنی: «کسانى که از دستور پیغمبر جسرپیچى مىکنند باید بترسند از اینکه به بلاى بزرگى یا عذاب دردناکى دچار شوند».
خداوند از سنّت و دستور پیغمبر جبه عنوان حکمت و برکت و معرفت نام مىبرد:
﴿ووَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ وَٱلۡحِكۡمَةِۚ﴾[الأحزاب: ۳۴].
یعنی: «اى زنان پیغمبر جبیاد بیاورید آیاتى را که در منزلهاى شما تلاوت مىشود و به یاد آورید سخنان حکمت آمیز پیغمبر جرا».
البته آیات و احادیث در مورد واجب بودن اطاعت از پیغمبر و نهى از مخالفت با دستوراتش فراوان است که براى مزید اطلاع مىتوانید به کتاب ریاض الصالحین باب: الأمر بالمحافظة على السنّةِ و آدابها، تألیف امام نووى، مراجعه فرمائید.
با توجه به آیات فوق بر کسى پوشیده نخواهد بود که پیروى از حدیث و سنّت پیغمبر جپیروى از خدا و قرآن است و مخالفت با احادیث و سنّت نبوى مخالفت با قرآن است. و حدیث و سنّت بعد از قرآن بزرگترین اصل و رکن اساسى برنامه زندگى مسلمانان است. اکثر احکام شرعى یا مستقیماً به وسیله پیغمبر ج بیان شده و یا بعد از ذکر اجمالى در قرآن، حدیث و سنّت آنها را تشریح کردهاند، مثلاً قرآن مىفرماید: نماز بخوانید، ولى آیا نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب، هریک چند رکعت است و به چه کیفیت باید خوانده شـوند، و تشهّد و سلام چطور است؟ در قرآن نیست بلکه بیان آنها به وسیله پیغمبر جانجام گرفته است. این حدیث و سنّت است که جزئیات مربوط به مسائل حج و زکات و نکاح و طلاق و... را تشریح و بیان مىنماید.
بنابراین شریعت و قانون اسلام بر دو اصل و رکن که یکى قرآن و دیگرى سنّت پیغمبر جمىباشد استوار است ؛ قرآن به صورت تواتر از جانب پیغمبر جبه مسلمانان رسیده است و قرآنى که اکنون در دست مسلمانان است عین همان قرآنى است که به وسیله جبرئیل بر پیغمبر جنازل شده است. بدون اینکه جملهاى اضافه یا کسر شده باشد. امّا در مورد سنت پیغمبر جباید گفت که: اصحاب کرام به پیروى از قرآن و دستور پیغمبر جبه اهمّیت و نقش حدیث و سنّت در پایهگذارى و تحکیم شریعت و دین اسلام به خوبى آگاه بودند، و به یقین مىدانستند حدیث و سنّت دوّمین رکن شریعت است، با کمال صبر و استقامت و شوق و جدّیت و اخلاص، با بهرهگیرى از ذکاوت و استعداد، و حافظه فوق العادهاى که در فضاى صاف و آرام عربستان پرورش یافته بود، اکثر اوقات خود را چه در سفر و چه در حضر در حضور پیغمبر جبه یادگیرى قرآن و حدیث به سر مىبردند. بودند کسانى مانند عبدالله بن عمرو بن عاص که تمام سخنان پیغمبر جرا مىنوشتند، تا جایى که کسى به عبدالله گفت: «چرا تمام گفتههاى پیغمبر جرا یادداشت مىنمایى؟ شاید پیغمبر جبه مقتضاى طبع بشریى که دارد، چیزى بگوید که نباید نوشته شود». امّا پیغمبر جبه عبدالله گفت: «اى عبدالله! هرچه را که من مىگویم بنویس. قسم به خدا هیچ ناحقّى از زبان من بیرون نخواهد آمد». از طرف دیگر، جماعتى از اصحاب که هیچگونه مشغلت دنیایى نداشتند، با فراغت کامل، تمام اوقات خود را صرف حفظ حرف به حرف قرآن و حدیث مىنمودند. پیغمبر جبه کسانى که به حضورش مىرسیدند دستور میداد تا آنچه را که از او مىشنوند، به کسانى که حضور ندارند برسانند. گروههایى از اصحاب با هم قرار مىگذاشتند، تا به نوبت به حضور پیغمبر جبرسند. و به نوبت کارهاى شـخصى خود را انجام دهند، کسانى که به حضور پیغـمبر جمىرفتند. آنچه را که مىشنیدند براى دوستانشان که سرگرم کار بودند بازگو مىکردند. از جمله عمر بن خطاب با یکى از اصحاب قرار گذاشته بودند که هر روز یکى از آنان به حضور پیغمبر جبروند و آنچه را که مىشنود براى دیگرى بازگو نماید.
چون خواست خدا بر این بود که دین اسلام به عنوان پاکترین و قدرتمندترین ادیان بر صفحه ایام ثابت و استوار بماند، و سنّت پیغمبر جکه یکى از ارکان اصلى آن است، از تغییر و تحریف مصون باشد، چه در عصر پیغمبر جو اصحاب و چه در عصر تابعین و تابع تابعین و... جماعت کثیرى از علماى امّت، خود را مسئول حفظ و حراست از حدیث و سنّت مىدانستند، و با کمال صداقت و تقوى و اخلاص به تحقیق و بررسى و جمعآورى سنّت و حفظ آن در سینه یا ثبت آن در صفحه کاغذ مىپرداختند این بزرگواران به خوبى آگاه بودند که نسبت دادن چیزى به دروغ به پیغمبر ججرمى است نابخشودنى. پیغمبر جدر این مورد مىفرماید: «کسى که عمدآ چیزى را به دروغ به من نسبت دهد، باید جاى خود را در آتش دوزخ آماده نماید». لذا با احتیاط و دقّت فراوان این وظیفه را انجام مىدادند. تا اینکه در اواخر قرن اوّل و اوایل قرن دوّم به دستور خلیفه اسلام عمر بن عبدالعزیز جمعآورى و نوشتن حدیث و سنّت رسمآ شروع گردید. در آن هنگام امام مالک که یکى از محدّثین بزرگ به شمار مىآید در مسجد النّبى در مدینه مشغول جمع و بررسى و روایت احادیث بود، و دانشمندانى از قبیل امام اوزاعى، ثورى، ابن عیینه، لیث، شعبه، ابن مبارک، شافعى و ابو یوسف و... در حلقه درس او حضور مىیافتند. او کتاب مهمّ خود را به نام (الموطأ) که مشتمل بر احادیث پیغمبر جاست در دهه پنجم قرن دوّم به رشته تحریر درآورد. در همین حال عدّه فراوانى از علماء و محدّثین که استاد یا شاگرد یا همطراز امام مالک بودند در مکه و مصر و شام و عراق و یمن و سایر اقطار اسلامى، اوقات خود را وقف تحقیق و بررسى و جمعآورى و روایت حدیث و سنّت مىکردند و با تشکیل حوزههاى بزرگ علمى که به صورت شبانهروزى فعّال و در حقیقت دانشگاههاى علوم دینى بودند که هریک صدها طالب علوم دینى را از اقصى نقاط جهان اسلام جلب نموده و در قلب خود جاى داده بود. در اواخر قرن دوّم و اوایل قرن سوّم این کوشش و فعالیت به اوج خود رسید. کتابهاى بسیارى تحت عناوین: صحیح، مسند، موطأ ومصنف و... مانند صحیح بخارى و صحیح مسلم و مسند امام احمد و مصنف عبدالرزّاق تألیف شدند. علم الحدیث تدوین شد، و قواعد و شرایط بسیار دقیق و مفیدى براى تشخیص حدیث صحیح از حدیث ضعیف و موضوع وضع گردید. علماء و محدّثین با عشق و علاقه توصیف ناپذیرى تمام توان خود را به کار مىگرفتند و از هیچ کوشش و فداکارى به منظور حفظ سنّت پیغمبر جو جدا نمودن آن از کلام سایر اشخاص دریغ نمىکردند، بسیار اتّفاق مىافتاد که یک محدّث براى شنیدن و دریافت حدیثى از گوشهاى به گوشه دیگر جهان مىرفت و ماهها رنج و مشقّت سفر را تحمّل مىکرد، ولى وقتى که آن را مىشنید و راوى را شناسایى مىکرد، چون شرایط لازم را در حدیث نمىدید از پذیرفتن آن خوددارى مىکرد.
البتّه محدّثین تنها به حفظ و جمعآورى احادیث صحیح اکتفا نمىکردند، بلکه هر حدیثى را که به پیغمبر جنسبت داده مىشد جمعآورى مىکردند، یکایک آنها را جداگانه مورد بررسى دقیق قرار مىدادند، و راویان هر حدیث را یکى بعد از دیگرى شناسایى مىکردند تا اینکه سلسله روایت به اصحاب یا پیغمبر جمنتهى مىشد، میزان دقّت وقدرت حفظ وتقواى هریک را مشخّص مىکردند، و متن و معنى آن را با سایر احادیث صحیح و قرآن و عقل سالم مطابقت مىدادند، و بعد از تجزیه و تحلیل و بررسى همه جانبه به صحّت یا ضعف یا موضوع بودن آن حکم مىکردند. آنان تمام این تحقیقات را در برگ شناسایى آن حدیث یادداشت مىکردند، و این برگ را به عنوان شناسنامه آن در کتابهاى خود ثبت مىنمودند. با به کارگیرى این روش علمى است که مىبینیم امام بخارى در بین دهها هزار حدیثى که حفظ و جمع نموده تنها در حدود ۲۶۰۰ حدیث غیر مکرّر را در صحیح خود پذیرفته است همینطور شاگردش، مسلم، در بین دهها هزار حدیث در حدود ۳۵۰۰ حدیث غیر مکرّر صحیح را جمع نموده است. سایر محدّثین هم با توجّه به تفاوت شرایط و امکانات و استعدادهاى خدادادى از همین روش علمى پیروى کردهاند. نسائى، ابو داود، ترمذى، و ابن ماجه و... کتابهاى خود را بر همین اساس به رشته تحریر در آوردهاند.
به راسـتى بر ما لازم است تلاش و فداکارى و مساعى حمیده این پیشـوایان مخلص و متّقى خودرا با جان و دل ارج نهیم وبه عنوان خلف حقشناس، اجر جزیل را براى آنان از پیشگاه خداوند تمنّا کنیم و اعتراف نماییم که این بزرگواران چنان گنجینهاى از خود به جا گذاشتهاند که ارزش آن از قدرت تخمین بیرون است، به نحوى که وضعیت کلّیه احادیث و سنن منسوب به پیغمبر جکه شاید تعداد آنها به صدها هزار حدیث اعم از صحیح و ضعیف و موضوع روشن که ـ هریک داراى شناسنامه مخصوص به خود مىباشدـ برسد، براى هر عالم و محدّثى که به کتب حدیث و رجال مراجعه نماید مشخّص مىشود که فلان حدیث در چه شرایطى مىباشد. کسى نمىتواند حدیثى را معرفى کند که علماء و محدّثین آن را مورد بررسى همه جانبه قرار نداده باشند. حتّى جماعتى از محدّثین، احادیث موضوعه را به صورت جداگانه در کتابهایى جمع نمودهاند تا کسانى که اهل فن نیستند و در علوم حدیث آگاهى لازم ندارند، به خوبى موضوعات را بشناسند.
با توجّه به اهمّیت موضوع، ضرورت دارد اشاره بسیار مختصرى به اقسام حدیث بنمایم تا خواننده محترم با بصیرت و احساس مسؤلیت بیشترى با آن روبرو شود.
علماء و محدّثین، حدیث پیغمبر جرا به سه قسم صحیح، حسن و ضعیف تقسیم کردهاند. موضوع جزو حدیث نیست، اطلاق لفظ حدیث بر آن تا زمانى جایز است که معلوم نگردیده موضوع است، همین که موضوع بودن آن ثابت شد، دیگر اطلاق لفظ حدیث بر آن درست نیست.
۱- حدیث صحیح حدیثى است که تمام راویان در سلسله روایت آن یکى بعد از دیگرى - تا اینکه روایت به پیغمبر جیا صحابى منتهى مىشود- ذکر و شناسایى شده باشند و یکایک آنان عادل و درستکار و داراى قدرت حافظه فراوان براى ضبط دقیق مسموعات خود باشند. حدیث صحیح نباید شاذ و یا معلّل باشد. حدیث شاذ آن است که راوى آن عادل و داراى حافظه قوى است؛ ولى روایتش با روایت سایر راویان عادل و با حافظه مغایر است.
حدیث معلّل حدیثى است که داراى عیب و ایرادهاى پنهانى و خفى باشد که تنها علماء و محدّثین آنها را تشخیص مىدهند، بنابراین حدیث صحیح حدیثى است که چه از لحاظ سند و راوى و چه از لحاظ متن و معنى از هر نقصى محفوظ و مصون باشد. حدیث صحیح نیز بر دو نوع است: یکى حدیث متواتر و دیگرى حدیث آحاد. متواتر حدیث صحیحى است که جماعت فراوانى آن را روایت کرده باشند و احتمال اینکه این جماعت بر دروغ توافق کرده باشند وجود نداشته باشد. این حالت باید در کلّیه طبقات حفظ شود، مانند حدیث شفاعت و حدیث معراج و... حدیث متواتر مفید علم و یقین است و در تمام مسائل دینى اعم از عقیدتى و عملى سند و حجّت است.
حدیث آحاد آن است که تعداد راویان آن به مرحله تواتر نرسیده است مانند اکثر احادیث مربوط به عبادت و معاملات و حدود و قصاص و نکاح و طلاق و... حدیث صحیح آحاد به اعتقاد جمعى از علماء کلاً مفید علم و یقین مىباشند. عدّه دیگرى معتقدند تنها احادیث آحاد صحیح بخارى و مسلم مفید علم و عمل مىباشند و سایر آحاد صحیح تنها مفید عمل هستند. امّا قول راجح این است که احادیث صحیح آحاد کلاً اعمّ از صحیح بخارى و مسلم و سایر صحاح مفید ظن هستند و در مسائل شرعى و عملى حجّت وسند مىباشند. تمام علماء و مجتهدین اسلام از عصر اصحاب کرام تا به امروز بر این موضوع اتّفاق نظر داشتهاند.
۲- حدیث حسن آن است که کلّیه راویان آن در سلسله روایت یکى بعد از دیگرى تا اینکه روایت به پیغمبر جیا صحابى منتهى مىشود، ذکر و شناسایى شده و همه عادل و درستکار و داراى حافظه قوى باشند. ولى قدرت حافظه و ضبط آنان به اندازه قدرت حفظ و ضبط راویان حدیث صحیح نباشد. حدیث حسن هم نباید شاذ و یا معلّل باشد. فرق حسن با صحیح اینست که اوّلاً: قدرت حفظ و ضبط در راویان صحیح بیشتر است. ثانیآ: حدیث حسن همیشه آحاد است و متواتر ندارد. حدیث حسن گاهى با توجّه به عوامل دیگرى به صورت صحیح در مىآید، که به این نوع حسن لذاته و صحیح لغیره گفته مىشود. حدیث حسن هم مانند آحاد صحیح مفید عمل و ظن است و در مسائل فرعى و عملى حجّت است.
باید متوجّه باشیم که احادیث صحیح آحاد همه در یک مرتبه از صحّت قرار ندارند. بلکه داراى مراتب متعدّد است و بعضى از بعضى دیگر صحیحتر است. اوّلین مرتبه و اعلاترین درجه حدیث صحیح احادیثى است که بخارى و مسلم هردو بر روایت آنها اتّفاق دارند که در اصطلاح به آنها گفته مىشود: متّفقٌ علیه، صحیح بخارى در مرتبه دوّم، صحیح مسلم در مرتبه سوّم، صحیح ابو داود در مرحله چهارم و صحیح ترمذى و نسائى و ابن ماجه به ترتیب در مراحل پنجم و ششم و هفتم قرار دارند. کتابهاى این شش محدّث بزرگ معروف به صحاح و سنن ستّه (ششگانه) مىباشند.
۳- حدیث ضعیف آن است که داراى شرایط حدیث صحیح و حسن نباشد. حدیث ضعیف مفید علم و عمل نیست و در هیچیک از مسائل دینى سندیت ندارد. علماء اسلام از استناد به احادیث ضعیف خوددارى نمودهاند. ولى عدّهاى معتقدند که جایز است در مسائل ترغیب و ترهیب و فضائل و مناقب از آنها استفاده نمود.
با توجّه به مراتب فوق معلوم گردید که کلّیه احکام اسلام یا مبتنى بر قرآن و احادیث صحیح و حسن یا بر اساس اجماع و قیاس و استصحاب مىباشد که البتّه مرجع این سه قسم اخیر نیز قرآن و حدیث صحیح است. علماء هیچ حکم شرعیى را بر حدیث ضعیف یا موضوع بنا ننهادهاند.
وقتى که به اهمّیت حدیث صحیح و سنّت آگاه شدیم ونقش آن را به عنوان پایه دوّم شریعت شناختیم. لازم است با احساس مسئولیت و ادب و آگاهى با حدیث روبرو شویم و از افراط و تفریط پرهیز کنیم. نه مانند کسانى باشیم که هرچه با ذوق و سلیقهشان موافق نباشد بىپروا آن را رد مىکنند، هرچند که حدیث صحیح پیغمبر جهم باشد. در این صورت طبق نص قرآن چنین کسانى باید منتظر بلاى بزرگ و عذاب شدید باشند. نه مانند کسانى باشیم که هرچه را به نام حدیث نوشته شده بدون جدا نمودن صحیح از ضعیف و موضوع مىپذیرند و آن را به پیغمبر جنسبت مىدهند. بنابراین تنها اهل علم و تقوا هستند که مىتوانند حدّ وسط را رعایت کنند و از لغزش به دور باشند. چون حدیث وسنّت هم مانند قرآن از مشکات وحى نورافشانى مىکنند و نیاز به آگاهى بر علوم مخصوص دارند چنین نیست که هر کسى که توانست چند جمله فارسى یا عربى را معنى نماید بتواند درباره حدیث قضاوت کند و به آن فتوى دهد یا بگوید آن را قبول ندارم. این کار نیازمند تسلّط بر آیات و احادیث صحیح و دانستن لغت عربى و علوم نحو و صرف و بلاغه و بیان و اصول فقه است. علاوه بر این مفتى و محدّث باید عادل و متّقى و داراى ذکاوت فراوان و قدرت استنباط باشند. باید از ادب و اخلاق و تقواى سلف صادق پیروى کنیم آنان تا مجبور به فتوى و قضاوت نمىشدند از فتوى پرهیز مىکردند و تنها وقتى فتوى مىدادند که تسلّط و آگاهى کامل بر موضوع داشتند و از روى هواى نفس سخن نمىگفتند هفتاد و چند سؤال از امام مالک شد ولى او تنها به دو سؤال آنها جواب داد در جواب بقیه گفت: نمیدانم چون ادب و تقوا به او اجازه نمیداد که بدون علم و آگاهى چیزى را بگوید.
همانطور که گفته شد حدیث و سنّت پیغمبر جدوّمین رکن و دوّمین سند و حجّت در دین اسلام است و حدیث متّفق علیه امام بخارى و مسلم در اعلا درجه صحّت و بعد از قرآن صحیحترین سند دینى است. عدّهاى از علماء، احادیث متّفق علیه را در کتابهایى جمع نمودهاند ازجمله دانشمندبزرگ، مرحوم محمّدفؤاد عبدالباقى، مؤلّف کتابهاى «مفتاح كنوز السنّة» و «المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكریم» و یکى از اعضاى برجسته جامعۀ السنّة النّبویة، تمام احادیث متّفق علیه شیخین بخارى و مسلم را در کتاب سه جلدى خود، «اللّؤلؤ والمرجان فیما اتّفق علیه الشیخان»، جمع و پاورقی مختصرى در بعضى موارد بر آن نوشته است که از همه کتابهایى که تا به حال در این مورد نوشته شده، کاملتر است. امّا چون توضیحاتى که در پاورقى آمده است به هیچ وجه کافى نبود و درک صحیح معنى احادیث نیاز مبرم به مراجعه و مطالعه شرحهاى متعدّد بر صحیح مسلم و بخارى داشت و این امر براى هر کسى مقدور نبود، مدّتها بود که آرزو داشتم که خداوند متعال توفیق دهد تا این کتاب گرانبهاى حدیث متّفق علیه شیخین را به فارسى ترجمه و شرح نمایم ولى با توجّه به اهمّیت موضوع متردّد بودم و جرأت نمىکردم چنین مسـئولیت خطیر دینى و اخلاقى و اجتماعى و علمى را براى خود ایجاد نمایم. در این مورد با یکى از دوستان مشورت کردم وى گفت من معـتقدم که ترجمه هرچه باشد چندان مفـید نیسـت، کسى که مىخواهد چیزى بنویسد باید به تألیف مشغول شود. هرچند اظهار نظر این دوست بى تأثیر نبود ولى نتوانست مرا از رسیدن بهآرزویى که داشتم باز دارد تا اینکه جریان را بادوست وبرادر فاضل ومخلص جناب آقاى دکتر محمود ابراهیمى استاد دانشکده ادبیات دانشگاه کردستان در میان گذاشتم، ایشان با استقبالى گرم و پرشور از چنین اقدامى مرا تشویق کردند و گفتند: براى اجراى این تصمیم تنها این افتخار و سعادت کافى است که شما حداقل دوهزار حدیث صحیح پیغمبر جرا با دست خود مىنویسید و انشاءالله این عمل به صورت هدیهاى با ارزش در روز قیامت در حضور پیغمبر جپذیرفته خواهد شد. همین که این جملات سرشار از ایمان واخلاص را شنیدم، با تصمیم راسخ و اتّکا به خداى بزرگ شرح و ترجمه فارسى کتاب «لؤلؤ ومرجان» را شروع نمودم، اینک به فضل وتأییدات الهى موفق شدم تا به این آرزوى دیرینه خود برسم. و آن را تحت عنوان «گوهر و دُرّ یتیم متّفق بخارى و مسلم» ترجمه کنم و براى دستیابى به معنى درست احادیث با احساس مسـئولیت دینى و اخلاقى و صبر و شکیبایى فراوان توان خود را به کار گرفته و با مراجعه به کتابهاى معتبر مخصوصآ شرحهاى بخارى و مسلم مانند فتح البارى و ارشاد السارى و غیره بهترین معنى را انتخاب کردهام. شیوه نگارش آن به شرح زیر است:
۱- متن عربى حدیث با قید شماره آن در سمت راستِ بالاى صفحه قرار گرفته است.
۲- معنى هر حدیث در زیر متن عربى با درج همان شماره حدیث، در سمت راست صفحه، حتىالامکان به گونهاى رسا نوشته شده است.
۳- شرح حدیث و ذکر مفاهیم دیگر آن در داخل پرانتز قرار گرفته شده است. واژههاى مشکل معنى شده و آدرس مراجع مطلب مشخّص گردیده است.
در پیشگاه پروردگار مسئلت دارم مورد استفاده مسـلمانان قرار گیرد و مورد پذیرش پیغمبر جدر روز قیامت واقع شود. لازم میدانم از جناب دکتر ابراهیمى و برادر بزرگوارم جناب آقاى سید عبد آقریشى که در بازخوانى این کتاب زحمت فراوانى کشیده است کمال تشکر نموده وسعادت ایشان را از خداوند متعال خواستارم.
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وعلى آله وأصحابه أجمعین وآخر دعوانا أنِ الحمد لله ربّ العالمین.
أبوبکر حسنزاده
۲۷/ ۲/ ۱۳۷۲
﴿بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ١ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٢ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ٣ مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ٤﴾[الفاتحة: ۱-۴].
یعنی: «ستایش مخصوص خداوندى است که پروردگار جهانیان است. خداوندى بخشنده و مهربان که رحمتش شامل همگان است و مالک روز جزاست».
﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَجَعَلَ ٱلظُّلُمَٰتِ وَٱلنُّورَۖ﴾[الأنعام: ۱].
یعنی: «ستایش مخصوص خداوندى است که همه آسمانها و زمین را آفریده و تاریکیها و نور را به وجود آورده است».
﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي لَمۡ يَتَّخِذۡ وَلَدٗا وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ شَرِيكٞ فِي ٱلۡمُلۡكِ وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلِيّٞ مِّنَ ٱلذُّلِّۖ﴾[الإسراء: ۱۱۱].
یعنی: «سپاس خدایى را که نه فرزندى براى خود انتخاب کرده و نه شریکى در حکومت دارد، و نه دوست و یاورى به خاطر ضعف و ذلّت».
﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَىٰ عَبۡدِهِ ٱلۡكِتَٰبَ وَلَمۡ يَجۡعَل لَّهُۥ عِوَجَاۜ١ قَيِّمٗا......﴾[الكهف: ۱-۲].
یعنی: «ستایش مخصوص خدایى است که این کتاب آسمانى را بر بنده خود نازل کرده و هیچ کژیى در آن قرار نداده است».
﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي لَهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَهُ ٱلۡحَمۡدُ فِي ٱلۡأٓخِرَةِۚ وَهُوَ ٱلۡحَكِيمُ ٱلۡخَبِيرُ١﴾[سبأ: ۱].
یعنی: «ستایش مخصوص خداوندى است که تمام آنچه در آسمانها و زمین است از آن اوست و سپاس براى اوست در سراى آخرت و او دانا و آگاه است».
﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ جَاعِلِ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ رُسُلًا أُوْلِيٓ أَجۡنِحَةٖ مَّثۡنَىٰ وَثُلَٰثَ وَرُبَٰعَۚ يَزِيدُ فِي ٱلۡخَلۡقِ مَا يَشَآءُۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ١﴾[فاطر: ۱].
یعنی: «ستایش مخصوص خداوندى است که آفریننده آسمانها و زمین است. خداوندى که فرشتگان را رسولانى قرار داد که صاحب بالهاى دوگانه و سهگانه و چهارگانهاند او هرچه بخواهد در آفرینش مىافزاید و بر هر چیزى قادر است».
﴿لَهُ ٱلۡحَمۡدُ فِي ٱلۡأُولَىٰ وَٱلۡأٓخِرَةِۖ وَلَهُ ٱلۡحُكۡمُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٧٠﴾[القصص: ۷۰].
یعنی: «ستایش خاصّ اوست در این جهان و جهان دیگر، و حاکمیت از آن اوست و بازگشت همه شما به سوى اوست».
﴿وَلَهُ ٱلۡحَمۡدُ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَعَشِيّٗا وَحِينَ تُظۡهِرُونَ١٨﴾[الروم: ۱۸].
یعنی: «حمد و ستایش مخصوص اوست در آسمانها و زمین؛ تسبیح و تنزیه براى اوست به هنگام عصر و به هنگامى که در ظهر قرار دارید».
﴿فَلِلَّهِ ٱلۡحَمۡدُ رَبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَرَبِّ ٱلۡأَرۡضِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٣٦ وَلَهُ ٱلۡكِبۡرِيَآءُ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٣٧﴾[الجاثیة: ۳۶-۳۷].
یعنی: «حمد و ستایش مخصوص خدا است، خدایى که پروردگار آسمانها و پروردگار زمین و پروردگار جهانیان است، و براى اوست عظمت و کبریا در آسمان و زمین، و او عزیز و حکیم است».
﴿لَهُ ٱلۡمُلۡكُ وَلَهُ ٱلۡحَمۡدُۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ١﴾[التغابن: ۱].
یعنی: «مالکیت و حاکمیت و ستایش از آن اوست و تنها او بر همه چیز تواناست».
﴿وَقَالُواْ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي هَدَىٰنَا لِهَٰذَا وَمَا كُنَّا لِنَهۡتَدِيَ لَوۡلَآ أَنۡ هَدَىٰنَا ٱللَّهُۖ﴾[الأعراف: ۴۳].
یعنی: «و مىگویند سپاس مخصوص خداوندى است که ما را به این همه نعمت رهنمون شد و اگر ما را هدایت نکرده بود، به این نعمتها راه نمىیافتیم».
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ﴾[التوبة: ۳۳].
یعنی: «او کسى است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده است تا آن را بر همه ادیان پیروز کند».
﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ﴾[الفتح: ۲۹].
یعنی: «محمّد فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در (برابر) کفّار سرسخت و در میان خود مهربانند. پیوسته آنان را در حال رکوع و سجود مىبینى. آنها همواره فضل و رضاى خدا را مىطلبند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است».
﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَءَامَنُواْ بِمَا نُزِّلَ عَلَىٰ مُحَمَّدٖ وَهُوَ ٱلۡحَقُّ مِن رَّبِّهِمۡ كَفَّرَ عَنۡهُمۡ سَئَِّاتِهِمۡ وَأَصۡلَحَ بَالَهُمۡ٢﴾[محمد: ۲].
یعنی: «کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، و ایمان آوردهاند به آنچه بر محمّد نازل شده است که حق است و از سوى پروردگارشان بر او نازل شده است، خداوند گناهانشان را مىبخشد و اصلاح حالشان مىنماید».
﴿مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٖ مِّن رِّجَالِكُمۡ وَلَٰكِن رَّسُولَ ٱللَّهِ وَخَاتَمَ ٱلنَّبِيِّۧنَۗ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا٤٠﴾[الأحزاب: ۴۰].
یعنی: «(محمّد پدر هیچیک از مردان شما نبوده ولى رسول خدا و آخر پیامبران است و خداوند بر هر چیزى آگاه است».
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِنَّآ أَرۡسَلۡنَٰكَ شَٰهِدٗا وَمُبَشِّرٗا وَنَذِيرٗا٤٥ وَدَاعِيًا إِلَى ٱللَّهِ بِإِذۡنِهِۦ وَسِرَاجٗا مُّنِيرٗا٤٦﴾[الأحزاب: ۴۵-۴۶].
یعنی: «اى پیامبر ما تو را به عنوان گواه فرستادهایم و تو بشارت دهنده و اخطار کننده هستى، و به فرمان خدا تو را دعوت کننده به سوى الله و چراغ روشنى بخش قرار دادیم».
﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ إِلَّا رَحۡمَةٗ لِّلۡعَٰلَمِينَ١٠٧﴾[الأنبیاء: ۱۰۷].
یعنی: «ما تو را جز براى رحمت جهانیان نفرستادهایم».
﴿إِنَّ ٱللَّهَ وَمَلَٰٓئِكَتَهُۥ يُصَلُّونَ عَلَى ٱلنَّبِيِّۚ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَيۡهِ وَسَلِّمُواْ تَسۡلِيمًا٥٦﴾[الأحزاب: ۵۶].
یعنی: «خداوند و فرشتگان بر پیامبر درود مىفرستند اى کسانى که ایمان آوردهاید بر او درود بفرستید و سلام بگوئید و تسلیم فرمانش باشید».
اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّیْتَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّكَ حَمِیْدٌ مَجِیْدٌ، اللّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِیْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِیْمَ إِنَّكَ حَمِیْدٌ مَجِیْدٌ.
یعنی: «خداوندا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست همانگونه که بر ابراهیم و آل ابراهیم درود نازل کردهاى، خداوندا! سزاوار حمد هستى و بزرگوار، خداوندا! خیر و برکت بر محمّد و آل محمّد فرست همانگونه که بر ابراهیم و آل ابراهیم فرستادهاى. به راستى سزاوار حمد هستى و بزرگوار».
بعد از سپاس و ستایش خداوند توانا و درود و سلام بى پایان بر روان پاک پیغمبرجوآل واصحابش. این کتاب که نامش «اللّؤلؤ والمرجان فیما اتّفق علیه الشّیخان» است شامل احادیثى است که مورد اتّفاق دو نفر از پیشوایان و رهبران بزرگ اهل حدیث مىباشد، اوّل امام ابوعبدالله محمّد پسر اسماعیل پسر ابراهیم پسر مغیره پسر بَرْدِزْبَه بخارى جعفى که در سال ۱۹۴ هـ متولّد و در سال ۲۵۶ هـ قمرى فوت کرده است. و دوّم: امام ابوالحسن مسلم پسر حجّاج پسر مسلم قشیرى نیشابورى که در سال ۲۰۴ هـ قمرى متولّد و در سال ۲۶۱ به لقاء الله پیوسته است.
آقاى محمّد حلبى مدیر انتشارات «دار الكتب العربیّة» و ناشر این کتاب از من درخواست نمودند تا احادیثى را که مورد اتّفاق بخارى و مسلم است مشخّص و جمعآورى نمایم و مرا متعهّد ساختند که نزدیکترین متن حدیث بخارى از لحاظ مطابقت با متن حدیث مسلم را در این کتاب ذکر کنم، البتّه این خواسته ایشان و تعهّدى که من سپردم، کارى بود بسیار دشوار و براى من از هر کار دیگرى مشکلتر مىنمود چون هیچیک از کسانى که احادیث مورد اتّفاق بخارى و مسلم را جمع کردهاند ویا به هنگام نقل حدیث مىگویند این حدیث متّفق علیه است، چنین شیوهاى را رعایت ننمودهاند.
مثلاً وقتى حافظ ابن حجر عسقلانى که استاد کل در علم الحدیث است مىگوید: «منظور از موافقت مسلم با بخارى این است که این دو امام در تخریج اصل حدیث از صحابهاى که این حدیث را از پیغمبر جروایت کرده است با هم توافق داشته باشند، هرچند بعضى سیاق و کلمات آنها با هم متفاوت باشد». به خوبى متوجّه مىشویم که دستیابى به متن حدیثى که کاملاً مورد اتّفاق شیخین باشد تا چه اندازه مشکل است.
امام نووى این عالم بزرگوار و دارنده شرح مهم بر صحیح مسلم، وقتى کتاب خود، اربعـین نووى، را مىنویسـد، و آن را با حدیث: «إِنَّمَا آ لاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ»، شـروع مىنماید، مىگوید که این حدیث متّفق علیه شیخین (مسلم و بخارى) است، مىبینیم که او نزدیکترین متنهاى بخارى به متن مسلم را در این حدیث ذکر ننموده است، بلکه نخستین متنى را که بخارى در صحیح خود تخریج نموده بیان کرده است در حالیکه بین این متن با متن حدیث مسلم تفاوتهایى وجود دارد. براى روشن شدن دشوارى و اهمّیت این موضوع بهتر است تمام طریقهاى حدیث «إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ» را که امام بخارى صحیح خود را با آن شروع کرده است بیان نماییم تا خواننده بتواند هریک از آنها را با متن روایت مسلم تطبیق کند، و برایش معلوم شود، کدام یک از طرق روایتهاى بخارى به متن حدیث مسلم نزدیکتر است. امام بخارى حدیث «إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ»را در هفت جا در صحیح خود به شرح زیر بیان نموده است:
اوّل: در فصل یکم بدء الوحی و باب شماره ۱- كَیْفَ كَانَ بَدْأُ الْوَحْیِ إِلَى رَسُولِ اللهِ جچنین آمده است: عَنْ عُمَر بْن الْخَطَّابسقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: «إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّاتِ وَإِنَّمَا لِكُلِ امْرِئٍ مَا نَوى، فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى دُنْیَا یُصِیْبُهَا أَوْ إِلَى إِمْرَأَةٍ یَنْكِحُهَا، فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
یعنی: «از عمر بن خطابسروایت شده. گفت: شنیدم که پیغمبر جمىگفت: ثواب هر کارى به قصد و نیت آن بستگى دارد و پاداش کار هر انسانى بستگى به نیت او دارد، کسى که بخاطر کسب مال دنیا و یا ازدواج با زنى مهاجرت کند و از محل اقامت و دیار خود دور شود، این هجرت و دورى او به منظور رسیدن به همان خواسته درونى او است (و ارزش معنوى ندارد)».
دوّم: در فصل دوّم الإیمان و باب شماره ۴۱: مَا جَاءَ أَنَّ الاَْعْمَالَ بِالنِّیَّةِ،به این طریق است: «عَنْ عُمَر أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ وَلِكُلِ إِمْرَئٍ مَا نَوَى، فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَرَسُولَهِ وَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ لِدُنْیَا یُصِیْبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
سوّم: در فصل ۴۹ العتق و باب شماره ج: الْخَطَأُوَالنِّسْیَانُ فِی الْعِتْاقَةِ وَالطَّلاَقِ. به این روایت است: «عن عمر بن الخطابسعن النَّبیّ جقال: «الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ وَلإِمْرِئٍ مَا نَوَى، فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى آللهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ لِدُنْیَا یُصِیبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا، فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
چهارم: در فصل۲۳ مَناقِبِ آلاَْنْصارِ و باب شماره ۴۵: هجرة النَّبِیّ جوَأَصْحَابِهِ إِلَى الْمَدِینَةِ. به این عبارت نقل گردیده است: «عَنْ عُمَرَسقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: «الأَعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى دُنْیَا یُصِیْبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ وَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ ج.
پنجم: در فصل ۲۷ النِّکاح و باب شماره ۵: مَنْ هَاجَرَ أَوْ عَمِلَ خَیْرَا لِتَزْوِیجِ إِمْرَأَةٍ فَلَهُ مَا نَوى روایت حدیث چنین است: عَنْ عُمَرَ بْنِ الخَطَّابس، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: «الْعَمَلُ بِالْنِّیَّةِ وَإِنَّمَا لإِمْرئٍ مَا نَوى، فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِج، وَ مَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى دُنْیَا یُصِیْبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَنْكِحُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
ششم: در فصل ۸۳ الأیمان و النذور و باب شماره ۲۳: الْنِّیَّةُ فِی الاَْیْمَان. حدیث به این طریق نقل شده است: عَنْ عُمَرَ بْنِ الخَطَّابسقَالَ سَمِعْتُ رَسُولُ اللهِ جیَقُولُ: «إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِیَّةِ، وَإِنَّمَا لإِمْرِئٍ مَا نَوى فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ وَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى دُنْیَا یُصِیْبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
هفتم: در فصل ۹۰ الحیل باب شماره:۱ ترك الحیل.چنین آمده است: عَنْ عُمَرَ بْنِ الخَطَّابسقَالَ سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: «أَیُّهَا النَّاس! إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ وَ إِنَّمَا لإِمْرِئٍ مَا نَوى، فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ، وَمَنْ هَاجَرَ إِلَى دُنْیَا یُصِیْبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا، فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
همانطورى که ملاحظه گردید امام بخارى حدیث فوق را از هفت طریق در هفت موضع مختلف در صحیح خود ذکر نموده است، و امام مسلم آن را تنها در فصل ۳۳ ـ الامارة و باب شماره: ۴۵ قوله ج: «إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةَ»حدیث شماره ۱۵۵. به این طریق روایت مىنماید: «عَنْ عُمَرَ بْنِ الخَطَّابس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: «إِنَّمَا الاَْعْمَالُ بِالْنِّیَّةِ وَ إِنَّمَا لإِمْرَئٍ مَانَوى، فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ، فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولَهِ، وَ مَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ لِدُنْیَا یُصِـیبُهَا أَوْ إِمْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا، فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ».
متن این حـدیث مسـلم تنها با متن طـریق ششم حدیث بخـارى که در کتاب «الأیمان والنذور» ذکر شده است، مطابقت کامل دارد.
دشوارى موضوع به اندازهاى مرا به خود مشغول کرده بود که نزدیک بود همچون سدّى در برابر انجام تعهّدى که سپرده بودم قرار گیرد و نتوانم آن را انجام دهم ولى خداوند متعال مرا یارى فرمود تا به کمک دو کتابى که قبلاً نوشته بودم (یکى جامع مسانید صحیح البخارى و دیگرى قرّة العینین فی أطراف الصحیحین) این مشکل برایم آسان شود، بنابراین توانستم تمام احادیث متّفق علیه شیخین را از کتاب دوّم به دست آورم و آنها را شمارهگذارى کنم و در کتاب دوّم نیز به نزدیکترین متن احادیث مورد توافق شیخین دسترسى پیدا کردم و بدین ترتیب توانستم تعهّدى را که سپرده بودم به انجام برسانم.
امّا درباره میزان ارزش کـتاب «اللّؤلؤ والمرجان» باید بگویم که امام تقى الدّین ابوعمرو عثمان پسر عبدالرّحمن پسر موسى پسر ابو نصر نصرى شـهرزورى از علماى شافعى معروف به ابن الصلاح به هنگام بیان اقسام حدیث بر حسب اهمّیت و درجه آن چنین مىگوید:
اوّلین قسم احادیث: حدیث صحیحى است که بخارى و مسلم به اتّفاق آن را روایت و تخریج نمودهاند.
دومین قسم: صحیحى است که بخارى بدون مسلم آن را روایت کرده است.
سومین قسم: صحیحى است که مسلم بدون بخارى آن را روایت نموده است.
چهارمین قسم: صحیحى است که بخارى و مسلم تخریجش نکردهاند امّا بر اساس شرایط و اصول ایشان تخریج شده است [۱].
پنجمین قسم: صحیحى است که تنها طبق شروط بخارى روایت شده باشد.
ششمین قسم: صحیحى است که طبق شرایط مسلم روایت شده است.
هفتمین قسم: حدیثى است که در نزد غیر بخارى و مسلم به صحّت رسیده ومطابق شرط هیچیک از آنان تخریج نشده است.
این هفت قسم مهمترین اقسام حدیث هستند، که قسم اوّل از همه مهمتر و صحیحتر مىباشد.
علماى حدیث اکثر در مورد قسم اوّل بطور مطلق مىگویند: (متّفق علیه) که منظورشان اتّفاق بخارى و مسلم است نه اتّفاق امّت اسلام، هرچند اتّفاق امّت اسلام نیز به طریق ضمنى از اتّفاق بخارى و مسلم نشأت مىگیرد، چون تمام امّت اسلام نسبت به قبول احادیثى که مورد اتّفاق شیخین است اتّفاق نظر دارند (بنابراین متّفق علیه شیخین متّفق علیه امّت اسلام نیز مىباشد).
صحّت تمام احادیث قسم اوّل قطعى است، وعلم یقینى از طریق نظر و استدلال به وسیله این نوع احادیث حاصل مىشود.
تابحال کتابى را ندیدهام که احادیث متّفق علیه شیخین در آن جمع شده باشد مگر کتاب زاد المسلم فیما اتّفق علیه بخارى و مسلم تألیف استاد شیخ محمّد حبیب الله شنقیطى، که آنهم تمام متّفقات شیخین را شامل نمىشود، بلکه تنها احادیث قولى مورد توافق شـیخین را که براسـاس حروف اوّل آنها ترتیب داده شده است، دربر مىگیرد، و همچنین احادیثى که به لفظ (کان من شمائله جو یابه لفظ (نهى) شروع شدهاند ضمیمه احادیث قولى متّفق علیه نموده است. مجموع احادیثى که در کتاب امام شنقیطى ذکر گردیده است ۱۳۶۸ حدیث است.
امام نووى در شرح مسلم چنین مىنویسد:
علماء در مورد روایتهایى که یکى از اصحاب بگوید: ما مىگفتیم یا فلان کار را انجام مىدادیم. یا بگوید: مىگفتند یا فلان کار را انجام مىدادند. یا ما انجام فلان کار را بد نمىدانستیم. یا آنان انجام فلان کار را بد نمىدانستند، با هم اختلاف دارند:
امام ابوبکر اسماعیلى گوید: این نوع از گفته اصحاب به عنوان لفظ مرفوع شناخته نمىشوند بلکه موقوف هستند و انشاء الله بعداً حکم حدیث موقوف را بیان خواهیم کرد [۲].
جمهور علماى حدیث و فقه و اصول عقیده دارند که اگر یکى از اصحاب قول یا عمل خود یا سایر اصحاب را به زمان پیغمبر جنسبت ندهد این قول یا عمل موقوف است و حکم مرفوع را ندارد، امّا اگر آن را به زمان پیغمبر جنسبت دهد و بگوید: ما در زمان حیات پیغمبر جیا در زمان پیغمبر جیا در حالیکه پیغمبر در میان ما بود این کار را انجام مىدادیم، این گفتهها به عنوان حدیث مرفوع شـناخته مىشوند. البتّه مذهب درسـت و روشـن هم همین عقیده جمهور علماء مىباشد، چون وقتى کارى در زمان پیغمبر جانجام گرفته باشد ظاهر این است که پیغمبر جاز آن باخبر بوده و آن را تأیید نموده است لذا جزو مرفوع محسوب مىگردد.
عدّه دیگر گفتهاند: وقتى که یک صحابى مىگوید ما چنین کارى را انجام مىدادیم اگر این کار جزو کارهایى باشد که اغلب به صورت آشکار انجام مىگیرد، این گفته مرفوع است و الّا موقوف مىباشد. امام ابواسحاق شیرازى از علماى شافعى نظر این عدّه را بطور قطعى قبول کرده است. والله اعلم.
امّا وقتى که صحابى مىگوید براى انجام یا ترک فلان امر به ما دستور داده شد. یا مىگوید این امر جزو سنّت است. تمام اینها بنابه مذهب صحیح، که جمهور علماء علوم مربوطه آن را تأیید کردهاند مرفوع مىباشد.
سید جمال الدّین قاسمى (از علماى بزرگ اهل حدیث در قرن اخیر) در کتاب «قواعد التحدیث» گوید:
امام تقى الدّین ابن تیمیه در بعضى از فتواهاى خود چنین مىگوید: «وقتى که به طور مطلق گفته مىشود:
(حدیث پیغمبر جمنظـور حدیثى است که به صورت قولى، یا عملى یا تقریرى و تأییدى بعد از بعثت از پیغمبر جروایت شده باشد.
تفاوت تعداد احادیث کتاب «زاد المسلم فیما اتّفق علیه البخاری ومسلم» که ۱۳۶۸ حدیث است با تعداد احادیث کتاب «اللّؤلؤ والمرجان» که (۱۹۰۶) حدیث مىباشد به این خاطر است که امام شنقیطى تنها احادیث قولى متّفق علیه را جمعآورى کرده است ولى در «كتاب اللّؤلؤ والمرجان» تمام اقسام سهگانه (قولى و عملى و تقریرى) حدیث متّفق علیه شیخین موجود مىباشد.
خواننده محترم! کتابى که هم اکنون در دست شما قرار دارد، تمام احادیثى را که در اعلا درجه قوّت و صحّت هستند دربر دارد، لازم است با کمال دقّت در حفظ آن بکوشید با جدیت به آن عمل کنید.
﴿رَبَّنَآ ءَامَنَّا بِمَآ أَنزَلۡتَ وَٱتَّبَعۡنَا ٱلرَّسُولَ فَٱكۡتُبۡنَا مَعَ ٱلشَّٰهِدِينَ٥٣﴾[آل عمران: ۵۳].
یعنی: «پروردگارا ایمان داریم به آنچه که نازل کردهاید و از پیغمبر جپیروى مىکنیم، ما را جزو شاهدین قرار دهید».
وصلّى الله على سیدنا محمّد وعلى آله وصحبه وسلّم.
محمّد فؤاد عبدالباقی
[۱]- باید توجّه شود هریک از بزرگان و پیشوایان اهل حدیث براى روایت حدیث شرایط و اصولى در نظر گرفتهاند که رعایت آنها را در روایت خود ضرورى دانستهاند. [۲]- حدیث مرفوع آنست که به پیغمبر جنسبت داده شده باشد. و حدیث موقوفآن است که به صحابى نسبت داده شود.
۱- حدیث: عَلیٍّ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: «لاَتَكْذِبُوْا عَلَیَّ، فَإِنَّهُ مَنْ كَذَبَ عَلَیَّ فَلْیَلِـجِ الْنَّارَ» [۳].
یعنی: «على بن ابى طالب گوید: پیغمبر جفرمود: نباید به دروغ چیزى را به من نسبت دهید و از قول من دروغ بگوئید، کسى که از قول من دروغ بگوید و گفتار یا رفتارى را که انجام ندادهام به من نسبت دهد، با این کار جاى خود را در دوزخ آماده مىسازد و باید داخل دوزخ شود».
«ایلاج: داخل شدن».
۲- حدیث: أَنَسٍ قَالَ: إِنَّهُ لَیَـمْنَعُنِی أَنْ أُحَدِّثَكُمْ حَدِیْثَاً كَثْیرَا أَنَّ النَّبِیَّ جقَالَ: «مَنْ تَعَمَّدَ عَلَیَّ كَذِبَا فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ الْنَّارِ» [۴].
یعنی: «أنس گوید: به راستى چیزى که مرا از نقل حدیث فراوان براى شما باز میدارد این است که پیغمبر جمىفرمود: کسى که عمدآ از قول من دروغ بگوید باید جاى خود را در دوزخ آماده سازد».
«فلیتبوأ:یعنى براى خود منزلى تهیه کند».
۳- حدیث: أَبِی هُرَیْرَةَ عَنَ النَّبِیِّ جقَالَ: «ومَنْ كَذَبَ عَلَیَّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ الْنَّارِ» [۵].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که عمدآ از قول من دروغ گوید، باید جاى خود را در دوزخ آماده سازد».
۴- حدیث: المُغَـیْرَةِ قَالَ سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: «إِنَّ كَذِبَا عَلَیَّ لَیْسَ كَكَذِبٍ عَلَى أَحَدٍ، مِنْ كَذَبَ عَلَیّ مُتَعَمِّدَاً فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ الْنَّارِ» [۶].
یعنی: «مغیره گوید: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: دروغ گفتن از قول من مانند دروغ گفتن از قول کس دیگر نیست، کسى که عمدآ دروغى را به من نسبت دهد باید جاى خود را در دوزخ آماده سازد».
[۳]- أخرجه البخاری فی: ۳ ـ كتاب العلم: ۳۸ ـ باب إثم من كذب على النّبیّ ج. [۴]- أخرجه البخاری فی: ۳ ـ كتاب العلم: ۳۸ ـ باب إثم من كذب على النّبیّ ج. [۵]- أخرجه البخاری فی: ۳ ـ كتاب العلم: ۳۸ ـ باب إثم من كذب على النّبیّ ج. [۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ ـ كتاب الجنائز: ۳۴ ـ باب ما یكره من النیاحة على المیّت.
۵- حدیث: «أبی هُرَیْرَةَ قال كان النبیُّ جبارزًا یومًا للناسِ فأَتاه رجلٌ فقال: ما الإیمان قال: الإیمان أن تؤمنَ بالله وملائكتِهِ وبلقائِهِ وبرسلِهِ وتؤمَن بالبعثِ قال: ما الإسلامُ قال: الإسلامُ أن تعبدَ اللهَ ولا تشركَ به وتقیمَ الصلاةَ وتؤدِّیَ الزكاةَ المفروضةَ وتصومَ رمضانَ قال: ما الإحسان قال: أن تعبدَ الله كأنك تراهُ، فإِن لم تكن تراه فإِنه یراك قال: متى الساعةُ قال: ما المسئولُ عنها بأَعْلَم مِنَ السائل، وسأُخبرُكَ عن أشراطِها؛ إِذا وَلَدَتِ الأَمَةُ رَبَّهَا، وَإِذا تطاولَ رُعاةُ الإبِلِ البَهْمُ فی البنیان، فی خمسٍ لا یعلمهنَّ إِلاَّ الله ثم تلا النبیُّ ج(إِنَّ الله عنده علم الساعة) الآیة: ثم أدبر فقال: رُدُّوه فلم یَرَوْا شیئاً فقال: هذا جبریل جاءَ یُعَلِّمُ الناسَ دینَهم» [۷].
یعنی: «ابوهریره گوید: روزى پیغمبر جبه میان مردم آمد، مردى به حضورش رسید و پرسید ایمان چیست؟ پیغمبر فرمود: ایمان آن است که به خدا و فرشتگان و رسیدن به حضور خدا (در قیامت) و رسالت پیغمبران، و زنده شدن بعد از مرگ، باور و اعتقاد قطعى داشته باشى. آن مرد پرسید: اسلام چیست؟ پیغمبر فرمود: اسـلام آن است که خدا را پرستش کنى و هیچ شریک و انبازى براى او قرار ندهى، نماز فرض را به نحو احسن به جا آورى، زکات واجب را بپردازى، و ماه رمضان روزه باشى. آن مرد پرسید: بهترین و خالصترین عبادت کدام است؟ پیغمبر فرمود: خالصانهترین عبادت آنست که عبادت خدا را با حالتى انجامدهى که تصوّر کنى درحضورش ایستادهاى، انگار اورا مشاهده مىنمایى و اگر تو خدا را نمىبینى حتماً او تو را مىبیند. آن مرد پرسید: روز آخرت چه وقتى است؟ پیغمبر جفرمود: من در این مورد از تو عالمتر نیستم، ولى علامت و نشانههاى آن را برایت ذکر مىنمایم، وقتى که مادر به صورت کنیز اولادش درآید (و اولاد نسبت به مادرش بىادب شود، و مانند کنیز با او رفتار نماید)، نشانه دیگر آن است که افراد جاهل و نادان و تازه به دوران رسیده با پول و ثروتى که به دست مىآورند بر دیگران فخر مىفروشند و به حق آنان تجاوز مىنمایند.
پیغمبر فرمود: پنج چیز هست که جز خدا کسى به آنها علم و آگاهى ندارد.
آنگاه این آیه را تلاوت کرد:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥ عِلۡمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلۡغَيۡثَ وَيَعۡلَمُ مَا فِي ٱلۡأَرۡحَامِۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسٞ مَّاذَا تَكۡسِبُ غَدٗاۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسُۢ بِأَيِّ أَرۡضٖ تَمُوتُۚ......﴾[لقمان: ۳۴].
یعنی: «علم به آمدن روز آخرت تنها پیش خداست، و خداست که باران را نازل مىکند، و مىداند که در رحمها چه وجود دارد، کسى نمىداند فردا چه خواهد کرد، هیچکس نمىداند در چه جا و مکانى خواهد مرد».
پس از این سؤال و جواب آن مرد از حضور پیغمبر خارج شد و رفت، پیغمبر جفرمود: او را به نزد من بازگردانید! وقتى که خواستند او را برگردانند کسى را ندیدند، پیغمبر جفرمود: این مرد جبرئیل بود، آمده بود تا دین را به مردم یاد بدهد.
«أشراط:جمع شرط به معنى علامت و نشانه است، تطاول: تکبّر، تجاوز. بهم: سیاه، ناشناخته».
[۷]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۳۷ باب سؤال جبریل النبی جعن الإیمان والإسلام.
۶- حدیث: «طَلْحَةَ بن عُبَیْد الله قال: جاءَ رجلٌ إِلى رسولِ اللهِ جمن أهل نجْدٍ ثائرُ الرأسِ یُسْمَعُ دوِیُّ صوتِهِ ولا یُفْقَهُ ما یقول، حتى دنا فإِذا هو یسأَل عن الإسلام؛ فقال رسول الله ج: خمسُ صلواتٍ فی الیومِ واللیلةِ فقال: هل علیّ غیرُها قال: لا إِلاَّ أَنْ تَطَوَّعَ قال رسول الله ج: وصیامُ رمضانَ قال: هل علیّ غیره قال: لا إِلاَّ أَن تَطَوَّعَ قال، وذكر له رسول الله جالزكاةَ قال هل علیَّ غیرُها قال لا إِلاَّ أَنْ تَطَوَّعَ قال فأَدبر الرجل وهو یقول: والله لا أزید على هذا ولا أَنْقصُ قال رسول الله ج: أَفْلَحَ إِنْ صَدَقَ» [۸].
یعنی: «طلحه پسر عبیدالله گوید: مردى از اهل نجد با موهاى ژولیده به حضور پیغمبر جمىآمد، در حالى که صداى بلندش از دور شنیده مىشد، امّا معلوم نبود که چه مىگوید، همین که نزدیک شد پرسید اسلام چیست؟ پیغمبر جگفت: اسلام آنست (هر مسلمان بالغ و عاقلى) در هر شب و روز نمازهاى پنجگانه را بخواند».
آن مرد پرسید غیر از این پنج نماز در شب و روز آیا نماز دیگرى بر من واجب است؟ پیغمبر جفرمود: خیر، مگر اینکه به میل خودت نماز اضافى بخوانى، پیغمبر جفرمود: روزه ما رمضان جزو اسلام و فرض است. آن مرد پرسید: به غیر از روزه رمضان آیا روزه دیگرى بر من واجب است؟ پیغمبر جفرمود: خیر، مگر اینکه به میل خودت بخواهى روزه اضافى بگیرى. پیغمبر جزکات واجب را برایش بیان کرد، آن مرد گفت: غیر از زکاتهایى که ذکر کردى آیا زکات دیگرى بر من واجب است؟ پیغمبر جفرمود: خیر، مگر به میل خودت بخواهى زکات بیشترى بدهى. طلحه گوید: بعد از این گفتگو، مرد نجدى از حضور پیغمبر جبیرون رفت و در حال رفتن مىگفت: قسم به خدا غیر از این فرایض چیز دیگرى را انجام نمىدهم ولى آنها را به تمامى انجام خواهم داد و چیزى را از آنها کم نمىکنم. پیغمبر جفرمود: چنانچه راست گوید از آتش دوزخ رستگار مىشود.
«دوی: صداى بلند».
[۸]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۳۴ باب الزكاة من الإسلام.
۷- حدیث: «أبی أیوبَ الأَنصاریّسأَنَّ رجلاً قال: یا رسول الله أخبرنی بعمل یُدْخِلُنی الجنة، فقال القوم: مَا لَهُ مَالَه فقال رسولُ اللهِ ج: أَرَبٌ مَّا لَهُ فقال النبیُّ ج: تعبُدُ اللهَ لا تُشْرِكُ بهِ شیئًا وتُقیمُ الصَّلاةَ وَتُؤْتِی الزكاةَ وَتَصِلُ الرَّحِمَ ذرْها قَال كأنّه كانَ عَلى رَاحِلَتِهِ» [۹].
یعنی: «ابو ایوب انصارى مىگوید: مردى گفت اى رسول خدا، عملى را به من نشان بده که بوسیله آن داخل بهشت شوم، مردم با عصبانیت گفتند این مرد چه مىگوید و چه مىخواهد؟ پیغمبر جفرمود: حتماً کارى و منظورى دارد در پاسخ این مرد فرمود: خدا را پرستش کن، هیچ انباز و شریکى براى او قرار مده، نماز واجب را به جاى آور، زکات را بپرداز و صله رحم را رعایت کن. سپس پیغمبر فرمود: اگر کار دیگرى ندارى افسار شترم را رها کن».
ابو ایوب انصارى گوید: مثل اینکه این گفتگو در حالى انجام گرفت که پیغمبر جسوار بر شترش بود و آن مرد نیز محکم افسار شترش را در دست گرفته بود.
«ذرها: افسار را رها کن».
۸- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسأَنَّ أَعْرابِیًّا أَتَى النَّبِیَّ جفَقالَ: دُلَّنی عَلى عَمَلٍ إِذا عَمِلْتُهُ دَخَلْتُ الجنة قَالَ: تَعْبُدُ اللهَ لا تُشْرِكُ بِهِ شَیْئًا، وَتُقیمُ الصَّلاةَ المَكْتُوبَةَ، وَتُؤَدِّی الزَّكَاةَ الْمفْروضَة وَتَصُومُ رَمَضانَ قَالَ وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لاَ أَزِیدُ عَلى هذا فَلَمّا وَلّى، قَالَ النَّبِیُّ جمَنْ سَرَّهُ أَنْ یَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَلْیَنْظُرْ إِلى هَذا» [۱۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: یک عرب بدوى پیش پیغمبر جآمد، گفت: اى رسول خدا عمل و عبادتى را به من نشان بده که اگر آن را انجام دهم وارد بهشت شوم، پیغمبر جفرمود: خدا را پرستش کن و هیچ شریکى برایش قرار مده، نمازهاى واجب را به نحو احسن به جا آور و زکات واجب را بپرداز، ماه رمضان را روزه بگیر. اعرابى گفت: قسم به آنکس، که جان من در دست اوست اینها را انجام مىدهم و چیزى بر آنها نمىافزایم وقتى که از حضور پیغمبر خارج شد پیغمبر جفرمود: کسى که دوست دارد اهل بهشت را ببیند، این مرد را تماشا کند».
[۹]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۱۰ باب فضل صلة الرحم. [۱۰]- أخرجه البخاری فی ۲۴ كتاب الزكاة: ۱ باب وجوب الزكاة.
۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَبقَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: بُنِیَ الإِسْلامُ عَلى خَمْسٍ: شَهادَةِ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللهِ وَإِقامِ الصَّلاةِ وَإِیتاءَ الزَّكاةِ وَالْحَجِّ وَصَوْمِ رَمَضَانَ» [۱۱].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: اسلام بر پنج اصل پایهگذارى شده است:
۱- اجراى کلمه شهادتین و اقرار به این که جز ذات الله هیچ کسى شایسته پرستش نیست. و اعتراف به اینکه محمّد جفرستاده و پیغمبر خداست.
۲- برگزارى نماز فرض به نحو احسن.
۳- دادن زکات واجب.
۴- انجام مناسک حج (براى کسانى که قدرت مالى و جسمى را دارند).
۵- روزه ماه رمضان».
[۱۱]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۲ باب دعاؤكم إیمانكم.
۱۰- حدیث: «ابْنِ عَبّاس قَالَ إِنَّ وَفْدَ عَبْدِ الْقَیْسِ لَمّا أَتَوُا النَّبِیَّ جقَالَ: مَنِ الْقَوْمُ أَوْ مَنِ الْوَفْدُ قَالُوا: رَبِیعَةَ قَالَ: مَرْحَبًا بِالْقَوْمِ أَوْ بِالْوَفْدِ غَیْرَ خَزایا وَلاَ نَدَامَى فَقالُوا: یا رَسُولَ اللهِ إِنَّا لاَ نَسْتَطِیعُ أَنْ نَأْتِیَكَ إِلاَّ فی الشَّهْرِ الْحَرامِ، وَبَیْنَنَا وَبَیْنَكَ هَذا الْحَیُّ مِنْ كُفّارِ مُضَرَ، فَمُرْنَا بِأَمْرٍ فَصْلٍ نُخْبِرْ بِهِ مَنْ وَرَاءَنا وَنَدْخُلْ بِهِ الْجَنَّةَ وَسَأَلُوهُ عَنِ الأَشْرِبَةِ فَأَمَرَهُمْ بِأَرْبَعٍ وَنَهاهُمْ عَنْ أَرْبَعٍ: أَمَرَهُمْ بِالإِیمانِ بِاللهِ وَحْدَهُ، قَالَ: أَتَدْرُونَ مَا الإِیمانُ بِاللهِ وَحْدَهُ قَالُوا: اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: شَهادَةُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاّ اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللهِ، وَإِقامُ الصَّلاةِ وَإِیتاءُ الزَّكاةِ وَصِیامُ رَمَضَانَ وَأَنْ تُعْطُوا مِنَ الْمغنَمِ الْخُمُسَ وَنَهاهُمْ عَنْ أَرْبَعٍ: عَنِ الْحَنْتَمِ وَالدُّبَّاءِ وَالنَّقِیرِ وَالمُزَفَّتِ وَرُبَّما قَالَ المُقَیَّرِ وَقالَ: احْفَظُوهُنَّ وَأَخْبِرُوا بِهِنَّ مَنْ وَراءَكُمْ» [۱۲].
یعنی: «ابن عباس گوید: هنگامى که عدّهاى از طایفه عبدالقیس به نزد پیغمبر جآمدند، پیغمبر جفرمود: شما از چه طایفه و چه کسانى هستید؟ گفتند: از قبیله ربیعه هستیم. پیغمبر فرمود: خوش آمدید. شما جماعتى هستید که بدون جنگ مسلمان شدهاید و سرافکنده و ذلیل و پشیمان نیستید. گفتند: اى رسول خدا! ما نمىتوانیم همیشه به نزد شما بیاییم، مگر در ماه حرام چون در بین ما و شما قبیله کفار مضر قرار دارد و مانع آمدن ما مىشوند، بنابراین دستور قاطع و روشنى به ما بدهید تا ما آن را به کسانى که نیامدهاند ابلاغ کنیم و با پیروى از آن داخل بهشت شویم، و این جماعت در مورد مشروبات نیز از پیغمبر جسؤالهایى کردند. پیغمبر جآنان را به انجام چهار امر مهم مأمور و مکلّف نمود و از چهار چیز آنان را برحذر داشت، به ایشان دستور داد تا به خداى یگانه ایمان داشته باشند و فرمود: آیا مىدانید ایمان به خداى یگانه یعنى چه؟ گفتند: خدا و رسول خدا از همه عالمتر مىباشند».
پیغمبر جفرمود: ایمان به خداى یگانه آنست که اقرار کنید جز ذات الله کسى سزاوار پرستش نیست و اعتراف کنید که محمّد فرستاده و پیغمبر خداست. نماز به جاى آورید و زکات بپردازید، در ماه رمضان روزه بگیرید و یک پنجم از اموالى را که به عنوان غنیمت در جهاد به دست مىآورید (به فقرا یا بیتالمال) بدهید و در مورد مشروبات، آنان را از نوشیدن شربتهایى که در چهار ظرف مخصوص به نامهاى: (حنتم) و (دباء) و (نقیر) و (مزفت) تهیه مىشوند برحذر داشت. و فرمود: از شربتى که در ظرف (مقیر) قیراندود تهیه مىگردد حذر کنید، پیغمبر جفرمود: این دستورات را حفظ کنید و آنها را به کسانى که با شما نیامدهاند ابلاغ نمائید.
«خزایا: جمع خزیان است یعنى ذلیل و بدبخت. غیر خزایا یعنى سعادتمند و خوشبخت. ندامى: جمع غیر قیاسى ندمان است یعنى پشیمان. غیر ندامى یعنى ثابت بر قول و عقیده. فصل: جداکننده حق از باطل. روشن و واضح. حنتم: سبویى است سبز رنگ و روغنى که عرب انگور یا خرما یا عسل را در آن قرار مىدادند تا شربت مورد نظر را تهیه کنند ولى با توجّه به خصوصیات این سبو، خیلى سریع شربت آن به شراب تبدیل مىگردید. دباء: کدویى است که مصرف غذایى ندارد، پس از اینکه خشک شد و پوستش سفت و محکم گردید مقدارى از سر آن را که باریک است بر مىدارند و تخمها وسایر موادى را که در داخل آنست بیرون مىآورند و به صورت یک ظرف محکم در مىآید. اهل طایف براى تهیه شربت انگور از آن استفاده مىکردند. این ظرف کدویى نیز به علّت خصوصیاتى که دارد به سرعت شربت انگور را به شراب تبدیل مىکند. نقیر: ظرفى است از درخت خرما، با کندن وسط آن به شیوه مخصوصى ساخته مىشود، و اهل یمامه براى تهیه شربت خرما از آن استفاده مىنمودند، ولى شربت آن خیلى زود به شراب تبدیل مىگردید. مزفت: ظرفى است قیراندود شده که محتویات شربت خود را به سرعت به شراب تبدیل مىکند. وبه همین علّت پیغمبر جآن جماعت را از تهیه شربت در این ظروف برحذر داشت تا مبادا به جاى نوشیدن شربت دچار شراب شوند. و اینکه نهى پیغمبر جمستقیماً متوجّه خود ظروف مذکور است نه محتویات آنها اشاره به این است که نباید از این ظروف براى تهیه شربت استفاده شود» [۱۳].
۱۱- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جلَمَّا بَعَثَ مُعَاذاًسعَلى الْیَمنِ قَالَ: إِنَّكَ تَقْدَمُ عَلى قَوْمِ أَهْلِ كِتَابٍ، فَلْیَكُنْ أَوَّلَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ عِبادَةُ اللهِ، فَإِذَا عَرَفُوا اللهَ فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ اللهَ قَدْ فَرَضَ عَلَیْهِمْ خَمْسَ صَلَواتٍ فی یَوْمِهِمْ وَلَیْلَتِهِمْ، فَإِذا فَعَلُوا فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ اللهَ فَرَضَ عَلَیْهِمْ زَكاةً مِنْ أَمْوالِهِمْ وَتَردُّ عَلى فُقَرائِهِمْ فَإِذا أَطَاعُوا بِها فَخُذْ مِنْهُمْ وَتَوَقَّ كَرائِم أَمْوالِ النَّاسِ» [۱۴].
یعنی: «ابن عباس گوید: وقتى که پیغمبر جمعاذ را به عنوان حاکم به یمن فرستاد، به او فرمود: تو پیش مردمانى خواهى رفت که اهل کتاب هستند، اوّل کارى که مىکنى باید آنان را به خداپرستى دعوت نمایى، وقتى به خدا ایمان آوردند، به ایشان بگو: که خداوند در هر شب و روزى پنج نماز را بر شما واجب کرده است، همین که نماز پنجگانه را به جاى آوردند، ایشان را با خبر کن که خداوند زکات را بر اموال آنان واجب نموده است و این زکات از ثروتمندان اخذ مىگردد و به فقراى محل داده مىشود، اگر حاضر شدند زکات بدهند، زکات را از آنان تحویلبگیر. ولى از گرفتن بهترین حیوان واموالى که مورد علاقه صاحبش مىباشد پرهیزکن».
۱۲- حدیث: «ابْنُ عَبّاسٍ أَنَّ النَّبِیَّ جبَعَثَ مُعاذًا إِلى الْیَمَنِ فَقالَ: اتَّقِ دَعْوَةَ المَظْلُومِ فَإِنَّها لَیْسَ بَیْنَها وَبَیْنَ اللهِ حِجابٌ» [۱۵].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جمعاذ را به یمن فرستاد و به او گفت: از نفرین و دعاى مظلوم برحذر باش چون در بین دعاى مظلوم و قبول آن از جانب خدا پرده و مانعى موجود نیست».
[۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۴۰ باب أداء الخمس من الإیمان. [۱۳]- فتح البارى، ج ۱، ص ۱۱۰. [۱۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴۱ باب لا تؤخذ كرائم أموال الناس فی الصدقة. [۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۴۶ كتاب المظالم: ۹ باب الاتقاء والحذر من دعوة المظلوم.
۱۳- حدیث: «أَبی بَكْر وَعُمَر قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: لَمّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللهِ ج، وَكانَ أَبُو بَكْرٍس، وَكَفَرَ مَنْ كَفَرَ مِنَ الْعَرَب، فَقالَ عُمَرُس: كَیْفَ تُقاتِلُ النَّاسَ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أُمِرْتُ أَنْ أُقاتِلَ النَّاسَ حَتّى یَقُولوا لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، فَمَنْ قالَها فَقَدْ عَصَمَ مِنِّی مَالَهُ وَنَفْسَهُ إِلاَّ بِحَقِّهِ، وَحِسابُهُ عَلى اللهِ فَقالَ أَبُو بَكْرٍ: وَاللهِ لأُقاتِلَنَّ مَنْ فَرَّقَ بَیْنَ الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ، فَإِنَّ الزَّكاةَ حَقُّ الْمالِ، وَاللهِ لَوْ مَنَعُونی عَناقًا كَانوا یُؤَدُّونَها إِلى رَسُولِ اللهِ جلَقاتَلْتُهُمْ عَلى مَنْعِها قالَ عُمَرس: فَواللهِ ما هُوَ إِلاَّ أَنْ قَدْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَ أَبی بَكْرٍسفَعَرَفْتُ أَنَّهُ الْحَقُّ» [۱۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: وقتى که پیغمبر جوفات نمود، ابو بکر به خلافت رسید، عدّهاى از اعراب مرتد شدند، ابو بکر تصمیم گرفت تا با آنان بجنگد، عمر به او گفت: چطور با آنان مىجنگى؟ در حالیکه پیغمبر جمىگفت: به من دستور داده شده است با مردم بجنگم تا اینکه بگویند: لا إله إلّا الله، و هر کسى به وحدانیت خدا اعتراف کند، جان و مالش از جانب من محفوظ است مگر در مقابل حقّى که بعهده دارد، امّا حساب (قصد و نیت و کارهاى پنهانى او) با خداست. ابو بکر در جواب گفت: قسم به خدا با کسـانى که نماز را از زکات جدا مىسـازند، و نماز را مىخوانند ولى از پرداخت زکات خوددارى مىکنند مىجنگم، زکات حقّى است بر مال که باید گرفته شود، قسم بخدا چنانچه آنان بُزى را که به پیغمبر جمىدادند به من ندهند، به خاطر آن با ایشان مىجنگم. عمر گفت: قسم به خدا این تصمیم قاطع تنها به این دلیل است که خداوند قلب ابوبکر را وسعت و روشنى بخشیده است، و من متوجّه شدم که گفته او حق است».
۱۴- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أُمِرْتُ أَنْ أُقاتِلَ النَّاسَ حَتّى یَقُولُوا: لا إِلهَ إِلاّ اللهُ، فَمَنْ قَالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ فَقَدْ عَصَمَ مِنّی نَفْسَهُ وَمالَهُ إِلاَّ بِحَقِّهِ، وَحِسابُهُ عَلى اللهِ» [۱۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: به من دستور داده شده است که با مردم بجنگم تا اینکه بگویند: لا إله إلّا الله، هرکس که به وحدانیت خدا اعتراف کند، جان و مالش از جانب من محفوظ مىماند مگر در مقابل حقّى که بعهده دارد، و حساب (نیت و کارهاى پنهانى) او با خداست».
۱۵- «ابْنُ عُمَر أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: أُمِرْتُ أَنْ أُقاتِلَ النَّاسَ حَتّى یَشْهَدوا أَنْ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ، وَیُقیمُوا الصَّلاةَ وَیُؤْتُوا الزَّكاةَ، فَإِذا فَعَلُوا ذَلِكَ عَصَمُوا مِنّی دِمَاءَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ إِلاّ بِحَقِّ الإسْلامِ، وَحِسابُهُمْ عَلى اللهِ» [۱۸].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: به من دستور داده شده است که با مردم بجنگم تا اینکه به وحدانیت خدا و رسالت محمّد جاقرار مىنمایند، و نماز را به جاى آورند و زکات را پرداخت کنند، همین که این کارها را انجام دادند، خون و مال آنان از جانب من محفوظ است، مگر در برابر حقّى که بحکم اسلام به عهده خواهند داشت، و حساب (نیت و کارهاى پنهانى) آنان با خداست».
[۱۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱ باب وجوب الزكاة. [۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۱۰۲ باب دعاء النبی جإلى الإسلام والنبوة. [۱۸]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۱۷ باب فإن تابوا وأقاموا الصلاة وآتوا الزكاة فخلوا سبیلهم.
۱۶- حدیث: «المُسَیَّبِ بْنِ حَزْنٍ قَالَ: لَمّا حَضَرَتْ أَبا طَالِبٍ الْوَفاةُ جاءَهُ رَسُولُ اللهِ جفَوَجَدَ عِنْدَهُ أَبا جَهْلِ بْنَ هِشامٍ وَعَبْدَ اللهِ بْنَ أَبی أُمَیَّةَ بْنِ المُغِیرَة، قَالَ رَسُولُ اللهِ جلأبی طالِبٍ یا عَمِّ قُلْ لا إِلهَ إِلاّ اللهَ كَلِمَةَ أَشْهَدُ لَكَ بِها عِنْدَ اللهِ، فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ وَعَبْدُ اللهِ بْنِ أَبی أُمَیَّةَ یا أَبا طَالِبٍ أَتَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ عَبْدِ المُطَّلِب فَلَمْ یَزَل رَسُولُ اللهِ جیَعْرِضُها عَلَیْهِ، وَیَعُودَانِ بِتِلْكَ المَقالَةِ حَتّى قَالَ أَبو طَالِبٍ، آخِرَ ما كَلَّمَهُمْ، هُوَ عَلى مِلَّة عَبْدِ المُطَّلِبِ، وَأَبى أَنْ یَقُولَ لا إِلهَ إِلاّ الله، فَقالَ رَسُولُ اللهِ ج: أَمّا وَاللهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ ما لَمْ أُنْهَ عَنْكَ فَأَنْزَلَ اللهُ تَعالى فِیهِ (مَا كانَ لِلنَّبِی) الآیة» [۱۹].
یعنی: «مسیب بن حزن گوید: وقتى که ابو طالب نزدیک به مرگ شد، پیغمبر جبه نزد او رفت و دید که ابو جهل بن هشام و عبدالله بن امیه بن مغیره پیش او هستند، پیغمبر جخطاب به ابو طالب فرمود: کلمه لا اله الّا الله را بگو، این کلمهاى است که در حضور خدا شهادت آن را برایت مىدهم. ابو جهل و عبدالله ابن امیه نیز گفتند: اى ابو طالب! مگر تو از دین عبدالمطلب روگردان مىشوى؟! پیغمبر جپشت سرهم کلمه لا اله الّا الله را برایش ذکر مىکرد، و ابو جهل و عبدالله بن امیه نیز گفته خود را تکرار مىکردند، سرانجام آخرین جملهاى که ابو طالب به آنان گفت این بود: که بر دین عبدالمطلب هستم، و از گفتن کلمه لا اله الّا الله خوددارى نمود، پیغمبر جفرمود: قسم به خدا همیشه دعاى عفو و مغفرت برایت مىکنم مگر اینکه خداوند مرا از آن منع کند. متعاقبآ خداوند این آیه را نازل نمود: ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَحِيمِ١١٣﴾[التوبة: ۱۱۳].
یعنی: «نباید پیغمبر و کسانى که ایمان دارند براى مشرکان دعاى عفو و مغفرت کنند هرچند این مشرکین از نزدیکان و خویشاوندان آنان باشند، بعد از اینکه برایشان معلوم گردیده است این مشرکان از اهل دوزخند».
[۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۸۱ باب إذا قال المشرك عند الموت لا إله إلاّ الله.
۱۷- حدیث: «عُبادَةَسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: مَنْ شَهِدَ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَریكَ لَهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، وَأَنَّ عِیسَى عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ وَكَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْیَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ، وَالْجَنَّةُ حَقٌّ، وَالنَّارُ حَقٌّ، أَدْخَلَهُ اللهُ الْجَنَّةَ عَلى مَا كَانَ مِنَ الْعَمَل وزاد أحد رجال السند مِنْ أَبوَابِ الْجَنَّةِ الثمانِیَةِ أَیُها شَاءَ» [۲۰].
یعنی: «عباده گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که به زبان و قلب اقرار نماید که هیچ موجودى سزاوار پرستش نیست به جز ذات الله، که یگانه و بىهمتا است و شریک و انبازى ندارد و همچنین اعتراف نماید که محمّد جبنده و فرستاده خداست، و عیسى بنده و فرستاده خدا و مصداق کلمهاى است که به سوى مریم القا شده است و به امر (کن) به وجود آمده است و عیسى رحمتى است از جانب خدا، و به حقانیت بهشت و دوزخ ایمان داشته باشد، خداوند او را داخل بهشت مىنماید، هرچند گناه هم داشته باشد، (اگر گناه کبیره داشته باشد در مشیت خداست. یا آن را مىبخشد و یا بعد از دیدن کیفر بخشوده مىشود)».
در بعضى روایات این جمله نیز آمده است: از هریک از درهاى هشتگانه بهشت که مایل باشد وارد مىشود.
۱۸- حدیث: «مُعاذِ بْنِ جَبَلٍسقَالَ: بَیْنا أَنا رَدِیفُ النَّبِیِّ ج، لَیْسَ بَیْنی وَبَیْنَهُ إِلاّ أَخِرَةُ الرَّحْلِ، فَقالَ: یا مُعاذ قُلْتُ: لَبَّیْكَ رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ ثُمَّ سَارَ ساعَةً ثُمَّ قَالَ: یا مُعاذ قُلْتُ: لَبَّیْكَ رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ ثُمَّ سارَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ: یا مُعاذ قُلْتُ: لَبَّیْكَ رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ قَالَ: هَلْ تَدْری ما حَقُّ اللهِ عَلى عِبادِهِ قُلْتُ: اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: حَقُّ اللهِ عَلى عِبادِهِ أَنْ یَعْبُدوهُ وَلا یُشْرِكُوا بِهِ شَیْئاً ثُمَّ سَارَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ: یا مُعاذُ بْنُ جَبَلٍ قُلْتُ: لَبَّیْكَ رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ، فَقَالَ: هَلْ تَدْری ما حَقُّ الْعِبادِ عَلى اللهِ إِذَا فَعَلُوهُ قُلْتُ اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: حَقُّ الْعِبادِ عَلى اللهِ أَنْ لا یُعَذِّبَهُمْ» [۲۱].
یعنی: «معاذ بن جبل گوید: در حالى که پشت سر پیغمبر جبا هم بر یک شتر سوار شده بودیم و فاصلهاى جز قسمت آخر رحل در بین ما وجود نداشت، پیغمبر جفرمود: اى معاذ! گفتم لبیک و سعدیک اى رسول خدا، مدتى گذشت باز پیغمبر جفرمود: اى معاذ! گفتم لبیک و سعدیک اى رسول خدا، مدت دیگرى گذشت مجدداً پیغمبر جفرمود: اى معاذ! گفتم لبیک و سعدیک اى رسول خدا، فرمود: آیا مىدانى حق خدا بر بندگانش چیست؟ گفتم: خدا و رسول خدا از همه عالمترند، فرمود: حق خدا بر بندگانش این است که تنها خدا را پرستش کنند و هیچ شریک و انبازى براى او قرار ندهند، بعد از مدتى فرمود: اى معاذ بن جبل! گفتم لبیک و سعدیک اى رسول خدا، فرمود: آیا مىدانى پاداش بندگان پیش خدا در مقابل توحید و شریک قرار ندادن براى او چیست؟ گفتم: خدا و پیغمبر جخدا از همه داناترند، فرمود: پاداششان نزد خدا این است که آنان را عذاب ندهد».
«رحل: رحل براى شتر به منزله زین براى اسب. لبیک و سعدیک: دو کلمه هستند که در پاسخ نداى کسى گفته مىشوند، و بر اطاعت و آمادگى کامل دلالت مىکنند، یعنى اى رسول خدا! در خدمتم و براى قبول و اجراى فرمودههاى شما آمادگى کامل دارم».
۱۹- حدیث: «مُعاذسقَالَ: كُنْتُ رِدْفَ النَّبِیِّ جعَلى حِمارٍ یُقالُ لَهُ عُفَیْرٌ، فَقَالَ: یَا مُعاذُ هَلْ تَدْری حَقَّ اللهِ عَلى عِبادِهِ وَما حَقُّ الْعِبادِ عَلى اللهِ قُلْتُ اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: فَإِنَّ حَقَّ اللهِ عَلى الْعِبادِ أَنْ یَعْبُدُوهُ وَلا یُشْرِكُوا بِهِ شَیْئًا، وَحَقَّ الْعِبادِ عَلى اللهِ أَنْ لا یُعَذِّبَ مَنْ لا یُشْرِكُ بِهِ شَیْئًا فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللهِ: أَفَلا أُبَشِّرُ بِهِ النَّاسَ قَالَ: لا تُبَشِّرْهُمْ فَیَتَّكِلُوا» [۲۲].
یعنی: «معاذ بن جبل گوید: پشت سر پیغمبر جبا هم بر الاغى که عفیر نام داشت سوار شده بودیم پیغمبر جفرمود: اى معاذ! آیا مىدانى حق خدا بر بندگانش چیست و پاداش بندگان پیش خداوند کدام است؟ گفتم: خدا و پیغمبر خدا از همه داناترند، فرمود: حق خدا بر بندگانش آن است که او را پرستش کنند و براى او انبازى قرار ندهند، پاداش بندگان در نزد خدا هم این است کسانى را که براى او شریک قرار نمىدهند عذاب ندهد، گفتم: اى رسول خدا! آیا این مژده را به مردم بدهم، پیغمبر جفرمود: خبر این مژده را به آنان مده چون با اتّکا بر این مژده سست مىشوند و از انجام کارهاى خیر و مفید کوتاهى مىنمایند».
۲۰- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مالِكٍ أَنَّ النَّبِیَّ جوَمُعاذٌ رَدیفُهُ عَلى الرَّحْلِ، قَالَ: یا مُعاذُ بْنَ جَبَلٍ قَالَ: لَبَّیْكَ یا رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ، قَالَ: یا مُعاذُ قَالَ: لَبَّیْكَ یَا رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ ثَلاثًا، قَالَ: ما مِنْ أَحَدٍ یَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللهِ صِدْقًا مِنْ قَلْبِهِ إِلاَّ حَرَّمَهُ اللهُ عَلى النَّارِ قَالَ: یا رَسولَ اللهِ أَفَلا أُخْبِرُ بِهِ النَّاسَ فَیَسْتَبْشِروا قَالَ: إِذًا یَتَّكِلُوا وَأَخْبَرَ بِها مُعاذٌ عِنْدَ مَوْتِهِ تَأَثُّما» [۲۳].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جو معاذ با هم بر یک شتر سوار شده بودند، پیغمبر جفرمود: اى معاذ بن جبل! معاذ گفت: لبیک اى رسول خدا و سعدیک، دوباره فرمود: اى معاذ! معاذ گفت: لبیک اى رسول خدا و سعدیک، معاذ سه بار این جواب را تکرار نمود، پیغمبر جفرمود: هر کسى که از ته قلب و از روى صداقت و اخلاص به وحدانیت خدا اعتراف کند و شریکى را براى او قرار ندهد و به رسالت محمّد از جانب خدا ایمان داشته باشد، خداوند بدن او را از آتش دوزخ حرام مىنماید و از عذاب آن در امان مىباشد. معاذ گفت: اى رسول خدا! این مژده را به مردم بدهم تا شاد شوند؟ پیغمبر جفرمود: آن وقت مردم با اتّکا به این مژده سست مىشوند. ولى معاذ به هنگام مرگ از ترس اینکه مبادا بوسیله کتمان این حدیث دچار گناه شود، آن را براى مردم بازگو نمود».
[۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۴۷ باب قوله: (یا أهل الكتاب لا تغلوا فی دینكم ولا تقولوا على الله إلا الحق). [۲۱]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۱۰۱ باب إرداف الرجُل خلف الرجُل. [۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۴۶ باب اسم الفرس والحمار. [۲۳]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۴۹ باب من خص بالعلم قومًا دون قوم كراهیة أن لا یفهموا.
۲۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: «الاِْیمَانُ بِضْعٌ وَسِتُّونَ شُعْبَةً وَالْحَیَاءُ شُعْبَةٌ مِنَ الاِْیمَانِ» [۲۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: ایمان شصت و چند شعبه دارد، وحیاء یکى از شعبههاى ایمان است».
«بضع: عددهاى بین ۳ تا ۹ مىباشد، بضع وستّون یعنى بین ۶۳ تا ۶۹».
۲۲- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ: أَنَّ رَسُولَ اللهِ جمَرَّ عَلى رَجُلٍ مِنَ الأَنْصارِ وَهُوَ یَعِظُ أَخَاهُ فی الْحَیاءِ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: دَعْهُ فَإِنَّ الْحَیاءَ مِنَ الإِیمانِ» [۲۵].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جاز کنار یک نفر انصارى رد شد، که آن مرد برادرش را به خاطر داشتن حیاء سرزنش مىکرد، پیغمبر جبه آن مرد گفت: به برادرت کارى نداشته باش، چون حیاء جزء ایمان است».
۲۳- حدیث: «حدیث عِمَرانَ بْنِ حُصَیْنٍ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: الْحَیاءُ لا یَأتی إِلاّ بِخَیْرٍ» [۲۶].
یعنی: «عمران بن حصین گوید: پیغمبر جفرمود: از حیاء جز خیر و برکت نتیجه دیگرى حاصل نمىشود».
(البتّه حیاء را نباید با ضعف نفس و ترس و بىارادگى اشتباه کرد. حیاء صفتى است که بواسطه آن انسان بر نفس خود مسلط مىگردد، و با اراده محکم از رذایل دورى مىجوید، و در برابر ناحق مانند کوه ثابت و استوار، به مبارزه مىپردازد، کسانى که از ترس حرفى نمىزنند و ضعیف و بىاراده هستند، صاحب حیاء محسوب نمىشوند).
[۲۴]- أخرجه البخاری فی: ۲ ـ كتاب الإیمان: ۳ ـ باب أُمور الإیمان. [۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۱۶ باب الحیاء من الإیمان. [۲۶]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۷۷ باب الحیاء.
۲۴- حدیث: «عبْد اللهِ بْنِ عَمْرٍو أَنَّ رَجُلاً سَأَلَ النَّبِیَّ جأَیُّ الإِسْلامِ خَیْرٌ قَالَ: تُطْعِمُ الطَّعامَ وَتَقْرَأُ السَّلامَ عَلى مَنْ عَرَفْتَ وَمَنْ لَمْ تَعْرِفْ» [۲۷].
یعنی: «عبدالله پسر عمرو گوید: مردى از پیغمبر جپرسید: کدام خصلت و اخلاق اسلامى بهتر و نیکوتر است؟ پیغمبر جفرمود: طعام دادن به دیگران، و سلام کردم بر هر کسى، خواه او را بشناسى و خواه نشناسى».
۲۵- حدیث: «أَبی مُوسَىسقَالَ: قَالُوا یا رَسُولَ اللهِ أَیُّ الإِسْلامِ أَفْضَلُ قَالَ: مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَیَدِهِ» [۲۸].
یعنی: «ابوموسى گوید: مردم گفتند: اى رسول خدا! کدام یک از اخلاق و خصلتهاى اسلام بهتر و برتر است؟ پیغمبر جفرمود: کسى که مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند».
[۲۷]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۶ باب إطعام الطعام من الإسلام. [۲۸]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۵ باب أی الإسلام أفضل.
۲۶- حدیث: «أَنَسٍ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ وَجَدَ حَلاوَةَ الإِیمانِ، أَنْ یَكُونَ اللهُ وَرَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِمّا سِواهُما، وَأَنْ یُحِبَّ الْمَرْءَ لا یُحِبُّهُ إِلاّ للهِ، وَأَنْ یَكْرَهَ أَنْ یَعُودَ فی الْكُفْرِ كَما یَكْرَهُ أَنْ یُقْذَفَ فی النَّارِ» [۲۹].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: سه خصلت هستند که در هرکس موجود باشند آن شخص لذت و حلاوت ایمان را درک مىکند:
اوّل: آن است که خدا و پیغمبر را از هرکس و هر چیز دیگرى بیشتر دوست داشته باشد.
دوم: آن است که محبت و دوستى او نسبت به اشخاص تنها به خاطر خدا باشد.
سوم: آن است که از کفر و بىدینى به همان اندازه بیزارى و دورى نماید که از داخل شدن به آتش پرهیز مىکند».
[۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۹ باب حلاوة الإیمان.
۲۷- حدیث: «أَنَس قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لا یُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ حَتّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ والِدِهِ وَوَلَدِهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعینَ» [۳۰].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: هیچیک از شما ایمانش کامل نمىشود مگر اینکه من به نزد او از پدر و مادر و فرزندانش و همه مردم محبوبتر باشم».
[۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۸ باب حب الرسول جمن الإیمان.
۲۸- حدیث: «أَنَسٍ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: لا یُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ حَتّى یُحِبَّ َلأخیهِ ما یُحِبُّ لِنَفْسِهِ» [۳۱].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: هیچیک از شما ایمانش کامل نمىشود مگر اینکه آنچه را که براى خود دوست دارد براى برادر دینىاش نیز دوست داشته شد».
[۳۱]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۷ باب من الإیمان أن یحب لأخیه ما یحب لنفسه.
۲۹- یعنی: «أَبی هُرَیْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَنْ كانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلا یُؤْذِ جارَهُ، وَمَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیُكْرِمْ ضَیْفَهُ، وَمَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیَقُلُ خَیْرًا أَوْ لِیَصْمُتْ» [۳۲].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسىکه بهخدا و روز رستاخیز ایمان دارد نباید همسایهاش را اذیت کند، و کسى که به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید نسبت به مهمانش با اکرام و احترام رفتار نماید و کسى که به خدا و روز آخرت ایمان دارد وقتى که سخن مىگوید باید سخنانش خوب و حق باشد والّا باید سکوت کند».
۳۰- یعنی: «أَبِی شُرَیْحٍ الْعَدَوِیِّ، قَالَ: سَمِعَتْ أُذُنَایَ، وَأَبْصَرَتْ عَیْنَایَ، حِینَ تَكَلَّمَ النَّبِیُّ ج، فَقَالَ: مَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیُكْرِمْ جَارَهُ، وَمَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیُكْرِمْ ضَیْفَهُ جَائِزَتَه قَالَ: وَمَا جَائِزَتُهَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: یَوْمٌ وَلَیْلةٌ، وَالضِّیَافَةُ ثَلاَثَةُ أَیَّامٍ، فَمَا كَانَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَهُوَ صَدَقَةٌ عَلَیْهِ، وَمَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیَقُلْ خَیْرًا أَوْ لِیَصْمُتْ» [۳۳].
یعنی: «ابو شریح عدوى گوید: با گوشهایم از پیغمبر جشنیدم و با چشمانم دیدم که مىفرمود: کسى که به خدا و روز آخرت ایمان دارد باید نسبت به همسایهاش با نیکى و احترام رفتار نماید و کسى که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد باید براى مهمانش احترام و اکرام قایل شود و بخشش و جایزهاش را در حق او به خوبى انجام دهد، گفتند: اى رسول خدا جایزه مهمان چیست؟ پیغمبر جفرمود: یک روز و یک شب است (یعنى شب و روز اوّل باید مهمان از احترام و پذیرایى بیشتر برخوردار باشد) و اصل ضیافت سه روز است (یعنى کسى که وارد منزل کسى مىشود تا سه روز به عنوان مهمان محسوب است و باید طبق دستور حضرت رسول در حق او با احترام رفتار شود). و بعد از سه روز، شخص حالت مهمان را ندارد، و هر پذیرایى که از او به عمل آید به صورت احسان و صدقه است و کسى که به خداوند و روز قیامت ایمان دارد، وقتى که سخن مىگوید باید سخن خوب و حق بگوید و از گفتن کلمات زشت و ناحق خوددارى و پرهیز نماید».
(با توجّه به این دستور رسول اکرم جو آیه شریفه: ﴿مَّا يَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَيۡهِ رَقِيبٌ عَتِيدٞ١٨﴾[ق: ۱۸].
یعنی: «انسان هیچ کلمهاى را بر زبان جارى نمىکند، مگر اینکه مأمور و فرشتهاى آگاه و حاضر، گفته او را حفظ و یادداشت مىنماید».
بر هر مسلمان لازم است در مقابل سخنانى که مىگوید و کلماتى که بر زبان جارى مىکند احساس مسؤولیت دقیقى داشته باشد و از گفتن کلمات زشت و ناپسند هرچند در قالب شوخى باشد جدّآ پرهیز نماید و به هیچ وجه جایز نیست شخصیت انسانى و اسلامى خود را با گفتن دروغ و ناحق نابود کند، و باید یقین داشته باشد آنچه را که مىگوید براى دیگران زیانى ندارد وباعث ترویج فساد درجامعه نمىشود، و کلماتى است که اگر فرشته مأمور آن را بشنود خشنود مىگردد. کسانى که براى سخنان خود ارزشى قایل نیستند و هرچه بر زبانشان آید مىگویند و توجّه به عواقب ناپسند آن ندارند و یا کسانى که خود را به عنوان شوخ و شیرین سخن جلوه مىدهند و براى به خنده درآوردن دیگران هر نوع الفاظ زشت و دروغ و مسـخره آمیزى بر زبان مىآورند و به تقلید درآوردن از مردم مىپردازند، همچنین اشخاصى که به ظاهر با هم دوست هستند و به عنوان شوخى القاب و زشتى به هم نسبت مىدهند که اگر دشمن مىبودند بدتر از اینها حرفى نداشتند که به هم بگویند، و اشخاصى که از ترس و یا به خاطر منافع مادى و یا حفظ جاه و مقام هر ناحقى را تصدیق مىنمایند و بر باطل شهادت دروغ مىدهند، و بدون حجت و دلیل قاطع از جانب خدا و پیغمبر فتوى صادر مىنمایند لازم است به ادب و اخلاق پیغمبر جبرگردند ودستورات قرآن و فرمودههاى پیغـمبر را سرلوحه زندگى قرار دهند و ایمان به این آیه داشته باشند:
﴿مَثَلٗا كَلِمَةٗ طَيِّبَةٗ كَشَجَرَةٖ طَيِّبَةٍ أَصۡلُهَا ثَابِتٞ وَفَرۡعُهَا فِي ٱلسَّمَآءِ٢٤﴾[إبراهیم: ۲۴].
یعنی: «سـخن حق و نیکو درخـتى است که ریشـه در عمق زمـین دارد در حـالى که شاخههایش به آسمان سرکشیده و مردم از سایه و ثمره آن بهرهمند هستند».
آرى، ادب در گفتار و حقگویى و نیکوگویى یکى از مهمترین عوامل پیشرفت مادى و معنوى و پیدایش اعتماد در بین افراد و صفا و صمیمیت و شهامت و شجاعت مىباشد، جامعهاى که به پیروى از پیغمبر جبزرگوارش، خود را به ادب حقگویى و راستگویى آذین بخشد، فرصتى براى افراد ناصالح باقى نمىماند تا نقشههاى شوم خود را به مرحله اجرا درآورند و به مال و حیثیت دیگران تجاوز کنند، بر همه ما لازم است چه در محیط خانواده و چه در محل کار و چه در بین مردم در ترویج این ادب گرانبها و حفظ و حراست از این امانتى که پیغمبر عزیزمان به ما سپرده است کوشا باشیم و همیشه خدا را ناظر بر گفتار و رفتار خود بدانیم.
[۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۳۱ باب من كان یؤمن بالله والیوم الآخر فلا یؤذ جاره. [۳۳]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۳۱ باب من كان یؤمن بالله والیوم الآخر فلا یؤذ جاره.
۳۱- یعنی: «عُقْبَةَ بْنِ عَمْرٍو أَبی مَسْعودٍ قَالَ: أَشارَ رَسُولُ اللهِ جبِیَدِهِ نَحْوَ الْیَمَنِ فَقالَ: الإِیمانُ یَمانٍ هَهنا، أَلا إِنَّ الْقَسْوَةَ وَغِلَظَ الْقُلُوبِ فی الْفَدَّادِینَ عِنْدَ أُصولِ أَذْنابِ الإِبْلِ حَیْثُ یَطْلُعُ قَرْنا الشَّیْطانِ فی رَبیعَةَ وَمُضَرَ» [۳۴].
یعنی: «عقبه بن عمرو ابو مسعود گوید: پیغمبر جبا دست به سوى یمن اشاره کرد و فرمود: ایمان، ایمان اهل یمن است (دست را به طرف یمن دراز کرد و فرمود:) همان جا، بدانید که بىرحمى و سنگدلى عادت و اخلاق کسانى است که صداى خودشان را به نشانه غرور و افتخار بلند مىکنند (و به ثروت و شـترى که دارند مغرورند و عزت و سعادت را تنها در جمع مال و ثروت مىبینند) و بدانید جایى که دو شاخ شیطان در آن ظاهر مىشود قبیله ربیعه و مضر است».
«یمان: اصل آن یمنى با (ى) نسبت مىباشد ولى به منظور تخفیف یاء حذف و الف به عوض آن آمده است، چون اهل یمن بدون جنگ مسلمان شدند پیغمبر در تعریف ایشان فرمود: ایمان کامل ایمان یمنى است. قسوة و غلظ: هردو به معنی بىرحمى و سنگدلى مىباشند. فدّادین: جمع فدّاد است به معنى کسى است که صدایش را بلند مىکند تا خود را نشان دهد. یطلع قرنا الشّیطان: ضرب المثلى است که براى ظهور فتنه و فساد بکار گرفته مىشود، قبیله ربیعه و مضر به علت داشتن ثروت و شترهاى فراوان و غرور و خودخواهى ناشى از ثروت از پذیرفتن اسلام خوددارى مىکردند و براى مسلمانان مزاحمت ایجاد مىنمودند و فتنه و فساد در میانشان فراوان بود. (چه قدر زیباست این فرموده رسول اکرم و چه قدر با واقعیت مطابقت دارد: هر وقت ثروت نامشروع جمع شود غرور و خودخواهى را به دنبال خواهد داشت و فتنه و فساد که دو شاخ شیطان هستند فوراً ظاهر مىگردند. امروزه مىبینیم که افراد جاهل و نادان از راههاى نامشروع ثروتهاى فراوانى به دست مىآورند و خودباخته، مغرور و متکبر مىگردند و خیانت، بىبند و بارى، بىتوجّهى به دین و اخلاق، عدم رعایت حلال و حرام را به عنوان زرنگى و هوشیارى و شخصیت به حساب مىآورند، با چشم حقارت به دیگران مىنگرند و ثروت و سامان نامشروع خود را به رخ دیگران مىکشند، و با استفاده از قدرت ناشى از ثروت به حق دیگران تجاوز مىنمایند و فتنه و فساد را در جامعه رواج مىدهند).
۳۲- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: أَتاكُمْ أَهْلُ الْیَمَنِ، أَضْعَف قُلوبًا، وَأَرَقُّ أَفْئِدَةً، الْفِقْهُ یَمانٍ وَالْحِكْمَةُ یَمانِیَةٌ» [۳۵].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: اهل یمن به نزد شما آمدهاند ایشان داراى قلبى پرعاطفه و مهربان هستند، درک دین و خداشناسى در یمن است».
«فقه: در اینجا به معنى شناخت و درک دین است. حکمت: در اینجا به معنى خداشناسى است».
۳۳- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسأَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: رَأْسُ الْكُفْرِ نَحْوَ الْمَشْرِقِ، وَالْفَخْرُ وَالْخُیَلاءُ فی أَهْلِ الْخَیْلِ وَالإِبِلِ وَالْفَدَّادینَ أَهْلِ الْوَبَرِ، وَالسَّكینَةُ فی أَهْلِ الْغَنَمِ» [۳۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: منشأ کفر و الحاد در مشرق است، وخودخواهى و غرور، صفت و اخلاق کسانى است که داراى اسب و شتر فراوان مىباشند و با غرور و افتخار صداى خود را بلند مىکنند و بادیهنشین هستند و تمدن ندارند، و آرامش و متانت در بین کسانى است که داراى گوسفند هستند».
«وبر: پشم شتر است، و اگر در مقابل مدر استعمال شود به معنى بادیهنشین است، و مدر یعنى متمدن و شهرنشین».
۳۴- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: الْفَخْر وَالْخُیَلاءُ فی الْفَدَّادینَ أَهْلِ الْوَبَرِ، وَالسَّكینَةُ فی أَهْلِ الْغَنَمِ، وَالإِیمانُ یَمانٍ، وَالْحِكْمَةُ یَمانِیَةٌ» [۳۷].
یعنی: «ابوهریره گوید: از پیغمبر جشنیدم فرمود: غرور و تکبر بر دیگران اخلاق کسانى است که صداى خود را (به عنوان افتخار) بلند مىنمایند و صاحب شترهاى فراوانى هستند. و آرامش و متانت، اخلاق اشخاصى است که با گوسفند سروکار دارند. و ایمان و حکمت، یمنى هستند. (یعنى اهل یمن داراى ایمان و حکمت واقعى مىباشند)».
[۳۴]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۱۵ باب خیر مال المسلم غنم یتبع بها شعف الجبال. [۳۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۷۴ باب قدوم الأشعریین وأهل الیمن. [۳۶]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۱۵ باب خیر مال المسلم غنم یتبع بها شعف الجبال. [۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۱ باب قول الله تعالى: (یأیها الناس إنا خلقناكم من ذكر وأنثى وجعلناكم شعوباً وقبائل لتعارفوا).
۳۵- حدیث: «جَریرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ بایَعْتُ النَّبِیَّ جعَلى السَّمْعِ وَالطَّاعَةِ، فَلَقَّنَنی فِیما اسْتَطَعْتُ، وَالنُّصْحِ لِكلِّ مُسْلِمٍ» [۳۸].
یعنی: «جریر بن عبدالله گوید: با پیغمبر جبیعت کردم که همیشه و بطور مطلق مطیع و فرمانبردار باشم ولى پیغمبر جبه من فرمود: بگو به اندازه قدرت و توانایى مطیع و فرمانبردار مىباشم. تعهد نمودم که از نصیحت و خیرخواهى مسلمانان کوتاهى نکنم، و آنان را به آنچه صلاح دین و دنیایشان است راهنمایى نمایم و با خلوص نیت هرچه در توان دارم در راه سعادت مسلمانان به کار گیرم».
«نصیحت: جزو کلمات قصار است و دربرگیرنده تمام خیرخواهى و سعادتطلبى از طرف نصیحتکننده براى نصیحتشده مىباشد، امام خطابى گوید: در زبان عرب کلمه مفرد دیگرى وجود ندارد که بتواند معنى آن را تعبیر نماید».
[۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۹۳ كتاب الأحكام: ۴۳ باب كیف یبایع الإمام الناس.
۳۶- حدیث: « أَبی هُرَیْرَةَ أَنَّ النَّبِیَّ جقَالَ: لا یَزْنِی الزَّانِی حِینَ یَزْنی وَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَلا یَشْرَبُ الْخَمْرَ حِینَ یَشْرَبُهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَلا یَسْرِقُ السَّارِقُ حِینَ یَسْرِقُ وَهُوَ مُؤْمِنٌ. وزَادَ فی رِوایَةٍ وَلا یَنْتَهِبُ نُهْبَةً ذَاتَ شَرَفٍ یَرْفَعُ النَّاسُ إِلَیْهِ أَبْصارَهُمْ فِیها حِینَ یَنْتَهِبُها وَهُوَ مُؤْمِنٌ» [۳۹].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که مرتکب زنا مىشود اگر به هنگام ارتکاب زنا ایمان مىداشت مرتکب زنا نمىشد، و کسى که شراب مىنوشد اگر به هنگام نوشیدن آن ایمان داشته باشد، شراب نمىنوشد، و دزد به هنگام دزدى کردن چنانچه ایمان داشته باشد اقدام به دزدى نمىنماید، و در بعضى روایات آمده: کسى که مال باارزشى را که مورد توجّه مردم است با ظلم و غصب و غارت بگیرد اگر به هنگام غارت ایمان داشته باشد، دست به غارت نمىزند».
(این حدیث شریف نشان مىدهد ایمان کامل آن است که شخص مؤمن را از کارهاى نامشروع باز دارد و او را به انجام واجبات وادار نماید، و کسانى که تنها به استناد اینکه در محیط و خانوادهاى اسلامى به وجود آمدهاند و شناسنامهاى اسلامى دارند خود را مسلمان مىدانند و ادّعاى ایمان مىکنند ولى از انجام واجبات دورى مىکنند، و ایمانشان آنان را از فساد و رذایل باز نمىدارد، نباید فریب ادّعا را بخورند بلکه باید بدانند ایمان واقعى که انسان را مستوجب کرم و رحمت الهى قرار مىدهد مجموعهاى است از تصدیق به قلب و اقرار به زبان و انجام واجبات و کارهاى نیک و پرهیز از کارهاى بد، و هیچکس با گفتن: من عالمم، و یا من قهرمانم، عالم و قهرمان نخواهد شد، بلکه لازم است در میدان عمل آن را ثابت کند).
[۳۹]- أخرجه البخاری فی: ۷۴ كتاب الأشربة: ۱ باب قول الله تعالى: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ﴾[المائدة: ۹۰].
۳۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو أَنَّ النَّبِیَّ جقَالَ: أَرْبَعٌ مَنْ كنَّ فِیهِ كَانَ مُنافِقًا خَالِصًا، وَمَنْ كانَتْ فِیهِ خَصْلَةٌ مِنْهُنَّ كانَتْ فِیهِ خَصْلَةٌ مِنَ النِّفاقِ حَتّى یَدَعَهَا: إِذا اؤْتُمِنَ خَانَ، وَإِذا حَدَّثَ كَذَبَ، وَإِذا عاهَدَ غَدَرَ، وَإِذا خَاصَمَ فَجَرَ» [۴۰].
یعنی: «عبدالله پسر عمرو گوید: پیغمبر جفرمود: چهار صفت هستند که اگر به تمامى در کسى موجود باشند آن شخص منافق کامل است، و کسى که یکى از این خصلتها را داشته باشد تا وقتى که آن را ترک مىنماید یک صفت منافق در او موجود است، این چهار صفت عبارتند از:
۱- هرگاه به عنوان ایمن قرار داده شود، خیانت کند.
۲- به هنگام سخن گفتن دروغ بگوید.
۳- هر وقت عهد و پیمانى ببندد، آن را نقض کند.
۴- به هنگام عداوت و دشمنى از حق تجاوز کند و به دروغ و دسیسه و نسبتهاى نادرست متوسل شود.
(این خصلتها جزو رذایل انسانى و صفات منافق است و کسى که یک یا چند یا همه این خصلتها را داشته باشد به تفاوت مراتب به منافق شبیه است و همانگونه که منافق در دنیا پست و بىارزش مىباشد و در قیامت نیز به عذاب ابدى گرفتار مىگردد، مسلمانى نیز که داراى چنین صفاتى باشد در دنیا بىشخصیت و بىارزش و در قیامت به عذاب شدید مجازات مىشود).
۳۸- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: آیَةَ الْمُنافِق ثَلاثٌ: إِذا حَدَّثَ كَذَب، وَإِذا وَعَد أَخْلَفَ، وَإِذا اؤْتُمِنَ خَانَ» [۴۱].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: نشانه منافق سه خصلت است:
۱- هرگاه سخن گوید دروغ گوید (و دروغ گویى را عادت کرده باشد).
۲- هرگاه وعدهاى دهد به آن وفا نکند.
۳- وقتى که امین قرار داده شود در امانت خیانت کند».
[۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۲۴ باب علامة المنافق. [۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۲۴ باب علامة المنافق.
۳۹- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: أَیُّما رَجُلٍ قالَ َلأخیهِ یا كافِرُ فَقَدْ باءَ بِها أَحَدَهُما» [۴۲].
یعنی: «عبدالله پسر عمر گوید: پیغمبر جفرمود: هرکس به برادر خود بگوید: اى کافر! این گناه به یکى از آن دو برمىگردد (اگر طرف واقعآ کافر باشد گوینده، سخن راستى گفته است و گناهى ندارد و اگر طرف مسلمان باشد گناه این نسبت ناروا به گوینده برمىگردد. پس در هردو صورت یکى از آنان گناهکارند)».
«باء: یعنى بر مىگردد».
[۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۷۳ باب من كفر أخاه بغیر تأویل.
۴۰- حدیث: «أَبی ذَرٍّسأَنَّهُ سَمِعَ النَّبِیَّ جیَقُولُ: لَیْسَ مِنْ رَجُلٍ ادَّعَى لِغَیْرِ أَبیهِ وَهُوَ یَعْلَمُهُ إِلاَّ كَفَرَ، وَمَنِ ادَّعى قَوْمًا لَیْسَ لَهُ فِیهِمْ نَسَبٌ فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ» [۴۳].
یعنی: «ابوذر گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: کسى که خود را به شخصى غیر از پدر خودش نسبت دهد و بگوید فرزند او است در حالى که مىداند فرزند او نیست، مرتکب گناه بزرگى شبیه کفر شده است (و حق پدرش را نادیده گرفته و نعمت بزرگى را کفران نموده است) و همچنین، کسى که خود را به طایفه و قومى نسبت دهد که با آن قوم نسبت ندارد باید جاى خود را در دوزخ آماده سازد» [۴۴].
۴۱- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: لا تَرْغَبُوا عَنْ آبائِكِمْ فَمَنْ رَغِبَ عَنْ أَبیهِ فَهُوَ كُفْرٌ» [۴۵].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغـمبر جفرمود: از پدران خودتان دورى نجویید (و از نسبت دادن خودتان به آنان عار نداشته باشید) کسى که از نسبت دادن خود به پدرش دورى جوید (و آن را حلال بداند) کافر است».
۴۲- حدیث: « سَعْدِ بْنِ أَبی وَقَّاصٍ وَأَبی بَكْرَةَ قَالَ سَعْدٌ سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: مَنِ ادَّعى إِلى غَیْرِ أَبیهِ وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّهُ غَیْرُ أَبیهِ فَالْجَنَّةُ عَلَیْهِ حَرامٌ فَذُكِرَ َلأبی بَكْرَةَ فَقَالَ: وَأَنا سَمِعَتْهُ أُذُنایَ وَوَعاهُ قَلْبی مِنْ رَسُولِ اللهِ ج» [۴۶].
یعنی: «سعد بن وقاص گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: کسى که خود را به عنوان اولاد شخصى معرفى کند که مىداند فرزند او نیست، و از منسوب شدن به پدر واقعى خود خوددارى مىکند بهشت بر او حرام است. این حدیث را پیش ابو بکره (یکى از اصحاب رسول) بازگو کردند، ابو بکره گفت: با گوشهایم این حدیث را از پیغمبر جشنیدم و آن را به خاطر سپردم».
[۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۵ باب حدثنا أبو معمر. [۴۴]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص: ۵۲. [۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۸۵ كتاب الفرائض: ۲۹ باب من ادعى إلى غیر أبیه. [۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۸۵ كتاب الفرائض: ۲۹ باب من ادعى إلى غیر أبیه.
۴۳- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعودٍ أَنَّ النَّبِیّ جقَالَ: سِبَابُ الْمُسْلِم فُسُوقٌ وَقِتالُهُ كُفْرٌ» [۴۷].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: دشنام و توهین به مسلمان باعث فاسق شدن و خارج شدن توهین کننده از قانون و دستور اسلام است. و جنگ با مسلمان از صفات کافران است (و کفرانِ نعمتِ مهر و محبّتى است که به وسیله برادرى و همبستگى اسلامى به وجود آمده است)» [۴۸].
[۴۷]- أخرجه البخاری فی: كتاب الإیمان: ۳۶ باب خوف المؤمن من أن یحبط عمله وهو لا یشعر. [۴۸]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۵۴.
۴۴- حدیث: «جَریرٍ أَنَّ النَّبِیَّ جقَالَ لَهُ فی حَجَّةِ الْوَداعِ: اسْتَنْصِتِ النَّاسَ، فَقالَ: لا تَرْجِعُوا بَعْدی كُفَّارًا یَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقابَ بَعْضٍ» [۴۹].
یعنی: «جریر گوید: پیغمبر جدر حجة الوداع به من فرمود: مردم را ساکت و بىصدا کن، وقتى که مردم را ساکت کردم، فرمود: بعد از من به کفر برنگـردید و گردن همدیگر را نزنید»، (مسلمانانى که با هم مىجنگند، به کارى دست مىزنند که کافران چنین کارى انجام مىدهند، جنگ و شمشیرکشى بر روى همدیگر از صفات مسلمانان نیست).
۴۵- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: وَیْلَكُمْ أَوْ وَیْحَكُمْ، لا تَرْجِعُوا بَعْدی كُفَّارًا یَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقابَ بَعْضٍ» [۵۰].
یعنی: «ابن عمر مىگوید: پیغمبر جفرمود: هوشیار باشید بعد از من به کفر برنگردید و گردن همدیگر را نزنید (کسى که چنین کارى بکند از کفار پیروى نموده است».
(سیبویه گوید: (ویل) کلمهاى است که براى کسى که دچار هلاکت و بدبختى شده باشد استعمال مىشود و ویح براى ترحم استعمال مىگردد و غیر سیبویه گویند: هردو براى ترحم و تعجب به کار مىروند).
«ویلكم وویحكم: دو کلمه هستند که عرب آنها را در مقام تعجب و ناراحتى و رنج استعمال مىکند».
[۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۴۳ باب الإنصات للعلماء. [۵۰]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۹۵ باب ما جاء فی قول الرجل ویلك.
۴۶- حدیث: «زَیْدِ بْنِ خالِدٍ الْجُهَنِیِّ قَالَ: صَلّى لَنا رَسُولُ اللهِ جصَلاةَ الصُّبْحِ بالحُدَیْبِیَةِ عَلى إِثْرِ سَماءٍ كانَتْ مِنَ اللَّیْلَةِ، فَلَمّا انْصَرَفَ أَقْبَلَ عَلى النَّاسِ فَقالَ: هَلْ تَدْرُونَ مَاذا قَالَ رَبُّكُمْ قَالوا اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ: أَصْبَحَ مِنْ عِبادی مُؤْمِنٌ بِیَ وَكافِرٌ، فَأَمّا مَنْ قَالَ مُطِرْنا بِفَضْلِ اللهِ وَرَحْمَتِهِ فَذَلِكَ مُؤْمِنٌ بِیَ وَكافِرٌ بِالْكَوْكَبِ وَأَمّا مَنْ قَالَ مُطِرْنا بِنَوْءِ كَذا وَكَذا فَذَلِكَ كافِرٌ بِیَ وَمُؤْمِنٌ بِالْكَوْكَبِ» [۵۱].
یعنی: «زید پسر خالد جهنى گوید: پیغمبر جنماز صبح را در حدیبیه در حالى که در آن شب باران آمده بود به امامت براى ما خواند، همین که از نماز فارغ شد رو به مردم کرد و فرمود: آیا شما مىدانید پروردگار شما چه مىگوید؟ مردم گفتند: خدا و پیغمبر خدا از همه داناترند، گفت: خدا مىفرماید: بندگان من دو دسته هستند دستهاى که به من ایمان دارند و دستهاى که کافرند. کسانى که مىگویند خداوند به فضل و کرم خود براى ما باران نازل کرده است آنان از کسانى هستند که به من ایمان دارند و به تأثیر ستارهها کفر مىورزند».
امّا کسانى که مىگویند: فلان ستاره براى ما باران نازل نمود، این افراد به من عقیده ندارند و به ستارهها ایمان دارند. (البتّه کسى که عقیده داشته باشد که ستارهها در سرنوشت انسان و نزول باران مؤثر واقعى هستند بدون شک کافر هستند ولى اگر گفته شود، تجربه شده هرگاه ستارهها نسبت بهم در فلان موقعیت قرار گیرند باران مىآید و این امر نشانه نزول باران است، شافعى مىفرماید: این گفته باعث کفر نیست و گناه هم محسوب نمىشود) [۵۲].
«سماء: در اینجا به معنى باران است. نواء: ستاره، وقت».
[۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۵۶ باب یستقبل الإمام الناس إذا سلّم. [۵۲]- شرح نووی بر مسلم: ج۲، ص: ۶۰.
۴۷- «أَنَسٍ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: آیَةُ الإیمانِ حُبُّ الأَنْصارِ، وَآیَةُ النِّفاقِ بُغْضُ الأَنْصارِ» [۵۳].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: محبت و دوست داشتن انصار نشانه ایمان است، و کینه و بغض با انصار نشانه منافقى است».
۴۸- حدیث: «الْبَراء قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: الأَنْصارُ لا یُحِبُّهُمْ إِلاَّ مُؤْمِنٌ، وَلا یُبْغِضُهُمْ إِلاّ مُنافِقٌ، فَمَنْ أَحَبَّهُمْ أَحَبَّهُ اللهُ، وَمَنْ أَبْغَضَهُمْ أَبْغَضَهُ اللهُ» [۵۴].
یعنی: «براء گوید: پیغمبر جفرمود: هرکس انصار را دوست داشته باشد مؤمن است و هرکه نسبت به آنها کینه و عداوت داشته باشد منافق است، کسى که انصار را دوست داشته باشد خداوند او را دوست دارد، و کسى که با انصار کینه و دشمنى داشته باشد خداوند با او عداوت مىورزد».
[۵۳]- أخرجه البخاری فی: كتاب الإیمان: ۱۰ باب علامة الإیمان حب الأنصار. [۵۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۳ كتاب مناقب الأنصار: ۴ باب حب الأنصار.
۴۹- حدیث: «أَبی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ اللهِ جفی أَضْحًى أَوْ فِطْرٍ إِلى المُصَلَّى فَمَرَّ عَلى النِّساءِ فَقَالَ: یا مَعْشَرَ النِّساءِ تَصَدَّقْنَ فَإِنّی أُریتُكُنَّ أَكْثَرَ أَهْلِ النَّارِ فَقُلْنَ: وَبِمَ یا رَسُولَ اللهِ قَالَ: تُكْثِرْنَ اللَّعْنَ وَتَكْفُرْنَ الْعَشیرَ، ما رَأَیْتُ مِنْ ناقِصاتٍ عَقْلٍ وَدینٍ أَذْهَبَ لِلُبِّ الرَّجُلِ الْحازِمِ مِنْ إِحْداكُنَّ قُلْنِ: وَما نُقْصانُ دِینِنا وَعَقْلِنا یا رَسُولَ اللهِ قَالَ: أَلَیْسَ شَهادَةُ الْمَرْأَةِ مِثْلَ نِصْفِ شَهادَةِ الرَّجُلِ قُلْنِ: بَلَى، قَالَ: فَذَلِكَ مِنْ نُقْصانِ عَقْلِها، أَلَیْسَ إِذا حَاضَتْ لَمْ تُصَلِّ وَلَمْ تَصُمْ قُلْنَ: بَلى، قَالَ: فَذَلِكَ مِنْ نُقْصانِ دِینِها» [۵۵].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: پیغمبر جدر عید قربان یا فطر براى خواندن نماز عید در مصلى از شهر خارج شد و از کنار عدّهاى از زنان گذشت و فرمود: اى جماعت زنان! نیکى و احسان و عبادت کنید من (در شب معراج) دیدم اکثر اهل دوزخ از شما بودند، زنها پرسیدند: به خاطر چه اى رسول خدا؟ پیغمبر جفرمود: شما به لعن کردن دیگران عادت گرفتهاید، و با همسران و نزدیکانتان بدرفتارى مىنمایید و هیچ ناقص العقل و ناقص الدینى را ندیدهام که مانند شما بتواند عقل و هوش مردان دانا و هوشیار را برباید، زنها گفتند: اى رسول خدا! نقص عقل و دین ما به خاطر چیست؟ پیغمبر جفرمود: مگر شهادت یک زن مانند نصف شهادت یک مرد نیست؟ گفتند: بلى همینطور است، پیغمبر جفرمود: این امر نشانه نقص عقل زنان است، (امّا در مورد دین) وقتى که زن در حالت حیض است نباید نماز بخواند و روزه بگیرد، مگر اینطور نیست؟ گفتند: بلى همینطور است، پیغمبر جفرمود: این امر نشانه نقص دین ایشان مىباشد».
هرگاه به دقت به متن این حدیث بنگریم و سؤال زنها از پیغمبر جو جواب آن حضرت به ایشان را مورد بررسى قرار دهیم به خوبى برایمان روشن مىشود که منظور پیغمبر جاین نیست که شخصیت زنان را دست کم بگیرد، یا ارزش عقلى و دینى آنان را از مردان کمتر و ناقصتر به حساب آورد، بدون شک اینگونه برداشت از این فرموده پیغمبر جاشتباه، و با روح اسلام و سایر اصول آن سازگار نیست. بلکه پیغمبر جدر این حدیث به خصوصیات غریزى زنان اشاره مىکند و مىفرماید: آنان از لحاظ فیزیکى و قدرت جسمى طبعاً از مردان ضعیف ترند، ناچارند مشکلات و ناراحتیهاى دوران عادت ماهانه، حاملگى، زایمان و شیردادن به بچهها را تحمل نمایند، از آنجایی که این دورهها تقریباً بیشتر از نصف سن شرعى ایشان را در بر مىگیرد، اکثر اوقات زنان از انجام نماز و روزه و حج و... و شرکت در فعالیتهاى اجتماعى باز مىمانند، مىتوان گفت سن مفید و فعال زنان براى عبادت بدنى و فعالیت اجتماعى تقریباً نصف سن مفید مردان است، پس خواه ناخواه زنان نمىتوانند به اندازه مردان عبادت کنند و مانند ایشان در صحنه اجتماع حضور داشته باشند.
به منظور حفظ نظم و توازن در جامعه شهادت دو زن مساوى با شهادت یک مرد است تا اگر یکى از آنان به علت ناراحتیهاى جسمانى و روحى موضوع را فراموش کند، دیگرى موضوع را بدو یادآورى کند، از طرف دیگر زنان داراى احساسات و عواطف لطیف هستند تحت تأثیر این احساسات نمىتوانند مانند مردان اداى شهادت نمایند، براى جبران این ضعف فطرى شریعت اسلام دستور داده است تا شهادت دو زن مساوى شهادت یک مرد باشد.
در این حدیث پیغمبر جبه تیزهوشى و تسلط فکرى زنان بر مردان اشاره مىکند، و مىفرماید: با وجود اینکه امکانات زنان براى عبادت و تزکیه نفس و شرکت در فعالیتهاى اجتماعى و کسب تجربه نسبت به مردان بسیار کمتر است، امّا مع الوصف داراى چنان تیزهوشى و تسلط فکرى هستند که هر زنى به آسانى مىتواند بر عاقلترین و با حزم و ارادهترین مردان تسلط پیدا نماید.
با توجّه به مراتب فوق، معلوم مىشود که این حدیث نه تنها تحقیر زنان را در برندارد، بلکه اشاره به هوشیارى آنان نیز مىباشند. و روشن است مقصود از نقص، نقص کمى است نه کیفى.
[۵۵]- أخرجه البخاری فی: كتاب الحیض: ۶ باب ترك الحائض الصوم.
۵۰- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جسُئِلَ: أَیُّ الْعَمَلِ أَفْضَلُ فَقَالَ: إِیمانٌ بِاللهِ وَرَسُولِهِ قِیلَ: ثُمَّ ماذا قَالَ: الْجِهادُ فی سَبیلِ اللهِ قِیلَ: ثُمَّ ماذا قَالَ: حَجٌّ مَبْرورٌ» [۵۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: از پیغمبر جسؤال شد، چه عملى از همه اعمال برتر و با ثوابتر است؟ فرمود: ایمان به خدا و پیغمبر خدا از تمام اعمال با ثوابتر و مهمتر است ؛ باز پرسیده شد بعد از ایمان به خدا و پیغمبر خدا چه عملى از همه مهمتر است؟ فرمود: جهاد در راه خدا و سعى و کوشش براى پیشرفت اسلام. پرسیده شد بعد از جهاد چه عملى از همه مهمتر است؟ فرمود: حجى که مورد قبول خداوند باشد».
(حَجٌ مَبرُورٌ:آن است که با مال حلال و نیت خالص و بدون ریا و به دور از گناه و اذیت و آزار دیگران انجام گیرد).
۵۱- حدیث: « أَبی ذَرٍّس، قَالَ سَأَلْتُ النَّبِیَّ ج: أَیُّ الْعَمَلِ أَفْضَلُ قَالَ: إِیمانٌ بِاللهِ وَجِهادٌ فی سَبیلِهِ قُلْتُ: فَأَیُّ الرِّقابِ أَفْضَلُ قَالَ: أَغْلاها ثَمَنًا وَأَنْفَسُها عِنْدَ أَهْلِهَا قُلْتُ: فَإِنْ لَمْ أَفْعَلْ قَالَ: تُعِینُ صَانِعًا أَوْ تَصْنَعُ َلأخْرَقَ قَالَ: فَإِنْ لَمْ أَفْعَلْ قَالَ: تَدَعُ النَّاسَ مِنَ الشَّرِّ فَإِنَّها صَدَقَةٌ تَصَدَّقُ بِها عَلى نَفْسِكَ» [۵۷].
یعنی: «ابوذر گوید: از پیغمبر جپرسیدم: چه عملى از همه بهتر است؟ پیغمبر فرمود: ایمان به خدا و جهاد در راه خدا، گفتم: چه بردهاى بهتر است آزاد شود؟ فرمود: آن بردهاى که به نزد صاحبش از همه بردهها پر بهاتر و بهتر و خوبتر است، گفتم: اگر این کار را نکردم چه کار دیگرى بهتر است؟ فرمود: به یک صنعتکار کمککن و یا براى کسى که اهل صنعت نیست چیزى را که به آن نیاز دارد بساز. گفتم: اگر این کار را انجام ندادم چه کار دیگرى بهتر است؟ پیغمبر جفرمود: مردم را از شرّ خودت محفوظ دار. این کار صدقه و احسانى است که نسبت به نفس خودت انجام مىدهى».
«أخرق:کسى است که صنعتى را نمىداند».
۵۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ سَأَلْتُ النَّبِیَّ جأَیُّ الْعَمَلِ أَحَبُّ إِلى اللهِ قَالَ: الصَّلاةُ عَلى وَقْتِها قَالَ: ثُمَّ أَیّ قَالَ: ثُمَّ بِرُّ الْوالِدَیْنِ قَالَ: ثُمَّ أَیّ قَالَ: الْجِهادُ فی سَبیلِ اللهِ قَالَ حَدَّثَنِی بِهِنَّ، وَلَوِ اسْتَزَدْتُهُ لَزَادَنِی» [۵۸].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: از پیغمبر جپرسیدم: چه عملى به نزد خدا از سایر اعمال محبوبتر است؟ پیغمبر جفرمود: خواندن نماز در وقت خودش. گفتم: بعد از انجام نماز در وقت خود چه عملى بهتر است؟ فرمود: نیکى و خدمت در حق پدر و مادر، گفتم: پس از آن چه عملى بهتر است؟ فرمود: جهاد در راه خدا. ابن مسعود گوید: پیغمبر این جوابها را به من داد، اگر سؤال بیشترى مىکردم باز جواب بیشترى مىداد».
[۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۱۸ باب من قال إن الإیمان هو العمل. [۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۴۹ كتاب العتق: ۲ باب أی الرقاب أفضل. [۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۵ باب فضل الصلاة لوقتها.
۵۳- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: سَأَلْتُ النَّبِیَّ ج: أَیُّ الذَّنْبِ أَعْظَمُ عِنْدَ اللهِ قَالَ: أَنْ تَجْعَلَ للهِ نِدًّا وَهُوَ خَلَقَكَ قُلْتُ: إِنَّ ذَلِكَ لَعَظیمٌ، قلْتُ: ثُمَّ أَیّ قَالَ: وَأَنْ تَقْتُلَ وَلَدَكَ تَخافُ أَنْ یَطْعَمَ مَعَكَ، قُلْتُ: ثُمَّ أَیّ قَالَ: أَنْ تُزانِیَ حَلیلَةَ جارِكَ» [۵۹].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: از پیغمبر سؤال کردم: چه گناهى به نزد خدا از همه گناهها بزرگتر است؟ پیغمـبر جفرمود: شریک قراردادن براى خدایى که آفریدگار شما است. گفتم: واقعآ این گناهى است بسیار بزرگ. گفتم: بعد از شرک چه گناهى؟ فرمود: اولادت را به خاطر اینکه هزینهاش بر عهده شما است و با شما غذا مىخورد، بکشى. گفتم: بعد از کشتن اولاد چه گناهى از همه بزرگتر است؟ فرمود: زناکردن با زن همسایه است». (البتّه زنا با هر کسى ظلم و گناهى است بس بزرگ امّا زنا با همسایه که لازم است در حق او امانت و نیکویى بیشتر رعایت شود و از شرّ همسایهاش امین باشد گناهش از هر زناى دیگرى بیشتر است، ضمنآ به واسطه ارتباط همسایهها با هم امکان این خیانت بیشتر است، لذا پیغمبر جمىخواهد این گناه عظیم در جامعه مخصوصآ در بین همسایهها وجود نداشته باشد).
[۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر، تفسیر سورة البقرة: ۳ باب قوله تعالى: (فلا تجعلوا لله أندادًا).
۵۴- حدیث: «أَبی بَكْرَةَ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: أَلا أُنَبِّئُكُمْ بِأَكْبَرِ الْكَبائِرِ ثَلاثًا، قَالُوا: بَلى یا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: الإِشْراكُ بِاللهِ وَعُقوقُ الْوالِدَیْنِ وَجَلَسَ، وَكانَ مُتَّكِئًا، فَقالَ أَلا وَقَوْلُ الزّورِ قَالَ فَما زَالَ یُكَرِّرُها حَتّى قُلْنا لَیْتَهُ سَكَتَ» [۶۰].
یعنی: «ابى بکره گوید: پیغمبر جسه بار به مردم فرمود: توجّه کنید، تا شما را از بزرگترین گناه کبیره باخبر کنم. مردم گفتند: بلى، متوجّه هستیم اى رسول خدا! فرمود: بزرگترین گناه کبیره قراردادن شریک و انباز براى خدا و اذیت پدر و مادر است. در حالى که پیغمبر جبر چیزى تکیه کرده بود، بلند شد و نشست و فرمود: متوجّه باشید، سخن و شهادت دروغ هم از بزرگترین گناهان کبیره است. پیغمبر به اندازهاى این جمله را تکرار فرمود که آرزو داشتیم سکوت کند».
۵۵- حدیث: «أَنَسٍسقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللهِ جعَنِ الْكَبائِرِ قَالَ: الإِشْراكُ بِاللهِ، وَعُقوقُ الْوالِدَیْنِ، وَقَتْلُ النَّفْسِ، وَشَهادَةُ الزّورِ» [۶۱].
یعنی: «انس گوید: از پیغمبر جدرباره گناهان کبیره سؤال شد، فرمود: قرار دادن شریک براى خدا، و اذیت و بىاحترامى به پدر و مادر، کشتن انسان بىگناه، و شهادت دروغ و ناحق از گناههاى کبیره مىباشند».
۵۶- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: اجْتَنِبُوا السَّبْعَ الْمُوبِقاتِ قَالُوا: یا رَسُولَ اللهِ وَما هُنَّ قَالَ: الشِّرْكُ بِاللهِ، وَالسِّحْرُ، وَقَتْلُ النَّفْسِ الَّتی حَرَّمَ اللهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ، وَأَكْلُ الرِّبا، وَأَكْلُ مَالِ الْیَتیمِ، وَالتَّوَلِّی یَوْمَ الزَّحْفِ، وَقَذْفُ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِناتِ الْغافِلاتِ» [۶۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: از هفت گناه بزرگ که خطرناک هستند و انسان را به هلاکت مىرسانند پرهیز کنید، مردم گفتند: اى رسول خدا! این گناههاى هفتگانه کدامها هستند؟ فرمود:
۱- شریک قراردادن براى خدا.
۲- سِحر کردن.
۳- کشتن انسانى که خداوند آن را حرام نموده است مگر در مقابل حقّى که به عهده دارد.
۴- خوردن ربا (و سود اضافى که وام دهنده بابت طلب خود از بدهکار مىگیرد).
۵- خوردن مال یتیم به ناحق.
۶- فرارکردن از میدان جنگ با کافران.
۷- تهمت و نسبت دادن زنا به زنهاى عفیف و پاکدامن و باایمانى که از این تهمت بىاطلاع مىباشند. (هر یک از این هفت گناه انسان را به هلاکت مىرساند).
۵۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنَّ مِنْ أَكْبَرِ الْكَبائِرِ أَنْ یَلْعَنَ الرَّجُلُ والِدَیْهِ قِیلَ یا رَسُولَ اللهِ وَكَیْفَ یَلْعَنُ الرَّجُلُ والِدَیْهِ قَالَ: یَسُبُّ الرَّجُلُ أَبا الرَّجُلِ فَیَسُبُّ أَباهُ وَیَسُبُّ أُمَّهُ» [۶۳].
یعنی: «عبدالله پسر عمرو گوید: پیغمبر جفرمود: یکى از بزرگترین گناهان کبیره این است که انسان پدر و مادرش را لعن کند، یکى گفت: اى رسول خدا! چطور انسان پدر و مادرش را لعن مىکند؟ پیغمبر جفرمود: لعن کردن آنان به این صورت است که شخصى به پدر شخص دیگر دشنام دهد و آن شخص متقابلاً به پدر و مادر او دشنام بدهد»، (یعنى کسى که باعث شود دیگران به پدر و مادرش دشنام دهند مثل این است که خودش پدر و مادرش را لعن کرده باشد، و مرتکب بزرگترین گناه شده است، پس کسانى که عادت دارند به دیگران به عنوان شوخى دشنام دهند و دشنام پدر و مادرى را هم بشنوند، باید بدانند بزرگترین گناه را مرتکب مىشوند و لازم است از این عمل زشت توبه کنند و با اعمال خیر آن را جبران نمایند).
[۶۰]- أخرجه البخاری فی: ۵۲ كتاب الشهادات: ۱۰ باب ما قیل فی شهادة الزور. [۶۱]- أخرجه البخاری فی: ۵۲ كتاب الشهادات: ۱۰ باب ما قیل فی شهادة الزور. [۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۵۵ كتاب الوصایا: ۲۳ باب قول الله تعالى: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًا﴾[النساء: ۱۰]. [۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۴ باب لا یسب الرجل والدیه.
۵۸- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعودٍس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جمَنْ ماتَ یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ النَّارَ وَقُلْتُ أَنا: مَنْ ماتَ لا یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ» [۶۴].
یعنی: «عبدالله ابن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که بمیرد و براى خدا شریکى قرار داده باشد داخل دوزخ مىشود. ابن مسعود گوید: من هم مىگویم، کسى که بمیرد و شریکى براى خدا قرار ندهد به بهشت خواهد رفت. (چون ابن مسعود قسمت آخر حدیث را از پیغمبر جنشنیده یا شنیده است ولى آن را حفظ نکرده است آن را به پیغمبر جنسبت نداده، و به عنوان استنباط و اجتهاد گفت: من مىگویم».
(ملاحظه فرمائید ادب اصحاب نسبت به حضرت رسول تا چه اندازهاى است و امانت و صداقت ایشان تا چه حدّى است، تا یقین حاصل نکرده باشند چیزى را به پیغمبر نسبت ندادهاند).
۵۹- حدیث: «أَبی ذَرٍّس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جأَتانِی آتٍ مِنْ رَبّی فَأَخْبَرَنی، أَوْ قَالَ بَشَّرَنی، أَنَّهُ مَنْ ماتَ مِنْ أُمَّتِی لا یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ قلْتُ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ قَالَ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ» [۶۵].
یعنی: «ابوذر گوید: پیغمبر جفرمود: فرشتهاى از جانب خدا پیش من آمد و به من خبر داد (یا مژده داد)، هر کسى از امّت شما بمیرد و هیچ شریکى براى خدا قرار نداده باشد، داخل بهشت مىشود، ابوذر گوید: گفتم اگر مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد، باز به بهشت خواهد رفت؟ پیغمبر جفرمود: (آرى)، اگر مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد»، (به بهشت خواهد رفت).
۶۰- حدیث: «أَبی ذَرٍّس، قَالَ: أَتَیْتُ النَّبیَّ جوَعَلَیْهِ ثَوْبٌ أَبْیَضُ وَهُوَ نائِمٌ، ثُمَّ أَتَیْتُهُ وَقَدِ اسْتَیْقَظَ، فَقالَ: ما مَنْ عَبْدٍ قَالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ ثُمَّ ماتَ عَلى ذَلِكَ إِلاّ دَخَلَ الْجَنَّةَ قُلْتُ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ قَالَ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ، قُلْتُ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ قَالَ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ، قُلْتُ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ قَالَ: وَإِنْ زَنى وَإِنْ سَرَقَ عَلى رَغْمِ أَنْفِ أَبی ذَرٍّ. وَكانَ أَبُو ذَرٍّ إِذا حَدَّثَ بِهذا قَالَ وَإِنْ رَغِمَ أَنْفُ أَبی ذَرٍّ» [۶۶].
یعنی: «ابوذر گوید: به حضور پیغمبر جرفتم، دیدم لباس سفیدى را پوشیده و خوابیده است، و بعد از مدتى که به خدمتش آمدم بیدار شده بود، پیغمبر جفرمود: هر کسى که کلمه لا اله الّا الله را بگوید (و به وحدانیت خدا ایمان داشته باشد) و بر همین عقیده بمیرد داخل بهشت خواهد شد، (ابوذر گوید:) گفتم: هرچند مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد؟ پیغمبر جفرمود: (آرى)، هرچند مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد. گفتم هرچند مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد؟ پیغمبر جفرمود: (آرى) هرچند مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد. گفتم: هرچند مرتکب زنا و دزدى هم شده باشد؟ پیغمبر فرمود: (به کورى چشم ابوذر) و خلاف میل او هرچند زنا و دزدى هم کرده باشد. هرگاه ابوذر این حدیث را روایت مىکرد مىگفت: به کورى چشم ابوذر».
«رغم: از رغام اخذ شده و به معنى خاک است و (أرغم الله أنفه)یعنى خداوند دماغ او را به خاک مالید و آن را ذلیل کرد، و معنى (على رغم أنف أبی ذر)یعنى بخلاف میل و خواسته ابوذر».
[۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۱ باب فی الجنائز ومن كان آخر كلامه لا إله إلا الله. [۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۱ باب فی الجنائز ومن كان آخر كلامه لا إله إلا الله. [۶۶]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۲۴ باب الثیاب البیض.
۶۱- حدیث: «الْمِقْدَادِ بْنِ الأَسْوَدِ (هُوَ الْمِقْدادُ بْنُ عَمْرٍو الْكِنْدِیُّ) أَنَّهُ قَالَ لِرَسُولِ اللهِ ج: أَرَأَیْتَ إِنْ لَقِیتُ رَجُلاً مِنَ الْكُفّارِ، فَاقْتَتَلْنا، فَضَرَبَ إِحْدى یَدَیَّ بِالسَّیْفِ قَقَطَعَها، ثُمَّ لاذَ مِنّی بِشَجَرَةٍ، فَقالَ أَسْلَمْتُ للهِ، أَأَقْتُلُهُ یا رَسولَ اللهِ بَعْدَ أَنْ قَالَها فَقالَ رَسُولُ اللهِ ج: لا تَقْتُلْهُ، فَقالَ یا رَسُولَ اللهِ إِنَّهُ قَطَعَ إِحْدى یَدَیَّ ثُمَّ قَالَ ذَلِكَ بَعْدَ ما قَطَعَها؛ فَقالَ رَسُولُ اللهِ ج: لا تَقْتُلْهُ، فَإِنْ قَتَلْتَهُ فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَتِكَ قَبْلَ أَنْ تَقْتُلَهُ، وَإِنَّكَ بِمَنْزِلَتِهِ قَبْلَ أَنْ یَقولَ كَلِمَتُه الَّتی قَالَ» [۶۷].
یعنی: «مقداد بن اسود (که مقداد بن عمرو کندى است) از پیغمبر پرسید و گفت: اى رسول خدا! چنانچه روزى با یک نفر کافر روبرو شوم و با او به جنگ بپردازم و او با شمشیر یک دست مرا قطع کند، پس از آن از ترس من به درختى پناه ببرد و بگوید: مسلمان شدم، آیا در چنین حالى حق دارم پس از گفتن این کلمه او را بکشم؟ پیغمبر فرمود: خیر نباید او را بکشى. مقداد گفت: اى رسول خدا! (چطور او را نکشم در حالى که او) یک دست مرا قطع کرده است و بعد از آن مىگوید: تسلیم امر خدا هستم و مسلمان شدم، پیغمبر جفرمود: او را نباید بکشى، چنانچه او را بکشى (مقام شما عوض مىشود) او در مقامى قرار مىگیرد که شما قبل از کشتن او در آن قرار داشتى و شما هم در مقامى خواهى بود که او قبل از اسلام شدنش در آن قرار گرفته بود. (به این معنى کافرى که مسلمان مىشود اسلام گناههاى حالت کفرش را هرچه که باشد از بین مىبرد و جان و مالش در امان قرار مىگیرد و از حقوق یک مسلمان برخوردار مىشود، و کسى که او را بکشد، مرتکب قتل یک مسلمان شده است و باید به عنوان قصاص خونش ریخته شود، بنابراین ارزشها در این حالت عوض شدهاند خون کافرى که قبل از مسلمان شدنش ارزشى نداشت با مسلمان شدنش ارزش پیدا مىنماید و خون یک مسلمان که ارزشمند است با کشتن چنین افرادى به عنوان قصاص باید ریخته شود و ارزش قبلى خود را از دست دهد).
۶۲- حدیث: «أُسامَةَ بْنِ زَیْدٍبقَالَ: بَعَثَنَا رَسُولُ اللهِ جإِلى الْحُرَقَةِ فَصَبَّحْنَا الْقَوْمَ فَهَزَمْنَاهُمْ، وَلَحِقْتُ أَنَا وَرَجُلٌ مِنَ الأَنْصارِ رَجُلاً مِنْهُمْ، فَلَمّا غَشِینَاهُ قَالَ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ، فَكَفَّ الأَنْصارِیُّ عَنْهُ، وَطَعَنْتُهُ بِرُمْحی حَتّى قَتَلْتُهُ؛ فَلَمّا قَدِمْنَا، بَلَغَ النَّبِیَّ جفَقالَ: یا أُسامَةُ أَقَتَلْتَهُ بَعْدَما قَالَ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، قُلْتُ كَانَ مُتَعَوِّذًا؛ فَما زَالَ یُكَرِّرُها حَتّى تَمَنَّیْتُ أَنّی لَمْ أَكُنْ أَسْلَمْتُ قَبْلَ ذَلِكَ الْیَوْمِ» [۶۸].
یعنی: «اسامه بن زید گوید: پیغمبر جما را به محلى به نام حرقه فرستاد و بر مردم آنجا شبیخون زدیم و آنان را شکست دادیم، من و یک نفر انصارى یکى از آنان را تعقیب کردیم، همین که به او رسیدیم گفت: لا اله الّا الله، مرد انصارى از او دست کشید ولى من او را با نیزه مورد حمله قرار دادم، تا اینکه او را به قتل رسانیدم، هنگامى که برگشتیم، موضوع به عرض پیغمبر جرسید پیغمبر جفرمود: (اى اسامه! چرا پس از آنکه گفت لا اله الّا الله او را به قتل رساندى؟) گفتم: آن مرد از ترس، کلمه لا اله الّا الله را مىگفت، ولى پیغمبر جمرتبآ جمله را تکرار مىکرد، مىفرمود: چرا او را کشتى پس از آنکه گفت لا اله الّا الله، اسامه گوید: به اندازهاى از این موضوع ناراحت شدم که آرزو مىنمودم که بعد از این واقعه مسلمان مىشدم نه قبل از آن (تا مرتکب این گناه بزرگ که باعث عصبانیت شدید پیغمبر جگردیده است نمىشدم)».
[۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۱۲ باب حدثنی خلیفة. [۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۴۵ باب بعث النبی جأسامة بن زید إلى الحرقات من جهینة.
۶۳- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: مَنْ حَمَلَ عَلَیْنا السِّلاَحَ فَلَیْسَ مِنّا» [۶۹].
یعنی: «عبدالله پسر عمر گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که علیه ما اسلحه بردارد از ما نیست».
۶۴- حدیث: «أَبی مُوسَى عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: مَنْ حَمَلَ عَلَیْنَا السِّلاحَ فَلَیْسَ مِنّا» [۷۰].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که علیه ما اسلحه بردارد از ما نیست»، (از این حدیث شریف به روشنى استنباط مىشود کسانى که با دست یا با زبان و قلم علیه اسلام اقدام مىنمایند و در تضعیف دین مىکوشند در حقیقت مسلمان نیستند بلکه از دشمنان اسلام مىباشند هرچند به ظاهر خودرا مسلمان معرفى کنند).
[۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۹۲ كتاب الفتن: ۷ باب قول النبی جمن حمل علینا السلاح فلیس منا. [۷۰]- أخرجه البخاری فی: ۹۲ كتاب الفتن: ۷ باب قول النبی جمن حمل علینا السلاح فلیس منا.
۶۵- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعودٍسقَالَ: قَالَ النَّبِیُّ جلَیْسَ مِنّا مَنْ ضَرَبَ الْخُدُودَ، وَشَقَّ الْجُیُوبَ، وَدَعا بِدَعْوى الْجاهِلِیَّةِ» [۷۱].
یعنی: «عبدالله پسر مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که (بهنگام بلا) سیلى به صورت خود بزند و یقه و پیراهن را پاره کند، و به شیوه دوران جاهلیت به گریه و زارى بپردازد، از ما نیست». (و با چنین کارى دچار معصیت و گناه بزرگى مىشود و عملى از خود نشان مىدهد که مخالف اسلام است).
۶۶- حدیث: «أَبی مُوسَىسوَجِعَ أَبُو مُوسَى وَجَعًا شَدیدًا فَغُشِی عَلَیْهِ وَرَأْسُهُ فی حَجْرِ امْرَأَةٍ مِنْ أَهْلِهِ، فَلَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یَرُدَّ عَلَیْها شَیْئًا؛ فَلَمَّا أَفاقَ قَالَ أَنا بَرِیءٌ مِمَّنْ بَرئَ رَسُولُ اللهِ جإِنَّ رَسُولَ اللهِ جبَرِئَ مِنَ الصَّالِقَةِ وَالْحالِقَةِ وَالشَّاقَّةِ» [۷۲].
یعنی: «ابو موسى به شدّت مریض شد و به حال بیهوشى درآمد، و سرش در دامن زنى از زنان خانوادهاش قرار داشت، نمىتوانست (نسبت به گریه و زارى که آن زن انجام مىداد) اعتراضى کند، هنگامى که به هوش آمد گفت: من دورى و بیزارى مىجویم از کارى که رسول خدا از آن بیزار بوده است، همانا پیغمبر جاز زنانى که به هنگام مصیبت گریه و زارى مىکردند دورى مىکرد و همچنین از زنانى که به هنگام مصیبت موهایشان را مىتراشیدند و یا موهایشان را مىکندند و یا زنانى که یقه و پیراهن را پاره مىنمودند دورى و بیزارى مىنمود».
«صالقه: زنى است که به هنگام مصیبت با صداى بلند گریه مىکند. حالقه: زنى است که به هنگام مصیبت موهایش را مىتراشد. شاقه: زنى است که در موقع مصیبت یقه و پیراهنش را پاره مىکند. (اینها در زمان جاهلیت عادت بودند)».
[۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز ۳۹ باب لیس منا من ضرب الخدود. [۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۸ باب ما ینهى من الحلق عند المصیبة.
۶۷- حدیث: «حُذَیْفَةَ قَالَ سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: «لاَیَدْخُلُ الْجَنَّةَ قَتَّاتٌ» [۷۳].
یعنی: «حذیفه گوید: پیغـمبر جفرمود: نمّام و سـخن چین داخل بهشـت نمىشود». (حضرت رسول جبا این فرموده کمال نفرت و بیزارى خود را نسبت به افراد نمام و سخن چین نشان داده است. چون به حقیقت اکثر عداوتها و دشمنىها در اثر نمامى به وجود مىآید. نمامى جزو گناهان کبیره است، و کسى که به این صفت بد عادت کند و آن را حلال بداند کافر است ولى اگر با اعتقاد به حرام بودن آن مرتکب نمامى شود، فاسق مىگردد و هیچگاه مانند انسانهاى مخلص از نعمت بهشت بهره فراوانى نخواهد داشت).
«قتات: سخنچین».
[۷۳]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۵۰ باب ما یكره من النمیمة.
۶۸- حدیث «أَبی هُرَیْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جثَلاثَةٌ لا یَنْظُرُ اللهُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَلا یُزَكِّیهِمْ وَلَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ: رَجُلٌ كَانَ لَهُ فَضْلُ مَاءٍ بِالطَّریقِ فَمَنَعَهُ مِنِ ابْنِ السَّبیلِ؛ وَرَجُلٌ بایَعَ إِمامَهُ لا یُبایِعُهُ إِلاّ لِدُنْیا، فَإِنْ أَعْطاهُ مِنْها رَضِیَ، وَإِنْ لَمْ یُعْطِهِ مِنْهَا سَخِطَ؛ وَرَجُلٌ أَقامَ سِلْعَتَهُ بَعْدَ الْعَصْرِ فَقالَ وَاللهِ الَّذی لا إِلهَ غَیْرُهُ لَقَدْ أَعْطَیْتُ بِها كَذا وَكَذا، فَصَدَّقَهُ رَجُلٌ ثُمَّ قَرَأَ هذِهِ الآیَةَ ﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا ﴾» [۷۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: سه نفر هستند که خداوند در روز قیامت به آنان توجه نمىکند و به آنان نمىنگرد و آنان را (از گناه) پاک نمىگرداند، و آنان داراى عذاب دردناکى هستند:
۱- کسى که در صحرا آب اضافى به همراه دارد و آن را از مسافرى که به آن نیازمند است منع مىنماید.
۲- کسى که با امام و رهبر خود تنها به خاطر مسائل دنیوى بیعت مىنماید اگر امامش به او کمک مادّى بنماید از او راضى است و اگر به او کمک نکند از امامش عصبانى مىشود.
۳- کسى که بعد از نماز عصر کالاى خود را در معرض فروش قرار مىدهد، و مىگوید قسم به خدایى که جز او معبودى نیست، این کالا را به این مبلغ خریدهام، و مردم هم حرف او را باور مىکنند. سپس این آیه را تلاوت فرمود:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا أُوْلَٰٓئِكَ لَا خَلَٰقَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ وَلَا يُكَلِّمُهُمُ ٱللَّهُ وَلَا يَنظُرُ إِلَيۡهِمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَلَا يُزَكِّيهِمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ٧٧﴾[آل عمران: ۷۷].
یعنی: «کسانى که پیمان الهى و سوگندهاى خود را (به نام مقدس او) با بهاى کمى معامله مىکنند بهرهاى در آخرت نخواهند داشت و خداوند با آنان سخن نمىگوید و به آنان در قیامت نمىنگرد و آنها را (از گناه) پاک نمىگرداند و عذاب دردناکى براى آنها است».
[۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۴۲ كتاب المساقاة: ۵ باب إثم من منع ابن السبیل من الماء.
۶۹- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: مَنْ تَرَدَّى مِنْ جَبَلٍ فَقَتَلَ نَفْسَهُ فَهُوَ فی نَارِ جَهَنَّمَ یَتَرَدَّى فِیهِ خَالِدًا مُخَلَّدًا فِیها أَبَدًا، وَمَنْ تَحَسَّى سُمًّا فَقَتَلَ نَفْسَهُ فَسُمُّهُ فی یَدِهِ یَتَحَسَّاهُ فی نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدًا مُخَلَّدًا فیها أَبَدًا، وَمَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِحَدیدَةٍ فَحَدِیدَتُهُ فی یَدِهِ یَجَأُ بِها فی بَطْنِهِ فی نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدًا مُخَلَّدًا فِیها أَبَدًا» [۷۵].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغـمبر جفرمود: کسى که خود را از بالاى کوهى پرت کند و خودکشى نماید، این شخص در آتش جهنم مىباشد و براى همیشه به عذاب پرت شدن در دوزخ عذاب داده مىشود، و کسى که با نوشیدن سم خودکشى کند، این سم در دستش قرار داده مىشود و براى همیشه در دوزخ سم مىنوشد، و کسى که به وسیله آهنى خودکشى کند در دوزخ براى همیشه این آهن در دستش قرار داده مىشود و آن را به شکم خود فرو مىبرد».
«یجأ بها فی بطنه: یعنى: آن را در شکم خود فرو مىکند».
۷۰- حدیث: «ثَابِتِ بْنِ الضَّحَّاكِ، وَكانَ مِنْ أَصْحابِ الشَّجَرَةِ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: مَنْ حَلَفَ عَلى مِلَّةٍ غَیْرِ الإِسْلامِ فَهُوَ كَما قَالَ، وَلَیْسَ عَلى ابْنِ آدَمَ نَذْرٌ فِیما لا یَمْلِكُ، وَمَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِشَیْءٍ فی الدُّنْیا عُذِّبَ بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ، وَمَنْ لَعَنَ مُؤْمِنًا فَهُوَ كَقَتْلِهِ، وَمَنْ قَذَفَ مُؤْمِنًا بِكُفْرٍ فَهُوَ كَقَتْلِهِ» [۷۶].
یعنی: «ثابت پسر ضحاک که از اصحاب شجره است گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که سوگند بخورد و بگوید: مسلمان نباشم (اگر چنین باشد یا چنین نباشد)، با گفتن این کلام مرتکب گناه بزرگى شده و حرفى زده که سزاوار یک مسلمان نیست، پیغمبرجفرمود: وفا به نذرى که نذرکننده مالک آن نیست لازم نمىباشد (مثلاً اگر کسى گوید: چنانچه خداوند مریضم را شفا بخشد خانه فلان کس را مىبخشم وفا به این نوع نذر لازم و مقدور نیست) و هر کسى در دنیا به هر وسیلهاى خودکشى کند در قیامت هم به آن وسیله عذاب داده مىشود و کسى که مسلمانى را لعنت کند مثل این است که او را کشته باشد، و همچنین کسى که مسلمانى را به کفر متهم کند مانند آن است که او را بکشد».
۷۱- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسقَالَ: شَهِدْنا مَعَ رَسُولِ اللهِ جخَیْبَرَ، فَقالَ لِرَجُلٍ مِمَّنْ یَدَّعِی الإِسْلامَ: هذا مِنْ أَهْلِ النَّارِ، فَلَمّا حَضَرَ الْقِتالُ قاتَلَ الرَّجُلُ قِتالاً شَدیدًا فَأَصابَتْهُ جِراحَةٌ، فَقِیلَ یا رَسُولَ اللهِ الَّذِی قُلْتَ إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَإِنَّه قَدْ قاتَلَ الْیَوْمَ قِتالاً شَدِیدًا، وَقَدْ مَاتَ، فَقالَ ج: إِلى النَّارِ قَالَ فَكادَ بَعْضُ النَّاسِ أَنْ یَرْتابَ؛ فَبَیْنَما هُمْ عَلى ذلِكَ إِذْ قِیلَ إِنَّهُ لَمْ یَمُتْ وَلكِنَّ بِهِ جِراحًا شَدِیدًا، فَلَمّا كانَ مِنَ اللَّیْلِ لَمْ یَصْبِرْ عَلى الْجِراحِ فَقَتَلَ نَفْسَهُ: فَأُخْبِرَ النَّبِیُّ جبِذلِكَ، فَقالَ: اللهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنّی عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ، ثُمَّ أَمَرَ بِلالاً فَنادى فی النَّاسِ: إِنَّه لا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاّ نَفْسٌ مُسْلِمَةٌ، وَإِنَّ اللهَ لَیُؤَیِّدُ هذا الدِّینَ بِالرَّجُلِ الْفاجِرِ» [۷۷].
یعنی: «ابوهریره گوید: در جنگ خیبر در خدمت پیغمبر جحضور داشتیم، پیغمبر نسبت به مردى که ادّعا مىکرد مسلمان است فرمود: این مرد از اهل دوزخ است، امّا هنگامى که این مرد وارد جنگ شد بسیار خوب جنگید، تا اینکه زخمى شد، گفتند: اى رسول خدا! همان مردى که فرمودى از اهل دوزخ است، امروز بسیار خوب جنگید، و (پس از زخمى شدن) مرده است. پیغمبر فرمود: مسیرش به سوى دوزخ است (مردم تعجب کردند) حتى نزدیک بود بعضى دچار شک و تردید شوند در همین حال گفته شد که آن مرد نمرده است بلکه زخم شدیدى برداشته و به هنگام شب نتوانسته است شدّت درد را تحمّل کند و دست به خودکشى زده است، این خبر به پیغمبر جرسید، فرمود: خدا از همه بزرگتر است و شهادت مىدهم که من بنده خدا و فرستاده او هستم، سپس به بلال دستور داد، که با صداى بلند به مردم اعلام کند: جز انسان مسلمان، کس دیگر داخل بهشت نمىشود و خداوند این دین را به وسیله انسان فاسق ترویج و تحکیم مىنماید».
۷۲- حدیث: «سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ السَّاعِدِیِّسأَنَّ رَسُولَ اللهِ جالْتَقى هُوَ وَالْمُشْرِكُونَ فَاقْتَتَلُوا فَلَمَّا مَالَ رَسُولُ اللهِ جإِلى عَسْكَرِهِ، وَمالَ الآخَرُونَ إِلى عَسْكَرِهِمْ، وَفی أَصْحابِ رَسُولِ اللهِ جرَجُلٌ لا یَدَعُ لَهُمْ شاذَّةً وَلا فَاذَّةً إِلاَّ اتَّبَعَهَا یَضْرِبُها بِسَیْفِهِ، فَقالُوا ما أَجْزَأَ مِنّا الْیَوْمَ أَحَدٌ كَما أَجْزَأَ فُلانٌ؛ فَقالَ رَسُولُ اللهِ ج: أَما إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَقالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ: أَنا صَاحِبُهُ قَالَ فَخَرَجَ مَعَهُ كُلَّما وَقَفَ وَقَفَ مَعَهُ، وَإِذا أَسْرَعَ أسرع مَعَهُ؛ قَالَ فَجُرِحَ الرَّجُلُ جُرْحًا شَدیدًا، فَاسْتَعْجَلَ الْمَوْتَ فَوَضَعَ نَصْلَ سَیْفِهِ بِالأَرْضِ، وَذُبابَهُ بَیْنَ ثَدْییْهِ ثُمَّ تَحامَلَ عَلى نَفْسِهِ فَقَتَلَ نَفْسَهُ فَخَرَجَ الرَّجُلُ إِلى رَسُولِ اللهِ جفَقالَ: أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اللهِ قَالَ: وَما ذَاكَ قَالَ: الرَّجُلُ الَّذی ذَكَرْتَ آنِفًا أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَأَعْظَمَ النَّاسُ ذَلِكَ، فَقُلْتُ: أَنا لَكُمْ بِهِ، فَخَرَجْتُ فی طَلَبِهِ، ثُمَّ جُرِحَ جُرْحًا شَدِیدًا فَاسْتَعْجَلَ الْمَوْتَ، فَوَضَعَ نَصْلَ سَیْفِهِ فی الأَرْضِ، وَذُبابَهُ بَیْنَ ثَدْیَیْهِ، ثُمَّ تَحامَلَ عَلَیْهِ فَقَتَلَ نَفْسَهُ فَقالَ رَسُولُ اللهِ جعِنْدَ ذَلِكَ: إِنَّ الرَّجُلَ لَیَعْمَلُ عَمَلَ أَهْلِ الْجَنَّةِ فیما یَبْدُو لِلنَّاسِ وَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ، وَإِنَّ الرَّجُلَ لَیَعْمَلُ عَمَلَ أَهْلِ النَّارِ فِیما یَبْدُو لِلنَّاسِ وَهْوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ» [۷۸].
یعنی: «سهل بن سعد ساعدى گوید: رسول خدا با مشرکین روبرو شد و با آنان به جنگ پرداخت وقتى که پیغمبر جاز جنگ دست کشید و به طرف اردوى خود مراجعت کرد، مشرکین نیز به سوى اردوى خود برگشتند. در بین اصحاب پیغمبر جمردى بود (بسیار جنگجو) به هر کسى که مىرسید دستبردارش نبود و او را با شمشیر مىزد، سایر اصحاب گفتند: در بین ما امروز هیچ کسى نیست که مانند آن مرد اجر و پاداشى به دست آورده باشد. پیغمبر جفرمود: ولى او از اهل دوزخ است. یکى از اصحاب گفت: (چون این مرد ظاهر خوبى دارد و فرموده پیغمبر جهم بىدلیل نیست پس مخفیانه) او را تعقیب مىنمایم. لذا با آن مرد خارج شد، هر وقت که مرد جنگجو توقف مىکرد آن صحابى نیز توقف مىنمود و هر وقت به سرعت مىرفت او نیز بر سرعتش مىافزود. آن صحابى گوید سرانجام مرد جنگجو بشدت زخمى شد ولى عجله کرد، دسته شمشیرش را بر زمین نصب کرد و نوک آن را بر روى سینهاش بین دو پستان خود قرار داد و روى شمشیرش خم شد و خودکشى کرد. آن صحابى فوراً پیش پیغمبر جآمد و گفت: شهادت مىدهم که تو رسول خدا هستید، پیغمبر جفرمود: موضوع چیست؟ صحابى گفت: وقتى که به آن مرد گفتید او از اهل دوزخ است و مردم از این گفته شما تعجب کردند، با خود گفتم: این موضوع را براى شما معلوم مىنمایم. بنابراین تصمیم به تعقبش گرفتم او را تعقیب نمودم، سرانجام به شدت زخمى شد، و در مردنش عجله کرد و دسته شمشیرش را بر زمین نصب نمود و نوک آن را بر روى سینهاش قرارداد و بر نوک شمشیرش خم شد و خودکشى کرد، آنگاه پیغمبر جفرمود: گاهى شخصى کارى را انجام مىدهد که مردم آن را به حسب ظاهر از کار اهل بهشت مىدانند ولى در حقیقت آن شخص از اهل دوزخ است، و (به عکس) گاهى انسانى کارى را انجام مىدهد که مردم او را از دوزخیان مىپندارند ولى آن انسان در واقع از اهل بهشت است.
«لایدع لهم شاذّة ولا فاذّة: در مورد انسان شجیعى گفته مىشود که دشمن را مهلت نمىدهد و آن را شکست مىدهد. تحامل: یعنى خم شد، فشار آورد».
۷۳- حدیث: «جُنْدُبَ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جكَانَ فیمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ رَجُلٌ بِهِ جُرْحٌ فَجَزِعَ، فَأَخَذَ سِكِّینًا فَحَزَّ بِها یَدَهُ فَما رَقَأَ الدَّمُ حَتّى مَاتَ، قَالَ اللهُ تَعالَى بادَرَنِی عَبْدی بِنَفْسِهِ حَرَّمْتُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ» [۷۹].
یعنی: «جندب پسر عبدالله گوید: پیغمبر جفرمود: یک نفر از ملتهاى پیش از شما زخمهاى برداشت و بر ناراحتى و درد آنها صبر ننمود. کاردى را گرفت و شریان دستش را قطع کرد خونش بند نشد تا اینکه فوت کرد. خداوند متعال فرمود: بنده من نسبت به نفس خودش از من پیشى گرفت: و من هم بهشت را بر او حرام نمودم».
«فما رقأ الدّم: یعنى خونش بند نیامد».
[۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۷۶ كتاب الطب: ۵۶ باب شرب السم والدواء به وبما یخاف منه. [۷۶]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۴۴ باب ما ینهى من السباب واللعن. [۷۷]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۱۸۲ باب إن الله یؤید الدین بالرجل الفاجر. [۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۷۷ باب لا یقول فلان شهید. [۷۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۵۰ باب ما ذكر عن بنی إسرائیل.
۷۴- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسقَالَ: افْتَتَحْنَا خَیْبَرَ وَلَمْ نَغْنَمْ ذَهَبًا وَلا فِضَّةً، إِنَّما غَنِمْنا الْبَقَرَ وَالإِبِلَ وَالْمَتاعَ وَالْحَوائِطَ، ثُمَّ انْصَرَفْنا مَعَ رَسُولِ اللهِ جإِلى وادی الْقُرى وَمَعَهُ عَبْدٌ لَهُ یُقالُ لَهُ مِدْعَمٌ، أَهْداهُ لَهُ أَحَدُ بَنی الضِّبابِ؛ فَبَیْنَما هُوَ یَحُطُّ رَحْلَ رَسُولِ اللهِ جإِذْ جاءَهُ سَهْمٌ عائِرٌ حَتّى أَصابَ ذَلِكَ الْعَبْدَ فَقالَ النَّاسُ: هَنیئًا لَهُ الشَّهادَةُ فَقالَ رَسُولُ اللهِ ج: بَلى وَالَّذی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتی أَصابَها یَوْمَ خَیْبَرَ مِنَ الْمَغانِمِ لَمْ تُصِبْها الْمَقاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَیْهِ نارًا فَجاءَ رَجُلٌ، حِینَ سَمِعَ ذَلِكَ مِنَ النَّبِیِّ ج، بِشِراكٍ أَوْ بِشِراكَیْنِ، فَقالَ: هذا شَیْءٌ كُنْتُ أَصَبْتُهُ فَقالَ رَسُولُ اللهِ ج: شِراكٌ أَوْ شِرَاكانِ مِنْ نارٍ» [۸۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: وقتى که قلعه خیبر را فتح نمودیم، طلا و نقره را به غنیمت نگرفتیم، بلکه گاو و شتر و اثاثیه و زمین و باغ را به غنیمت گرفتیم سپس همراه پیغمبر به سوى (وادی القرى) برگشتیم، غلامى که او را (مدعم) مىگفتند و یکنفر از طایفه بنى ضباب او را به پیغمـبر جبخشـیده بود همراه پیغمـبر جبود. هنگامیکه این غلامى وسایل پیغمبر ج را (از روى شترش) پایین مىآورد، تیرى که معلوم نبود به وسیله چه کسى پرتاب شده است به او اصابت کرد (و او را کشت) فوراً مردم گفتند خوشا به حالش، شهادت بر او مبارک باد، پیغمبر جفرمود: آرى، قسم به کسى که جان من در دست او است، عبایى را که در روز خیبر به دست آورده بود، از طرف مسؤول تقسیم غنایم به او نرسیده بود و این عبا به صورت آتش در تنش شعلهور مىشود. مردى که این گفته پیغمبر جرا شنید فوراً یک یا دو بند کفش را آورد و گفت: این چیزى است که من آن را برداشتهام، پیغمبر جفرمود: (خیانت) با یک بند یا دو بند کفش نیز موجب آتش دوزخ است (خیانت ذاتاً صفتى است ناپسند و موجب ناخشنودى خدا و پیغمبر جمىباشد و فرقى نمىکند چیزى که به عنوان خیانت برداشته مىشود زیاد باشد یا کم چون خیانت هرچه باشد خیانت است)».
«حوائط: جمع حائط به معنى زمین و باغ است. وادی القرى: جایى است در نزدیکى مدینه منوره. عائر: تیرى است که پرتاب کننده آن معلوم نباشد».
[۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازى: ۳۸ باب غزوة خیبر.
۷۵- حدیث: «ابْنِ مَسْعودٍسقَالَ: قَالَ رَجُلٌ یا رَسُولَ اللهِ أَنُؤَاخَذُ بِما عَمِلْنا فی الْجاهِلِیَّةِ قَالَ: مَنْ أَحْسَنَ فی الإِسْلامِ لَمْ یُؤَاخَذْ بِما عَمِلَ فی الْجاهِلِیَّةِ، وَمَنْ أَساءَ فی الإِسْلامِ أُخِذَ بِالأَوَّلِ وَالآخِرِ» [۸۱].
یعنی: «ابن مسعود گوید: مردى گفت: اى رسول خدا! آیا ما به خاطر کارهاى بدى که در زمان جاهلیت (و قبل از اسلام) انجام دادهایم مورد مؤاخذه واقع مىشویم، پیغمبر فرمود: کسى که با باور قلبى مسلمان شود و درستکار و نیکوکار باشد، به خاطر کارهاى بد زمان جاهلیتش مؤاخذه نمىشود، امّا کسى که به ظاهر مسلمان شود و به بدکاریهایش ادامه دهد، به خاطر گناه اوّل و آخرش مجازات مىشود».
[۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۸۸ كتاب استتابة المرتدین: ۱ باب إثم من أشرك بالله.
۷۶- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ ناسًا مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ كانُوا قَدْ قَتَلُوا وَأَكْثَروا، وَزَنَوْا وَأَكْثَرُوا، فَأَتَوْا مُحَمَّدًا جفَقالُوا: إِنَّ الَّذی تَقُولُ وَتَدْعُو إِلَیْهِ لَحَسَنٌ لَوْ تُخْبِرُنا أَنَّ لِما عَمِلْنا كَفَّارَةً؛ فَنَزَلَ ﴿وَالَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللهِ إِلهًا آخَرَ وَلا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتي حَرَّمَ اللهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَلا يَزْنُونَ﴾، وَنَزَلَ: ﴿قُلْ يا عِبادِي الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ﴾» [۸۲].
یعنی: «ابن عباس گوید: جماعتى از مشرکین که انسانهاى زیادى را کشته بودند، و فحشاء و زناى بسیارى مرتکب شده بودند، پیش پیغمبر جآمدند، گفتند: آنچه که تو مىگویى و مردم را به آن دعوت مىکنى چیز خوبى است، اگر به ما بگویى که اسلام باعث کفارت و پاک شدن ما از گناههایى که انجام دادهایم مىگردد، مسلمان خواهیم شد. این آیه نازل شد: ﴿وَٱلَّذِينَ لَا يَدۡعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ وَلَا يَقۡتُلُونَ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ وَلَا يَزۡنُونَۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ يَلۡقَ أَثَامٗا٦٨﴾[الفرقان: ۶۸].
یعنی: «مسلمانان کسانى هستند که به جز خدا معبود دیگرى را قبول ندارند، و نفسى را که خداوند محترم گردانیده نمىکشند مگر در مقابل حقّى که بگردنشان مىباشد، و مرتکب زنا نمىشوند و کسى که مرتکب این گناهها شود به کیفر آنها خواهد رسید».
و این آیه هم نازل گردید: ﴿۞قُلۡ يَٰعِبَادِيَ ٱلَّذِينَ أَسۡرَفُواْ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ لَا تَقۡنَطُواْ مِن رَّحۡمَةِ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَغۡفِرُ ٱلذُّنُوبَ جَمِيعًاۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلۡغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ٥٣﴾[الزمر: ۵۳].
یعنی: «به بندگان من که به نفس خود ظلم کردهاند بگو از رحم و محبت خدا ناامید نباشند، چون خداوند همه گناهها را مىبخشد و به حقیقت خداوند باگذشت و مهربان است».
[۸۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۳۹ سورة الزمر.
۷۷- حدیث: «حَكیمِ بْنِ حِزامٍس، قَالَ: قُلْتُ یا رَسُولَ اللهِ أَرَأَیْتَ أَشْیاءَ كُنْتُ أَتَحَنَّثُ بِها فی الْجاهِلِیَّةِ مِنْ صَدَقَةٍ أَوْ عَتاقَةٍ وَصِلَةِ رَحِمٍ، فَهَلْ فیها مِنْ أَجْرٍ فَقالَ النَّبِیُّ ج: أَسْلَمْتَ عَلى ما سَلَفَ مِنْ خَیْرٍ» [۸۳].
یعنی: «حکیم بن حزام گوید: گفتم: اى رسول خدا! آیا کارهاى خوبى که به منظور عبادت در زمان جاهلیت انجام دادهام از قبیل نیکى و احسان و آزاد کردن بنده و به جاى آوردن صله رحم، اجر و پاداشى را دارد؟ پیغمبر جفرمود: آرى، همراه با کارهاى خوبى که قبلاً انجام دادهاى مسلمان شدهاى».
[۸۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۲۴ باب من تصدق فی الشرك ثم أسلم.
۷۸- حدیث: «عَبْدِاللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، قَالَ: لَمّا نَزَلَتْ ﴿الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ﴾ شَقَّ ذَلِكَ عَلى الْمُسْلِمینَ؛ فَقالُوا: یَا رَسُولَ اللهِ أَیُّنا لاَ یَظْلِمُ نَفْسَهُ قَالَ: لَیْسَ ذَلِكَ، إِنَّما هُوَ الشِّرْكُ؛ أَلَمْ تَسْمَعُوا ما قَالَ لُقْمَانُ لاِبْنِهِ وَهوَ یَعِظهُ﴿يا بُنَيَّ لا تُشْرِكُ بِاللهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾» [۸۴].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: هنگامى که این آیه نازل شد (کسانى که ایمان آوردهاند و ایمان خود را با ظلم (شرک) آلوده نکردهاند، آنان در امان خدا قرار دارند و از جانب خدا هدایت یافتهاند)، مسلمانان ترسیدند و ناراحت شدند گفتند: اى رسول خدا! هیچیک از ما نیست که به خود ظلم نکرده و دچار گناه نشده باشد. پیغمبر جفرمود: منظور از ظلم گناه نیست، بلکه منظور شرک است، مگر نشنیدهاید وقتى که لقمان پسرش را پند مىداد به او چه گفت؟ گفت: اى پسرم! شریک براى خدا قرار مده به حقیقت شرک ظلمى است بس بزرگ».
[۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۱ باب قول الله تعالى ﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا لُقۡمَٰنَ ٱلۡحِكۡمَةَ﴾[لقمان: ۱۲].
۷۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنْ النَّبِیِّ جقَالَ: إِنَّ اللهَ تَجَاوَزَ عَنْ أُمَّتِی مَا حَدَّثَتْ بِهِ أَنْفُسُهَا مَا لَمْ تَعْمَلْ أَوْ تَتَكَلَّمْ» [۸۵].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: خداوند متعال از وسوسههایى که بر قلب امّت من جارى مىشود گذشت و صرف نظر فرموده است، مادام که این خطرها را به صورت عمل یا سخن درنیاورند».
[۸۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۸ ـ كتاب الطلاق: ۱۱ ـ باب الطلاق فی الإغلاق.
۸۰- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَسقَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جإِذا أَحْسَنَ أَحَدُكُمْ إِسْلامَهُ فَكُلُّ حَسَنَةٍ یَعْمَلُها تُكْتَبُ لَهُ بِعَشْرِ أَمْثالِها، إِلى سَبْعِمائَةِ ضِعْفٍ، وَكُلُّ سَیِّئَةٍ یَعْمَلُها تُكْتَبُ لَهُ بِمِثْلِها» [۸۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هنگامیکه یکى از شما به حقیقت مسلمان شود هر کار نیکى را که انجام دهد، از ده تا هفتصد برابر آن (به تفاوت نوع احسان و شرایط آن) اجر و پاداش برایش نوشته مىشود، ولى در مقابل هر گناهى که انجام دهد تنها یک گناه برایش نوشته مىشود».
۸۱- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍبعَنِ النَّبِیِّ ج، فِیما یَرْوی عَنْ رَبِّهِ ﻷ، قَالَ: قَالَ إِنَّ اللهَ كَتَبَ الْحَسَناتِ وَالسَّیِّئاتِ، ثُمَّ بَیَّنَ ذَلِكَ، فَمَنْ هَمَّ بِحَسَنَةٍ فَلَمْ یَعْمَلْها كَتَبَها اللهُ لَهُ عِنْدَهُ حَسَنَةً كامِلَةً، فَإِنْ هُوَ هَمَّ بِها فَعَمِلَها كَتَبَها اللهُ لَهُ عِنْدَهُ عَشْرَ حَسَناتٍ، إِلى سَبْعِمائَةِ ضِعْفٍ، إِلى أَضْعافٍ كَثیرَةٍ، وَمَنْ هَمَّ بِسَیِّئَةٍ فَلَمْ یَعْمَلْها، كَتَبَها اللهُ لَهُ عِنْدَهُ حَسَنَةً كامِلَةً، فَإِنْ هُوَ هَمَّ بِها فَعَمِلَها كَتَبَها اللهُ لَهُ سَیِّئَةً واحِدَةً» [۸۷].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جدر حدیثى قدسى که از خداوند متعال روایت کرد فرمود: خداوند متعال همه نیکىها و بدیها را (در لوح المحفوظ) نوشته است، سپس آنها را بیان کرد و فرمود: کسى که تصمیم به کار خیرى بگیرد ولى آن را انجام ندهد، خداوند متعال یک احسان کامل را براى او مىنویسد، و اگر تصمیم به کار خیرى گرفت و آن را انجام داد، خداوند متعال از ده برابر تا هفتصد برابر و گاهى به مراتب بیشتر (به تفاوت نوع احسان و نحوه انجام و نیت و شرایط مربوطه) برایش مىنویسد، و کسى که تصمیم به گناهى بگیرد ولى به خاطر خدا از آن پشیمان شود و آن را انجام ندهد، خداوند یک احسان کامل را برایش مىنویسد و اگر پس از تصمیم بر گناهى آن را انجام دهد، خداوند تنها یک گناه را برایش مىنویسد».
[۸۶]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۳۱ باب حسن إسلام المرء. [۸۷]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۳۱ باب من هم بحسنة أو بسیئة.
۸۲- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جیَأْتی الشَّیْطانُ أَحَدَكُمْ فَیَقُولُ: مَنْ خَلَقَ كَذا مَنْ خَلَقَ كَذا حَتَّى یَقُولَ: مَنْ خَلَقَ رَبَّكَ فَإِذا بَلَغَهُ فَلْیَسْتَعِذْ بِاللهِ وَلْیَنْتَهِ» [۸۸].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: شیطان پیش یکى از شما مىآید و مىگوید: چه کسى فلان چیز را به وجود آورده است و چه کسى فلان چیز دیگر را، تا اینکه مىگوید: چه کسى پروردگار شما را به وجود آورده است؟ وقتى که شیطان او را وسوسه کرد باید به خدا پناه ببرد و بگوید (أعوذ بالله من الشیطان الرّجیم)، نباید به چنین افکارى ادامه دهد».
۸۳- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لَنْ یَبْرَحَ النَّاسُ یَتَساءَلُونَ حَتّى یَقُولوا: هذا اللهُ خَالِقُ كُلِّ شَیْءٍ، فَمَنْ خَلَقَ اللهَ» [۸۹].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: مردم دست بردار نیستند، و به سؤال ادامه مىدهند تا اینکه مىگویند: این خداوند است که آفریدگار همه چیز است، امّا آفریدگار خداوند کیست؟».
[۸۸]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۱۱ باب صفة إبلیس وجنوده. [۸۹]- أخرجه البخاری فی: ۹۶ كتاب الاعتصام: ۳ باب ما یكره من كثرة السؤال.
۸۴- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جمَنْ حَلَفَ یَمینٍ صَبْرٍ لِیَقْتَطِعَ بِها مَالَ امْرِىءٍ مُسْلِمٍ، لَقِیَ اللهَ وَهُوَ عَلَیْهِ غَضْبانُ فَأَنْزَلَ اللهُ تَصْدیقَ ذَلِكَ ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا أُوْلَٰٓئِكَ لَا خَلَٰقَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ﴾إِلى آخر الآیة؛ قَالَ فَدَخَلَ الأَشْعَثُ بْنُ قَیْسٍ وَقَالَ: ما یُحَدِّثُكُمْ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمنِ قُلْنا: كَذا وَكَذا، قَالَ فیَّ أُنْزِلَتْ: كانَتْ لی بِئْرٌ فی أَرْضِ ابْنِ عَمٍّ لی، قَالَ النَّبِیُّ ج: بَیِّنَتُكَ أَوْ یَمینُهُ؛ فَقُلْتُ: إِذًا یَحْلِفَ یا رَسُول اللهِ؛ فَقالَ النَّبِیُّ ج: مَنْ حَلَفَ عَلى یَمینِ صَبْرٍ یَقْتَطِعُ بِها مَالَ امْرِىءٍ مُسْلِمٍ، وَهُوَ فِیها فاجِرٌ لَقِیَ اللهَ وَهُوَ عَلَیْهِ غَضْبانُ» [۹۰].
یعنی: «ابن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که پیش قاضى یا حاکم به دروغ قسم مىخورد و با این قسم دروغ قسمتى از مال یک مسلمان را تصرف مىنماید، هنگامى که به حضور خداوند مىرسد خداوند به شدت از او خشمگین است. خداوند متعال در تأیید این فرموده پیغمبر جاین آیه را نازل نمود: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا أُوْلَٰٓئِكَ لَا خَلَٰقَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ وَلَا يُكَلِّمُهُمُ ٱللَّهُ وَلَا يَنظُرُ إِلَيۡهِمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَلَا يُزَكِّيهِمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ٧٧﴾[آل عمران: ۷۷].
یعنی: «کسانى که پیمان الهى و سوگندهاى خود را (به نام مقدس او) با بهاى کمى معامله مىکنند بهرهاى در آخرت نخواهند داشت و خداوند با آنان سخن نمىگوید و به آنان در آخرت نمىنگرد و آنها را (از گناه) پاک نمىکند و عذاب دردناکى براى آنها است».
ابن مسـعود گوید: (وقتى که این حدیث را براى مردم بیان مىکردم) اشعث بن قیس داخل شد و گفت: ابو عبدالرحمن (ابن مسـعود) چـه مىگوید؟ حاضرین در مجلس جواب دادند که این حدیث را از پیغمبر جروایت مىکند، اشعث گفت: (راست مىگوید) این آیه در مورد من نازل شد، من چاه آبى در زمین پسر عمویم داشتم (که پسر عمویم آن را از من غصب کرده بود موضوع را به پیغمبر جگفتم) پیغمبر جفرمود: یا باید تو شاهد و دلیلى داشته باشى، یا او قسم بخورد. اشعث گوید: گفتم: اى رسول خدا! حتماً او قسم مىخورد، پیغمبر جفرمود: کسى که پیش (حاکم یا قاضى) به دروغ قسم بخورد تا مال مسلمانان را به وسیله آن تصرف و غصب کند، فاسق و گناهـکار است، و هنگامى که به حضـور خداوند مىرسد خداوند به شدت از او عصبانى است.
«یمین صبر: قسمى است که پیش قاضى به منظور تصرف مال کسى به دروغ یاد مىشود. خلاق: سهم و نصیب».
[۹۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۳ سورة آل عمران ۳ باب إن الذین یشترون بعهد الله.
۸۵- حدیث: «عَبْدِاللهِ بِنِ عَمْروٍس، قَالَ سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: «مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ شَهِیدٌ» [۹۱].
یعنی: «عبدالله بن عمرو گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: کسى که به خاطر دفاع از مال و حق خود کشته شود شهید است».
[۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۴۶ ـ کتاب المظالم: ۳۳ ـ باب من قاتل دون ماله.
۸۶- حدیث: «مَعْقِلِ بْنِ یَسارٍ، أَنَّ عُبَیْدَ اللهِ بْنَ زِیادٍ عادَهُ فی مَرَضِهِ الَّذی مَاتَ فِیهِ، فَقَالَ لَهُ مَعْقِلٌ إِنِّی مُحَدِّثُكَ حَدیثًا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ ج، سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: ما مِنْ عَبْدٍ اسْتَرْعاهُ اللهُ رَعِیَّةً فَلَمْ یَحُطْها بِنَصیحَةٍ إِلاّ لَمْ یَجِدْ رائِحَةَ الْجَنَّةِ» [۹۲].
یعنی: «عبدالله بن زیاد از معقل بن یسار (یکى از اصحاب پیغمبر جبه هنگام مرگ عیادت نمود. معقل به او گفت: حدیثى را برایت از پیغمبر جنقل مىکنم. شنیدم که فرمود: کسى که خداوند سرپرستى امور مردم و ملتى را به وى واگذار نماید امّا او وظیفه خود را انجام ندهد و به آنها ظلم و خیانت کند و حق و عدالت را در بین آنان اجرا نکند و امر به معرف و نهى از منکر را ترک نماید و نسبت به امور دینى و دنیوى آنان بىتوجّه باشد از بوى خوش بهشت محروم مىماند». (این حدیث شریف هشدار و تهدید سختى است به کسانى که اداره امور مملکت یا ناحیه و یا شعبهاى را دردست مىگیرند ولى در وظیفه خود ظلم و خیانت و بىعدالتى را به مردم روا مىدارند، آنها باید بدانند این ظلم و بىتوجّهى جزو گناهان کبیرهاى است که مرتکبین آن به هلاکت خواهند رسید و از بهشت دور مىمانند).
[۹۲]- أخرجه البخاری فی: ۹۳ ـ کتاب الأحکام: ۸ ـ باب من استرعى رعیة فلم ینصح.
۸۷- حدیث: «حُذَیْفَةَ قَالَ: حَدَّثَنا رَسُولُ اللهِ جحَدیثَیْنِ، رَأَیْتُ أَحَدَهُمَا، وَأَنا أَنْتَظِرُ الآخَرَ حَدَّثَنا أَنَّ الأَمانَةَ نَزَلَتْ فی جَذْرِ قُلوبِ الرِّجالِ، ثُمَّ عَلِمُوا مِنَ الْقُرْآنِ ثُمَّ عَلِمُوا مِنَ السُّنَّةِ وَحَدَّثَنا عَنْ رَفْعِها قَالَ: یَنامُ الرَّجُلُ النَّوْمَةَ فَتُقْبَضُ الأَمانَةُ مِنْ قَلْبِهِ، فَیَظَلُّ أَثَرُها مثل أَثَر الْوَكْتِ، ثُمَّ یَنامُ النَّوْمَةَ فَتُقْبَضُ، فَیَبْقى أَثَرُها مِثْلَ الْمَجْلِ كَجَمْرِ دَحْرَجْتَهُ عَلى رِجْلِكَ، فَنَفِطَ فَتَرَاهُ مُنْتَبِرًا وَلَیْسَ فِیهِ شَیْءٌ، فَیُصْبِحُ النَّاسُ یَتَبایَعُونَ فَلاَ یَكَادُ أَحَدٌ یُؤَدِّی الأَمَانَةَ، فَیُقَالُ إِنَّ فِی بَنِی فُلاَنٍ رَجُلاً أَمِینًا؛ وَیُقَالُ لِلرَّجُلِ مَا أَعْقَلَهُ وَمَا أَظْرَفَهُ وَمَا أَجْلَدَهُ وَمَا فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةِ خَرْدَلٍ مِنْ إِیمَانٍ وَلَقَدْ أَتَى عَلَیَّ زَمَانٌ وَمَا أُبَالِی أَیَّكُمْ بَایَعْتُ؛ لَئِنْ كَانَ مُسْلِمًا رَدَّهُ عَلَیَّ الإِسْلاَمُ، وَإِنْ كَانَ نَصْرَانِیًّا رَدَّهُ عَلَیَّ سَاعِیهِ، فَأَمَّا الْیَوْمَ، فَمَا كُنْتُ أُبَایِعُ إِلاَّ فُلاَنًا وَفُلاَنًا» [۹۳].
یعنی: «حذیفه گوید: پیغمبر جدو حدیث را براى ما بیان فرمود که یکى از آنها را به چشم خود مشاهده کردم و منتظر دومى مىباشم. فرمود: امانت و درستکارى (امرى است فطرى) که خداوند آن را در ژرفاى قلب مردم قرار داده است، و قرآن و حدیث هم آن را به مردم یاد دادهاند. (پس مردم هم از طریق فطرى و هم از طریق شرعى بر اهمیت آن آگاه هستند.) پیغمبر جدر مورد از بین رفتن امانت نیز براى ما بحث کرد و فرمود: گاهى انسان مىخوابد و وقتى که بیدار مىشود مىبیند که امانت و درستکارى و ایمان از قلبش برداشته شده است همین که نور امانت در دلش خاموش شد لکه سیاهى در آن ظاهر مىشود همانگونه که در جامه سفید لکه سیاه پدید مىآید، بار دیگر که خوابید آثار باقى مانده نور امانت و درستکارى به تمامى از قلبش برداشته مىشود و ظلمت و تاریکى بیشترى بر قلب او مسلط مىگردد و آثار آن بر قلب ظاهر مىشود همانگونه که تاولها در اثر فشار و کار بر روى پا ظاهر مىگردند و مىبینى که پوست آن ورم کرده ولى تو خالى است. (یعنى تاریکى بر روى قلب اثرى بیشتر به جا مىگذارد) آنگاه مردم با هم به معامله و داد و ستد مىپردازند و هیچیک امانت را رعایت نمىکنند (و کار به جایى مىرسد که انسان امین انگشتنما مىشود) و گفته مىشود در بین فلان طایفه یک نفر امین وجود دارد، و مردم از او تعریف و تمجید مىنمایند. مثلاً مىگویند: فلانى عجب انسان عاقل و باظرافت و بردبارى مىباشد! گر چه این مرد نیز به اندازه ذرّهاى ایمان در دلش موجود نیست. حذیفه گوید: زمانى بود به هرکس که مىرسیدم با او معامله مىکردم (چون افراد امین زیاد بودند و به مردم اطمینان داشتم درباره درستکارى آنان تحقیق نمىکردم) چون کسى که با او معامله مىکردم یا مسلمان بود و اسلام و ایمانش او را وادار مىساخت که امانت را در حق من رعایت کند، و یا نصرانى بود و حاکم او را ملزم به رعایت امانت نسبت به من مىکرد، ولى امروز (به علت عدم رعایت امانت و کثرت خیانت) جز با افراد معدودى مانند فلان شخص و فلان شخص معامله نمىکنم» [۹۴].
«جذر: اصل، ریشه. وکت: نقطهاى است بر صفحهاى که از رنگ آن نباشد، سیاهى کم، پیدایش رنگى در چیزى که مخالف رنگ قبلى آن باشد. مجل: تاولهایى است که در اثر فشار دست بر دسته تبر یا تیشه به وجود مىآید. نفط: ورم کردن».
[۹۳]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۳۵ باب رفع الأمانة. [۹۴]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۱۷۱.
۸۸- حدیث: «حُذَیْفَةَ، قَالَ: كُنَّا جُلُوسًا عِنْدَ عُمَرَ سفَقَالَ: أَیُّكُمْ یَحْفَظُ قَوْلَ رَسُولِ اللهِ جفِی الْفِتْنَةِ قُلْتُ: أَنَا كَمَا قَالَهُ، قَالَ: إِنَّكَ عَلَیْهِ أَوْ عَلَیْهَا لَجَرِیءٌ؛ قُلْتُ فِتْنَةُ الرَّجُلِ فِی أَهْلِهِ وَمَالِهِ وَوَلَدِهِ وَجَارِهِ تُكَفِّرُهَا الصَّلاَةُ وَالصَّوْمُ وَالصَّدَقَةُ وَالأَمْرُ وَالنَّهْیُ، قَالَ: لَیْسَ هذَا أُرِیدُ وَلكِنْ الْفِتْنَةُ الَّتِی تَمُوجُ كَمَا یَمُوجُ الْبَحْرُ، قَالَ: لَیْسَ عَلَیْكَ مِنْهَا بَأْسٌ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، إِنَّ بَیْنَكَ وَبَیْنَهَا بَابًا مُغْلَقًا، قَالَ: أَیُكْسَرُ أَمْ یُفْتَحُ قَالَ: یُكْسَرُ، قَالَ: إِذًا لاَ یُغْلَقُ أَبَدًا قُلْنَا: أَكَانَ عُمَرُ یَعْلَمُ الْبَابَ قَالَ نَعَمْ، كَمَا أَنَّ دُونَ الْغَدِ اللَّیْلَةَ، إِنِّی حَدَّثْتُهُ بِحَدِیثٍ لَیْسَ بِالأَغَالِیطِ فَهِبْنَا أَنْ نَسْأَلَ حُذَیْفَةَ، فَأَمَرْنَا مَسْرُوقًا فَسَأَلَهُ؛ فَقَالَ: الْبَاب عُمَرُ» [۹۵].
یعنی: «حذیفه گوید: ما نزد عمر نشسته بودیم، گفت: چه کسى فرموده پیغمبر جرا در مورد فتنه و انحراف از حق بیاد دارد؟ گفتم: من همانطورى که پیغمبر جفرمود آن را (بیاد دارم) عمر گفت: شما از پیغمبر ج(یا نقل قول از او) پروا ندارید؟، گفتم: فتنه و اشتباهات و انحراف انسان نسبت به خانواده و مال و اولاد و همسایهاش به وسیله خواندن نماز و گرفتن روزه و دادن زکات و بخشش و امر به معروف و نهى از منکر مورد عفو قرار مىگیرد. عمر گفت: منظورم این فتنه نیست، بلکه فتنهاى است که مانند دریا موج مىزند (فتنهاى سهمناک و عالمگیر) حذیفه گفت: اى امیرالمؤمنین! شما که از این فتنه باکى ندارید (چون به شما نخواهد رسید) و در بین شما و همچنین فتنهاى (حصار محکم و) در بسته شدهاى وجود دارد عمر گفت: آیا این در شکسته یا باز مىشود؟ حذیفه گفت: شکسته مىشود و گفت: وقتى که این در شکسته گردید دیگر بسته نخواهد شد.
(کسانى که حذیفه حدیث را برایشان بیان نمود، گفتند:) از حذیفه پرسیدیم: آیا عمر مىدانست، درى که در آن موقع بسته شده بود و بعداً شکسته خواهد شد کدام است؟ حذیفه گفت: آرى همانطورى که مىدانست بعد از روز شب است (مىدانست این درى که فتنه را منع کرده و بعداً شکسته خواهد شد کدام است) حذیفه گفت: من حدیث روشن و درستى را براى عمر بیان نمودم و هیچ غلط و اشتباهى در آن وجود نداشت. (حضارى که پیش حذیفه نشسته بودند گویند:) شرم کردیم که خودمان از حذیفه سؤال کنیم (این در و این مانع بروز فتنه چه کسى است؟) بلکه به مسروق گفتیم و او از حذیفه سؤال کرد. حذیفه جواب داد: این در (و مانع بروز فتنه) خود عمر بود (که با کشته شدنش فتنه مانند دریا موج مىزد، خلاصه، این حدیث اشاره به این است که عمر حدّ فاصل بین اسلام و واقع شدن فتنه در آن بود، و وقتى که شهید شد امواج فتنه و انحراف بر مردم مسلط گردید)» [۹۶].
«فتنه:دگرگونى و انحراف به سوى بدى و فساد. اغالیط: جمع اغلوطه است، کلماتى است که بوسیله آن غلطپردازى مىشود».
۸۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِنَّ الإِیمَانَ لَیَأْرِزُ إِلَى الْمَدِینَةِ كَمَا تَأْرِزُ الْحَیَّةُ إِلَى جُحْرِهَا» [۹۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: ایمان بسوى مدینـه بر مىگردد همانگونه که مار به سوى سوراخش بر خواهد گشت». (این حدیث احتمال دو معنى را دارد، عدّهاى از علما معتقدند که به این معنى است که ایمان در اثر فتنه و فساد و فشار بر مسلمانان واقعى مجبور مىگردد به منشأ و محل اصلى خود مدینه برگردد همانگونه که مار به هنگام فشار به سوراخ خود پناه مىبرد. ولى قاضى عیاض گوید، این حدیث نویدى است به اینکه مکه و مدینه به عنوان دو مرکز و منشأ دین اسلام همیشه باقى خواهند ماند و همانگونه که در صدر اسلام مخلصان و مؤمنان به سوى مدینه مهاجرت مىکردند و قدرت و نیرو را به اسلام مىبخشیدند، در آینده نیز به واسطه اینکه مدینه مکان نزول وحى و روضه مطهر حضرت رسول را در دل خود جاى داده است این موقعیت را حفظ خواهد کرد و مؤمنان و مخلصان همیشه قلبشان متوجّه این مکان مقدس مىباشد و آرزو مىکنند حتى یکبار هم که باشد در این وادى مقدس قدمى بردارند و با روح پر برکت پیغمبر جو پیشواى خود تجدد میثاق نمایند) [۹۸].
«لیأرز: خود را جمع مىکند».
[۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۴ باب الصلاة كفارة. [۹۶]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۱۷۴. [۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۹ كتاب فضائل المدینة: ۶ باب الإیمان یأرز إلى المدینة. [۹۸]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۱۷۷.
۹۰- حدیث: «حُذَیْفَةَسقَالَ: قَالَ النَّبِیُّ جاكْتُبُوا لِی مَنْ تَلَفَّظَ بِالإِسْلاَمِ مِنَ النَّاسِ فَكَتَبْنَا لَهُ أَلْفًا وَخَمْسَمِائَةِ رَجُلٍ، فَقُلْنَا نَخَافُ وَنَحْنُ أَلْفٌ وَخَمْسُمِائَةٍ فَلَقَدْ رَأَیْتُنَا ابْتُلِینَا حَتَّى إِنَّ الرَّجُلَ لَیُصَلِّی وَحْدَهُ وَهُوَ خَائِفٌ» [۹۹].
یعنی: «حذیفه گوید: پیغمبر جفرمود: اسم کسانى را که ایمان آوردهاند و مسلمان شدهاند برایم بنویسید (و آنان را سرشمارى کنید،) یکهزار و پانصد مرد مسلمان را برایش نوشتیم، به او گفتم: آیا هنوز جاى ترس باقى است در حالى که تعداد ما به هزار و پانصد نفر مرد مسلمان رسیده است؟! حذیفه گفت: امّا شما دیدید وقتى که ما مورد آزمایش قرار گرفتیم و دچار مصیبت شدیم (شاید این بلا و مصیبت بعد از رحلت پیغمبر جبوده باشد) به اندازهاى نگران بودیم حتى کسى که به تنهایى نماز مىخواند از مردم مىترسید و خود را پنهان مىکرد تا مبادا دچار فتنه و جنگ با برادران دینى خود شود [۱۰۰].
[۹۹]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد ۱۸۱ باب كتابة الإمام للناس. [۱۰۰]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۱۸۰.
۹۱- حدیث: «سَعْدٍسأَنَّ رَسُولَ اللهِ جأَعْطَى رَهْطًا وَسَعْدٌ جَالِسٌ، فَتَرَكَ رَسُولُ اللهِجرَجُلاً هُوَ أَعْجَبُهُمْ إِلَیَّ، فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ مَا لَكَ عَنْ فُلاَنٍ فَوَاللهِ إِنِّی لأَرَاهُ مُؤْمِنًا، فَقَالَ: أَوْ مُسْلِمًا فَسَكَتُّ قَلِیلاً ثُمَّ غَلَبَنِی مَا أَعْلَمُ مِنْهُ فَعُدْتُ لِمَقَالَتِی فَقُلْتُ: مَا لَكَ عَنْ فُلاَنٍ فَوَاللهِ إِنِّی لأَرَاهُ مُؤمِنًا فَقَالَ: أَوْ مُسْلِمًا فَسَكَتُّ قَلِیلاً ثُمَّ غَلَبَنِی مَا أَعْلَمُ مِنْهُ، فَعُدْتُ لِمَقَالَتِی، وَعَادَ رَسُولُ اللهِ ج، ثُمَّ قَالَ: یَا سَعْدُ إِنِّی لأُعْطِی الرَّجُلَ، وَغَیْرُهُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْهُ، خَشْیَةَ أَنْ یَكُبَّهُ اللهُ فِی النَّارِ» [۱۰۱].
یعنی: «سعد (بن ابى وقاص) گوید: پیغمبر جنسبت به جماعتى بخشش کرد و به آنان هدیهاى داد و به یک نفر که من او را از سایرین بیشتر دوست داشتم چیزى نداد، گفتم: اى رسول خدا! چرا به فلانى چیزى ندادى؟ قسم به خدا من او را شخص مؤمن (یا مسلمان) مىدانم، کمى سکوت کردم. امّا محبتى که نسبت به آن مرد داشتم به من فشار آورد و سخنم را تکرار کردم گفتم: چرا چیزى به این شخص ندادید؟! قسم به خدا من او را شخص مؤمن (یا مسلمان) مىبینم، باز کمى سکوت کردم مجدداً آنچه در مورد آن مرد مىدانستم بر من فشار آورد، و گفته قبلى خود را تکرار نمودم، پیغمبر برگشت و فرمود: اى سعد! من گاهى نسبت به کسى بخشش مىکنم ولى شخص دیگرى که چیزى به او ندادهام به نزد من از آن کسى که به او صدقه دادهام عزیزتر است (و بخشش نسبت به چنین اشخاصى به خاطر این است که) مىترسم خداوند آنان را در آتش جهنم سرنگون کند». (و نسبت به ایشان بخشش مىنمایم تا ایمانشان تقویت شود و از آتش دوزخ رهایى یابند).
[۱۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۱۹ باب إذا لم یكن الإسلام على الحقیقة.
۹۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسأَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: نَحْنُ أَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ إِبْرَاهِیمَ إِذْ قَالَ: ﴿رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤمِنْ قَالَ بَلَى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي﴾وَیَرْحَمُ اللهُ لُوطًا، لَقَدْ كَانَ یَأْوِی إِلَى رُكْنٍ شَدِیدٍ؛ وَلَوْ لَبِثْتُ فِی السِّجْنِ طولَ مَا لَبِثَ یُوسُفَ لأَجَبْتُ الدَّاعِیَ» [۱۰۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: حتى اگر من در مورد زنده شدن مردهها (به فرض محال) تردید داشته باشم، ابراهیم در این باره تردیدى نداشت هنگامى که از خداوند پرسید و گفت: پروردگارا! به من نشان ده چگونه مرده را زنده مىگردانى؟ خداوند فرمود: مگر ایمان به زنده شدن مردهها را ندارى؟ ابراهیم گفت: بلى ایمان دارم امّا به خاطر اینست که قلبم آرامتر و مطمئنتر شود (یعنى شک کردن در زنده شدن مردهها سزاوار پیغمبران نیست و ابراهیم این سؤال را به خاطر داشتن شک و تردید نکرد چون مقام ابراهیم و همه پیغمبران بالاتر از این است تا دست شک به ساحت مقدّس ایشان برسد، پیغمبر ج به خاطر تکریم ابراهیم مىفرماید: اگر شک مىتوانست در قلب ابراهیم رخنه کند مىبایستى بتواند در قلب من نیز وارد شود چون هردو از یک شجره طیبه مىباشیم، و شما مىدانید که هرگز شک و تردید قادر نیست در مورد زنده شدن مردهها بر من عارض شود پس ابراهیم هم از روى شک، زنده گردانیدن مرده را درخواست ننمود بلکه به خاطر حصول عین الیقین و اطمینان قلبى بیشتر بود). خداوند لوط را مورد رحم قرار دهد او به یک پایه محکم (که ذات الله است) پناهنده مىشد (یعنى وقتى لوط به خاطر مهمانهایش ترسید، چون قوم و عشیرتى نداشت تا از او دفاع کنند و خود هم به تنهایى قادر به مقابله با کافران نبود، غم و ناراحتى بر او مسلط شد و به عنوان عذرخواهى از مهمانهایش گفت: کاش من خودم قادر به مقابله با آنها مىبودم و یا قوم و عشیرت نیرومندى مىداشتم که براى رفع شرّ این فاسدین از آنان کمک مىگرفتم، این گفته او یک نوع عذرخواهى از مهمانهایش مىباشد، نه اینکه به غیر خدا پناهنـده شده و خدا را فراموش نموده باشد چون او همیشه به خدا که محکمترین پایگاه است متکى بود).
اگر من به اندازه یوسف در زندان مىماندم به فرستاده پادشاه جواب مثبت مىدادم و با او از زندان بیرون مىرفتم. (پیغمبر جمىخواهد از صبر و بردبارى و تسلط بر نفس حضرت یوسف÷تمجید و قدردانى نماید و مىفرماید: با وجود اینکه یوسف سالها در زندان باقى مانده بود وقتى که پادشاه مصر خواب دید و همه مفسرین و معبرین از بیان تعبیر خواب او عاجز ماندند، یکى از رفقاى زندان یوسف که آزاد گشته بود و مقامى در دربار پادشاه به دست آورده بود و به علم و ایمان و صداقت یوسف مخصوصآ تسلط او بر تعبیر خواب آگاهى داشت به پادشاه گفت: تعبیر این خواب شما را تنها جوانى مىداند به نام یوسف که در زندان مىباشد. پادشاه به او دستور داد تا یوسف را از زندان آزاد کند و به نزد او بیاورد، وقتى که رفیق سابق زندان یوسف به نزد او رفت و گفت شما از زندان آزاد شدهاى بیا با هم پیش پادشاه برویم. حضرت یوسف قبول نکرد و فرمود تا پاکى و بىگناهى من ثابت نشود و همه اعتراف به بىگناهى من ننمایند من از زندان بیرون نخواهم آمد، آن مرد به نزد پادشاه برگشت و پادشاه دستور رسیدگى به موضوع را صادر نمود، سرانجام تمام دستاندرکاران ماجرا به پاکى و برائت یوسف اقرار کردند)».
آنگاه یوسف از زندان بیرون آمد. پیغمبر جعظمت روح یوسف و پاکى و عزم و اراده و دوراندیشى او را بیان مىکند و آن را مورد ستایش قرار مىدهد و مىفرماید: فشار و ناراحتى یوسف به اندازهاى بود اگر هرکس دیگرى به جاى او مىبود همین که به او گفته مىشد آزاد شدهاى، از زندان بیرون بیا! بدون تأخیر آن را قبول مىکرد.پیغمبر ج براى نشان دادن نهایت صبروعزم واراده یوسف مىفرماید: حتى اگر من هم در چنین شرایطى بودم این پیشنهاد را قبول مىکردم، این فرموده پیغمبر بیانگر کمال و عظمت یوسف است نه مقایسه با پیغمبر. و یا برترى یوسف بر پیغمبر) [۱۰۳].
[۱۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۱۱ باب قوله عز وجل ﴿وَنَبِّئۡهُمۡ عَن ضَيۡفِ إِبۡرَٰهِيمَ٥١﴾[الحجر: ۵۱]. [۱۰۳]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۱۸۵.
۹۳- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ جمَا مِنَ الأَنْبِیَاءِ نَبِیٌّ إِلاَّ أُعْطِیَ مَا مِثْلُهُ آمَنَ عَلَیْهِ الْبَشَرُ، وَإِنَّمَا كَانَ الَّذِی أُوتِیتُهُ وَحْیًا أَوْحَاهُ اللهُ إِلَیَّ، فَأَرْجُو أَنْ أَكُونَ أَكْثَرَهُمْ تَابِعًا یَوْمَ الْقِیَامَةِ» [۱۰۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هریک از پیغمبران (به تناسب زمان) داراى معجزاتى بودهاند که مردم در برابر آنها تسلیم شده و ایمان آوردهاند (ولى معجزات ایشان حسى و موقتى و خاص کسانى بوده است که آنها را مشاهده کردهاند) امّا معجزهاى که به من داده شده است قرآن و وحى الهى است (معجزهاى است حسى و معنوى و دائمى و همیشگى که از لحاظ فصاحت و بلاغت و زیبایى بیان، تمام فصحا و بلغا و ادبا را به مبارزه طلبیده است امّا همگى به عجز و ناتوانى خود اعتراف نمودهاند و کسانى که در مقابل قرآن قد برافراشتهاند در نهایت خوارى و شرمندگى از میدان خارج شده و مورد تمسخر قرار گرفتهاند. دین اسلام دینى است همگانى و جاویدانى و معجزه آن از هر لحاظ ثابت و پایدار است) لذا امیدوارم که در قیامت پیروان من بیشتر از پیروان سایر پیغمبران باشند».
۹۴- حدیث: «أَبِی مُوسَى، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جثَلاَثَةٌ لَهُمْ أَجْرَانِ، رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ آمَنَ بِنَبِیِّهِ وَآمَنَ بِمُحَمَّدٍ ج، وَالْعَبْدُ الْمَمْلُوكُ إِذَا أَدَّى حَقَّ اللهِ وَحَقَّ مَوَالِیهِ، وَرَجُلٌ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَةٌ فَأَدَّبَهَا فَأَحْسَنَ تَأْدِیبَهَا، وَعَلَّمَهَا فَأَحْسَنَ تَعْلِیمَهَا ثُمَّ أَعْتَقَهَا فَتَزَوَّجَهَا فَلَهُ أَجْرَانِ» [۱۰۵].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جفرمود: سه نفر هستند که دو اجر دارند:
۱- یک نفر از اهل کتاب که بعد از ایمان به پیغمبر خود، به محمّد جنیز ایمان بیاورد.
۲- برده و کارگرى که حق خدا و حق سرپرست خود را بجا مىآورد.
۳- کسى که کنیزى دارد، و او را به خوبى تربیت و تعلیم مىدهد سپس او را آزاد مىکند و با او ازدواج مىنماید، چنین کسانى دو پاداش را دریافت مىدارند».
[۱۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۱ باب كیف نزول الوحی وأول ما نزل. [۱۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۳۱ باب تعلیم الرجل أَمَته وأهله.
۹۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَیُوشِكَنَّ أَنْ یَنْزِلَ فِیكُمُ ابْنُ مَرْیَمَ حَكَمَا مُقْسِطًا، فَیَكْسِرَ الصَّلِیبَ، وَیَقْتُلَ الْخِنْزِیرَ، وَیَضَعَ الْجِزْیَةَ وَیَفِیضَ الْمَالُ حَتَّى لاَ یَقْبَلَهُ أَحَدٌ» [۱۰۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: قسم به کسى که جان من در دست اوست به زودى عیسى پسر مریم در بین شما (مسلمانان) فرود مىآید و (به عنوان یک حاکم و پیرو این دین) به عدالت حکم مىکند و (علامت) صلیب را مىشکند و خوک را مىکشد و جزیه را (مبلغى است که افراد کافرى که زیر نظر حکومت اسلام زندگى مىکنند به عنوان مالیات به حکومت اسلامى مىپردازند) از میان بر مىدارد (یعنى جزیه را قبول نمىکند و جز اسلام از کافر چیزى را نمىپذیرد) و مال و ثروت به حدّى فراوان مىگردد که کسى حاضر به قبول آن به عنوان صدقه نمىباشد».
«یفیض: فراوان مىشود».
۹۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: كَیْفَ أَنْتُمْ إِذَا نَزَلَ ابْنُ مَرْیَمَ فِیكُمْ وَإِمَامُكُمْ مِنْكُمْ» [۱۰۷].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که عیسى پسر مریم در بین شما»، (مسلمانان فرود مىآید، امام و رهبر شما از خود شما مىباشد و عیسى در نماز که مهمترین رکن دینى و اجتماعى در اسلام است) به شما اقتدا و از دین شما پیروى مىکند، شما در آن هنگام چه موقعیت خوبى خواهید داشت! (یعنى شما آنوقت در اوج قدرت و عظمت و سعادت قرار مىگیرید و پیروى عیسى و شریعت و اُمتش از دین اسلام موجب تقویت اسلام و گسترش عدالت و فراوانى نعمت خواهد شد. پس مىتوانیم بگوییم این دو حدیث شریف به مسلمانان مژده مىدهند، روزى خواهد آمد که در اثر پیشرفت علم و صنعت و آشنایى ملتها با هم و تحکیم ارتباط و از بین رفتن تعصب، حقایق اسلام به خوبى بر همگان روشن خواهد شد و دین اسلام بر جهان حاکم مىگردد و دین همگانى مىشود و مسیحیان به دین اسلام مشرف مىشوند و شریعت عیسى از دین اسلام تبعیت مىنماید، و صلیب و خوک که دو مظهر و شعار نادرست مسیحیت هستند از بین خواهند رفت و عدالت به دست دانشمندان مسلمان شده از مسیحیت به اجرا در مىآید و سعادت و خوشبختى همگانى مىشود و فقر و بدبختى که نتیجه ظلم و بىدینى است از بین مىروند).
[۱۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۳۴ كتاب البیوع: ۱۰۲ باب قتل الخنزیر. [۱۰۷]- أخرجه البخاری فی:۶۰ ـ كتاب الأنبیاء: ۴۹ ـ باب نزول عیسى بن مریمل.
۹۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جلاَ تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا، فَإِذَا طَلَعَتْ وَرَآهَا النَّاسُ آمَنُوا أَجْمَعُونَ، وَذَلِكَ حِینَ لاَ یَنْفَعُ نَفْسًا إِیمَانُهَا ثُمَّ قَرَأَ الآیة» [۱۰۸].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: قیامت برپا نخواهد شد تا اینکه خورشید از طرف مغرب طلوع نکند وقتى که خورشید از طرف مغرب طلوع کرد، و مردم آن را مشاهده کردند همگى ایمان مىآورند، ولى ایمان آوردن در آن وقت براى کسى فایدهاى نخواهد داشت. سپس پیغمبر جاین آیه را تلاوت کرد: ﴿يَوۡمَ يَأۡتِي بَعۡضُ ءَايَٰتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفۡسًا إِيمَٰنُهَا لَمۡ تَكُنۡ ءَامَنَتۡ مِن قَبۡلُ﴾[الأنعام: ۱۵۸].
یعنی: «روزى که بعضى از نشانههاى پروردگارت (بر آمدن آخرت) ظاهر شد دیگر کسانى که قبلاً ایمان نداشتهاند ایمانشان فایدهاى نخواهد داشت».
۹۸- «أَبِی ذَرٍّس، قَالَ: دَخَلْتُ الْمَسْجِدَ وَ رَسُولُ اللهِ ججَالِسٌ، فَلَمَّا غَرَبَتِ الشَّمْسُ قَالَ: یَا أَبَا ذَرٍّ هَلْ تَدْرِی أَیْنَ تَذْهَبُ هذِهِ قَالَ قُلْتُ اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ: فَإِنَّهَا تَذْهَبُ تَسْتَأْذِنُ فِی السُّجُودِ فَیُؤْذَنُ لَهَا وَكَأَنَّهَا قَدْ قِیل لَهَا ارْجِعِی مِنْ حَیْثُ جِئْتِ، فَتَطْلُعُ مِنْ مَغْرِبِهَا ثُمَّ قَرَأَ (ذَلِكَ مُسْتَقَرٌّ لَهَا)» [۱۰۹].
یعنی: «ابوذر گوید: وارد مسجد شدم (دیدم) که پیغمبر جنشسته است، هنگامى که خورشید غروب کرد، پیغمبر جفرمود: اى اباذر! آیا مىدانى که خورشید کجا مىرود؟ گفتم: خدا و پیغمبر جاز همه داناترند. پیغمبر جفرمود: خورشید حرکت مىکند (و به حرکت خود ادامه مىدهد تا زمانى که خداوند برایش مقدر نموده است آنگاه) اجازه مىخواهد تا سجده ببرد و به آن اجازه داده مىشود، و مثل اینکه به او دستور داده مىشود که از راهى که بر آمده است برگردد، فوراً پس از به جا آوردن سجدهاى، از مغرب طلوع مىنماید. این آیه را قرائت نمود: ﴿وَٱلشَّمۡسُ تَجۡرِي لِمُسۡتَقَرّٖ لَّهَاۚ﴾[یس: ۳۸].
یعنی: «خورشید به سوى قرارگاهى که دارد حرکت مىنماید».
[۱۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۶ سورة الأنعام: ۹ باب هلمّ شهداءكم. [۱۰۹]- أخرجه البخاری فی:۹۷ كتاب التوحید: ۲۲ باب وكان عرشه على الماء وهو رب العرش العظیم.
۹۹- حدیث: «عَائِشَةَ أُمّ الْمُؤُمِنِینَ قَالتْ: أَوَّلُ مَا بُدِىءَ بِهِ رَسُولُ اللهِ جمِنَ الْوَحْیِ الرؤیَا الصَّالِحَةُ فِی النَّوْمِ، فَكَانَ لاَ یَرَى رُؤْیَا إِلاَّ جَاءَتْ مِثْلَ فَلَقِ الصُّبْحِ، ثُمَّ حُبِّبَ إِلَیْهِ الْخَلاَءُ، وَكَانَ یَخْلُو بِغَارِ حِرَاءٍ فَیَتَحَنَّثُ فِیهِ، وَهُوَ التَّعَبُّدُ، اللَّیَالِیَ ذَوَاتِ الْعَدَدِ قَبْلَ أَنْ یَنْزِعَ إِلَى أَهْلِهِ، وَیَتَزَوَّدُ لِذَلِكَ، ثُمَّ یَرْجِعُ إِلَى خَدِیجَةَ فَیَتَزَوَّدُ لِمِثْلِهَا، حَتَّى جَاءَهُ الْحَقُّ وَهُوَ فِی غَارٍ حِرَاءٍ؛ فَجَاءَهُ الْمَلِكُ فَقَالَ اقْرَأْ، قَالَ: مَا أَنَا بِقَارِیءٍ، قَالَ: فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی حَتَّى بَلَغَ مِنِّی الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: اقْرَأْ قُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِیءٍ، فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی الثَّانِیَةَ حَتَّى بَلَغَ مِنَّی الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: اقْرَأْ، فَقُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِیءٍ، فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی الثَّالِثَةَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ﴾. فَرَجَعَ بِهَا رَسُولُ اللهِ جیَرْجُفُ فُؤَادُهُ، فَدَخَلَ عَلَى خَدِیجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ، فَقَالَ: زَمِّلُونِی زَمِّلُونِی فَزَمَّلُوهُ حَتَّى ذَهَبَ عَنْهُ الرَّوْعُ، فَقَالَ لِخَدِیجَةَ، وَأَخْبَرَهَا الْخَبَرَ لَقَدْ خَشِیتُ عَلَى نَفْسِی فَقَالَتْ خَدِیجَةُ: كَلاَّ وَاللهِ، مَا یُخْزِیكَ اللهُ أَبَدًا، إِنَّكَ لَتَصِلُ الرَّحِمَ، وَتَحْمِلُ الْكَلَّ، وَتَكْسِبُ الْمَعْدُومَ، وَتَقْرِی الضَّیْفَ، وَتُعِین عَلَى نَوَائِبِ الْحَقِّ فَانْطَلَقَتْ بِهِ خَدِیجَةُ حَتَّى أَتَتْ بِهِ وَرَقَةَ بْنَ نَوْفَلِ بْنِ أَسَدِ بْنِ عَبْدِ الْعُزَّى ابْنَ عَمِّ خَدِیجَةَ، وَكَانَ امْرءًا تَنَصَّرَ فِی الْجَاهِلِیَّةِ، وَكَانَ یَكْتُبُ الْكِتَابَ الْعِبْرَانِیَّ فَیَكْتُبُ مِنَ الإِنْجِیلِ بِالْعِبْرَانِیَّةِ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَكْتُبَ، وَكَانَ شَیْخًا كَبِیرًا قَدْ عَمِیَ، فَقَالَتْ لَهُ خَدِیجَةُ: یَا ابْنَ عَمِّ اسْمَعْ مِنَ ابْنِ أَخِیكَ فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: یَا ابْنَ أَخِی مَاذَا تَرَى فَأَخْبَرَهُ رَسُولُ اللهِ جبِخَبَرِ مَا رَأَى فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: هذَا النَّامُوسُ الَّذِی نَزَّلَ اللهُ عَلَى مُوسَى ج، یَا لَیْتَنِی فِیهَا جَذَعًا، لَیْتَنِی أَكُونُ حَیًّا إِذْ یُخْرِجُكَ قَوْمكَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أَوَ مُخْرِجِیَّ هُمْ قَالَ نَعَمْ، لَمْ یَأْتِ رَجُلٌ قَطُّ بِمِثْلِ مَا جِئْتَ بِهِ إِلاَّ عُودِیَ، وَإِنْ یُدْرِكْنِی یَوْمُكَ أَنْصُرُكَ نَصْرًا مُؤَزَّرًا» [۱۱۰].
یعنی: «مادر همه مسلمانان عایشه گوید: اوّلین وحى که رسالت پیغمبر به آن شروع شد به صورت رؤیا و مشاهدات درست و صحیح در خواب بود پیغمبر جدر ابتداء هر خوابى که مىدید مانند روز روشن بود، سپس به خلوت و تنهایى علاقهمند شد، به تنهایى در غار حراء به خلوت مىنشست، مشغول عبادت مىشد، و چند روز و شب پشتسر هم در آنجا عبادت مىکرد بدون اینکه به سوى خانوادهاش برگردد، و غذاى این چند روز را با خود مىبرد، بعد از آن به سوى خدیجه بر مىگشت وغذاى چند روز دیگر را تهیه مىکرد (و به غار حراء برمىگشت و مشغول عبادت مىشد و این وضع ادامه داشت) تا اینکه وحى در غار حراء بر پیغمبر جنازل شد، جبرئیل÷پیش پیغمبر جآمد و به او گفت: بخوان، پیغمبر جفرمود: من قدرت خواندن ندارم، پیغمبرجفرمود: جبرئیل (مرا در بغل گرفت) و به اندازهاى مرا فشار داد که قدرت تحمل آن را نداشتم، آنگاه مرا رها کرد و گفت: بخوان، گفتم: نمىتوانم بخوانم، باز مرا در بغل گرفت و فشارم داد تا اینکه باز تحمل آن را نداشتم، آنگاه مرا رها ساخت و گفت: بخوان، گفتم: نمىتوانم بخوانم، براى سومین بار هم مرا در بغل گرفت و فشارم داد و رهایم کرد آنگاه گفت: بخوان به نام پروردگارت که (همه چیز را) به وجود آورده است، و انسان را از خون منجمد آفریده است، بخوان، پروردگار شما کریمترین و بزرگوارترین است.
پیغمبر جبا تکرار این کلمات به خانه برگشت در حالى که قلبش بشدت در حال تپش و ضربان بود، به نزد خدیجه دختر خویلد (همسرش) آمد، گفت: مرا با پارچهاى بپوشانید، مرا با پارچهاى بپوشانید، (در حالى که پیغمبر جدراز کشیده بود) پارچهاى را برویش انداختند تا اینکه اضطراب و دلهرهاش از بین رفت، آنگاه موضوع را به خدیجه گفت و جریان را به او خبر داد و گفت: از خود مىترسم. (ممکن است دچار بلایى شده باشم) خدیجه گفت: هرگز نباید بترسى، قسم به خدا هیچ وقت خداوند تو را خوار و بدبخت نخواهد کرد، چون (تو نیکوکار هستى) صله رحم را به جاى مىآورى و به بیچارگان کمک مىکنى و فضایل اخلاقى را به مردم یاد مىدهى که هیچکس داراى چنین اخلاقى نیست، از مهمان پذیرایى مىکنى و به پیش آمدهاى خیر کمک مىنمایى.
خدیجه با پیغمبر جاز خانه بیرون آمدند و پیش ورقه بن نوفل بن اسد بن عبدالعزى عموزاده خدیجه رفتند ورقه مردى بود که در دوران جاهلیت به دین مسیح گرویده بود و به نوشتن به زبان عبرى تسلط داشت (و با دین مسیح کاملاً آشنا بود، انجیل را با زبان عبرى مىنوشت) پیرمردى بود محترم که چشمانش را از دست داده بود، خدیجه به ورقه گفت: اى پسر عمو! گوش کن برادرزادهات (محمّد) چه مىگوید؟ (لازم به تذکر است اعراب کسانى را که مورد احترام قرار مىدادند عمو و به کوچکترها که محبّت مىکردند برادرزاده خطاب مىکردند) ورقه به پیغمبر جگفت: اى برادرزاده چه مىگویى؟ پیغمبر جآنچه را که دیده بود برایش نقل کرد. ورقه به پیغمبر جگفت: این همان پیامآور خیرى است (جبرئیل) که خداوند او را به نزد موسى مىفرستاد، اى کاش من در زمان پیغمبرى شما جوان و نیرومند مىبودم (و مىتوانستم به شما کمک کنم) اى کاش وقتى که قوم و عشیرتت (قریش) شما را از مکه بیرون مىکنند من زنده مىماندم، پیغمبر جگفت: مگر آنان مرا بیـرون مىکنند؟ ورقه گفت: آرى، کسى نبـوده آنچه را که شما با خود آوردهاى با خود آورده باشد و مردم با او دشمنى و عداوت نکرده باشند (و هر پیغمبرى که قانون و دستور آسمانى را با خود به میان مردم آورده باشد مورد عداوت و اذیت قرار گرفته است).
اگر به آن روز برسم (روزى که شما را بیرون مىکنند) به شما کمک بسیار مهم و فراوانى خواهم کرد [۱۱۱].
«خلاء: خلوت و کنارهگیرى. فلق: نور (فلق الصّبح) نور صبح، براى مسائل بسیار روشن گفته مىشود. حراء: اسم کوهى است در سى میلى مکه به طرف منى. یتحنّث: تحنّث در اصل به معنى گناه است وقتى به باب تفعّل بیاید به معنى دورى از گناه است، یعنى پیغمبر جبه وسیله عبادات از گناه دورى مىکرد. ینزع: تمایل و عشق و آرزو برگشت. یتزوّد: تهیه زاد و آذوقه مىکرد. فغطّنى: مرا فشرد. علق: خون منجمد. یرجف: تکان مىخورد و حرکت مىکرد. زملونی: مرا بپوشانید. روع: ترس. کلّ: کسى که نتواند کار خود را انجام دهد، سنگین. تقرى الضّیف: غذا و طعام را براى مهمان آماده مىسازید. نوائب: حوادث. ناموس: کسى که سرّ و راز خیر را مىرساند، در اینجا مقصود «جبرئیل» است. و در مقابل، جاسوس: کسى است که داراى اسرار شر ورازهاى بد باشد. جذع: در اصل حیوانهاى کم سن مىباشد، و براى انسان جوان و نو رسیده و نیرومند به کار مىرود. مؤزر: قوى و کامل».
۱۰۰- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ الأَنْصَارِیِّ، قَالَ وَهُوَ یُحَدِّثُ عَنْ فَتْرَةِ الْوَحْیِ، فَقَالَ فِی حَدِیثِهِ: بَیْنَا أَنَا أَمْشِی إِذْ سَمِعْتُ صَوْتًا مِنَ السَّمَاءِ فَرَفَعْتُ بَصَرِی فَإِذَا الْمَلكُ الَّذِی جَاءَنِی بِحِرَاءٍ جَالِسٌ عَلَى كُرْسِیٍّ بَیْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ، فَرُعِبْتُ مِنْهُ، فَرَجَعْتُ، فَقُلْتُ: زَمِّلُونِی، فَأَنْزَلَ اللهُ تَعَالَى ﴿يأَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ﴾إِلَى قَوْلِهِ: ﴿وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ فَحَمِیَ الْوَحْیُ وَتَتَابَعَ» [۱۱۲].
یعنی: «جابر بن عبدالله انصارى گوید: پیغمبر جدرباره قطع شدن وحى به طور موقت صحبت مىکرد در میان سخنان خود گفت: در حالى که مىرفتم، صدایى از آسمان شنیدم، سرم را بلند کردم دیدم همان فرشتهاى است که در غار به نزد من آمده بود، در بین زمین و آسمان بر یک کرسى نشسته است، از او ترسیدم به منزل برگشتم، گفتم: مرا بپوشانید، خداوند متعال این آیات را نازل فرمود: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُدَّثِّرُ١ قُمۡ فَأَنذِرۡ٢ وَرَبَّكَ فَكَبِّرۡ٣ وَثِيَابَكَ فَطَهِّرۡ٤ وَٱلرُّجۡزَ فَٱهۡجُرۡ٥﴾[المدثر: ۱-۵].
یعنی: «اى کسى که خودت را پوشانیدهاى، برخیز، مردم را از بتپرستى و کارهاى بد بترسان، و پروردگارت را تعظیم کن و او را پاک از هر نقص و عیبى بدان، و لباست را از هر آلودگى پاکدار (دامنت را از آلودگیهاى مادى و معنوى محفوظ و مصون بساز) از شرک و بتپرستى بپرهیز».
از این به بعد وحى مجدّداً شروع شد و در نوبتهاى فراوان و پشتسر هم نازل مىگردید.
«مدّثّر و مزّمّل: کسى است که خود را در ملافه یا پارچه دیگرى پیچیده باشد. رجز: در اصل به معنى عذاب و در اینجا به معنى شرک و بتپرستى است که موجب عذاب مىباشد. حمی: فراوان شد».
۱۰۱- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ الأَنْصَارِیِّ عَنْ یَحْی بْنِ كَثِیرٍ، سَأَلْتُ أَبَا سَلَمَةَ بْنَ عَبْدِ الرَّحْمنِ عَنْ أَوَّلِ مَا نَزَلَ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ یأَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُلْتُ یَقُولُونَ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِی خَلَقَ فَقَالَ أَبُو سَلَمَةَ سَأَلْتُ جَابِرَ بنَ عَبْدِ اللهِ عَنْ ذَلِكَ، وَقُلْتُ لَهُ مِثْلَ الَّذِی قُلْتَ، فَقَالَ جَابِرٌ لاَ أُحَدِّثكَ إِلاَّ مَا حَدَّثَنَا رَسُولُ اللهِ جقَالَ: جَاوَرْتُ بِحِرَاءٍ فَلَمَّا قَضَیْتُ جِوَارِی هَبَطْتُ فَنُودِیتُ فَنَظَرْتُ عَنْ یَمِینِی فَلَمْ أَرَ شَیْئًا، وَنَظَرْتُ عَنْ شِمَالِی فَلَمْ أَرَ شَیْئًا، وَنَظَرْتُ أَمَامِی فَلَمْ أَرَ شَیْئًا، وَنَظَرْتُ خَلْفِی فَلَمْ أَرَ شَیْئًا؛ فَرَفَعْتُ رَأْسِی فَرَأَیْتُ شَیْئًا، فَأَتَیْتُ خَدِیجَةَ فَقُلْتُ: دَثِّرُونِی وَصُبُّوا عَلَیَّ مَاءً بَارِدًا، قَالَ فَدَثَّرُونِی وَصَبُّوا عَلَیَّ مَاءً بَارِدًا، قَالَ فَنَزَلَتْ ﴿يأَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾» [۱۱۳].
یعنی: «یحیى بن کثیر گوید: از ابا سلمه پسر عبدالرحمن درباره اوّلین آیه نازل شده بر پیغمبر جسؤال نمودم ابا سلمه گفت: اوّلین آیه: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُدَّثِّرُ١﴾[المدثر: ۱]. است، یحیى بن کثیر گوید: گفتم، مىگویند اوّلین آیه: ﴿ٱقۡرَأۡ بِٱسۡمِ رَبِّكَ ٱلَّذِي خَلَقَ١﴾[العلق: ۱]. مىباشد، ابوسلمه گفت: از جابربن عبدالله در این مورد پرسیدم وآنچه را که تو گفتى: (مىگویند اوّلین آیه اقرأ... است) به او گفتم، جابر گفت: من جز آنچه که پیغمبر جدر این مورد براى ما بیان داشته است، چیز دیگرى به شما نمىگویم، پیغمبر فرمود: مدتى در حراء مشغول عبادت بودم و بعد از پایان آن در حالى که داشتم از کوه پایین مىآمدم، مرا صدا زدند، به طرف راست نگاه کردم ولى کسى را ندیدم و به طرف چپ نگریستم باز کسى را ندیدم، به جلو خود نگاه کردم، کسى را ندیدم، به عقب نگاه کردم باز چیزى را ندیدم، وقتى که سرم را بلند کردم چیزى را دیدم، آنگاه به نزد خدیجه آمدم گفتم مرا بپوشانید، و آب سرد بر سر و رویم بپاشید، پیغمبر جفرمود: مرا پوشانیدند و آب سرد بر سر و رویم پاشیدند، در این هنگام آیـههاى: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُدَّثِّرُ١ قُمۡ فَأَنذِرۡ٢ وَرَبَّكَ فَكَبِّرۡ٣﴾[المدثر: ۱-۳]. نازل شد. (با دقت در مـتن فرموده پیغمبر جدر این حدیث و حدیث قبلى (شماره ۱۰۰) که راوى هر دوى آنها جابربن عبداللهانصارى است معلوم مىگردد که این دو حدیث داراى یک مضمون و مبین یک واقعیت مىباشند و در بین فرمودههاى پیغمبر جدر این دو حدیث اختلاف و تضادى وجود ندارد، در حدیث اوّل، جملههاى (وهو یحدّث عن فترة الوحی)و (فإذا الملك الّذی جائنی بحراء)و (تتابع) دلیل روشنى هستند بر اینکه سوره (مدّثّر) بعد از فترت وحى نازل شده است و در اصل و متن حدیث دوم کلمهاى که مخالف آن باشد وجود ندارد بنابراین حدیث شماره ۹۹ اُمّ المؤمنین عایشه که مىفرماید: اوّلین آیهاى که بر پیغمبر جنازل شد ﴿ٱقۡرَأۡ بِٱسۡمِ رَبِّكَ ٱلَّذِي خَلَقَ١ خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِنۡ عَلَقٍ٢﴾[العلق: ۱-۲]. مىباشد با دو حدیث (شماره ۱۰۰ و ۱۰۱) جابر بن عبدالله انصارى که مىفرماید اوّلین آیهاى که بعد از فترت بر پیغمبر نازل شده است آیههاى: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُدَّثِّرُ١ قُمۡ فَأَنذِرۡ٢﴾[المدثر: ۱-۲]. است اختلافى ندارند، و اختلافى که مشاهده مىشود در جواب ابا سلمه بن عبدالرحمن به یحیى بن کثیر مىباشد که باید گفت دلیلى براى استنباط چنین جوابى از روایت جابر وجود ندارد، ضمنآ اجتهاد و استنباط صحابه در مقابل حدیث صحیح قابل استناد نمىباشد [۱۱۴].
[۱۱۰]- أخرجه البخاری فی: ۱ كتاب بدء الوحى: ۳ باب حدثنا یحیى ابن بكیر. [۱۱۱]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۱۹۷ ـ ۲۰۴. [۱۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۱ كتاب بدء الوحى: ۳ باب حدثنا یحیى ابن بكیر. [۱۱۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۷۴ سورة المدثر: باب حدثنا یحیى. [۱۱۴]- شرح نووى بر مسلم، ج ۲، ص ۲۰۷.
۱۰۲- حدیث: «أَبِی ذَرٍّ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: فُرِجَ عَنْ سَقْفِ بَیْتِی وَأَنَا بِمَكَّةَ، فَنَزَلَ جِبْرِیلُ فَفَرَجَ عَنْ صَدْرِی، ثُمَّ غَسَلَهُ بِمَاءِ زَمْزَمَ، ثُمَّ جَاءَ بِطَسْتٍ مِنْ ذَهَبٍ مُمْتَلِیءٍ حِكْمَةً وَإِیمَانًا فَأَفْرَغَهُ فِی صَدْرِی، ثُمَّ أَطْبَقَهُ، ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِی فَعَرَجَ بِی إِلَى السّمَاءِ الدُّنْیَا، فَلَمَّا جِئْتُ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْیَا قَالَ جِبْرِیلُ لِخَازِنِ السَّمَاءِ افْتَحْ، قَالَ: مَنْ هذَا قَالَ: هذَا جِبْرِیلُ، قَالَ: هَلْ مَعَكَ أَحَدٌ قَالَ: نَعَمْ مَعِی مُحَمَّدٌ ج، فَقَالَ: أَوَ أُرْسِلَ إِلَیْهِ قَالَ: نَعَمْ؛ فَلَمَّا فَتَحَ عَلَوْنَا السَّمَاءَ الدُّنْیَا فَإِذَا رَجُلٌ قَاعِدٌ، عَلَى یَمِینِهِ أَسْوِدَةٌ وَعَلَى یَسَارِهِ أَسْوِدَةٌ، إِذَا نَظَرَ قِبَلَ یَمِینِهِ ضَحِكَ، وَإِذَا نَظَرَ قِبَلَ یَسَارِهِ بَكَى، فَقَالَ مَرْحَبًا بِالنَّبِیِّ الصَّالِحِ وَالاِبْنِ الصَّالِحِ، قُلْتُ لِجِبْرِیلَ: مَنْ هذَا قَالَ: هذَا آدَمُ، وَهذِهِ الأَسْوِدَةَ عَنْ یَمِینِهِ وَشِمَالِهِ نَسَمُ بَنِیهِ، فَأَهْلُ الْیَمِینِ مِنْهُمْ أَهْلُ الْجَنَّةِ، وَالأَسْوِدَةُ الَّتِی عَنْ شِمَالِهِ أَهْلُ النَّارِ؛ فَإِذَا نَظَرَ عَنْ یَمِینِهِ ضَحِكَ، وَإِذَا نَظَرَ قِبَلَ شِمَالِهِ بَكَى حَتَّى عَرَجَ بِی إِلَى السَّمَاءِ الثَّانِیَةِ فَقَالَ لِخَازِنِهَا افْتَحْ، فَقَالَ لَهُ خَازِنُهَا مِثْلَ مَا قَالَ الأَوَّلُ؛ فَفَتَحَ قَالَ أَنَسٌ فَذَكَرَ أَنَّهُ وَجَدَ فِی السَّموَاتِ آدَمَ وَإِدْرِیسَ وَمُوسَى وَعیسَى وَإِبْرَاهِیمَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْهِمْ، وَلَمْ یُثْبِتْ كَیْفَ مَنَازِلُهُمْ؛ غَیْرَ أَنَّهُ ذَكَرَ أَنَّهُ وَجَدَ آدَمَ فِی السَّمَاءِ الدُّنْیَا وَإِبْرَاهِیمَ فِی السَّمَاءِ السَّادِسَةِ قَالَ أَنَسٌ، فَلَمَّا مَرَّ جِبْرِیلُ بِالنَّبِیِّ جبِإِدْرِیسَ قَالَ مَرْحَبًا بِالنَّبِیِّ الصَّالِحِ وَالأَخِ الصَّالِحِ فَقُلْتُ: مَنْ هذَا قَالَ: هذَا إِدْرِیسُ ثُمَّ مَرَرْتُ بِمُوسَى فَقَالَ مَرْحَبًا بِالنَّبِیِّ الصَّالِحِ وَالأَخِ الصَّالِحِ؛ قُلْتُ: مَنْ هذَا قَالَ: هذَا مُوسَى ثُمَّ مَرَرْتُ بِعِیسَى فَقَالَ مَرْحَبَا بِالأَخِ الصَّالِحِ وَالنَّبِیِّ الصَّالِحِ؛ قُلْتُ: مَنْ هذَا قَالَ: هذَا عِیسَى ثُمَّ مَرَرْتُ بِإِبْرَاهِیمَ فَقَالَ مَرْحَبًا بِالنَّبِیِّ الصَّالِحِ وَالاِبْنِ الصَّالِحِ؛ قُلْتُ: مَنْ هذَا قَالَ: هذَا إِبْرَاهِیمُ÷.
ثُمَّ عُرِجَ بِی حَتَّى ظَهَرْتُ لِمُسْتَوَى أَسْمَعُ فِیهِ صَریفَ الأَقْلاَمِ، فَفَرَضَ اللهُ عَلَى أُمَّتِی خَمْسِینَ صَلاَةً، فَرَجَعْتُ بِذَلِكَ حَتَّى مَرَرْتُ عَلَى مُوسَى، فَقَالَ: مَا فَرَضَ اللهُ لَكَ عَلَى أُمَّتِكَ قُلْتُ: فَرَضَ خَمْسِینَ صَلاَةً، قَالَ فَارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَإِنَّ أُمَّتَكَ لاَ تُطِیقُ ذَلِكَ، فَرَاجَعَنِی فَوَضَعَ شَطْرَهَا فَرَجَعْتُ إِلَى مُوسَى فَقُلْتُ: وَضَعَ شَطْرَهَا؛ فَقَالَ: رَاجِعْ رَبَّكَ فَإِنَّ أُمَّتَكَ لاَ تُطِیقُ، فَرَاجَعْتُ فَوَضَعَ شَطْرَهَا، فَرَجَعْتُ إِلَیْهِ، فَقَالَ: ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَإِنَّ أُمَّتَكَ لاَ تُطِیقُ ذَلِكَ، فَرَاجَعْتُهُ، فَقَالَ: هِیَ خَمْسٌ وَهِیَ خَمْسُونَ لاَ یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ فَرَجَعْتُ إِلَى مُوسَى فَقَالَ رَاجِعْ رَبَّكَ، فَقُلْتُ اسْتَحْیَیْتُ مِنْ رَبِّی ثُمَّ انْطَلَقَ بِی حَتَّى انْتَهَى بِی إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى، وَغَشِیَهَا أَلْوَانٌ لاَ أَدْرِی مَا هِیَ ثُمَّ أُدْخِلْتُ الْجَنَّةَ فَإِذَا فِیهَا حَبَایِلُ اللُّؤْلُؤِ، وَإِذَا تُرَابُهَا الْمِسْكُ» [۱۱۵].
یعنی: «ابوذر گوید: پیغمبر جگفت: در مکه بودم دیدم دریچهاى از سقف خانهاى که در آن بودم باز شد و جبرئیل فرود آمد و سینهام را شکافت، آن را با آب زمزم شستشو داد، سپس یک طشت طلایى آورد که پر از حکمت و ایمان بود، آن را در سینهام خالى نمود، آنگاه سینهام را بهم وصل کرد، سپس دستم را گرفت و مرا با خود به آسمان دنیا برد، وقتى که به آسمان دنیا رسیدیم، جبرئیل به دربان آن گفت: در را باز کن، دربان گفت: کیست؟ گفت: جبرئیل است، دربان گفت: کسى با شما است؟ جبرئیل گفت: آرى، محمّد با من است، دربان گفت: مگر او را خواستهاند؟ جبرئیل گفت: بلى. هنگامى که در را باز کرد از آسمان دنیا بالا رفتیم و دیدیم مردى نشسته است که شبحهایى در طرف راست و چپ او وجود دارد، هرگاه به طرف راستش نگاه مىکرد مىخندید، و وقتى به طرف چپش نگاه مىکرد به گریه در مىآمد، آن مرد گفت: مرحبا خوش آمدى اى پیغمبر صالح و پسر صالحم، از جبرئیل پرسیدم این شخص کیست؟ گفت این آدم است، این شبحهایى که در طرف راست و چپ اوست، ارواح اولادهاى اوست آنهایى که در طرف راست او هستند اهل بهشت مىباشند و آنهایى که در طرف چپ او قرار دارند اهل دوزخ هستند، وقتى به طرف راست مىنگرد (شاد مىشود و) مىخندد و وقتى به طرف چپ نگاه مىکند (ناراحت مىشود و) به گریه مىافتد. (به عروج و پرواز خود ادامه دادیم) تا به آسمان دوم رسیدیم، جبرئیل به دربان آسمان دوم گفت: در را باز کن، و دربان آسمان دوم نیز آنچه که دربان اوّل از جبرئیل سؤال کرده بود، سؤال نمود و سپس در را باز نمود. انس مىگوید: پیغمبر جفرمود: در آسمانها آدم و ادریس و موسى و عیسى و ابراهیم: را دیدم، ولى چگونگى مقام آنان را بیان ننمود، جز اینکه فرمود: آدم را در آسمان دنیا و ابراهیم را در آسمان ششم دیدم. انس گوید: وقتى که جبرئیل با پیغمبر جاز کنار ادریس گذشت، ادریس گفت: مرحبا اى پیغمبر و برادر صالحم، خوش آمدى، گفتم این شخص کیست؟ جبرئیل گفت: این ادریس است، سپس بر موسى گذشتم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى پیغمبر درستکار و برادر صالح، پرسیدم این شخص کیست؟ جبرئیل گفت: این موسى است، سپس بر عیسى گذشتم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى پیغمبر صالح و برادر درستکارم، گفتم این کیست؟ جبرئیل گفت: این عیسى است، سپس بر ابراهیم گذشتم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى پیغمبر صالح و پسر درستکارم گفتم این مرد کیست؟ جبرئیل گفت: این ابراهیم است.
وبه عروج و بالا رفتن من ادامه داده شد تا اینکه در مقام عظیم و وسیعى قرار گرفتم بطوریکه صداى حرکت قلمهاى (فرشتگان را که به امر خداوند در لوح المحفوظ مشغول نوشتن بودند) مىشنیدم، و خداوند متعال پنجاه نماز را (در شبانهروز) بر امّت من واجب نمود، همراه با این پنجاه نماز مراجعت نمودم تا اینکه به موسى رسیدم، موسى پرسید: خداوند چه چیز را بر امّت تو فرض کرده است؟ گفتم: پنجاه نماز را در هر شب و روزى فرض نموده است، موسى گفت: به سوى پروردگارت برگرد، امّت تو نمىتواند پنجاه نماز را (در هر شبانهروزى) انجام دهد موسى مرا وادار به برگشتن نمود، خداوند متعال نصف نمازها را کم کرد و به سوى موسى برگشتم گفتم خداوند نصفى از نمازها را کم نمود، موسى گفت: باز به سوى پروردگارت برگرد، امّت تو قدرت انجام آن را ندارد، باز مراجعت کردم و خداوند متعال قسمت دیگرى را از آن کم نمود، به سوى موسى برگشتم، موسى گفت: به سوى پروردگارت برگرد چون اُمتت قدرت انجام آن را ندارد، به سوى خداوند مراجعه نمودم و فرمود: نماز فرض پنج است و این پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارد، و (دیگر) این دستور من تغییر نمىکند، به سوى موسى مراجعت نمودم، موسى باز گفت: به سوى پروردگارت برگرد، گفتم: از پروردگارم شرم دارم (و برنگشتم) سپس مرا بردند تا اینکه به سدرة المنتهى رسیدم، سدرة المنتهى با رنگهایى پوشیده شده بود که نمىدانستم چه هستند.
سپس داخل بهشت شدم، و گنبدهایى را از لؤلؤ در آن دیدم، و دیدم که بوى خاکش مانند بوى مشک است».
«صریف الأقلام: صداى قلمها. حبایل: اکثر علماء از جمله امام خطابى مىگویند: در این کلمه تغییر به وجود آمده است و باید مانند سایر روایتها جنابذ باشد که جمع جنبذه است و جنبذه به معنى گنبد است».
۱۰۳- حدیث: «مالِكِ بْنِ صَعْصَعَةس، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ جبَیْنَا أَنَا عِنْدَ الْبَیْتِ بَیْنَ النَّائمِ وَالْیَقْظَانِ، وَذَكَرَ بَیْنَ الرَّجُلَیْنِ، فَأُتِیتُ بِطَسْتٍ مِنْ ذَهَبٍ مُلِیءَ حِكْمَةً وَإِیمَانًا، فَشُقَّ مِنَ النَّحْرِ إِلَى مَرَاقِّ الْبَطْنِ، ثُمَّ غُسِلَ الْبَطْنُ بِمَاءِ زَمْزَمَ، ثُمَّ مُلِیءَ حِكْمَةً وَإِیمَانًا، وَأُتِیتُ بِدَابَّةٍ أَبْیَضَ دُونَ الْبَغْلِ وَفَوْقَ الْحِمَارِ، الْبُرَاقُ، فَانْطَلَقْتُ مَعَ جِبْرِیل حَتَّى أَتَیْنَا السَّمَاءَ الدُّنْیَا، قِیلَ مَنْ هذَا قَالَ: جِبْرِیلُ؛ قِیلَ: مَنْ مَعَكَ قَالَ: مُحَمَّدٌ، قِیلَ: وَقَدْ أُرْسِلَ إِلَیْهِ قَالَ: نَعَمْ؛ قِیلَ: مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ الْمَجِیءُ جَاءَ؛ فَأَتَیْتُ عَلَى آدَمَ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَقَالَ: مَرْحَبًا بِكَ مِنِ ابْنٍ وَنَبِیٍّ، فَأَتَیْنَا السَّمَاءَ الثَّانِیَةَ قِیلَ: مَنْ هذَا قَالَ: جِبْرِیلُ، قِیلَ: مَنْ مَعَكَ قَالَ: مَحَمَّدٌ ج، قِیلَ: أُرْسِلَ إِلَیْهِ قَالَ: نَعَمْ، قِیلَ مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ الْمَجِیءُ جَاءَ؛ فَأَتَیْتُ عَلَى عِیسَى وَیَحْیَى فَقَالاَ: مَرْحَبًا بِكَ مِنْ أَخٍ وَنَبِیٍّ فَأَتَیْنَا السَّمَاءَ الثَّالِثَةَ قِیلَ: مَنْ هذَا قِیلَ: جِبْرِیلُ، قِیلَ: مَنْ مَعَكَ قِیلَ: مُحَمَّدٌ، قِیلَ: وَقَدْ أُرْسِلَ إِلَیْهِ قَالَ نَعَمْ، قِیلَ: مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ الْمَجِیءُ جَاءَ، فَأَتَیْتُ یُوسُفَ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، قَالَ: مَرْحَبًا بِكَ مِنْ أَخٍ وَنَبِیٍّ فَأَتَیْنَا السَّمَاءَ الرَّابِعَةَ، قِیلَ: مَنْ هذَا قَالَ: جِبْرِیلُ، قِیلَ: مَنْ مَعَكَ قِیلَ: مُحَمَّدٌ جقِیلَ: وَقَدْ أُرْسِلَ إِلِیْهِ قِیلَ: نَعَمْ، قِیلَ: مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ الْمَجِیءُ جَاءَ فَأَتَیْتُ عَلَى إِدْرِیسَ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَقَالَ مَرْحَبًا مِن أَخٍ وَنَبِیٍّ فَأَتَیْنَا السَّمَاءَ الْخَامِسَةَ، قِیلَ: مَنْ هذَا قَالَ: جِبْرِیلُ، قِیلَ: وَمَنْ مَعَكَ قِیلَ: مُحَمَّدٌ، قِیلَ: وَقَدْ أُرْسِلَ إِلَیْهِ قَالَ: نَعَمْ، قِیلَ مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ الْمَجِیءُ جَاءَ فَأَتَیْنَا عَلَى هرُونَ، فَسَلَّمتُ عَلَیْهِ، فَقَالَ: مَرْحَبًا بِكَ مِنْ أَخٍ وَنَبِیٍّ فَأَتَیْنا عَلَى السَّمَاءِ السَّادِسَةِ، قِیلَ: مَنْ هذَا قِیلَ: جِبْرِیلُ، قِیلَ: مَنْ مَعَكَ قَالَ: مُحَمَّدٌ ج، قِیلَ: وَقَدْ أُرْسِلَ إِلَیْهِ مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ المَجِیءُ جَاءَ فَأَتَیْتُ عَلَى مُوسَى فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَقَالَ: مَرْحَبًا بِكَ مِنْ أَخٍ وَنَبِیٍّ، فَلَمَّا جَاوَزْتُ بَكَى، فَقِیلَ: مَا أَبْكَاكَ فَقَالَ: یَا رَبِّ هذَا الْغُلاَمُ الَّذِی بُعِثَ بَعْدِی یَدْخُلُ الْجَنَّةَ مِنْ أُمَّتِهِ أَفْضَلُ مِمَّا یَدْخلُ مِنْ أُمَّتِی فَأَتَیْنَا السَّمَاءَ السَّابِعَةَ، قِیلَ: مَنْ هذَا قِیلَ: جِبْرِیلُ، قِیلَ: مَنْ مَعَكَ قِیلَ: مُحَمَّدٌ، قِیلَ: وَقَدْ أُرْسِلَ إِلَیْهِ مَرْحَبًا بِهِ وَلَنِعْمَ الْمَجِیءُ جَاءَ فَأَتَیْتُ عَلَى إِبْرَاهِیمَ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَقَالَ: مَرْحَبًا بِكَ مِنِ ابْنٍ وَنَبِیٍّ فَرُفِعَ لِیَ الْبَیْتُ الْمَعْمُورُ، فَسَأَلْتُ جِبْرِیلَ، فَقَالَ: هذَا الْبَیْتُ الْمَعْمُورُ، یَصَلِّی فِیهِ كُلَّ یَوْمٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ، إِذَا خَرَجُوا لَمْ یَعُودُوا إِلَیْهِ آخِرَ مَا عَلَیْهِمْ وَرُفِعَتْ لِی سِدْرَةُ الْمُنْتَهَى، فَإِذَا نَبِقُهَا كَأَنَّهُ قِلاَلُ هَجَرٍ وَوَرَقُهَا كَأَنَّهُ آذَانُ الْفُیُولِ، فِی أَصْلِهَا أَرْبَعَةُ أَنْهَارٍ، نَهْرَانِ بَاطِنَانِ وَنَهْرَانِ ظَاهِرَانِ، فَسَأَلْتُ جِبْرِیلَ، فَقَالَ: أَمَّا الْبَاطِنَانِ فَفِی الْجَنَّةِ، وَأَمَّا الظَّاهِرَانِ فَالنِّیلُ وَالْفُرَاتُ ثُمَّ فُرِضَتْ عَلَیَّ خَمْسُونَ صَلاَةً، فَأَقْبَلْتُ حَتَّى جِئْتُ مُوسَى، فَقَالَ: مَا صَنَعْتَ قُلْتُ: فُرِضَتْ عَلَیَّ خَمْسُونَ صَلاَةً، قَالَ أَنَا أَعْلَمُ بِالنَّاسِ مِنْكَ، عَالَجْتُ بَنِی إِسْرَائِیلَ أَشَدَّ الْمُعَالَجَةِ، وَإِنَّ أُمَّتَكَ لاَ تُطِیقُ، فَارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَسَلْهُ، فَرَجَعْتُ فَسَأَلْتُهُ، فَجَعَلَهَا أَربَعِینَ، ثُمَّ مِثْلَهُ، ثُمَّ ثَلاَثِینَ، ثُمَّ مِثْلَهُ، فَجَعَلَ عِشْرِینَ، ثُمَّ مِثْلَهُ، فَجَعَلَ عَشرًا، فَأَتَیْتُ مُوسَى فَقَالَ مِثْلَهُ، فَجَعَلَهَا خَمْسًا، فَأَتَیْتُ مُوسَى، فَقَالَ: مَا صَنَعْتَ قُلْتُ: جَعَلَهَا خَمْسًا، فَقَالَ مِثْلَهُ، قُلْتُ: سَلَّمْتُ بِخَیْرٍ، فَنُودِیَ إِنِّی قَدْ أَمْضَیْت فَرِیضَتِی وَخَفَّفْتُ عَنْ عِبَادِی وَأَجْزِی الْحَسَنَةَ عَشْرًا» [۱۱۶].
یعنی: «مالک بن صعصعه گوید: پیغمبر جفرمود: هنگامى که در منزل در بین خواب و بیدارى بودم و در بین دو نفر (که نام آنها را برد) قرار داشتم یک طشت طلایى را که پر از حکمت و ایمان کرده بودند آوردند، از سینه تا آخر شکمم را بشکافتند، سپس درونم را با آب زمزم شستشو دادند و آن را پر از حکمت و ایمان نمودند، و چهارپاى سفیدى برایم آوردند که از قاطر کوچکتر و از الاغ بلندتر بود، و براق نام داشت، با جبرئیل به حرکت درآمدیم تا به آسمان دنیا رسیدیم، گفتند: کیست؟ گفت: جبرئیلم، گفتند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمّد، گفتند: مگر او را دعوت کردهاند، گفت: بلى، گفته شد: مرحبا (خوش آمد) بهترین مهمان آمده است. بر آدم گذشتم و بر او سلام کردم، آدم گفت: مرحبا بر تو (عجب) فرزند جوان و پیغمبرى هستى! به آسمان دوم آمدیم، گفته شد: این کیست؟ گفت: جبرئیل هستم، گفتند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمّد، گفتند: او را دعوت کردهاند؟ گفت: بلى، گفته شد: مرحبا، (خوش آمد) بهترین مهمان آمده است، بر عیسى و یحیى گذشتم، گفتند: مرحبا بر تو که پیغمبر و برادر ما هستى. به آسمان سوم آمدیم، گفته شد: این کیست؟ گفت: جبرئیلم، گفته شد: چه کسى با تو است؟ گفت: محمّد، گفته شد: دعوت شده است؟ گفت: بلى، گفته شد: مرحبا، خوش آمد بهترین مهمان آمده است، پیش یوسف رفتم و به او سلام کردم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى برادر و پیغمبر. به آسمان چهارم آمدیم، گفته شد: این کیست؟ گفت: جبرئیلم، گفتند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمّد، گفتند: دعوت شده است؟ گفت: بلى، گفتند: مرحبا، خوش آمد بهترین مهمان آمده است، پیش ادریس رفتم و به او سلام کردم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى پیغمبر و برادر من. به آسمان پنجم رسیدیم، گفته شد: این کیست؟ گفت: جبرئیلم، گفتند: چه کسى با شما است؟ گفت: محمّد، گفته شد: دعوت شده است؟ گفت: آرى، گفتند: مرحبا، خوش آمد بهترین مهمان آمده است، به نزد هارون آمدیم و بر او سلام کردم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى برادر و پیغمبر. به آسمان ششم آمدیم، گفته شد: این کیست؟ گفت: جبرئیلم، گفته شد: چه کسى با تو است؟ گفت: محمّد، گفتند: دعوت شده است؟ گفت: بلى، گفتند: مرحبا، خوش آمد بهترین مهمان آمده است، از کنار موسى گذشتم و بر او سلام کردم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى برادر و پیغمبر، وقتى که از موسى دور شدم به گریه افتاد، از موسى پرسیده شد چرا گریه مىکنى؟ گفت: پروردگارا! این جوان (اشاره به پیغمبر) بعد از من فرستاده شده و به مقام رسالت رسیده است، (با وجود این) امّت او بیشتر و بهتر از امّت من وارد بهشت مىشوند. سپس به آسمان هفتم رسیدیم، گفته شد: این کیست؟ گفت: جبرئیلم، گفتند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمّد، گفتند: دعوت شده است؟ گفت: بلى، گفتند: مرحبا، خوش آمد بهترین مهمان آمده است، به نزد ابراهیم رفتم و بر او سلام کردم، گفت: مرحبا، خوش آمدى اى پسرم و پیغمبر خدا، سپس بیت المعمور برایم کشف و ظاهر شد، از جبرئیل پرسیدم، گفت: این بیت المعمور است، که هر روز هفتاد هزار فرشته در آن نماز مىخوانند اگر از آن بیرون آمدند دیگر به سوى آن بر نمىگردند، و این آخرین بارشان است.
و سدرة المنتهى برایم ظاهر وکشف شد، دیدم که خوشه میوههایش مانند کوزههاى بزرگ (هجرى) است و برگهاى آن مانند گوشهاى فیل است در اصل سدرة المنتهى چهار رود جارى مىشد دو رود ظاهر و دو رود پوشیده. از جبرئیل پرسیدم، گفت: این دو رود پوشیده در بهشت است و دو رود ظاهر نیز نیل و فرات مىباشند. سپس پنجاه نماز بر من واجب شد، برگشتم تا به موسى رسیدم، گفت: چه کردى؟ گفتم: پنجاه نماز بر من واجب شده است، موسى گفت: من به اوضاع مردم از تو آگاهترم، و بنى اسرائیل را به خوبى تجربه کردهام، به حقیقت امّت تو توانایى آن را ندارند، به سوى پروردگارت برگرد و از او تمنا کن (آنرا کم کند)، برگشتم و تقاضاى کم کردن آن را نمـودم، خداوند نمازهاى فرض را به چهل نماز در شب و روز تخـفیف داد همینطور تا به سى نماز و بیست نماز و ده نماز کم شد، پیش موسى آمدم گفته خود را تکرار نمود، باز از خداوند تقاضا نمودم که تعداد نمازها را کمتر کند، خداوند نماز فرض را در هر شب و روزى پنج نماز قرار داد، پیش موسى برگشتم، گفت: چه کردى؟ گفتم: پنج نماز شد، باز موسى گفته قبلى خود را تکرار نمود، گفتم: با رضایت خداحافظى کردهام (دیگر بر نمىگردم) از جانب خداوند ندا آمد که ما نماز واجب را امضاء نمودیم و تخفیفى که لازم بود نسبت به بندگان خود انجام دادیم، و هر خیر و احسانى را به ده برابر آن پاداش مىدهیم».
«مراق: اصلش مراقق است، قسمت پایین شکم و پرده نازک شکم است. براق: از برق است و این امر یکى از معجزات آشکار حضرت رسول است، در هزار و چهارصد سال پیش که بشریت از وسایل برقى و سرعت آن در نقل و انتقالات به کلى بىخبر بود پیغمبر جمىفرماید مسافرت من با برق بوده است و براى سهولت درک مردم آن را به چهارپا تعبیر فرموده است و حکمت در این است که پیغمبر جنمىفرماید براق حیوان است بلکه مىفرماید چهارپایى است که بلندتر از الاغ و کوچکتر از قاطر است، بر ما لازم است به معراج پیغمبر جکه با روح و جسم انجام گرفته است ایمان داشته باشیم، ولى درک کیفیت معراج بالاتر از شعور و ادراک ناقص ما است. معراج عنوان تجلى خالق براى محبوبترین مخلوق و تجرد محبوب از مادیات است، در این مقام که مقام قرب وصال است ازل به ابد مىپیوندد و آدم با خاتم به هم میرسند، فاصله زمانى و مکانى از بین مىرود هرچه هست حضور است و شهود است و عیان، تعبیر هرچه باشد تشبیه است و براى نزدیک ساختن مطلب به اذهان مىباشد باید در کمال خلوص بگوییم که به وقوع معراج حضرت رسول با جسم و روح و تسلط روح مبارکش بر کون و مکان و آگاهى آن بر اسرار هستى ایمان داریم، ولى چگونگى کیفیت آن را به خدا و پیغمبر جواگذار مىنماییم. فرفع: کشف شد. نبق: میوه سدرة المنتهى. قلال: جمع قلة است کوزه و سبوى بزرگ است. هجرى: اسم دهى است در نزدیکى مدینه که کوزههاى بزرگ در آنجا ساخته مىشد. فسلمت خیرآ: سلام در اینجا به معنى خداحافظى است همانطور که در آیه: ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ ٱلۡجَٰهِلُونَ قَالُواْ سَلَٰمٗا٦٣﴾[الفرقان: ۶۳]. به این معنى مىباشد.
۱۰۴- حدیث: «ابنِ عَبَّاسٍ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: رَأَیْتُ لَیْلَةَ أُسْرِیَ بِی؛ مُوسَى، رَجُلاً آدَمَ طُوَالاً جَعْدًا كَأَنَّهُ مِنْ رِجَالِ شَنُوءَةَ؛ وَرَأَیْتُ عَیسَى رَجُلاً مَرْبُوعًا، مَرْبُوعَ الْخَلْقِ إِلَى الْحُمْرَةِ وَالْبَیَاضِ، سَبِطَ الرَّأْسِ، وَرَأَیْتُ مَالِكًا خَازِنَ النَّارِ، وَالدَّجَّالَ فِی آیَاتٍ أَرَاهُنَّ اللهُ إِیَّاهُ، فَلاَ تَكُنْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقَائِهِ» [۱۱۷].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جفرمود: در شب معراج موسى را دیدم که مردى بود گندم گون و بلند قد که موى سرش به هم چسبیده بود و به مردان طایفه (شنوءة) شباهت داشت، عیسى را دیدم، انسانى بود داراى قدى متوسط که رنگش متمایل به سرخ و سفید، و موهاى سرش بلند و آزاد بود. مالک، دربان دوزخ، و دجّال را هم دیدم. راوى گوید: این چیزهایى که پیغمبر جآنها را مشاهده نمود، قسمتى بود از آیات و معجزات و نشانههایى که خداوند به پیغمبر جنشان داد، و نباید شک و تردید در ملاقات او داشته باشید».
«آدم: گندم گون. الطوال: بلند. جعد: موهاى جمع شده و بهم پیوسته. مربوع: متوسط نه بلند و نه کوتاه قد. شنوءة: طایفهاى است از بنى قحطان در یمن که مردانشان بلند قد بودند. مربوع الخلق إلى الحمرة والبیاض: رنگش سفید و متمایل به سرخ بود نه زیاد سرخ و نه زیاد سفید بود. سبط الرَّأس: موهاى سرش آزاد و بلند بود. مریة: شک و تردید. لقائه: ضمیر لقائه یا به موسى بر مىگردد آنگاه معنى حدث چنین خواهد بود: اى محمّد! نباید از ملاقات موسى و سایر معجزاتى که مشاهده کردى تردید داشته باشى. یا به دجّال بر مىگردد آنگاه خطاب به عام است و معنى حدیث چنین است: اى شنونده مسلمان نباید از آمدن دجّال تردید داشته باشى چون این امرى است ثابت و محقق [۱۱۸].
۱۰۵- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ كُنَّا عِنْدَ ابْنِ عَبَّاسٍ، فَذَكَرُوا الدَّجَّالَ أَنَّهُ قَالَ مَكْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ كَافِرٌ، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: لَمْ أَسْمَعْهُ وَلكِنَّهُ قَالَ أَمَّا مُوسَى كَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِ إِذِ انْحَدَرَ فِی الْوَادِی یُلَبِّی» [۱۱۹].
یعنی: «مجاهد گوید: پیش ابن عباس بودیم، راجع به دجّال گفتند که پیغمبر جفرموده است: در بین دو چشمش کلمه کافر نوشته شده است. ابن عباس گفت: من این را از پیغمبر جنشنیدهام، ولى پیغمبر جفرمود: امّا موسى را (به نحوى دیدم) انگار که از وادى (مقدّس) پایین مىرفت و لبّیک مىگفت».
۱۰۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ جلَیْلَةَ أُسْرِیَ بِهِ رَأَیْتُ مُوسَى وَإِذَا رَجُلٌ ضَرْبٌ رَجِلٌ كَأَنَّهُ مِنْ رِجَالِ شَنُوءَةَ، وَرَأَیْتُ عِیسَى فَإِذَا هُوَ رَجُلٌ رَبْعَةٌ أَحْمَرُ، كَأَنَّمَا خَرَجَ مِنْ دِیمَاسٍ، وَأَنَا أَشْبَهُ وَلَدِ إِبْرَاهیمَ بِهِ، ثُمَّ أُتِیتُ بِإِنَاءَیْنِ فِی أَحَدِهِمَا لَبَنٌ، وَفِی الآخَرِ خَمْرٌ، فَقَالَ اشْرَبْ أَیَّهُمَا شِئْتَ، فَأَخَذْتُ اللَّبَنَ فَشَرِبْتُهُ، فَقِیلَ أَخَذْتَ الْفِطْرَةَ، أَمَا إِنَّكَ لَوْ أَخَذْتَ الْخَمْرَ غَوَتْ أُمَّتُكَ» [۱۲۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جدرباره شبى که به معراج برده شد فرمود: موسى را دیدم، مردى بود لاغراندام و موهایش شانه شده و به مردان قبیله شنوءة شباهت داشت، عیسى را دیدم که مردى بود داراى قد متوسط و رنگ متمایل به سرخ که انگار (حرارت خورشید را ندیده) و تازه از پرده بیرون آمده است (و در کمال طراوت و لطافت قرار داشت). و من از تمام اولادهاى ابراهیم شباهتم به عیسى بیشتر است. سپس دو ظرف را برایم آوردند که در یکى شیر و در دیگرى شراب بود، جبرئیل گفت: هریک از این دو ظرف را که مىخواهى بردار، من هم ظرف شیر را برداشتم و آن را نوشیدم، جبرئیل گفت: دین اسلام را که دین فطرت است انتخاب کردى (چون شیر سـمبل پاکى و سهل و گوارایى مىباشد) چنانچـه شراب را بر مىداشتى امّتت گمراه مىشدند (چون شراب مظهر فساد و ناپاکى است)».
«دیماس: ظرف و پـردهاى که مانع نور خورشـید مىشود. خرج من دیماس: یعنى انگار تازه از پرده خارج شده و نور خورشید به او نرسیده است تا او را پژمرده کند».
[۱۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱ باب كیف فرضت الصلاة: فی الإسراء. [۱۱۶]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۶ باب ذكر الملائكة. [۱۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۷ باب إذا قال أحدكم آمین والملائكة فی السماء. [۱۱۸]- ارشاد سارى، ج ۵، ص ۲۷۸. [۱۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۲۵ كتاب الحج: ۳۰ باب التلبیة إذا انحدر فی الوادی. [۱۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۲۴ باب قول الله تعالى: ﴿هَلۡ أَتَىٰكَ حَدِيثُ مُوسَىٰٓ١٥﴾[النازعات: ۱۵] ﴿وَكَلَّمَ ٱللَّهُ مُوسَىٰ تَكۡلِيمٗا١٦٤﴾[النساء: ۱۶۴].
۱۰۷- حدیث: « عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: ذَكَرَ النَّبِیُّ جیَوْمًا بَیْنَ ظَهْرَی النَّاسِ الْمَسِیحَ الدَّجَّالَ، فَقَالَ: إِنَّ اللهَ لَیْسَ بِأَعْوَرَ، أَلاَ إِنَّ الْمَسِیحَ الدَّجَّالَ أَعْوَرُ الْعَیْنِ الْیُمْنَى كَأَنَّ عَیْنَهُ عِنَبَةٌ طَافِیَةٌ» [۱۲۱].
یعنی: «عبدالله پسر عمر گوید: روزى پیغمبر جدر میان مردم درباره دجّال فرمود: خداوند متعال یک چشم نیست، هوشیار باشید که مسیح دجّال چشم راستش کور است و به دانه انگورى شباهت دارد که از سایر دانهها جدا شده باشد».
«طافیه: برجسته و جداشده. أعور: کسى که یک چشمش کور باشد».
۱۰۸- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ رَسُولُ ج: أَرَانِی اللَّیْلَةَ عِنْدَ الْكَعْبَةِ فِی المَنَامِ، فَإِذَا رَجُلٌ آدَمُ كَأَحْسَنِ مَا یُرَى مِنْ أُدْمِ الرِّجَالِ، تَضْرِبُ لِمَّتُهُ بَیْنَ مَنْكِبَیْهِ، رَجِلُ الشَّعَر، یَقْطُرُ رَأْسُهُ مَاءً، وَاضِعًا یَدَیْهِ عَلَى مَنْكِبَیْ رَجُلَیْنِ وَهُوَ یَطُوفُ بِالْبَیْتِ، فَقُلْتُ: مَنْ هذَا فَقَالَوا: هذَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ، ثُمَّ رَأَیْتُ رَجُلاً وَرَاءَهُ جَعْدًا قَطِطًا، أَعْوَرَ الْعَیْنِ الْیُمْنَى، كَأَشْبَهِ مَنْ رَأَیْتُ بِابْنِ قَطَنٍ، وَاضِعًا یَدَیْهِ عَلَى مَنْكِبَیْ رَجُلٍ یَطُوفُ بِالْبَیْتِ، فَقُلْتُ: مَنْ هذَا فَقَالُوا الْمَسِیحُ الدَّجَّالُ» [۱۲۲].
یعنی: «عبدالله پسر عمر گوید: پیغمبر جفرمود: شبى در کنار کعبه یک مرد گندم گون را در خواب دیدم که از زیباترین انسانها در نوع خود بود. و موهاى سرش به میان شـانههایش مىرسید، دستهایش را بر دوش دو مرد قرار مىداد و کعبه را طواف مىنمود، گفتم: این چه کسى است؟ گفتند: این مسیح پسر مریم است، سپس مرد دیگرى را به دنبال او دیدم، که موهاى سرش جمع شده و بسیار بهم پیوسته و چشم راستش کور بود، در میان کسانى که من ایشان را دیدهام بیشتر به ابن قطن شباهت داشت، دستهایش را بر دو شانه مردى گذاشته بود و طواف کعبه را مىکرد گفتم: این کیست؟ گفتند: مسیح دجّال است».
«قطط: موى بسیار مجعد. ابن قطن: مردى بود بنام عبدالعزى که در دوران جاهلیت از بین رفت».
۱۰۹- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ الله أنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: لَمَّا كَذَّبَتْنِی قُرَیْشٌ قُمْتُ فِی الْحِجْرِ فَجَلاَ الله لِی بَیْتَ الْمَقْدِسِ، فَطَفِقْتُ أُخْبِرُهُمْ عَنْ آیَاتِهِ وَأَنَا أَنْظُرُ إِلَیْهِ» [۱۲۳].
یعنی: «جابر بن عبدالله انصارى گوید: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: وقتى که قریش مرا (در مورد معراج) تکذیب کردند در حجر کعبه ایستادم، و خداوند بیت المقدّس را در برابر من ظاهر نمود، آنگاه شروع کردم به تعریف و توصیف خصوصیات و نشانههاى بیت المقدس و به آن نگاه مىکردم و قریش را از موقعیت بیت المقدّس باخبر مىنمودم».
[۱۲۱]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۴۸ باب (واذكر فی الكتاب مریم). [۱۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۴۸ باب (واذكر فی الكتاب مریم). [۱۲۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۳ كتاب مناقب الأنصار: ۴۱ باب حدیث الإسراء وقول الله تعالى ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا﴾[الإسراء: ۱].
۱۱۰- حدیث: «ابْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِی إِسْحقَ الشَّیْبَانِیّ، قَالَ: سَأَلْتُ زِرَّ بْنَ حُبَیْشٍ عَنْ قَوْلِ اللهِ تَعَالَى:﴿فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ ما أَوْحَى﴾قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ مَسْعُودٍ أَنَّهُ رَأَى جِبْرِیلَ لَهُ سِتُّمِائَةِ جَنَاحٍ» [۱۲۴].
یعنی: «ابو اسحاق شیبانى گوید: از (زر) پسر حبیش درباره آیههاى (۹ ـ ۱۰ سوره نجم) که خداوند مىفرماید: (فاصله محمّد از جبرئیل به اندازه طول دو کمان یا کمتر از آن بود، و جبرئیل وحى کرد به بنده خدا (محمّد) آنچه که خداوند مىخواست به او وحى شود) سؤال کردم، زر پسر حبیش در جوابم گفت: ابن مسعود براى ما روایت نمود که پیغمبر ججبرئیل را دید که ششصد بال دارد». (یعنى در این آیه منظور فاصله جبرئیل با پیغمبر است نه فاصله خدا با پیغمبر).
[۱۲۴]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۷ باب إذا قال أحدكم آمین والملائكة فی السماء.
۱۱۱- حدیث: « عَائِشَةَ عَنْ مَسْرُوقٍ قَالَ: قُلْتُ لِعَائِشَةَ یَا أُمَّتَاهْ هَلْ رَأَى مُحَمَّدٌ جرَبَّهُ فَقَالَتْ لَقَدْ قَفَّ شَعَرِی مِمَّا قُلْتَ، أَیْنَ أَنْتَ مِنْ ثَلاَثٍ مَنْ حَدَّثَكَهُنَّ فَقَدْ كَذَبَ: مَنْ حَدَّثَكَ أَنَّ مُحَمَّدًا جرَأَى رَبَّهُ فَقَدْ كَذَبَ، ثُمَّ قَرأَتْ﴿لاَ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ﴾، ﴿وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ﴾؛ وَمَنْ حَدَّثَكَ أَنَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی غَدٍ فَقَدْ كَذَبَ، ثُمَّ قَرَأَتْ ﴿وَمَا تَدۡرِی نَفۡسٞ مَّاذَا تَكۡسِبُ غَدٗاۖ﴾؛ وَمَنْ حَدَّثَكَ أَنَّهُ كَتَمَ فَقَدْ كَذَبَ، ثُمَّ قَرَأَتْ﴿يَأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾الآیة؛ وَلكِنَّهُ رَأَى جِبْرِیلَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی صُورَتِهِ مَرَّتَیْنِ» [۱۲۵].
یعنی: «مسروق گوید: به (حضرت) عایشه گفتم: اى مادر محترم! آیا محمّد جپروردگارش را رؤیت کرده است؟ عایشه گفت: از این سؤال شما بدنم به لرزه درآمد، شما به سه موضوع چه کار دارى هرکس در مورد آنها با شما صحبت کند حتماً دروغ مىگوید:
اوّل: کسى که بگوید: محمّد پروردگارش را دیده است حتماً دروغ گفته است، آنگاه عایشه این آیهها را خواند (چشمها قدرت درک و دیدن خداوند را ندارند امّا خداوند چشمها را مىبیند، لطیف است و کسى قدرت درک او را بصورت احاطه ندارد) و آگاه به همه امور است [۱۲۶]. و (هیچ انسانى شایستگى آن را ندارد که خداوند با او گفتگو کند، مگر اینکه به صورت فرستادن پیام، یا از پشت پرده باشد) [۱۲۷].
دوم: کسى که به شما بگوید: مىدانم فردا چه خواهد شد حتماً دروغ گفته است، عایشه این آیه را خواند (هیچ نفسى نمىداند که فردا چه خواهد کرد و سرانجام او چیست) [۱۲۸].
سوم: کسى که به شما بگوید: پیغمبر جچیزى را از دستورات خدا پنهان نموده و آن را به مردم ابلاغ نکرده است، حتماً دروغ گفته است، آنگاه عایشه این آیه را قرائت نمود (اى رسول خدا ابلاغ کن آنچه که از جانب پروردگارت برایت آمده است). (بعداً عایشه گفت:) امّا پیغمبر جدوبار جبرئیل÷را در شکل و صورت واقعى که دارد دیده است.
۱۱۲- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ مَنْ زَعَمَ أَنَّ مُحَمَّدًا رَأَى رَبَّهُ فَقَدْ أَعْظَمَ، ولكِنْ قد رَأى جِبْرِیلَ فِی صُورَتِهِ، وَخَلْقُهُ سَادٌّ مَا بَیْنَ الأُفُقِ» [۱۲۹].
یعنی: «حضرت عایشه گوید: کسى که گمان کند محمّد جپروردگارش را دیده است، خود را به امر خطرناکى دچار نموده است، ولى پیغمبر ججبرئیل را بر صورت واقعى او دید که شکل و قیافهاش کنار آسمان را پوشانیده بود».
[۱۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۵۳ سورة النجم: ۱ باب حدثنا یحیى حدثنا وكیع. [۱۲۶]- [سورة الأنعام: ۱۰۲]. [۱۲۷]- [سورة: الشوری: ۵۱]. [۱۲۸]- [سورة لقمان: ۳۴]. [۱۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۷ باب إذا قال أحدكم آمین والملائكة فی السماء.
۱۱۳- حدیث: «أَبِی مُوسَى، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: جَنَّتَانِ مِنْ فِضَّةٍ آنِیَتُهُمَا وَمَا فِیهِمَا، وَجَنَّتَانِ مِنْ ذَهَبٍ، آنِیَتُهُمَا وَمَا فِیهِمَا، وَمَا بَیْنَ الْقَوْمِ وَبَیْنَ أَنْ یَنْظُرُوا إِلَى رَبِّهِمْ إِلاَّ رِدَاءُ الْكِبْر عَلَى وَجْهِهِ فِی جَنَّةِ عَدْنٍ» [۱۳۰].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جفرمود: دو باغ در بهشت وجود دارد که تمام وسائل و آنچه در آنها موجود است از نقره مىباشد و دو باغ دیگر در آن وجود دارد که ظروف و تمام آنچه در آنها قرار دارد، از طلا هستند تنها مانعى که در بین مسلمانان و نگاه کردن آنان به سوى پروردگارشان در بهشت موجود است پرده عظمت و کبریایى ذات الله است».
(علماء مىفرمایند: پیغمـبر جبه نحـوى با اعراب سـخن مىگفت که سخنهایش را بفهمند و انواع تشبیهات و کنایه را به کار مىگرفت تا آنان بتوانند مقصودش را درک کنند، پیغمبر جدر اینجا از بین رفتن مانع در رؤیت ذات الله را به کنا رفتن رداء (پرده) تشبیه فرموده است [۱۳۱].
[۱۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۵۵ سورة الرحمن: ۱ باب قوله (ومن دونهما جنتان). [۱۳۱]- شرح نووى بر مسلم، ج ۳، ص: ۱۶.
۱۱۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ النَّاس قَالُوا: یَا رَسُولَ اللهِ هَلْ نَرَى رَبَّنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ قَالَ: هَلْ تُمَارُونَ فِی الْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ لَیْسَ دُونَهُ سَحَابٌ قَالُوا لاَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: فَهَلْ تمَارُونَ فِی الشَّمْسِ لَیْسَ دُونَهَا سَحَابٌ قَالُوا لاَ یَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: فَإِنَّكمْ تَرَوْنَهُ كَذَلِكَ یُحْشَرُ النَّاسُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَیَقُولُ مَنْ كَانَ یَعْبدُ شَیْئًا فَلْیَتْبَعْهُ، فَمِنْهُمْ مَنْ یَتَّبِعُ الشَّمْسَ، وَمِنْهُمْ مَنْ یَتَّبِعُ الْقَمَر، وَمِنْهُمْ مَنْ یَتَّبِعُ الطَّوَاغِیتَ وَتَبْقَى هذِهِ الأُمَّةُ فِیهَا مُنَافِقُوهَا، فَیَأْتِیهِمُ اللهُ فَیَقُولُ أَنَا رَبُّكُمْ، فَیَقُولُونَ هذَا مَكَانُنَا حَتَّى یَأْتِیَنَا رَبُّنَا، فَإِذَا جَاءَ رَبُّنَا عَرَفْنَاهُ، فَیَأْتِیهِمُ اللهُ فَیَقُولُ أَنَا رَبُّكُمْ، فَیقُولُونَ أَنْتَ رَبُّنَا، فَیَدْعُوهُمْ، وَیُضْرَبُ الصِّرَاطُ بَیْنَ ظَهْرَانَیْ جَهَنَّمَ، فَأَكُونُ أَوَّلَ مَنْ یَجُوزُ مِنَ الرَّسُلِ بِأُمَّتِهِ، وَلاَ یَتَكَلَّمُ یَوْمَئِذٍ أَحَدٌ إِلاَّ الرُّسُلُ، وَكَلاَمُ الرُّسُلِ یَوْمَئِذٍ اللَّهُمَّ سَلِّمْ سَلِّمْ، وَفِی جَهَنَّمَ كَلاَلِیبُ مِثْلُ شَوْكِ السَّعْدَانِ، هَلْ رَأَیْتُمْ شَوْكَ السَّعْدَانِ قَالُوا نَعَمْ، قَالَ: فَإِنَّهَا مِثْلُ شَوْكِ السَّعْدانِ، غَیْرَ أَنَّهُ لاَ یَعْلَمُ قَدْرَ عِظَمِهَا إِلاَّ اللهُ، تَخْطَفُ النَّاسَ بِأَعْمَالِهِمْ، فَمِنْهُمْ مَنْ یُوبَقُ بِعَمَلِهِ، وَمِنْهُمْ مَنْ یُخَرْدَلُ ثُمَّ یَنْجُو، حَتَّى إِذَا أَرَادَ اللهُ رَحْمَةَ مَنْ أَرَادَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ أَمَرَ اللهُ الْمَلاَئِكَةَ أَنْ یُخْرِجُوا مَنْ كَانَ یَعْبُدُ اللهَ، فَیُخْرِجُونَهُمْ، وَیَعْرِفُونَهُمْ بِآثَارِ السُّجُودِ، وَحَرَّمَ اللهُ عَلَى النَّارِ أَنْ تَأْكُلَ أَثَرَ السُّجُودِ، فَیَخْرُجُونَ مِنَ النَّار، فَكُلُّ ابْنِ آدَمَ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِلاَّ أَثَرَ السُّجُودِ؛ فَیَخْرُجُونَ مِنَ النَّارِ قَدِ امْتَحَشُوا، فَیُصَبُّ عَلَیْهِمْ مَاءُ الْحَیَاةِ، فَیَنْبُتُونَ كَمَا تَنْبُتُ الْحِبَّةُ فِی حَمِیلِ السَّیْلِ؛ ثُمَّ یَفْرُغُ اللهُ مِنَ الْقَضَاءِ بَیْنَ الْعِبَادِ، وَیَبْقَى رَجُلٌ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ، وَهُوَ آخِرُ أَهْلِ النَّارِ دُخُولاً الْجَنَّةَ، مُقْبِلاً بِوَجْهِهِ قِبَلَ النَّارِ، فَیَقُولُ یَا رَبِّ اصْرِفْ وَجْهِی عَنِ النَّارِ، قَدْ قَشَبَنِی رِیحُهَا، وَأَحْرَقَنِی ذَكَاؤُهَا، فَیَقُولُ هَلْ عَسِیْتَ إِنْ فُعِلَ ذَلِكَ بِكَ أَنْ تَسْأَلَ غَیْرَ ذَلِكَ فَیَقُولُ لاَ وَعِزَّتِكَ، فَیُعْطِی اللهَ مَا یَشَاءُ مِنْ عَهْدٍ وَمِیثَاقٍ؛ فَیَصْرِفُ اللهُ وَجْهَهُ عَنِ النَّارِ فَإِذَا أَقْبَلَ بِهِ عَلَى الْجَنَّةِ رَأَى بَهْجَتَهَا، سَكَتَ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَسْكُتَ، ثُمَّ قَالَ یَا رَبِّ قَدِّمْنِی عِنْدَ بَابِ الْجَنَّةِ، فَیَقُولُ اللهُ لَهُ، أَلَیْسَ قَدْ أَعْطَیْتَ العُهُودَ وَالْمَوَاثِیقَ أَنْ لاَ تَسْأَلَ غَیْرَ الَّذِی كُنْتَ سَأَلْتَ فَیَقُولُ یَا رَبِّ لاَ أَكُونَنَّ أَشْقَى خَلْقِكَ؛ فَیَقُولُ فَمَا عَسِیْتَ إِنْ أُعْطِیتَ ذَلِكَ أَنْ لاَ تَسْأَلَ غَیْرَهُ فَیَقُولُ لاَ وَعِزَّتِكَ لاَ أَسْأَلُ غَیْرَ ذَلِكَ؛ فَیعْطِی رَبَّهُ مَا شَاءَ مِنْ عَهْدٍ وَمِیثَاق، فَیُقَدِّمُهُ إِلَى بَابِ الْجَنَّةِ، فَإِذَا بَلَغَ بَابَهَا فَرَأَى زَهْرَتَهَا، وَمَا فِیهَا مَنَ النَّضْرَةِ والسُّرُورِ فَیَسْكُتُ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَسْكُتَ، فَیقُولُ یَا رَبِّ أَدْخِلْنِی الْجَنَّةَ، فَیَقُولُ اللهُ: وَیْحَكَ یَا ابْنَ آدَمَ مَا أَغْدَرَكَ أَلَیْسَ قَدْ أَعْطَیْتَ الْعُهُودَ وَالْمَوَاثِیقَ أَنْ لاَ تَسْأَلَ غَیْرَ الَّذِی أُعْطِیتَ فَیَقُولُ یَا رَبِّ لاَ تَجْعَلْنِی أَشْقَى خَلْقِكَ، فَیَضْحَكُ اللهُ ﻷمِنْهُ، ثُمَّ یَأْذَنُ لَهُ فِی دُخُولِ الْجنَّةِ، فَیَقُولُ تَمَنَّ، فَیَتَمَنَّى، حَتَّى إِذَا انْقَطَعَتْ أُمْنِیَّتُهُ، قَالَ اللهُ ﻷ: مِنْ كَذَا وَكَذَا أَقْبَلَ یُذَكِّرُهُ رَبُّهُ؛ حَتَّى إِذَا انْتَهَتْ بِهِ الأَمَانِیُّ قَالَ اللهُ تَعَالَى: (لَكَ ذَلكَ وَمِثْلُهُ مَعَهُ)» [۱۳۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: اصحاب گفتند: اى رسول خدا! آیا ما در روز قیامت پروردگار خودمان را مىبینیم؟ پیغمبر جفرمود: مگر در دیدن ماه در یک شب مهتابى که هیچ ابرى نباشد اختلاف و تردیدى دارید؟ اصحاب گفتند: خیر اى رسول خدا، فرمود: از دیدن خورشید در روزى که هیچ ابرى نباشد شکى دارید؟ اصحاب گفتند: خیر اى رسول خدا. فرمود: پس شما هم همینطور آشکارا پروردگارتان را مىبیند، مردم در روز قیامت جمع مىشوند، پروردگار مىفرماید: هر کسى هر چیزى را (در دنیا) پرستش نموده است در پشت سر آن قرار گیرد و از آن پیروى و تبعیت نماید، بعضى از مردم از خورشید پیروى مىکنند، و بعضى از ماه تبعیت مىنمایند، و بعضى دیگر، از سایر معبودهاى باطل پیروى مىکنند، و تنها امّت اسلام در حالیکه منافقین نیز در میان آنها هستند باقى مىمانند، آنگاه خداوند متعال (به منظور امتحان این امّت در صفات و صورتى تجلى مىکند که براى آنان شناخته نیست) و مىفرماید من پروردگار شما هستم ولى آنان مىگویند: این جاى ما است (و ما حرکت نمىکنیم) تا پروردگارمان مىآید، وقتى که پروردگار ما آمد ما او را مىشناسیم، آنگاه پروردگار (در صفات و صورت شناخته شده براى مسلمانان) تجلى مىنماید و مىفرماید: من پروردگار شما هستم، مسلمانان (پروردگار خودشان را مىشناسند و) مىگویند: تو پروردگار ما هستى، خداوند آنان را دعوت مىفرماید، و پلى را در وسط جهنم قرار مىدهند، (پیغمبر جمىفرماید:) من اوّلین پیغمبرى خواهم بود که با امّتم از آن پل عبور مىنمایم هیچ کسى در آن روز جز پیغمبران قدرت و اجازه حرف زدن را ندارد، و سخن پیغمبران هم در آن روز این است که (از خداوند تقاضاى بخشش و رحمت براى مردم مىنمایند) و مىگویند: خداوندا! رحمت و برکت نازل فرما، خداوندا! رحمت و برکت نازل فرما، (پیغمبر جفرمود:) در دوزخ قلابهایى آهنى وجود دارد که مانند خار سعدان تیز (داراى خارهاى متعددى) هستند: فرمود: آیا خار سعدان را دیدهاید؟ اصحاب گفتند: بلى دیدهایم. فرمود: این قلابها مانند خار سعدان تیز هستند (امّا فرقشان این است) که بزرگى و تیزى این قلابها را جز خداوند کسى نمىداند، این قلابها به سرعت مردم را به واسطه اعمال بدشان مىربایند، بعضى از آنان به وسیله اعمال بدشان به کلّى هلاک مىشوند، و بعضى دیگر خرد مىگردند ولى نجات پیدا مىنمایند، تا اینکه خداوند اراده مىفرماید که اهل دوزخ را مورد عنایت و رحم خود قرار دهد، به فرشتگان دستور مىدهد تا هر کسى را که خدا را پرستش نموده است از دوزخ خارج نمایند، فرشتگان هم تمام خداپرستان را بیرون مىآورند، و آنان را به آثار سجدهاى که در پیشانى آنان نمایان است مىشناسند، چون خداوند به آتش اجازه نمىدهد جاهایى را بسوزاند که بر آنها سجده به جاى آورده شده است، خداپرستان از دوزخ بیرون مىآیند، آتش تمام اعضاى انسان را مىخورد و مىسوزاند مگر اعضایى که بر آنها سجده براى خدا به جاى آورده شده باشد، خداپرستان در حالى از دوزخ خارج مىشوند که سوخته وسیاه شدهاند، باآبى که آب حیات نام دارد شستشوداده مىشوند، شاداب و زنده مىگردند همانطورى که دانه گیاه در بین خاک و خاشاکى که سیل با خود آورده و در جایى جمع نموده به سرعت سبز و شاداب مىگردد. آنگاه خداوند، قضاوت در میان بندگان را به پایان مىرساند، و تنها یک مرد در میان بهشت و دوزخ باقى مىماند. این مرد آخرین کسى است که از دوزخیان به بهشت مىرود، این مرد که در میان بهشت و جهنم رو به دوزخ ایستاده است مىگوید: پروردگار! رویم را از دوزخ برگردان، بوى بد آن مرا به هلاک مىکند و شراره آن وجودم را مىسوزاند، خداوند متعال به او مىفرماید: اگر این خواسـته تورا به جاى آورم چیز دیگرى نمىخواهى؟ آن مرد مىگوید: خیر قسم به عزّت تو، آنگاه تعهّد و پیمان به خدا مىسپارد که اگر این خواستهاش را بجاى آورد دیگر چیزى از او نمىخواهد، خداوند رویش را از دوزخ بر مىگرداند، همین که خداوند روى او را به سوى بهشت برگرداند. بهشت و زیبایى آن را مىبیند تا مدتى که خواسته خدا باشد بر این حال سکوت مىنماید، بعداً مىگوید: پروردگارا! مرا تا نزدیکى درب بهشت جلو ببر، خداوند به او مىفرماید: مگر تو تعهّد ندادى که جز آنچه که قبلاً درخواست نموده بودى چیز دیگرى را درخواست نکنى؟ آن مرد مىگوید: پروردگارا! مرا بدبختترین مخلوقاتت قرار نده. خداوند مىفرماید: اگر این درخواست تو قبول شود چیز دیگرى نمىخواهى؟ آن شخص مىگوید: خیر قسم به عزّتت دیگر چیزى را از تو درخواست نمىکنم، مجدّداً با پروردگارش تعهّد و پیمان مىبندد که اگر این خواستهاش برآورده شود چیز دیگرى را درخواست نکند. خداوند او را تا نزدیک بهشت جلو مىآورد، وقتى که به درب بهشت رسید، زیبایى و شکوفایى و شادابى و سرور آن را مشاهده مىنماید، باز تا مدتى که خداوند بخواهد ساکت مىماند، آنگاه مىگوید: خداوندا! مرا داخل بهشت فرما، خداوند مىفرماید: اى بیچاره بنىآدم، عجب غدّار و پیمانشکن هستى مگر تعهّد نکرده بودى که جز آنچه را که قبلاً به تو بخشیده بودم چیز دیگرى درخواست نکنى؟ مىگوید: پروردگارا! مرا بدبختترین آفریدگان خودت قرار مده، خداوند او را مىبخشد و مورد لطف و مرحمت خود قرار مىدهد و به او اجازه داده مىشود تا وارد بهشت گردد، خداوند مىفرماید: هرچه را که مىخواهى درخواست کن آن مرد هم آنچه را که مىخواهد تمنا مىنماید تا خواستههایش تمام مىشود و به همه آرزوهاى خود نایل مىگردد، خداوند متعال او را راهنمایى مىکند و مىفرماید از فلان چیز و فلان چیز نیز درخواست کن همینطور پروردگارش او را راهنمایى مىکند و نعمتهاى بهشت را برایش بیان مىنماید تا به تمام آرزوهاى خود مىرسد، خداوند مىفرماید: این نعمتها و یک برابر آن مال تو مىباشد» [۱۳۳].
«تمارون: از مماراة است به معنى مجادله واختلاف است. طواغیت: جمع طاغوت، شـیطان، بت، هر رهبر فاسـد و گمراهکننده اى است. ظهران: الف و نون آخر براى مبالغة است، به معنى وسط است. یجوز: عبور مىکند. کلالیب: جمع کلوب است، چوب یا آهنى است که سرش قلابدار مىباشد. السعدان: اسم خارى است که شتر علاقه زیادى به خوردن آن دارد. یوبق: به هلاک مىرسد. یخردل: مانند دانه خردل خرد مىشود. امتحشوا: سوخته مىشوند و سیاه مىگردند. قشبنى: مرا مسموم مىکند، مىسوزاند. ذکاء: لهیب، شراره».
۱۱۵- حدیث: «سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ قُلْنَا یَا رَسُولَ اللهِ هَلْ نَرَى رَبَّنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ قَالَ: هَلْ تُضَارُونَ فِی رُؤْیَةِ الشَّمْسِ وَالْقَمَرِ إِذَا كَانَتْ صَحْوًا قُلْنَا لاَ قَالَ: فَإَنَّكُمْ لاَ تُضَارُونَ فِی رُؤْیَةِ رَبِّكُمْ یَوْمَئِذٍ إِلاَّ كَمَا تُضَارُونَ فِی رُؤْیَتِهِمَا ثُمَّ قَالَ: یُنَادِی مُنَادٍ: لِیَذْهَبْ كُلُّ قَوْمٍ إِلَى مَا كَانُوا یَعْبُدُونَ، فَیَذْهَبُ أَصْحَابُ الصَّلِیبِ مَعَ صَلِیبِهِمْ، وَأَصْحَابُ الأَوْثَانِ مَعَ أَوْثَانِهِمْ، وَأَصْحَابُ كُلِّ آلِهَةٍ مَعَ آلِهَتِهِمْ، حَتَّى یَبْقَى مَنْ كَانَ یَعْبُدُ اللهَ مِنْ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، وغُبَّرَاتٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ، ثُمَّ یُؤْتَى بِجَهَنَّمَ تُعْرَضُ كَأَنَّهَا سَرَابٌ، فَیُقَالُ لِلْیَهُودِ: مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ قَالُوا كُنَّا نَعْبُدُ عُزَیْرَ ابْنَ اللهِ، فَقَالَ كَذَبْتُمْ، لَمْ یَكُنْ للهِ صَاحِبَةٌ وَلاَ وَلَدٌ، فَمَا تُرِیدُون قَالُوا نُرِیدُ أَنْ تَسْقِیَنَا، فَیُقَالُ اشْرَبُوا، فَیَتَسَاقَطُونَ فِی جَهَنَّمَ ثُمَّ یُقَالُ لِلنَّصَارَى مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ فَیَقُولونَ كُنَّا نَعْبُدُ الْمَسِیحَ ابْنَ اللهِ، فَیُقَال كَذَبْتُمْ لَمْ یَكُنْ للهِ صَاحِبَةٌ وَلاَ وَلَدٌ، فَمَا تُرِیدُونَ فَیَقُولُونَ نُرِیدُ أَنْ تَسْقِیَنَا، فَیُقَالُ اشْرَبُوا، فَیَتَسَاقَطُونَ فِی جَهَنَّمَ حَتَّى یَبْقَى مَنْ كَانَ یَعْبُدُ اللهَ مِنْ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، فَیُقَالُ لَهُمْ مَا یَحْبِسُكمْ وَقَدْ ذَهَبَ النَّاس فَیَقولُونَ فَارَقْنَاهُمْ وَنَحْنُ أَحْوَجُ مِنَّا إِلَیْهِ الْیَوْمَ، وَإِنَّا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی: لِیَلْحَقْ كلُّ قَوْمٍ بِمَا كَانُوا یَعْبُدُونَ وَإِنَّمَا نَنْتَظِرُ رَبَّنَا؛ قَالَ فَیَأْتِیهِمُ الْجَبَّارُ، فِی صُورَةٍ غَیْرَ صُورَتِهِ الَّتِی رَأَوْهُ فِیهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ؛ فَیَقُولُ أَنَا رَبُّكُمْ، فَیَقُولُون أَنْتَ رَبُّنَا فَلاَ یُكَلِّمُهُ إِلاَّ الأَنْبِیَاءُ، فَیَقُولُ هَلْ بَیْنَكُمْ وَبَیْنَه آیةٌ تَعْرِفُونَهُ فَیَقُولُونَ السَّاقُ؛ فیَكْشِفُ عَنْ سَاقِهِ، فَیَسْجُدُ لَهُ كُلُّ مُؤْمِنٍ، وَیَبْقَى مَنْ كَانَ یَسْجُدُ للهِ رِیَاءً وَسُمْعَةً؛ فَیَذْهَبُ كَیْما یَسْجُدَ فَیَعُودُ ظَهْرُهُ طَبَقًا وِاحِدًا، ثُمَّ یُؤْتَى بِالْجِسْمِ فَیُجْعَلُ بَیْنَ ظَهْرَیْ جَهَنَّمَ قُلْنَا یَا رَسُولَ اللهِ وَمَا الْجِسْرُ قَالَ مَدْحَضَةٌ مَزِلَّةٌ عَلَیْهِ خَطَاطِیفُ وَكَلاَلِیبُ، وَحَسَكَةٌ مُفَلْطَحَةٌ لَهَا شَوْكَةٌ عُقَیْفَاءُ تَكُونُ بِنَجْدٍ یُقَالُ لَهَا السَّعْدَانُ الْمُؤْمِنُ عَلَیْهَا كَالطَّرْفِ وَكَالْبَرْقِ وكَالرِّیحِ، وَكَأَجَاوِیدَ الْخَیْلِ وَالرِّكَابِ، فَنَاجٍ مُسَلَّمٌ، وَنَاجٍ مَخْدُوشٌ، وَمَكْدُوسٌ فِی نَارِ جَهَنَّمَ، حَتَّى یَمُرَّ آخِرُهُمْ یُسْحَبُ سَحْبًا فَمَا أَنْتُمْ بَأَشَدَّ لِی مُنَاشَدَةً فِی الْحَقِّ قَدْ تَبَیَّنَ لَكُمْ مِنَ الْمؤْمِنِ یَوْمَئِذٍ لِلْجَبَّارِ فَإِذَا رَأَوْا أَنَهُمْ قَدْ نَجَوْا وَبَقِیَ إِخْوَانُهُمْ، یَقُولُونَ رَبَّنَا إِخْوَانُنَا كَانُوا یُصَلُّونَ مَعَنَا وَیَصُومُونَ مَعَنَا وَیَعْمَلُونَ مَعَنَا؛ فَیَقُولُ اللهُ تَعَالَى اذْهَبُوا فَمَنْ وَجَدْتُمْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالَ دِینَارٍ مِنْ إِیمَانٍ فَأَخْرِجُوهُ، وَیُحَرِّمُ اللهُ صُوَرَهمْ عَلَى النَّارِ، فَیَأْتُونَهُمْ وَبَعْضُهُمْ قَدْ غَابَ فِی النَّارِ إِلَى قَدَمِهِ وَإِلَى أَنْصَافِ سَاقَیْهِ، فَیُخْرِجُونَ مَنْ عَرَفوا ثُمَّ یَعُودُونَ فَیَقُولُ اذْهَبُوا فَمَنْ وَجَدْتُم فِی قَلْبِهِ مِثْقَالَ نِصْفِ دِینَارٍ فَأَخْرِجُوهُ؛ فَیُخْرِجُونَ مَنْ عَرَفُوا ثُمَّ یَعُودُونَ فَیَقُولُ اذْهَبُوا فَمَنْ وَجَدْتُمْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ مِنْ إِیمَانٍ فَأَخْرِجُوهُ؛ فَیُخْرِجُونَ مَنْ عَرَفُوا قَالَ أَبُو سَعِیدٍ: فَإِنْ لَمْ تُصَدِّقُونِی فَاقْرَءُوا﴿إِنَّ اللهَ لاَ يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَإِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضَاعِفْهَا﴾فَیَشْفَعُ النَّبِیُونَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَالْمُؤْمِنُونَ فَیَقُولُ الْجَبَّارُ بَقِیَتْ شَفَاعَتِی، فَیَقْبِضُ قَبْضَةً مِنَ النَّارِ فَیُخْرِجُ أَقْوَامًا قَدِ امْتُحِشُوا، فَیُلْقَوْنَ فِی نَهَرٍ بِأَفْوَاهِ الْجَنَّةِ یُقَالُ لَهُ مَاءُ الْحَیَاةِ، فَیَنْبُتُونَ فِی حَافَتَیهِ كَمَا تَنْبُتُ الْحِبَّةُ فِی حَمِیلِ السَّیْلِ قَدْ رَأَیْتُمُوهَا إِلَى جَانِبِ الصَّخْرَةِ إِلَى جَانِبِ الشَّجَرَةِ، فَمَا كَانَ إِلَى الشَّمْسِ مِنْهَا كَانَ أَخْضَرَ، وَمَا كَان مِنْهًا إِلَى الظِّلِّ كَانَ أَبْیَضَ فَیَخْرُجُونَ كَأَنَّهُمُ اللُّؤْلُؤُ، فَیُجْعَلُ فِی رِقَابِهِمِ الْخَوَاتِیمُ فَیَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ، فَیَقُولُ أَهْلُ الْجَنَّةِ هؤُلاَءِ عُتَقَاءُ الرَّحْمنِ أَدْخَلَهُمُ الْجَنَّةَ بَغَیْرِ عَمَلٍ عَمِلُوهُ، وَلاَ خَیْرٍ قَدَّمُوهُ، فَیُقَالُ لَهُمْ لَكُمْ مَا رَأَیْتُمْ وَمِثْلُهُ مَعَهُ» [۱۳۴].
یعنی: «ابوسعید خدرى گوید: گفتیم: اى رسول خدا! آیا ما پروردگار خود را در قیامت مىبینیم؟ پیغمبر جفرمود: آیا شما در دیدن خورشید و ماه وقتى که آسمان صاف باشد اختلافى با هم دارید؟ گفتیم: خیر، فرمود: پس شما همانگونه که امروز در دیدن خورشید و ماه اختلاف و تردیدى ندارید در آخرت نیز در دیدن پروردگارتان تردید و اختلافى نخواهید داشت، آنگاه فرمود: در آخرت به مردم دستور داده مىشود: که هر قوم و ملّتى به سوى معبود و آنچه که در دنیا مورد پرستش ایشان بوده است بروند پیروان صلیب به سوى صلیب خود مىروند، و بتپرستها با بتهاى خود مىروند، و پیرو هر معبودى به معبود خود ملحق مىگردد، تا اینکه تنها کسانى باقى مىمانند که فقط خدا را پرستش کردهاند اعم از اینکه نیکوکار یا بدکار بوده باشند قسمتى از اهل کتاب نیز باقى مىمانند، در این حالت دوزخ حاضر و آماده مىشود و مانند سراب از دور موج مىزند، وبه یهودیها گفته مىشود شما در دنیا چه چیزى را پرستش مىکردید؟ مىگویند: ما براى عذیر که پسر خدا است عبادت مىکردیم، خداوند مىفرماید: دروغ گفتید، خداوند داراى همسر و اولاد نیست، الآن چه مىخواهید؟ مىگویند: مىخواهیم به ما آب بدهید، به ایشان گفته مىشود آب بخورید و پشتسر هم به دوزخ مىافتند، سپس به نصارى گفته مىشود شما چه چیزى را در دنیا پرستش مىکردید؟ مىگویند: ما مسیح پسر خدا را پرستش مىکردیم، گفته مىشود: دروغ گفتید، هیچگاه خداوند داراى همسر و اولاد نبوده است، پس الآن چه مىخواهید؟ مىگویند: آب مىخواهیم، به ایشان گفته مىشود آب بنوشید و پشتسر هم به دوزخ مىافتند، تا اینکه تنها کسانى مىمانند که فقط خدا را پرستش کردهاند، خواه نیکوکار یا بدکار باشند، به ایشان گفته مىشود: براى چه شما در اینجا ماندهاید در حالى که مردم همه رفتهاند؟ مىگویند: ما که در دنیا از ایشان جدا گشتیم، از امروز بیشتر به آنها نیاز داشتیم (یعنى ما در دنیا با وجود نیاز شدید به آنان به خاطر کفرشان از ایشان جدا شدیم پس امروز هم با ایشان نیستیم) و ما الآن شنیدیم که به مردم اعلام مىکردند هرکس به معبود خود بپیوندد، پس ما منتظر پروردگار مىباشیم (تا به او بپیوندیم) پیغمبر جفرمود: آنگاه خداوند در غیر آن صورتى که قبلاً برایشان تجلى فرموده بود تجلى مىکند، و مىگوید: من پروردگار شما هستم، ایشان هم مىگویند: تو پروردگار ما هستى، جز پیغمبران، کسى اجازه گفتگو با خداوند را ندارد، خداوند مىفرماید: آیا در بین شما و خداوند نشـانهاى وجود دارد که بوسـیله آن خدا را بشناسید؟ مىگویند: بلى، پروردگارا! نور عظیم تو علامت و نشانهاى است که شما را با آن مىشناسیم. آنگاه خداوند نور عظیم خودش را متجلى مىسازد و همه ایمانداران به حال سجده در مىآیند، و آنهایى که در دنیا به خاطر ریا سجده مىبردند باقى مىمانند، ومىخواهند که سجده ببرند ولى پشتشان به صورت یک پارچه در مىآید (و قادر بسجده بردن نخواهند بود) آنگاه پلى را (که معروف به پل صراط است) مىآورند، و در وسط دوزخ قرارش مىدهند، پرسیدیم: اى رسول خدا این پل چیست؟ فرمود: جایى است خطرناک و لغزنده که بروى آن قلابهاى تیز آهنى و خارهایى وجود دارد که داراى نوک تیز و تنه ضخیم مىباشد و این خارها قلابهایى دارند که مانند خارهایى است که در نجد وجود دارند و به آنها (السعدان) مىگویند، و ایمانداران با سرعت یکبار چشم بهمزدن یا برق و یا باد تند و یا اسبهاى تیزرو و یا شتر (به تفاوت درجات ایمانشان) از روى پل عبور مىنمایند، بعضى از آنان به سلامت عبور مىکنند و بعضى دیگر، با بدن زخمى شده به آخر پل مىرسند، وعدّهاى در دوزخ مىافتند، تا اینکه آخرین نفر را به روى این خارها مىکشانند. (تعصب و علاقه مسلمانان در قیامت نسبت بهم فراوان مىشود)، شما در دنیا در مسائلى که حقانیت آنها برایتان معلوم شود چقدر روى آنها تأکید مىنمایى و از من خواهش مىکنید، مسلمانان هم در قیمات براى نجات برادران دینى خود از دوزخ بیشتر تأکید مىکنند و از خداوند بیشتر تمنا و خواهش مىنمایند، همین که دیدند که خود نجات یافتهاند ولى برادران مسلمانشان که باقى ماندهاند، مىگویند: پروردگارا! این برادران ما در دنیا با ما نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند، و کارهاى نیک را با ما انجام مىدادند، خداوند متعال مى فرماید: بروید هر کسى را دیدید که به اندازه وزن دینارى ایمان در قلبش موجـود است او را از دوزخ بیرون آورید، خداوند چهره ایمانداران را از آتش دوزخ حرام مىنماید، (و به آتش اجازه نمىدهد که آن را بسوزاند) وقتى که ایمانداران براى نجات برادرانشان به سوى دوزخ مىروند مىبینند که بعضى از آنان پاهایشان در آتش فرو رفته است و بعضى دیگر تا نصف ساقشان در آتش مىباشد، آنگاه هر کسى را که شناسایى کردند بیرونش مىآورند، و بر مىگردند، خداوند متعال به آنان مىفرماید: برگردید، هر کسى را دیدید که به اندازه نصف دینارى ایمان در قلبش وجود دارد از دوزخ بیرون آورید، میروند آنها را بیرون مىآورند و بر مىگردند، باز خداوند به آنان مىفرماید: برگردید هر کسى که به اندازه ذرّهاى ایمان در قلبش باشد از دوزخ خارجش کنید، مىروند هر کسى که به اندازه ذرّهاى ایمان در درونش باشد بیرون مىآورند.
ابوسعید گوید: اگر به این روایت من از پیغمبر جباور ندارید، این آیه را بخوانید: (همانا خداوند به اندازه ذرّهاى نیکى و بدى را فراموش نمىکند، اگر نیکى باشد آن را دو چندان مىنماید) پیغمبر فرمود: پیغمبران و فرشتگان و ایمانداران شفیع قرار داده مىشوند و شفاعت مىکنند. آنگاه خداوند مىفرماید: (هنوز) شفاعت من باقى مانده است، و قسمتى از آتش دوزخ را نابود و محو مىنماید و تعداد فراوانى از دوزخ بیرون مىآیند که سوخته و سـیاه شـدهاند، و در رودى که در جلو درهاى بهشت قرار دارد و به آب حیات معروف است شستشو داده مىشوند، و فوراً در کنار این نهر زنده و شاداب مىگردند، همانگونه که دانه گیاه در میان خاک و خاشاکى که سیل با خود مىآورد و آن را در کنار سنگى یا درختى جمع مىکند به سرعت مىروید و سبز و شاداب مىشود، و قمستى از آنکه رو به خورشید است سبز مىگردد و طرفى که رو به سایه است سفید مىباشد، وقتى که از نهر بیرون آمدند مانند دُرّ مىدرخشند و مهرههایى در گردنشان قرار داده مىشود و داخل بهشت مىشوند، و اهل بهشت مىگویند، اینها آزاد شده خداوند رحمن هستند، و خداوند آنان را بدون اینکه کار نیکى انجام داده باشند وارد بهشت نموده است، از جانب خداوند به آنان گفته مىشود، یک برابر آنچه را که مىبینید مال شما مىباشد».
«صحواً: بدون ابر. غبرات: بقایا. مدخصة: جایى که قدم در آن لغزش مىکند. خطاطیف: جمع خطاف قلاب. کلوب: قلاب. حسکة: یک نوع خارى است که به لباس انسان و پشم حیوان مىچسبد. مفطلحه: چیزى است که داراى نوک تیز و تنه عریض باشد. عقیفاء: قلاب دار. الرکاب: شتر. مخدوش: زخمى. مکدوس: مصروع، فرو افتاده. مناشدة: درخواست، تمنا».
[۱۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲۹ باب فضل السجود. [۱۳۳]- شرح نووى بر مسلم، ج ۳، ص ۴۰. [۱۳۴]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ كتاب التوحید: ۲۴ باب قول الله تعالى: ﴿وُجُوهٞ يَوۡمَئِذٖ نَّاضِرَةٌ٢٢ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٞ٢٣﴾[القیامة: ۲۲-۲۳].
۱۱۶- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: یَدْخُلُ أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ، وَأَهْلُ النَّارِ النَّارَ ثُمَّ یَقُولُ اللهُ تَعَالَى: أَخْرِجُوا مَنْ كَانَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ إِیمَانِ، فَیُخْرَجُونَ مِنْهَا قَدِ اسْوَدُّوا، فَیُلْقَونَ فِی نَهَرِ الْحَیَا أَوِ الْحَیَاةِ (شَكٌّ من أَحد رجال السَّنَد) فَیَنْبُتُونَ كَمَا تَنْبُتُ الْحِبَّةُ فِی جَانِبِ السَّیْلِ، أَلَمْ تَرَأَنَّهَا تَخْرُجُ صَفْرَاءَ مُلْتَوِیَةً» [۱۳۵].
یعنی: «ابوسعید خدرى گوید: پیغمبر جفرمود: آنهایى که اهل بهشـت هستند وارد بهشت مىشوند، و آنهایى که اهل دوزخ مىباشند به دوزخ مىروند، سپس خداوند متعال مىفرماید: کسانى را که به اندازه دانه خردلى ایمان در قلب دارند از دوزخ بیرون آورید، آنها را بیرون مىآورند در حالى که (در آتش و دود) سیاه گشتهاند، آنان را در رودى که حیاء یا حیات (تردید از یکى از راویان حدیث است) نام دارد شستشو مىدهند و زنده و شاداب مىگردند همانگونه که دانه گیاه در کنار بستر آب به سرعت مىروید، مگر نمىبینید گیاهى که در چنین جایى سبز مىشود چقدر زیبا است و هر بینندهاى را شاد مىنماید و از شدت طراوت و شادابى خمیده مىشود؟».
«صفراء: زرد در اینجا اشاره به آیه۶۹ سوره بقره است که مىفرماید صفراء تسر الناظرین. ملتویه: خمیده».
[۱۳۵]- أخرجه البخاری فی ۲ كتاب الإیمان: ۱۵ باب تفاضل أهل الإیمان فی الأعمال.
۱۱۷- حدیث: « عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍسقَالَ النَّبِیُّ ج: إِنِّی لأَعْلَمُ آخِرَ أَهْلِ النَّارِ خُرُوجًا مِنْهَا، وَآخِرَ أَهْلِ الْجَنَّةِ دُخُولاً رَجُلٌ یَخْرُجُ مِنَ النَّارِ كَبْوًا فَیَقُولُ اللهُ اذْهَبْ فَادْخُلِ الْجَنَّةَ، فَیَأْتِیهَا فَیُخَیَّلُ إِلَیْهِ أَنَّهَا مَلأَى، فَیَرْجِعُ فَیَقُولُ یَا رَبِّ وَجَدْتُهَا مَلأَى، فَیَقُولُ اذْهَب فَادْخُلِ الْجَنَّةَ فَیَأْتِیَها فَیُخَیَّلُ إِلَیْهِ أَنَّهَا مَلأَى، فَیَرْجِعُ فَیَقُولُ یَا رَبِّ وَجَدْتُهَا مَلأَى، فَیَقُولُ اذْهَب فادْخُلِ الْجَنَّةَ فَإِنَّ لَكَ مِثْلَ الدُّنْیَا وَعَشَرَةَ أَمْثَالِهَا، أَوْ إِنَّ لَكَ مِثْلَ عَشَرَةِ أَمْثَالِ الدُّنْیَا، فَیَقُولُ تَسخَرُ مِنِّی أَوْ تَضْحَكُ مِنِّی وَأَنْتَ الْمَلِكُ فَلَقَدْ رَأَیْتُ رَسُولَ الله جضَحِكَ حَتَّى بَدَتْ نَوَاجِذُهُ وَكَانَ یُقَالُ: ذَلِكَ أَدْنَى أَهْلِ الْجَنَّةِ مَنْزِلَةً» [۱۳۶].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: من مىدانم آخرین نفرى که از دوزخ بیرون مىآید و آخرین کسى که وارد بهشت مىشود چه کسى است؟ او مردى است در حالى که با سینهخیز از دوزخ بیرون مىآید، خداوند به او مىفرماید برو داخل بهشت شو، آن مرد به سوى بهشت مىآید، فکر مىکند که بهشت پر شده (و جاى خالى ندارد) بر مىگردد، و مىگوید: پروردگارا! بهشت را دیدم که پر است و جاى خالى ندارد، خداوند مىفرماید: برگرد و داخل بهشت شو، باز به سوى بهشت مىآید و آن را پر مىبیند آن مرد بر مىگردد و مىگوید: پروردگارا! بهشت را دیدم که پر شده است، مجدداً خداوند متعال به او مىفرماید: برگرد و داخل بهشت شو، و به اندازه دنیا و ده برابر آن در بهشت مال تو باشد، آن مرد مىگوید: (پروردگارا!) مرا مورد تمسخر قرار مىدهى؟ تو پادشاه و قدرتمند هستى».
ابن مسعود گوید: دیدم که پیغمبر جدر این هنگام خندهاش گرفت و دندانهاى آخرش نمایان شد. گفته مىشود: این آخرین نفر و فقیرترین اهل بهشت مىباشد.
[۱۳۶]- أخرجه البخاری فی ۸۱ كتاب الرقاق: ۵۱ باب صفة الجنة والنار.
۱۱۸- حدیث: « أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: یَجْمَعُ اللهُ النَّاسَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَیَقولُونَ لَوِ اسْتَشْفَعْنَا عَلَى رَبِّنَا حَتَّى یُرِیحَنَا مِنْ مَكَانِنَا فَیَأْتُونَ آدَمَ فَیَقُولُونَ: أَنْتَ الَّذِی خَلَقَكَ اللهُ بِیَدِهِ، وَنَفَخَ فِیكَ مِنْ رُوحِهِ، وَأَمَرَ الْمَلاَئِكَةَ فَسَجَدُوا لَكَ، فَاشْفَعْ لَنَا عِنْدَ رَبِّنَا؛ فَیَقُولُ: لَسْتُ هُنَاكُمْ، وَیَذْكُرُ خَطِیئَتَهُ، وَیَقولُ ائْتُوا نُوحًا، أَوَّلَ رَسُولٍ بَعَثَهُ اللهُ فَیَأْتُونَهُ فَیَقُولُ: لَسْتُ هُنَاكُمْ، وَیَذْكُرُ خَطِیئَتَهُ، ائْتُوا إِبْرَاهِیمَ الَّذِی اتَّخَذَهُ اللهُ خَلِیلاً، فَیَأْتُونَهُ فَیَقُولُ لَسْتُ هُنَاكُمْ، وَیَذْكُرُ خَطِیئَتَهُ، ائْتَوا مُوسَى الَّذِی كَلَّمَهُ اللهُ؛ فَیَأْتُونَه فَیَقُولُ لَسْتُ هُنَاكُمْ، فَیَذْكُرُ خَطِیئَتَهُ، ائْتُوا عِیسَى، فَیَأْتُونَهُ فَیَقُولُ لَسْتُ هُنَاكُمْ، ائْتُوا مُحَمَّدًاجفَقَدْ غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَمَا تَأَخَّرَ فَیَأْتُونِی، فَأَسْتأْذِنُ عَلَى رَبِّی، فَإِذَا رَأَیْتُهُ وَقَعْتُ سَاجدًا، فَیَدَعُنِی مَا شَاءَ اللهُ، ثُمَّ یُقَالُ ارْفَعْ رَأْسَكَ، سَلْ تُعْطَهْ، وَقُلْ یُسمَعْ، وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ فَأَرْفَعُ رَأْسِی فَأَحْمَدُ رَبِّی بِتَحْمِیدٍ یُعَلِّمُنِی؛ ثُمَّ أَشْفَعُ فَیَحُدُّ لِی حَدًّا، ثُمَّ أُخْرِجُهُمْ مِنَ النَّارِ وَأُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ؛ ثُمَّ أَعُودُ فَأَقَعُ سَاجِدًا مِثْلَهُ فِی الثَّالِثَةِ أَوِ الرَّابِعَةِ حَتَّى مَا یَبْقَى فِی النَّارِ إِلاَّ مَنْ حَبَسَهُ الْقُرْآنُ» [۱۳۷].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: مردم در روز قیامت جمع مىشوند، مىگویند کاش کسى را نزد خداوند شفیع قرار مىدادیم تا شاید ما را در این مکان (سخت و دشوار) نجات بخشد، به نزد آدم÷مىروند، مىگویند تو کسى هستى که خداوند با دست قدرت خود تو را به وجود آورده و روح خود را در تو دمیده است، و به فرشتگان دستور سجده داد و آنها به تو سجده کردند، پس در پیشگاه خداوند براى ما شفاعت و خواهش کن تا ما را از این جاى دشوار نجات بخشد، آدم مىگوید: من قدرت این کار را ندارم خطایى را که (در بهشت به واسطه خوردن از میوه درخت ممنوعه) انجام داده بود به یاد مىآورد و مىگوید: نزد نوح که اوّلین فرسـتاده خدا است بروید، مردم به نزد نوح مىآیند، نوح هم مىگوید: من شایستگى این کار را ندارم، و خطاى خود (دعاى هلاک و نابودى قومش) را به یاد آورده (و به این علت از شفاعت در پیشگاه خداوند شرم مىکند و) مىگوید پیش ابراهیم بروید او کسى است که خداوند او را به عنوان دوست خالص خود انتخاب کرده است، پیش ابراهیم مىآیند، او نیز مىگوید: من اهل این کار نیستم و خطاى خود را (که از او پرسیدند تو این بتها را شکستهاى، گفت: خیر بلکه بت بزرگ آنها را شکسته است) به یاد مىآورد (و از شفاعت خوددارى مىکند) و مىگوید: پیش موسى بروید، چون او کسى است که خداوند با او سخن گفته است. به نزد موسى مىروند و موسى هم مىگوید: من توانایى شفاعت براى شما را ندارم و خطاى خود را (که یک نفر کافر را به قتل رسانیده است) به یاد مىآورد و مىگوید: پیش عیسى بروید، عیسى نیز مىگوید: من شایستگى شفاعت را ندارم به نزد محمّد بروید، او کسى است که خداوند تمام خطاهایش را از اوّل تا به آخر بخشیده است، پیغمبر فرمود: آنگاه پیش من مىآیند، و از پروردگارم اجازه مىخواهم، همین که او را دیدم به سجده در مىآیم، هر مدتى که خواستِ خدا باشد مرا در حالت سجده باقى مىگذارد، سپس مىفرماید: سرت را از سجده بردار، و درخواست کن (هرچه را که مىخواهى) به تو بخشیده مىشود، و هرچه مىخواهى بگو گفتههایت شنیده و قبول خواهد شد، و شفاعت کن شفاعتت پذیرفته مىگردد، پیغمبر جمىفرماید: سرم را بلند مىنمایم، و خداوند را با سپاس و ستایشى که آن را به من الهام مىنماید ستایش مىکنم، سپس شفاعت مىنمایم و خداوند تمام حالات و چگونگى شفاعت را برایم معلوم مىنماید، آنگاه آنان را از دوزخ بیرون مىآورم، و وارد بهشتشان مىکنم سپس بر مىگردم و براى سومین یا چهارمین بار به سجده در مىآیم، تا وقتى که هیچ کسى در دوزخ باقى نمىماند مگر کسانى (که کافر و مشرک باشند که آنان برابر نص قرآن همیشه) در دوزخ حبس و باقى مىمانند».
«لست هناكم: من در مقامى قرار ندارم که به این شفاعت عظمى اقدام نمایم. فیحدُّ لی: چگونگى شفاعت کردن را برایم مشخص مىکند».
۱۱۹- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ جقَالَ: إِذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ مَاجَ النَّاسُ بَعْضُهُمْ فِی بَعْضٍ، فَیَأْتُونَ آدَمَ فَیَقُولُونَ: اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ فَیَقُولُ: لَسْتُ لَهَا وَلكِنْ عَلَیْكُمْ بِإِبْرَاهِیمَ فَإِنَّهُ خَلِیلُ الرَّحْمنِ؛ فَیَأْتُونَ إِبْرَاهِیمَ، فَیَقُولُ: لَسْتُ لَهَا وَلكِنْ عَلَیْكُمْ بِمُوسَى فَإِنَّهُ كَلِیمُ اللهِ؛ فَیَأْتُونَ مُوسَى فَیَقُولُ: لَسْتُ لَهَا وَلكِنْ عَلَیْكُمْ بِعِیسَى فَإِنَّهُ رُوحُ اللهِ وَكَلِمَتُهُ؛ فَیَأْتونَ عِیسَى فیَقُولُ: لَسْتُ لَهَا وَلكِنْ عَلَیْكُمْ بِمحَمَّدٍ ج؛ فَیَأْتُونِی فَأَقُولُ: أَنَا لَهَا، فَأسْتَأْذِنُ عَلَى رَبِّی فَیُؤْذَنُ لِی، وَیُلْهِمُنِی مَحَامِدَ أَحْمَدُهُ بِهَا لاَ تَحْضُرُنِی الآنَ، فَأَحْمَدُهُ بِتِلْكَ الْمَحَامِدِ وَأَخِرُّ لَهُ سَاجِدًا، فَیُقَالُ: یَا مُحَمَّدُ ارْفَعْ رَأْسَكَ وَقُلْ یُسْمَعْ لَكَ، وَسَلْ تُعْطَ، وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ؛ فَأَقُولُ: یَا رَبِّ أُمَّتِی، أُمَّتِی، فَیُقَالُ: انْطَلِقْ فَأَخْرِجْ مَنْ كَانَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ شَعِیرَةٍ مِنْ إِیمَانٍ، فَأَنْطَلِقُ فَأَفْعَلُ ثُمَّ أَعُودُ فَأَحْمَدُهُ بِتِلْكَ الْمَحَامِدِ، ثُمَّ أَخِرُّ لَهُ سَاجِدًا؛ فَیُقَالُ: یَا مُحَمَّدُ ارْفَعْ رَأْسَكَ، وَقُلْ یُسْمَعْ لَكَ، وَسَلْ تُعْطَ، وَاشْفَعْ تُشَفَعْ؛ فَأَقُولُ: یَا رَبِّ أُمَّتِی، أُمَّتِی فَیُقَالُ انْطَلِقْ فَأَخْرِجْ مِنْهَا مَنْ كَانَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ أَوْ خَرْدَلَةٍ مِنْ إِیمَانٍ؛ فَأَنْطَلِقُ فَأَفْعَلُ؛ ثُمَّ أَعُودُ فَأَحْمَدُهُ بِتَلْكَ الْمَحَامِدِ ثُمَّ أَخِرُّ لَهُ سَاجِدًا؛ فَیُقَالُ یَا مُحَمَّدُ ارْفَعْ رَأْسَكَ، وَقُلْ یُسْمَعْ لَكَ، وَسَلْ تُعْطَ، وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ؛ فَأَقُولُ یَا رَبِّ أُمَّتِی، أُمَّتِی فَیُقَالُ انْطَلِقْ فَأخْرِجْ مَنْ كَانَ فِی قَلْبِهِ أَدْنَى أَدْنَى أَدْنَى مِثْقَالِ حَبَّةِ خَرْدَلٍ مِنْ إِیمَانٍ فَأَخْرِجْهُ مِنَ النَّارِ؛ فَأَنْطَلِقُ فَأَفْعَل ثُمَّ أَعُودُ الرَّابِعَةَ فَأَحْمَدُهُ بِتِلْكَ الْمَحَامِدِ، ثُمَّ أَخِرُّ لَهُ سَاجِدًا؛ فَیُقَالُ یَا مُحَمَّدُ ارْفَعْ رَأْسَكَ، وَقُلْ یُسْمَع، وَسَلْ تُعْطَهْ، وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ؛ فَأَقَولُ یَا رَبِّ ائْذَنْ لِی فِیمَنْ قَالَ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ، فَیَقُولُ وَعِزَّتِی وَجَلاَلِی وَكِبْرِیَائِی وَعَظَمَتِی لأُخْرِجَنَّ مِنْهَا مَنْ قَالَ لا إِله إلاَّ اللهُ» [۱۳۸].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جبراى ما بحث کرد و گفت: وقتى که قیامت آمد مردم (مانند دریا) باهم موج مىزنند، پیش آدم مىروند و به او مىگویند: در نزد پروردگارت براى ما شفاعت کن، آدم مىگوید: من نمىتوانم، امّا شما باید به نزد ابراهیم بروید؛ او دوست خالص خداوند مهربان است. پیش ابراهیم مىروند، ابراهیم مىگوید: من اهل این کار نیستم ولى پیش موسى بروید، چون او کلیم خدا و گفتگو کننده با او است. پیش موسى مىآیند، موسى هم مىگوید: من اهل این کار نیستم ولى لازم است به نزد عیسى بروید، چون او روح خدا و از کلمه خداست به وجود آمده است پیش عیسى مىروند، عیسى مىگوید: من نمىتوانم این کار را انجام دهم ولى باید پیش محمّد بروید. آنگاه به نزد من مىآیند، مىگویم: این کار کار من است، از پروردگارم اجازه مىخواهم، به من اجازه داده مىشود، و سپاس و ستایشى را به من الهام مىفرماید تا به وسیله آن خداوند را ستایش کنم، و اکنون عین این ستایش را به یاد ندارم، و خداوند را به واسطه کلمات الهام شده ستایش مىنمایم و به حالت سجده در مىآیم تا اینکه گفته مىشود: اى محمّد! سرت را از سجده بلند کن، و هرچه که مىخواهى بگو، گفتههایت قبول و شنیده مىشود درخواست کن همه درخواستهایت پذیرفته مىشود، و شفاعت کن شفاعتت قبول مىگردد، آنگاه مىگویم: پروردگارا! امّتم (را ببخشاى) امّتم (را ببخشاى) به من گفته مىشود: برو هر کسى را که به اندازه وزن یک دانه جو ایمان در قلب دارد از دوزخ بیرون بیاور. مىروم و امر خداوند را به جاى مىآورم، آنگاه بر مىگردم و مجدداً خداوند را با همان کلمات الهام شده ستایش مىنمایم و به حالت سجده در مىآیم، تا اینکه گفته مىشود: اى محمّد! سرت را از سجده بردار و بگو، به گفتهات توجّه مىشود، و درخواست کن، خواستههایت برآورده مىگردد، و شفاعت کن شفاعتت قبول است. باز مىگویم: پروردگارا! امّتم (را ببخشاى) امّتم (را ببخشاى) گفته مىشود: برو هر کسى را به اندازه وزن ذرّهاى یا دانه خردلى ایمان در قلبش وجود دارد، از دوزخ بیرون بیاور. مىروم و این دستور را انجام مىدهم و بر مىگردم و با همان ستایشهاى قبلى خداوند را ستایش مىکنم، و به حالت سجده در مىآیم، تا اینکه گفته مىشود: اى محمّد! سرت را از سجده بردار و بگو، حرفهایت شنیده مىشود، درخواست کن، خواستههایت برآورده مىگردد، شفاعت کن شفاعتت قبول مىشود، باز مىگویم: پروردگارا! امّتم (را ببخشاى) امّتم (را ببخشاى) به من مىگویند برو هر کسى که خیلى خیلى کمتر از وزن دانه خردلى ایمان در قلبش هست از دوزخ خارج کن، مىروم و دستور خدا را به جا مىآورم.
و براى چهارمین بار بر مىگردم و با همان ستایش قلبى او را ستایش مىکنم و به سجده در مىآیم تا گفته مىشود: اى محمّد سرت را از سجده بردار، بگو، گفتههایت قبول مىشود، هرچه را مىخواهى بخواه، خواستههایت پذیرفته مىگردد، شفاعت کن شفاعتت مستجاب است، آنگاه مىگویم: پروردگارا! به من اجازه ده درباره کسانى که کلمه (لا إله الّا الله را) گفتهاند شفاعت نمایم، خداوند مىفرماید: قسم به عزت و جلال و کبریا و عظمتم هر کسى را که کلمه لا إله الّا الله را گفته باشد، از دوزخ بیرون مىآورم».
۱۲۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسقَالَ: أُتِیَ رَسُولُ اللهِ جبِلَحْمٍ، فَرُفِعَ إِلَیْهِ الذِّرَاعُ، وَكَانَتْ تُعْجِبُهُ، فَنَهَسَ مِنْهَا نَهْسَةً ثُمَّ قَالَ: أَنَا سَیِّدُ النَّاسِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، وَهَلْ تَدْرُونَ مِمَّ ذَلِكَ یُجْمَعُ النَّاسُ الأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ فِی صَعِیدٍ وِاحِدٍ، یُسْمِعُهُمُ الدَّاعِی، وَیَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ، وَتَدْنُو الشَّمْسُ فَیَبْلُغُ النَّاسَ مِنَ الغَمِّ وَالْكَرْبِ مَا لاَ یُطِیقُونَ وَلاَ یَحْتَمِلُونَ؛ فَیَقُولُ النَّاسُ أَلاَ تَرَوْنَ مَا قَدْ بَلَغَكُمْ أَلاَ تَنْظُرُونَ مَنْ یَشْفَعُ لَكُمْ إِلَى رَبِّكُمْ فَیقُولُ بَعْضُ النَّاسِ لِبَعْضٍ، عَلَیْكُمْ بِآدَمَ، فَیَأْتُونَ آدَمَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ؛ فَیَقُولُونَ لَهُ: أَنْتَ أَبُو الْبَشَر، خَلَقَكَ اللهُ بِیَدِهِ، وَنَفَخَ فِیكَ مِنْ رُوحِهِ، وَأَمَرَ الْمَلاَئِكَةَ فَسَجَدُوا لَكَ، اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ، أَلاَ تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِیهِ أَلاَ تَرَى إِلَى مَا قَدْ بَلَغَنَا فَیَقُولُ آدَمُ إِنَّ رَبِّی قَدْ غَضِبَ الْیَوْمَ غَضَبًا لَمْ یَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَهُ وَلَنْ یَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ، وَإِنَّهُ نَهَانِی عَنِ الشَّجَرَةِ فَعَصَیْتُهُ، نَفْسِی نَفْسِی نَفْسِی؛ اذْهَبُوا إِلَى غَیْرِی، اذْهَبُوا إِلَى نُوحٍ؛ فَیَأْتُونَ نُوحًا فَیَقُولُونَ: یَا نُوحُ إِنَّكَ أَنْتَ أَوَّلُ الرُّسُلِ إِلَى أَهْلِ الأَرْضِ، وَقَدْ سَمَّاكَ اللهُ عَبْدًا شَكُورًا، اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ، أَلاَ تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِیهِ فَیَقُولُ: إِنَّ رَبِّی ﻷقَدْ غَضِبَ الْیَوْمَ غَضَبًا لَمْ یَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَهُ وَلَنْ یَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ؛ وَإِنَّهُ قَدْ كَانَتْ لِی دَعْوَةٌ دَعَوْتُهَا عَلَى قَوْمِی، نَفْسِی نَفْسِی نَفْسِی اذْهَبُوا إِلَى غَیْرِی، اذْهَبُوا إِلَى إِبْرَاهِیمَ، فَیَأْتُونَ إِبْراهِیمَ فَیَقُولُونَ یَا إِبْرَاهِیمُ أَنْتَ نَبِیُّ اللهِ وَخِلِیلُهُ مِنْ أَهْلِ الأَرْضِ اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ، أَلاَ تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِیهِ فَیَقُولُ لَهُمْ إِنَّ رَبِّی قَدْ غَضِبَ الْیَوْمَ غَضَبًا لَمْ یَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَه، وَلَنْ یَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ؛ وَإِنِّی قَدْ كنْتُ كَذَبْتُ ثَلاثَ كَذَبَاتٍ، نَفْسِی نَفْسِی نَفْسِی اذْهَبُوا إِلَى غَیْرِی، اذْهَبُوا إِلَى مُوسَى فَیَأْتُونَ مُوسَى، فَیَقُولُونَ: یَا مُوسَى أَنْتَ رَسُولُ اللهِ فَضَّلَكَ الله بِرِسَالَتِهِ وَبِكَلاَمِهِ عَلَى النَّاسِ، اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ أَلاَ تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِیهِ فَیَقُولُ إِنَّ رَبِّی قَدْ غَضِبَ الْیَوْمَ غَضَبًا لَمْ یَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَهُ، وَلَنْ یَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ، وَإِنِّی قَدْ قَتَلْتُ نَفْسًا لَمْ أُومَرْ بِقَتْلِهَا، نَفْسِی نَفْسِی نَفْسِی اذْهَبُوا إِلَى غَیْرِی، اذْهبُوا إِلَى عِیسى؛ فَیَأْتُونَ عِیسى، فَیَقُولُونَ یَا عِیسى أَنْتَ رَسُولُ اللهِ جوَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْیَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ، وَكَلَّمْتَ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا، اشْفَعْ لَنَا، أَلاَ تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِیهِ فَیَقُولُ عِیسى، إِنَّ رَبِّی قَدْ غَضِبَ الْیَوْمَ غَضَبًا لَمْ یَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَهُ وَلَنْ یَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ، وَلَمْ یَذْكُرْ ذَنْبًا، نَفْسِی نَفْسِی نَفْسِی اذْهَبُوا إِلَى غَیْرِی، اذْهَبُوا إِلَى مُحَمَّدٍ ج؛ فَیَأْتُونَ مُحَمَّدًا ج، فَیَقُولُونَ: یَا مُحَمَّدُ أَنْتَ رَسُولُ اللهِ وَخَاتِمُ الأَنْبِیَاءِ، وَقَدْ غَفَرَ اللهُ لَكَ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ، اشْفَعْ لَنَا إِلَى ِكَ، أَلاَ تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِیه فَأَنْطَلِقُ فَآتِی تَحْتَ الْعَرْشِ فَأَقَعُ سَاجِدًا لِرَبِّی ﻷثُمَّ یَفْتَحُ اللهُ عَلَیَّ مِنْ مَحَامِدِهِ وَحُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِ شَیْئًا لَمْ یَفْتَحْهُ عَلَى أَحَدٍ قَبْلِی، ثُمَّ یُقَالُ: یَا مُحَمَّدُ ارْفَعْ رَأْسَكَ، سَلْ تُعْطَهْ، وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ؛ فَأَرْفَعُ رَأْسِی، فَأَقُولُ: أُمَّتِی یَا رَبِّ أُمَّتِی یَا رَبِّ فَیُقَالُ: یَا مُحَمَّدُ أَدْخِلْ مِنْ أُمَّتِكَ مَنْ لاَ حِسَابَ عَلَیْهِمْ مِنَ الْبَابِ الأَیْمَنِ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ، وَهُمْ شُرَكَاءُ النَّاسِ فِیمَا سِوَى ذلِكَ مِنَ الأَبْوَابِ، ثُمَّ قَالَ: وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ مَا بَیْنَ المِصْرَاعَیْنِ مِنْ مَصَارِیعِ الْجَنَّةِ كَمَا بَیْنَ مَكَّةَ وَحِمْیَرَ، أَوْ كَمَا بَیْنَ مَكَّةَ وَبُصْرَى» [۱۳۹].
یعنی: «ابوهریره گوید: یک مقدار گوشت را براى پیغمبر جآوردند که از گوشت دست (حیوان) بود، پیغمبر جاز گوشت دست خوشش مىآمد ویک تکه از آن را به دهان گذاشت و فرمود: بزرگترین انسان در روز قیامت من هستم آیا مىدانید چرا؟ چون تمام مردم از اوّل تا آخر در یک جاى وسیع و هموار جمع مىشوند به نحوى که صداى بلند یک نفر به همه آنان مىرسد و چشم هر بینندهاى یکباره همه را مىبیند، و خورشید نزدیک مىشود، غم و ناراحتى مردم به جایى مىرسد که برایشان قابل تحمل نمىباشد، مردم بههم مىگویند: مگر نمىدانید به چه ناراحتى و بلایى دچار شدهایم؟ چرا کسى را پیدا نمىکنید که در نزد پروردگارتان براى شما شفاعت کند؟ بعضى مىگویند: باید پیش آدم برویم، به نزد آدم÷مىآیند، به او مىگویند تو پدر همه انسانها هستى، خداوند با دست قدرت خود تو را به وجود آورده و روح خود را در تو دمیده است و به فرشتگان دستور داده تا برایت سجده کنند آنان هم برایت سجده نمودند، پس در پیشگاه پروردگارت براى ما شفاعت کن، مگر نمىبینى در چه وضعیت بدى قرار گرفتهایم؟ و مگر نمىبینى به چه ناراحتى شدیدى دچار گشتهایم؟ آدم مىگوید: پروردگارم امروز به اندازهاى به خشم در آمده که نه در گذشته به این صورت خشمگین شده و نه در آینده مانند آن خشمگین خواهد شد، او مرا از خوردن ثمر درخت مخصوصى در بهشت منع نمود، ولى من فرمان او را به جاى نیاوردم، (چون خطا کردهام تنها به فکر نفس خودم هستم و مىگویم:) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشاى) پس پیش کس دیگرى بروید، به نزد نوح بروید، مردم به نزد نوح مىروند، مىگویند: اى نوح! تو اوّلین پیغمبر مرسل براى مردم مىباشى و خداوند تو را بنده سپاسگزار لقب داده است، پیش پروردگارت براى ما شفاعت کن، مگر نمىبینى در چه وضعیت بدى قرار داریم؟ نوح در جواب مىگوید: پروردگار بزرگوارم به اندازهاى امروز به خشم آمده که نه در گذشته مانند آن خشمگین بوده و نه در آینده مانند آن خشمگین خواهد شد، حق یک دعا به من داده شد، آن دعا را براى از بین رفتن و نابودى قومم انجام دادم، (پس تنها براى خودم مىتوانم تمنا کنم و مىگویم:) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشاى)، پیش کس دیگرى بروید! به نزد ابراهیم بروید، به نزد ابراهیم مىآیند و مىگویند: اى ابراهیم! تو پیغمبر خدا و دوست مخلص او در بین مردمان زمین هستى، پیش پروردگارت براى ما شفاعت کن، مگر نمىبینى در چه وضعیت بدى قرار داریم، ابراهیم مىگوید: امروز پروردگارم به اندازهاى خشمگین است که هیچگاه در گذشته به این شدت به خشم در نیامده و در آینده نیز مانند آن خشمگین نخواهد شد، من سه بار سخن خلاف گفتهام (و تنها باید بگویم پروردگارا) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشید) مرا (ببخشاى) پیش کس دیگرى بروید، به نزد موسى بروید. آنگاه مردم به سوى موسى مىآیند، مىگویند: اى موسى! تو فرستاده خدا هستى و به واسطه رسالت و گفتگوى مستقیم با خدا بر دیگران برترى دارى، پیش پروردگارت براى ما شفاعت کن، مگر نمىبینى که ما در چه وضعیت بدى قرار داریم، موسى مىگوید: پروردگارم امروز به اندازهاى خشمگین است که نه در گذشته به این صورت به خشم درآمده و نه در آینده مانند آن خشمگین خواهد شد، من یک نفر (کافر) را کشتهام که دستور کشتنش را نداشتم (پس تنها مىتوانم بگویم) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشاى) مرا (ببخشاى) به نزد کس دیگرى بروید، پیش عیسى بروید، مردم به نزد عیسى مىروند، مىگویند: اى عیسى! تو پیغمبر خدا هستى و از کلمه خدا (کن فیکون) که به وسیله جبرئیل به مریم القا شد به وجود آمدهاید و روح خدا مىباشى، و در گهواره با مردم گفتگو نمودهاى پس براى ما پیش پروردگارت شفاعت کن، مگر نمىبینى در چه وضعیتى قرار گرفتهایم؟ او هم مىگوید: امروز پروردگارم به حدى خشمگین شده که هرگز در گذشته تا این اندازه به خشم نیامده و هرگز مانند آن خشمگین نخواهد شد، عیسى هیچ قصورى را در مورد خود ذکر نمىکند ولى او هم مانند سایر پیغمبران قبل از خود مىگوید: نفسى، نفسى، نفسى، مىگوید: پیش کس دیگرى بروید به نزد محمّد بروید، آنگاه مردم به پیش محمّد جمىآیند، مىگویند: اى محمّد! تو فرستاده خدا و خاتم پیغمبران هستى و خداوند گناه اوّل و آخر تو را بخشیده است در پیشگاه پروردگارت براى ما شفاعت کن، مگر نمىبینى در چه موقعیت بدى قرار داریم؟.
(پیغمبر جفرمود:) آنگاه مىروم، در زیر عرش قرار مىگیرم و در برابر پروردگار عزّ و جل به سجده در مىآیم سپس خداوند، سپاس و ستایش مخصوصى را به من الهام مىفرماید که آن را به هیچکس دیگرى الهام نکرده است (و به وسیله این ستایش مخصوص خداوند را ستایش مىکنم) و خداوند مىفرماید سرت را از سجده بردار، اى محمّد! هرچه مىخواهى درخواست کن، خواستههایت پذیرفته مىشود، و شفاعت کن شفاعتت قبول خواهد شد، سرم را بلند مىکنم و مىگویم: پروردگارا! امّتم (را ببخش) پروردگار! امّتم (را ببخش)، گفته مىشود: اى محمّد! کسانى که از امّتت حسابى ندارند (و اهل تقوا هستند) از باب الأیمن که یکى از درهاى بهشت است، وارد بهشت مىشوند (و این درب مخصوص ایشان است) و آنان در بقیه درهاى بهشت نیز با سایر مردم شریک هستند، سپس پیغمبر جفرمود: قسم به کسى که جان من در اختیار او است، فاصله درهاى بهشت با هم به اندازه فاصله بین مکه و شهر صنعاء (در یمن) مىباشد و یا به اندازه فاصله بین مکه و شهر بصره مىباشد. (لازم به یادآورى است که اهل تحقیق و علماى بزرگ اسلامى اعمّ از فقهاء و متکلمین عقیده دارند که انبیاء قبل از رسیدن به مقام نبوت از گناه کبیره محفوظ مىباشند و بعد از تشرف به مقام نبوت و رسالت از گناهان کبیره و صغیره محفوظ هستند و مقام رسالت مقام عصمت و پاکى است و کارهایى که این پیغمبران کرام در مقام عظمت الهى به عنوان گناه و خطاء به خود نسبت دادهاند کارهایى است که نسبت به دیگران گناه محسوب نمىشود ولى نسبت به مقام شامخ رسالت گناه به حساب مىآیند همانطورى که گفته مىشود: «حسنات الأبرار سیئات المقرّبین»، مثلاً ترک نمازهاى سنّت براى افراد عادى امرى است معمولى ولى متقیان هرگاه نماز شب یا رواتب را ترک کنند خود را مجرم احساس مىنمایند، و کارهایى که به اسم گناه به پیغمبران: نسبت داده شده نیز از این قبیل است، موسى÷کافرى را در حال جنگ با یک مسلمان قبل از رسیدن به مقام نبوت بدون قصد، به قتل مىرساند، این امر براى دیگران گناه نیست ولى موسى چون این کار را بدون اجازه خداوند انجام داده است آن را براى خود جرم مىداند، و نوح÷نهصد و پنجاه سال قومش را به یکتاپرستى دعوت نمود و در این مدت از هیچ خیر و صلاحى نسبت به آنان دریغ نکرد و آنان هم متقابلاً از هیچ اذیت و آزار و توهینى نسبت به او و پیروانش کوتاهى نکردند با وجود این وقتى که از هدایت آنان مأیوس مىشود به ضرر آنان دعا مىکند و نابودى آنان را از خدا مىخواهد، این کار را که براى دیگران امرى است عادى براى خود گناه به حساب مىآورد. و گناهى که ابراهیم آن را به خود نسبت مىدهد یا گناهانى که به سایر پیغمبران نسبت داده مىشود نیز از این قبیل گناهان مىباشند. و این پیغمبران کرام که از پاکترین نفس و عالىترین مقام معنوى و نزدیکترین منزلت در پیشگاه خداوند برخوردار مىباشند با مشاهده کوچکترین امرى که شایسته مقام آنان نباشد خود را مقصر مىدانند و خودرا شایسته مقام والاى شفاعت واین مقام محمود نمىبینند، سبحان الله از عظمت روحى و از این بزرگوارى که خداوند به این رهبران واقعى عالم بشریت عطا فرموده است، هرگاه کارى را که نوح÷و یا ابراهیم به عنوان خطاء و جرم به خود نسبت دادهاند در نظر بگیریم و آنها را با جنایات، مفاسد و خیانتهاى کسانى که ادّعاهاى بزرگى دارند و خودشان را معصوم و پاک و منزه از هر خطاء و اشتباهى به مردم معرفى مىنمایند مقایسه کنیم بیش از پیش به عظمت وپاکى روح پیغمبران و مؤمنین واقعى آگاه مىشویم و از ناپاکى و فساد و بدطینتى و بىایمانى مدّعیان ناحق و منافق مطلع خواهیم شد.
[۱۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۵۱ باب صفة الجنة والنار. [۱۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ كتاب التوحید: ۳۶ باب كلام الرب عز وجل یوم القیامة مع الأنبیاء وغیرهم. [۱۳۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۱۷ سورة الإسراء: ۵ باب ذریة من حملنا مع نوح.
۱۲۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُـولُ اللهِ ج: «لِكُلِّ نَبِیٍّ دَعْوَةٌ، فَأُرِیدُ، إِنْ شَاءَ اللهُ، أَنْ أَخْتَبِیَ دَعْوَتِی شَفَاعَةً لاُِمَّتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ» [۱۴۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: براى هر پیغمبرى دعایى وجود دارد که به طور یقین از جانب خداوند مورد اجابت قرار مىگیرد، و من مىخواهم انشاء الله، این دعاى مستجاب خود را به منظور شفاعت براى امّتم در روز قیامت پنهان و محفوظ نگهدارم».
«أختبی: پنهان نگهدارم».
۱۲۲- حدیث: « أَنَسٍ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: كُلُّ نَبِیٍّ سَأَلَ سُؤَالاً أَوْ قَالَ لِكُلِّ نَبِیٍّ دَعْوةٌ قَد دَعَا بِهَا فَاسْتُجِیبَتْ، فَجَعَلْتُ دَعْوَتِی شَفَاعَةً لأُمَّتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ» [۱۴۱].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: هر پیغمبرى یک تقاضایى از خداوند نموده است (و یا فرمود:) هر پیغمبرى حق یک دعاى مستجاب را دارد که همه پیامباران دیگر این دعا را کردهاند و از جانب خداوند مورد استجابت قرار گرفته است، ولى من این دعاى خود را (در دنیا نکردم و آن را) براى شفاعت امّتم در روز قیامت نگهداشتهام».
[۱۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ ـ كتاب التوحید: ۳۱ ـ باب قوله تعالى: ﴿قُل لَّوۡ كَانَ ٱلۡبَحۡرُ مِدَادٗا لِّكَلِمَٰتِ رَبِّي﴾[الكهف: ۱۰۹]. [۱۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۸۰ كتاب الدعوات: ۱ باب لكل نبی دعوة مستجابة.
۱۲۳- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسقَالَ: قَامَ رَسُولُ اللهِ جحِینَ أَنْزَلَ اللهُ ﻷ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ﴾، قَالَ: یَا مَعْشَرَ قرَیْشٍ أَوْ كَلِمَةً نَحْوَهَا اشْتَرُوا أَنْفُسَكُمْ، لاَ أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللهِ شَیْئًا یَا بَنِی عَبْدِ مَنَافٍ لاَ أُغْنِی عَنْكُمْ مَنَ اللهِ شَیْئًا یَا عَبَّاسُ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لاَ أُغْنِی عَنْكَ مِنَ اللهِ شَیْئًا وَیَا صَفِیَّةُ عَمَّةَ رَسُولِ اللهِ لاَ أُغْنِی عَنْكِ مِنَ اللهِ شَیْئًا وَیَا فَاطِمَةُ بِنْتَ مُحَمَّدٍ ج، سَلِینی مَا شِئْتِ مِنْ مَالِی، لاَ أُغْنِی عَنْكِ مِنَ اللهِ شَیْئًا» [۱۴۲].
یعنی: «ابو هریره گوید: وقتى که خداوند آیه (قوم نزدیک خود را از عذاب خدا بترسان) را نازل کرد، پیغمبر جبلند شد و فرمود: اى جماعت قریش! (یا آنان را به عنوان دیگرى مشابه به این عنوان مورد خطاب قرار داد) نفس و جان خودتان را (که به تمایلات و آرزوهاى دنیایى فروختهاید) بازخرید نمایید و آن را نجات دهید، من نمىتوانم به هیچ وجه شما را از خدا بىنیاز نمایم، اى طایفه عبدمناف! من نمىتوانم بدون خواست خدا فایدهاى به شما برسانم، اى عباس پسر عبدالمطلب! من نمىتوانم براى تو فایدهاى داشته باشم، اى صفیه! که عمه رسول خدا هستى من نمىتوانم تو را از خدا بىنیاز نمایم (و فایدهاى که خواست خدا نباشد نمىتوانم آن را به تو برسانم). اى فاطمه! دختر محمّد جهرچه را از مال من مىخواهى از من بخواه ولى نمىتوانم تو را از خدا بىنیاز نمایم و فایدهاى را بدون خواست خدا به شما برسانم.
۱۲۴- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ٢١٤﴾وَرَهْطَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ، خَرَجَ رَسُولُ اللهِ جحَتَّى صَعِدَ الصَّفَا فَهَتفَ: یَا صَبَاحَاهْ فَقَالُوا مَنْ هذَا فَاجْتَمَعُوا إِلَیْهِ فَقَالَ: أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَخْبَرْتُكُمْ أَنَّ خَیْلاً تَخْرُجُ مِنْ سَفْحِ هذَا الْجَبَلِ أَكُنْتُمْ مُصَدِّقِیَّ قَالُوا مَا جَرَّبْنَا عَلَیْكَ كَذِبًا، قَالَ: فَإِنِّی نَذِیرٌ لَكُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ، قالَ أَبُو لَهَبٍ: تَبًّا لَكَ مَا جَمَعْتَنَا إِلاَّ لِهذَا ثُمَّ قَامَ فَنَزَلَتْ ﴿تَبَّتۡ يَدَآ أَبِي لَهَبٖ وَتَبَّ١﴾» [۱۴۳].
یعنی: «ابن عباس گوید: وقتى که این آیه (بترسان قوم نزدیکت را از عذاب خدا و قومت را که در بین ایشان اشخاص صالح و درستکار موجود است) نازل گردید. پیغمبرجاز خانه خارج شد تا اینکه از کوه صفا بالا رفت. آن وقت فریاد زد و گفت: فریاد در این صبحگاه، مردم گفتند: این چه کسى است فریاد مىزند؟ سپس مردم به دور پیغمبر جمع شدند، آنگاه پیغمبر جفرمود: اگر به شما بگویم که عدّهاى اسب سوار از دامن این کوه دارند مىآیند آیا باور مىکنید؟ گفتند: ما هیچگاه دروغى از تو ندیدهایم، پیغمبر جفرمود: من شما را از عذاب بسیار شدیدى که رسیدن آن نزدیک است مىترسانم و من اخطار کننده به شما (و فرستاده خدا هستم) ابولهب گفت: ذلیل و بدبخت باشى، فقط به همین خاطر ما را در اینجا جمع نمودهاى؟! سپس ابولهب بلند شد (و رفت) و آیه (دستهاى ابولهب شکسته شود و ابولهب به ذلت و خوارى و بدبختى دچار گردد، که دچار هلاک و بدبختى هم شد) نازل گردید».
«یا صباحاه: کلمهاى است که به هنگام فریاد و کمک خواستن گفته مىشود چون اکثر غارتها را به هنگام صبح انجام مىدادند، این کلمه را به کار بردهاند».
تبّاً لك: خداوند شما را همیشه ذلیل و خوار نماید.
[۱۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۵۵ كتاب الوصایا: ۱۱ باب هل یدخل النساء والولد فی الأقارب. [۱۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۱۱۱ سورة تبت یدا أبی لهب وتب: ۱ باب حدثنا یوسف.
۱۲۵- حدیث: «الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِسقَالَ لِلنَّبِیِّ ج: مَا أَغْنَیْتَ عَنْ عَمِّكَ فَإِنَّهُ كَانَ یَحُوطُكَ وَیَغْضَبُ لَكَ قَالَ: هُوَ فِی ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ وَلَوْلاَ أَنَا لَكَانَ فِی الدَّرَكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» [۱۴۴].
یعنی: «عباس بن عبدالمطلب (عموى پیغمبر جبه پیغمبر جگفت: تو براى عمویت (ابوطالب) فایدهاى نداشتى او از تو خیلى دفاع مىکرد و به خاطر تو ناراحت و خشمگین مىشد، پیغمبر جفرمود: او اکنون در قطعه نازکى از آتش قرار دارد و اگر به خاطر من نمىبود در پایینترین چاه دوزخ قرار مىگرفت».
«یحوطك: از تو حفاظت و دفاع مىکرد. ضحضاح: آبى است کم، بر روى زمین که عمق آن تا مچ پاها باشد و در اینجا براى آتش کم به کار گرفته شده است».
۱۲۶- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّسأَنَّهُ سَمِعَ النَّبِیَّ ج، وَذُكِرَ عِنْدَهُ عَمُّهُ، فَقالَ: لَعَلَّهُ تَنْفَعُهُ شَفَاعَتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَیُجْعَلُ فِی ضَحضَاحٍ مِنَ النَّارِ یَبْلُغُ كَعْبَیْهِ یَغْلِی مِنْهُ دِمَاغهُ» [۱۴۵].
یعنی: «ابوسعید خدرىسگوید: یکبار درباره ابوطالب پیش پیغمبر جبحث شد شنیدم پیغمبر جفرمود: امیدوارم شفاعت من در قیامت براى او مفید واقع شده باشد، او در جایى قرار داده مىشود که آتش آن کم است و تنها تا مچ پایش در آتش فرو مىرود. ولى مغزش از شدت حرارت آن به جوش مىآید».
[۱۴۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۳ كتاب مناقب الأنصار: ۴۰ باب قصة أبی طالب. [۱۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۳ كتاب مناقب الأنصار: ۴۰ باب قصة أبی طالب.
۱۲۷- حدیث: «النُّعْمَانِ بْنِ بَشِیرٍ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: إِنَّ أَهْوَنَ أَهْلِ النَّارِ عَذَابًا یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَرَجُلٌ تَوضَعُ فِی أَخْمَصِ قَدَمیْهِ جَمْرَةٌ یَغْلِی مِنْهَا دِمَاغُهُ» [۱۴۶].
یعنی: «لقمان بن بشیر گوید: شنیدم پیغمبر جفرمود: کم عذابترین اهل دوزخ در قیامت مردى است که بر پشت پاهایش قطعهاى از آتش قرار داده مىشود که مغزش از شدت حرارت و ناراحتى آن به جوش مىآید».
«أخمص قدمیه: وسط و قسمتى از کف پا که به هنگام راه رفتن به زمین نمىخورد».
[۱۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۵۱ باب صفة الجنة والنار.
۱۲۸- حدیث: «عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ ججِهَارًا غَیْرَ سِرٍّ یَقُولُ: إِنَّ آلَ أَبِی فُلاَنٍ لَیْسُوا بِأَوْلِیَائِی، إِنَّمَا وَلِیِّیَ اللهُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ، وَلكِنْ لَهُمْ رَحِمٌ أَبَلُّهًا بِبَلاَلِهَا یَعْنِی أَصِلُهَا بِصِلَتِهَا» [۱۴۷].
یعنی: «عمرو بن عاص گوید: شنیدم پیغمبر جآشکارا و بدون هیچ پردهپوشى مىفرمود: که طایفه و خانواده ابن فلان، جزو دوستان و کسانى نیستند که به آنها علاقه دارم، دوست من تنها خدا و مؤمنان صالح و درستکار است، ولى آنها با من ارتباط و صله رحم دارند، که من این صله رحمها را به جاى مىآورم».
«أبلُّها ببلالها: رحم تشبیه به زمین شده است، همانگونه وقتى زمین خوب آبیارى شود ثمره و بهره فراوانتر مىدهد و اگر آب به او نرسد خالى و بلا استفاده مىماند، رحم هم اگر صله آن قطع نشود و رعایت گردد موجب دوستى و محبت مىگردد و اگر قطع شود کینه و نفرت ایجاد مىنماید» [۱۴۸].
[۱۴۷]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۱۴ باب یبل الرحم ببلاها. [۱۴۸]- پاورقى لؤلؤ و مرجان، ص ۵۳، ج ۱.
۱۲۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: یَدْخُلُ مِنْ أُمَّتِی زُمْرَةٌ هُمْ سَبْعُونَ أَلْفًا تُضِیءُ وُجُوهُهُمْ إِضَاءَةَ الْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: فَقَامَ عُكَّاشَةُ بْنُ مِحْصَنٍ الأَسَدِیُّ یَرْفَعُ نَمِرَةً عَلَیْهِ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ ادْعُ اللهَ أَنْ یَجْعَلَنِی مِنْهُمْ، قَالَ: اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ مِنْهُمْ ثُمَّ قَامَ رَجُلٌ مِنَ الأَنْصَارِ فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ ادْعُ اللهَ أَنْ یَجْعَلَنِی مِنْهُمْ، فَقَالَ: سَبَقَكَ عُكَّاشَةُ» [۱۴۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: شنیدم پیغمبر جمىفرمود: هفتاد هزار نفر از امّتم درحالى که چهرههاشان مانند ماه مىدرخشد داخل بهشت مىشوند، ابوهریره گوید: (وقتى که پیغمبر جاین را فرمود) عکاشه بن محصن اسدى با لباس خطخطى که بر تن داشت بلند شد و گفت: اى رسول خدا! از خداوند درخواست کن که من هم یکى از این جماعت باشم، پیغمبر جفرمود: خداوندا! او را جزو این هفتاد هزار نفر قرار ده، سپس یک نفر دیگر از انصار بلند شد و گفت: اى رسول خدا! از خداوند تمنا کن که مرا نیز جزو آن جماعت قرار دهد، پیغمبر جفرمود: عکاشه پیشدستى کرد و از تو سبقت گرفت».
«نمرة: لباسى است پلنگى رنگ، داراى خطهاى سفید و سیاه».
۱۳۰- حدیث: «سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: لَیَدْخُلَنَّ الْجَنَّةَ مِنْ أُمَّتِی سَبْعُونَ أَلْفًا، أَوْ سَبْعُمِائَةِ أَلْفٍ (لاَ یَدْرِی الرَّاوِی أَیَّهُمَا قَالَ) مُتَمَاسِكونَ آخِذٌ بَعْضُهُمْ بعضًا، لاَ یَدْخُلُ أَوَّلُهُمْ حَتَّى یَدْخُلَ آخِرُهُمْ، وُجُوهُهُمْ عَلَى صُورَةِ الْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ» [۱۵۰].
یعنی: «سهل بن سعد گوید: پیغمبر جفرمود: هفتاد هزار یا هفتصد هزار نفر از امّت من (راوى حدیث نمىداند پیغمبر کدام یک از این دو رقم را گفت) دست به دست هم دادهاند و در کنار هم قرار مىگیرند و اوّل و آخر آنان با هم داخل بهشت مىشوند و چهره و صورت آنان مانند ماه شب چهارده (نورانى) است».
۱۳۱- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: خَرَجَ عَلَیْنَا النَّبِیُّ جیَوْمًا فَقَالَ عُرِضَتْ عَلَیَّ الأُمَمُ فَجَعَلَ یَمُرُّ النَّبِیُّ مَعَهُ الرَّجُلُ، وَالنَّبِیُّ مَعَهُ الرَّجُلاَنِ، وَالنَّبِیُّ مَعَهُ الرَّهْطُ، وَالنَّبِیُّ لَیْسَ مَعَهُ أَحَدٌ، وَرَأَیْتُ سَوَادًا كَثِیرًا سَدَّ الأُفُقَ، فَرَجَوْتُ أَنْ تَكُونَ أُمَّتِی، فَقِیلَ هذَا مُوسى وَقَوْمُهُ؛ ثُمَّ قِیلَ لی انْظُرْ، فَرَأَیْتُ سَوَادًا كَثِیرًا سَدَّ الأُفُقَ، فَقِیلَ لِی انْظُرْ هكَذَا وَهكَذَا، فَرَأَیْتُ سَوَادًا كَثِیرًا سَدَّ الأُفُقَ، فَقِیلَ هؤُلاَءِ أُمَّتُكَ، وَمَعَ هؤُلاَءِ سَبْعُونَ أَلْفًا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بَغَیْرِ حِسَابٍ فَتَفَرَّقَ النَّاسُ وَلَمْ یُبَیِّنْ لَهُمْ؛ فَتَذَاكَرَ أَصْحَابُ النَّبِیِّ ج، فَقَالُوا: أَمَّا نَحْنُ فَوُلِدْنا فِی الشِّرْكِ، وَلكِنَّا آمَنَّا بِاللهِ وَرَسُولِهِ، وَلكِنَّ هؤُلاَءِ هُمْ أَبْنَاؤُنَا فَبَلَغَ النَّبِیَّ ج، فَقَالَ: هُمُ الَّذِینَ لاَ یَتَطَیَّرُونَ وَلاَ یَسْتَرْقُونَ وَلاَ یَكْتَوُونَ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ فَقَامَ عُكَّاشَةُ بْنُ مِحْصَنٍ، فَقَالَ أَمِنْهُمْ أَنَا یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: نَعَمْ فَقَامَ آخَرُ فَقَالَ: أَمِنْهُمْ أَنَا فَقَالَ: سَبَقَكَ بِهَا عُكَّاشَةُ» [۱۵۱].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جروزى به میان ما آمد، و فرمود: (قیامت در برابر چشمانم ظاهر گردید و) تمام ملتها به من نشان داده شدند، پیغمبرى را دیدم که تنها یک نفر با او بود و پیغمبر دیگرى هم دو نفر همراه داشت و پیغمبرى هم جماعتى کمتر از ده نفر با او بود و پیغمبرى هم کسى با او همراه نبود، جماعت فراوانى را دیدم که فضا را پر کرده بودند، آرزو نمودم که این جماعت فراوان امّت من باشند ولى گفته شد که این موسى و قوم او است، سپس گفته شد نگاه کنید، (نگاه کردم) جماعت خیلى زیادى را دیدم که فضا را پر کرده بودند، باز به من گفته شد آنجا را نگاه کن جماعت عظیم دیگرى را دیدم که همه جا را پوشانده بودند گفته شد: این امّت تو است و هفتاد هزار نفر در میان آنان بدون سؤال و حساب داخل بهشت مىشوند. (بعد از این سخنان پیغمبر جمردم متفرق شدند و پیغمبر هم براى آنها مشخص نکرد که این هفتاد هزار نفر چه کسانى هستند، مردم با هم به بحث و گفتگو پرداختند، گفتند: (ما جزو این هفتاد هزار نفر نیستیم) چون ما در زمان شرک به دنیا آمدهایم و بعد از شرک به خدا و پیغمبر جایمان آوردهایم، امّا این دسته اولادهاى ما هستند (که از اوّل خداپرست بودهاند و به پیغمبر جایمان آوردهاند) این گفتههاى مردم به پیغمبر رسید، پیغمبر جفرمود: این هفتاد هزار نفر کسانى هستند که به منحوس بودن و بدشگون بودن اشیاء معتقد نیستند، و با خواندن افسون مریض را معالجه نمىکنند، و از روى اعتقاد شدید به تأثیر داغ، اعضاى خود را داغ نمىکنند، و بر پروردگار خودشان توکل بستهاند، عکاشه بن محصن بلند شد گفت: اى رسول خدا! آیا من جزو این جماعتم؟ پیغمبر فرمود: بلى، یک نفر دیگر بلند شد گفت: آیا من هم جزو این جماعتم؟ پیغمبرجفرمود: عکاشه (در این امر) از تو سبقت گرفت».
(لازم به تذکر است که علماء اتفاق دارند که تطیر و منحوس دانستن اشیاء حرام است. تطیر: به معنى به پرواز درآوردن پرنده است، در زمان جاهلیت کسى که مىخواست کارى را انجام دهد یا ندهد و یا مىخواست بداند این کار مفید است یا مضر، براى اتخاذ تصمیم قطعى در این مورد پرندهاى را به پرواز در مىآورد اگر پرنده به طرف راست پرواز مىکرد تصمیم به انجام آن مىگرفت و آن کار را خیر مىدانست و اگر به طرف چپ پرواز مىکرد، از کار مورد نظرش پشیمان مىشد و آن را منحوس مىدانست، شریعت اسلام به طور قطعى از این عمل جاهلیت ابراز انزجار نموده و آن را حرام کرده است، هیچکس حق ندارد بدون دلیلى از طرف خدا و پیغمبر، چیزى را منحوس و بد یمن بداند، کسانى که به خاطر یکبار عطسه کردن از کارى منصرف مىشوند و اگر عطسه دو دفعه باشد آن را انجام مىدهند و یا کسانى که دیدن حیوانى را منحوس و حیوان دیگرى را خوش یمن مىدانند و یا زمان و مکان خاصى را بد یمن و زمان و مکان دیگرى را خوب مىدانند، عقیده ایشان غیر اسلامى است و از خرافات باقى مانده دوران جاهلیت است و حرام و مخالف با دستور پیغمبر جمىباشد، لازم است هرچه زودتر از این خرافات دورى کنند و با قلبى آکنده از پشیمانى به سوى خدا توبه کنند و نفع و زیان را تنها از خداوند توانا بدانند).
در مورد افسون خوانى به نام دعا: مسلماً (رقیه) و چیزهایى که در دوران جاهلیت به اسم بتها براى محفوظ ماندن از آسیب و یا دفع بلا نوشته و یا خوانده مىشد و جدولهایى بىمعنى در آن قید مىگردید قطعآ حرام و حتى کفر بوده است، امّا علماء معتقدند نوشتن و یا خواندن دعایى که به زبان عربى بوده و داراى معنى و به نام خدا و صفات خدا و از قرآن و دعاهاى پیغمبر جباشد اشکالى ندارد. بعضى از اصحاب پیغمبرجاین نوع دعاها را نوشتهاند و اجرت آن را نیز گرفتهاند، معالوصف نخواستن و ننوشتن آن و توکل به خدا براى رفع مشکل بهتر است. ولى کسانى که دعانویسى را به عنوان منبع درآمدى قرار داده و با نوشتن جملاتى که هدف از آن صرفآ جمع آورى پول و فریب اشخاص است و به هنگام نوشتن دعا هیچگونه حالت تضرع و خشوع و خضوعى در پیشگاه خدا براى رفع مشکل ندارند و مقصود اصلى آنان فقط منافع شخصى است و دکانى را به این اسم باز کردهاند چنانچه ذرّهاى ایمان در قلبشان باقى باشد از این راه غیر مشروع کسب رزق نکنند و از اعمال گذشته خود توبه کنند و مردم را از راه راست منحرف ننمایند. بر مسلمانان نیز لازم است که به خدا متکى باشند و براى رفع مشکلات خود از راه درست و خداپسندانه وارد شوند و خود را در دام افرادى که از خدا نمىترسند گرفتار ننمایند. باید بدانیم که توکل آن است که انسان، با ایمان راسخ به خدا و یقین به اینکه قضا و امر خدا قابل برگشت نیست، از سنّت پیغمبر جو دستور عقل براى تهیه وسایلى که از جانب پیغمبر جو تشخیص علم مفید اعلام شده است پیروى نماید.
راجع به (داغ نمودن) اعضاء باید بگوییم که در احادیث دیگرى پیغمبر جدستور فرموده که با نوشیدن شربت عسل و حجامت و داغ، خودتان را مداوا کنید. از طرفى احادیث دیگرى وجود دارد که از داغ نمودن اعضاء نهى مىنمایند، بنابراین علماء براى جمع این احادیث مىگویند که با توجّه به احادیث قسمت اوّل به هنگام عارض شدن ناراحتى داغ جایز است ولى نظر به اینکه مردم عقیده عجیبى به تأثیر داغ کردن پیدا کرده بودند، حتى قبل از درد خود را داغ مىنمودند و این امر نشانه ضعف توکل آنان بر خداوند بود، پیغمبر جفرمود: مؤمنان واقعى که بدون حساب وارد بهشت مىشوند کسانى هستند که توکل به خدا دارند و از این نوع داغها پرهیز مىنمایند [۱۵۲].
۱۳۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: كُنَّا مَعَ النَّبِیِّ جفِی قبَّةٍ، فَقَالَ: أَتَرْضَوْنَ أَنْ تَكُونُوا رُبُعَ أَهْلِ الْجَنَّةِ قُلْنَا: نَعَمْ، قَالَ: أَتَرْضَوْنَ أَنْ تَكُونُوا ثُلُثَ أَهْلِ الْجَنَّةِ قُلْنَا: نَعَمْ، قَالَ: أَتَرْضَوْنَ أَنْ تَكُونُوا شَطْرَ أَهْلِ الْجَنَّةِ قُلْنَا: نَعَمْ قَالَ: وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ إِنِّی لأَرْجُو أَنْ تَكُونُوا نِصْفَ أَهْلِ الْجَنَّةِ، وَذَلِكَ أَنَّ الْجَنَّةَ لاَ یَدْخُلُها إِلاَّ نَفْسٌ مُسْلِمَةٌ، وَمَا أَنْتُمْ فِی أَهْلِ الشِّرْكِ إِلاَّ كَالشَّعَرَةِ الْبَیْضَاءِ فِی جِلْدِ الثَّوْرِ الأَسْوَدِ، أَوْ كَالشَّعَرَةِ السَّوْدَاءِ فِی جِلْدِ الثَّوْرِ الأَحْمَرِ» [۱۵۳].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: با پیغمبر جدر یک خانهاى نشسته بودیم، فرمود: آیا راضى هستید که یک چهارم اهل بهشت از شما (امّت اسلام) باشد؟ گفتیم: بلى، سپس پیغمبر جفرمود: آیا راضى هستید یک سوم اهل بهشت شما باشید؟ گفتیم: بلى، فرمود: راضى هستید نصف اهل بهشت از شما باشد؟ گفتیم: بلى، فرمود: قسم به کسى که جان محمّد در دست او است من امیدوارم که نصف اهل بهشت از شما (مسلمانان) باشد، چون جز افرادى که ایمان دارند کسى وارد بهشت نمىشود، و شما در بین مشرکان مانند موى سفیدى هستید که در پوست یک گاو سیاه باشد. یا مانند یک موى سیاه هستید که در پوست یک گاو قرمز باشد».
«قبة: خانهاى است دایرهاى که مخصوص مناطق عربى است».
[۱۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۵۰ باب یدخل الجنة سبعون ألفًا بغیر حساب. [۱۵۰]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۵۱ باب صفة الجنة والنار. [۱۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۷۶ كتاب الطب: ۴۲ باب من لم یَرْقِ. [۱۵۲]- شرح مسلم بر نووى ، ج ۳، ص ۹۰ ـ ۹۳. ارشاد السارى ، ج ۸، ص ۳۹۶. [۱۵۳]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۴۵ باب كیف الحشر.
۱۳۳- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: یَقُولُ اللهُ: یَا آدَمُ فَیَقُولُ: لَبَّیْكَ وَسَعْدَیكَ وَالْخَیْرُ فِی یَدَیْكَ قَالَ: یَقُولُ: أَخْرِجْ بَعْثَ النَّارِ، قَالَ: وَمَا بَعثُ النَّارِ قَالَ: مِنْ كُلِّ أَلْفٍ، تِسْعَمِائَةٍ وَتِسْعَةً وَتِسْعِینَ، فَذَاكَ حَینَ یَشِیبُ الصَّغِیرُ، وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا، وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلكِنَّ عَذَابَ اللهِ شَدِیدٌ فَاشْتَدَّ ذَلِكَ عَلَیْهِمْ، فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللهِ أَیُّنَا ذَلِكَ الرَّجُلُ قَالَ: أَبْشِرُوا فَإِنَّ مِنْ یَأْجُوج وَمَأجُوجَ أَلْفًا وَمِنْكُمْ رَجُلٌ، ثُمَّ قَالَ: وَالَّذِی نَفْسِی فی یَدِهِ إِنِّی لأَطْمَعُ أَنْ تَكُونُوا ثُلُثَ أَهْلِ الْجَنَّةِ، قَالَ: فَحَمِدْنَا اللهَ وَكَبَّرْنَا، ثُمَّ قَالَ: وَالَّذِی نَفْسِی فِی یَدِهِ إِنِّی لأَطْمَعُ أَنْ تَكُونُوا شَطْرَ أَهْل الجَنَّةِ، إِنَّ مَثَلَكُمْ فِی الأُمَمِ كَمَثَلِ الشَّعَرَةِ الْبَیْضَاءِ فِی جِلْدِ الثَّوْرِ الأَسْوَدِ، أَوِ الرَّقْمَةِ فِی ذِرَاعِ الْحِمَارِ» [۱۵۴].
یعنی: «ابوسعید گوید: پیغمبر جفرمود: (در روز قیامت) خداوند مىفرماید، اى آدم! آدم مىگوید: پروردگارا! حاضر و آماده اجراى فرمان هستم، و خیر و برکت همه پیش تو است. پیغمبر جفرمود: خداوند به آدم مىفرماید: کسانى را که در آتش دوزخ قرار دارند بیرون بیاور، آدم مىگوید: پروردگارا! چه تعداد از آنها را بیرون آورم، خداوند مىفرماید: از هر هزار نفر نهصد و نود و نه نفر را بیرون بیاور. پیغمبر جفرمود: صدور این فرمان وقتى است که از شدت عذاب کودکان پیر مىشوند، و هر زن حاملهاى از شدت ناراحتى وضع حمل و سقط جنین مىنماید، و مردم مست به نظر مىرسند، ولى در حقیقت مست نیستند، اما عذاب خداوند بسیار شدید است و از شدت ناراحتى سراسیمه شدهاند. این امر بر اصحاب گران آمد و گفتند: اى رسول خدا! کدام یک از ما آن مرد است (که از دوزخ بیرون نمىآید؟) پیغمبر جفرمود: خوشحال باشید یأجوج و مأجوج هزار برابر شما هستند. هریک نفر از شما در برابر هزار نفر از آنان است، سپس فرمود: قسم به کسى که جان من در اختیار او است من امیدوارم که یک سوم اهل بهشت از شما باشد، ابو سعید گوید: ما هم حمد و ثناى خداوند را به جاى آوردیم، پیغمبر جفرمود: قسم به کسى که جان من در اختیار او است من امیدوارم که نصف اهل بهشت از شما باشد، چون تعداد شما نسبت به ملتهاى دیگر به اندازه موى سفیدى است که در پوست گاو سیاه باشد، و یا به اندازه خط سفیدى است که در دست الاغ سیاه قرار دارد».
«شطر: جزء. رقمة: مقدارى موى سفید یا خطى است دایرهاى در دست الاغ».
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وآله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدِّین.
[۱۵۴]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: باب قوله عز وجل إن زلزلة الساعة شیء عظیم.
۱۳۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: لاَ یَقْبَلُ اللهُ صَلاةَ أَحَدِكُمْ إِذَا أَحْدَثَ حَتَّى یَتَوَضَّأَ» [۱۵۵].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى وضو و دستنماز شما باطل شود تا مجدداً وضو نگیرید خداوند نماز شما را قبول نمىکند».
[۱۵۵]- أخرجه البخاری فی: ۹۰ كتاب الحیل: ۲ باب فی الصلاة.
۱۳۵- حدیث: «عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ دَعَا بِإِنَاءٍ فَأَفْرَغَ عَلَى كَفَّیْهِ ثَلاَثَ مِرَارٍ فَغَسَلَهُمَا، ثُمَّ أَدْخَلَ یَمِینَهُ فِی الإِنَاءِ، فَمَضْمَضَ وَاسْتَنْشَقَ، ثُمَّ غَسَلَ وَجْهَهُ ثَلاَثًا، وَیَدَیْهِ إِلَى الْمِرْفَقَیْنِ ثَلاَثَ مِرَارٍ، ثُمَّ مَسَحَ بِرَأْسِهِ، ثُمَّ غَسَلَ رِجْلَیْهِ ثَلاَثَ مِرَارٍ إِلَى الْكَعْبَیْنِ، ثُمَّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَنْ تَوَضَّأَ نَحْوَ وُضُوئِی هذَا ثُمَّ صَلَّى رَكْعَتَیْنِ لاَ یُحَدِّثُ فِیهِمَا نَفْسَهُ غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ» [۱۵۶].
یعنی: «عثمان بن عفانس، ظرف پر آبى را خواست، آنگاه سه دفعه آب را بر هردو کف دستهایش ریخت و آنها را شست، (پس از تمیز کردن آنها) دست راستش را در ظرف آب فرو برد و با آب آن دهن و بینى خود را شست سپس سه بار صورتش را شست و دستهایش را تا آرنج سه بار شست، سپس سرش را مسح نمود و بعد از مسح سر. پاهایش را با استخوان برجستهاى که در ابتداى ساق و انتهاى پشت پا قرار دارد و به قوزک معروف است، شستشو داد، آنگاه عثمان گفت: پیغمبر جفرموده است: کسى که مانند این وضوى من وضو بگیرد، و بعد از آن دو رکعت نماز بخواند، و در این دو رکعت فکرش را به مسائل دنیوى و چیزهایى که ربطى به نماز ندارند مشغول نکند، خداوند گناههایى (صغیره) گذشته او را مىبخشد».
«مضمض: دهانش را شست. استنشاق: آب در بینى کردن».
[۱۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۲۴ باب الوضوء ثلاثًا ثلاثًا.
۱۳۶- حدیث: «عَبْدِ الله بْنِ زَیْدٍ سُئِلَ عَنْ وُضُوءِ النَّبِیِّ ج، فَدَعَا بِتَوْرٍ مِنْ مَاءٍ، فَتَوَضَّأَ لَهُمْ وُضُوءَ النَّبِیِّ ج، فَأَكْفَأَ عَلَى یَدِهِ مِنَ التَّوْرِ، فَغَسَلَ یَدَیْهِ ثَلاَثًا، ثُمَّ أَدْخَلَ یَدَهُ فِی التَّوْرِ، فَمَضْمَضَ وَاسْتَنْشَقَ، وَاسْتَنْثَرَ بِثَلاَثِ غَرَفَاتٍ، ثُمَّ أَدْخَلَ یَدَهُ فَغَسَلَ وَجْهَهُ ثَلاَثًا، ثُمَّ غَسَلَ یَدَیْهِ مَرَّتَیْنِ إِلَى الْمِرْفَقَیْنِ، ثُمَّ أَدْخَلَ یَدَهُ فَمَسَحَ رَأْسَهُ، فَأَقْبَلَ بِهِمَا وَأَدْبَرَ مَرَّةً وَاحِدَةً، ثُمَّ غَسَلَ رِجْلَیْهِ إِلَى الْكَعْبَینِ» [۱۵۷].
یعنی: «از عبدالله بن زید درباره چگونگى وضوى پیغمبر جسؤال شد، او هم ظرف پر آبى خواست و براى تعلیم و نشاندادن آنها مانند پیغمبر جوضو گرفت، به این صورت: ظرف را خم نمود، آب آن را بر روى دستش ریخت، سه بار دستش را شست (بعد از تمیز کردن دستهایش) دستش را در ظرف فرو کرد سه بار دهان و بینى را با سه مشت آب شست و هر بار بینى را هم تمیز مىکرد، سپس دستش را در ظرف آب فرو کرد، سه بار صورتش را شست، بعد از آن دستهایش را هریک دو بار با آرنج شست، بعداً دستش را در آب فرو کرد، و سرش را مسح نمود، و دستهایش را یکبار بر سرش مالید و به عقب برگرداند. بعداً پاهایش را با قوزک شست».
«تور: ظرف آب مانند طشت و کاسه، استنثار: بینى را تمیزنمودن».
[۱۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳۹ باب غسل الرجلین إلى الكعبین.
۱۳۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبیِّ جأَنَّهُ قَالَ: مَنْ تَوَضَّأَ فَلْیَسْتَنْثِرْ، وَمَنِ اسْتَجْمَرَ فَلْیُوتِرْ» [۱۵۸].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که وضو مىگیرد باید بینیش را تمیز کند، و کسى که با سنگ خود را تمیز مىنماید، سنگهاى مورد استفادهاش فرد باشد نه زوج».
«استجمار: جمار سنگهاى ریزى است که به جاى آب انسان خود را به آن تمیز مىنماید».
۱۳۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: إِذَا اسْتَیْقَظَ أَحَدُكُمْ مِنْ مَنَامِهِ فَتَوَضَّأَ فَلْیَسْتَنْثِرَ ثَلاَثًا فَإِنَّ الشَّیْطَانَ یَبِیتُ عَلَى خَیْشُومِهِ» [۱۵۹].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: شما هر وقت از خواب بیدار شدید و وضو گرفتید سه بار بینى خودتان را بشویید، چون کثافت و اشیاء موذى (میکروب) شبها در قسمت بالاى بینى جمع مىشوند».
«شیطان: شیطان در اینجا کنایه از کثافت و اشیاء موذى است. خیشوم: قسمت بالا در داخل بینى» [۱۶۰].
[۱۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۲۵ باب الاستنثار فی الوضوء. [۱۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۱۱ باب صفة إبلیس وجنوده. [۱۶۰]- شرح مسلم بر نووى ، ج ۳، ص ۱۲۷.
۱۳۹- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ تَخَلَّفَ عَنَّا النَّبِیُّ جفِی سَفْرَةٍ سَافَرْنَاهَا فَأَدْرَكَنَا، وَقَدْ أَرْهَقَتْنَا الصَّلاَةُ، وَنَحْنُ نَتَوَضًّأُ، فَجَعَلْنَا نَمْسَحُ عَلَى أَرْجُلِنَا، فَنَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ: وَیْلٌ لِلأَعْقَابِ مِنَ النَّارِ مَرَّتَیْنِ أَوْ ثَلاَثًا» [۱۶۱].
یعنی: «عبدالله بن عمرو گوید: در سفرى که با پیغمبر جبودیم، از ما عقب افتاد و هنگامى که به ما رسید وقت نماز رسیده بود و ما وضو مىگرفتیم و پاهایمان را مسح مىکردیم، پیغمبر جبا صداى بلند ما را صدا کرد و دو بار یا سه بار فرمود: کسانى که پاهایشان را در وضو نمىشویند به عذاب شدید آتش دوزخ گرفتار مىشوند».
«اعقاب: جمع عقب است، به معنى پاشنه پا مىباشد».
۱۴۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ كَانَ یَمُرُّ وَالنَّاسُ یَتَوَضَّؤُونَ مِنَ الْمِطْهَرَةِ؛ فَقَالَ: أَسْبِغُوا الْوُضوءَ، فَإِنَّ أَبَا الْقَاسِمِ جقَالَ: وَیْلٌ لِلأَعْقَابِ مِنَ النَّارِ» [۱۶۲].
یعنی: «ابو هریره از کنار جماعتى گذشـت، دید که از یک منبع آب وضو مىگیرند، به آنان گفت: وضوى خوب و کامل بگیرید، چون ابوالقاسم محمّد جمىفرمود: کسانى که پاهایشان را در وضو نمىشویند به عذاب شدید دوزخ گرفتار خواهند شد».
«مطهر: حوض، منبع آب. أسبغوا الوضوء: وضوى خوب و کامل بگیرید و آب به تمام اعضاى واجب الغسل برسانید، و فرض و سنّت آن رعایت کنید».
[۱۶۱]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۳ باب من رفع صوته بالعلم. [۱۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۲۹ ـ باب غسل الأعقاب.
۱۴۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: إِنِّی سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ إِنَّ أُمَّتِی یُدْعَوْنَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ غُرًّا مُحَجَّلِینَ مِنْ آثَارٍ الْوُضُوءِ، فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ یُطِیلَ غُرَّتَهُ فَلْیَفْعَلْ» [۱۶۳].
یعنی: «ابو هریره گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: امّت من در روز قیامت در اثر برکت وضو صورت و دستها و پاهایشان نورانى و سفید مىگردد و ایشان را به لقب غرّةالمحجلین صدا مىکنند، بنابراین کسى که مىتواند مقدار بیشترى از این اعضا را بشوید از آن دریغ نکند»، (و علاوه بر شستن اعضایى که واجب است شسته شوند، مقدارى از سر و بازوها و ساق نیز شسته شوند تا در روز قیامت بهتر شناسایى گردند).
«غرا: جمع أغر، کسى است که داراى صفت غره باشد و غره: سفیدى در پیشانى است.
محجلین: از تحجیل است به معنى یک مقدار سفیدى است که در دست و پاى اسب وجود دارد».
[۱۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳ باب فضل الوضوء، والغر المحجلون من آثار الوضوء.
۱۴۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: لَوْلاَ أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِی أَوْ عَلَى النَّاسِ لأَمَرْتُهُمْ بِالسِّوَاكِ مَعَ كُلِّ صَلاَةٍ» [۱۶۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: اگر براى امّتم مشقّت و ناراحتى ایجاد نمىکرد به آنان دستور مىدادم که با هر نمازى دهان خود را سواک کنند»، (ولى چون این کار براى آنان دشوار بود پیغمبر جاز این دستور خوددارى نمود).
۱۴۳- حدیث: «أَبِی مُوسى قَالَ: أَتَیْتُ النَّبِیَّ جفَوَجَدْتُهُ یَسْتَنُّ بِسِوَاكٍ بِیَدِهِ، یَقُولُ: أُعْ أُعْ وَالسِّوَاكُ فِی فِیهِ كَأَنَّهُ یَتَهَوَّعُ» [۱۶۵].
یعنی: «ابو موسى گوید: به حضور پیغمبر جرسیدم (دیدم) با سواکى که در دست دارد دهانش را سواک مىکند، وبه اندازهاى سواک را بر روى زبان و ته آن مىکشید که (أع أع) مىکرد و صدایش مانند صداى کسى بود که استفراغ مىکند».
«یستن: سواک را استعمال مىکرد».
۱۴۴- حدیث: «حُذَیْفَةَ قَالَ كَانَ النَّبیُّ جإِذَا قَامَ مِنَ اللَّیْلِ یَشُوص فَاهُ بِالسِّوَاكِ» [۱۶۶].
یعنی: «حذیفه گوید: هرگاه پیغمبر جبراى نماز شب از خواب بیدار مىشد، دهانش را با سواک مىشست».
«یشوص: مىمالید یا مىشست».
[۱۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۸ باب السواك یوم الجمعة. [۱۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۷۳ باب السواك. [۱۶۶]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۷۳ باب السواك.
۱۴۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: الْفِطْرَة خَمْسٌ أَوْ خَمْسٌ مِنَ الْفِطْرَةِ: الْخِتَانُ، وَالاِسْتِحْدَادُ، وَنَتْفُ الإِبْطِ، وتَقْلِیمُ الأَظْفَارِ، وَقَصُّ الشَّارِبِ» [۱۶۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: پنج صفت جزو خصال فطرى انسانند و جزو برنامه همه پیغمبران بودهاند:
۱- ختنه کردن مرد و زن.
۲- تراشیدن موهاى زائدى که در جلو و عقب مرد و زن مىروید.
۳- تراشیدن و از بین بردن موهاى زیر بغل.
۴- گرفتن ناخنها.
۵- کوتاه کردن سبیل».
۱۴۶- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: خَالِفُوا الْمُشْرِكِینَ، وَفِّرُوا اللِّحَى وَأَحْفُوا الشَّوَارِبَ» [۱۶۸].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: به منظور مخالفت با مشرکین ریش خودتان را آزاد بگذارید و آن را نتراشید تا بلند شود ولى سبیلها را کوتاه کنید».
۱۴۷- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أنْهِكوا الشَّوَارِبَ وَأَعْفُوا اللِّحَى» [۱۶۹].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پغمبر جفرمود: سبیلها را بسیار کوتاه کنید، و ریشها را آزاد نمایید، تا بلند و بزرگ شوند.
[۱۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۶۳ باب قص الشارب. [۱۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۶۴ باب تقلیم الأظفار. [۱۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۶۵ باب إعفاء اللحى.
۱۴۸- حدیث: «أَبِی أَیُّوبَ الأَنْصَارِیِّ أَنَّ النَّبِیَّ جقَالَ: إِذَا أَتَیْتمُ الْغَائِطَ فَلاَ تَسْتَقْبِلُوا الْقِبْلَةَ وَلاَ تَسْتَدْبِرُوهَا، وَلكِنْ شَرِّقُوا أَوْ غَرِّبُوا قَالَ أَبُو أَیُّوبَ: فَقَدِمْنَا الشَّأْمَ فَوَجَدْنَا مَرَاحِیضَ بُنِیَتْ قِبَلَ الْقِبْلَةِ، فَنَنْحَرِفُ وَنَسْتَغْفِرُ اللهَ تَعَالَى» [۱۷۰].
یعنی: «ابوایوب انصارى گوید: پیغمبر جفرمود: به هنگام قضاى حاجت رو به قبله یا پشت به قبله ننشینید، بلکه رو به شرق یا غرب بنشینید، ابو ایوب گوید: به شام رفتیم دیدیم که توالتها در آنجا رو به قبله ساخته شدهاند، ما از وارد شدن به آنها به شدت ناراحت بودیم، و از خداوند متعال مىخواستیم ما را از ارتکاب این عمل اجبارى مورد عفو قرار دهد».
«مراحض: جمع مرحاض، توالت است. فنحرف عنها: قلباً از آن انزجار داشتیم».
۱۴۹- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، أَنَّهُ كَانَ یَقولُ: إِنَّ نَاسًا یَقُولُونَ إِذَا قَعَدْتَ عَلَى حَاجَتِكَ فَلاَ تَسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ وَلاَ بَیْتَ الْمَقْدِسِ، فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ لَقَدِ ارْتَقَیْتُ یَوْمًا عَلَى ظَهْرِ بَیْتٍ لَنَا، فَرَأَیْتُ رسُولَ اللهِ جعَلَى لَبِنَتَیْنِ مُسْتَقْبِلاً بَیْتَ الْمَقْدِسِ لِحَاجَتِهِ» [۱۷۱].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: بعضى از مردم مىگفتند: هرگاه براى قضاى حاجت نشستید، نباید رو به قبله و رو به بیت المقدّس بنشینید، ولى عبدالله بن عمر گوید: روزى بر بالاى بام خودمان رفته بودم دیدم پیغمبر جبراى قضاى حاجت دو آجر را زیر پاهایش قرار داده و رو به بیت المقدّس نشسته است».
۱۵۰- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ ارْتَقَیْتُ فَوْقَ ظَهْرِ بَیْتِ حَفْصَةَ لِبَعضِ حَاجَتِی فَرَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقْضِی حَاجَتَهُ مُسْتَدْبِرَ الْقِبْلَةِ مُسْتَقْبِلَ الشَّامِ» [۱۷۲].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: براى انجام دادن کارى از بام خانه حفصه بالا رفتم، دیدم که پیغمبر جپشت به قبله و رو به بیت المقدّس براى قضاى حاجت نشسته است». (در مورد چگونگى نشستن براى قضاى حاجت علماء و فقهاى اسلامى با هم اختلاف فراوانى دارند، به نظر امام شافعى در صحرا و فضاى باز پشت کردن و یا رو کردن به قبله حرام است ولى در ساختمان و یا باغ و یا قراردادن پرده و فاصلهاى در بین قبله، رو کردن یا پشت کردن به آن بلا مانع است).
[۱۷۰]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲۹ باب قبلة أهل المدینة وأهل الشام والمشرق. [۱۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۱۲ باب من تبرز على لبنتین. [۱۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۱۴ باب التبرز فی البیوت.
۱۵۱- حدیث: «أَبِی قَتَادَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِذَا شَرِبَ أَحَدُكُمْ فَلاَ یَتَنَفَّسْ فِی الإِنَاءِ، وَإِذَا أَتَى الْخَلاَءَ فَلاَ یَمَسَّ ذَكَرَهُ بِیَمِینِهِ وَلاَ یَتَمَسَّحْ بِیَمِینِهِ» [۱۷۳].
یعنی: «ابو قتاده گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که شما آب مىخورید نباید در ظرف آب فوت کنید. و وقتى که به توالت مىروید با دست راست آلت تناسلى خود را لمس نکنید و با دست راست خودتان را تمیز ننمایید».
[۱۷۳]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۱۸ باب النهی عن الاستنجاء بالیمین.
۱۵۲- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُعْجِبُهُ التَّیَمُّنُ فِی تَنَعُّلِهِ وَتَرَجُّلِهِ وَطُهُورِهِ، وَفِی شَأْنِهِ كُلِّهِ»( [۱۷۴].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جدوست داشت به هنگام پوشیدن کفش و شانه کردن موهاى سرش و تمیز نمودن بدنش و (خلاصه) در تمام کارهاى خیر و باارزش خود طرف راستش را به جلو اندازد و با طرف راست آن را شروع کند».
[۱۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۲۱ باب التیمن فی الوضوء والغسْل.
۱۵۳- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیَدْخُلُ الْخَلاَءَ فَأَحْمِلُ أَنَا وَغُلاَمٌ إِدَاوَةً مِنْ مَاءٍ وَعَنَزَةً؛ یَسْتَنْجِی بِالْمَاءِ» [۱۷۵].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جبراى قضاى حاجت به فضاى باز مىرفت و دور مىشد و از مردم پنهان مىگردید، من با یک غلام ظرف پر از آب را با عصایى که نوکش از آهن بود برایش مىبردیم، با آب طهارت مىکرد»، (هر وقت که مىخواست در فضاى بدون دیوار یا حائل دیگر نماز بخواند عصایش را بر زمین به صورت عمودى نصب مىکرد و نماز را رو به آن مىخواند).
«اداوة: ظرفى است کوچک که از پوست ساخته مىشود. عنزة: عصایى است که به یک سر آن آهن تیز کوتاهتر از نیزه وصل شده باشد».
۱۵۴- حدیث: «أَنسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جإِذَا تَبَرَّزَ لِحَاجَتِهِ أَتَیْتُهُ بِمَاءٍ فَیَغْسِلُ بِهِ» [۱۷۶].
یعنی: «انس بن مالک گوید: هرگاه پیغمبر جبراى قضاى حاجت به صحرا مىرفت و دور مىشد آب برایش مىبردم و با آن طهارت مىکرد».
[۱۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۱۷ باب حمل العنزة مع الماء فی الاستنجاء. [۱۷۶]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۶ باب ما جاء فی غسل البول.
۱۵۵- حدیث: «جَرِیرٍ بْنِ عَبْدِ اللهِ بَالَ ثُمَّ تَوضَّأَ وَمَسَحَ عَلَى خُفَّیْهِ ثُمَّ قَامَ فَصَلَّى، فسُئِلَ فَقَالَ: رَأَیْتُ النَّبِیَّ جصَنَعَ مِثْلَ هذَا» [۱۷۷].
یعنی: «جریر بن عبدالله، پس از قضاى حاجت، وضو گرفت (و پاهایش را که در خف قرار داشت نشُست بلکه) خفها را مسح نمود و آنگاه برخاست و نماز را خواند، از او پرسیده شد: (چرا پاها را نشُستى و بر روى خفها مسح کردى ؟) جواب داد، پیغمبر را دیدم همینطور وضو گرفت و نماز خواند». (خف پاپوشى است که از پوست یا نمد درست مىشود و مانند کفش از آن استفاده مىگردد، بر خفیى جایز است مسح شود که بعد از وضو و بر روى طهر پوشیده شده باشد. امّا کسى که وضو ندارد اگر خف بپوشد به هنگام وضوء جایز نیست آن را مسح کند بلکه باید پاهایش را بشوید. یکى دیگر از شرایط مسح بر خف این است که این خف باید براى راه رفتن مقاومت داشته باشد و آن قسمت از پاها را که واجب است به هنگام وضو شسته شود بپوشاند).
۱۵۶- حدیث: «حُذَیْفَةَ، قَالَ: رَأَیْتُنِی أَنَا وَالنَّبِیَّ جنَتَمَاشَى، فَأَتَى سُبَاطَةَ قَوْمٍ خَلْفَ حَائِطٍ فَقَامَ كَمَا یَقُومُ أَحَدُكُمْ، فَبَالَ، فَانْتَبَذْتُ مِنْهُ، فَأَشَارَ إِلَیَّ فَجِئْتُهُ، فَقُمْتُ عِنْدَ عَقِبِهِ حَتَّى فَرَغَ» [۱۷۸].
یعنی: «حذیفه گوید: با پیغمبر جداشتیم مىرفتیم تا به محل زباله و قضاى حاجت عمومى مردم که در پشت دیوارى قرار داشت رسیدیم، پیغمبر جایستاد همانگونه که شما مىایستید و در حالى که ایستاده بود ادرار کرد و من هم از آنجا دور شدم ولى به اشاره او برگشتم و پشتسرش ایستادم تا اینکه فارغ گردید».
(حضرت عایشه مىفرماید: که ادرار کردن پیغمبر جهمیشه به حالت نشسته بوده است، علماء گویند: پیغمبر جکارهاى جایز را یکبار یا دو بار انجام داده است، تا مردم گمان نکنند که این کارها حرام هستند ولى بر کارهاى سنّت و واجب دوام داشته است، در اینجا هم پیغمبر جبا دوام بر نشستن در حال ادرار به ما نشان داده است که ادرار به حالت نشستن بهتر و سنّت است و با یکبار ادرار در حال ایستادن نیز جایز بودن آن را اعلام داشته است) [۱۷۹].
۱۵۷- حدیث: «الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ عَنْ رَسُولِ اللهِ ج، أَنَّهُ خَرَجَ لِحَاجَتِهِ فَاتَّبَعَهُ الْمُغِیرَةُ بِإِدَاوَةٍ فِیهَا مَاءٌ، فَصَبَّ عَلَیْهِ حِینَ فَرَغَ مِنْ حَاجَتِهِ، فَتَوَضَّأَ وَمَسَحَ عَلَى الْخُفَّیْنِ» [۱۸۰].
یعنی: «مغیره بن شعبه گوید: که پیغمبر جبراى قضاى حاجت بیرون رفت و من با ظرف پر از آب به دنبالش رفتم بعد از قضاى حاجت، من آب را بر دست پیغمبر ریختم و پیغمبر جوضو گرفت، (و به جاى شستن پاها) بر خفها مسح کرد.
۱۵۸- حدیث: «الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ قَالَ: كُنْتُ مَعَ النَّبِیِّ جفِی سَفَرٍ، فَقَالَ: یَا مُغِیرَةُ خُذِ الإِدَاوَةَ؛ فَأَخَذْتُهَا، فَانْطَلَقَ رَسُولُ اللهِ جحَتَّى تَوَارَى عَنِّی؛ فَقَضَى حَاجَتَهُ وَعَلَیْهِ جُبَّةٌ شَأْمِیَّةٌ، فَذَهَبَ لِیُخْرِجَ یَدَهُ مِنْ كُمِّهَا فَضَاقَتْ، فَأَخْرَجَ یَدَهُ مِنْ أَسْفَلِهَا، فَصَبَبْتُ عَلَیْهِ فَتَوَضَّأَ وُضُوءَهُ لِلصَّلاَةِ، وَمَسَحَ عَلَى خُفَّیْهِ ثُمَّ صَلَّى» [۱۸۱].
یعنی: «مغیره بن شعبه گوید: در یکى از سفرها با پیغمبر جبودم، فرمود: اى مغیره! این ظرف آب را بردار، وقتى که آن را برداشتم، پیغمبر جدور شد تا اینکه از من پنهان گردید، بعد از قضاى حاجت در حالى که یک جبّه شامى به تن داشت خواست براى گرفتن وضو دستش را از آستین آن درآورد امّا چون آستین تنگ بود»، (جبّه را بر دوش خود انداخت و دستهایش را از زیر آن بیرون آورد و من هم آب را بر دستش ریختم، و وضوى نماز را گرفت و خفها را مسح کرد و نماز خواند).
۱۵۹- حدیث: «الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَس، قَالَ: كُنْتُ مَعَ النَّبِیِّ جذَاتَ لَیْلَةٍ فِی سَفَرٍ، فَقَالَ: أَمَعَكَ مَاءٌ قُلْتُ: نَعَمْ؛ فَنَزَلَ عَنْ رَاحِلَتِهِ، فَمَشَى حَتَّى تَوَارَى عَنِّی فِی سَوَادِ اللَّیْلِ، ثُمَّ جَاءَ، فَأَفْرَغْتُ عَلَیْهِ الإِدَاوَةَ، فَغَسَلَ وَجْهَهُ وَیَدَیْهِ وَعَلَیْهِ جُبَّةٌ مِنْ صُوفٍ فَلَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یُخْرِجَ ذِرَاعیْهِ مِنْهَا، حَتَّى أَخْرَجَهُمَا مِنْ أَسْفَلِ الْجبَّةِ، فَغَسَلَ ذِرَاعَیْهِ، ثُمَّ مَسَحَ بِرَأْسِهِ، ثُمَّ أَهْوَیْتُ لأَنْزِعَ خُفَّیْهِ، فَقَالَ: دَعْهُما فَإِنِّی أَدْخَلْتُهُمَا طاهِرَتَیْنِ فَمَسَحَ عَلَیْهِمَا» [۱۸۲].
یعنی: «مغیره بن شعبه گوید: شبى در سفر، با پیغمبر جبودم، فرمود: آیا آب همراه دارى؟ گفتم: بلى، آب همراه دارم، پیغمبر جاز شترش پایین آمد، دور شد تا در تاریکى شب از من پنهان گردید، سپس برگشت، آب را بر دستش ریختم، صورت و دستهایش را شست، پیغمبر جیک جبّه پشمى به تن داشت که (به خاطر تنگى آستینهایش) نتوانست دستهایش را از آنها بیرون آورد، تا اینکه دستهایش را از زیر جبّه درآورد و بازوهایش را شست سپس سرش را مسح کرد، آنگاه خم شدم تا خفها را از پاهایش بیرون آورم، فرمود: کارى به آنها نداشته باش، (من پاهایم را نمىشویم) چون وقتى که آنها را پوشیدم پاهایم پاک بودند، (و وضو داشتم لذا پیغمبرجپاهایش را نشست بلکه) خفها را مسح کرد».
[۱۷۷]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲۵ باب الصلاة فی الخفاف. [۱۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۶۱ باب البول عند صاحبه والتستر بالحائط. [۱۷۹]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۳، ص ۱۶۹. [۱۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۴۸ باب المسح على الخفین. [۱۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۷ باب الصلاة فی الجبة الشامیة. [۱۸۲]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۱۱ باب جبة الصوف فی الغزو.
۱۶۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا شَرِبَ الْكَلْبُ فِی إِنَاءِ أَحَدِكُمْ فَلْیَغْسِلْهُ سَبْعًا» [۱۸۳].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه سگى در ظرفى از ظروف شما آب خورد، باید هفت بار آن را بشویید». (در بعضى روایات فرمود: یکى از این بارها باید با خاک باشد).
[۱۸۳]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳۳ باب الماء الذی یغسل به شعر الإنسان.
۱۶۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: لاَ یَبُولَنَّ أَحَدُكُمْ فی الْمَاءِ الدَّائِمِ الَّذِی لاَ یَجْرِی ثُمَّ یَغْتَسِلُ فِیهِ» [۱۸۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: از پیغمبر جشنیدم فرمود: نباید در آب راکدى که در جاى خود باقى مىماند، و حرکت نمىکند ادرار کنید که سپس هم ناچار شوید، خودتان را در آن بشویید».
[۱۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۶۸ باب البول فی الماء الدائم.
۱۶۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ أَنَّ أَعْرَابِیًّا بَالَ فِی الْمَسْجِدِ فَقَامُوا إِلَیْهِ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لاَ تُزْرِمُوهُ ثُمَّ دَعَا بِدَلْوٍ مِنْ مَاءٍ فَصُبَّ عَلَیْهِ» [۱۸۵].
یعنی: «انس بن مالک گوید: یک عرب بدوى در مسجد ادرار کرد، مردم به او حمله کردند، پیغمبر جفرمود: اجازه دهید تا ادرارش را تمام کند، سپس دستور داد یک سطل آب را آوردند و آب را بر جاى ادرار پاشیدند».
«لا تزرموه: ادرار را بر او قطع نکنید و به او اجازه دهید تا آن را تمام کند».
[۱۸۵]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۳۵ باب الرفق فی الأمر كله.
۱۶۳- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُؤْتَى بِالصِّبْیَانِ، فَیَدْعُو لَهُمْ، فَأُتِیَ بِصَبِیٍّ فَبَالَ عَلَى ثَوْبِهِ، فَدَعَا بِمَاءٍ فَأَتْبَعَهُ إِیَّاهُ وَلَمْ یَغْسِلْهُ» [۱۸۶].
یعنی: «عایشه گوید: بچهها را پیش پیغمبر جمىآوردند و براى آنان دعا مىکرد، پسر بچهاى را آوردند که بر لباس پیغمبر جشاشید، پیغمبر جدرخواست آب کرد، و مقدارى آب را بر محل ادرار پاشید ولى آن را نشست».
۱۶۴- حدیث: «أُمِّ قَیْسٍ بِنْتِ مِحْصَنٍ أَنَّهَا أَتَتْ بِابْنٍ لَهَا صَغِیرٍ لَمْ یَأْكُلِ الطَّعَامَ إِلَى رَسُولِ اللهِ جفَأَجْلَسَهُ رَسُولُ اللهِ جفِی حِجْرِهِ فَبَالَ عَلَى ثَوْبِهِ، فَدَعَا بِمَاءٍ فَنَضَحَهُ وَلَمْ یَغْسِلْهُ» [۱۸۷].
یعنی: «امّ قیس دختر محضن گوید: پسر شیرخوارى داشتم که هنوز غذا نمىخورد و آن را پیش پیغمبر جبردم، پیغمبر جاو را در دامن خود نشاند، آن پسر بر لباسهاى پیغمبرجادرار کرد، پیغمبر جدرخواست آب نمود، و مقدارى بر آن پاشید و آن را نشست».
[۱۸۶]- أخرجه البخاری فی: ۸۰ كتاب الدعوات: ۳ باب الدعاء للصبیان بالبركة ومسح رؤوسهم. [۱۸۷]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۹ باب بول الصبیان.
۱۶۵- حدیث: «عَائِشَةَ سُئِلَتْ عَنِ الْمَنِیِّ یُصِیبُ الثَّوْبَ، فَقَالَتْ: كُنْتُ أَغْسِلُهُ مِنْ ثَوْبِ رَسُولِ اللهِ جفَیَخْرُجُ إِلَى الصَّلاَةِ وَأَثَرُ الغَسْلِ فِی ثَوْبِهِ، بُقَعُ الْمَاءِ» [۱۸۸].
یعنی: «از عایشهلدرباره لباسى که به منى آلوده مىشود سؤال شد، (آیا پاک است یا خیر؟) عایشه گفت: معمولاً من منى را که بر لباس پیغمبر جمىبود مىشستم وقتى پیغمبر جبراى انجام نماز بیرون مىرفت هنوز آثار ترى و نم آب بر لباسش باقى مىماند».
(اکثر علماى فقه اسلامى از جمله امام شافعى عقیده دارند که منى چه خشک باشد چه تر پاک است و واجب نیست که شسته شود، ولى شستن آن بهتر است) [۱۸۹].
[۱۸۸]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۶۴ باب غسل المنی وفركه، وغسل ما یصیب المرأة. [۱۸۹]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۳، ص ۱۹۸.
۱۶۶- حدیث: «أَسْماءَ قَالَتْ: جَاءتِ امْرَأَةٌ النَّبِیَّ ج، فَقَالَتْ: أَرَأَیْتَ إِحْدَانَا تَحِیضُ فِی الثَّوْبِ كَیْفَ تَصْنَعُ قَالَ: تَحُتُّهُ ثُمَّ تَقْرُصُهُ بِالْمَاءِ وَتَنْضَحُهُ ثُمَّ تُصَلی فِیهِ» [۱۹۰].
یعنی: «اسماء گوید: زنى پیش پیغمبر جآمد، گفت: وقتى که لباس به خون حیض آلوده مىشود چه کار کنیم؟ پیغمبر جفرمود: اثر خون منجمد را خرد کنید سپس آن را در آب خیس نمایید و آن را آبکشى کنید و آب بر روى آن بریزید، آنگاه تمیز مىشود) و در آن نماز بخوانید».
[۱۹۰]- أخرجه البخاری فی: ۴ ـ كتاب الوضوء: ۶۳ ـ باب غسل الدم.
۱۶۷- حدیث: « ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: مَرَّ النَّبِیُّ جبِقَبْرَیْنِ، فَقَالَ: إِنَّهُمَا لَیُعَذَّبَانِ، وَمَا یُعَذَّبَانِ فِی كَبِیرٍ؛ أَمَّا أَحَدُهُمَا فَكَانَ لاَ یَسْتَبْرِى مِنَ الْبَوْلِ؛ وَأَمَّا الآخَرُ فَكَانَ یَمْشِی بِالنَّمِیمَةِ ثُمَّ أَخَذَ جَرِیدَةً رَطْبَةً فَشَقَّهَا نِصْفَیْنِ، فَغَرَزَ فِی كلِّ قَبْرٍ وَاحِدَةً قَالُوا یَا رَسُولَ اللهِ لِمَ فَعَلْتَ هذَا قَالَ: لَعَلَّهُ یُخَفَّفُ عَنْهُمَا مَا لَمْ یَیْبَسَا» [۱۹۱].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جاز کنار دو قبر گذشت، فرمود: این دو نفر عذاب داده مىشوند در حالى که به خیال خود مرتکب گناه کبیره نشده بودند، ولى یکى از آنان به هنگام قضاى حاجت مجراى ادرارش را خالى و تمیز نمىکرد و وقتى که بلند مىشد مقدارى از ادرارش باقى مىماند، و بدن و لباسهایش را نجس و کثیف مىنمود، (و این گناه هرچند به نظر او چیزى نبود ولى گناهى است مهم و موجب عذاب او مىباشد). و نفر دومى کسى بود که سخنچینى مىکرد و سخن اشخاص را به منظور فتنهانگیزى پیش اشخاص دیگرى مىبرد (و خیال مىکرد که گناه مهمى مرتکب نشده است در حالى که سخنچینى یکى از گناههاى کبیره است). سپس پیغمبر جیک شاخه تر درخت خرما را گرفت و آن را دو نیم کرد و بر هریک از آن دو قبر نصف شاخه را نشاند و غرس نمود، اصحاب گفتند: اى رسول خدا! چرا این شاخهها را بر این قبرها قرار دادى؟ پیغـمبر جفرمود: امیـدوارم اگر این شاخهها خشک نشوند و سبز گردند موجب تخفیف عذابشان باشند» [۱۹۲].
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدِّین
[۱۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۶ باب ما جاء فی غسل البول. [۱۹۲]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۳، ص ۲۰۱.
۱۶۸- «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَتْ إِحْدَانَا إِذَا كَانَتْ حَائِضًا، فَأَرادَ رَسُولُ اللهِ جأَنْ یُبَاشِرَهَا، أَمَرَهَا أَنْ تَتَّزِرَ فِی فَوْرِ حَیْضَتِهَا، ثُمَّ یُبَاشِرُهَا قَالَتْ: وَأَیُّكُمْ یَمْلِك إِرْبَهُ كَمَا كَانَ النَّبِیُّ جیَمْلِكُ إِرْبَهُ» [۱۹۳].
یعنی: «عایشه گوید: هرگاه یکى از ما (زنان پیغمبر جبه حالت حیض در مىآمد، پیغمبر جمىخواست با او مباشره کند و تماس بگیرد، به او دستور مىداد که از ابتداى حالت حیض، دامن و شلوار را بر روى ناف و زانوهایش محکم ببندد (تا سایر اعضاى بدن او آلوده نشود) آنگاه به جز جماع هرگونه تماس و مباشرتى را (در قسمتهاى بالاى ناف و پایین زانو) با او مىگرفت، عایشه گفت: کدام یک از شما مىتواند مانند پیغمبر جبر نفس خود تسلط داشته باشد؟ (در مورد تماس با زن در حال حیض باید بگوییم به اتفاق علماى اسلام و به نص قرآن و حدیث، جماع حرام است و کسى که آن را حلال بداند کافر است و کسى که با عقیده به حرام بودن آن مرتکب چنین عملى شود به ناه بزرگى آلوده شده است که باید توبه کند، ولى تماس شوهر با زنش در حالت حیض به هر کیفیتى که باشد بشرط اینکه مربوط به قسمت بالاتر از ناف و یا پایینتر از زانوهاى زنش باشد، جایز و بلا مانع است، امّا تماس شوهر با قسمت بین ناف و زانوهاى زنش در این حالت هرچند به دور از جماع باشد بنا به قول اکثر علماء حرام است) [۱۹۴].
«یملك إربه: مسلط بر نفسش مىباشد».
۱۶۹- حدیث: «مَیْمُونَةَ، قَالَتْ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جإِذَا أَرَادَ أَنْ یُبَاشِرَ امْرَأَةً مِنْ نِسَائِهِ، أَمَرَهَا فَاتَّزَرَتْ وَهِیَ حَائِضٌ» [۱۹۵].
یعنی: «میمونه (یکى از زنهاى پیغمبر ج) گوید: پیغمبر جهرگاه مىخواست با یکى از زنهایش در حالت حیض تماس (غیر جماع) بگیرد به او دستور مىداد تا دامن و شلوارش را بر روى ناف و زانوهایش محکم ببندد»، (تا آلودگى به سایر قسمتهاى بدنش سرایت نکند).
[۱۹۳]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۵ باب مباشرة الحائض. [۱۹۴]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۳، ص ۲۰۵. [۱۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۵ باب مباشرة الحائض.
۱۷۰- حدیث: «أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: بَیْنَا أَنَا مَعَ النَّبِیِّ جمُضْطَجِعَةٌ فِی خَمِیلَةٍ، حِضْتُ، فَانْسَلَلْتُ، فَأَخَذْتُ ثِیَابَ حَیْضَتِی؛ فَقَالَ: أَنُفِسْتِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ فَدَعَانِی فَاضْطَجَعْتُ مَعَهُ فِی الْخَمِیلَةِ» [۱۹۶].
یعنی: «امّ سلمه (همسر پیغمبر) گوید: روزى که با پیغمبر جدر زیر روپوش مخملى خوابیده بودیم، به حالت حیض در آمدم به آرامى از پیغمبر جدور شدم و رفتم لباسهاى مخصوص عادت ماهانه را پوشیدم، پیغمبر جپرسید: آیا به حیض درآمدهاى؟ گفتم: بلى، پیغمبر جمرا دعوت کرد، (و مجدداً) با او در زیر همان روپوش خوابیدیم».
«خمیله: ملافه و پارچه مخملى. إنسللت: مخفیانه رفتم. أنفست: آیا به حیض درآمدى؟».
۱۷۱- حدیث: «أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: وَكُنْتُ أَغْتَسِلُ أَنَا وَالنَّبِیُّ جمِنْ إِنَاءٍ وَاحِدٍ مِنَ الْجَنَابَةِ» [۱۹۷].
یعنی: «امّ سلمه گوید: من و پیغمبر جهردو از یک ظرف آب، غسل جنابت مىکردیم».
[۱۹۶]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۲۲ باب من اتخذ ثیاب الحیض سوى ثیاب الطهر. [۱۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۲۱ باب النوم مع الحائض وهی فی ثیابها.
۱۷۲- حدیث: «عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج، قَالَتْ: وَإِنْ كَانَ رَسُولُ اللهِ جلَیُدْخِلُ عَلَىَّ رَأْسَهُ وَهُوَ فِی الْمَسْجِدِ فأُرَجِّلُهُ، وَكَانَ لاَ یَدْخُلُ الْبیْتَ إِلاَّ لِحَاجَةٍ إِذَا كَانَ مُعْتَكِفًا» [۱۹۸].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: پیغمبر جوقتى که در مسجد اعتکاف مىنمود، سرش را به طرف من (که در داخل حجرهام بودم) مىآورد و آن را شانه مىکردم. پیغمبر جبه هنگام اعتکاف از مسجد خارج نمىشد و وارد منزل نمىگردید، مگر اینکه کارى داشته باشد».
«اعتكاف: در لغت به معنى حبس و ماندن است، و در اصطلاح شرع، ماندن در مسجد به نیت عبادت است».
۱۷۳- حدیث: «عائِشَةَلقَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُبَاشِرُنِی وَأَنَا حَائِضٌ، وَكَانَ یُخْرِجُ رَأْسَهُ مِنَ الْمَسْجِدِ وَهُوَ مُعْتَكِفٌ فَأَغْسِلُهُ وَأَنَا حَائِضٌ» [۱۹۹].
یعنی: «عایشه گوید: هنگامى که در حالت حیض بودم، پیغمبر جبا من مباشره و تماس (غیر جماع و غیر لمس بین ناف و زانو) مىگرفت و وقتى که در مسجد اعتکاف مىکرد سرش را از مسجد بیرون مىآورد و من با وجود اینکه در حیض بودم سرش را مىشستم».
۱۷۴- حدیث: «عَائِشَةَ، حَدَّثَتْ أَنَّ النَّبِیَّ جكَانَ یَتَّكِى فِی حَجْرِی وَأَنَا حَائِضٌ ثُمَّ یَقْرأُ الْقُرْآنَ» [۲۰۰].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبر ران من تکیه کرده بود و قرآن مىخواند و من هم در حال حیض بودم».
[۱۹۸]- أخرجه البخاری فی: ۳۳ كتاب الاعتكاف: ۳ باب لا یدخل البیت إلا لحاجة. [۱۹۹]- أخرجه البخاری فی: ۳۳ كتاب الاعتكاف: ۴ باب غسل المعتكف. [۲۰۰]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۳ باب قراءة الرجل فی حجر امرأته وهی حائض.
۱۷۵- حدیث: «عَلِیٍّ، قَالَ: كُنْتُ رَجُلاً مَذَّاءً فَاسْتَحْیَیْتُ أَنْ أَسْأَلَ رَسُولَ اللهِ جفَأَمَرْتُ الْمِقْدَادَ ابْنَ الأَسْوَدِ فَسَأَلَهُ؛ فَقَالَ: فِیهِ الْوُضُوءُ» [۲۰۱].
یعنی: «على گوید: من که مذى فـراوان داشـتم (مذى آبى است سفید رنگ، و چسبناک و رقیق که به هنگام شهوت و یا بدون شهوت بدون اختیار از مجراى ادرار زن یا مرد خارج مىشود ولى بیرون آمدن آن با تکان و فشار نیست) و شرم مىکردم که درباره آن از پیغمبر جسؤال کنم، موضوع را به مقداد بن اسود گفتم، او از پیغمبر سؤال کرد، پیغمبر جفرمود: این آب موجب باطل شدن وضو است»، (کسى که چنین آبى از او خارج شود، باید محل اصابت این آب را بشوید چون نجس است و واجب است تجدید وضو نماید، ولى موجب جنابت و غسل جنابت نمىباشد).
[۲۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳۴ باب من لم یر الوضوء إلا من المخرجین.
۱۷۶- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جإِذَا أَرَادَ أَنْ یَنَامَ وَهُوَ جُنُبٌ غَسَلَ فَرْجَهُ وَتَوَضَّأَ لِلصَّلاَةِ» [۲۰۲].
یعنی: «عایشه گوید: هرگاه پیغمبر جمىخواست با داشتن حالت جنابت بخوابد قبلاً آلت تناسلیش را مىشست و وضویى مانند وضوى نماز مىگرفت».
۱۷۷- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ سَأَلَ رَسُولَ اللهِ جأَیَرْقُدُ أَحَدُنَا وَهُوَ جُنُبٌ قَالَ: نَعَمْ، إِذَا تَوَضَّأَ أَحَدُكُمْ فَلْیَرْقُدْ وَهُوَ جُنُبٌ» [۲۰۳].
یعنی: «ابن عمر گوید: عمر بن خطاب از پیغمبر جپرسید: آیا ما مىتوانیم با داشتن جنابت بخوابیم؟ پیغمبر جفرمود: بلى مىتوانید، هرگاه یکى از شما جنابت داشته باشد، وضو بگیرد و بخوابد».
۱۷۸- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: ذَكَرَ عُمَرُ ابْنُ الْخطَّابِ لِرَسُولِ اللهِ جأَنَّهُ تُصِیبُهُ الْجَنَابَةُ مِنَ اللَّیْلِ، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ ج: تَوَضَّأْ وَاغْسِلْ ذَكَرَكَ ثُمَّ نَمْ» [۲۰۴].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: عمر بن خطاب به پیغمبر جگفت: بعضى شبها به حال جنابت در مىآیم (تکلیف من چیست؟) پیغمبر جفرمود: وضو بگیر و آلت تناسلى خود را بشوى و آنگاه بخواب».
۱۷۹- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، أَنَّ نَبِیَّ اللهِ جكَانَ یَطُوفُ عَلَى نِسائِهِ فِی اللَّیْلَةِ الْوَاحِدَةِ وَلَهُ یَوْمَئِذٍ تِسْعُ نِسْوَةٍ» [۲۰۵].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جدر یک شب با همه زنهایش نزدیکى مىکرد، و این در حالى بود که نه زن داشت».
[۲۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۷ باب الجنب یتوضأ ثم ینام. [۲۰۳]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۶ باب نوم الجنب. [۲۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۷ باب الجنب یتوضأ ثم ینام. [۲۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۳۴ باب الجنب یخرج ویمشی فی السوق وغیره.
۱۸۰- حدیث: «أُمِّ سَلَمَةَ؛ قَالَتْ: جَاءَتْ أُمُّ سُلَیْمٍ إِلَى رَسُولِ اللهِ ج؛ فَقَالَتْ: یَا رَسُولَ الله إنَّ اللهَ لاَ یَسْتَحْیِی مِنَ الحَقِّ، فَهَلْ عَلَى الْمَرْأَةِ مِنْ غسْلٍ إِذَا احْتَلَمَتْ فَقَالَ النَّبِیُّ ج: إِذَا رَأَتِ الْمَاءَ، فَغَطَّتْ أُمُّ سَلَمَةَ، تَعْنِی، وَجْهَهَا، وَقَالَتْ: یَا رَسولَ اللهِ وَتَحْتَلِمُ الْمَرْأَةُ قَالَ: نَعَمْ، تَرِبَتْ یَمِینُكِ، فَبِمَ یُشْبِهُهَا وَلَدُهَا» [۲۰۶].
یعنی: «امّ سلمه گوید: امّ سلیم پیش پیغمبر جآمد و گفت: اى رسول خدا! خداوند از گفتن حق شرم ندارد، آیا زن وقتى که احتلام مىشود لازم است غسل بکند؟ پیغمبر فرمود: هرگاه زنى مشاهده کند (منى) از او خارج شده است باید غسل کند. امّ سلمه رویش را پوشید و گفت: اى رسول خدا! مگر زن هم احتلام مىشود؟ پیغمبر جفرمود: دستت درد نکند! بلى زن احتلام مىشود، اگر احتلام نشود، (و منى نداشته باشد چطور) اولادش به او شباهت خواهد داشت؟».
«تربت یمینك: دست راستت فقیر و بر خاک مالیده شود البتّه این اصطلاح در میان عرب رایج است و منظور از آن دعاى شر نیست تقریباً به جاى دستت درد نکند در فارسى مىباشد».
[۲۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۵۰ باب الحیاء فی العلم.
۱۸۱- حدیث: «عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، أَنَّ النَّبِیَّ جكَانَ إِذَا اغْتَسَلَ مِنَ الجَنَابَةِ بَدَأَ فَغَسَلَ یَدَیْهِ، ثُمَّ یَتَوَضَّأُ كمَا یَتَوَضَّأُ لِلصَّلاَةِ، ثُمَّ یُدْخِلُ أَصَابِعَهُ فِی الْمَاءِ فَیخَلِّلُ بهَا أُصُولَ شَعَرِه، ثُمَّ یَصُبُّ عَلَى رَأْسِهِ ثَلاَثَ غُرَفٍ بِیَدَیْهِ، ثُمَّ یُفِیضُ الْمَاءَ عَلَى جِلْدِهِ كُلِّهِ» [۲۰۷].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: هرگاه پیغمبر جغسل جنابت مىکرد، ابتدا دستهایش را مىشست سپس وضویى مانند وضوى نماز مىگرفت، آنگاه انگشتهایش را در آب فرو مىکرد و انگشتهاى تر را در بین موهایش فرو مىبرد و بعد از آن سه مشت آب را با هردو دستش بر سرش مىریخت و آب را بر تمام بدنش جارى مىساخت».
۱۸۲- حدیث: «مَیْمُونَةَ، قَالَتْ: صَبَبْتُ لِلنَّبِیِّ جغُسْلاً، فَأَفْرَغَ بِیَمِینِهِ عَلَى یَسَارِهِ، فَغَسَلَهُمَا ثُمَّ غَسَلَ فَرْجَهُ، ثُمَّ قَالَ بِیَدِهِ الأَرْضَ، فَمَسَحَهَا بِالتُّرَابِ، ثُمَّ غَسَلَهَا، ثُمَّ تَمَضْمَضَ وَاسْتَنْشَقَ، ثُمَّ غَسَلَ وَجْهَهُ وَأَفَاضَ عَلَى رَأْسِهِ، ثُمَّ تَنَحَّى فَغَسَلَ قَدَمَیْهِ، ثُمَّ أُتِیَ بِمِنْدِیلٍ، فَلَمْ یَنْفُضْ بِهَا» [۲۰۸].
یعنی: «میمونه گوید: آب غسل را بر دست پیغمبر جمىریختم او هم با دست راستش آب را بر دست چپش ریخت و دستهایش را شست، سپس طهارت گرفت و فرجش را شست، بعد از طهارت دست چپش را که با آن طهارت کرده بود به زمین زد و بعداً آن را شست و بعد از شستن دستهایش دهان و بینیش را نیز شست، آنگاه صورتش را شست و آب را بر سرش ریخت، سپس جایش را عوض کرد و پاهایش را شست، حولهاى برایش آوردند ولى، پیغمبر جخود را با آن خشک ننمود».
«قال بیده الأرض: دستش را به زمین زد. مندیل: حوله. فلم ینفض بها: خود را با آن خشک ننمود».
۱۸۳- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جإِذَا اغْتَسَلَ مِنَ الْجَنَابَةِ دَعَا بِشَیْءٍ نَحْوَ الْحِلاَبِ فَأَخَذَ بِكَفِّهِ فَبَدَأَ بِشِقِّ رَأْسِهِ الأَیْمَنِ ثُمَّ الأَیْسَرِ، فَقَالَ بِهِمَا عَلَى رَأْسِهِ» [۲۰۹].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جهرگاه غسل جنابت مىکرد ظرف پر از آب را که یک وجب در یک وجب بود مىخواست، با دستش آب را از آن بر مىداشت، ابتدا از طرف راست سرش شروع مىکرد و طرف راستش را مىشست، سپس طرف چپش را مىشست، و دستهایش را با آب بر سرش مىمالید».
«حلاب: ظرفى است که اندازه آن یک وجب در یک وجب باشد. قال بهما: دستهایش را بر سرش مىمالید».
[۲۰۷]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۱ باب الوضوء قبل الغسل. [۲۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۷ باب المضمضة والاستنشاق فی الجنابة. [۲۰۹]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۶ باب من بدأ بالحلاب أو الطیب عند الغسل.
۱۸۴- حدیث: «عَائِشَة، قَالَتْ: كُنْتُ أَغْتَسِلُ أَنَا وَالنَّبِیُّ جمِنْ إِنَاءٍ وَاحِدٍ، مِنْ قَدَحٍ یُقالُ لَهُ الْفَرَق» [۲۱۰].
یعنی: «عایشه گوید: من و پیغمبر جهردو از یک ظرف پر آب که به آن فرق گفته مىشد غسل مىکردیم».
«فرق: ظرفى است که ۱۶ رطل آب مىگیرد، هر رطل ۴۸ مثقال است و هر مثقال ۶۸/۴ گرم است، پس هر فرق آب ۹۲/۶۲۸۹ گرم است، بنابراین هر انسانى مىتواند با سه لیتر و خردهاى آب غسل نماید».
۱۸۵- حدیث: «عَائِشَة سَأَلَهَا أَخُوهَا عَنْ غُسْلِ النَّبِیِّ ج، فَدَعَتْ بِإِنَاءٍ نَحْوٍ مِنْ صَاعٍ، فَاغْتَسَلَتْ وَأَفَاضَتْ عَلَى رَأْسِهَا؛ وَبَیْنَنَا وَبَیْنَهَا حِجَابٌ (قَوْلَ أَبِی سَلَمَةَ)» [۲۱۱].
یعنی: «ابو سلمه (که خواهرزاده عایشه است) گوید: برادر عایشه، درباره چگونگى غسل پیغمبر جاز او (عایشه) سؤال کرد، عایشه ظرف پر از آبى را که گنجایش آن تقریباً به اندازه یک صاع بود خواست و پردهاى را کشید و با آن غسل کرد و ابتدا آب بر سر خود ریخت».
«صاع: پیمانهاى است قریب سه کیلو».
۱۸۶- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیَغْسِلُ، أَوْ كَانَ یَغْتَسِلُ بِالصَّاعِ إِلَى خَمْسَةِ أَمْدَادٍ، وَیَتَوَضَّأُ بِالْمُدِّ» [۲۱۲].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جوقتى که غسل مىکرد با یک صاع الى پنج مد آب اکتفا مىکرد، و با یک مد آب هم وضو مىگرفت».
(مقدار آب و یا هر چیز دیگرى که در بین دو کف دست انسان قرار مىگیرد در حالى که کنار کفها بهم چسبیده باشد یک مد است).
[۲۱۰]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲ باب غسل الرجل مع امرأته. [۲۱۱]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۳ باب الغسل بالصاع ونحوه. [۲۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۴۷ باب الوضوء بالمد.
۱۸۷- حدیث: «جُبَیْرِ بْنِ مُطْعِمٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أَمَّا أَنَا فَأُفِیضُ عَلَى رَأْسِی ثَلاَثًا، وَأَشَارَ بِیَدَیْهِ، كِلْتَیْهِمَا» [۲۱۳].
یعنی: «جبیر بن مطعم گوید: پیغمبر جفرمود: امّا من (به هنگام غسل) سه بار آب بر سرم مىریزم با هردو دستش اشاره کرد»، (یعنى با این دو کف دست سه بار آب را بر سرم مىریزم).
۱۸۸- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: إِنَّهُ كَانَ عِنْدَهُ هُوَ وَأَبُوهُ، وَعِنْدَهُ قَوْمٌ، فَسَأَلُوهُ عَنِ الْغُسْلِ، فَقَالَ: یَكْفِیكَ صَاعٌ، فَقَالَ رَجُلٌ: مَا یَكْفِینِی؛ فَقَالَ جَابِرٌ: كَانَ یَكْفِی مَنْ هُوَ أَوْفَى مِنْكَ شَعَرًا، وَخَیْرٌ مِنْكَ ثُمَّ أَمَّنَا فِی ثَوْبٍ» [۲۱۴].
یعنی: «ابو جعفر (امام باقر محمّد بن على بن حسین) گوید: با پدرم (على بن حسین) پیش جابر بن عبدالله بودیم و جماعتى هم آنجا بودند، در مورد آب غسل که چه مقدار باشد از او سؤال کردند، جابر گفت: یک صاع آب (سه لیتر) کفایت مىکند، مردى گفت: یک صاع آب براى من کفایت نمىکند، جابر گفت: یک صاع آب براى کسى که موهاى بیشترى از شما داشت و از شما هم بهتر بود، (منظورش پیغمبر جبود) کفایت مىکرد، سپس جابر به امامت نماز را با ما خواند، در حالى که تنها یک تکه لباس به تن داشت».
[۲۱۳]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۴ باب من أفاض على رأسه ثلاثًا. [۲۱۴]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۳ باب الغسل بالصاع ونحوه.
۱۸۹- حدیث: «عَائِشَةَ أَنَّ امْرَأَةً سَأَلَتِ النَّبِیَّ جعَنْ غُسْلِهَا مِنَ الْمَحِیضِ، فَأَمَرَهَا كَیْفَ تَغْتَسِلُ، قَالَ: خُذِی فِرْصَةَ مِنْ مِسْكٍ فَتَطَهَّرِی بِهَا، قَالَتْ: كَیْفَ أَتَطَهَّرُ بِهَا قَالَ: تَطَهَّرِی بِهَا، قَالَتْ: كَیْفَ قَالَ: سُبْحانَ اللهِ تَطَهَّرِی بِهَا فَاجْتَبَذْتُهَا إِلَیَّ، فَقُلْتُ تَتَبَعِی بِهَا أَثَرَ الدَّمِ» [۲۱۵].
یعنی: «عایشه گوید: زنى درباره چگونگى غسل حیض از پیغمبر جسؤال کرد، پیغمبر جچگونگى غسل حیض را برایش بیان کرد و فرمود: مقدارى پنبه یا پشم که با مشک آغشته باشد، بردار و خود را با آن پاک کن، آن زن گفت: چطور خود را با آن پاک نمایم؟ فرمود: خودت را با آن پاک کن، باز آن زن گفت: چطور خود را با آن پاک نمایم؟ پیغمبر جفرمود: سبحان الله خودت را با آن پاک کن! (عایشه گوید) آن زن را به سوى خود کشیدم، و گفتم: آن را بر جاهایى که آلوده به خون است بمال».
«فرصة: تکهاى از پنبه یا پشم».
[۲۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۱۳ باب دلك المرأة نفسها إذا تطهرت من المحیض.
۱۹۰- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: جَاءَتْ فَاطِمَةُ ابْنَةُ أَبِی حُبَیْشٍ إِلَى النَّبِیِّ جفَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللهِ إِنِّی امْرَأَةٌ أُسْتَحَاضُ، فَلاَ أَطْهُرُ، أَفَأَدَعُ الصَّلاَةَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لاَ، إِنَّمَا ذَلِكَ عِرْقٌ وَلَیْسَ بِحَیْضٍ، فَإِذَا أَقْبَلَتْ حَیْضَتُكِ فَدَعِی الصَّلاَةَ، وَإِذَا أَدْبَرَتْ فَاغْسِلِی عَنْكِ الدَّمَ ثُمَّ صَلِّی ثُمَّ تَوَضَّئِی لِكُلِّ صَلاَةٍ حَتَّى یَجِیءَ ذَلِكَ الْوَقْتُ» [۲۱۶].
یعنی: «عایشه گوید: فاطمه دختر أبى حُبیش پیش پیغمبر جآمد، گفت: اى رسول خدا! من زنى هستم که همیشه در حال خون ریزى هستم و پاک نمىشوم، آیا نماز را ترک کنم؟ پیغمبر جفرمود: خیر نباید نماز را ترک کنى، این خون خون رگ است نه خون حیض، در روزهایى که در حیض قرار مىگیرى نماز را ترک کن، وقتى که مدت حیض تمام شد، غسل بکن و خون حیض را از بدن و لباست پاک کن، آنگاه نمازت را بخوان، براى هر نماز باید وضو بگیرى، تا اینکه مجدداً وقت حیض مىرسد»، (آنگاه نماز را در مدت حیض ترک کن، چون خون حیض با خون عادى فرق دارد و خون حیض که سیاه است از خون عادى که قرمز است به خوبى تشخیص داده مىشود).
«إستحاضه: خون ریزى دائمى زن از طریق فرج چه در حال حیض و چه در حالت غیر حیض مىباشد».
۱۹۱- حدیث: «عَائَشَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، أَنَّ أُمَّ حَبِیبَةَ اسْتُحِیضَتْ سَبْعَ سِنِینَ، فَسَأَلَتْ رَسُولَ اللهِ جعَنْ ذَلِكَ فَأَمَرَهَا أَنْ تَغْتَسِلَ، فَقَالَ: هذَا عِرْقٌ فَكَانَتْ تَغْتَسِلُ لِكُلِّ صَلاَةٍ» [۲۱۷].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: امّ حبیبه به مدت هفت سال در حالت استحاضه قرار داشت از پیغمبر جدرباره آن سؤال کرد، پیغمبر جبه او دستور داد که (بعد از ایام حیض) غسل کند و فرمود: (این خون حیض نیست و) خون رگ است. ولى امّ حبیبه (به خاطر سنّت) براى هر نمازى غسل مىکرد».
[۲۱۶]- أخرجه البخاری فی: كتاب الوضوء: ۶۳ باب غسل الدم. [۲۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۲۶ باب عرق الاستحاضة.
۱۹۲- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ امْرَأَةً قَالَتْ لَهَا: أَتَجْزِی إِحْدَانَا صَلاَتَهَا إِذَا طَهُرَتْ فَقَالَتْ: أَحَرُورِیَّةٌ أَنْتِ كُنَّا نَحِیضُ مَعَ النَّبِیِّ جفَلاَ یَأْمُرُنَا بِهِ، أَو قَالَتْ: فَلاَ نَفْعَلُهُ» [۲۱۸].
یعنی: «زنى از عایشه پرسید: آیا ما وقتى از حیض پاک شدیم نماز زمان حیض را قضا کنیم؟ عایشه به او گفت: مگر شما اهل حروراء هستید؟ (حروراء دهى بود در دو مایلى کوفه که خوارج در آن جمع شده بودند. جماعتى از خوارج به خلاف اجماع مسلمانان عقیده داشتند که قضاى نماز حیض بر زن واجب است، و حضرت عایشه به عنوان انکار این عقیده مىفرماید: مگر شما اهل حروراء مىباشید که این حرف را مىزنید؟) عایشه گفت: ما که با پیغمبر جبودیم، به حالت حیض در مىآمدیم و (او از وضع ما آگاه بود) به ما دستور نمىداد که نماز زمان حیض را قضا کنیم»، (بنابراین قضاى آن واجب نیست) یا اینکه عایشه گفت: نماز زمان حیض را قضا مکن. (تردید از راوى است).
«أتجزی: آیا قضا کند؟».
[۲۱۸]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الحیض: ۲۰ باب لا تقضی الحائض الصلاة.
۱۹۳- حدیث: «أُمِّ هَانِىءٍ بِنْتِ أَبِی طَالِبِ، قَالَتْ: ذَهَبْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ جعَامَ الْفَتْحِ فَوَجَدْتُهُ یَغْتَسِلُ، وَفَاطِمَةُ ابْنَتُهُ تَسْتُرُهُ، قَالَتْ، فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ؛ فَقَالَ: مَنْ هذِهِ فَقُلْتُ: أَنَا أُمُّ هَانِىءٍ بِنْتُ أَبی طَالِبٍ؛ فَقَالَ: مَرْحَبًا بِأُمِّ هَانِىءٍ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ غُسْلِهِ، قَامَ فَصَلَّى ثَمَانِیَ رَكَعَاتٍ، مُلْتَحِفًا فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ، فَلَمَّا انْصَرَفَ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ زَعَمَ ابْنُ أُمِّی أَنَّهُ قَاتِلٌ رَجُلاً قَدْ أَجَرْتُهُ، فُلاَنَ بْنَ هُبَیْرَةَ؛ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: قَدْ أَجَرْنَا مَنْ أَجَرْتِ یَا أُمَّ هَانِىءٍ، قَالَتْ أُمُّ هَانِىءٍ: وَذَاكَ ضُحًى» [۲۱۹].
یعنی: «امّ هانى دختر ابو طالب گوید: در سال فتح مکه، پیش پیغـمبر جرفتم، دیدم که غسل مىکند و دخترش فاطمه پارچهاى را به عنوان پرده قرار داده و پیغمبرجرا از نظر دیگران پنهان کرده است امّ هانى گوید: بر پیغمبر جسلام کردم، فرمود: چه کسى بود که آمد؟ گفتم: منم، امّ هانى دختر ابو طالب، فرمود: مرحبا! خوش آمدى اى امّ هانى، وقتى که از غسل فارغ شد، برخاست و در حالى که تنها یک تکه لباس پوشیده بود هشت رکعت نماز خواند، وقتى که از نماز فارغ شد، گفتم: اى رسول خدا! برادرم (على بن ابى طالب) خیال دارد با مردى بجنگد که من او را امان دادهام، و این شخص فلانى پسر هبیره است، پیغمبر جفرمود: اى امّ هانى! ما به کسى که تو به او امان داده باشى امان مىدهیم، امّ هانى گوید: این هشت رکعت نمازى که پیغمبر جآن را خواند نماز (صلاة الضحى بود)».
«أجرته: امانش دادهام».
[۲۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۴ باب الصلاة فی الثوب الواحد ملتحفًا به.
۱۹۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِیلَ یَغْتَسِلُونَ عُرَاةً یَنْظُرُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ، وَكَانَ مُوسى یَغْتَسِلُ وَحْدَهُ؛ فَقَالُوا وَاللهِ مَا یَمْنَعُ مُوسى أَنْ یَغْتَسِلَ مَعَنَا إِلاَّ أَنَّهُ آدَرُ، فَذَهَبَ مَرَّةً یَغْتَسِلُ فَوَضَعَ ثَوْبَهُ عَلَى حَجَرٍ، فَفَرَّ الْحَجَرُ بِثَوْبِهِ، فَخَرَجَ مُوسى فِی إِثْرِهِ یَقُولُ ثَوْبِی یَا حَجَرُ حَتَّى نَظَرَتْ بَنُو إِسْرَائیلَ إِلَى مُوسى، فَقَالُوا وَاللهِ مَا بِمُوسى مِنْ بَأْسٍ؛ وَأَخَذَ ثَوْبَهُ وَطَفِقَ بِالْحَجَرِ ضَرْبًا.
فَقَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: وَاللهِ إِنَّهُ لَنَدَبٌ بِالْحَجَرِ سِتَّةٌ أَوْ سَبْعَةٌ ضَرْبًا بِالْحَجَرِ» [۲۲۰].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیامبر جفرمود: بنى اسرائیل لخت و عریان غسل مىکردند و همدیگر را تماشا مىنمودند، ولى موسى به تنهایى غسل مىنمود، بنى اسرائیل گفتند: موسى به خاطر این به تنهایى غسل مىنماید، چون بدنش معیوب است، روزى موسى رفت تا غسل کند لباسهایش را بروى سنگى قرار داد، سنگ لباس موسى را برد، موسى با عجله بدنبال لباسهایش رفت و گفت: اى سنگ لباسهایم را به من بده، ولى سنگ لباسهایش را به او پس نداد، تا بنى اسرائیل به موسى نگاه کردند، و گفتند: و الله موسى عیبى ندارد، بعداً موسى لباسهایش را پس گرفت و شروع به زدن سنگ نمود، ابو هریره گوید: قسم به خدا وقتى که موسى آن سنگ را با سنگ دیگرى مىزد، شش تا هفت اثر ضربه بر روى آن مشاهده گردید»، (چنین استنباط مىشود جز در حالت ضرورى و ناچارى لخت کردن عورت جایز نیست، ولى در حالت اجبار بلا مانع است).
«آدر: کسى که فتق دارد».
[۲۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۰ باب من اغتسل عریانًا وحده فی الخلوة.
۱۹۵- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یَنْقُلُ مَعَهُمُ الْحِجَارَةَ لِلْكَعْبَةِ، وَعَلَیْهِ إِزَارُهُ؛ فَقَالَ لَهُ الْعَبَّاسُ عَمُّهُ یَا ابْنَ أَخِی لَوْ حَللْتَ إِزَارَكَ فَجَعَلْتَهُ عَلَى مَنْكِبَیْكَ دُونَ الْحِجَارَةِ قَالَ فَحَلَّهُ فَجَعَلَهُ عَلَى مَنْكِبَیْهِ، فَسَقَطَ مَغْشِیًّا عَلَیْهِ؛ فَمَا رُئِیَ بَعْدَ ذلِكَ عُرْیانًا» [۲۲۱].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر ج(قبل از بعثت) براى تجدید بناى کعبه با قریش سنگ مىآورد و لنگى هم پوشیده بود، عمویش به او گفت: اگر این لنگ را از دامنت باز کنى و بر روى شانهات در زیر سنگها قرار دهى (تا سنگهایى را که روى شانهات قرار مىدهى تو را اذیت نکنند بهتر است) جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جآن لنگ را از دامنش باز کرد و روى شانهاش قرار داد، ولى در اثر شدت حیا و شرم بیهوش شد. دیگر پیغمبر جاز آن به بعد هیچگاه به حالت لخت و عریان دیده نشده است».
[۲۲۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۸ باب كراهیة التعری فی الصلاة وغیرها.
۱۹۶- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جأَرْسَلَ إِلَى رَجُلٍ مِنَ الأَنْصَارِ فَجَاءَ وَرَأْسُهُ یَقْطُرُ؛ فَقَالَ النَّبِیُّ ج: لَعَلَّنَا أَعْجَلْنَاكَ، فَقَالَ: نَعَمْ؛ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِذَا أُعْجِلْتَ أَوْ قُحِطْتَ فَعَلَیْكَ الْوُضُوءُ» [۲۲۲].
یعنی: «ابوسعید خدرى گوید: پیغمبر جکسى را به دنبال یک نفر از انصار فرستاد، آن مرد انصارى چنان با عجله پیش پیغمبر جآمد که عرق از موهاى سرش مىچکید، پیغمبر جفرمود: مثل اینکه عجله کردیم و نگذاشتیم کارت تمام شود، آن مرد گفت: بلى، همینطور بود. پیغمبر جفرمود: وقتى که به عجله افتادى یا (منى) خارج نشد، تنها وضوء بر شما واجب است». (در اوایل اسلام برابر این حدیث، و حدیثهاى دیگر اجماع بر این بود کسى که با همسرش نزدیکى مىکرد هرچند دخول کامل هم انجام مىگرفت مادام آب (منى) خارج نمىشد نیاز به غسل نداشت و تنها وضو کافى بود، ولى این احادیث و اجماع، به احادیث دیگرى بعداً از جانب پیغمبر جنسخ گردید، و اجماع مجدد مسلمان بر این منعقد گردید که به مجرد داخل شدن سر آلت تناسلى مرد در رحم زن غسل بر هردو واجب مىشود، خواه آب (منى) خارج بشود، یا خیر [۲۲۳].
۱۹۷- حدیث: «أُبَیِّ بْنِ كَعْبٍ، أَنَّهُ قَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ إِذَا جَامَعَ الرَّجُلُ الْمَرْأَةَ فَلَمْ یُنْزِلْ قَالَ: یَغْسِلُ مَا مَسَّ الْمَرْأَةَ مِنْهُ ثُمَّ یَتَوَضَّأُ وَیُصَلِّی» [۲۲۴].
یعنی: «ابى بن کعب گفت: اى رسول خدا! وقتى که مرد با زنش نزدیکى کرد، ولى منى او خارج نشد چه حکمى دارد؟ پیغمبر جفرمود: آن قسمت از بدنش را که با بدن همسرش تماس مىگیرد مىشوید، سپس وضو مىگیرد و نماز مىخواند»، (البتّه این حدیث هم منسوخ است وقتى سر آلت تناسلى مرد داخل رحم زن شد، خواه منى مرد یا زن خارج شود یا خیر، غسل بر مرد و زن هردو واجب مىشود).
۱۹۸- حدیث: «عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَس، قَالَ لَهُ زَیْدُ بْنُ خَالِدٍ: أَرَأَیْتَ إِذَا جَامَعَ فَلَمْ یُمْنِ قَالَ عُثْمَانُ: یَتَوَضَّأُ كَمَا یَتَوَضَّأُ لِلصَّلاَةِ وَیَغْسِلُ ذَكَرَهُ؛ قَالَ عُثْمَانُ: سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِج» [۲۲۵].
یعنی: «زید پسر خالد از عثمان بن عفان پرسید: اگر کسى جماع کند ولى (منى) از او خارج نشود چه حکمى دارد؟ عثمان گفت: آلت تناسلیش را مىشوید و وضو مىگیرد همانطور که براى نماز وضو خواهد گرفت، عثمان گفت: من این را از پیغمبرجشنیدهام». (این حدیث مربوط به صدر اوّل اسلام مىباشد، و حکم آنها به احادیث دیگر پیغمبر جو اجماع باطل شده است، و مادام نزدیکى و دخول حاصل شود، غسل واجب است، خواه منى نازل شود یا خیر).
[۲۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳۴ باب من لم یر الوضوء إلا من المخرجین. [۲۲۳]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۴، ص ۳۶. [۲۲۴]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۹ باب غسل ما یصیب من فرج المرأة. [۲۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳۴ باب من لم یر الوضوء إلا من المخرجین.
۱۹۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا جَلَسَ بَیْنَ شُعَبِهَا الأَرْبَعِ ثُمَّ جَهَدَهَا فَقَدْ وَجَبَ الْغُسْل» [۲۲۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه مرد در زیر دو دست و دو پاى زن نشست و سپس نزدیکى و دخول حاصل شد، غسل واجب مىگردد». (خواه منى نازل شود یا خیر).
[۲۲۶]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۸ باب إذا التقى الختانان.
۲۰۰- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جأَكَلَ كَتِفَ شَاةٍ ثُمَّ صَلَّى وَلَمْ یَتَوَضَّأْ» [۲۲۷].
یعنی: «عبدالله بن عباس گوید: پیغمبر جاز گوشت شانه گوسفند (که برایش پخته بودند) خورد و نماز خواند و وضو هم نگرفت». (پس با خوردن چیزهایى که با آتش پخته مىشود وضو واجب نمىگردد).
۲۰۱- حدیث: «عَمْرِو بْنِ أُمَیَّةَ، أَنَّهُ رَأَى رَسُولَ اللهِ جیَحْتَزُّ مِنْ كَتِفِ شَاةٍ، فَدُعِیَ إِلَى الصَّلاَةِ فَأَلْقَى السِّكِّینَ، فَصَلَّى وَلَمْ یَتَوَضَّأْ» [۲۲۸].
یعنی: «عمرو بن امیه گوید: در حالى که پیغمبر جمشغول جدا نمودن و خوردن گوشت بریان از شانه گوسفندى بود دیدم که او را براى خواندن نماز صدا کردند، کاردى را که در دست داشت، بر زمین گذاشت و رفت و نماز خواند و وضو هم نگرفت».
۲۰۲- حدیث: «مَیْمُونَةَ، أَنَّ النَّبِیَّ جأَكَلَ عِنْدَهَا كَتِفًا، ثُمَّ صَلَّى وَلَمْ یَتَوَّضَّأْ» [۲۲۹].
یعنی: «میمونه گوید: پیغمبر جدر منزل او مقدارى از گوشت شانه (گوسفندى را) خورد و وضو هم نگرفت».
۲۰۳- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جشَرِبَ لَبَنًا فَمَضْمَضَ وَقَالَ: إِنَّ لَهُ دَسَمًا» [۲۳۰].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جیک مقدار شیر نوشید، سپس با آب دهانش را شست، و فرمود: شیر داراى چربى است»، (علماء گویند: مستحب است بعد از خوردن هر غذایى دهان شسته شود).
[۲۲۷]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۰ باب من لم یتوضأ من لحم الشاة والسویق. [۲۲۸]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۰ باب من لم یتوضأ من لحم الشاة والسویق. [۲۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۱ باب من مضمض من السویق ولم یتوضأ. [۲۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۲ باب هل یمضمض من اللبن.
۲۰۴- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَاصِمٍ الأَنْصَارِیِّ، أَنَّهُ شَكَا إِلَى رَسُولِ اللهِ ج، الرَّجُلُ الَّذِی یُخَیَّلُ إِلَیْهِ أَنَّهُ یَجِدُ الشَّیْءَ فِی الصَّلاَةِ، فَقَالَ: لاَ یَنْفَتِلْ أَوْ لاَ یَنْصَرِفْ حَتَّى یَسْمَعَ صَوْتًا أَوْ یَجِدَ رِیحًا» [۲۳۱].
یعنی: «عبدالله بن زید بن عاصم انصارى گوید: مردى به نزد پیغمبر جشکوه کرد که: به هنگام نماز خیال مىکند که چیزى از او خارج مىشود (چه باید بکند؟) پیغمبرجفرمود: نماز را قطع مکن مگر یقین داشته باشى که صدایى شنیدهاى یا بویى احساس کردهاى».
[۲۳۱]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۴ باب لا یتوضأ من الشك حتى یستیقن.
۲۰۵- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: وَجَدَ النَّبِیُّ جشَاةً مَیِّتَةً أُعْطِیَتْهَا مَولاَةٌ لمَیْمُونَةَ مِنَ الصَّدَقَةِ، فَقَالَ النَّبِیُّ ج: هَلاَّ انْتَفَعْتُمْ بِجِلْدِهَا، قَالُوا: إِنَّهَا مَیْتَةٌ؛ قَالَ: إِنَّمَا حَرُمَ أَكْلُهَا» [۲۳۲].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جدید گوسفندى را که از صدقه بیت المال به کنیز میمونه (همسر خود) بخشیده شده بود مردار گشته است، فرمود: چرا از پوستش استفاده ننمودهاید؟ گفتند: آخر این مردار شده است، پیغمبر جفرمود: تنها خوردن گوشتش حرام مىباشد». (دباغى پوست آن است که فضلات و چیزهایى که باعث فساد و پوسیدن و بو گرفتن پوست مىگردد، به وسیله دوا و وسایل گیاهى و غیر آن از بین برود، وقتى پوست حیوان دباغى شد پاک مىشود، و پوست تمام حیوانات اعم از آنهایی که گوشتشان حلال است یا حرام به جز پوست خوک و سگ به وسیله دباغى چه ظاهر و چه باطنش تمیز و پاک مىگردد و تر و خشک آن فرق ندارد) [۲۳۳].
[۲۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۶۱ باب الصدقة على موالی أزواج النبی ج. [۲۳۳]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۴، ص ۵۴.
۲۰۶- حدیث: «عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، قَالَتْ: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللهِ جفِی بَعْض أَسْفَارِهِ حَتَّى إِذَا كُنَّا بِالْبَیْدَاءِ، أَوْ، بِذَاتِ الْجَیْشِ، انْقَطَعَ عِقْدٌ لِی؛ فَأَقَام رَسُولُ اللهِ جعَلَى الْتِمَاسِهِ، وَأَقَامَ النَّاسُ مَعَهُ، وَلَیْسُوا عَلَى مَاءٍ؛ فَأَتَى النَّاسُ إِلَى أَبِی بَكْرٍ الصِّدِّیقِ فَقَالُوا: أَلاَ تَرَى إِلَى مَا صَنَعَتْ عَائِشَةُ أَقَامَتْ بِرَسُولِ اللهِ جوَالنَّاسِ، وَلَیْسُوا عَلَى مَاءٍ وَلَیْسَ مَعَهُمْ مَاءٌ فَجَاءَ أَبُو بَكْرٍ وَرَسُولُ اللهِ جوَاضِعٌ رَأْسَهُ عَلَى فَخِذِی قَدْ نَامَ فَقَالَ: حَبَسْتِ رَسُولَ اللهِ جوَالنَّاسَ، وَلَیْسُوا عَلَى مَاءٍ، وَلَیْسَ مَعَهُمْ مَاءٌ؛ فَقَالَتْ عَائِشَةُ: فَعاتَبَنِی أَبُو بَكْرٍ، وَقَالَ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَقولَ، وَجَعَلَ یطْعُنُنِی بِیَدِهِ فِی خَاصِرَتِی فَلاَ یَمْنَعُنِی مِنَ التَّحَرُّكِ إِلاَّ مَكَانُ رَسُولِ اللهِ جعَلَى فَخِذِی، فَقَامَ رَسُولُ اللهِ جحِینَ أَصْبَحَ عَلَى غَیْرِ مَاءٍ، فَأَنْزَلَ اللهُ آیَةَ التَّیَمُّمِ، فَتَیمَّمُوا؛ فَقَالَ أُسَیْدُ بْنُ الْحُضَیْرِ: مَا هِیَ بِأَوَّلِ بَرَكَتِكُمْ یَا آلَ أَبی بَكْرِ قَالَتْ: فَبَعَثْنَا الْبَعِیرَ الَّذِی كُنْتُ عَلَیْهِ فَأَصَبْنَا الْعِقْدَ تَحْتَهُ» [۲۳۴].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: در سفرى با پیغمبر جاز مدینه خارج شدیم، تا اینکه به (بیداء) یا به (ذات الجیش) رسیدیم، گردنبندى که داشتم از گردنم افتاده بود، پیغمبر جایستاد تا آن را پیدا نمایند، مردم هم با پیغمبر جایستادند، و در آن محل آب هم وجود نداشت، مردم پیش ابوبکرصدّیق (پدر عایشه) رفتند گفتند: مگر نمىبینى که عایشه چه کارى کرده است؟ پیغمبر جرا متوقف ساخته در حالى که مردم نه بر چشمه آبى قرار دارند و نه آبى همراه دارند، ابو بکر به سوى من آمد در حالى که پیغمبر جسرش را بر ران من نهاده و خوابیده بود، ابو بکر گفت: چرا پیغمبرجو مردم را در اینجا حبس کردهاى، نمىدانى که مردم نه به آب نزدیکـند و نه آبى همراه دارند، عایشه گوید: ابوبکر به شدّت مرا مورد توبیخ و سرزنش قرار داد، و آنچه که خدا خواست به من بگوید گفت، و با مشت وسرانگشت دستش به کمر من مىزد، ومن هم به خاطراینکه سرپیغمبر جبر رانم بود نمىتوانستم تکان بخورم و از دستش خلاصى یابم، پیغمبر جبیدار شد وقتى که دید آب نیست، خداوند متعال آیه تیمم را نازل کرد، اصحاب تیمم کردند، یکى از اصحاب بنام اسید بن حضیر گفت: اى خانواده ابوبکر! این اوّلین بار نیست که به وسیله شما خیر و برکت نصیب مردم مىشود.
عایشه گوید: سپس گردنبندم را جستجو کردم و در زیر شترى که بر آن سوار شده بودم آن را پیدا کردیم.
«بیداء وذات الجیش: دو مکانند در بین مدینه و خیبر».
۲۰۷- حدیث: «عَمَّارٍ عَنْ شَقِیقٍ قَالَ: كُنْتُ جَالِسًا مَعَ عَبْدِ اللهِ وَأَبِی مُوسَى الأَشْعَرِیِّ، فَقَالَ لَهُ أَبُو مُوسى لَوْ أَنَّ رَجُلاً أَجْنَبَ فَلَمْ یَجِدِ المَاءَ شَهْرًا، أَمَا كَانَ یَتَیَمَّمُ وَیُصَلِّی فَكَیْفَ تَصْنَعُونَ بِهذِهِ الآیَةِ فِی سُورَةِ الْمَائِدَةِ (فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیدًا طَیِّبًا) فَقَالَ عَبْدُ اللهِ: لَوْ رُخِّصَ لَهُمْ فِی هذَا لأَوْشَكُوا إِذَا بَرَدَ عَلَیْهِمُ الْمَاءَ أَنْ یَتَیَمَّموا الصَّعِیدَ قُلْتُ: وَإِنَّمَا كَرِهْتُمْ هذَا لِذَا قَالَ: نَعَمْ فَقَالَ أَبُو مُوسى: أَلَمْ تَسْمَع قَوْلَ عَمَّارٍ لِعُمَر: بَعَثَنِی رَسُولُ اللهِ جفِی حَاجَةٍ فَأَجْنَبْتُ فَلَمْ أَجِدِ الْمَاءَ، فَتَمَرَّغْتُ فِی الصَّعِیدِ كَما تَمَرَّغُ الدَّابَّةُ، فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِلنَّبِیِّ ج، فَقَالَ: إِنَمَا كَانَ یَكْفِیكَ أَنْ تَصْنَعَ هكَذَا؛ فَضَرَبَ بِكَفِّهِ ضَرْبَةً عَلَى الأَرْضِ، ثُمَّ نَفَضَهَا، ثُمَّ مَسَحَ بِهَا ظَهْرَ كَفِّهِ بِشِمَالِهِ، أَوْ ظَهْرَ شَمَالِهِ بِكَفِّهِ، ثُمَّ مَسَحَ بِهَا وَجْهَه.
فَقَالَ عَبْدُ اللهِ: أَفَلَمْ تَرَ عُمَرَ لَمْ یَقْنَعْ بِقَوْلِ عَمَّارٍ» [۲۳۵].
یعنی: «شـقیق گوید: با عبدالله بن مسعود و ابوموسى اشعرى نشسته بودیم ابوموسى به عبدالله گفت: اگر مردى جنابت داشته باشد و مدت یکماه آب براى غسل پیدا نکند آیا نمىتواند تیمم کند و نماز بخواند؟ و تو این آیه سوره مائده را چطور توجیه مىکنى، که مىفرماید: (اگر آب پیدا نشد با خاک پاک تیمم کنید). (منظور ابوموسى این است که طبق این آیه در هر مدت زمانى که آب پیدا نشود خواه این مدت زیاد باشد یا کم با تیمم جایز است نماز خوانده شود) عبدالله در جواب گفت: اگر چنین اجازهاى به مردم داده شود، به هنگام سرد شدن هوا و آب ممکن است به جاى وضو از تیمم استفاده کنند، شقیق گوید به ابوموسى گفتم: پس اگر عبدالله تیمم را براى مدت زیادى دوست ندارد، به خاطر این است که مردم در مسئله وضو دچار سهلانگارى مىشوند و در موارد غیر ضرورى هم به جاى وضو تیمم مىکنند، ابوموسى گفت: بلى، همینطور است، ابوموسى به عبدالله گفت: مگر نشنیدهاى که عمار به عمر چه گفت؟ گفت: پیغمبر جمرا به دنبال کارى فرستاد، ودر این اثنا دچار جنابت شدم وآب هم نبود، بدن خود را به خاک مالیدم همانطورى که یک حیوان خود را به خاک مىمالد، و این موضوع را به پیغمبر جگفتم، پیغمبر جفرمود: براى شما کافى بود که به این صورت تیمم کنید: یکبار کف دستهایش را به زمین زد، پس از فوت کردن بروى کفهاى دستش، پشت دست راستش را با دست چپش مسح کرد، یا پشت دست چپش را با کف راستش مسح نمود، سپس با این یکبار دست به زمین زدن صورتش را نیز مسح کرد» [۲۳۶].
۲۰۸- حدیث: «عَمَّارٍ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ؛ فَقَالَ: إِنِّی أَجْنَبْتُ فَلَمْ أُصِبِ الْمَاءَ، فَقَالَ عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ لِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ: أَمَا تَذْكُرُ أَنَّا كُنَّا فِی سَفَرٍ أَنَا وَأَنْتَ؛ فَأَمَّا أَنْتَ فَلَمْ تُصَلِّ، وَأَمَّا أَنَا فَتَمَعَّكْتُ فَصَلَّیْتُ، فَذَكَرْتُ لِلنَّبِیِّ ج، فَقَالَ النَّبِیُّ ج: إِنَّمَا كَانَ یَكْفِیكَ هكَذَا، فَضَرَبَ النَّبِیُّ جبِكَفَّیْهِ الأَرْضَ، وَنَفَخَ فِیهِمَا وَجْهَهُ، ثُمَّ مَسَحَ بِهِمَا وَجْهَهُ وَكَفَّیْهِ» [۲۳۷].
یعنی: «مردى پیش عمر بن خطاب آمد، گفت: من جنابت دارم و آب هم به دست نیاوردم، عمار بن یاسر به عمر بن خطاب گفت: مگر یادت نیست که من و تو در سفر بودیم (و جنابت داشتیم) تو نماز نخواندى ولى من خود را به خاک مالیدم و نماز خواندم و بعداً این موضوع را به پیغمبر جگفتیم: پیغمبر جفرمود: (نیاز به مالیدن تمام بدنت به خاک نبود) و کافى بود که تنها این کار را بکنید: پیغمبر ج(براى نشاندادن چگونگى تیمم) کف هردو دستش را یکبار به زمین زد، سپس کف دستهایش را فوت کرد (تا غبار اضافى از بین برود) آنگاه صورت و کف دستهایش را با آن مسح نمود».
«تمعّكت: خود را به خاک مالیدم».
۲۰۹- حدیث: «أَبِی الْجُهَیْمِ الأَنْصَارِیِّ عَنْ عُمَیْرٍ مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: أَقْبَلْتُ أَنَا وَعَبْدُ اللهِ بْنُ یَسَارٍ مَوْلَى مَیْمُونَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج، حَتَّى دَخَلْنَا عَلَى أَبِی جُهَیْمِ بْنِ الْحرِثِ بْنِ الصِّمَّةِ الأَنْصَارِیِّ، فَقَالَ أَبُو الْجُهَیْمِ: أَقْبَلَ النَبِیُّ جمِنْ نَحْوِ بِئْرِ جَمَلٍ، فَلَقِیَهُ رَجُلٌ فَسَلَّمَ فَلَمْ یَرُدَّ عَلَیْهِ النَّبِیُّ ج، حَتَّى أَقْبَلَ عَلَى الْجِدَارِ، فَمَسَحَ بِوَجْهِهِ وَیَدَیْهِ، ثُمَّ رَدَّ عَلَیْهِ السَّلاَمَ» [۲۳۸].
یعنی: «عمیر غلام آزاد شده ابن عباس گوید: من و عبدالله بن یسار (غلام آزاد شده میمونه همسر پیغمبر جبا هم به نزد ابو جهیم بن حارث بن صمه انصارى رفتیم، ابو جهیم گفت: پیغمبر جاز جانب بئر جمل (محلى است در نزدیکى مدینه) مىآمد (و آب همراه نداشت) مردى به او رسید و سلام کرد، پیغمبر ججواب سلامش را نداد، تا اینکه به سوى دیوارى که در آنجا بود رفت و با دست دیوار را مسح کرد، و سپس صورت و دستهایش را مسح نمود، و جواب سلام آن شخص را داد».
(علماء در مسئله چگونگى تیمم و اینکه نمازى که با تیمم صورت گرفته است آیا قضا مىشود یا خیر، با هم اختلاف نظر دارند، بنا به مذهب امام شافعى براى مسح صورت باید یکبار کفها را بر زمین بزنیم، و براى مسح دستها هم یکبار و دستها هم باید تا آرنج مسح شوند، و عدّهاى معتقدند که یکبار دست به زمین زدن براى مسح صورت و کف و پشت دستها کافى است و مسح دستها تا آرنج لازم نیست، در مورد قضاى نمازى که با تیمم صورت گرفته است مذهب شافعى این است که اگر تیمم به خاطر مرض یا زخم و یا نبودن آب در جاهایى باشد که اغلب آب در آنجا کمیاب است قضاى نماز لازم نیست، ولى اگر تیمم به خاطر نبودن آب در جایى باشد که اغلب داراى آب است، قضاى نماز واجب است) [۲۳۹].
[۲۳۴]- أخرجه البخاری فی: كتاب التیمم: ۱ باب حدثنا عبد الله بن یوسف. [۲۳۵]- أخرجه البخاری فی: ۷ كتاب التیمم: ۸ باب التیمم ضربة. [۲۳۶]- ارشاد السارى ، ج ۱، ص ۳۸۰. [۲۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۷ كتاب التیمم: ۴ باب المتیمم هل ینفخ فیهما. [۲۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۷ كتاب التیمم فی الحضر إذا لم یجد الماء. [۲۳۹]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۴، ص ۵۷.
۲۱۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: لَقِیَنِی رَسُولُ اللهِ جوَأَنَا جُنُبٌ فأَخَذَ بِیَدِی، فَمَشَیْتُ مَعَهُ حَتَّى قَعَدَ، فَانْسَلَلْتُ مِنْهُ وَأَتَیْتُ الرَّحْلَ فَاغْتَسَلْتُ، ثُمَّ جِئْتُ وَهُوَ قَاعِدٌ؛ فَقَالَ: أَیْنَ كُنْتَ یَا أَبَا هِرٍّ فَقُلْتُ لَهُ، فَقَالَ: سُبْحَانَ اللهِ یَا أَبَا هِرٍّ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ یَنْجُسُ» [۲۴۰].
یعنی: «ابوهریره گوید: در حالى که جنابت داشتم به حضور پیغـمبر جرسیدم دستم را گرفت و با او مىرفتم تا اینکه پیغمبر جنشست، و من هم مخفیانه به سوى اقامتگاه خود رفتم، و غسل کردم وقتى که به نزد پیغمبر جبرگشتم، دیدم که هنوز نشسته است، فرمود: کجا بودى، اى ابو هریره؟ موضوع را به پیغمبر جگفتم: با تعجب فرمود: سبحان الله اى ابو هریره! انسان مؤمن پلید و نجس نخواهد شد».
«فانسللت:مخفیانه رفتم».
[۲۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۲۴ باب الجنب یخرج ویمشی فی السوق وغیره.
۲۱۱- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جإِذَا دَخَلَ الْخَلاَءَ، قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْخُبُثِ وَالْخَبَائِثِ» [۲۴۱].
یعنی: «انس گوید: هرگاه پیغمبر جمىخواست به محل قضاى حاجت وارد شود، مىگفت: خداوندا! به تو پناه مىآورم از شرّ شیطانهاى نر و ماده».
[۲۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۹ باب ما یقول عند الخلاء.
۲۱۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَال: أُقِیمَتِ الصَّلاَةُ، وَالنَّبِیُّ جیُنَاجِی رَجُلاً فِی جَانِبِ الْمَسْجِدِ، فَمَا قَامَ إِلَى الصَّلاَةِ حَتَّى نَامَ الْقَوْمُ» [۲۴۲].
یعنی: «انس بن مالک گوید: اقامه نماز خوانده شد، در حالى که پیغمبر جبا یک نفر (در مورد یک امر مهم) به صورت محرمانه در گوشه مسجد صحبت مىکرد، پیغمبر براى اداى نماز بلند نشد تا اینکه مردم خوابیدند».
(علماء در این مسئله که آیا خواب باعث نقض وضو مىشود یا خیر با هم اختلاف دارند، مذهب امام شافعى این است اگر خواب به صورت نشسته باشد و پاشنه یا چیزى در بین مقعد و محل نشستن قرار داده شود، به نحوى که مانع خروج باد از مقعد باشد وضو باطل نمىگردد والّا باطل است).
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وآله وأصحابه الطّاهرین وعلى عباد الله الصّالحین.
[۲۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۲۷ باب الإمام تعرض له الحاجة بعد الإقامة.
۲۱۳- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ كَانَ یَقُولُ: كَانَ الْمُسْلِمُونَ حِینَ قَدِمُوا الْمَدِینَةَ یَجْتَمِعُونَ فَیَتَحیَّنُونَ الصَّلاَةَ، لَیْسَ یُنَادَى لَهَا؛ فَتَكَلَّمُوا یَوْمًا فِی ذَلِكَ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ اتَّخِذُوا نَاقُوسًا مِثْلَ نَاقُوسِ النَّصَارَى، وَقَالَ بَعْضُهُمْ: بَلْ بُوقًا مِثْلَ بُوقِ الْیَهُودِ؛ فَقَالَ عُمَرُس: أَوَلاً تَبْعَثُونَ رَجُلاً یُنَادِی بِالصَّلاَةِ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: یَا بِلاَلُ قُمْ فَنَادِ بِالصَّلاَةِ» [۲۴۳].
یعنی: «ابن عمر گوید: وقتى که مسلمانان به مدینه آمدند با هم جمع مىشدند و وقت نماز را تخمین مىزدند، (تا براى نماز جمع شوند) در آن موقع اذان گفته نمىشد، روزى در این باره اصحاب با هم مشورت کردند، بعضى گفتند: براى اعلام وقت نماز زنگى مانند زنگ نصارا پیدا کنیم، (و وقت نماز، زنگ را بزنیم تا مردم جمع شوند) و بعضى دیگر گفتند: شیپورى مانند شیپور یهودیها را در این امر مورد استفاده قرار دهیم، عمر گفت: چرا یک نفر را نمىفرستید تا با صداى بلند مردم را به نماز دعوت کند؟ پیغمبر جفرمود: اى بلال! بلند شو، و مردم را براى نماز دعوت کن».
[۲۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱ باب بدء الأذان.
۲۱۴- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: ذَكَرُوا النَّارَ وَالنَّاقُوسَ، فَذَكَرُوا الْیَهُودَ وَالنَّصَارَى، فَأُمِرَ بِلاَلٌ أَنْ یَشْفَعَ الأَذَانَ وَأَنْ یُوتِرَ الإِقَامَةَ» [۲۴۴].
یعنی: «انس گوید: (اصحاب براى اعلام وقت نماز) از روشن کردن آتش و زنگ بحث کردند و یهود و نصارا را هم به یاد آوردند، (تا مانند ایشان از زنگ یا بوق استفاده کنند) پیغمبر جبه بلال دستور داد تا کلمات اذان را دو بار تکرار کند، (به جز کلمه الله اکبر در اوّل که باید چهار بار باشد، و کلمه لا اله الّا الله در آخر که باید یکبار باشد). (و پیغمبر جبه بلال دستور داد) کلمات اقامه را یکبار بگوید»، (به جز لفظ قد قامت الصّلاة که باید دو بار گفته شود).
[۲۴۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱ باب بدء الأذان.
۲۱۵- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخدْرِیِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِذَا سَمِعْتُمُ النِّدَاءَ فَقُولُوا مِثْلَ مَا یَقُولُ الْمُؤَذِّنُ» [۲۴۵].
یعنی: «ابوسعید خدرى گوید: پیغـمبر جفرمود: هرگاه که صداى اذان را شنیدید ما نیز آنچه را که مؤذن مىگوید، تکرار کنید».
[۲۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۷ باب ما یقول إذا سمع المنادی.
۲۱۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَةِ أَدْبَرَ الشَّیْطَان وَلَهُ ضُرَاطٌ حَتَّى لاَ یَسْمَعَ التَّأْذِینَ، فَإِذَا قُضِیَ النِّدَاءُ أَقْبَلَ، حَتَّى إِذَا ثُوِّبَ بِالصَّلاَةِ أَدْبَرَ، حَتَّى إِذَا قُضِیَ التَّثْوِیبُ أَقْبَلَ، حَتَّى یَخْطُرَ بَیْنَ الْمَرْءِ وَنَفْسِهِ، یَقُولُ اذْكُرْ كَذَا، اذْكُرْ كَذَا، لِمَا لَمْ یَكُنْ یَذْكُرُ؛ حَتَّى یَظَلَّ الرَّجُلُ لاَ یَدْرِی كَمْ صَلَّى» [۲۴۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هنگامى که اذان (با صداى بلند) گفته مىشود شیطان پشت مىکند و فرار مىنماید و سر و صدایى با دهن بعنوان توهین به اذان از خود در مىآورد تا آن را نشنود، وقتى که اذان تمام شد بر مىگردد و همین که اقامه نماز گفته شد مجدداً دور مىشود و پس از تمام شدن آن بر مىگردد (و مشغول شیطنت مىشود) تا اینکه در بین انسان و نفس او وسوسه ایجاد مىکند و به او مىگوید و فلان امر را به یاد بیاور و چرا فلان کار را فراموش کردى، به اندازهاى نمازگزار را وسوسه مىکند که نمىداند چند رکعت نماز خوانده است».
«ضراط: سر و صدا و هیاهو براه انداختن با دهان به خاطر توهین به کسى است [۲۴۷]. التّثویب: از ثاب به معنى رجعت و برگشت است و در اینجا مقصود اقامت است» [۲۴۸].
[۲۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴ باب فضل التأذین. [۲۴۷]- نهایه ابن اثیر، ج ۲، ص ۸۴. [۲۴۸]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۴، ص ۹۳.
۲۱۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جإِذَا قَامَ فِی الصَّلاَةِ رَفَعَ یدَیْهِ حَتَّى تَكُونَا حَذْوَ مَنْكِبَیْهِ، وَكَانَ یَفْعَلُ ذَلِكَ حِینَ یُكبِّرُ لِلرُّكُوعِ، وَیَفْعَلُ ذَلِكَ إِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ الرُّكُوعِ، وَیَقُولُ: سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، وَلاَ یَفْعَلُ ذَلِكَ فِی السُّجُودِ» [۲۴۹].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پیغمبر جرا مىدیدم هرگاه نیت نماز را به جا مىآورد، دستهایش را تا مقابل هردو شـانهاش بلند مىکرد (به نحوى که کفهایش در مقابل شـانههایش و سر انگشـتان بلندش در برابر قسمت بالاى گوشهایش و انگشتهاى کوتاهش در برابر قسمت پایین گوشهایش قرار مىگرفت) و همچنین به هنگام رفتن به رکوع و تکبیر آن دستهایش را بلند مىنمود، و وقتى که از رکوع بر مىخاست (سمع الله...) را مىگفت، و دستهایش را (تا مقابل شانههایش) بلند مىکرد، ولى به هنگام سجده رفتن و برخاستن از آن دستها را بلند نمىکرد».
۲۱۸- حدیث: «مَالِكِ بْنِ الْحُوَیْرِثِ عَنْ أَبِی قِلاَبَةَ، أَنَّهُ رَأَىَ مَالِكَ بْنَ الْحُوَیْرِثِ إِذَا صَلَّى كَبَّرَ وَرَفَعَ یَدَیْهِ، وَإِذَا أَرَادَ أَنْ یَرْكَعَ رَفَعَ یَدَیْهِ، وَإِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ الرُّكُوعِ رَفَعَ یَدَیْهِ، وَحَدَّثَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جصَنَعَ هكَذَا» [۲۵۰].
یعنی: «ابوقلابه گوید: که مالک بن حویرث را مىدیدم هرگاه نماز مىخواند و تکبیر (نیت) را مىگفت: دستهایش را بلند مىکرد، و هر وقت مىخواست به رکوع برود و یا سرش را از رکوع بردارد دستهایش را بلند مىکرد و مالک مىگفت: که پیغمبر جنیز همینطور عمل مىکرد».
[۲۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۴ باب رفع الید إذا كبر وإذا ركع وإذا رفع. [۲۵۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۴ باب رفع الیدین إذا كبّر وإذا ركع وإذا رفع.
۲۱۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّهُ كَانَ یُصَلِّی بِهِمْ فَیُكَبِّرُ كلَّمَا خَفَضَ وَرَفَعَ، فَإِذَا انْصَرَفَ قَالَ: إِنِّی لأَشْبَهُكُمْ صَلاَةً بِرَسُولِ الله ج» [۲۵۱].
أَبِی هُرَیرَةَ، أَنَّهُ کانَ یصَـلِّی بِهِمْ فَیکـبِّرُ کلَّمَا خَفَضَ وَرَفَعَ، فَإِذَا إِنْصَرَفَ قَالَ: إِنِّی لاََشْبَهُکمْ صَلاَةً بِرَسُولِ اللهِ ج.
أخرجه البخاری فی: ۱۰ ـ كتاب الأذان: ۱۱۵ ـ باب إتمام التكبیر فی الرّكوع.
یعنی: «ابو هریره امامت نماز را براى مردم انجام مىداد و هرگاه براى سجده، رکوع و تشهّد خم یا بلند مىشد الله اکبر را مىگفت وقتى که نمازش تمام شد گفت: نماز من از نماز همه شما بیشتر به نماز پیغمبر جشباهت دارد».
۲۲۰- حدیث: «أَبی هُرَیْرَةَ، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جإِذَا قَامَ إِلَى الصَّلاَةِ یُكَبِّرُ حِینَ یَقُومُ، ثُمَّ یُكَبِّرُ حِینَ یَرْكَعُ، ثُمَّ یَقُولُ: سَمِعَ الله لِمَنْ حَمِدَهُ حِینَ یَرْفَعُ صُلْبَهُ مِنَ الرُّكُوعِ، ثُمَّ یَقُولُ وَهُوَ قَائِمٌ: رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ، ثُمَّ یُكَبِّرُ حِینَ یَهْوِی، ثُمَّ یُكَبِّرُ حِینَ یَرْفَعُ رَأْسَهُ، ثُمَّ یُكَبِّرُ حِینَ یَسْجُدُ، ثُمَّ یُكَبِّرُ حِینَ یَرْفَعُ رَأْسَهُ؛ ثُمَّ یَفْعَلُ ذَلِكَ فِی الصَّلاَةِ كُلِّهَا حَتَّى یَقْضِیَهَا؛ وَیُكَبِّرُ حِینَ یَقُومُ مِنَ الثِّنْتَیْنِ بَعْدَ الْجُلُوسِ» [۲۵۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جهرگاه که مىخواست نماز بخواند وقتى مىایسـتاد (و نیت مىآورد)، تکـبیر مىگفت و وقتى به رکوع مىرفت، باز تکـبیر مىگفت، و هنگامى که از رکوع بلند مىشد، مىگفت: «سمع الله لمن حمده»، و در حالى که پشتش را از رکوع راست مىکرد و مىایستاد مىگفت: «ربّنا ولک الحمد»، سپس به هنگام فرود آمدن براى سجده تکبیر مىگفت، و وقتى از سجده اوّل سرش را بلند مىکرد تکبیر مىگفت و باز وقتى به سجده دوم مىرفت و یا سر را از آن بلند مىکرد تکبیر مىگفت، بعداً این تکـبیرها را در تمام رکعات نمـاز تکرار مىکرد تا نمازش تمام مىشد، پیغمبر جبه هنگام بلندشدن ازتشهّد اوّل باز تکبیر مىگفت».
۲۲۱- حدیث: «عِمْرَانَ بْنِ حُصَیْنِ عَنْ مُطَرِّفِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: صَلَّیْتُ خَلْفَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، أَنَا وَعِمْرَانُ بْنُ حُصَیْنٍ، فَكَانَ إِذَا سَجَدَ كَبَّرَ، وَإِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ كَبَّرَ، وَإِذَا نَهَضَ مِنَ الرَكْعَتَیْنِ كَبَّرَ؛ فَلَمَّا قَضَى الصَّلاَةَ أَخَذَ بِیَدِی عِمْرَانُ بْنُ حُصَیْنٍ فَقَالَ: لَقَدْ ذَكَّرَنِی هذَا صَلاَةَ مُحَمَّدٍ ج، أَوْ قَالَ: لَقَدْ صَلَّى بِنَا صَلاَةَ مُحَمَّدٍ ج» [۲۵۳].
یعنی: «مطرف بن عبدالله گوید: من و عمران بن حصین پشت سر على ابن ابى طالب نماز خواندیم، هرگاه به سجده مىرفت تکبیر مىگفت و هر وقت سر را از سجده بلند مىکرد تکبیر مىگفت و هنگامى که بعد از تشهّد رکعت دوم برخاسـت تکبیر گفت، وقتى نماز تمام شد عمران بن حصین دستهایم را گرفت و گفت: این نماز، نماز پیغمبر را به یادم آورد، یا گفت: پیغمبر جهمینطور براى ما امامت مىکرد».
[۲۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۱۵ باب إتمام التكبیر فی الركوع. [۲۵۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۱۷ باب التكبیر إذا قام من السجود. [۲۵۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۱۶ باب إتمام التكبیر فی السجود.
۲۲۲- حدیث: «عُبَادَةَ بْنِ الصَّامِتِ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: لاَ صَلاَة لِمَنْ لَمْ یَقْرَأْ بِفَاتِحَةِ الْكِتَابِ» [۲۵۴].
یعنی: «عباده بن صامت گوید: پیغمبر جفرمود: نماز کسى که سوره فاتحه را در آن نخواند نماز نیست».
۲۲۳- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: فِی كُلِّ صَلاَةٍ یُقْرَأُ، فَمَا أَسْمَعَنَا رَسُولُ اللهِ جأَسْمَعْنَاكُمْ، وَمَا أَخْفَى عَنَّا أَخْفَیْنَا عَنْكُمْ، وَإِنْ لَمْ تَزدْ عَلى أُمِّ الْقُرْآن أَجْزَأَتْ، وَإِنْ زِدْتَ فَهُوَ خَیْرٌ» [۲۵۵].
یعنی: «ابوهریره گوید: در تمام نمازها (علاوه بر سوره فاتحه) آیات دیگرى از قرآن خوانده مىشد در جاهایى که پیغمبر جقرآن را با صداى بلند مىخواند، ما هم در آن جاها براى شما با صداى بلند قرآن مىخوانیم، و در رکعتها و جاهایى که پیغمبر جقرآن را با صداى آهسته مىخواند ما هم آن را آهسته مىخوانیم، اگر جز سوره حمد آیه دیگرى خوانده نشود باز نماز صحیح است، البتّه اگر آیههاى بیشترى خوانده شود ثوابش بیشتر است».
۲۲۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ النَّبِیَّ جدَخَلَ الْمَسْجِدَ؛ فَدَخَلَ رَجُلٌ فَصَلَّى، ثُمَّ جَاءَ فَسَلَّمَ عَلَى النَبِیِّ ج، فَرَدَّ النَّبِیُّ جعَلَیْهِ السَّلاَمَ؛ فَقَالَ: ارْجِعْ فَصَلِّ فَإِنَّكَ لَمْ تُصَلِّ فَصَلَّى، ثُمَّ جَاءَ فَسَلَّمَ عَلَى النَّبِیِّ ج؛ فَقَالَ: ارْجِعْ فَصَلِّ فَإِنَّكَ لَمْ تُصَلِّ ثَلاَثًا فَقَالَ: وَالَّذِی بَعَثَكَ بِالْحَقِّ مَا أُحْسِنُ غَیْرَهُ، فَعَلِّمْنِی قَالَ: إِذَا قُمْتَ إِلَى الصَّلاَةِ فكَبِّرْ ثُمَّ اقْرَأْ مَا تَیَسَّرَ مَعَكَ مِنَ الْقُرْآنِ، ثُمَّ ارْكَعْ حَتَّى تَطْمَئِنَّ رَاكِعًا، ثُمَّ ارْفَعْ حَتَّى تَعْتَدِلَ قَائِمًا، ثُمَّ اسْجُدْ حَتَّى تَطْمَئِنَّ سَاجِدًا، ثُمَّ ارْفَعْ حَتَّى تَطْمَئِنَّ جَالِسًا، ثُمَّ اسْجُدْ حَتَّى تَطْمَئنَّ سَاجِدًا، ثُمَّ افْعَلْ ذَلِكَ فِی صَلاَتِكَ كُلِّهَا» [۲۵۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جوارد مسجد شد و یک نفر هم به مسجد آمد و نماز خواند، سپس جلو آمد و به پیغمبر جسلام کرد، پیغمبر جبه او جواب داد و فرمود: «برگرد نمازت را بخوان چون تو نماز نخواندى و این نماز نیست»، آن مرد رفت و برگشت باز پیغمبر جفرمود: «این نماز نیست»، و تا سه بار رفت و برگشت و پیغمبر فرمود: «این نماز نیست»، تا اینکه آن مرد گفت قسم به کسى که شما را به حق فرستاده است چیزى از این بهتر از این نمىدانم، نماز را به من یاد بده! پیغمبر جفرمود: هرگاه براى نماز بلند شدى تکبیر بگو، سپس آنچه برایت از قرآن ممکن است بخوان، آنگاه رکوع را به جا آور تا اینکه در هنگام رکوع بدنت بى حرکت مىگردد، سپس از رکوع بلند شو تا اینکه قدّت راسـت و بىحرکت مىشود، آنگاه به سجده برو تا اینکه در حالت سجده بىحرکت مىشوى سپس سرت را از سجده بردار تا اینکه به حالت نشسته آرام مىگیرى و بعد از آن سجده دوم را به جا آور تا اینکه بىحرکت مىشوى، و این عملیات را در تمام رکعتهاى نمازت انجام بده».
[۲۵۴]- أخرجه البخاری فی: كتاب الأذان: ۹۵ باب وجوب القراءة للإمام والمأموم فی الصلوات كلها. [۲۵۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۰۴ باب القراءة فی الفجر. [۲۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲۲ باب أمر النبی جالذی لا یتم ركوعه بالإعادة.
۲۲۵- حدیث: «أَنَسٍ، أَنَّ النَّبِیَّ ج، وَأَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ، كَانُوا یَفْتَتِحُونَ الصَّلاَةَ بالْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» [۲۵۷].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جو ابو بکر و عمر نماز را با آیه الحمد لله ربّ العالمین شروع مىکردند».
[۲۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۹ باب ما یقول بعد التكبیر.
۲۲۶- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: كُنَّا إِذَا صَلَّیْنَا مَعَ النَّبِیِّ جقُلْنَا السَّلاَمُ عَلَى اللهِ قَبْلَ عِبَادِهِ، السَّلاَمُ عَلَى جِبْرِیلَ، السَّلاَمُ عَلَى مِیكَائِیلَ، السَّلاَمُ عَلَى فُلاَنٍ؛ فَلَمَّا انْصَرَفَ النَّبِیُّ جأَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ، فَقَالَ: إِنَّ اللهَ هَوَ السَّلاَمُ، فَإِذَا جَلَسَ أَحَدُكُمْ فِی الصَّلاَةِ فَلْیَقُلِ التَّحِیَّاتُ للهِ وَالصَّلَوَاتُ وَالطَّیِّبَاتُ، السَّلاَمُ عَلَیْكَ أَیُّهَا النَّبِیُّ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ، السَّلاَمُ عَلَیْنَا وَعَلَى عِبَادِ اللهِ الصَّالِحِینَ؛ فَإِنَّهُ إِذَا قَالَ ذَلِكَ أَصَابَ كُلَّ عَبْدٍ صَالِحٍ فی السَّمَاءِ والأَرْضِ؛ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، ثُمَّ یَتَخَیَّرُ بَعْدُ مِنَ الْكَلاَم مَا شَاءَ» [۲۵۸].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: ما به امامت پیغمبر جنماز خواندیم و گفتیم: سلام بر خدا قبل از بندگانش، سلام بر جبرئیل، سلام بر میکائیل و سلام بر فلان، وقتى که پیغمبر جاز نمازش فارغ شد رو به ما کرد و گفت: یکى از اسماء الله سلام است (یعنى سالم از هر نقص و عیب و شریک و نظیرى مىباشد) شما وقتى براى تشهّد در نماز مىنشینید باید بگویید: همه درود، و خیر و برکتها و پاکیها سـزاوار ذات الله مىباشد و درود و رحمت و برکت خدا بر شما اى رسول خدا، و درود بر ما و بندگان صالح و درستکار خدا، وقتى که نمازگزار نام بندگان صالح را ذکر کرد ثواب آن به تمام بندگان درستکار خدا در زمین و آسمان مىرسد، بعداً باید بگوید: اعتراف مىکنم که هیچ کسى سزاوار پرستش نیست جز ذات الله و اعتراف مىکنم که محمّد بنده و فرستاده خداست. بعد از اینها اختیار دارد هر دعایى را بخواند».
[۲۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۷۹ كتاب الاستئذان: ۳ باب السلام اسم من أسماء الله تعالى.
۲۲۷- حدیث: «كَعْبِ بْنِ عُجْرَةَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمنِ ابْنِ أَبِی لَیْلَى، قَالَ: لَقِیَنِی كَعْبُ بْن عُجْرَةَ؛ فَقَالَ: أَلاَ أُهْدِی لَكَ هَدِیَّةً سَمِعْتُهَا مِنَ النَّبِیِّ جفَقُلْتُ: بَلَى فَأَهْدِهَا لِی فَقَالَ: سَأَلْنَا رَسُولَ اللهِ جفَقُلْنَا: یَا رَسُولَ اللهِ كَیْفَ الصَّلاَةُ عَلَیْكُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ فَإِنَّ اللهَ قَدْ عَلَّمَنَا كَیْفَ نُسَلِّمُ عَلَیْكُمْ، قَالَ: قُولُوا اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّیْتَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّكَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّكَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ» [۲۵۹].
یعنی: «عبدالرحمن بن ابى لیلى گوید: به کعب بن عجره رسیدم گفت: آیا حدیثى را به شما هدیه نکنم که آن را از پیغمبر جشنیدهام؟ گفتم: بلى، آن را به من هدیه کن، گفت از پیغمبر جپرسیدم و گفتم: اى رسول خدا! به چه نحوى بر شما اهل بیت صلات بفرستیم، و ما در سلام اشکالى نداریم چون خداوند چگونگى سلام بر شمارا به ما تعلیم داده است (و آیه ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَيۡهِ وَسَلِّمُواْ تَسۡلِيمًا٥٦﴾[الأحزاب: ۵۶]. چگونگى سلام بر شمارا روشن نموده است) پیغمبر جفرمود: بگویید: خداوندا! خیر و برکت را بر محمّد و آل محمّد نازل کن همانگونه که بر ابراهیم و آل ابراهیم خیر و برکت نازل کردهاى، خداوندا! سزاوار ستایشى و بزرگوارى. خداوندا! برکت بر محمّد و آل محمّد نازل کن همانگونه که برکت را بر ابراهیم و آل ابراهیم نازل کردهاى. همانا سزاوار ستایش هستى و بزرگوارى».
۲۲۸- حدیث: «أَبِی حُمَیْدٍ السَّاعِدِیِّس، أَنَّهُمْ قَالُوا: یَا رَسُولَ اللهِ كَیْفَ نُصَلِّی عَلَیْكَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: قُولُوا: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَأَزْوَاجِهِ وَذُرِّیَّتِهِ كَمَا صَلَّیْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ، وَبَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَأَزْوَاجِهِ وَذُرِّیَّتِهِ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّكَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ» [۲۶۰].
یعنی: «ابو حمید ساعدى گوید: گفتیم: اى رسـول خدا! چطور بر شما صلات بفرستیم؟ پیغمبر جفرمود: بگویید: خداوندا! درود و برکت نازل فرما بر محمّد و زنها و اولادهایش همانگونه که درود وبرکت را بر ابراهیم وآل ابراهیم نازل کردهاى و برکت را بر محمّد و زنها و اولاد محمّد نازل کن همانطور که بر ابراهیم و آل ابراهیم نازل کردهاى، همانا سزاوار سپاس هستى و بزرگوار مىباشى».
[۲۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۱۰ باب حدثنا موسى بن إسماعیل. [۲۶۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۱۰ باب حدثنا موسى بن إسماعیل.
۲۲۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا قَالَ الإِمَامُ سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، فَقُولُوا: اللَّهُمَّ رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ؛ فَإِنَّهُ مَنْ وَافَقَ قَوْلُهُ قَوْلَ الْمَلاَئِكَةِ غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ» [۲۶۱].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه امام در نماز جماعت گفت: «سمع الله لمن حمده»، شما هم بگویید: «اللّهمّ ربّنا ولك الحمد»، کسى که همزمان با ملائکه آن را بگوید گناه صغیره گذشتهاش بخشوده مىشود».
۲۳۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا قَالَ أَحَدُكُمْ آمِینَ، وَقَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ فِی السَّمَاءِ آمِینَ، فَوَافَقَتْ إِحْداهُمَا الأُخْرَى؛ غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ» [۲۶۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه یکى از شما (بعد از خواندن سوره فاتحه) آمین بگوید و فرشتگان هم که آمین مىگویند و این دو آمین با هم همزمان باشند گناهان گذشته او بخشوده مىشود».
۲۳۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِذَا قَالَ الإِمَامُ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ فَقُولُوا: آمِینَ؛ فَإِنَّهُ مَنْ وَافَقَ قَوْلُهُ قَوْلَ الْمَلاَئِكَةِ؛ غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ» [۲۶۳].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه امام در نماز گفت: «غیر المغضوب علیهم ولا الضّالِّین»، شما (مأمومها) هم بگویید: آمین، چون هر کسى همزمان با فرشتگان این کلمه را بگوید گناه صغیره گذشتهاش بخشوده مىشود».
[۲۶۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲۵ باب فضل اللهم ربنا ولك الحمد. [۲۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۱۲ باب فضل التأمین. [۲۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۱۳ باب جهر المأموم بالتأمین.
۲۳۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: سَقَطَ رَسُولُ اللهِ جعَنْ فَرَسٍ فَجُحِشَ شِقُّهُ الأَیْمَنُ، فَدَخَلْنَا عَلَیْهِ نَعُودُهُ، فَحَضَرَتِ الصَّلاَةُ، فَصَلَّى بِنا قَاعِدًا، فَقَعَدْنَا؛ فَلَمَّا قَضَى الصَّلاَةَ، قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَ الإِمَامُ لِیُؤْتَمَّ بِهِ؛ فَإِذَا كَبَّرَ فَكَبِّرُوا، وَإِذَا رَكَعَ فَارْكَعُوا، وَإِذَا رَفَع فارْفَعُوا، وَإِذَا قَالَ سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، فَقُولُوا رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ، وَإِذَا سَجَدَ فَاسْجُدُوا» [۲۶۴].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جاز اسبش بر زمین افتاد و طرف راستش زخمى شد، به عنوان عیادت، به خدمتش رفتیم وقت نماز رسید، امامت را به حالت نشسته براى ما انجام داد و ما هم نشسته نماز خواندیم، وقتى که نماز تمام شد فرمود: «امام براى این است تا از او پیروى شود، هرگاه امام تکبیر گفت شما هم تکبیر بگویید، وقتى که به رکوع رفت شما هم به رکوع بروید و زمانى که از رکوع بلند شد شما هم بلند شوید، و موقعى که سمع الله لمن حمده را گفت شما هم بگویید ربّنا ولک الحمد»، و همین که به سجده رفت شما هم به سجده بروید».
(علماء در این مسئله: کسى که قدرت ایستادن در نماز را داشته باشد آیا مىتواند به امام نشسته اقتدا نماید یا خیر؟ و اگر مىتواند اقتدا نماید فقط به صورت ایستاده باید به او اقتدا نماید یا به صورت نشسته هم مىتواند به او اقتدا کند، اختلاف دارند.
امام حنفى و شافعى و جمهور سلف عقیده دارند مأمومى که قدرت ایستادن داشته باشد فقط به صورت ایستاده مىتواند به امام نشسته که قادر به ایستادن نیست اقتدا نماید، و دلیلشان اقتداى اصحاب به پیغمبر جبه هنگام مرض وفاتش مىباشد که پیغمبر جبه حالت نشسته امامت را انجام داد و اصحاب همه به حالت ایستاده به پیغمبر جاقتدا نمودند).
۲۳۳- حدیث: «عَائِشَةَ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ، أَنَّهَا قَالَتْ: صَلَّى رَسُولُ اللهِ جفِی بَیْتِهِ وَهُوَ شَاكٍ، فَصَلَّى جَالِسًا وَصَلَّى وَرَاءَهُ قَوْمٌ قِیَامًا، فَأَشَارَ إِلَیْهِمْ أَنِ اجْلِسُوا؛ فَلَمَّا انْصَرَفَ قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَ الإِمَامُ لِیُؤْتَمَّ بِهِ، فَإِذَا رَكَعَ فَارْكَعُوا، وَإِذَا رَفَعَ فَارْفَعُوا، وَإِذَا صَلَّى جَالِسًا فَصَلُّوا جُلُوسًا» [۲۶۵].
یعنی: «عایشه امّ المؤمنین گوید: پیغمبر جمریض بود و در منزل به حالت نشسته نماز را خواند، و عدّهاى پشت سرش به حالت ایستاده به او اقتدا نمودند، پیغمبر جبه آنان اشاره کرد تا بنشینند وقتى که نمازش را تمام کرد گفت: امام براى این است که از او پیروى شود، هرگاه به رکوع رفت با او به رکوع بروید و وقتى که بلند شد بلند شوید، هرگاه به حال نشسته نماز را خواند شما هم بنشینید».
۲۳۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ جإِنَّمَا جُعِلَ الإِمَامُ لِیُؤْتَمَّ بِهِ، فَإِذَا كَبَّرَ فَكَبِّرُوا، وَإِذَا رَكَعَ فَارْكَعُوا، وَإِذَا قَالَ سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، فَقُولوا: رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ، وَإِذَا سَجَدَ فَاسْجُدُوا، وَإِذَا صَلَّى جَالِسًا فَصَلُّوا جُلُوسًا أَجْمَعُونَ» [۲۶۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: امام براى این است که به او اقتدا شود، پس هرگاه تکبیر گفت شما هم تکبیر بگویید، و اگر به رکوع رفت به رکوع بروید، وقتى گفت: «سمع الله لمن حمده»، شما هم بگویید: «ربّنا ولك الحمد»، هنگامى که به سجده رفت شما هم به سجده بروید، زمانى که امام نشسته نماز را خواند شما هم همگى نشسته نماز بخوانید».
[۲۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲۸ باب یهوى بالتكبیر حین یسجد. [۲۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۵۱ باب إنما جعل الإمام لیؤتم به. [۲۶۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۲ باب إیجاب التكبیر وافتتاح الصلاة.
۲۳۵- حدیث: «عَائِشَةَ عَنْ عُبَیْدِ اللهِ بْنِ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُتْبَةَ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عَائِشَةَ فَقُلْتُ: أَلاَ تُحَدِّثِینِی عَنْ مَرَضِ رَسُولِ اللهِ جقَالَتْ: بَلَى ثَقُلَ النَّبِیُّ ج، فَقَالَ: أَصَلَّى النَّاسُ قُلْنَا: لاَ، هُمْ یَنْتَظِرُونَكَ؛ قَالَ: ضُعُوا لِی مَاءً فِی الْمِخْضَبِ قَالَتْ: فَفَعَلْنَا، فَقَعَدَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ ذَهَبَ لِیَنُوءَ فَأُغْمِیَ عَلَیْهِ، ثُمَّ أَفَاقَ؛ فَقَالَ ج: أَصَلَّى النَّاسُ قُلْنَا: لاَ، هُمْ یَنْتَظِرُونَكَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: ضَعُوا لِی مَاءً فِی الْمِخْضَبِ قَالَتْ: فَقَعَدَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ ذَهَبَ لِیَنُوءَ، فَأُغْمِیَ عَلَیْهِ، ثُمَّ أَفَاقَ فَقَالَ: أَصَلَّى النَّاسُ قُلْنَا: لاَ، هُمْ یَنْتَظِرُونَكَ یَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ ضَعُوا لِی مَاءً فِی الْمِخْضَبِ فَقَعَدَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ ذَهَبَ لِیَنُوءَ، فَأُغْمِیَ عَلَیْهِ، ثُمَّ أَفَاقَ فَقَالَ أَصَلَّى النَّاسُ فَقُلْنَا لاَ، هُمْ یَنْتَظِرونَكَ یَا رَسُولَ اللهِ وَالنَّاسُ عُكُوفٌ فِی الْمَسْجِدِ یَنْتَظِرُونَ النَّبِیَّ جلِصَلاَةِ الْعِشَاءِ الآخِرَةِ؛ فَأَرْسَلَ النَّبِیُّ جإِلَى أَبِی بَكْرٍ بِأَنْ یُصَلِّیَ بِالنَّاسِ، فَأَتَاهُ الرَّسُولُ فَقَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ جیَأْمُرُكَ أَنْ تُصَلِّیَ بِالنَّاسِ، فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ، وَكَانَ رَجُلاً رَقِیقًا: یَا عُمَر صَلِّ بِالنَّاسِ، فَقَالَ لَهُ عُمرُ: أَنْتَ أَحَقُّ بِذَلِكَ، فَصَلَّى أَبُو بَكْرٍ تِلْكَ الأَیَّام. ثُمَّ إِنَّ النَّبِیَّ جوَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ خِفَّةً فَخَرَجَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ، أَحَدُهُمَا الْعَبَّاسُ، لِصَلاَةِ الظُّهْرِ، وَأَبُو بَكْرٍ یُصَلِّی بِالنَّاسِ؛ فَلَمَّا رَآهُ أَبُو بَكْر ذَهَبَ لِیَتأَخَّرَ، فَأَوْمَأَ إِلَیْهِ النَّبِیُّ جبِأَنْ لاَ یَتَأَخَّرَ؛ قَالَ: أَجْلِسَانِی إِلَى جَنْبِهِ، فَأَجْلَسَاهُ إِلَى جَنْبِ أَبِی بَكْرٍ، قَالَ: فَجَعَلَ أَبُو بَكْرٍ یُصَلِّی وَهُوَ یَأْتَمُّ بِصَلاَةِ النَّبِیِّ ج، وَالنَّاسُ بِصَلاَةِ أَبِی بَكْرٍ وَالنَّبِیُّ جقَاعِدٌ قَالَ عُبَیْدُ اللهِ: فَدَخَلْتُ عَلَى عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسٍ، فَقُلْتُ لَهُ: أَلاَ أَعْرِضُ عَلَیْكَ مَا حدَّثَتْنِی عَائِشَةُ عَنْ مَرَضِ النَّبِیِّ جقَالَ: هَاتِ؛ فَعَرَضْتُ عَلَیْهِ حَدِیثَهَا فَمَا أَنْكَرَ مِنْهُ شَیئًا، غَیْرَ أَنَّهُ قَالَ أَسَمَّتْ لَكَ الرَّجُلَ الَّذِی كَانَ مَعَ الْعَبَّاسِ قُلْتُ: لاَ؛ قَالَ: هُوَ عَلِیٌّ» [۲۶۷].
یعنی: «عبیدالله بن عبدالله بن عتبه گوید: به نزد عایشه رفتم گفتم: آیا چگونگى مرض موت پیغمبر جرا برایم بیان مىکنى؟ عایشه گفت: بلى، وقتى که تب پیغمبر شدت گرفت، فرمود: آیا مردم نماز را خواندهاند؟ گفتیم: خیر، آنان منتظر شما هستند، فرمود: ظرف بزرگى را پر از آب کنید، عایشه گفت: ما هم ظرف بزرگى را پر از آب نمودیم، پیغمبر جنشست و غسل کرد، سپس خواست که بلند شود، از شدت ناراحتى بىهوش شد، بعداً به هوش آمد و فرمود: آیا مردم نماز را خواندهاند؟ گفتیم: خیر، آنان منتظر شما هستند، اى رسول خدا! فرمود: ظرف بزرگى را پر از آب کنید، عایشه گفت: پیغمبر جنشست و (مجدداً) غسل کرد، آنگاه خواست بلند شود، مجدداً بىهوش شد، وقتى که به هوش آمد، گفت: آیا مردم نماز را خواندهاند؟ گفتیم: خیر، آنان منتظر شما مىباشند، اى رسول خدا! فرمود: ظرف بزرگى را از آب پر کنید، پیغمبر جنشست و غسل نمود و خواست بلند شود، باز بىهوش شد و بعداً به هوش آمد، گفت: آیا مردم نماز را خواندهاند؟ گفتیم: خیر، آنان منتظر شما مىباشند، اى رسول خدا! مردم در مسجد جمع شدهاند و منتظر رسول خدا براى امامت نماز عشاء آخر مىباشند (عشاء اوّل نماز مغرب است). پیغمبر پیش ابو بکر فرستاد، تا نماز را به امامت براى مردم بخواند، فرستاده پیغمبر جبه نزد ابو بکر آمد و گفت: پیغمبر جبه شما دستور مىدهد تا نماز را به امامت براى مردم بخوانى، ابو بکر که مرد دل نرم و با عاطفهاى بود به عمر گفت: شما امامت را براى مردم انجام بده، عمر به او گفت: شما براى این کار شایستهتر مىباشى، ابو بکر این چند روز (که پیغمبر جشدیدآ مریض بود) امامت نماز را براى مردم انجام داد، سپس پیغمبر جبهبودى و آرامشى در خود احساس نمود، و با تکیه بر دوش دو نفر که یکى از آنها عباس بود براى نماز ظهر از منزل بیرون رفت و در همان حال ابو بکر امامت نماز را براى مردم انجام مىداد، وقتى که ابو بکر پیغمبر جرا دید، خواست از جاى خود به عقب برود (و جا را براى پیغمبر جخالى نماید) ولى پیغمبر جبه او اشاره کرد که به عقب نرود. پیغمبر جبه آن دو مردى که بر دوش آنان تکیه کرده بود گفت: مرا در کنار ابو بکر بنشانید، آنان پیغمبرجرا در کنار ابو بکر نشاندند (عبیدالله از قول عایشه) گوید: ابو بکر به نماز پیغمبر جاقتدا کرده بود و مردم هم به ابو بکر اقتدا کرده بودند، و پیغمبر جنیز نشسته بود.
عبیدالله گوید: پیش عبدالله بن عباس رفتم به او گفتم: آیا آنچه عایشه درباره مرض موت پیغمبر جبرایم بیان نموده است براى شما بازگو نکنم؟ عبدالله بن عباس گفت: بگو، آنچه عایشه در این مورد گفته بود برایش بازگو کردم عبدالله بن عباس هیچ ایراد و اعتراضى نکرد جز اینکه گفت: آیا عایشه نام نفر دومى که پیغمبر جبر دوش او تکیه کرده بود، ذکر کرد؟ گفتم: خیر، گفت این نفر دومى على بود».
۲۳۶- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَمَّا ثَقُلَ النَّبِیُّ ج، فَاشْتَدَّ وَجَعُهُ، اسْتَأْذَنَ أَزْوَاجَهُ أَنْ یُمَرَّضَ فِی بَیْتِی، فَأَذِنَّ لَهُ، فَخَرَجَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ تَخُطُّ رِجْلاَهُ الأَرْضَ، وَكَانَ بَیْنَ الْعَبَّاسِ وَبَیْنَ رَجُلٍ آخَرَ؛ فَقَالَ عُبَیْدُ اللهِ (راوی الحدیث) فَذَكَرْتُ لاِبْنِ عَبَّاسٍ مَا قَالَتْ عَائِشَةُ؛ فَقَالَ: وَهَلْ تَدْرِی مَنِ الرَّجُلُ الَّذِی لَمْ تُسَمِّ عَائِشَةُ قُلْتُ: لاَ، قَالَ: هُوَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ» [۲۶۸].
یعنی: «عایشه گوید: وقتى که مرض پیغـمبر جشدت یافت، از سایر زنهایش اجازه گرفت تا در منزل من بسترى شود، و ایشان هم به او اجازه دادند، هنگامى که بر دوش دو مرد تکیه کرده بود از منزل خارج شد پاهایش بر روى زمین کشیده مىشد و اثر پاهایش بر زمین دیده مىشد (یعنى پاهایش از حرکت افتاده بودند) و پیغمبر جدر بین عباس و یک نفر دیگر قرار داشت. عبیدالله، راوى این حدیث گوید: گفته عایشه را براى ابن عباس بازگو کردم، گفت: آیا مىدانى آن مردى که عایشه از آن نام نبرد چه کسى بود؟ گفتم: خیر، گفت: على بن ابى طالب بود».
۲۳۷- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَقَدْ رَاجَعْتُ رَسُولَ اللهِ جفِی ذَلِكَ وَمَا حَمَلَنِی عَلَى كَثْرَةِ مُرَاجَعَتِهِ إِلاَّ أَنَّهُ لَمْ یَقَعْ فِی قَلْبِی أَنْ یُحِبَّ النَّاسُ بَعْدَهُ رَجُلاً قَامَ مَقَامَهُ أَبَدًا وَلاَ كُنْتُ أُرَى أَنَّهُ لَنْ یَقُومَ أَحَدٌ مَقَامَهُ إِلاَّ تَشَاءَمَ النَّاسُ بِهِ، فَأَرَدْتُ أَنْ یَعْدِلَ ذَلِكَ رَسُولُ اللهِ جعَنْ أَبِی بَكْرٍ» [۲۶۹].
یعنی: «عایشه گوید: درمورد انتصاب ابوبکر بهعنوان امام نماز جماعت از پیغمبر بسیار تقاضا کردم تا کس دیگرى را براى این کار تعیین کند و این اصرار تنها به خاطر این بود که فکر نمىکردم مردم به هیچ وجه کسى را که بعد از پیغمبر جبه جاى او مىنشیند دوست داشته باشند وعقیده داشتم هرکسى درجاى پیغمبر جبنشیند مردم نسبت به او بدبین مىشوند، بنابراین خواستم که پیغمبر جاین وظیفه را به ابوبکر واگذار نکند».
۲۳۸- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللهِ جمَرَضَهُ الَّذِی مَاتَ فِیهِ، فَحَضَرَتِ الصَّلاَةُ فَأُذِّنَ، فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ فَقِیلَ لَهُ: إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رجلٌ أَسِیفٌ إِذَا قَامَ فِی مَقَامِكَ لَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یُصَلِّی بِالنَّاسِ وَأَعَادَ فَأَعَادُوا لَهُ، فَأَعَادَ الثَّالِثَةَ، فَقَالَ: إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ؛ فَخَرَجَ أَبُو بَكْرٍ فَصَلَّى، فَوَجَدَ النَّبِیُّ جمِنْ نَفْسِهِ خِفَّةً، فَخَرَجَ یُهَادَى بَیْنَ رَجُلَیْنِ، كَأَنِّی أَنْظُرُ رِجْلَیْهِ تَخُطَّانِ الأَرْضَ مِنَ الْوَجَعِ، فَأَرَادَ أَبُو بَكْرٍ أَنْ یَتَأَخَّرَ فَأَوْمَأَ إِلَیْهِ النَّبِیُّ جأَنْ مَكَانَكَ، ثُمَّ أُتِیَ بِهِ حَتَّى جَلَسَ إِلَى جَنْبِهِ فَكَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی، وأَبُو بَكْرٍ یُصَلِّی بِصَلاَتِهِ، وَالنَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلاَةِ أَبِی بَكْرٍ» [۲۷۰].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبه هنگام مرض فوتش که متوجّه شد وقت نماز فرا رسیده و اذان گفته شده است فرمود: به ابوبکر بگویید نماز را به امامت با مردم بخواند. به پیغمبر جگفتند: ابوبکر انسانى است دلنرم و زود متأثر مىشود، وقتى که خود را در جاى شما ببیند از شدت ناراحتى نمىتواند نماز را به امامت بخواند، پیغمبرجباز فرمود: به ابوبکر بگویید تا نماز را به امامت بخواند، باز به پیغمبر جگفتند: ابوبکر انسانى است که زود تحت تأثیر قرار مىگیرد، و وقتى خود را در جاى شما ببیند نمىتواند نماز را بخواند در سومینبار پیغمبر جفرمود: شما (منظور حضرت عایشه است)، مانند رفیقهاى یوسف (منظور زلیخا است) مىباشید (و بر خواسته خودتان پافشارى مىنمایید)، بگویید تا ابوبکر به امامت نماز را با مردم بخواند، ابوبکر امامت را شروع کرد، در این اثنا که پیغمبر جیک نوع آرامش در خود احساس مىکرد دو نفر در زیر بغلهایش قرار گرفتند و او را به مسجد بردند، انگار همین الآن پاهایش را تماشا مىکنم که از شدت ناراحتى بر زمین کشیده مىشد وآن را خط میزد. ابوبکر (وقتى که دید پیغمبر جمىآید) خواست به عقب برود و جاى پیغمبر جرا خالى نماید، پیغمبر به او اشاره کرد که در جاى خود بماند، سپس پیغمبر را به جلو بردند تا اینکه او را در کنار ابوبکر قرار دادند، پیغمبر جکه نماز را مىخواند ابوبکر به او اقتدا کرده بود و مردم هم به ابوبکر اقتدا کرده بودند».
«یهادی: کشیده مىشد و هدایت مىگردید».
۲۳۹- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَمَّا ثَقُلَ رَسُولُ اللهِ ججَاءَ بِلاَلٌ یُؤْذِنُهُ بِالصَّلاَةِ فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ أَنْ یُصَلِّیَ بِالنَّاسِ، فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِیفٌ وَإِنَّهُ مَتَى مَا یَقُمْ مَقَامَكَ لاَ یُسْمِعُ النَّاسَ فَلَوْ أَمَرْتَ عُمَرَ فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ یُصَلِّی بِالنَّاسِ؛ فَقُلْتُ لِحَفْصَةَ: قُولِی لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِیفٌ، وَإِنَّهُ مَتَى یَقُمْ مَقَامَكَ لاَ یُسْمِعُ النَّاسَ فَلَوْ أَمَرْتَ عُمَرَ قَالَ: إِنَّكُنَّ لأَنْتُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ أَنْ یُصَلِّیَ بِالنَّاس؛ فَلَمَّا دَخَلَ فِی الصَّلاَةِ وَجَدَ رَسُولُ اللهِ جفِی نَفْسِهِ خِفَّةً، فَقَامَ یُهَادَى بَیْنَ رَجُلَیْنِ، وَرِجْلاَهُ تَخُطَّانِ فِی الأَرْضِ حَتَّى دَخَلَ الْمَسْجِدَ؛ فَلَمَّا سَمِعَ أَبُو بَكْرٍ حِسَّهُ، ذَهَبَ أَبُو بَكْرٍ یَتَأَخَّرُ؛ فَأَوْمَأَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللهِ ج، فَجَاءَ رَسُولُ اللهِ جحَتَّى جَلَسَ عَنْ یَسَارٍ أَبِی بَكْرٍ، فَكَانَ أَبُو بَكْرٍ یُصَلِّی قَائِمًا، وَكَانَ رَسُولُ اللهِ جیُصَلِّی قَاعِدًا، یَقْتَدِی أَبُو بَكْرٍ بِصَلاَةِ رَسُولِ اللهِ ج، وَالنَّاسُ مُقْتَدُونَ بِصَلاَةِ أَبِی بَكْرٍس» [۲۷۱].
یعنی: «عایشه گوید: وقتى که پیغمبر جناراحتیش شدت گرفت بلال آمد و وقت نماز را به او اعلام نمود، پیغمبر جفرمود: به ابو بکر بگویید امامت نماز را براى مردم انجام دهد، عایشه گوید: گفتم: اى رسول خدا! ابو بکر مردى است که زود ناراحت و متأثر مىگردد، همین که خودش را در جاى شما ببیند ناراحت مىشود و صدایش بیرون نمىآید و مردم صدایش را نمىشنوند، اگر به عمر بفرمایید بهتر است، پیغمبرجفرمود: به ابو بکر بگویید امامت نماز را با مردم بخواند، عایشه گوید: به حفصه گفتم: شما بگویید که ابو بکر انسانى است که زود محزون و متأثر مىشود و اگر خود را در مقام شما ببیند از شدت ناراحتى، مردم صدایش را نمىشنوند اگر عمر را به جاى ابو بکر معرفى کنى بهتر است، پیغمبر جفرمود: شما مانند رفیقهاى یوسف هستید و بر خواسته خودتان اصرار دارید، بگویید ابو بکر امامت نماز را براى مردم انجام دهد، در اثنایى که ابو بکر نماز را به امامت شروع کرده بود، پیغمبر جیک مقدار بهبودى و آرامش را در وجود خود احساس کرد و بلند شد و دو نفر او را به سوى (مسجد) بردند و پاهایش بر زمین کشیده مىشد و آن را خط مىکشید تا اینکه داخل مسجد شد، وقتى که ابو بکر احساس کرد که پیغمبر جداخل مسجد شده است خواست از جاى خود به عقب رود ولى پیغمبر جبه او اشاره کرد (تا در جاى خود باقى بماند) پیغمبرجپیش آمد تا اینکه در طرف چپ ابوبکر نشست، ابوبکر به حال ایستاده و پیغمبر جبه حالت نشسته نماز مىخواندند، ابوبکر به نماز پیغمبر اقتدا کرده بود، و مردم هم به ابوبکر اقتدا کرده بودند».
۲۴۰- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ الأَنْصَارِیِّ، وَكَانَ تَبِعَ النَّبِیَّ جوَخَدَمَهُ، وَصَحْبَهُ، أَنَّ أَبَا بَكْرٍ كَانَ یُصَلِّی لَهُمْ فِی وَجَعِ النَّبِیِّ جالَّذِی تُوُفِّیَ فِیهِ، حَتَّى إِذَا كَانَ یَوْمُ الاثْنَیْنِ وَهُمْ صُفُوفٌ فِی الصَّلاَةِ، فَكَشَفَ النَّبِیُّ جسِتْرَ الْحُجْرَةِ، یَنْظُرُ إِلَیْنَا وَهُوَ قَائِمٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ وَرَقَةُ مُصْحَفٍ، ثُمَّ تَبَسَّمَ یَضْحَكُ، فَهَمَمْنَا أَنْ نَفْتَتِنَ مِنَ الْفَرَحِ بِرُؤْیَةِ النَّبِیِّ ج، فَنَكَصَ أَبُو بَكْرٍ عَلَى عَقِبَیْهِ لِیَصِلَ الصَّفَّ، وَظَنَّ أَنَّ النَّبِیَّ جخَارِجٌ إِلَى الصَّلاَةِ، فَأَشَارَ إِلَیْنَا النَّبِیُّ جأَنْ أَتِمُّوا صَلاَتَكمْ، وَأَرْخَى السِّتْرَ، فَتُوُفِّیَ مِنْ یَوْمِهِ» [۲۷۲].
یعنی: «انس بن مالک انصارى که اغلب باپیغمبر جبود واورا خدمت مىکرد، گوید: در مدت مرض موت پیغمبر ج، ابوبکر براى مردم نماز را مىخواند، تا روز وفاتش، دوشنبه، که مسلمانان در چند صف ایستاده و (به ابوبکر اقتدا کرده بودند) پیغمبر پرده حجره (حضرت عایشه را که در داخل مسجد بود) کنار زد، در حالى که ایسـتاده بود ما را (که داخل مسـجد نماز مىخواندیم) تماشـا مىکرد، و چهرهاش مانند برگ قرآن مىدرخشید، سپس تبسمى کرد، با مشاهده پیغمبر جاز شدت خوشحالى خواستیم، از نماز خارج شویم، ابو بکر به عقب آمد تا به صف مأمومین متصل شود، چون فکر کرد که پیغمبر جبراى نماز بیرون آمده است، ولى پیغمبر به ما اشاره کرد، تا نماز خود را تمام کنیم، و مجدداً پرده را کشید و در همان روز پیغمبر وفات کرد».
«فهممنا: خواستیم. نفتتن: خارج شویم».
۲۴۱- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: لَمْ یَخْرُجِ النَّبِیُّ جثَلاَثًا، فَأُقِیمَتِ الصَّلاَةُ، فَذَهَبَ أَبُو بَكْرٍ یَتَقَدَّمُ؛ فَقَالَ نَبِیُّ اللهِ جبِالْحِجَابِ فَرَفَعَهُ، فَلَمَّا وَضَحَ وَجْهُ النَّبِیِّ ج، مَا نَظَرْنَا مَنْظَرًا كَانَ أَعْجَبَ إِلَیْنَا مِنْ وَجْهِ النَّبِیِّ جحِینَ وَضَحَ لَنَا، فَأَوْمَأَ النَّبِیُّ جبِیَدِهِ إِلَى أَبِی بَكْرٍ أَنْ یَتَقَدَّمَ، وَأَرْخَى النَّبِیُّ جالْحِجَابَ، فَلَمْ یُقْدَرْ عَلَیْهِ حَتَّى مَاتَ» [۲۷۳].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جنتوانست سه روز از منزل خارج شود، نماز که خوانده مىشد ابو بکر امامت مىکرد پیغمبر جپرده حجره خود را کنار کشید، وقتى که چهره پیغمبر جآشکار شد، ما هیچ منظرهاى زیباتر از چهره او را ندیده بودیم، پیغمبر جبا دستش به سوى ابو بکر اشاره کرد که امامت را انجام دهد. آنگاه پیغمبر ج(مجدداً) پرده را کشید و دیگر تا وقتى که فوت کرد او را ندیدیم».
«فقال بالحجاب: پرده را گرفت».
۲۴۲- حدیث: «أَبِی مُوسى، قَالَ: مَرِضَ النَّبِیُّ جفَاشْتَدَّ مَرَضُهُ، فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ قَالَتْ عَائِشَةُ: إِنَّهُ رَجُلٌ رَقِیقٌ إِذَا قَامَ مَقَامَكَ لَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یُصَلِّیَ بِالنَّاس، قَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ، فَعَادَتْ، فَقَالَ: مُرِی أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ فَإِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ فَأَتَاهُ الرَّسُولُ فَصَلَّى بِالنَّاسِ فِی حَیَاةِ النَّبِیِّ ج» [۲۷۴].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جمریض شد و بیماریش شدّت پیدا کرد، فرمود: به ابو بکر بگویید امامت نماز را براى مردم انجام دهد، عایشه گفت: ابو بکر رقیق القلب است و زود ناراحت مىشود وقتى خود را در جاى شما ببیند نمىتواند امامت را انجام دهد، پیغمبر جفرمود: به ابو بکر بگویید امامت نماز را براى مردم انجام دهد، باز عائشه گفته خود را تکرار کرد، پیغمبر فرمود: مگر شما (عایشه) رفیقهاى یوسف (زلیخا) هستید؟! فرستاده پیغمبر جبه نزد ابو بکر آمد و دستور پیغمبر جرا به او ابلاغ کرد و ابو بکر در زمان حیات پیغمبر جامامت را براى مردم انجام داد».
[۲۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۵۱ باب إنما جعل الإمام لیؤتم به. [۲۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۱۴ باب هبة الرجل لامرأته والمرأة لزوجها. [۲۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۸۳ باب مرض النبی جووفاته. [۲۷۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۹ باب حدّ المریض أن یشهد الجماعة. [۲۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۶۸ باب الرجل یأتم بالإمام ویأتم الناس بالمأموم. [۲۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۶ باب أهل العلم والفضل أحق بالإمامة. [۲۷۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۶ باب أهل العلم والفضل أحق بالإمامة. [۲۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۶ باب أهل العلم والفضل أحق بالإمامة.
۲۴۳- حدیث: «سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ السَّاعِدِیِّ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جذَهَبَ إِلَى بَنِی عَمْرِو بْنِ عَوْفٍ لِیُصْلِحَ بَیْنَهُمْ، فَحَانَتِ الصَّلاَةُ، فَجَاءَ الْمُؤَذِّنُ إِلَى أَبِی بَكْرٍ، فَقَالَ: أَتُصَلِّی بِالنَّاسِ فَأُقِیم قَالَ: نَعَمْ فَصَلَّى أَبُو بَكْرٍ؛ فَجَاءَ رَسُولُ اللهِ جوَالنَّاسُ فِی الصَّلاَةِ، فَتَخَلَّصَ حَتَّى وَقَفَ فِی الصَّفِّ، فَصَفَّقَ النَّاسُ، وَكَانَ أَبُو بَكْرٍ لاَ یَلْتَفِتُ فِی صَلاَتِهِ، فَلَمَّا أَكْثَرَ النَّاسُ التَّصْفِیقَ الْتَفَتَ فَرَأَى رَسُولَ اللهِ ج، فَأَشَارَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللهِ جأَنِ امْكُثْ مَكَانَكَ، فَرَفَعَ أَبُو بَكْرٍ سیَدَیْهِ فَحَمِدَ اللهَ عَلَى مَا أَمَرَهُ بِهِ رَسُولُ اللهِ جمِنْ ذلِكَ، ثُمَّ اسْتَأْخَرَ أَبُو بَكْرٍ حَتَّى اسْتَوَى فِی الصَّفِّ، وَتَقَدَّمَ رَسُولُ اللهِ جفَصَلَّى؛ فَلَمَّا انْصَرَفَ، قَالَ: یَا أَبَا بَكْرٍ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَثْبُتَ إِذْ أَمَرْتُكَ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: مَا كَانَ لاِبْنِ أَبِی قُحَافَةَ أَنْ یُصَلِّی بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ ج؛ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَا لِی رَأَیْتُكُمْ أَكْثَرْتُمُ التَّصْفِیقَ مَنْ رَابَهُ شَیْءٌ فِی صَلاَتِهَ فَلْیُسَبِّحْ فَإِنَّهُ إِذَا سَبَّحَ الْتُفِتَ إِلَیْهِ، وَإِنَّمَا التَّصْفِیقُ لِلنِّسَاءِ» [۲۷۵].
یعنی: «سهل بن سعد ساعدى گوید: پیغـمبر جبراى اصلاح در بین بنى عمرو بن عوف بیرون رفته بود و وقت نماز (عصر) رسید، مؤذن به نزد ابوبکر آمد و گفت: آیا شما نماز را به امامت مىخوانى تا اقامت را بگویم؟ گفت: بلى. ابو بکر نماز را شروع کرد، پیغمبر جدر حالى برگشت که مردم در نماز بودند و پیغمبر جخود را از بین نمازگزاران به صف اوّل رساند مردم که پیغمبر جرا دیدند (به منظور آگاه ساختن ابوبکر) دستهایشان را به هم زدند، معمولاً ابو بکر رویش را در نماز به طرف دیگر بر نمىگرداند وقتى که مردم بیش از پیش دستهایشان را بهم زدند، ابوبکر رویش را برگرداند و پیغمبر را دید پیغمبر جبه او اشاره کرد، تا در جاى خود باقى بماند، ابوبکر هردو دستش را بلند نمود و خدا را سپاس و ستایش کرد، که پیغمبر جاین افتخار بزرگ را به او بخشیده است. سپس ابوبکر از جاى خود (بدون پشت کردن به قبله) به عقب رفت تا اینکه در صف اوّل مأمومین قرار گرفت، و پیغمبر ججلو رفت و نماز را به امامت خواند. وقتى که از نماز فارغ شد گفت: اى ابو بکر! من که به تو گفتم در جاى خود باقى بمان چرا باقى نماندى؟ ابو بکر گفت: چطور پسر ابو قحافه مىتواند وقتى که پیغمبر جحضور داشته باشد، نماز را به امامت بخواند؟ سپس پیغمبر جبه مردم فرمود: براى چه شما این قدر دستهایتان را بهم مىزدید؟! هرگاه کسى در نماز کارى برایش پیش آمد باید سبحان الله بگوید وقتى که سبحان الله گفت به او توجّه مىشود. دست بهمزدن در نماز (به هنگام پیش آمدن حادثهاى) مخصوص زنان است (و مردان باید به جاى دست به همزدن سبحان الله را بگویند).
[۲۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۸ باب من دخل لیؤم الناس فجاء الإمام الأول فتأخر الآخر.
۲۴۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: التَّسْبِیحُ لِلرِّجَالِ وَالتَّصْفِیقُ لِلنِّسَاءِ» [۲۷۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: سبحان الله گفتن براى مردان است و دست بهمزدن (در نماز) براى زنان است».
«تصفیق: دست بهمزدن و در اصطلاح شرع آن است که زن به هنگام نماز کف دست راستش را به پشت دست چپش بزند تا مردم را از حادثهاى باخبر کند».
[۲۷۶]- أخرجه البخاری فی: كتاب العمل فی الصلاة: ۵ باب التصفیق للنساء.
۲۴۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: هَلْ تَرَوْنَ قِبْلَتِی ههُنَا فَوَاللهِ مَا یَخْفَى عَلَیَّ خُشُوعُكُمْ وَلاَ رُكُوعُكْم، إِنِّی لأَرَاكُمْ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِی» [۲۷۷].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: مگر شما عقیده دارید که جلو چشم من تنها این مقدار فضاى کم است و من فقط جلو خود را مىبینم؟! قسم به خدا خشوع و رکوع شما هم (که در صف بعدى هستید) بر من پوشیده نیست و من شما را از پشت سرم هم مىبینم».
«قبلة: جلو. خشوع: در اصطلاح شرع عبارت است از توجّه قلب به خدا و احساس ذلت و بندگى در برابر عظمت الهى».
۲۴۶- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: أَقِیمُوا الرُّكُوعَ وَالسُّجُودَ فَوَاللهِ إِنِّی لأَرَاكُمْ مِنْ بَعْدِی، وَرُبَّمَا قَالَ: مِنْ بَعْدِ ظَهْرِی إِذَا رَكَعْتُمْ وَسَجَدْتُمْ» [۲۷۸].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: رکوع و سجود را به خوبى و کامل انجام دهید قسم به خدا من شما را از پشت سر خود هم مىبینم، و گاهى مىفرمود: من شما را از پشت سر خود که به رکوع و سجود مىروید مىبینم».
[۲۷۷]- أخرجه البخاری فی: كتاب الصلاة: ۴۰ باب عظة الإمام بالناس فی إتمام الصلاة وذكر القبلة. [۲۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۸ باب الخشوع فی الصلاة.
۲۴۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: أَمَا یَخْشَى أَحَدُكُمْ، أَوْ لاَ یَخْشَى أَحَدُكُمْ إِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ قَبْلَ الإِمَامِ أَنْ یَجْعَلَ اللهُ رَأْسَهُ رَأْسَ حِمَارٍ، أَوْ یَجْعَلَ اللهُ صُورَتَهُ صُورَةَ حِمَارٍ» [۲۷۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى یکى از شما قبل از امام سرش را (از رکوع یا سجده) بلند مىکند مگر نمىترسد که خداوند سرش را به سر الاغ تبدل کند؟ و در روایت دیگر فرمود: صورتش را به صورت الاغ مبدل سازد؟».
[۲۷۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۵۳ باب إثم من رفع رأسه قبل الإمام.
۲۴۸- حدیث: «أَنَسٍ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: سَوُّوا صَفُوفَكمْ فَإِنَّ تَسْوِیَةَ الصُّفوفِ مِنْ إِقَامَةِ الصَّلاَةِ» [۲۸۰].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: صفهاى خودتان را در نماز راست و هماهنگ کنید، درستى و هماهنگى صفهاى نماز جزو محاسن و صفتهاى پسندیده نماز است».
۲۴۹- حدیث: «أَنَسٍ، أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: أَقِیمُو الصُّفُوفَ فَإِنِّی أَرَاكُمْ خَلْفَ ظَهْرِی» [۲۸۱].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: صفهاى (نماز را) راست و هماهنگ کنید من شما را از پشت سر مىبینم».
۲۵۰- حدیث: «النُّعْمَانِ بْنِ بَشِیرٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لَتُسَوُّنَّ صُفُوفَكُمْ، أَوْ لَیُخَالِفَنَّ اللهُ بَیْنَ وُجُوهِكُمْ» [۲۸۲].
یعنی: «نعمان بن بشیر گوید: پیغمبر جفرمود: یا باید صفوف نماز خودتان را درست و راست کنید و یا اینکه خداوند صورتهاى شما را دگرگون خواهد کرد»، (و آنها را از حالت واقعى خود تغییر مىدهد).
۲۵۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی النِّدَاءِ وَالصَفِّ الأَوَّلِ، ثُمَّ لَمْ یَجِدُوا إِلاَّ أَنْ یَسْتَهِمُوا عَلَیْهِ لاَسْتَهَمُوا، وَلَوْ یَعْلَمُونَ مَا فِی التَّهْجِیرِ لاَسْتَبَقُوا إِلَیْهِ، وَلَوْ یَعْلَمُونَ مَا فِی الْعَتَمَةِ وَالصُّبْحِ لأَتَوْهُمَا وَلَوْ حَبْوًا» [۲۸۳].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: اگر مردم مىدانستند چه خیر و ثوابى در اذان گفتن و ایستادن در صف اوّل نماز جماعت وجود دارد حتماً این ثواب را به دست مىآوردند و اگر جز قرعهکشى براى دستیابى به آن چاره دیگرى نداشتند با هم قرعهکشى مىکردند، و چنانچه مردم ثواب گفتن تکبیر در نمازها را مىدانستند براى دستیابى به آن با هم به مسابقه مىپرداختند، و اگر مردم ثواب نماز جماعت عشاء و صبح را مىدانستند حتى اگر تنها با سینهخیز برایشان ممکن مىشد باز مىرفتند».
«نداء: اذان. استهموا: قرعهکشى مىکردند. تجهیر: تکبیر در نمازها. عتمة: نماز عشاء. حبوا: رفتن بر روى دو دست و زانو و سینهخیز».
[۲۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۷۴ باب إقامة الصف من تمام الصلاة. [۲۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۷۱ باب تسویة الصفوف عند الإقامة وبعدها. [۲۸۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۷۱ باب تسویة الصفوف عند الإقامة وبعدها. [۲۸۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۹ باب الاستهام فی الأذان.
۲۵۲- حدیث: «سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ، قَالَ: كَانَ رِجَالٌ یُصلُّونَ مَعَ النَّبِیِّ جعَاقِدِی أُزْرِهِمْ عَلَى أَعْنَاقِهِمْ كَهَیْئَةِ الصِّبْیَانِ، وَیُقَالُ لِلنِّسَاءِ: لاَ تَرْفَعْنَ رُؤُوسَكُنَّ حَتَّى یَسْتَوِیَ الرِّجَالُ جُلُوسًا» [۲۸۴].
یعنی: «سهل به سعد گوید: عدّهاى از مردان با پیغمبر جنماز مىخواندند، و روپوشهاى خود را مانند بچـهها به دور گردن خود مىبسـتند (به خاطر اینکه روپوشهایشان کوچک و تنگ بود مىترسیدند عورتشان ظاهر شود) به زنها گفته مىشد: تا مردها از سجده بلند نشوند و به حالت نشسته در نیایند، سرشان را از سجده بلند نکنند». (مبادا عورت مردان را ببیند).
[۲۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۶ باب إذا كان الثوب ضیقًا.
۲۵۳- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِیِّ ج: إِذَا اسْتَأْذَنَتِ امْرَأَةُ أَحَدِكُمْ إِلَى الْمَسْجِدِ فَلاَ یَمْنَعْهَا» [۲۸۵].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه زن یکى از شما، اجازه رفتن به مسجد را خواست او را منع نکنید».
۲۵۴- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: كَانَتِ امْرأَةٌ لِعُمَرَ تَشْهَدُ صَلاَةَ الصُّبْحِ وَالْعِشَاءِ فِی الْجَمَاعَةِ فِی الْمَسْجِدِ، فَقِیلَ لَهَا: لِم تَخْرُجِینَ وَقَدْ تَعْلَمِینَ أَنَّ عُمَرَ یَكْرَهُ ذَلِكَ وَیَغَارُ قَالَتْ: وَمَا یَمْنَعَهُ أَنْ یَنْهَانِی قَالَ: یَمْنَعُهُ قَوْلُ رَسُولِ اللهِ ج: لاَ تَمْنَعُوا إِمَاءَ اللهِ مَسَاجِدَ اللهِ» [۲۸۶].
یعنی: «ابن عمر گوید: یکى از زنهاى عمر براى نماز جماعت صبح و عشاء به مسجد مىرفت به او گفتند: چرا به مسجد مىروى شما مىدانى که عمر از این امر ناراحت است و غیرت شوهرى او را به فشار مىآورد آن زن گفت: پس براى چه خودش به من نگفته است به مسجد نرو؟ گفتند: تا به حال این حدیث پیغمبر ج: «کنیزهاى خدا را از مسجد خدا منع نکنید». باعث شـده که عمر از رفتن شما به مسجد جلوگیرى به عمل نیاورد».
۲۵۵- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَوْ أَدْرَكَ رَسُولُ اللهِ جمَا أَحْدَثَ النِّسَاءُ لَمَنَعَهُنَّ الْمَسَاجِدَ كَمَا مُنِعَتْ نِسَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ» [۲۸۷].
یعنی: «عایشه گوید: اگر پیغمبر جزنده مىبود و این خودآرایى را که امروز زنان براى رفتن به مسجد مىکنند، مىدید آنان را از رفتن به مسجد منع مىنمود، همانگونه که زنان بنى اسرائیل به همین علت از رفتن به مساجد منع شدند».
[۲۸۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۷ كتاب النكاح: ۱۱۶ باب استئذان المرأة زوجها فی الخروج إلى المسجد وغیره. [۲۸۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۱۳ باب حدثنا عبد الله بن محمد. [۲۸۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶۳ باب انتظار الناس قیام الإمام العالم.
۲۵۶- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسِ (وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا) قَالَ: أُنْزِلَتْ وَرَسُولُ اللهِ جمُتَوَارٍ بِمَكَّةَ، فَكَانَ إِذَا رَفَعَ صَوْتَهُ سَمِعَ الْمُشْرِكُونَ، فَسبُّوا الْقُرْآنَ وَمَنْ أَنْزَلَهُ وَمَنْ جَاءَ بِهِ؛ فَقَالَ اللهُ تَعَالَى (وَلا تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا) لاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ حَتَّى یَسْمعَ الْمُشْرِكُونَ، وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا عَنْ أَصْحَابِكَ فَلاَ تُسْمِعُهُمْ (وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِكَ سَبِیلاً) أَسْمِعْهُمْ وَلاَ تَجْهَرْ حَتَّى یَأْخُذُوا عَنْكَ الْقُرْآنَ» [۲۸۸].
یعنی: «ابن عباس گوید: آیه ۱۱۰ سوره اسراء: (قرائت نماز را با صوت بسیار بلند مخوان، آن را هم بسیار آهسته و به صورت پنهانى قرائت مکن و در بین آن دو حالت راه وسط را انتخاب نمایید)، وقتى نازل شد که پیغمبر جخود را در مکه از اذیت و آزار مشرکان مخفى کرده بود، اگر با صداى بلند قرآن را مىخواند مشرکان آن را مىشنیدند و به قرآن و خدا و پیغمبر جدشنام مىدادند، و به همین دلیل خداوند متعال فرمود: (قرائت نمازت را با صوت بلند مخوان و آن را هم مخفى و پنهان مکن) نه به اندازهاى، صوتت بلند باشد که مشرکان آن را بشنوند و نه به اندازهاى هم آهسته باشد که اصحاب آن را نشنوند، و در این مورد راه وسط را انتخاب کن قرآن را آهسـته به گوش اصحاب برسـان تا اصحاب قرآن را از شما یاد گیرند»، (و دچار مشکلى هم نشوند).
[۲۸۸]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ كتاب التوحید: ۳۴ باب قوله تعالى ﴿أَنزَلَهُۥ بِعِلۡمِهِۦۖ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ يَشۡهَدُونَۚ﴾[النساء: ۱۶۶].
۲۵۷- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، فِی قَوْلِهِ ﴿لَا تُحَرِّكۡ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعۡجَلَ بِهِۦٓ﴾قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جإِذَا نَزَلَ جِبْرِیلُ بِالْوَحْیِ وَكَانَ مِمَّا یُحَرِّكُ بِهِ لِسَانَهُ وَشَفَتَیْهِ فَیَشْتَدُّ عَلَیْهِ، وَكَانَ یُعْرَفُ مِنْهُ، فَأَنْزَلَ اللهُ الآیَةَ الَّتِی فِی ﴿لَآ أُقۡسِمُ بِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ١﴾﴿لَا تُحَرِّكۡ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعۡجَلَ بِهِۦٓ١٦ إِنَّ عَلَيۡنَا جَمۡعَهُۥ وَقُرۡءَانَهُۥ١٧﴾قَالَ: عَلَیْنَا أَنْ نَجْمَعَهُ فِی صَدْرِكَ، وَقُرْآنَهُ ﴿فَإِذَا قَرَأۡنَٰهُ فَٱتَّبِعۡ قُرۡءَانَهُۥ١٨﴾فَإِذَا أَنْزَلْنَاهُ فَاسْتَمِعْ ﴿ثُمَّ إِنَّ عَلَيۡنَا بَيَانَهُۥ١٩﴾(ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَه) عَلَیْنَا أَنْ نُبَیِّنَهُ بِلِسَانِكَ قَالَ: فَكَانَ إِذَا أَتَاهُ جِبْرِیلُ أَطْرَقَ، فَإِذَا ذَهَبَ قَرَأَهُ كَمَا وَعَدَهُ اللهُ» [۲۸۹].
یعنی: «ابن عباس درباره این آیه: (زبانت را به خاطر عجله در خواندن قرآن به حرکت در نیاور) [۲۹۰]، گوید: وقتى که جبرئیل وحى را مىآورد پیغمبر ج، لبها و زبانش را به گفتن کلمات وحى، به حرکت درمىآورد و از سنگینى و عظمت وحى به فشار مىآمد و احساس خستگى مىکرد، و آثار این فشار به هنگام نزول وحى از چهرهاش تشخیص داده مىشد، خداوند آیه ۱۶ سوره لا اقسم بیوم القیامة را نازل نمود:] زبانت را با خواندن قرآن به سرعت حرکت نده تا با عجله آن را یاد بگیرى (از ترس اینکه مبادا فراموش شود) جمع قرآن و خواندنش بر عهده ما است [ خداوند فرمود: جمع قرآن در سـینه تو و اینکه آن را بخوانى بر عهده ماست، پس هرگاه ما قرآن را بوسیله جبرئیل بر تو خواندیم و آن را نازل نمودیم به آن گوش فرا ده و ما عهدهدار این هستیم که این قرآن به وسیله تو براى مردم بیان شود. ابن عباس گوید: از این به بعد هرگاه جبرئیل با وحى نازل مىشد پیغـمبر جسرش را پایین مىانداخت (و به وحى آسمانى گوش) فرا مىداد وقتى که جبرئیل مىرفت، برابر وعده خداوند، آن را قرائت مىکرد».
۲۵۸- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، فِی قَوْلِهِ تَعَالَى ﴿لاَ تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ﴾ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُعَالِجُ مِنَ التَّنْزِیلِ شِدَّةً، وَكَانَ مِمَّا یُحَرِّكُ شَفَتَیْهِ، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَأَنَا أُحَرِّكُهُمَا لَكُمْ كَمَا كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُحَرِّكُهُمَا وَقَالَ سَعِیدٌ (هُوَ سَعِیدُ بْنُ جُبَیْرٍ رَاوِی الْحَدِیثِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ): أَنَا أُحَرِّكُهُمَا كَمَا رَأَیْتُ ابْنَ عَبَّاسٍ یُحَرِّكُهُمَا، فَحَرَّكَ شَفَتَیْهِ فَأَنْزَلَ اللهُ تَعَالَى ﴿لاَ تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ﴾قَالَ جَمْعُهُ لَهُ فِی صَدْرِكَ وَتَقْرَأَهُ، ﴿فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ﴾قَالَ: فَاسْتَمِعْ لَهُ وَأَنْصِتْ (ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ) ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا أَنْ تَقْرَأَهُ فَكَانَ رَسُولُ اللهِ ج، بَعْدَ ذَلِكَ، إِذَا أَتَاهُ جِبْرِیلُ اسْتَمَعَ، فَإِذَا انْطَلَقَ جِبْرِیلُ قَرَأَهُ النَّبِیُّ جكَمَا قَرَأَهُ» [۲۹۱].
یعنی: «ابن عباس درباره آیه: ﴿لَا تُحَرِّكۡ بِهِۦ﴾[القیامة: ۱۶]. مىگوید: به هنگام نزول وحى پیغمبر جفشار سنگینى را احساس مىنمود، و لبهایش را اغلب (با گفتن کلمات قرآن) به حرکت مىانداخت (ابن عباس گفت: من لبهایم را در برابر چشم شما حرکت مىدهم همانگونه که پیغمبر جلبهایش را حرکت مىداد. سعید بن جبیر راوى حدیث از ابن عباس گوید: من هم همانطورى که دیدم ابن عباس لبهایش را حرکت مىداد لبهایم را حرکت مىدهم و سعید لبهایش را به حرکت در آورد). خداوند به پیغمبر جفرمود: (زبانت را با خواندن قرآن به خاطر تعجیل در فراگیرى آن به حرکت در میاور، جمع قرآن در سینه تو و اینکه قرآن را بخوانى بر عهده ما است. ابن عباس در تفسیر (جمعه) گوید: خداوند قرآن را در قلب پیغمبر ججمع مىنماید، و همچنین در تفسیر آیه: (هرگاه قرآن را به وسیله جبرئیل بر شما قرائت کردیم از آن پیروى کنید) گوید: به قرآن گوش فرا ده و ساکت باش، و در تفسیر آیه: (سپس بر عهده ما است بیان قرآن) گوید: بر عهده ما است که تو قرآن را قرائت کنى، از این به بعد هرگاه جبرئیل پیش پیغمبر جمىآمد پیغمبر جبه او گوش فرا مىداد، وقتى که جبرئیل مىرفت پیغمبر جقرآن را همانگونه که جبرئیل برایش قرائت کرده بود قرائت مىکرد».
[۲۸۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۷۵ سورة القیامة: ۲ باب قوله (فإِذا قرأناه). [۲۹۰]- سورة القیامة: ۱۶. [۲۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۱ كتاب بدء الوحی: ۴ باب حدثنا موسى بن إسماعیل.
۲۵۹- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: انْطَلَقَ النَّبِیُّ جفِی طَائِفَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَامِدِینَ إِلَى سُوقِ عُكَاظٍ، وَقَدْ حِیلَ بَیْنَ الشَّیَاطِینِ وَبَیْنَ خَبَرِ السَّمَاءِ، وَأُرْسِلَتْ عَلَیْهِمُ الشُّهُبُ فَرَجَعَتِ الشَّیَاطِینُ إِلَى قَوْمِهِمْ، فَقَالُوا مَا لَكُمْ قَالُوا: حِیلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَ خَبَرِ السَّمَاءِ، وَأُرْسِلَتْ عَلَیْنَا الشُّهُبُ قَالُوا: مَا حَالَ بَیْنَكُمْ وَبَیْنَ خَبَرِ السَّمَاءِ إِلاَّ شَیْءٌ حَدَثَ، فَاضْرِبُوا مَشَارِقَ الأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا فَانْظُرُوا مَا هذَا الَّذِی حَالَ بَیْنَكُمْ وَبَیْنَ خَبَرِ السَّمَاءِ فَانْصَرَفَ أُولئِكَ الَّذِینَ تَوَجَّهُوا نَحْوَ تِهَامَةَ إِلَى النَّبِیِّ ج، وَهُوَ بِنَخْلَةَ عَامِدِینَ إِلَى سُوقِ عُكَاظٍ، وَهُوَ یُصَلِّی بِأَصْحَابِهِ صَلاَةَ الْفَجْرِ، فَلَمَّا سَمِعُوا الْقُرْآنَ اسْتَمَعُوا لَهُ؛ فَقَالُوا: هذَا وَاللهِ الَّذِی حَالَ بَیْنَكُمْ وَبَیْنَ خَبَرِ السَّمَاءِ، فَهُنَالِكَ حِینَ رَجَعُوا إِلَى قَوْمِهِمْ؛ فَقَالُوا: (یَا قوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا یَهْدِی إلى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَلَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنَا أَحَدًا) فَأَنْزَلَ اللهُ عَلَى نَبِیِّهِ ج(قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ) وَإِنِّمَا أُوحِیَ إِلَیْهِ قَوْلُ الْجِنِّ» [۲۹۲].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جبا عدهاى از اصحاب به قصد رفتن به بازار عکاظه بیرون رفت، در آن هنگام در بین شیاطین و اطلاع آنان بر اخبار آسمان فاصله و مانعى به وجود آمد (و از اوضاع آسمان بىاطلاع ماندند) و از جانب خداوند با شهابها و تیرهاى آتشین مورد هجوم قرار گرفتند، شیاطین همه به سوى قوم خود برگشتند، وقتى برگشتند از آنان پرسیدند که چرا همه برگشتهاید؟ گفتند: در بین ما و آگاهى بر اخبار آسمان مانعى به وجود آمده است (و از اوضاع آسمان بىاطلاع شدهایم) و شهابهاى فراوان به سوى ما فرستاده مىشود، گفتند: حتماً حادثهاى باعث وجود این فاصله و فرستاده شدن این شهابها شده است، باید مشرق و مغرب را بگردید، و ببینید چه چیزى در بین شما و اخبار آسمان فاصله ایجاد نموده است؟ (شیاطین به تمام نقاط جهان رفتند) و آنهایى که به طرف حجاز رفته بودند به سوى پیغمبر جکه در نخله بود و مىخواست به عکاظه برود روى آوردند، در آن هنگام پیغمبر نماز صبح را براى اصحابش به امامت مىخواند، وقتى که قرآن را شنیدند و به آن گوش فرا دادند، گفتند: قسم به خدا این قرآن است که در بین ما و اخبار آسمان فاصله به وجود آورده است.
سپس به سوى قوم خود برگشتند و گفتند: اى قوم! ما قرآن عجیبى را شنیدیم (که از لحاظ نظم و زیبایى و معنى با سایر کتابها فرق دارد) و مردم را به حق و نیکى دعوت مىکند بنابراین ما به آن ایمان آوردهایم، ما هرگز کسى را شریک پروردگار خود قرار نمىدهیم، خداوند این آیه را بر پیغمبرش نازل نمود: (بگو که به من وحى شده که عدّهاى از جن قرآن را شنیدهاند)، ابن عباس گوید: خداوند گفته آن جنى را که به سوى قومش برگشت (و ماجرا را تعریف کرد) به پیغمبر جوحى نمود».
(این حدیث دلالت کند که پیغمبر جنماز صبح را با صدى بلند قرائت کرده است).
«فاضربوا: بگردید. نخلة: جایى است به فاصله مسیر یک شب و روز از مکه. عجبا: بدیع و نوظهور. یهدی: دعوت مىنماید».
[۲۹۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۰۵ باب الجهر بقراءة صلاة الفجر.
۲۶۰- حدیث: «أَبِی قَتَادَةَ، قَالَ: كَانَ النَبِیُّ جیَقْرَأُ فِی الرَّكْعَتَیْنِ الأُولَیَیْنِ مِنْ صَلاَةِ الظُّهْرِ بِفَاتِحَةِ الْكِتَابِ وَسُورَتَیْنِ، یُطَوِّلُ فِی الأُولَى وَیُقَصِّرُ فِی الثَّانیَةِ، وَیُسْمِعُ الآیَة أَحْیانًا، وَكَانَ یَقْرَأُ فِی الْعصْرِ بِفَاتِحَةِ الْكِتَابِ وَسُورَتَیْنِ، وَكَانَ یُطَوِّلُ فِی الأُولَى، وَكَانَ یُطَوِّلُ فِی الرَكْعَةِ الأُولَى مِنْ صَلاَةِ الصُّبْحِ وَیُقَصِّرُ فِی الثَّانِیَةِ» [۲۹۳].
یعنی: «ابوقتاده گوید: پیغمبر جدر دو رکعت اوّل نماز ظهر سوره فاتحه و دو سوره دیگر قرآن را (در هر رکعت یک سوره) مىخواند و به قرائت در رکعت اوّل طول مىداد و در رکعت دوم قرائت سوره را کوتاهتر مىکرد، و بعضى اوقات آیات را به نحوى بلند مىخواند که دیگران آن را مىشنیدند، پیغمبر جدر نماز عصر فاتحه و دو سوره قرآن را مىخواند، و به قرائت در رکعت اوّل بیشتر طول مىداد و همچنین به قرائت در رکعت اوّل نماز صبح طول مىداد ولى در رکعت دوم آن را کوتاه مىکرد».
۲۶۱- حدیث: «سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: شَكَا أَهْلُ الْكُوفَةِ سَعْدًا إِلَى عُمَرَ س، فَعَزَلَهُ، وَاسْتَعْمَلَ عَلَیْهِمْ عَمَّارًا فَشَكَوْا حَتَّى ذَكَرُوا أَنَّهُ لاَ یُحْسِنُ یُصَلِّی، فَأَرْسَلَ إِلَیْه، فَقَالَ: یَا أَبَا إِسْحقَ إِنَّ هؤُلاَءِ یَزْعُمُونَ أَنَّكَ لاَ تُحْسِن تُصَلِّی قَالَ أَبُو إِسْحقَ: أَمَّا أَنَا وَاللهِ فَإِنِّی كُنْتُ أُصَلِّی بِهِمْ صَلاَةَ رَسُولِ اللهِ ج، مَا أَخْرِمُ عَنْهَا، أُصَلِّی صَلاَةَ الْعِشَاءِ فَأَرْكُدُ فِی الأُولَیَیْنِ، وَأُخِفُّ فِی الأُخْرَیینِ قَالَ: ذَاكَ الظَّنُّ بِكَ یَا أَبَا إِسْحقَ فَأَرْسَلَ مَعَهُ رَجُلاً، أَوْ رِجَالاً، إِلَى الْكُوفَةِ فَسَأَلَ عَنْهُ أَهْلَ الْكُوفَةِ، وَلَمْ یَدَعْ مَسْجِدًا إِلاَّ سَأَلَ عَنْهُ، وَیُثْنُونَ مَعْرُوفًا، حَتَّى دَخَلَ مَسْجِدًا لِبَنِی عَبْسٍ؛ فَقَامَ رَجُلٌ مِنْهُمْ یُقَالُ لَهُ أُسَامَةُ بْنُ قَتَادَةَ، یُكْنَى أَبَا سَعْدَةَ؛ فَقَالَ: أَمَّا إِذْ نَشَدْتَنَا فَإِنَّ سَعْدًا كَانَ لاَ یَسِیرُ بِالسَّرِیَّةِ، وَلاَ یَقْسِمُ بِالسَّوِیَّةِ، وَلاَ یَعْدِلُ فِی الْقَضِیَّة قَالَ سَعْدٌ: أَمَا وَاللهِ لأَدْعُوَنَّ بِثَلاَثٍ: اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ عَبْدُكَ هذَا كَاذِبًا قَامَ رِیَاءً وَسُمْعَةً فَأَطِلْ عُمْرَهُ، وَأَطِلْ فَقْرَهُ، وَعَرِّضْهُ بِالْفِتَنِ فَكَانَ بَعْدُ، إِذَا سُئِلَ یَقُولُ: شَیْخٌ كَبیرٌ مَفْتُونٌ أَصَابَتْنِی دَعْوَةُ سَعْد.
قَالَ عَبْدُ الْمَلِكِ (أَحَدُ رُوَاةِ هذَا الْحَدِیثَ) فَأَنَا رَأَیْتُهُ بَعْدُ، قَدْ سَقَطَ حَاجِبَاهُ عَلَى عَیْنَیْهِ مِنَ الْكِبَرِ، وَإِنَّهُ لَیَتَعَرَّضُ لِلْجَوَارِی فِی الطُّرُقِ یَغْمِزُهُنَّ» [۲۹۴].
یعنی: «جابر بن سمره گوید: اهل کوفه پیش عمر بن خطاب از سعد بن وقاص شکایت کردند، عمر نیز او را برکنار کرد، و عمار را به عنوان حاکم کوفه تعیین کرد، مردم در شکایت خود از سعد مىگفتند نماز را به نحو احسن برگزار نمىکند، عمر او را خواست وقتى که آمد به او گفت: اى ابواسحاق! اینها گمان مىکنند که شما به درستى نماز را نمىخوانى؟ ابو اسحاق (سعد) گفت: والله من نمازى را که پیغمبر مىخواند، براى ایشان خواندهام، و از نماز پیغمبر جچیزى را کم نمىکنم نماز عشاء را که مىخوانم در دو رکعت اوّل قرائت را طول مىدهم و در دو رکعت آخر آن را کوتاه مىنمایم، عمر گفت: اى ابا اسحاق! این اتهام نسبت به شما بدگمانى نادرستى است.
عمر یک یا چند نفرى را همراه او به کوفه فرستاد، و درباره سعد از اهل کوفه پرسیدند، و مسجدى در کوفه باقى نماند که از مردم آن درباره سعد سؤال نکنند و همه او را به نیکى و خیر یاد کردند، تا اینکه به مسجد بنى عبس آمدند، مردى به نام اسامه بن قتاده که به او ابو سعده هم مىگفتند، در بین جماعت بلند شد و گفت: وقتى که ما را به خدا قسم مىدهید باید بگویم که سعد خودش همراه گروههاى جنگى به غزوه نمىرود و غنیمت را به صورت مساوى تقسیم نمىکند، و به هنگام قضاوت عدالت را رعایت نمىنماید. سعد بن وقاص گفت: امّا من سه دعا مىکنم و مىگویم: خداوندا! اگر این بنده شما دروغ مىگوید و این گفتههایش به خاطر ریا و شهرتطلبى است، عمرش را طولانى کنید، او را به فقر و تنگدستى دائمى دچار بنمایید و او را رسوا و مایه عبرت دیگران قرار بدهید. آن مرد از آن تاریخ به بعد هرگاه از او احوالپرسى مىکردند مىگفت: پیر و افتاده و فقیر و رسوا هستم و به دعاى شر سعد بن وقاص گرفتار شدهام. عبدالملک یکى از راویان این حدیث گوید: من این مرد را بعداً دیدم که به علّت سالخوردگى موى ابروهایش بر چشمانش افتاده بود، امّا با وجود این بر سر راه زنان و دختران مىایستاد و به سوى آنها دست درازى مىکرد».
«ما اخرم: کم نمىکنم. أركد: به قرائت طول مىدهم. نشدتنا: ما را به خدا قسم دادى. سریة: گروه و دستهاى از مردانى که براى جنگ فرستاده مىشوند».
[۲۹۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب الأذان: ۹۶ باب القراءة فی الظهر. [۲۹۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۹۵ باب وجوب القراءة للإمام والمأموم فی الصلوات كلها.
۲۶۲- حدیث: « أَبِی بَرْزَةَ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی الصُّبْحَ وَأَحَدُنَا یَعْرِفُ جَلِیسَهُ وَیَقْرأُ فِیهَا مَا بَیْنَ السِّتِّینَ إِلَى الْمِائَةِ، وَیُصَلِّی الظُّهْرَ إِذَا زَالَتِ الشَّمْسُ، وَالْعَصْرَ وَأَحَدُنَا یَذْهَبُ إِلَى أَقْصَى الْمَدِینَةِ ثُمَّ یَرْجِعُ وَالشَّمْسُ حَیَّةٌ وَلاَ یُبَالِی بِتَأْخِیرِ الْعِشَاءِ إِلَى ثُلُثِ اللَّیْلِ» [۲۹۵].
یعنی: «ابو برزه گوید: پیغمبر جنماز صبح را در حالى مىخواند که هریک از ما. نفر بغل دست خود را مىشناخت، و از شصت تا صد آیه را در نماز صبح مىخواند، و نماز ظهر را به هنگام زوال خورشید (از نصف النّهار) مىخواند. و نماز عصر را وقتى مىخواند که یک نفر از ما به آخر شهر مدینه مىرفت و بر مىگشت امّا هنوز خورشید باقى بود (یعنى فاصله زمانى بین نماز عصر و مغرب به اندازهاى بود که یک نفر مىتوانست پیاده به آخر شهر برود و برگردد، امّا هنوز خورشید غروب ننماید) ولى تأخیر نماز عشاء تا گذشتن یک سوم از شب براى پیغمبر جمهم نبود»، (یعنى هرکس نماز عشاء را از اوّل وقت آن تا سپرى شدن یک سوم شب بخواند از ثواب وفضیلت کامل آن بهرهمند مىباشد، امّا تأخیر آن از ثلث شب به بعد، آن ثواب را ندارد).
۲۶۳- حدیث: «أُمِّ الْفَضْلِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ أُمَّ الْفَضْلِ سَمِعَتْهُ وَهُوَ یَقْرَأُ ﴿وَٱلۡمُرۡسَلَٰتِ عُرۡفٗا١﴾فَقَالَتْ: یَا بُنَیَّ وَاللهِ لَقَدْ ذَكَّرْتَنِی بِقِرَاءَتِكَ هذِهِ السُّورَةَ، إِنَّهَا لآخِرُ مَا سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللهِ جیَقْرَأُ بِهَا فِی الْمَغْرِبِ» [۲۹۶].
یعنی: «ابن عباس گوید: امّ الفضل شنید که من سوره ﴿وَٱلۡمُرۡسَلَٰتِ عُرۡفٗا١﴾ را (در نماز مغرب) مىخوانم امّ الفضل گفت: اى پسر عزیزم! به خدا سوگند با خواندن این سوره به یادم انداختى این آخرین سورهاى بود که از پیغمبر جشنیدم آن را در نماز مغرب مىخواند».
۲۶۴- حدیث: «جُبَیْرِ بْنِ مُطْعِمٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقْرَأُ فِی الْمَغْرِبِ بِالطورِ» [۲۹۷].
یعنی: «جبیر بن مطعم گوید: «شنیدم که پیغمبر سوره طور را در نماز مغرب مىخواند».
[۲۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۱ باب وقت الظهر عند الزوال. [۲۹۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۹۸ باب القراءة فی المغرب. [۲۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۹۹ باب الجهر فی المغرب.
۲۶۵- حدیث: «الْبَرَاءِ، أَنَّ النَّبِیَّ جكَانَ فی سَفَرٍ فَقَرَأَ فِی الْعِشَاءِ فِی إِحْدَى الرَّكْعَتَیْنِ بِالتِّینِ وَالزَّیْتُون» [۲۹۸].
یعنی: «براء گوید: در حالى که پیغمبر جدر مسافرت بود در یکى از دو رکعت اوّل نماز عشاء سوره ﴿وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيۡتُونِ١﴾را خواند».
۲۶۶- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، أَنَّ مُعَاذَ بْنَ جَبَلٍسكَانَ یُصَلِّی مَعَ النَّبِیِّ جثُمَّ یَأْتِی قَوْمَهُ فَیُصَلِّی بِهِمْ الصَّلاَةَ، فَقَرَأَ بِهِمُ الْبَقَرَةَ قَالَ: فَتَجَوَّزَ رَجُلٌ فَصَلَّى صَلاَةً خَفِیفَةً، فَبَلَغَ ذَلِكَ مُعَاذًا، فَقَالَ: إِنَّهُ مُنَافِقٌ فَبَلَغَ ذلِكَ الرَّجُلَ، فَأَتَى النَّبِیَّ ج، فَقَالَ یَا رَسُولَ اللهِ إِنَّا قَوْمٌ نَعْمَلُ بِأَیْدِینَا، وَنَسْقِی بِنَوَاضِحِنَا وَإِنَّ مُعَاذًا صَلَّى بِنَا الْبَارِحَةَ، فَقَرَأَ الْبَقَرَةَ، فَتَجَوَّزْتُ، فَزَعَمْ أَنِّی مُنَافِقٌ فَقَالَ النَبِیُّ ج: یَا مُعَاذُ أَفَتَّانٌ أَنْتَ ثلاثًا اقْرَأْ ﴿وَٱلشَّمۡسِ وَضُحَىٰهَا١﴾وَ ﴿سَبِّحِ ٱسۡمَ رَبِّكَ ٱلۡأَعۡلَى١﴾وَنَحْوَهَا» [۲۹۹].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: معاذ بن جبل با پیغمبر جنماز خواند، سپس به سوى قوم و مردم محلهاش برگشت و امامت نماز را براى آنان انجام داد، و سوره بقره را خواند، مردى از جماعت خارج شد و خودش تنها نماز کوتاهى را خواند، معاذ از این موضوع باخبر شد و گفت: این مرد منافق است. وقتى آن مرد از گفته معاذ نسبت به خود آگاه گردید، پیش پیغمبر جرفت و گفت: اى رسول خدا! ما جماعتى هستیم کارگر و به دست خود کار مىکنیم و با شتر آب به مزرعه و غیره مىدهیم، معاذ امامت نماز عشاء را براى ما انجام داد و سوره بقره را خواند، من که از جماعت خارج شدم (و نتوانستم با او نماز بخوانم)، معاذ گمان کرده است که من منافقم، پیغمبر جسه بار فرمود: اى معاذ! مگر شما مردم را از دین بر مىگردانى؟! سوره ﴿وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا﴾و ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأَعْلَى﴾و سورههاى مانند آنها را بخوانید».
«نواضح: جمع ناضح است، شترى است که به آن آب مىکشند».
[۲۹۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۰۰ باب الجهر فی العشاء. [۲۹۹]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۷۴ باب من لم یر إكفار من قال ذلك متأولاً أو جاهلا.
۲۶۷- حدیث: «أَبِی مَسْعُودٍ الأَنْصَارِیِّ، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اللهِ ج، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ إِنِّی وَاللهِ لأَتأَخَّرُ عَنْ صَلاَةِ الْغَدَاةِ مِنْ أَجْلِ فُلاَنٍ مِمَّا یُطِیلُ بِنَا فِیهَا قَالَ: فَمَا رَأَیْتُ النَّبِیَّ جقَطُّ أَشَدَّ غَضَبًا فِی مَوْعِظَةٍ مِنْهُ یَوْمَئِذٍ، ثُمَّ قَالَ: یأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ مِنْكُمْ مُنَفِّرِینَ؛ فَأَیُّكُمْ مَا صَلَّى بِالنَّاسِ فَلْیُوجِزْ، فَإِنَّ فِیهِمُ الْكَبِیرَ وَالضَّعِیفَ وَذَا الْحَاجَةِ» [۳۰۰].
یعنی: «ابو مسعود انصارى گوید: مردى به نزد پیغمبر جآمد، گفت: اى رسول خدا! من نماز صبح را به تأخیر مىاندازم چون فلانى که براى ما امامت مىکند به قرائتش طول مىدهد، ابو مسعود گوید: هیچگاه پیغمبر جرا ندیده بودم که تا این اندازه در موعظهاش عصبانى باشد، فرمود: اى مردم! بعضى از شما مردم را از دین به دور مىسازند، هریک از شما هر نمازى را که به امامت براى مردم مىخواند باید قرائت آن را کوتاه کند، چون در بین مردم افراى هستند که پیر و ضعیفند، و عدّهاى هستند کار و عجله دارند».
۲۶۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا صَلَّى أَحَدُكُمْ لِلنَّاسِ فَلْیُخَفِّفْ، فَإِنَّ مِنْهُمُ الضَّعِیفَ وَالسَّقِیمَ وَالْكَبِیرَ؛ وَإِذَا صَلَّى أَحَدُكُمْ لِنَفْسِهِ فَلْیُطَوِّلْ مَا شَاءَ» [۳۰۱].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: «هرگاه شما امامت نماز را انجام دادید قرائت را کوتاه کنید چون در بین مردم افراد ضعیف و مریض و پیر وجود دارد، و هر وقت به تنهایى نماز خواندید هر قدر که آرزو دارید به آن طول بدهید».
۲۶۹- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیُوجِزُ الصَّلاَةَ وَیُكْمِلُهَا» [۳۰۲].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جنماز را طول نمىداد ولى آن را تکمیل مىخواند».
۲۷۰- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: مَا صَلَّیْتُ وَرَاءَ إِمَامٍ قَطُّ أَخَفَّ صَلاَةً وَلاَ أَتَمَّ مِنَ النَّبِیِّ ج؛ وَإِنْ كَانَ لَیَسْمَعُ بُكَاءَ الصَّبِیِّ فیُخَفِّفُ مَخَافَةَ أَنْ تُفْتَنَ أُمُّهُ» [۳۰۳].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پشت سر هیچ کسى نماز نخواندهام که مانند نماز پیغمبر کوتاه و کامل باشد، هرگاه گریه بچهاى را مىشنید قرائت را کوتاه مىکرد تا مبادا مادرش در نماز دچار وسوسه و ناراحتى شود».
۲۷۱- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: إِنِّی لأَدْخُلُ فِی الصَّلاةِ وَأَنَا أُرِیدُ إِطَالَتَهَا فَأَسْمَعُ بُكَاءَ الصَّبِیِّ فَأَتَجَوَّزُ فِی صَلاَتِی مِمَّا أَعْلَمُ مِنْ شِدَّةِ وَجْدِ أُمِّهِ مِنْ بُكَائِهِ» [۳۰۴].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جگفت: گاهى نماز را شروع مىکنم، مىخواهم به قرائت آن طول دهم امّا وقتى که صداى گریه بچهاى را مىشنوم قرائت را کوتاه مىکنم چون مىدانم مادرش از گریه او چقدر متأثر مىشود»، (و در نمازش دچار وسوسه و اضطراب خاطر مىگردد).
«أتجوّز: کوتاه و تخفیف مىدهم».
[۳۰۰]- أخرجه البخاری فی: ۹۳ كتاب الأحكام: ۱۳ باب هل یقضی الحاكم أو یفتی وهو غضبان. [۳۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۶۲ باب إذا صلى لنفسه فلیطول ما شاء. [۳۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۶۴ باب الإیجاز فی الصلاة وإكمالها. [۳۰۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۶۵ باب من أخف الصلاة عند بكاء الصبی. [۳۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۶۵ باب من أخف الصلاة عند بكاء الصبی.
۲۷۲- حدیث: «الْبَرَاءِ، قَالَ: كَانَ رُكُوعُ النَّبِیِّ جوَسُجُودُهُ، وَبَیْنَ السَّجْدَتَیْنِ، وَإِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ الرُّكُوعِ، مَا خَلاَ الْقِیَامَ وَالقُعُودَ، قَرِیبًا مِنَ السَّوَاءِ» [۳۰۵].
یعنی: «براء گوید: مدت زمان رکوع و سجود پیغمبر جو نشستن او در بین دو سجده و وقتى که سرش را از رکوع بلند مىکرد تقریباً همه به یک اندازه بودند به جز مدت زمانى که براى قرائت مىایستاد و یا مدتى که براى تشهّد مىنشست». (که مدت زمان این دو رکن از سایر رکنها بیشتر بود).
۲۷۳- حدیث: «أَنَسٍسقَالَ: إِنِّی لاَ آلُو أَنْ أُصَلِّی بِكُمْ كَمَا رَأَیْتُ النَّبِیَّ جیُصَلِّی بِنَا. قَالَ ثَابِتٌ (راوی هذَا الْحَدِیثِ) كَانَ أَنَسٌ یَصْنَعُ شَیْئًا لَمْ أَرَكُمْ تَصْنَعُونَهُ، كَانَ إِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ الرُّكُوعِ قَامَ حَتَّى یَقُولَ الْقَائِلُ قَدْ نَسِیَ؛ وَبَیْنَ السَّجْدَتَیْنِ، حَتَّى یَقولَ الْقَائِلُ قَدْ نَسِیَ» [۳۰۶].
یعنی: «انس گوید: من سعى مىکنم همانطور که پیغمبر جبراى ما امامت نماز را مىخواند براى شما امامت کنم. ثابت راوى این حدیث گوید: انس در امامت نماز، کارى مىکرد، که ندیدهام شما بکنید، هرگاه سرش را از رکوع بلند مىکرد به اندازهاى مىایستاد که انسان مىگفت فراموش کرده که به سجده برود و در بین دو سجده به اندازهاى توقف مىنمود که انسان مىگفت: فراموش کرده که سجده دوم را به جاى آورد».
[۳۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲۱ باب حدّ إتمام الركوع والاعتدال فیه والطمأنینة. [۳۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۴۰ باب المكث بین السجدتین.
۲۷۴- حدیث: «الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ، قَالَ: كُنَّا نُصَلِّی خَلْفَ النَّبِیِّ ج، فَإِذَا قَالَ: سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ لَمْ یَحْنِ أَحَدٌ مِنَّا ظَهْرَهُ حَتَّى یَضَعَ النَبِیُّ ججَبْهَتَهُ عَلَى الأَرْضِ» [۳۰۷].
یعنی: «براءبن عازب گوید: ما پشت سر پیغمبر جنماز مىخواندیم، هنگامى که مىگفت: «سمع الله لمن حمده»هیچیک از ما پشتش را خم نمىکرد تا اینکه پیغمبر به سجده مىرفت و پیشانیش را بر زمین مىگذاشت».
[۳۰۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۳۳ باب السجود على سبعة أعظم.
۲۷۵- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُكْثِرُ أَنْ یَقُولَ فِی رُكُوعِهِ وَسُجُودِهِ: سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا وَبِحَمْدِكَ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی یَتَأَوَلُ الْقُرْآنَ» [۳۰۸].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبیشتر در رکوع و سجودش مىگفت: خداوندا! پاک و بىعیب هستى، پروردگارا! تو را ستایش مىنمایم، خداوندا! مرا ببخشاى»، پیغمبر جبا این ستایش و دعا دستور قرآن را اجرا مىنمود که مىفرماید: ﴿فَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ وَٱسۡتَغۡفِرۡهُۚ﴾[النصر: ۳].
یعنی: «اى محمّد! تسبیح و تنزیه خدا را همراه ستایش او به جاىآور و از او طلب مغفرت کن».
[۳۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۳۹ باب التسبیح والدعاء فی السجود.
۲۷۶- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: أُمِرَ النَّبِیُّ جأَنْ یَسْجُدَ عَلَى سَبْعَةِ أَعْضَاءٍ، وَلاَ یَكُفَّ شَعَرًا وَلاَ ثَوْبًا: الْجَبْهَةِ، وَالْیَدَیْنِ وَالرُّكْبَتَیْنِ وَالرِّجْلَیْنِ» [۳۰۹].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جدستور داد که بر هفت عضو بدن سجده شود و نباید به هنگام نماز لباس و موى سر را جمع نمود، و (این اعضاى هفتگانه) پیشانى و کف دستها و زانوها و پاها مىباشند» [۳۱۰].
«یكفّ: از کفّ به معنى جمع کردن است».
[۳۰۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۳۳ باب السجود على سبعة أعظم. [۳۱۰]- قول اصحّ امام شافعى این است: سجده بر این هفت عضو واجب است کسى که سجده بر یکىاز این اعضاى هفتگانه را ترک کند نمازش باطل است. همچنین علماى اسلام اتّفاق نظردارند، نمازگزار نباید به هنگام اداى نماز موهاى سرش را در وسط آن جمع نماید، و نباید آستینها و دامن لباسش را بالا بکشد و آنها را در یک جا جمع کند. عدّهاى معتقدند این اعمالنماز را باطل مىکند، امّا قول صحیح این است که این اعمال نماز را باطل نمىسازد ولى ازثواب آن مىکاهد و کسى که دست به چنین اعمالى بزند مرتکب امر خلاف مىشود، شرحنووى بر مسلم ، ج ۴، ص ۲۰۹.
۲۷۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَالِكِ بْنِ بحَیْنَةَ، أَنَّ النَّبِیَّ جكَانَ إِذَا صَلَّى فَرَّجَ بَیْنَ یَدَیْهِ حَتَّى یَبْدُوَ بَیَاضُ إِبْطَیْهِ» [۳۱۱].
یعنی: «عبدالله بن مالک بن بحینه گوید: پیغمبر جهرگاه به سجده مىرفت دستهایش را از پهلوهایش جدا مىکرد تا جایى که سفیدى زیر بغلش ظاهر و نمایان مىشد».
[۳۱۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲۷ باب یبدی ضَبْعیه ویجافی فی السجود.
۲۷۸- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ إِذَا خَرَجَ یَوْمَ الْعِیدِ أَمَر بِالْحَرْبَةِ فَتُوضَعُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَیُصَلی إِلَیْهَا، وَالنَّاسُ وَرَاءَهُ، وَكَانَ یَفْعَلُ ذلِكَ فِی السَّفَرِ، فَمِنْ ثَمَّ اتَّخَذَهَا الأُمَرَاءُ» [۳۱۲].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جروز عید که از مدینه به سوى مصلى در بیرون شهر خارج مىشد دستور مىداد تا نیزهاى را برایش بیاورند و آن را در جلو خود (در جهت قبله) نصب مىکرد و رو به آن نماز مىخواند، مردم هم پشت سر پیغمبر جنماز مىخواندند، این کار را در سفر هم انجام مىداد و به همین دلیل فرماندههان نیز این کار را مىکردند». (برابر احادیث وارده در این مورد و نظریه علماى فقه کسى که مىخواهد نماز بخواند براى اینکه نقطه نظرش در نماز و محل سجدهاش معلوم شود و مردمى که مىآیند و مىروند بدانند محل سجدهاش کجا است و بر آن عبور نکنند سنّت است که یک قطعه چوب یا شمشیر و غیره را در جلو خود در جهت قبله نصب نماید و رو به آن نماز بخواند، و اگر کسى از پشت آن شیئ عبور کند گناهى ندارد).
۲۷۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِیِّ جأَنَّهُ كَانَ یُعَرِّضُ رَاحِلَتَهُ فَیُصَلِّی إِلَیْهَا» [۳۱۳].
یعنی: «ابن عمر گوید: گاهى پیغمبر جشترش را در بین خود و قبله قرار مىداد و نمازش را مىخواند».
۲۸۰- حدیث: «أَبِی جُحَیْفَةَ، أَنَّهُ رَأَى بِلاَلاً یُؤَذِّنُ، فَجَعَلْتُ أَتَتَبَّعُ فَاهُ ههُنَا وَههُنَا بِالأَذانِ» [۳۱۴].
یعنی: «ابوجحیفه گوید: دیدم که بلال (حبشى) اذان مىگوید و صورتش را به طرف راست و چپ بر مىگرداند»، (سنّت است کسى که اذان مىگوید به هنگام گفتن حی على الصلاة رویش را به طرف راست و به هنگام گفتن حی على الفلاح رویش را به طرف چپ برگرداند).
۲۸۱- حدیث: «أَبِی جُحَیْفَةَ، قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جفِی قُبَّةٍ حَمْرَاءَ مِنْ أَدَمٍ، وَرَأَیْتُ بِلاَلاً أَخَذَ وَضُوءَ رَسُولِ اللهِ ج، وَرَأَیْتُ النَّاسَ یَبْتَدِرُونَ ذَاكَ الْوَضوءَ، فَمَنْ أَصَابَ مِنْهُ شَیْئًا تَمَسَّحَ بِهِ، وَمَنْ لَمْ یُصِبْ مِنْهُ شَیْئًا أَخَذَ مِنْ بَلَلِ یَدِ صَاحِبِه، ثُمَّ رَأَیْتُ بِلاَلاً أَخَذَ عَنَزَةً فَرَكَزَهَا، وَخَرَجَ النَّبِیُّ جفِی حُلَّةٍ حَمْرَاءَ مُشَمِّرًا، صَلَّى إِلَى الْعَنَزَةِ بِالنَّاسِ رَكْعَتَیْنِ، وَرَأَیْتُ النَّاسَ وَالدَّوَابَّ یَمُرُّونَ مِنْ بَیْنَ یَدَیِ الْعَنَزَةِ» [۳۱۵].
یعنی: «ابو جحیفه گوید: دیدم که پیغمبر جدر خیمه چرمى قرمز رنگى قرار دارد، و بلال هم آبى را که پیغمبر با آن وضو گرفته است برداشته و مردم هم پشت سر هم با عجله مىخواستند هریک مقدارى از آن آب را به دست آوردند، کسانى که توانسته بودند مقدارى از آن را به دست آورند آن را به صورت و بدن خود (به عنوان تبرک) مىمالیدند، کسانى که نتوانسته بودند چیزى را به دست آورند از ترى و نم دست دیگران استفاده مىکردند. سپس دیدم که بلال نیزهاى را آورد و آن را نصب کرد و پیغمبر جبا لباس قرمز رنگ در حالى که مقدارى از ساق پاهایش دیده مىشد بیرون آمد و رو به طرف نیزه ایستاد و دو رکعت نماز را به امامت با مردم خواند، دیدم که مردم و حیوانات از پشت آن نیزه آمد و رفت مىکردند».
«أدم: پوست. وضوء: به فتحه واو آب وضوء مىباشد. یبتدرون: با عجله بر هم سبقت مىگرفتند. عنزة: نیزه».
۲۸۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: أَقْبَلْتُ رَاكِبًا عَلَى حِمَارٍ أَتَانٍ، وَأَنَا یَوْمَئِذٍ قَدْ نَاهَزْتُ الاحْتِلاَمَ، وَرَسُولُ اللهِ جیُصَلِّی بِمِنَى إِلَى غَیْرِ جِدَارٍ، فَمَرَرْتُ بَیْنَ یَدَیْ بَعْضِ الصَّفِّ، وَأَرْسَلْتُ الأَتَانَ تَرْتَعُ، فَدَخَلْتُ فِی الصَّفِّ، فَلَمْ یُنْكَرْ ذلِكَ عَلَیَ» [۳۱۶].
یعنی: «عبدالله بن عباس گوید: در حالى که به سن بلوغ نزدیک شده بودم سوار بر الاغ مادهاى، به سوى منى رفتم (دیدم)، پیغمبر جدر منى بدون اینکه دیوارى را در جلو خود قرار داده باشد نماز مىخواند از جلو بعضى از صفها (با الاغ) رد شدم، سپس آن را رها کردم تا بچرد، خود داخل صف نمازگزاران شدم، پیغمبر جبه خاطر این کار به من اعتراضى نکرد». (این نشانه آن است گذشتن حیوانات از جلو نماز باعث باطل شدن آن نمىشود).
[۳۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۹۰ باب سترة الإمام سترة من خلفه. [۳۱۳]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۹۸ باب الصلاة إلى الراحلة والبعیر والشجر والرحل. [۳۱۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۹ باب هل یتتبع المؤذن فاه ههنا وههنا. [۳۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۷ باب الصلاة فی الثوب الأحمر. [۳۱۶]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۱۸ باب متى یصح سماع الصغیر.
۲۸۳- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ أَبُو صَالِحِ السَّمَّانُ: رَأَیْتُ أَبَا سَعِیدٍ الخُدْرِیَّ فِی یَوْمِ جُمُعَةٍ یُصَلِّی إِلَى شَیْءٍ یَسْتُرُهُ مِنَ النَّاسِ، فَأَرَادَ شَابٌّ مِنْ بَنِی أَبِی مُعَیْطٍ أَنْ یَجْتَازَ بَیْنَ یَدَیْهِ، فَدَفَعَ أَبُو سَعِیدٍ فِی صَدْرِهِ، فَنَظَرَ الشَّابُ فَلَمْ یَجِدْ مَسَاغًا إِلاَّ بَیْنَ یَدَیْهِ؛ فَعَادَ لِیَجْتَازَ فَدَفَعَهُ أَبُو سَعِیدٍ أَشَدَّ مِنَ الأُولَى فَنَالَ مِنْ أَبِی سَعِیدٍ، ثُمَّ دَخَلَ عَلَى مَرْوَانَ، فَشَكَا إِلَیْهِ مَا لَقِیَ مِنْ أَبِی سَعِیدٍ، وَدَخَلَ أَبُو سَعِیدٍ خَلْفَهُ عَلَى مَرْوَانَ، فَقَالَ: مَا لَكَ وَلاِبْنِ أَخِیكَ یَا أَبَا سَعِیدٍ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: إِذَا صَلَّى أَحَدُكُمْ إِلَى شَیْءٍ یَسْتُرُهُ مِنَ النَّاسِ فَأَرَادَ أَحَدٌ أَنْ یَجْتَازَ بَیْنَ یَدَیْهِ فَلْیَدْفَعُهُ، فَإِنْ أَبى فَلْیُقَاتِلْهُ فَإِنَّمَا هُوَ شَیْطَانٌ» [۳۱۷].
یعنی: «ابو صالح سمّان گوید: ابو سعید خدرى را دیدم که در یکى از روزهاى جمعه چیزى را در بین خود و قبله قرار داده و به سوى آن توجّه نموده و نماز مىخواند، جوانى از بنى معیط خواست از بین ابو سعید خدرى و آن چیز عبور نماید، ابو سعید دستش را بر سینه آن جوان گذاشت تا از عبور آن جلوگیرى کند ولى آن جوان نگاه کرد، دید که راه دیگرى را ندارد، برگشت تا از بین ابو سعید و آن شىء عبور کند این بار ابو سعید به شدت دستش را بر سینه آن جوان زد و آن جوان را ناراحت کرد بعداً آن جوان به نزد مروان رفت و از ابو سعید شکایت کرد، ابو سعید هم به دنبال آن به نزد مروان رفت، مروان گفت: اى ابو سعید! در بین شما و برادرزادهات چه موضوعى بوده است؟ ابو سعید گفت: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: هرگاه یکى از شما چیزى را به عنوان ساتر در بین خود و مردم قرار داد و به سوى آن نماز خواند، کسى که بخواهد از فاصله بین ساتر و نمازگزار عبور کند، باید از آن جلوگیرى شود و اگر اصرار نمود باید با او جنگ کند، چون او شیطان است (یعنى موذى است)».
۲۸۴- حدیث: «أَبِی جُهَیْمٍ عَنْ بُسْرِ بْنِ سَعِیدٍ، أَنَّ زَیْدَ بْنَ خَالِدٍ أَرْسَلَهُ إِلَى أَبِی جُهَیْمٍ یَسْأَلُهُ مَاذَا سَمِعَ مِنْ رَسُولِ الله جفِی الْمَارِّ بَیْنَ یَدَیِ الْمُصَلِّی، فَقَالَ أَبُو جُهَیْمٍ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لَوْ یَعْلَمُ الْمَارُّ بَیْنَ یَدَیِ الْمُصَلِّی مَاذَا عَلَیْهِ مِنَ الإِثْمِ لَكَانَ أَنْ یَقِفَ أَرْبَعِینَ خَیْرًا لَهُ مِنْ أَنْ یَمُرَّ بَیْنَ یَدَیْهِ» [۳۱۸].
یعنی: «بسر بن سعید گوید: زید بن خالد او را پیش ابو جهیم فرستاد تا از او بپرسد درباره کسى که از جلو نمازگزار عبور مىنماید چه چیزى را از پیغمبر جشنیده است؟ ابو جهیم گفت: پیغمبر جفرمود: اگر کسى که از جلو سجده نمازگزار عبور مىکند مىدانست مرتکب چه گناه بزرگى شده است چهل... صبر مىکرد و از جلو نمازگزار عبور نمىکرد». (چهل را به طور مطلق فرمود معلوم نیست چهل روز یا چهل ماه یا چهل سال است).
[۳۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۰۰ باب یرد المصلِّی مَن مرَّ بین یدیه. [۳۱۸]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۰۱ باب إثم المارّ بین یدی المصلی.
۲۸۵- حدیث: «سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ: كَانَ بَیْنَ مُصَلَّی رَسُولِ اللهِ جوَبَیْنَ الْجِدَارِ مَمَرُّ الشَّاةِ» [۳۱۹].
یعنی: «سهل بن سعید گوید: فاصله محل سجده پیغمبر جبا دیوارى که به عنوان ساتر قرارش داده بود فقط به اندازهاى بود که یک گوسفند از آنجا عبور نماید».
۲۸۶- حدیث: «سَلَمَةَ، قَالَ: كَانَ جِدَارُ الْمَسْجِدِ عِنْدَ الْمِنْبَرِ مَا كَادَتِ الشَّاةُ تَجُوزُهَا» [۳۲۰].
یعنی: «سلمه گوید: فاصله دیوار مسجد از منبر به اندازهاى بود که به سختى یک گوسفند از آن عبور مىکرد».
۲۸۷- حدیث: «سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ قَالَ یَزِیدُ بْنُ أَبِی عُبَیْدٍ: كُنْتُ آتِی مَعَ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ فَیُصَلِّی عِنْدَ الأُسْطُوَانَةِ الَّتِی عِنْدَ الْمُصْحَفِ، فَقُلْتُ یَا أَبَا مُسْلِمٍ أَرَاكَ تَتَحَرَّى الصَّلاَةَ عِنْدَ هذِهِ الأُسْطُوَانَةِ قَالَ: فَإِنِّی رَأَیْتُ النَّبِیَّ جیَتَحَرَّى الصَّلاَةَ عِنْدهَا» [۳۲۱].
یعنی: «یزید بن ابو عبید گوید: همراه سلمه بن اکوع به مسجد النّبی مىآمدم او معمولاً نماز را نزدیک ستونى (معروف به ستون مهاجرین) در نزدیکى محل مصحف (که از زمان عثمان در مسجد بود) مىخواند، به او گفتم: اى ابومسلم! شما را مىبینم که ترجیح مىدهى همیشه در نزدیکى این ستون نماز بخوانى، گفت: من پیغمبر جرا مىدیدم ترجیح مىداد در آنجا نماز بخواند».
[۳۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۹۱ باب قدركم ینبغی أن یكون بین المصلِّی والسترة. [۳۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۹۱ باب قدركم ینبغی أن یكون بین المصلِّی والسترة. [۳۲۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۹۵ باب الصلاة إلى الأسطوانة.
۲۸۸- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یُصَلِّی وَهِیَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ الْقِبْلَةِ عَلَى فِرَاشِ أَهْلِهِ اعْتِرَاضَ الْجَنَازَةِ» [۳۲۲].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جنماز را مىخواند و من هم در بین پیغمبر جو قبله به روى رختخواب او مانند جنازهاى درازکش کرده بودم».
۲۸۹- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَبِیُّ جیُصَلِّی وَأَنَا رَاقِدَةٌ مُعْتَرِضَةٌ عَلَى فِرَاشِهِ، فَإِذَا أَرَادَ أَنْ یُوتِرَ أَیْقَظَنِی فَأَوْتَرْتُ» [۳۲۳].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جنماز مىخواند در حالى که من بر رختخواب او دراز کشیده و خوابیده بودم و هرگاه مىخواست نماز وتر بخواند مرا بیدار مىکرد و من هم وتر را مىخواندم».
۲۹۰- حدیث: «عَائِشَةَ عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ: ذُكِرَ عِنْدَهَا (عَائِشَةَ) مَا یَقْطَعُ الصَّلاَةَ، الْكَلْبُ وَالْحِمَارُ وَالْمَرْأَةُ فَقَالَتْ: شَبَّهْتُمُونَا بالْحُمُر وَالْكِلاَب وَاللهِ لَقَدْ رَأَیْتُ النَّبِیَّ جیُصَلِّی وَإِنِّی عَلَى السَرِیرِ بَیْنَهُ وَبَیْنَ الْقبْلَةِ، مُضْطَجِعَةً، فَتَبْدو لِی الْحَاجَةُ فَأَكْرَهُ أَنْ أَجْلِسَ فأُوذِیَ النَّبِیَّ ج، فَأَنْسَلُّ مِنْ عِنْد رِجْلَیْهِ» [۳۲۴].
یعنی: «مسروق گوید: چیزهایى که باعث بطلان نماز مىشوند پیش عایشه بیان کردند، گفتند: (عبور کردن) سگ و خر و زن از جلو نمازگزار باعث باطل شدن نماز او مىگردد. حضرت عایشه (به عنوان اعتراض) گفت ما را (زنها) به سگ و خر تشبیه نمودید؟! بخدا قسم در حالى که پیغمبر جنماز مىخواند من در جلو او در جهت قبله بر روى رختخواب مىخوابیدم، و وقتى که کارى برایم پیش مىآمد دوست نداشتم که بلند شوم و بنشینم و او را اذیت کنم بلکه آهسته و مخفیانه از طرف پایین رختخواب خارج مىشدم».
۲۹۱- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: أَعَدَلْتُمُونَا بِالْكَلْبِ وَالْحِمَارِ لَقَدْ رَأَیْتُنِی مُضْطَجِعَةً عَلَى السَّرِیرِ فَیَجِیءُ النَّبِیُّ جفَیتَوَسَّطُ السَّرِیرَ، فَیُصَلِّی، فَأَكْرَهُ أَنْ أُسَنِّحَهُ فَأَنْسَلُّ مِنْ قِبَلِ رِجْلِی السَّرِیرِ حَتَّى أنْسَلَّ مِنْ لِحَافِی» [۳۲۵].
یعنی: «عایشه گفت: آیا ما را با سگ و خر برابر نمودید؟! من گاهى به روى تخت مىخوابیدم و پیغمبر جآن تخت را (به عنوان ساتر) در بین خود و قبله قرار مىداد و نماز مىخواند، و من دوست نداشتم که بلند شوم و مستقیماً از مقابل پیغمبر جعبور نمایم بلکه آهسته و پنهانى از قسمت پایین تخت از زیر لحاف بیرون مىآمدم».
«أعدلتمونا: همزه براى استفهام انکارى است و عدل از باب ضرب یضرب مقایسه و برابر نمودن با چیزى مىباشد. تسنیح: بلندشدن و رفتن به حالت استقامت بدن».
۲۹۲- حدیث: «عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، أَنَّهَا قَالَتْ: كُنْتُ أَنَامُ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ جوَرِجْلاَیَ فِی قِبْلَتِهِ، فَإِذَا سَجَدَ غَمَزَنِی فَقَبَضْتُ رِجْلَیَّ، فَإِذَا قَامَ بَسَطْتُهُمَا قَالَتْ: والْبُیُوتُ یَوْمَئِذٍ لَیْسَ فِیهَا مَصَابِیحُ» [۳۲۶].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: من در جلو پیغمبر جخوابیده بودم و پاهایم در جهت قبله و سجده او قرار داشت وقتى که خواست سجده کند مرا با دست تکان داد و من هم پاهایم را جمع کردم وقتى که پیغمبر جاز سجده بلند شد باز پاهایم را دراز کشیدم. عایشه گوید: منزلها در آن موقع چراغ نداشتند».
۲۹۳- حدیث: «مَیْمُونَةَ قَالَتْ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُصَلِّی وَأَنَا حِذَاءَهُ، وَأَنَا حَائِضٌ، وَرُبَّمَا أَصَابَنِی ثَوْبُهُ إِذَا سَجَدَ» [۳۲۷].
یعنی: «میمونه (همسر پیغمبر جگوید: پیغمبر جنماز مىخواند، من که در حالت حیض بودم در جلو او قرار داشتم، وقتى که به سجده مىرفت اغلب وقت لباسهایش به لباس من مىخورد».
[۳۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲۲ باب الصلاة على الفراش. [۳۲۳]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۰۳ باب الصلاة خلف النائم. [۳۲۴]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۰۵ باب من قال لا یقطع الصلاة شیء. [۳۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۹۹ باب الصلاة إلى السریر. [۳۲۶]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۰۴ باب التطوع خلف المرأة. [۳۲۷]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۹ باب إذا أصاب المصلی امرأته إذا سجد.
۲۹۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ سَائِلاً سَأَلَ رَسُولَ اللهِ جعَنِ الصَّلاَةِ فِی ثَوبٍ وَاحِدٍ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أَوَلِكُلِّكُمْ ثَوْبَانِ» [۳۲۸].
یعنی: «ابوهریره گوید: یک نفر درباره خواندن نماز با یک قطعه لباس پرسید (آیا درست است یا خیر؟)، پیغمبر جفرمود: مگر شما همه دو تکه لباس دارید؟!»، (پس چون همه شما نمىتوانید، دو قطعه لباس را تهیه کنید نماز با یک قطعه هم درست است).
۲۹۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لاَ یُصَلِّی أَحَدُكُمْ فِی الثَّوْبِ الْوَاحِدِ لَیْسَ عَلَى عَاتِقَیْهِ شَیْءٌ» [۳۲۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: نباید هیچیک از شما با یک تکه لباس نماز بخواند در حالیکه هیچ چیزى بر شانههایش نباشد».
۲۹۶- حدیث: «عُمَرَ بْنِ أَبِی سَلَمَةَ، قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جیُصَلِّی فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ مُشْتَمِلاً بِهِ، فِی بَیْتِ أُمِّ سَلَمَةَ، وَاضِعًا طَرَفَیْهِ عَلَى عَاتِقَیْهِ» [۳۳۰].
یعنی: «عمر بن ابو سلمه گوید: پیغمبر جرا دیدم که با یک قطعه لباس در منزل امّ سلمه (امّ المؤمنین) نماز مىخواند و خود را به آن پوشانیده بود و دو طرف آن را بر شانههایش قرار داده بود».
۲۹۷- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْمُنْكَدِرِ: رَأَیْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللهِ یُصَلِّی فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ، وَقَالَ رَأَیْتُ النَّبِیَّ جیُصَلِّی فِی ثَوْبٍ» [۳۳۱].
یعنی: «محمّد بن منکدر گوید: دیدم که جابر بن عبدالله انصارى با یک تکه لباس نماز مىخواند، جابر گفت: من پیغمبر جرا دیدم با یک تکه لباس نماز مىخواند».
وصلّى الله على محمّد وآله وأصحابه وعباده الصالحین.
[۳۲۸]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۴ باب الصلاة فی الثوب الواحد ملتحفًا به. [۳۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۵ باب إذا صلى فی الثوب الواحد فلیجعل على عاتقیه. [۳۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۴ باب الصلاة فی الثوب الواحد ملتحفًا به. [۳۳۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳ باب عقد الإزار على القفا فی الصلاة.
۲۹۸- حدیث: «أَبِی ذَرٍّس، قَالَ: قُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ أیُّ مَسْجِدٍ وُضِعَ فِی الأَرْضِ أَوَّلُ قَالَ: الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ قَالَ: قُلْتُ ثُمَّ أیُّ قَالَ: الْمَسْجِدُ الأَقْصى قُلْتُ: كَمْ كَانَ بَیْنَهُمًا قَالَ: أَرْبَعُونَ سَنَةً، ثُمَّ أَیْنَمَا أَدْرَكَتْكَ الصَّلاَةُ بَعْدُ، فَصَلِّ، فَإِنَّ الْفَضْلَ فِیهِ» [۳۳۲].
یعنی: «ابوذر گوید: از پیغمبر جسؤال کردم، گفتم: اى رسول خدا! کدام مسجد اوّل بار در زمین ساخته شده است؟ فرمود: مسجد الحرام (کعبه). ابوذر گوید: گفتم: پس از کعبه کدام مسجد پیش از سایر مسجدها ساخته شده است؟ فرمود: مسجد الأقصى (بیت المقدّس) گفتم: فاصله ساختن آنها از هم چقدر بوده است؟ فرمود: چهل سال. هرگاه وقت نماز رسید (در هر جا که باشى) نماز را بخوان چون خیر و ثواب در این است»، (براى امّت پیغمبر جاین امتیاز وجود دارد که هرگاه وقت نماز رسید در هر جایى که باشند مىتوانند نماز را بخوانند به جز جاهاى مشخصى که بدلایلى نهى شده در آنها نماز خوانده شود، مانند: گورستانها و حمامها و... که نماز خواندن در این گونه جاها مکروه است).
۲۹۹- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: أُعْطِیتُ خَمْسًا لَمْ یُعْطَهُنَّ أَحَدٌ مِنَ الأَنْبِیَاءِ قَبْلِی: نُصِرْتُ بِالرُّعْبِ مَسِیرَةَ شَهْرٍ، وَجُعِلَتْ لِیَ الأَرْضُ مَسْجِدًا وَطَهُورًا، فَأَیُّمَا رَجُلٍ مِنْ أُمَّتِی أَدْرَكَتْهُ الصَّلاَةُ فَلْیُصَلِّ، وَأُحِلَّتْ لِیَ الْغَنَائِمُ، وَكَانَ النَبِیُّ جیُبْعَثُ إِلَى قَوْمِهِ خَاصَّةً وَبُعِثْتُ إِلَى النَّاس كَافَّةً، وَأُعْطِیتُ الشَّفَاعَةَ» [۳۳۳].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جفرمود: «پنج چیز از جانب خدا به من بخشیده شده که به هیچیک از پیغمبران پیشین بخشیده نشده است»:
۱- خداوند با قرار دادن ترس در دل دشمنانم که به فاصله مسیر یک ماه از من دورند، مرا یارى داده است.
۲- زمین براى من (و امّتم) به عنوان مسجد و پاککننده قرار داده شده است، پس هریک از امّت من که وقت نمازش رسید (هرجا که باشد) باید نماز را بخواند.
۳- غنیمت جنگى براى من حلال شده است.
۴- قبلاً هر پیغمبرى تنها به سوى قوم خود فرستاده مىشد، در حالى که من به سوى تمام انسانها فرستاده شدهام.
۵- شفاعت (عظمى) به من بخشیده شده است».
۳۰۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: بُعِثْتُ بِجَوَامِعِ الْكَلِمِ، وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ، فَبَیْنَا أَنَا نَائِمٌ أُتِیتُ بِمَفَاتِیحِ خَزَائِنِ الأَرْضِ فَوُضِعَتْ فِی یَدِی. قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: وَقَدْ ذَهَبَ رَسُولُ اللهِ جوَأَنْتُمْ تَنْتَثِلُونَهَا» [۳۳۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: من با سخنان و کلمات جامع و قلیل اللّفظ و کثیرالمعنى فرستاده شدهام، با قرار دادن ترس در دل دشمنانم به من کمک شده است، هنگامى که خوابیده بودم کلید خزانه و گنجینههاى زمین را برایم آوردند و آنها را در دستهایم قرار دادند. ابو هریره گفت: پیغمبر جتشریف برد، و شما امروز مشغول استخراج این گنجها مىباشید».
[۳۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۱۰ باب حدثنا موسى بن إسماعیل. [۳۳۳]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۵۶ باب قول النبی ججعلت لی الأرض مسجدًا وطهورًا. [۳۳۴]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۱۲۲ باب قول النبی جنصرت بالرعب مسیرة شهر.
۳۰۱- حدیث: «أَنَسٍ قَالَ: قَدِمَ النَّبِیُّ جالْمَدِینَةَ، فَنَزَلَ أَعْلَى الْمَدِینَةِ فِی حَیٍّ یُقَالُ لَهُمْ بَنُو عَمْرِو بْنِ عَوْفٍ، فَأَقَامَ النَّبِیُّ جفِیهِمْ أَرْبَعَ عَشْرَةَ لَیْلَةَ، ثُمَّ أَرْسَلَ إِلِى بَنی النَّجَّارِ فَجَاءُوا مُتَقَلِّدِی السُّیُوفِ، فَكَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى النَّبِیِّ جعَلَى رَاحِلَته، وَأَبُو بَكْرٍ رِدْفُهُ، وَمَلأُ بَنِی النَّجَّارِ حَوْلَهُ، حَتَّى أَلْقَى بِفِنَاءِ أَبِی أَیُّوبَ، وَكَانَ یُحِبُّ أَنْ یُصَلِّی حَیْثُ أَدْرَكَتْهُ الصَّلاَةُ، وَیُصَلِّی فِی مَرَابِضِ الْغَنَمِ، وَأَنَّهُ أَمَرَ بِبِنَاءِ الْمَسْجِدِ، فَأَرْسَلَ إِلَى مَلإٍ مِنْ بَنِی النَّجَّارِ، فَقَالَ: یَا بَنِی النَّجَّارِ ثَامِنُونِی بِحَائِطِكُمْ هذَا قَالُوا: لاَ وَاللهِ لاَ نَطْلُبُ ثَمَنَهُ إِلاَّ إِلَى الله قَالَ أَنَسٌ: فَكَانَ فِیهِ مَا أَقُولُ لَكُمْ، قُبُورُ الْمُشْرِكِینَ، وَفِیهِ خَرِبٌ، وَفِیهِ نَخْلٌ؛ فَأَمَرَ النَّبِیُّ جبِقُبُورِ الْمُشْرِكِینَ فَنُبِشَتْ، ثمَّ بِالْخَرِبِ فَسُوِّیَتْ، وَبِالنَّخْلِ فَقُطِعَ فَصَفُّوا النَّخْلَ قِبْلَةَ الْمَسْجِدِ، وَجَعَلوا عِضَادَتَیْهِ الْحِجَارَةَ، وَجَعَلُوا یَنْقُلُونَ الصَّخْرَ وَهُمْ یَرْتَجِزُونَ، وَالنَّبِیُّ جمَعَهُمْ وَهُوَ یَقُولُ: اللَّهُمَّ لاَ خَیْرَ إِلاَّ خَیْرُ الآخِرَهْفَاغْفِرْ لِلأَنْصَارِ وَالْمُهَاجِرَهْ» [۳۳۵].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جبه مدینه آمد و در قسمت بالاى مدینه در بین قبیلهاى که به بنى عمرو بن عوف معروف بودند پیاده شد و چهارده شب در بین آنان بهسربرد، سپس کسى را به دنبال بنى نجار فرستاد، ایشان به حال آماده باش و شمشیر بر دوش به نزد پیغمبر جآمدند، انس گوید: انگار من الآن به سوى پیغمبر جنگاه مىنمایم که بر شترش قرار داشت و ابو بکر پشت سر او سوار شده بود و مردان محترم بنى نجار اطراف پیغمبر جرا گرفته و به دور او جمع شده بودند، پیغمبر ج(حرکت نمود) زاید و در محل وسیعى در نزدیک خانه ابو ایوب انصارى توقف نمود و وسایل سفر را بر زمین نهاد، معمولاً پیغمبر جدوست داشت هر جایى که وقت نماز برسد در آنجا نماز بخواند، لذا در جایى که محل تجمع گوسفندان بود نماز خواند. (وقتى پیغمبر در آنجا مستقر شد) دستور داد مسجدى بسازند، و به نزد سران بنى نجار فرستاد به آنها گفت: این باغهایى که نزدیک مسجد است به من بفروشید، ایشان هم گفتند: قسم به خدا ما در مقابل قیمت این باغها جز رضاى خدا چیز دیگرى را نمىخواهیم.
انس گوید: در آن محل گورهاى مشرکین و خرابهها و درختهاى خرما وجود داشت پیغمبر جدستور داد تا گورهاى مشرکین را بکنند و جسد مشرکان را بیرون آورند، و خرابهها را مسطح نمایند، و درختهاى خرما را قطع کنند. درختهاى قطع شده را در جهت قبله مسجد به صف قرار دادند و دو طرفِ درِ مسجد را از سنگ ساختند، اصحاب شروع به آوردن سنگهاى بزرگ کردند و با نشاط و خوشحالى سرود مىخواندند و پیغمبر جنیز با ایشان بود و مىگفت: الهى هیچ خیر و برکتى جز خیر و برکت قیامت ارزشى ندارد، خداوندا! از انصار و مهاجرین راضى باشد و ایشان را ببخشاى».
«ثامنونى: با قیمت به من بدهید».
[۳۳۵]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۴۸ باب هل تنبش قبور مشركی الجاهلیة ویتخذ مكانها مساجد.
۳۰۲- حدیث: «الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍس، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جصَلَّى نَحْوَ بَیْتِ الْمَقْدِسِ سِتَّةَ عَشَرَ أَوْ سَبْعَةَ عَشَرَ شَهْرًا، وَكَانَ رَسُولُ اللهِ جیُحِبُّ أَنَّ یُوَجَّهَ إِلَى الْكَعْبَةِ، فَأنْزَلَ اللهُ ﴿قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِspan>﴾فتَوَجَّهَ نَحْوَ الْكَعْبَةِ وَقَالَ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ، وَهُمُ الْیَهُودُ مَا وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِی كَانُوا عَلَیْهَا قُلْ للهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ فَصَلَّى مَعَ النَّبِیِّ جرَجُلٌ ثُمَّ خَرَجَ بَعْدَ مَا صَلَّى، فَمَرَّ عَلَى قَوْمٍ منَ الأَنْصَارِ فِی صَلاَةِ الْعَصْرِ یُصَلُّونَ نَحْوَ بَیْتِ الْمَقْدِسِ، فَقَالَ هُوَ یَشْهَدُ أَنَّهُ صَلَّى مَعَ رَسُولِ اللهِ جوَأَنَّهُ تَوَجَّهَ نَحْوَ الْكَعْبَةِ؛ فَتَحَرَّفَ الْقَوْمُ حَتَّى تَوجَّهُوا نَحْوَ الْكَعْبَةِ» [۳۳۶].
یعنی: «براء بن عازب گوید: پیغمبر جزاید حدود شانزده یا هفده ماه به سوى بیت المقدّس نماز مىخواند، و همیشه آرزو داشت که رو به کعبه نماز بخواند، خداوند آیه ۱۴۴ سوره بقره (ما مىبینیم که شما رو به سوى آسمان مىنمایى و از خدا مىخواهى تا قبله به کعبه تبدیل شود). را نازل فرمود آنگاه پیغمبر جدر نماز رو به کعبه کرد. ولى افراد نادان از یهود گفتند: چه چیزى باعث شده که مسلمانان از قبله قبلى روگردان شوند؟ خداوند فرمود: به این افراد بگو، مشرق و مغرب (و تمام جهان) ملک خدا است هر کسى را که بخواهد به راه راست هدایت مىنماید، یک نفر که با پیغمبر رو به کعبه نماز خواند بعد از خواندن نماز بیرون رفت و از کنار جماعتى از انصار گذشت که رو به بیت المقدّس نماز عصر را مىخواندند، گفت: من شهادت مىدهم که باپیغمبرجنمازرا به سوى کعبه خواندهام، جماعت انصار که در حال نماز بودند از بیت المقدّس به سوى کعبه روگردان شدند».
۳۰۳- حدیث: «الْبَرَاءِس، قَالَ: صَلَّیْنَا مَعَ النَّبِیِّ جنَحْوَ بَیْتِ الْمَقْدِسِ سِتَّةَ عَشَرَ أَوْ سَبْعَةَ عَشَرَ شَهْرًا، ثُمَّ صُرِفُوا نَحْوَ الْقِبْلَةِ» [۳۳۷].
یعنی: «براء گوید: با پیغمبر جدر حدود شانزده یا هفده ماه به سوى بیت المقدّس نماز خواندیم و بعد از آن رو به کعبه نماز خوانده شد».
۳۰۴- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: بَیْنَا النَّاسُ بِقبَاءٍ فِی صَلاَةِ الصُّبْحِ إِذْ جَاءَهُمْ آتٍ؛ فَقَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ جقَد أُنْزِلَ عَلَیْهِ اللَّیْلَةَ قُرْآنٌ، وَقَدْ أُمِرَ أَنْ یَسْتَقْبِلَ الْكَعْبَةَ، فَاسْتَقْبِلُوهَا وَكَانَتْ وُجُوهُهُمْ إِلَى الشَّامِ، فَاسْتَدَارُوا إِلَى الْكَعْبَةِ» [۳۳۸].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: در حالى که مردم در مسجد قباء مشغول خواندن نماز (صبح ) بودند، یک نفر آمد گفت: امشب قرآن بر پیغمبر جنازل شده و خداوند دستور داده است که رو به کعبه نماز بخواند، فوراً مردم به سوى کعبه روى آوردند، و در حالى که رو به شام (بیت المقدّس) ایستاده بودند، به طرف کعبه تغییر جهت دادند».
[۳۳۶]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۱ باب التوجه نحو القبلة حیث كان. [۳۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۲ سورة البقرة: ۱۸ باب ولكل وجهة هو مولیها. [۳۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۲ باب ما جاء فی القبلة.
۳۰۵- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ أُمَّ حَبِیبَة وَأُمَّ سَلَمَةَ ذكَرَتَا كَنِیسَةً رَأَتَاهَا بِالْحَبَشَةِ، فِیهَا تَصَاوِیرُ، فَذَكَرَتَا ذلِكَ لِلنَّبِیِّ ج، فَقَالَ: إِنَّ أُولئِكَ إِذَا كَانَ فِیهِمُ الرَّجُلُ الصَّالِحُ فَمَاتَ، بَنَوْا عَلَى قَبْرِهِ مَسْجِدًا، وَصَوَّرُوا فِیهِ تِلْكَ الصُّوَرَ، فَأُولئِكَ شِرَارُ الْخَلْقِ عِنْدَ اللهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» [۳۳۹].
یعنی: «عایشه گوید: امّ حبیبه و امّ سلمه درباره کنیسهاى که آن را در حبشه دیده بودند و در آن عکسهایى وجود داشت صحبت مىکردند و جریان را براى پیغمبر جبیان نمودند، پیغمبر جفرمود: این جماعت هر وقت انسان صالحى که در میان ایشان بود فوت مىکرد بر روى قبرش مسجدى مىساختند و تصویر او را بر در و دیوار مىکشیدند، امّا این اشخاصى (که بر قبر افراد صالح مسجد بنا مىکنند و عکس آنان را در آنجا به در و دیوار آویزان مىکنند) در روز قیامت در پیشگاه خدا بدبختترین موجودات مىباشند».
۳۰۶- حدیث: «عَائِشَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ فِی مَرضِهِ الَّذِی مَاتَ فِیهِ: «لَعَنَ اللهُ الْیَهُودَ وَالنَّصَارَى، اتَّخَذوا قُبُورَ أَنْبِیَائِهِمْ مَسَاجِدَ». قَالَتْ: وَلَوْلاَ ذلِكَ لأبْرَزُوا قَبْرَهُ، غَیْرَ أَنِّی أَخْشى أَنْ یُتَّخَذَ مِسْجِدًا» [۳۴۰].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جدر مرض وفاتش فرمود: لعنت خدا بر یهود و نصارى باد چون قبر پیغمبرهاى خود را به صورت مسجد درآوردند، عایشه گوید: اگراین ترس نبودکه قبر پیغمبر ج نیز به صورت مسجد در آید آن را بلند مىکردند، ولى من مىترسم که به صورت مسجد در آید».
۳۰۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: قَاتَلَ اللهُ الْیَهُودَ، اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِیَائِهِمْ مَسَاجِدَ» [۳۴۱].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جبه هنگام مرض فوتش فرمود: خداوند یهود و نصارى را نابود کند، چون قبر پیغمبران خود را به صورت مسجد در آوردهاند».
۳۰۸- حدیث: «عَائِشَةَ وَعَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسٍ، قَالاَ: لَمَّا نَزَلَ برَسُولِ اللهِ ج، طَفِقَ یَطْرَحُ خَمِیصَةَ لَهُ عَلَى وَجْهِهِ، فَإِذَا اغْتَمَّ بهَا كَشَفَهَا عَنْ وَجْهِهِ، فَقَالَ، وَهُوَ كَذلِكَ: لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْیَهُودِ وَالنَّصَارَى، اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِیائِهِمْ مَسَاجِدَ یُحَذِّرُ مَا صَنَعُوا» [۳۴۲].
یعنی: «عایشه و عبدالله بن عباس گویند: پیغمبر جبه هنگام مرگ پارچه خط دارى را که داشت بر روى خود مىکشید و وقتى که از گرما نفسش تنگ مىشد آن را برمىداشت در این اثنا فرمود: لعنت خدا بر یهود و نصارى باد، چون قبر پیغمبران خود را به صورت مسجد در آوردهاند. پیغمبر جمسلمانان را از این عمل برحذر مىداشت».
[۳۳۹]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۴۸ باب هل تنبش قبور مشركی الجاهلیة ویتخذ مكانها مساجد. [۳۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۶۲ باب ما یكره من اتخاذ المساجد على القبور. [۳۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۵۵ باب حدثنا أبو الیمان. [۳۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۵۵ باب حدثنا أبُو الیمان.
۳۰۹- حدیث: «عُثْمَانَ بْنِ عَفَّان عَنْ عُبَیْدِ اللهِ الْخَوْلاَنِیِّ، أَنَّهُ سَمِعَ عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ یَقُولُ، عِنْدَ قَوْلِ النَّاسِ فِیهِ، حِینَ بَنَى مَسْجِدَ الرَّسُولِ ج: إِنَّكُمْ أَكْثَرْتُمْ، وَإِنِّی سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: مَنْ بَنَى مَسْجدًا یَبْتَغِی بِهِ وَجْهَ اللهِ بَنَى اللهُ لَهُ مِثْلَهُ فِی الْجَنَّةِ» [۳۴۳].
یعنی: «عبیدالله خولانى گوید: از عثمان بن عفان شنیدم وقتى که عدّهاى از او ایراد مىگرفتند و مىگفتند: چرا مسجد پیغمبر را نوسازى کرده است؟ گفت: شما ایراد و اعتراض فراوانى گرفتید، ولى من از پیغمبر جشنیدم مىگفت: کسى که مسجدى را به خاطر رضاى خدا بسازد نظیر آن در بهشت برایش ساخته مىشود».
[۳۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۶۵ باب من بنى مسجدًا.
۳۱۰- حدیث: «سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ قَالَ مُصْعَبُ ابْنُ سَعْدٍ: صَلَیْتُ إِلَى جَنْبِ أَبِی فَطَبَّقْتُ بَیْنَ كَفَّیَّ، ثُمَّ وَضَعْتُهُمَا بَیْنَ فَخِذَیَّ، فَنَهَانِی أَبِی، وَقَالَ: كُنَّا نَفْعَلُهُ؛ فَنُهِینَا عَنْهُ، وَأُمِرْنَا أَنْ نَضَعَ أَیْدِینَا عَلَى الرُّكَبِ» [۳۴۴].
یعنی: «مصعب پسر سعد بن وقاص گوید: در کنار پدرم نماز مىخواندم کفهاى دستم را روى هم گذاشتم و به هنگام رکوع آنها را در بین زانوهایم قرار دادم، پدرم مرا از این کار منع کرد و گفت: ما هم قبلاً دستهایمان را در بین زانوهایمان قرار مىدادیم ولى از این کار منع شدیم، و به ما دستور داده شد که دستهایمان را بر روى زانوهایمان قرار دهیم».
[۳۴۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۱۸ باب وضع الأكف على الركب فی الركوع.
۳۱۱- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، قَالَ: كُنَّا نُسَلِّمُ عَلَى النَّبِیِّ جوَهُوَ فِی الصَّلاَةِ فَیَرُدُّ عَلَیْنَا، فَلَمَّا رَجَعْنَا مِنْ عِنْدِ النَّجَاشِیِّ سَلَّمْنَا عَلَیْهِ فَلَمْ یَرُدَّ عَلَیْنَا، وَقَالَ: إِنَّ فِی الصَّلاَةِ شُغْلاً» [۳۴۵].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: ما قبلاً بر پیغمبر جسلام مىکردیم، و در حالى که نماز مىخواند جواب سلام ما را مىداد ولى وقتى که از پیش نجاشى در حبشه به خدمت پیغمبر جبرگشتیم، در حالى که پیغمبر جنماز مىخواند بر او سلام کردیم جواب سلام ما را نداد، بعد از نماز فرمود: وظیفه نمازگزار مشغول بودن به تفکر در معنى آن و یاد خدا است و نباید به چیز دیگرى توجّه کند».
۳۱۲- حدیث: «زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ، قَالَ: كُنَّا نَتَكَلَّمُ فِی الصَّلاَةِ، یُكَلِّمُ أَحَدُنَا أَخَاهُ فِی حَاجَتِهِ، حَتَّى نَزَلَتْ هذِهِ الآیَةُ ﴿حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلاَةِ الْوُسْطَى وَقُومُوا للهِ قَانِتِينَ﴾فَأُمِرْنَا بِالسُّكُوتِ» [۳۴۶].
یعنی: «زید بن ارقم گوید: ما قبلاً در نماز با هم سخن مىگفتیم و یک نفر از ما درباره کارهایش از رفیقش سؤال مىکرد تا اینکه آیه ۲۳۸ سوره بقره (بر حفظ و خواندن نمازها در وقت خود مخصوصآ نماز عصر مراقبت کنید، و در برابر ذات الله مطیع و فرمان بردار بایستید)، نازل گردید آن وقت به ما دستور داده شد که در نماز باید ساکت باشیم و حرف نزنیم».
۳۱۳- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: بَعَثَنِی رَسُولُ اللهِ جفِی حَاجَةٍ لَهُ، فَانْطَلَقْتُ، ثُمَّ رَجَعْتُ وَقَدْ قَضَیْتُهَا، فَأَتَیْتُ النَّبیَّ جفَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَلَمْ یَرُدَّ عَلَیَّ، فَوَقَعَ فِی قَلْبِی مَا اللهُ أَعْلَمُ بِهِ، فَقُلْتُ فِی نَفْسِی لَعَلَّ رَسُولَ اللهِ جوَجَدَ عَلَیَّ أَنِّی أَبْطَأْتُ عَلَیْهِ، ثُمَّ سَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَلَمْ یَرُدَّ عَلَیَّ فَوَقَعَ فِی قَلْبِی أَشَدُّ مِنَ الْمَرَّةِ الأُولَى؛ ثُمَّ سَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَرَدَّ عَلَیَّ، وَقَالَ: إِنَّمَا مَنَعَنِی أَنْ أَرُدَّ عَلَیْكَ أَنِّی كُنْتُ أُصَلِّی وَكَانَ عَلَى رَاحِلَتِهِ مُتَوَجِّهًا إِلَى غَیْرِ الْقِبْلَةِ» [۳۴۷].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جکارى داشت، مرا فرستاد تا آن را انجام دادم و برگشتم و به حضور پیغمبر جآمدم و بر او سلام کردم، پیغمبر ججواب سلامم را نداد، خدا مىداند تا چه اندازه ناراحت شدم، در دل خود گفتم شاید به خاطر این پیغمبر جاز من ناراحت شده است که تأخیر کردهام، سپس مجدداً بر او سلام کردم باز جواب سلام را نداد، این بار بیش از دفعه اوّل ناراحت شدم، باز بر پیغمبر جسلام کردم ولى این بار جواب سلامم را داد، فرمود چون نماز مىخواندم نمىتوانستم جوابت را بدهم. این در حالى بود که پیغمبر جبر شترش سوار بود و رویش به طرف قبله نبود (این حدیث دلالت دارد که نماز سنّت در سفر بر روى شتر و یا هر وسیله دیگرى هرچند رو به طرف قبله هم نباشد جایز است)» [۳۴۸].
[۳۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۱ كتاب العمل فی الصلاة: ۲ باب ما ینهى من الكلام فی الصلاة. [۳۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۲ سورة البقرة: ۴۳ باب وقوموا لله قانتین أی مطیعین. [۳۴۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۱ كتاب العمل فی الصلاة: ۱۵ باب لا یردّ السلام فی الصلاة. [۳۴۸]- شرح نووى بر مسلم ، ج ۵، ص ۲۶.
۳۱۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِنَّ عِفْرِیتًا مِنَ الْجِنِّ تَفَلَّتَ عَلَیَّ الْبَارِحَةَ لِیَقْطَعَ عَلَیَّ الصَّلاَةَ، فَأَمْكَنَنِی اللهُ مِنْهُ، فَأَرَدْتُ أَنْ أَرْبِطَهُ إِلَى سَارِیَةٍ مِنْ سَوَارِی الْمَسْجِدِ حَتَّى تُصْبِحُوا وَتَنْظُرُوا إِلَیْهِ كُلُّكُمْ، فَذَكَرْتُ قَوْلَ أَخِی سُلَیْمَانَ (رَبِّ هَبْ لِی مُلْكًا لاَ یَنْبَغِی لأَحدٍ مِنْ بَعْدِی) فَرَدَّهُ خَاسِئًا» [۳۴۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: شب ناگهان یک جن کافر بر من ظاهر شد و مىخواست نمازم را قطع نماید ولى خداوند مرا بر آن مسلط گردانید و بر آن غالب آمدم، خواستم آن را به یکى از ستونهاى مسجد ببندم تا همه شما صبح آن را تماشا کنید، امّا گفته برادر خود سلیمان را به یاد آوردم که گفت: (پروردگارا! ملکى را به من ببخش که کسى بعد از من آن را نداشته باشد) بعداً خداوند این شیطان را ناامید و رانده شده برگرداند».
«تفلّت: ناگهان ظاهر شد. ساریه: ستّون».
[۳۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۷۵ باب الأسیر أو الغریم یربط فی المسجد.
۳۱۵- حدیث: «أَبِی قَتَادَةَ الأَنْصَارِیِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یُصَلِّی وَهُوَ حَامِلٌ أُمَامَةَ بِنْتَ زَیْنَبَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ ج، وَلأَبِی الْعَاصِ بْنِ رَبِیعَةَ بْنِ عَبْدِ شَمْسٍ، فَإِذَا سَجَدَ وَضَعَهَا، وَإِذَا قَامَ حَمَلَهَا» [۳۵۰].
یعنی: «ابوقتاده انصارى گوید: پیغمبر جدر حالى که نماز مىخواند امامه را - نوه دخترى خود از زینب و ابوالعاص پسر ربیعه پسر عبد شمس- بر دوشش حمل مىکرد: وقتى که پیغمبر جبه سجده مىرفت آن را بر زمین مىنهاد، وقتى که بلند مىشد و مىایستاد آن را برمىداشت».
[۳۵۰]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۰۶ باب إذا حمل جاریة صغیرة على عنقه فی الصلاة.
۳۱۶- حدیث: « سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ السَّاعِدِیِّ، قَالَ أَبُو حَازِمِ بْنِ دِینَارٍ: إِنَّ رِجَالاً أَتَوْا سَهْلَ بْنَ سَعْدٍ السَّاعِدِیَّ، وَقَدِ امْتَرَوْا فِی الْمِنْبَرِ، مِمَّ عُودُهُ، فَسَأَلُوهُ عَنْ ذلِكَ، فَقَالَ: وَاللهِ إِنِّی لأَعْرِفُ مِمَّا هُوَ، وَلَقَدْ رَأَیْتُهُ أَوَّلَ یَوْمٍ وُضِعَ، وأَوَّلَ یَوْمٍ جَلَسَ عَلَیْهِ رَسُولُ اللهِ جأَرْسَلَ رَسُولُ اللهِ جإِلَى فُلاَنَةَ (امْرأَةٍ قَدْ سَمَّاهَا سَهْلٌ): مُرِی غُلاَمَكِ النَّجَّارَ أَنْ یَعْمَلَ لِی أَعْوَادًا أَجْلِسُ عَلَیْهِنَّ إِذَا كَلَّمْتُ النَّاسَ فَأَمَرَتْهُ فَعَمِلَهَا مِنْ طَرْفَاء الْغَابَةِ، ثُمَّ جَاءَ بِهَا، فَأَرْسَلَتْ إِلَى رَسُولِ اللهِ جفَأَمَرَ بِهَا فَوُضِعَتْ ههُنَا ثُمَّ رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جصَلَّى عَلَیْهَا، وَكَبَّرَ وَهُوَ عَلَیْهَا، ثُمَّ رَكَع وَهُوَ عَلَیْهَا، ثُمَّ نَزَلَ الْقَهْقَرَى، فَسَجَدَ فِی أَصْلِ الْمِنْبَرِ، ثُمَّ عَادَ، فَلَمَّا فَرَغَ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ، فَقَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا صَنَعْتُ هذَا لِتَأْتَمُّوا وَلِتُعلَّمُوا صَلاَتِی» [۳۵۱].
یعنی: «ابو حازم بن دینار گوید: در این مورد که چوب منبر پیغمبر جاز چه نوع چوبى است چند نفر با هم مجادله و اختلاف داشتند، پیش سهل بن سعد ساعدى آمدند، در این باره از او سؤال کردند، سهل گفت: قسم به خدا من مىدانم چوب آن از چه نوع است، آن را همان روزى که نصب کردند دیدم، و اوّلین بارى که پیغمبر جبر آن نشست باز آن را مشاهده کردم، پیغمبر جبه نزد فلان زن فرستاد (سهل نام آن زن را ذکر کرد) فرمود: به پسرت که نجار است بگو با چند تخته چوب منبرى برایم بسازد، تا به هنگام سخنرانى براى مردم بر آن بنشینم. آن زن از پسرش خواست تا منبرى براى پیغمبر جبسازد، و پسرش هم از چوبهاى غابه (محلى است در مدینه) منبرى ساخت و آن را به مادرش تحویل داد، مادرش هم منبر را به نزد پیغمبر جفرستاد، پیغمبر جدستور داد تا آن را در همین جا نصب نمایند بعداً دیدم که پیغمبرجبر آن نماز خواند و تکبیر گفت و بر آن به رکوع رفت، سپس به صورت عقبگرد از یک پله منبر پایین آمد و بر اصل منبر سجده کرد بعد از سجده از پله منبر به طرف جلو بالا رفت. وقتى که پیغمبر از نماز فارغ شد رو به مردم کرد و فرمود: اى مردم! این کارها را براى این انجام دادم تا به من اقتدا کنید و نماز مرا یاد بگیرید».
[۳۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۲۶ باب الخطبة على المنبر.
۳۱۷- حدیث: « أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: نُهِیَ أَنْ یُصَلِّیَ الرَّجُلُ مُخْتَصِرًا» [۳۵۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: نهى شده است که نمازگزار در نماز کف دستش را بر کمرش قرار دهد».
«اختصار: گذاشتن دست بر خاصره و کمر است».
[۳۵۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۱ كتاب العمل فی الصلاة: ۱۷ باب الخصر فی الصلاة.
۳۱۸- حدیث: «مُعَیْقیبٍ، أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: فِی الرَّجُلِ یُسَوِّی التُّرَابَ حَیْثُ یَسْجُدُ، قَالَ: إِنْ كُنْتَ فَاعِلاً فَوَاحِدَةً» [۳۵۳].
یعنی: «معیقب گوید: پیغمبر جبه مردى که مىخواست خاک محل سجدهاش را صاف نماید فرمود: اگر ناچار هستى این کار را بکنى یکبار دست مالیدن بر خاک کافى است».
[۳۵۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۱ كتاب العمل فی الصلاة: ۸ باب مسح الحصا فی الصلاة.
۳۱۹- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جرَأَى بُصَاقًا فِی جِدَارَ الْقِبْلَةِ فَحَكَّهُ، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ، فَقَالَ: إِذَا كَانَ أَحَدُكُمْ یُصَلِّی فَلاَ یَبْصُقْ قِبَلَ وَجْههِ، فَإِنَّ اللهَ قِبَلَ وَجْهِهِ إِذَا صَلَّى» [۳۵۴].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پیغمبر جدید دیوار طرف قبله مسجد را با تف و خلط سـینه آلوده کردهاند آن را تمیز نمود و آثارش را محو ساخت، سپس رو به مردم کرد و فرمود: وقتى که یک نفر نماز مىخواند نباید به طرف جلو خود تف و یا خلط بیندازد، چون خداوند در جهت قبله نمازگزار قرار دارد».
۳۲۰- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ، أَنَّ النَّبِیَّ جأَبْصَرَ نُخَامَةً فِی قِبْلَةِ الْمَسْجِدِ فَحَكَّهَا بِحَصَاةٍ، ثُمَّ نَهى أَنْ یَبْزُقَ الرَّجُلُ بَیْنَ یَدَیْهِ، أَوْ عَنْ یَمِینِهِ، وَلكِنْ عَنْ یَسَارِهِ، أَوْ تَحْتَ قَدَمِهِ الْیُسْرَى» [۳۵۵].
یعنی: «ابوسعید گوید: پیغمبر جخلطى را در جهلت قبله مسجد دید، آن را با نوک ریزه سنگى تمیز نمود، سپس مردم را از انداختن تف و اخلاط به طرف راست و جلو خودشان برحذر داشت، و فرمود: اگر کسى (خارج از نماز و خارج از مسجد) خواست تف کند باید آن را به طرف چپ و یا زیر پاى چپش بیندازد».
۳۲۱- حدیث: « أَبِی هُرَیْرَةَ وَأَبِی سَعِیدٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جرَأَى نُخَامَةً فِی جِدَارِ الْمَسْجِدِ فَتَنَاوَلَ حَصَاةً فَحَكَّهَا، فَقَالَ: إِذَا تَنَخَّمَ أَحَدُكُمْ فَلاَ یَتَنَخَّمَنَّ قِبَلَ وَجْهِهِ، وَلاَ عَنْ یَمِینِهِ، وَلْیَبْصُقْ عَنْ یَسَارِهِ أَوْ تَحْتَ قَدَمِهِ الْیُسْرَى» [۳۵۶].
یعنی: «ابو سعید گوید: پیغمبر جخلطى را بر روى دیوار مسجد دید و سنگ کوچکى را برداشت و آن را از دیوار پاک کرد، و فرمود: هرگاه کسى (در خارج نماز و خارج از مسجد) خواست خلطى را بیندازد آن را به طرف جلو و راست خود نیندازد بلکه آن را به طرف چپ یا زیر پاى چپش بیندازد».
۳۲۲- حدیث: « عَائِشَةَ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جرَأَى فِی جِدار الْقِبْلَةِ مُخاطًا، أَوْ بُصَاقًا، أَوْ نُخَامةً فَحَكَّهُ» [۳۵۷].
یعنی: «عایشه امّ المؤمنین گوید: پیغمبر جدر دیوار قبله مسجد تف یا خلطى را دید و آن را تمیز نمود».
۳۲۳- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ النَّبِیُّ ج: إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا كَانَ فِی الصَّلاَةِ فَإِنَّمَا یُنَاجِی رَبَّهُ، فَلاَ یَبْزُقَنَّ بَیْنَ یَدَیْهِ وَلاَ عَنْ یَمِینِهِ، وَلكِنْ عَنْ یَسَارِهِ أَو تَحْتَ قَدَمِهِ» [۳۵۸].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: مسلمان وقتى که در حال نماز خواندن است با پروردگار خود در راز و نیاز است، پس نباید به طرف جلو و طرف راست خود تف کند، ولى (در غیر نماز و خارج از مسجد) به طرف چپ یا زیر پاى چپش تف کند».
۳۲۴- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: الْبُزَاق فِی الْمَسْجِدِ خَطِیئَةٌ وَكَفَّارَتُهَا دَفْنُهَا» [۳۵۹].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: انداختن تف و خلط در مسجد گناه است، و کفارت این گناه پاک کردن آن مىباشد».
[۳۵۴]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۳ باب حكّ البزاق بالید من المسجد. [۳۵۵]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۶ باب لیبزق عن یساره أو تحت قدمه الیسرى. [۳۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۴ باب حكّ المخاط بالحصى من المسجد. [۳۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲۳ باب حك البزاق بالید من المسجد. [۳۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۶ باب لیبزق عن یساره أو تحت قدمه. [۳۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۷ باب كفارة البزاق فی المسجد.
۳۲۵- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ یَزِیدَ الأَزْدِیِّ، قَالَ: سَأَلْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ: أَكَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی فِی نَعْلَیْهِ قَالَ: نَعَمْ» [۳۶۰].
یعنی: «سعید بن یزید ازدى گوید: از انس بن مالک پرسیدم: آیا پیغمبر جبا کفشهایش نماز مىخواند؟ انس گفت: بلى».
[۳۶۰]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲۴ باب الصلاة فی النعال.
۳۲۶- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ النَّبِیَّ جصَلَّى فِی خَمِیصَةٍ لَهَا أَعْلاَمٌ، فَقَالَ: شَغَلَتْنِی أَعْلاَمُ هذِهِ اذهبوا بِهَا إِلَى أَبِی جَهْمٍ وَأْتُونِی بِأَنْبِجَانِیَّةٍ» [۳۶۱].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبا یک لباس که داراى نقش و خطوط بود نماز خواند، سپس فرمود: این نقش و خطوط، قلب مرا به خود مشغول نموده است، این لباس خطدار را به ابوجهم (یکى از اصحاب) بدهید، و لباس بدون خط و کلفتى برایم بیاورید».
«خمیصه: پارچهاى است مربع و خطدار. انبجانیه: پارچهاى است بدون خط و کلفت».
[۳۶۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۹۳ باب الالتفات فی الصلاة.
۳۲۷- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا وُضِعَ الْعَشَاءُ وَأُقِیمَتِ الصَّلاَةُ فَابْدَءُوا بِالْعَشَاءِ» [۳۶۲].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که شام حاضر شد و اقامه نماز هم گفته شد اوّل شام را بخورید».
«عشاء: شام و غذاى شب».
۳۲۸- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِذَا قُدِّمَ الْعَشَاءُ فَابْدَءُوا بِهِ قَبْلَ أَنْ تُصَلُّوا صَلاَةَ الْمَغْرِبِ، وَلاَ تَعْجَلُوا عَنْ عَشَائِكمْ» [۳۶۳].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که شام را آوردند پیش از اینکه نماز مغرب را بخوانید شام بخورید و در خوردن شام عجله نکنید»، (به راحتى و آرامش خاطر غذاى خود را بخورید).
۳۲۹- حدیث: «عَائِشَةَ، عَنِ النَّبِیِّ جأَنَّهُ قَالَ: إِذَا وُضِعَ الْعَشَاءُ وَأُقِیمَتِ الصَّلاَةُ فَابْدَءُوا بِالْعَشَاءِ» [۳۶۴].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه شام را (روى سفره) گذاشتند و اقامه نماز هم گفته شد اوّل شام را بخورید سپس نماز بخوانید».
۳۳۰- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِذَا وُضِعَ عَشَاءُ أَحَدِكُمْ وَأُقِیمَت الصَّلاَةُ فَابْدَءُوا بِالْعَشَاءِ، وَلاَ یَعْجَلْ حَتَّى یَفْرُغَ مِنْهُ» [۳۶۵].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: هر وقت شام بر سر سفره گذاشته شد و اقامه نماز هم گفته شد اوّل شام را بخورید و عجله نکنید تا از خوردن غذا فارغ مىشوید آنگاه نماز را بخوانید».
[۳۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۷۰ كتاب الأطعمة: ۵۸ باب إِذا حضر العشاء فلا یعجل عن عشائه. [۳۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۲ باب إذا حضر الطعام وأقیمت الصلاة. [۳۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۲ باب إذا حضر الطعام وأقیمت الصلاة. [۳۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۲ باب إذا حضر الطعام وأقیمت الصلاة.
۳۳۱- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ النَّبِیَّ جقَالَ فِی غَزْوَةِ خَیْبَرَ: مَنْ أَكَلَ مِنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ یَعْنِی الثُّومَ فَلاَ یَقْرَبَنَّ مَسْجِدَنَا» [۳۶۶].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جدر غزوه خیبر فرمود: کسى که از این گیاه (سیر) بخورد نباید به مسجد ما نزدیک شود».
۳۳۲- حدیث: «أَنَسٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ، قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَنَسًا، مَا سَمِعْتَ نَبِیَّ اللهِ جفِی الثُّومِ فَقَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: مَنْ أَكَلَ مِنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ فَلاَ یَقْرَبْنَا أَوْ لاَ یُصَلِّیَنَّ مَعَنَا» [۳۶۷].
یعنی: «عبدالعزیز گوید: شخصى از انس پرسید: درباره سیر چه چیزى از پیغمبر شنیدهاى؟ انس گفت: پیغمبر جفرمود: کسى که از این گیاه بخورد نباید به ما نزدیک شود، یا فرمود: نباید با ما نماز بخواند».
۳۳۳- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، زَعَمَ أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: «مَنْ أَكَلَ ثُومًا أَوْ بَصَلاً فَلْیَعْتَزِلْنَا أَوْ قَالَ فَلْیَعْتَزِلْ مَسْجِدَنَا وَلْیَقْعُدْ فِی بَیْتِهِ».
وَأَنَّ النَّبِیَّ جأُتِیَ بِقِدْرٍ فِیهِ خَضِرَاتٌ مِنْ بُقُولٍ فَوَجَدَ لَهَا رِیحًا، فَسَأَلَ فَأُخْبِرَ بِمَا فِیهَا مِنَ الْبُقُولِ، فَقَالَ: قَرِّبُوهَا إِلَى بَعْضِ أَصْحَابِهِ كَانَ مَعَهُ فَلَمَّا رَآهُ كَرِهَ أَكْلَهَا، قَالَ: كُلْ فَإِنِّی أُنَاجِی مَنْ لاَ تُنَاجِی» [۳۶۸].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که سیر یا پیاز بخورد باید از ما کناره گیرد، یا فرمود: باید از مسجد ما کناره گیرد و در منزل خود بنشیند. ظرفى را پیش پیغمبر جآوردند که حبوبات نرسیده و سبزى در آن پخته بودند؛ پیغمبر جبوى بدى را از آن احساس کرد، پرسید: در این ظرف چیست؟ جواب دادند که فلان حبوبات در آن است، فرمود: آن را به یکى از اصحاب که با او بود بدهند، وقتى که پیغمبر جدید این صحابى هم از خوردن آن غذا خوددارى مىکند به او فرمود: شما آن را بخور (من براى این نمىخورم) چون با کسى مناجات دارم که تو یا او این مناجات را ندارى».
«زعم: یعنى گفت».
[۳۶۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶۰ باب ما جاء فی الثوم النِّیِّ والبصل والكراث. [۳۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶۰ باب ما جاء فی الثوم النِّیِّ والبصل والكراث. [۳۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶۰ باب ما جاء فی الثوم النِّیِّ والبصل والكراث.
۳۳۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِذَا نُودِیَ بِالصَّلاَةِ أَدْبَرَ الشَّیْطَانُ وَلَهُ ضُرَاطٌ حَتَّى لاَ یَسْمَعَ الأَذَانَ، فَإِذَا قُضِیَ ْالأَذَانُ أَقْبَلَ، فَإِذَا ثُوِّبَ بِهَا أَدْبَرَ، فَإِذَا قُضِیَ التَّثْوِیبُ أَقْبَلَ، حَتَّى یَخْطِرَ بَیْنَ الْمَرْءِ وَنَفْسِهِ، یَقُولُ اذْكُرْ كَذَا وَكَذَا، مَا لَمْ یَكُنْ یَذْكُرُ، حَتَّى یَظَلَّ الرَّجُلُ إِنْ یَدْرِی كَمْ صَلَّى فَإِذَا لَمْ یَدْرِ أَحَدُكُمْ كَمْ صَلَّى، ثَلاَثًا أَوْ أَرْبَعًا، فَلْیَسْجُدْ سَجْدَتَیْنِ وَهُوَ جَالِسٌ» [۳۶۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه اذان گفته شد، شیطان رو مىگرداند و دور مىشود، سر و صدا و هیاهو به وجود مىآورد تا صداى اذان را نشنود، همین که اذان تمام شد، برمىگردد، وقتى که اقامه گفته شد باز روگردان مىشود و مىرود، وقتى که اقامه تمام گردید، برمىگردد، به حدى به انسان نزدیک مىشود که در بین انسان و قلبش وسوسه ایجاد مىنماید، به او مىگوید فلان چیز و فلان چیز را به یاد بیاور، که قبلاً آنها را به یاد نداشت، نمازگزار را تا جایى مشغول مىسازد که نمىداند چند رکعت نماز را خوانده است، وقتى که شما ندانستید چند رکعت نماز خـواندهاید (سه رکعت یا چهار یا کمتر یا بیشـتر باید شک را برطرف سازید و آنچه که یقین دارید مبناى نماز قرار دهید). و بعد از تمام شدن تشهّد آخر دو سجده را (به عنوان سجده سهو) ـدر حالیکه نشستهایدـ ببرید».
«ضراط: صدا درآوردن با دهان به عنوان توهین به کسى» [۳۷۰].
۳۳۵- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ بُحَیْنَةَس، قَالَ: صَلَّى لَنَا رَسُولُ اللهِ جرَكْعَتَیْنِ مِنْ بَعْضِ الصَّلَوَاتِ، ثُمَّ قَامَ فَلَمْ یَجْلِسْ، فَقَامَ النَّاسُ مَعَهُ، فَلَمَّا قَضَى صَلاَتَهُ وَنَظَرْنَا تَسْلِیمَهُ كَبَّرَ قَبْلَ التَّسْلِیمِ، فَسَجَدَ سَجْدَتَیْنِ وَهُوَ جَالِسٌ، ثُمَّ سَلَّمَ» [۳۷۱].
یعنی: «عبدالله بن بحینه گوید: پیغمبر جدو رکعت نماز را به امامت براى ما خواند و در رکعت دوم (که مىبایست براى تشهّد بنشیند) ننشست و بلند شد و مردم نیز به تبعیت از پیغمبر جبلند شدند، وقتى که نمازش را تمام کرد منتظر بودیم که سلام بدهد، ولى قبل از سلام دادن، تکبیر گفت و در حالى که نشسته بود دو سجده را به جاى آورد و بعداً سلام داد».
۳۳۶- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: صَلَّى النَّبِیُّ ج، (قَالَ إِبْرَاهِیمُ، أَحَدُ الرُّوَاةِ، لاَ أَدْرِی زَادَ أَوْ نَقَصَ)؛ فَلَمَّا سَلَّمَ قِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللهِ أَحَدَثَ فِی الصَّلاَةِ شَیْءٌ قَالَ: وَمَا ذَاكَ قَالُوا: صَلَّیْتَ كَذَا وَكَذَا فَثَنَى رِجْلَیْهِ وَاسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ وَسَجَدَ سَجْدَتَیْنِ، ثُمَّ سَلَّمَ فَلَمَّا أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ، قَالَ: إِنَّهُ لَوْ حَدَثَ فِی الصَّلاَةِ شَیْءٌ لَنَبَّأْتُكُمْ بِهِ، وَلكِنْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَنْسى كَمَا تَنْسَوْنَ، فَإِذَا نَسِیتُ فَذَكِّرُونِی، وَإِذَا شَكَّ أَحَدُكُمْ فِی صَلاَتِهِ فَلْیَتَحَرَّ الصَّوَابَ فَلْیُتِمَّ عَلَیْهِ، ثُمَّ لِیسَلِّمْ ثُمَّ یَسْجُدْ سَجْدَتَیْنِ» [۳۷۲].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جنماز را خواند، (ابراهیم که یکى از راویان حدیث است مىگوید: نمىدانم عبدالله بن مسعود گفت: پیغمبر جنماز را زیاد یا کم خواند) وقتى سلام داد، گفتند: اى رسول خدا! آیا تغییرى در نماز به وجود آمده است؟! پیغمبر جفرمود: چه تغییرى؟! گفتند: فلان تغییر و فلان تغییر. آنگاه پیغمبرجپاهایش را جمع نمود و به حالت تشهّد نشست و رو به قبله کرد و دو سجده را به جاى آورد و بعداً سلام داد، وقتى که به طرف ما روى کرد، گفت: اگر در نماز تغییراتى به وجود مىآمد من آن را به شما مىگفتم، امّا من هم انسانى هستم مثل شما، و مانند شما دچار فراموشى مىشوم، وقتى که چیزى را فراموش کردم به من تذکر دهید، هرگاه یکى از شما در نمازش دچار شک شد، آنچه که به یقین انجام داده است انتخاب کند و باقى مانده نماز را بخواند. (مثلاً اگر کسى شک داشت که سه رکعت نماز را خوانده است یا چهار رکعت، نمازگزار یقین دارد که سه رکعت را خوانده است ولى تردیدش در رکعت چهارم است باید سه رکعت را که یقینى است انتخاب کند و یک رکعت دیگر را بخواند) و بعداً سلام بدهد. و آنگاه دو بار سجده ببرد».
۳۳۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: صَلَّى بِنَا النَّبِیُّ جالظُّهْرَ رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ سَلَّمَ، ثُمَّ قَامَ إِلَى خَشَبَةٍ فِی مُقَدِّمِ الْمَسْجِدِ وَوَضَعَ یَدَهُ عَلَیْهَا؛ وَفِی الْقَوْمِ یَوْمَئِذٍ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ فهَابَا أَنْ یُكَلِّمَاهُ، وَخَرَجَ سَرَعَانُ النَّاسِ، فَقَالُوا: قَصُرَتِ الصَّلاَةُ، وَفِی الْقَوْمِ رَجُلٌ كَان النَّبِیُّ جیَدْعُوهُ ذَا الْیَدَیْنِ، فَقَالَ: یَا نَبِیَّ اللهِ أَنَسِیت أَمْ قَصُرَتْ، فَقَالَ: لَمْ أَنْسَ وَلَمْ تَقْصُرْ، قَالُوا: بَلْ نَسِیتَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: صَدَقَ ذُو الْیَدَیْنِ، فَقَامَ فَصَلَّى رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ سَلَّمَ، ثُمَّ كَبَّرَ فَسَجَدَ مِثْلَ سُجُودِهِ أَوْ أَطْوَلَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَكَبَّرَ، ثُمَّ وَضَعَ مِثْلَ سُجُودِهِ أَوْ أَطْوَلَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَكَبَّرَ» [۳۷۳].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جنماز ظهر را به امامت براى ما خواند و بعد از دو رکعت سلام داد، سپس بلند شد و به سوى چوبى رفت که در قسمت جلو مسجد قرار داشت و دستش را بر روى آن گذاشت، در آن روز ابو بکر و عمر نیز در بین مردم حضور داشتند و شرم کردند در این مورد با پیغمبر جسخن بگویند، کسانى که عجله داشـتند از مسجد بیرون رفتند، گفتند: نماز کوتاه شده است، شخصى در آنجا بود که پیغمبر جاو را ذوالیدین صدا مىکرد، این مرد گفت: اى رسول خدا! آیا دو رکعت آخر را فراموش کردى یا نماز کوتاه شده است؟ پیغمبر جفرمود چیزى را فراموش نکردهام و نماز هم کوتاه نشده است. مردم گفتند: اى رسول خدا! دو رکعت آخر را فراموش کردى. پیغمبر جفرمود: پس ذوالیدین راست مىگوید، آنگاه پیغمبر بلند شد و دو رکعت دیگر را خواند، سپس سلام داد بعد از سلام تکبیر گفت، سجدهاى را به جاى آورد که مانند سجده نماز و یا طولانىتر بود، آنگاه سرش را از سجده بلند کرد و تکبیر گفت بعداً سجده دیگرى مانند سجده نماز و یا طولانىتر از آن به جاى آورد، بعداً سرش را بلند کرد و تکبیر گفت».
(امام شافعى عقیده دارد سجده سهو چه براى سهو در ازدیاد و چه براى سهو در نقصان باشد باید بعد از تشهّد آخر و قبل از سلام باشد، ولى امام مالک مىگوید: در سهو نقصان، سجده قبل از سلام است و در سهو ازدیاد باید بعد از سلام باشد).
[۳۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۲۲ ـ كتاب السّهو: ۶ ـ باب إذا لم یدر كم صلّى ثلاثاً أو أربعاً سجد سجدتین وهو جالس. [۳۷۰]- النهایه، ابن اثیر، ج ۲، ص ۸۴. [۳۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۲ كتاب السهو: ۱ باب ما جاء فی السهو إذا قام من ركعتی الفریضة. [۳۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۳۱ باب التوجه نحو القبلة حیث كان. [۳۷۳]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۴۵ باب ما یجوز من ذكر الناس.
۳۳۸- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیَقْرَأُ عَلَیْنَا السُّورَةَ، فِیهَا السَّجْدَةُ، فَیَسْجُدُ وَنَسْجُدُ حَتَّى مَا یَجِدُ أَحَدُنَا مَوْضِعَ جَبْهَتِهِ» [۳۷۴].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جگاهى در نماز سورهاى از قرآن را بر ما مىخواند که سجده در آن وجود داشت و همین که به آیه سجده مىرسید، سجده مىبرد و ما هم سجده مىبردیم، و به اندازهاى مردم به سجده مىرفتند که جایى را براى سجده پیدا نمىکردیم».
۳۳۹- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، قَالَ: قَرَأَ النَّبِیُّ جالنَّجْمَ بِمَكَّةَ فَسَجَدَ فِیهَا وَسَجَدَ مَنْ مَعَهُ غَیْرَ شَیْخٍ أَخَذَ كفًّا مِنْ حَصًى أَوْ تُرَابٍ فَرَفَعَهُ إِلَى جَبْهَتِهِ، وَقَال: یَكْفِینِی هذَا؛ فَرَأَیْتُهُ بَعْدَ ذلِكَ قُتِلَ كَافِرًا» [۳۷۵].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جدر مکه سوره النجم را (که داراى سجده است) خواند و به سجده رفت و تمام کسانى که در آنجا بودند سجده بردند، به جز پیرمردى که مشتى از شن یا خاک را برداشت، و آن را به سوى پیشانیش بلند کرد و گفت براى من این کافى است (و نیازى به سجده ندارم) ابن مسعود گوید: بعداً این مرد را دیدم که در حالت کفر کشته شد».
۳۴۰- حدیث: «زَیْدِ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ، أَنَّهُ سَأَلَ زَیْدَ بْنَ ثَابِتٍس، فَزَعَمَ أَنَّهُ قَرأَ عَلَى النَّبِیِّ جوَالنَّجْمِ فَلَمْ یَسْجُدْ فِیهَا» [۳۷۶].
یعنی: «عطاء بن یسار گوید: از زید بن ثابت درباره سجده آخر سوره نجم سؤال کردم در جواب گفت: سوره نجم را بر پیغمبر جتلاوت نمودم ولى پیغمبر جبه سجده نرفت».
«زعم: گفت و خبر داد».
۳۴۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ عَنْ أَبِی رَافِعٍ، قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ أَبِی هُرَیْرَةَ الْعَتَمةَ فَقَرَأَ (إِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ) فَسَجَدَ، فَقُلْتُ: مَا هذِهِ قَالَ: سَجَدْتُ بِهَا خَلْفَ أَبِی الْقَاسِمِ ج، فَلاَ أَزَالُ أَسْجُدُ بِهَا حَتَّى أَلْقَاهُ» [۳۷۷].
یعنی: «ابو رافع گوید: با ابو هریره نماز عشاء را خواندم، و او سوره ﴿إِذَا ٱلسَّمَآءُ ٱنشَقَّتۡ١﴾[الانشقاق: ۱]. را در نماز خواند وبه سجده رفت. گفتم: این چه کارى بود که انجام دادى؟ ابوهریره گفت: این سجده را وقتى که پشت سر پیغمبر جنماز مىخواندم به جاى آوردم، و پیغمبر جاین سوره را خواند و به سجده رفت، من هم با او به سـجده رفتم، بنابراین تا زنده هسـتم به هنگام خواندن این سوره سجده را ترک نمىکنم».
(عتمة): نماز عشاء.
[۳۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۷ كتاب سجود القرآن: ۸ باب من سجد لسجود القارىء. [۳۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۷ كتاب سجود القرآن: ۱ باب ما جاء فی سجود القرآن وسنتها. [۳۷۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۷ كتاب سجود القرآن: ۶ باب من قرأ السجدة ولم یسجد. [۳۷۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۰۱ باب القراءة فی العشاء بالسجدة.
۳۴۲- حدیث: « ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: كُنْتُ أَعْرِفُ انْقِضَاءَ صَلاَةِ النَّبِیِّ جبَالتَّكْبِیرِ» [۳۷۸].
یعنی: «ابن عباس گوید: تمام شدن نماز پیغمبر جرا با الله اکبر گفتنش (در آخر نماز) تشخیص مىدادم (یعنى وقتى که نمازش تمام مىشد الله اکبر مىگفت)».
[۳۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۵۵ باب الذكر بعد الصلاة.
۳۴۳- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: دَخَلَتْ عَلَیَّ عَجُوزَانِ مِنْ عُجُزِ یَهُودِ الْمَدِینَةِ، فَقَالَتَا لِی، إِنَّ أَهْلَ الْقُبُورِ یُعَذَّبُونَ فِی قُبُورِهِمْ، فَكَذَّبْتُهُمَا وَلَمْ أُنْعِمْ أَنْ أُصَدِّقَهُمَا؛ فَخَرَجَتَا وَدَخَلَ عَلَیَّ النَّبِیُّ جفَقُلْت لَهُ: یَا رَسُولَ اللهِ إِنَّ عَجُوزَیْنِ، وَذَكَرْتُ لَهُ؛ فَقَال: صَدَقَتَا، إِنَّهُمْ یُعَذَّبُونَ عَذَابًا تَسْمَعُهُ الْبَهَائِمُ كُلُّهَا فَمَا رَأَیْتُهُ بَعْدُ فِی صَلاَةٍ إِلاَّ تَعَوَّذَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ» [۳۷۹].
یعنی: «عایشه گوید: دو پیرزن از پیرزنهاى یهود مدینه پیش مىآمدند و گفتند: مردهها در قبر عذاب داده مىشوند، من هم آنان را تکذیب کردم، دوست نداشتم ایشان را تصدیق کنم، بعداً ایشان رفتند و پیغمبر جوارد شد، به او گفتم: اى رسول خدا! این دو پیرزن چنین گفتند و من هم آنان را تکذیب کردم، پیغمبر جفرمود: راست گفتهاند، اهل قبر به نحوى عذاب مىبینند که تمام حیوانات داد و فریاد آنان را مىشنوند، عایشه گوید: از آن به بعد پیغمبر جهمیشه در نماز از عذاب قبر به خدا پناه مىبرد»، (و دعاى عذاب قبر را مىخواند).
[۳۷۹]- أخرجه البخاری فی: ۸۰ ـ كتاب الدّعوات: ۳۷ ـ باب التعوّذ من عذاب القبر.
۳۴۴- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَسْتَعِیذ فِی صَلاَتِهِ مِنْ فِتْنَةِ الدَّجَّالِ» [۳۸۰].
یعنی: «عایشه گوید: شنیدم که پیغمبر جدر نماز از شر و فتنه دجّال به خداوند پناه مىبرد».
۳۴۵- حدیث: «عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِیَّ ج، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یَدْعُو فِی الصَّلاَةِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذَ بِكَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ، وَأَعُوذ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ الْمَسِیحِ الدَّجَالِ، وَأَعُوذ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ الْمَحْیَا وَفِتْنَةِ الْمَمَاتِ، اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْمأْثَمِ وَالْمَغْرَمِ، فقَالَ لَهُ قَائِلٌ: مَا أَكْثَرَ مَا تَسْتَعِیذُ مِنَ الْمَغْرَمِ فَقَالَ: إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا غَرِمَ حَدَّثَ فَكَذِبَ وَوَعَدَ فَأَخْلَفَ» [۳۸۱].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: پیغمبر جدر نمازش این دعا را مىخواند: پروردگارا! به شما پناه مىآورم از عذاب قبر، و به شما پناهنده مىشوم از شر و فتنه دجّال، و به شما پناه مىآورم از شرّ زندگى و مرگ، و به شما پناهنده مىشوم از شرّ گناه و بدهکارى، یکنفر از پیغمبر جپرسید: چرا این قدر از شرّ بدهکارى به خدا پناه مىبرى؟ پیغمبر جفرمود: انسان وقتى که بدهکار باشد، در سخن گفتن دچار دروغ مىشود و در وعده دادن خلاف وعده مىکند».
۳۴۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیَدْعُو: اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِكَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَمِنْ عَذَابِ النَّارِ، وَمِنْ فِتْنَةِ الْمَحْیَا وَالْمَمَاتِ، وَمِنْ فِتْنَةِ الْمَسِیحِ الدَّجَّالِ» [۳۸۲].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جدعا مىکرد و مىگفت: خداوندا! از عذاب قبر و آتش دوزخ و از شرّ زندگى و مرگ و شرّ فتنه مسیح دجّال، به تو پناه مىآورم».
[۳۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۴۹ باب الدعاء قبل السلام. [۳۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۴۹ باب الدعاء قبل السلام. [۳۸۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۸۸ باب التعوذ من عذاب القبر.
۳۴۷- حدیث: «الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ عَنْ وَرَّادٍ، كَاتِبِ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ، قَالَ: أَمْلَى عَلَیَّ الْمُغِیرَةُ بْنُ شُعْبَةَ فِی كِتَابٍ إِلَى مُعَاوِیَةَ، أَنَّ النَّبِیَّ جكَانَ یَقُولُ فِی دُبُرِ كلِّ صَلاَةٍ مَكْتُوبَةٍ: لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ، اللَّهُمَّ لاَ مَانِعَ لِمَا أَعْطَیْتَ وَلاَ مُعْطِیَ لِمَا مَنَعْتَ، وَلاَ یَنْفَعُ ذَا الْجَدِّ مِنْكَ الْجَدُّ» [۳۸۳].
یعنی: «ورّاد کاتب مغیره بن شعبه گوید: در نامهاى که به معاویه مىنوشتم مغیره گفت بنویس: پیغمبر جبعد از هر نماز واجبى (این دعاها را مىخواند و) مىگفت: هیچ معبود به حقى نیست جز ذات الله که یگانه و بىهمتا است و انبازى ندارد، هر ملک و قدرتى که هست از آن اوست و هر سپاس و ستایشى که باشد، مخصوص و سزاوار او است و او بر تمام اشیاء مسلط و بر تمام کارها توانا است، خداوندا! چیزى که تو ببخشى کسى نمىتواند جلو آن را بگیرد، و چیزى که تو مانع آن باشى کسى قادر نیست آن را ببخشد، ثروت ثروتمندان نمىتواند به عوض تو به آنان فایدهاى برساند، (و خلاء بىایمانى را پر کند)».
۳۴۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: جَاءَ الْفُقَرَاءِ إِلَى النَّبِیِّ ج، فَقَالُوا: ذَهَبَ أَهْلُ الدُّثُورِ مِنَ الأَمْوالِ بِالدَّرَجَاتِ الْعُلاَ وَالنَّعِیمِ الْمُقِیمِ، یُصَلُّونَ كمَا نُصَلِّی وَیَصُومُونَ كَمَا نَصُومُ، وَلَهُم فَضْلٌ مِنْ أَمْوَالٍ یَحُجُّونَ بِهَا وَیَعْتَمِرُونَ، وَیُجَاهِدُونَ وَیَتَصَدَّقُونَ قَالَ: أَلاَ أُحَدِّثكُمْ بِمَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ أَدْرَكْتُمْ مَنْ سَبَقَكُمْ وَلَمْ یُدْرِكْكُمْ أَحَدٌ بَعْدَكُمْ، وَكُنْتُمْ خَیْرَ مَنْ أَنْتُمْ بَیْنَ ظَهْرَانَیْهِمْ، إِلاَّ مَنْ عَمِلَ مِثْلَهُ تُسبِّحُونَ وَتَحْمَدُونَ وَتكبِّرُونَ خَلْفَ كُلِّ صَلاَةٍ ثَلاَثًا وَثَلاَثِینَ، فَاخْتَلَفْنَا بَیْنَنَا، فَقَالَ بَعْضُنَا نُسَبِّحُ ثَلاَثًا وَثَلاَثِینَ وَنَحْمَدُ ثَلاَثًا وَثَلاَثِینَ وَنكَبِّرُ أَرْبَعًا وَثَلاَثِینَ فَرَجَعْتُ إِلَیْهِ فَقَالَ: تَقُولُ: سُبْحَانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَاللهُ أَكْبَرُ، حَتَّى یَكُونَ مِنْهُنَّ كُلِّهِنَّ ثَلاَثًا وَثَلاَثِینَ» [۳۸۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: عدّهاى از فقرا پیش پیغمبر جآمدند، گفتند: کسانى که داراى مال و ثروت فراوان هستند هم به مقام و درجات بالاى معنوى رسیدهاند و هم از نعمت و ثروت دنیا بهرهمند مىباشند.
همانگونه که ما نماز مىخوانیم و روزه مىگیریم ایشان هم نماز مىخوانند و روزه مىگیرند، و علاوه بر آن مال فراوانى دارند که با آن حج و عمره و جهاد و زکات و نیکى و احسان انجام مىدهند.
پیغمبر جفرمود: آیا چیزى را به شما بگویم که اگر به آن عمل کنید، به کسانى که از شما سبقت گرفتهاند و جلوتر هستند برسید و کسانى که بعد از شما هستند هرگز نتوانند به شما برسند و شما بهترین کسانى باشید که در میان آنان زندگى مىنمایید، مگر کسانى که مانند شما به گفته من عمل کنند؟ پس شما بعد از هر نماز واجبى سى و سه بار سـبحان الله و سى و سه بار الحمد لله و سى و سه بار اللهاکبر را بگویید. ابو هریره گوید: ما خودمان اختلاف نظر پیدا کردیم عدّهاى گفتند: سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمد لله و سى و چهار بار اللهاکبر را مىگویم، ابو هریره گوید: من در این مورد به پیغمبر جمراجعه کردم فرمود: هریک از آنها را سى و سه بار بگویید».
«دثور: مال فراوان».
[۳۸۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۵۵ باب الذكر بعد الصلاة. [۳۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۵۵ باب الذكر بعد الصلاة.
۳۴۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیَسْكُتُ بَیْنَ التَّكْبِیرِ وَبَیْنَ الْقِرَاءَةِ إِسْكَاتَةَ هُنَیَّةً، فَقُلْتُ: بِأَبِی وَأُمِّی یَا رَسُولَ اللهِ إِسْكَاتُكَ بَیْنَ التَّكْبِیرِ وَالْقِرَاءَةِ مَا تَقُولُ قَالَ: أَقُولُ: اللَّهُمَّ بَاعِدْ بَیْنِی وَبَیْنَ خَطَایَایَ كَمَا بَاعَدْتَ بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ؛ اللَّهُمَّ نقِّنِی مِنَ الْخَطَایَا كَمَا یُنَقَّى الثَوْبُ الأَبْیَضُ مِنَ الدَّنَسِ، اللَّهُمَّ اغْسِلْ خَطَایَایَ بِالْمَاءِ وَالثَلْجِ وَالْبَرَدِ» [۳۸۵].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جدر بین اللهاکبر نیت و خواندن سوره حمد مدت کوتاهى سکوت مىکرد، گفتم: پدر و مادرم فدایت باد اى رسول خدا، در این مدتى که سکوت مىنمایى چه مىگویى؟ پیغمبر جفرمود: مىگویم: پروردگارا! مرا از گناه و خطا دور گردان همانگونه که در بین مشرق و مغرب دورى ایجاد کردهاید، پروردگارا! مرا از خطا و گناه پاک گردان همانگونه که لباس سفید از گرد و آلودگى پاک گردانیده مىشود. خداوندا! گناهانم را به کلى محو بنما».
«إسكاتة: سکوت. هنیة: تصغیر هنیه است مدت زمان کوتاه مىباشد».
[۳۸۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۹ باب ما یقول بعد التكبیر.
۳۵۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: إِذَا أُقِیمَتِ الصَّلاَةُ فَلاَ تَأْتُوهَا تَسْعَوْنَ وَأْتُوهَا تَمْشُونَ، عَلَیْكمُ السَّكِینَةُ، فَمَا أَدْرَكْتُمْ فَصلُّوا وَمَا فَاتَكُمْ فَأَتِمُّوا» [۳۸۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: وقتى که نماز برگزار شد با عجله و با حالت دویدن به سوى آن نیایید و با متانت و وقار حرکت کنید. بر شما لازم است آرامش را حفظ نمایید، هر مقدارى که به امام رسیدید، آن مقدار را با او بخوانید و بعد از سلام امام؛ باقى مانده نماز را تکمیل کنید».
۳۵۱- حدیث: «أَبِی قَتَادَةَ، قَالَ: بَیْنَمَا نَحْنُ نُصَلِّی مَعَ النَّبِیِّ ج، إِذْ سَمِعَ جَلَبَةَ رِجَالٍ، فَلَمَّا صَلَّى قَالَ: مَا شَأْنُكُمْ قَالُوا: اسْتَعْجَلْنَا إِلَى الصَّلاَةِ، قَالَ: فَلاَ تَفْعَلُوا، إِذَا أَتَیْتُمُ الصَّلاَةَ فَعَلَیْكُمْ بِالسَّكِینَةِ، فَمَا أَدْرَكْتُمْ فَصَلُّوا، وَمَا فَاتَكُمْ فَأَتِمُّوا» [۳۸۷].
یعنی: «ابوقتاده گوید: یکبار با پیغمبر جنماز مىخواندیم، ناگاه صداى پاى مردانى را شنید، وقتى که از نماز فارغ شد، فرمود: این سر و صدا چه بود؟ گفتند: براى رسیدن به نماز (جماعت) عجله مىکردیم، پیغمبر جفرمود: این کار را نکنید، وقتى که براى نماز مىآیید، لازم است که متانت و آرامش را رعایت کنید، سپس هر مقدار نمازى که توانستید، با امام بخوانید، و باقى مانده را بعد از سلام امام، تمام کنید».
[۳۸۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۱۸ باب المشی إلى الجمعة وقول الله جل ذكره ﴿فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ﴾. [۳۸۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۲۰ باب قول الرجل فاتتنا الصلاة.
۳۵۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: أُقِیمَتِ الصَّلاَةُ وَعُدِّلَتِ الصُّفُوفُ قِیَامًا، فَخَرَجَ إِلَیْنَا رَسُول اللهِ ج، فَلَمَّا قَامَ فِی مُصَلاَّهُ ذَكَرَ أَنَّهُ جُنُبٌ؛ فَقَالَ لَنَا: مَكَانَكُمْ ثُمَّ رَجَعَ فاغْتَسَلَ، ثُمَّ خَرَجَ إِلَیْنَا وَرأْسُهُ یَقْطُرُ، فَكَبَّرَ، فَصَلَّیْنَا مَعَهُ» [۳۸۸].
یعنی: «ابو هریره گوید: اقامه نماز گفته شد و صفهاى نمازگزاران در حالى که ایستاده بودند میزان و هماهنگ شدند، آنگاه پیغمبر ج(از منزل خود) به سوى ما بیرون آمد. همین که در جایگاه نمازش ایستاد؛ بیادش آمد که جنابت دارد، به ما گفت شما در جاى خود باشید، فوراً به منزل برگشت و غسل کرد و مجدداً به سوى ما برگشت در حالى که قطرههاى آب از موهاى سرش مىچکید. الله اکبر نیت را گفت و نماز را با او خواندیم».
[۳۸۸]- أخرجه البخاری فی: ۵ كتاب الغسل: ۱۷ باب إذا ذكر فی المسجد أنه جنب یخرج كما هو ولا یتیمم.
۳۵۳- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَة، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: مَنْ أَدرَكَ رَكْعَةً مِنَ الصَّلاَةِ فَقَدْ أَدْرَكَ الصَّلاَةَ» [۳۸۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که یک رکعت از نمازش در وقت اداء واقع گردد (و بقیه رکعات در خارج از وقت اداء خوانده شود)، تمام نمازش اداء محسوب است و ثواب اداء را دارد». (مثلاً کسى که نماز عصر را مىخواند چنانچه رکعت اوّل نمازش قبل از غروب آفتاب و سه رکعت باقى مانده او بعد از غروب آفتاب باشد، نمازش نماز اداء است نه نماز قضاء).
[۳۸۹]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۲۹ باب من أدرك من الصلاة ركعة.
۳۵۴- حدیث: «أَبِی مَسْعُودٍ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: نَزَلَ جِبْرِیلُ فَأَمَّنِی فَصَلَّیْتُ مَعَهُ، ثُمَّ صَلَّیْتُ مَعَهُ، ثُمَّ صَلَّیْتُ مَعَهُ، ثُمَّ صَلَّیْتُ مَعَهُ، ثُمَّ صَلَّیْتُ مَعَهُ یَحْسُبُ بِأَصَابِعِهِ خَمْسَ صَلَوَاتٍ» [۳۹۰].
یعنی: «ابن مسعود گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: جبرئیل نازل گردید او در نماز امام من شد، و من با او نماز خواندم و بار دیگر با او نماز خواندم، و بار دیگر با او نماز خواندم، و بار دیگر با او نماز خواندم، و بار دیگر با او نماز خواندم، پیغمبر جپنج نمازرا باانگشتانش شمرد». (بنابراین پیغمبر جنماز پنجگانه را با جبرئیل خوانده است).
۳۵۵- حدیث: «أَبِی مَسْعُودٍ الأَنْصَارِیِّ عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ عَبْدِ الْعَزِیزِ أَخَّرَ الصَّلاَةَ یَوْمًا، فَدَخَلَ عَلَیْهِ عُرْوَةُ بْنُ الزُّبَیْرِ، فَأَخْبَرَهُ أَنَّ الْمُغِیرَةَ بْنَ شُعْبَةَ أَخَّرَ الصَّلاَةَ یَوْمًا وَهُوَ بِالْعِرَاقِ، فَدَخَلَ عَلَیْهِ أَبُو مَسْعُودٍ الأَنْصَارِیُّ؛ فَقَالَ: مَا هذَا یَا مُغِیرَةُ؛ أَلَیْسَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ جِبْرِیلَ نَزَلَ فَصَلَّى فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ ج، ثُمَّ صَلَّى فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ ج، ثُمَّ صَلَّى فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ ج، ثُمَّ صَلَّى فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ ج، ثُمَّ صَلَّى فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ ج، ثُمَّ قَالَ: بِهذَا أُمِرْتُ.
فَقَالَ عُمَرُ لِعُرْوَةَ: اعْلَمْ مَا تحَدِّثُ بِهِ، أَوَ إِنَّ جِبْرِیلَ هُو أَقَامَ لِرَسُولِ اللهِ جوَقْتَ الصَّلاَةِ، قَالَ عُرْوَةُ: كَذلِكَ كَانَ بَشِیرُ بْنُ أَبِی مَسْعُودٍ یُحَدِّثُ عَنْ أَبِیهِ» [۳۹۱].
یعنی: «ابن شهاب گوید: روزى عمر بن عبدالعزیز نماز را به تأخیر انداخت، عروه بن زبیر به نزد او رفت و گفت: مغیره بن شعبه (حاکم عراق) روزى نماز را در عراق به تأخیر انداخت، ابو مسعود انصارى پیش مغیره رفت، گفت: چرا نماز را به تأخیر مىاندازى؟ مگر نمىدانى که جبرئیل نازل شد و نماز را به امامت براى پیغمبر خواند و پیغمبر جهم نماز را خواند، سپس جبرئیل نماز را خواند و پیغمبر جنماز را خواند، سپس جبرئیل نماز را خواند و پیغمبر جنماز را خواند، سپس جبرئیل نماز را خواند و پیغمبر جهم نماز را خواند، سپس جبرئیل نماز را خواند و پیغمبر جنیز نماز را خواند، آنگاه جبرئیل به پیغمبر جگفت: به من دستور داده شده تا در این اوقات نماز بخوانید، عمر بن عبدالعزیز بن عروه گفت: به حدیثى که روایت مىنمایى آگاه باش، آیا جبرئیل اوقات نماز را براى پیغمبر جتعیین نمود؟ عروه گفت: بشیر بن ابى مسعود حدیث را همینطور از پدرش روایت مىکرد».
۳۵۶- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یُصَلِّی الْعَصْرَ وَالشَّمْسُ فِی حُجْرَتِهَا قَبْلَ أَنْ تَظْهَرَ» [۳۹۲].
یعنی: «عایشه گوید: رسول خدا نماز عصر را مىخواند در حالیکه سایه در وسط منزلش قرار داشت و از حجرهاش بالا نرفته بود» [۳۹۳].
«شمس: در اینجا کنایه از سایه است. تظهر: بالا رود و از آن بگذرد».
[۳۹۰]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۶ باب ذكر الملائكة. [۳۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱ باب مواقیت الصلاة وفضلها. [۳۹۲]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱ باب مواقیت الصلاة وفضلها. [۳۹۳]- ارشاد السارى، ج ۱، ص ۴۷۸.
۳۵۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: إِذَا اشْتَدَّ الْحَرُّ فَأَبْرِدُوا بِالصَّلاَةِ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحَرِّ مِنْ فَیْحِ جَهَنَّمَ» [۳۹۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که گرما شدت یافت نماز را به تأخیر اندازید (تا از شدت گرما کاسته مىشود) همانا شدت گرما آتشى است که از جهنم زبانه مىکشد.
۳۵۸- حدیث: «أَبِی ذَرٍّ، قَالَ: أَذَّنَ مُؤَذِّنُ النَّبِیِّ جالظُّهْرَ، فَقَالَ: أَبْرِدْ أَبْرِدْ أَوْ قَالَ: انْتَظِرْ انْتَظِرْ، وَقَالَ: شِدَّةُ الْحَرِّ مِنْ فَیْحِ جَهَنَّمَ، فَإِذَا اشْتَدَّ الْحَرُّ فَأَبْرِدُوا عَنِ الصَّلاَةِ حَتَّى رَأَیْنَا فَیْءَ التُّلُولِ» [۳۹۵].
یعنی: «ابوذر گوید: مؤذن پیغمبر جاذان ظهر را گفت پیغمبر جفرمود: صبر کنید، یا فرمود: منتظر باشید، فرمود: شدت گرما از شراره دوزخ است، وقتى که گرما شدّت مىیابد نماز را به تأخیر اندازید تا وقتى که سایه کلوخها و سنگهایى که بر سطح زمین است ظاهر مىشود». (و آن وقتى است که قسمت بیشتر وقت نماز ظهر سپرى مىگردد).
«تلول: جمع تل است عبارت از چیزهایى است از قبیل خاک و رمل و کلوخ و سنگ و... که به روى زمین قرار مىگیرند».
۳۵۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: اشْتَكَتِ النَّارُ إِلَى رَبِّهَا، فَقَالَتْ: یَا رَبِّ أَكَلَ بَعْضِی بَعْضًا؛ فَأَذِنَ لَهَا بِنَفَسَیْنِ، نَفَسٍ فِی الشِّتَاءِ وَنَفَسٍ فِی الصَّیْفِ، فَهُوَ أَشَدُّ مَا تَجِدُونَ مِنَ الْحَرِّ، وَأَشَدُّ مَا تَجِدُونَ مِنَ الزَّمْهَرِیرِ» [۳۹۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر ج فرمود: آتش دوزخ در پیشگاه پروردگارش شکایت کرد و گفت: پروردگارا! بعضى از اجزایم بعضى دیگر را مىبلعد، خداوند به آن اجازه داد تا دوبار نفس بکشد نفسى در تابستان است، که بیشترین گرما را در آن وقت احساس مىنمایید و دیگرى در زمستان است، که شدیدترین سرما را در آن وقت احساس مىکنید».
[۳۹۴]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۹ باب الإبراد بالظهر فی شدة الحر. [۳۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۹ باب الإبراد بالظهر فی شدة الحر. [۳۹۶]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۹ باب الإبراد بالظهر فی شدة الحر.
۳۶۰- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍس، قَالَ: كُنَّا نُصَلِّی مَعَ النَّبِیِّ جفِی شِدَّةِ الْحَرِّ، فَإِذَا لَمْ یَسْتَطِعْ أَحَدُنَا أَنْ یُمَكِّنَ وَجْهَهُ مِنَ الأَرْضِ بَسَطَ ثَوْبَهُ فَسَجَدَ عَلَیْهِ» [۳۹۷].
یعنی: «انس بن مالک گوید: در شدت گرما با پیغمبر جنماز مىخواندیم، وقتى که یکنفر از ما نمىتوانست (از شدت گرما) پیشانیش را بر زمین بگذارد لباسش را پهن مىکرد و بر آن سجده مىبرد».
[۳۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۱ كتاب العمل فی الصلاة: ۹ باب بسط الثوب فی الصلاة للسجود.
۳۶۱- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُصَلِّی الْعَصْرَ وَالشَّمْسُ مُرْتَفِعَةٌ حَیَّةٌ، فَیَذْهَبُ الذَّاهِبُ إِلَى الْعَوَالِی فَیَأْتِیهِمْ وَالشَّمْسُ مُرْتَفِعَةٌ؛ وَبَعْضُ الْعَوَالِی مِنَ الْمَدِینَةِ عَلَى أَرْبَعَةِ أَمْیَالٍ، أَوْ نَحْوِهِ» [۳۹۸].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جدر حالى نماز عصر را مىخواند که خورشید در آسمان بلند و زنده و پرنور بود، و اشخاصى که به دهات اطراف مدینه مىرفتند به آنجا مىرسیدند، امّا هنوز خورشید بلند بود، و بعضى از دهات در حدود چهار میل (هر میل ۱۸۵۲ متر است) از مدینه دور بودند».
«حیّة: رنگ و نور خورشید تغییر نکرده بود. عوالی: جمع عالیه است دهاتى است در اطراف مدینه در جهت نجد».
۳۶۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ عَنْ أَبِی أُمَامَةَ، قَالَ: صَلَّیْنَا مَعَ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ الظُّهْرَ، ثُمَّ خَرَجْنَا حَتَّى دَخَلْنَا عَلَى أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، فَوَجَدْنَاهُ یُصَلِّی الْعَصْرَ، فَقُلْتُ: یَا عَمِّ مَا هذِهِ الصَّلاَةُ الَّتِی صَلَّیْتَ قَالَ: الْعَصْرُ، وَهذِهِ صَلاَةُ رَسُولِ اللهِ جوسلم الَّتِی كُنَّا نُصَلِّی مَعَهُ» [۳۹۹].
یعنی: «ابو امامه گوید: با عمر بن عبدالعزیز نماز ظهر را خواندیم سپس بیرون رفتیم تا اینکه به نزد انس بن مالک رسیدیم، دیدیم که نماز عصر را مىخواند، به او گفتم: اى عمو! این چه نمازى بود که خواندى؟ گفت: نماز عصر بود، و این همان نماز پیغمبر است که ما آن را با او مىخواندیم».
۳۶۳- حدیث: «حدیث رَافِعِ بْنِ خَدِیجٍس، قَالَ: كُنَّا نُصَلِّى مَعَ النَّبِیِّ جالْعَصْرَ، فَنَنْحَرُ جَزُورًا فَتُقْسَمُ عَشْرَ قِسْمٍ، فَنأْكُلُ لَحْمًا نَضِیجًا قَبْلَ أَنْ تَغْرُبَ الشَّمْسُ» [۴۰۰].
یعنی: «رافع بن خدیج گوید: ما معمولاً با پیغمبر جنماز عصر را مىخواندیم بعداً شترى را سر مىبریدیم و آن را به ده قسمت تقسیم مىکردیم و گوشت پخته آن را مىخوردیم ولى هنوز خورشید غروب نمىکرد».
[۳۹۸]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۳ باب وقت العصر. [۳۹۹]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۳ باب وقت العصر. [۴۰۰]- أخرجه البخاری فی: ۴۷ كتاب الشركة: ۱ باب الشركة فی الطعام.
۳۶۴- حدیث: « ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: الَّذِی تَفُوتُهُ صَلاَةُ الْعَصْرِ كَأَنَّمَا وُتِرَ أَهْلَهُ وَمَالَهُ» [۴۰۱].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که نماز عصر را از دست مىدهد مانند آن است که تمام ثروت و خانوادهاش را از دست داده باشد»، (پس همانگونه که در حفظ مال و خانوادهاش مىکوشد لازم است براى خواندن نماز عصر به موقع نیز کوشش کند).
«وتر: فعل مجهول و داراى دو مفعول است واهله مفعول دوم آن است به معنى از دست دادن است».
[۴۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۴ باب إثم من فاتته العصر.
۳۶۵- حدیث: «عَلِیٍّس، قَالَ: لَمَّا كَانَ یَوْمُ الأَحْزَابِ، قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَلأَ اللهُ بُیُوتَهُمْ وَقُبورَهُمْ نَارًا، شَغَلُونَا عَنِ الصَّلاَةِ الْوُسْطَى حَتَّى غَابَتِ الشَّمْسُ» [۴۰۲].
یعنی: «علىسگوید: به هنگام جنگ احزاب (که طوایف عرب براى جنگ با پیغمبرجو نابودى اسلام در اطراف مدینه جمع شده بودند) پیغمبر جفرمود: خداوند خانهها و گورهایشان را پر از آتش نماید، که ما را از خواندن صلات وسطى غافل نمودند، تا اینکه خورشید غروب کرد». (پس معلوم است که صلات وسطى نماز عصر است چون تنها نماز عصر است که با غروب خورشید وقتش تمام مىشود).
۳۶۶- حدیث: «جَابرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الخَطَّابِ جَاءَ یَوْمَ الْخَنْدَقِ بَعْدَمَا غَرَبَتِ الشَّمْسُ فَجَعَلَ یَسُبُّ كُفَّارَ قُرَیْشٍ، قَالَ: یَا رَسولَ اللهِ مَا كِدْتُ أُصَلِّی الْعَصْرَ حَتَّى كَادَتِ الشَّمْسُ تَغْرُبُ، قَالَ النَّبِیُّ ج: واللهِ مَا صَلَّیْتُهَا فَقُمْنَا إِلَى بُطْحَانَ، فَتوَضَّأَ للِصَّلاَةِ، وَتَوَضَّأْنَا لَهَا، فَصَلَّى الْعَصْرَ بَعْدَ مَا غَرَبَتِ الشَّمْسُ، ثُمَّ صَلَّى بَعْدَهَا الْمَغْرِبَ» [۴۰۳].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: عمر بن خطابسدر روز خندق (همان جنگ احزاب) بعد از غروب خورشید (به خدمت پیغمبر جآمد و کفار قریش را نفرین مىکرد، و گفت: اى رسول خدا! نتوانستم نماز عصر را بخوانم تا وقتى که نزدیک بود خورشید غروب کند، پیغمبر جفرمود: البتّه من هم نماز عصر را نخواندهام (جابر گوید:) بلند شدیم و به سوى دره بطحان (درهاى است در نزدیکى مدینه) رفتیم در آنجا وضوء گرفتیم. آنگاه پیغمبر جبعد از اینکه خورشید غروب کرده بود اوّل نماز عصر را خواند و بعد از نماز عصر نماز مغرب را بجاى آورد».
[۴۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۹۸ باب الدعاء على المشركین بالهزیمة والزلزلة. [۴۰۳]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۳۶ باب من صلى بالناس جماعة بعد ذهاب الوقت.
۳۶۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: یَتَعَاقَبُونَ فِیكُمْ، مَلاَئِكَةٌ بِاللَّیْلِ وَمَلاَئِكَةٌ بِالنَّهَارِ، وَیَجْتَمِعُونَ فِی صَلاَةِ الْفَجْرِ وَصَلاَةِ الْعَصْرِ، ثُمَّ یَعْرُجُ الَّذِینَ بَاتُوا فِیكُمْ فَیَسْأَلُهُمْ رَبُّهُمْ، وَهُوَ أَعْلَمُ بِهِمْ، كَیْفَ تَرَكْتُمْ عِبَادِی فَیَقُولُونَ تَرَكْنَاهُمْ وَهُمْ یُصَلُّونَ، وَأَتَیْناهُمْ وَهُمْ یُصَلُّونَ» [۴۰۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: (دو دسته) از فرشتگان بدنبال هم پیش شما مىآیند و مىروند دستهاى در شب مىآیند (و در روز مىروند) دسته دیگر در روز مىآیند (و در شب مىروند) و به هنگام نماز صبح و عصر هردو دسته با هم جمع مىشوند آن دسته که پیش شما بودهاند به ملکوت اعلا بر مىگردند، و پروردگار عالم که از همه آگاهتر است از ایشان مىپرسد، در چه حالى بنده مرا ترک نمودید؟ فرشتگان مىگویند: ما که آنان را ترک کردیم نماز مىخواندند؛ و وقتى که پیش آنان رفتیم باز نماز مىخواندند».
«باتوا: باحتمال قوى به معنى (اقاموا) است، یعنى پیش شما بودند».
۳۶۸- حدیث: «جَرِیرٍ، قَالَ: كُنَّا عِنْدَ النَّبِیِّ جفَنَظَرَ إِلَى الْقَمَر لَیْلَةً، یَعْنِی الْبَدْرَ، فَقَالَ: إِنَّكُمْ سَتَرَوْنَ رَبَّكُمْ كَمَا تَرَوْنَ هذَا الْقَمَرَ، لاَ تُضَامُّونَ فِی رُؤْیَتِهِ، فَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ لاَ تُغْلَبُوا عَلَى صَلاَةٍ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا فَافْعَلُوا ثُمَّ قَرَأَ: ﴿وَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ قَبۡلَ طُلُوعِ ٱلشَّمۡسِ وَقَبۡلَ ٱلۡغُرُوبِ٣٩﴾» [۴۰۵].
یعنی: «جریر گوید: شبى در حضور پیغمبر جبودیم و به سوى ماه که شب چهارده بود نگاه کرد و گفت: شما در قیامت پروردگار خودتان را مىبینید همانگونه که این ماه شب چهارده را مىبینید و هیچ فشار و مشکلى در دیدن او برایتان پیش نخواهد آمد، پس تا امکان دارید پیش از طلوع خورشید و قبل از غروب آن از خواندن نماز (صبح و عصر) غافل نشوید (و خواب و تنبلى و موانع دیگر شما را از این نمازها باز ندارد، و به هر نحوى که برایتان ممکن است) این کار را بکنید».
آنگاه پیغمبر جآیه ۵۰ سوره ق را خواند (همراه با تعظیم و تمجید، پروردگارت را از هر عیب و نقصى پاک و منزه دان و این تسبیح و تمجید را همیشه پیش از طلوع و غروب خورشید انجام بده).
(یعنى کسى که نماز صبح و عصر را مىخواند این تسبیح و تمجید را به جا مىآورد).
۳۶۹- حدیث: «أبِی مُوسى، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: مَنْ صَلَّى الْبَرْدَیْنِ دَخَلَ الْجَنَّةَ» [۴۰۶].
یعنی: «ابو موسى گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که نماز صبح و عصر را بخواند داخل بهشت مىشود».
«بردین: تثنیه برد، به معنى سرما است، و نماز صبح و عصر چون در وقتى خوانده مىشود که هوا سرد است به بردین معروفند».
[۴۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۶ باب فضل صلاة العصر. [۴۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۶ باب فضل صلاة العصر. [۴۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۲۶ باب فضل صلاة الفجر.
۳۷۰- حدیث: «سَلَمَةَ، قَالَ: كُنَّا نُصَلِّی مَعَ النَّبیِّ جالْمَغْرِبَ إِذَا تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» [۴۰۷].
یعنی: «سلمه مىگوید: نماز مغرب را وقتى با پیغمبر جمىخواندیم که خورشید غروب مىکرد».
«توارت بالحجاب: خود را در زیر چادر پنهان نمود. در اینجا خورشید به هنگام غروب کردنش به زنى که خود را در زیر چادر پنهان مىکند تشبیه شده است».
۳۷۱- حدیث: «رَافِعِ بْنِ خَدِیجٍ، قَالَ: كُنَّا نُصَلِّی الْمَغْرِبَ مَعَ النَّبِیِّ جفَیَنْصَرِفُ أَحَدُنَا وَإِنَّهُ لَیُبْصِرُ مَوَاقِعَ نَبْلِهِ» [۴۰۸].
یعنی: «رافع بن خدیج گوید: ما با پیغمبر جنماز مغرب را مىخواندیم سپس هریک از ما که بیرون مىرفت (و تیراندازى مىکرد به اندازهاى هوا روشن بود که) محل اصابت تیرش را از دور مىدید».
[۴۰۷]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۸ باب وقت المغرب. [۴۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۱۸ باب وقت المغرب.
۳۷۲- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: أَعْتَمَ رَسُولُ اللهِ جلَیْلَةً بِالْعِشَاءِ، وَذلِكَ قَبْلَ أَنْ یَفْشُوَ الإِسْلاَمُ، فَلَمْ یَخْرُجْ حَتَّى قَالَ عُمَرُ: نَامَ النِّسَاءُ وَالصِّبْیَانُ؛ فَخَرَجَ، فَقَالَ لأَهْلِ الْمَسْجِدِ: مَا یَنْتَظِرُهَا أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الأَرْضِ غَیْرَكُمْ» [۴۰۹].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جنماز عشاء را به تأخیر انداخت، و این وقتى بود که هنوز اسلام در خارج مدینه گسترش پیدا نکرده بود، پیغمبر جاز منزلش بیرون نیامد تا اینکه عمر گفت: زن و بچهها (که منتظر خواندن نماز هستند) همه به خواب رفتهاند، آنگاه پیغمبر جبیرون آمد و خطاب به اهل مسجد گفت: جز شما کسى از مردم روى زمین منتظر نماز نیست».
«أعتم: نماز را به تأخیر انداخت تا تاریکى بیشتر شد از عتمه است که به معنى تاریکى و ظلمت مىباشد».
۳۷۳- حدیث: « عَبْدِ اللهِ بن عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جشُغِلَ عَنْهَا لَیْلَةً، فَأَخَّرَهَا حَتَّى رَقَدْنَا فِی الْمَسْجِدِ، ثُمَّ اسْتَیْقَظْنَا، ثُمَّ رَقَدْنَا ثُمَّ اسْتَیْقَظْنَا، ثُمَّ خَرَجَ عَلَیْنَا النَّبِیُّ ج، ثُمَّ قَالَ: لَیْسَ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الأَرْضِ یَنْتَظِرُ الصَّلاَةَ غَیْرُكُمْ» [۴۱۰].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: شبى پیغمبر جآن قدر نماز عشاء را به تأخیر انداخت، که در مسجد خوابیدیم و بعداً بیدار شدیم، و باز خوابیدیم و بیدار شدیم سپس پیغمبر جاز منزل بیرون آمد و فرمود: هیچ کسى از افراد روى زمین جز شما به انتظار نماز خواندن نیست»، (چون در آن موقع اسلام جز در مدینه در جاى دیگر نفوذ پیدا نکرده بود).
۳۷۴- حدیث: «أَنَسٍ قَالَ حُمَیْدٌ: سُئِلَ أَنَسٌ، هَلِ اتَّخَذَ النَّبِیُّ جخَاتَمًا قَالَ: أَخَّرَ لَیْلَةً صَلاَةَ الْعِشَاءِ إِلَى شَطْرِ اللَّیْلِ، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْههِ فَكَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى وَبِیصِ خَاتَمِهِ قَالَ: إِنَّ النَّاسَ قَدْ صَلَّوْا وَنَامُوا وَإِنَّكُمْ لَمْ تَزَالُوا فِی صَلاَةٍ مَا انْتَظَرْتُمُوهَا» [۴۱۱].
یعنی: «حمید گوید: از انس سؤال شد: آیا پیغمبر جانگشتر به دست مىکرد؟ انس گفت: پیغمبر جشبى نماز عشاءرا تا نصف شب به تأخیر انداخت، سپس روبه روى ما آمد، انگار همین الآن برقى که از انگشترش مىدرخشید نگاه مىکنم، پیغمبر جگفت: مردم نماز را خواندهاند و خوابیدهاند ولى تمام مدتى که شما در انتظار نماز بودهاید حکم و ثواب نماز را دارد».
«شطر: نصف. وبیص: درخشش».
۳۷۵- حدیث: «أَبِی مَوسى قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَأَصْحَابِی الَّذِینَ قَدِمُوا مَعِی فیِ السَّفِینَةِ نُزُولاً فِی بَقِیعِ بُطْحَانَ، وَالنَّبِیُّ جبِالْمَدِینَةِ، فَكَانَ یَتَنَاوَبُ النَّبِیَّ جعِنْدَ صَلاَةِ الْعِشَاءِ كُلَّ لَیْلَةٍ نَفَرٌ مِنْهُمْ، فَوَافَقْنَا النَّبِیَّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَنَا وَأَصْحَابِی، وَلَهُ بَعْضُ الشُّغْلِ فیِ بَعْضِ أَمْرِهِ فَأَعْتَمَ بِالصَّلاَةِ حَتَّى ابْهَارَّ اللَّیْلُ، ثُمَّ خَرَجَ النَّبِیُّ جفَصَلَّى بِهِمْ، فَلَمَّا قَضَى صَلاَتَهُ، قَالَ لِمَنْ حَضَرهُ: عَلَى رِسْلِكُمْ، أَبْشِرُوا، إِنَّ مِنْ نِعْمَةِ اللهِ عَلَیْكُمْ أَنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ یُصَلِّی هذِهِ السَّاعَةَ غَیْرُكُمْ، أَوْ قَالَ: مَا صَلَّى هذِهِ السَّاعَةَ أَحَدٌ غَیْرُكُمْ قَالَ أَبُو مُوسى، فَفَرِحْنَا بِمَا سَمِعْنَا مِنْ رَسُولِ اللهِ ج» [۴۱۲].
یعنی: «ابو موسى گوید: من و رفقایى که با من در کشتى بودند به دره بطحان (نزدیک) مدینه وارد شدیم و در آنجا اردو زدیم و پیغمبر جدر مدینه بود، و هر شب به نوبت عدهاى به هنگام نماز عشاء به حضور پیغمبر جدر مدینه مىرفتند، من و رفقایم به حضور پیغمبر جرسیدیم، که مقدارى کار داشت و به آن مشغول بود لذا تا نصف شب نماز عشاء را به تأخیر انداخت بعداً از منزل بیرون آمد و نماز را با مردم خواند، وقتى که نمازش تمام شد به حاضرین گفت: عجله نکنید و در جاى خود بنشینید، و به دیگران مژده دهید که این یکى از نعمتهاى الهى براى شما است، که هیچ کسى جز شما در این ساعت مشغول نماز خواندن نیست، یا فرمود: در این ساعت جز شما کسى نماز نمىخواند، ابو موسى گوید: با شنیدن این مژده از پیغمبر جشاد شدیم (و با شادى) برگشتیم».
«أعتم: به تأخیر انداخت. ابهار: نصف شد. على رسلكم: عجله نکنید در جاى خود بمانید. یتناوب النّبیّ: به نوبت به نزد او مىرفتند».
۳۷۶- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: أَعْتَمَ رَسُولُ اللهِ جلَیْلَةً بِالْعِشَاءِ حَتَّى رَقَدَ النَّاسُ وَاسْتَیْقَظُوا، وَرَقَدُوا وَاسْتَیْقَظُوا؛ فَقَامَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ، فَقَالَ: الصَّلاَةَ فَخَرَجَ نَبِیُّ اللهِ ج، كَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِ الآنَ، یَقْطُرُ رَأْسُهُ مَاءً، وَاضِعًا یَدَهُ عَلَى رَأْسِهِ فَقَالَ: لَوْلاَ أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِی لأَمَرْتُهُمْ أَنْ یُصَلُّوهَا هكَذَا (قَالَ ابْنُ جُرَیْجٍ الرَّاوِی عَنْ عَطَاءٍ، الرَّاوِی عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ) فَاسْتَثْبَتُّ عَطَاءً كَیْفَ وَضَعَ النَّبِیُّ جعَلَى رَأْسِهِ یَدَهُ كَمَا أَنْبَأَهُ ابْنُ عبَّاسٍ، فَبَدَّدَ لِی عَطَاءٌ بَیْنَ أَصَابِعِهِ شَیْئًا مِنْ تَبْدِیدٍ، ثُمَّ وَضَعَ أَطْرَافَ أَصَابِعِهِ عَلَى قَرْنِ الرَّأْسِ ثُمَّ ضَمَّهَا، یُمِرُّهَا كَذلِكَ عَلَى الرَّأْسِ حَتَّى مَسَّتْ إِبْهَامُهُ طَرَفَ الأُذُنِ مِمَّا یَلِی الْوَجْهَ عَلَى الصُّدْغِ وَنَاحِیَةِ اللِّحْیَةِ، لاَ یُقَصِّرُ وَلاَ یَبْطشُ إِلاَّ كَذلِكَ، وَقَالَ: لَوْلاَ أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِی لأَمَرْتُهُمْ أَنْ یُصَلُّوهَا هكَذَا» [۴۱۳].
یعنی: «ابن عباس گوید: شبى پیغمبر جنماز عشاء را به تأخیر انداخت تا اینکه مردم خوابیدند و بیدار شدند و دوباره خوابیدند و بیدار شدند، آنگاه عمر بلند شد و گفت: نماز! (یعنى نماز را بخوانید) پیغمبر جاز منزل بیرون آمد، انگار الآن همان لحظهاى است که نگاهش مىکردم و قطرههاى آب از موى سرش مىچکید و دستش را بر سرش گذاشته بود، پیغمبر جفرمود: اگر براى امّتم سخت و مشکل نمىشد به آنان دستور مىدادم که به این صورت، نماز بخوانند، (یعنى نماز عشاء را تا این وقت به تأخیر اندازند).
(ابن جریج که این حدیث را از عطاء و عطاء از ابن عباس روایت نموده است، مىگوید: از عطاء پرسیدم: چطور پیغمبر جدستش را بر سرش قرار داده بود؟ همانطورى که ابن عباس به او گفته است (برایم بیان نمایید) عطاء انگشتهاى دستش را مقدارى از هم جدا کرد، سپس اطراف انگشتهایش را بر اطراف سرش گذاشت و بعداً انگشتهایش را به هم فشرد (تا آب موهایش چکیده و خشک شود) و همینطور انگشتهایش را بر سرش مىمالید تا اینکه انگشت ابهامش به قسمت پایین گوشش که نزدیک به صورت و فک است اصابت مىکرد، انگشتهایش را که بر سرش مىمالید نه آهسته و نه باعجله بود، بلکه به حالت عادى بود، پیغمبر جفرمود: چنانچه براى امّتم سخت و مشکل نمىشد به ایشان دستور مىدادم که نماز عشاء را در این وقت بخوانند).
«استثبت: جستجو کردم. بدّد: از هم جدا نمود. قرن الرّأس: اطراف سر. صدغ: ما بین چشم و گوش. لا یقصر ولا یبطش: نه آهسته و نه باعجله بود».
[۴۰۹]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب المواقیت ۲۲ فضل العشاء. [۴۱۰]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۲۴ باب النوم قبل العِشاء لمن غُلِب. [۴۱۱]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۴۸ باب فص الخاتم. [۴۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۲۲ باب فضل العِشاء. [۴۱۳]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة ۲۴ باب النوم قبل العِشاء لمن غُلِب.
۳۷۷- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كُنَّ نِسَاءُ الْمُوْمنَاتِ یَشْهَدْنَ مَعَ رَسُولِ اللهِ جصَلاَةَ الْفَجْرِ مُتَلَفِّعَاتٍ بِمُرُوطِهِنَّ، ثُمَّ یَنْقَلِبْنَ إِلَى بُیُوتِهِنَّ حِینَ یَقْضِینَ الصَّلاَةَ لاَ یَعْرِفُهُنَّ أَحَدٌ مِنَ الْغَلَسِ» [۴۱۴].
یعنی: «عایشه گوید: معمولاً زنهاى ایمان دار در حالى که با چادر سر تا پاى خود را مىپوشانیدند براى نماز جماعت صبح به حضور پیغمبر جمىآمدند، وقتى که نماز را مىخواندند و به خانههایشان بر مىگشتند، به علت تاریکى هوا هنوز کسى آنان را نمىشناخت».
«متلفّعات: خود را به زیر چادر کرده. مروط: لباسى است که از پشم یا خز ساخته مىشود. غلس: تاریکى آخر شب که با نور فجر آمیخته شود».
۳۷۸- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی الظُّهْرَ بِالْهَاجِرَةِ، وَالْعَصْرَ وَالشَّمْسُ نَقِیَّةٌ، وَالْمَغْرِبَ إِذَا وَجَبَتْ، وَالْعِشَاءَ أَحْیَانًا وَأَحْیَانًا: إِذَا رَآهُمُ اجْتَمَعُوا عَجَّلَ، وَإِذَا رَآهُمْ أَبْطَوْا أَخَّرَ؛ وَالصُّبْحَ كَانُوا، أَوْ، كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّیها بِغَلَسٍ» [۴۱۵].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جنماز ظهر را به هنگام شدت گرما (و زوال خورشید از وسط آسمان) مىخواند، و نماز عصر را وقتى مىخواند که خورشید هیچ تغییرى در نور و رنگش پدیدار نمىشد و نماز مغرب را بعد از غروب خورشید مىخواند، نماز عشاء را گاهى زود مىخواند و گاهى آن را به تأخیر مىانداخت، وقتى که مىدید مردم جمع شدهاند، در خواندن نماز عشاء عجله مىکرد و وقتى که مىدید مردم از آمدن به مسجد تأخیر کردهاند نماز عشاء را به تأخیر مىانداخت و اصحاب، یا پیغمبرجنماز صبح را وقتى مىخواندند که تاریکى آخر شب با نور طلوع فجر به هم آمیخته بودند».
«هاجره: نصف روز موقعى که هوا به شدّت گرم مىشود. والشمس نقیّة: خورشید تغییرى پیدا نمىکرد. وجبت: خورشید غروب کرده بود».
۳۷۹- حدیث: «أَبِی بَرْزَةَ الأَسْلَمِیِّ، وَقَدْ سُئِلَ عَنْ وَقْتِ الصَّلَوَاتِ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی الظُّهْرَ حِینَ تَزُولُ الشَّمْسُ، وَالْعَصْرَ، وَیَرْجِعُ الرَّجُلُ إِلَى أَقْصى الْمَدِینَةِ وَالشَّمْسُ حَیَّةٌ (قَالَ الرَّاوِی عَنْ أَبِی برْزَةَ: وَنَسِیتُ مَا قَالَ فِی الْمَغْرِبِ) وَلاَ یُبَالِی بِتَأخِیرِ الْعِشَاءِ إِلَى ثُلُثِ اللَّیْلِ، وَلاَ یُحِبُّ النَّوْمَ قَبْلَهَا وَلاَ الْحَدِیثَ بَعْدَهَا، وَیُصَلِّی الصُّبْحَ، فَیَنْصَرِفُ الرَّجُلُ فَیَعْرِفُ جَلِیسَهُ؛ وَكَانَ یَقْرَأُ فِی الرَّكْعَتَیْنِ أَوْ إِحْدَاهُمَا مَا بَیْنَ السِّتِّینَ إِلَى الْمِائَةِ» [۴۱۶].
یعنی: «از ابو برزه اسلمى درباره اوقات نمازهاى پنجگانه سؤال شد، گفت: پیغمبر نماز ظهر را به هنگام زوال خورشید از وسط آسمان مىخواند، نماز عصر را وقتى مىخواند که مردم بعد از نماز به آخر مدینه مراجعت مىکردند، هنوز رنگ و نور خورشید تغییر نمىکرد، (کسى که این حدیث را از ابو برزه روایت کرده است مىگوید: فراموش کردهام که ابو برزه درباره وقت نماز مغرب چه گفت)، (ابو برزه گفت:) براى پیغمبر جمهم نبود که نماز عشاء تا گذشتن ثلثى از شب به تأخیر افتد ولى از خوابیدن قبل از نماز عشاء و حرف زدن بعد از آن خوشش نمىآمد، و نماز صبح را در وقتى مىخواند که اگر انسان بعد از اداى نماز به سوى رفیقش نگاه مىکرد او را مىشناخت، و پیغمبر جمعمولاً در هردو رکعت نماز صبح یا در یکى از آنها در حدود شصت الى صد آیه مىخواند».
[۴۱۴]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۲۷ باب وقت الفجر. [۴۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۲۷ باب وقت الفجر. [۴۱۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۰۴ باب القراءة فی الفجر.
۳۸۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: «تَفْضُلُ صَلاَةُ الْجَمِیعِ صَلاَةَ أَحَدِكُمْ وَحْدَهُ بِخَمْسٍ وَعِشْرِینَ جُزْءًا، وتَجْتَمِعُ مَلاَئِكَةُ اللَّیْلِ وَمَلاَئِكَةُ النَّهَارِ فِی صَلاَةِ الْفَجْرِ».
ثُمَّ یَقُولُ أَبُو هُرَیْرَةَ: فَاقْرَءُوا إِنْ شِئْتُمْ (إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا)» [۴۱۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: شنیدم که پیغمبر جمىگفت: فضیلت نماز جماعت بر نماز تنهایى شما بیست و پنج برابر است، و فرشتگان شب و فرشتگان روز به هنگام نماز صبح با هم جمع مىشوند.
سپس ابو هریره گفت: اگر مىخواهید آیه ۷۸ سوره اسراء را بخوانید: (همانا قرائت قرآن به هنگام صبح مورد شهادت و حضور فرشتگان است) ».
۳۸۱- حدیث: « عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: صَلاَةُ الْجَمَاعَةِ تَفْضُلُ صَلاَةَ الْفَذِّ بِسَبْعٍ وَعِشْرِینَ دَرَجَةً» [۴۱۸].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: فضیلت و ثواب نماز جماعت نسبت به نماز فردى بیست و هفت برابر مىباشد».
«فذّ: تنهایى».
۳۸۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَقَدْ هَمَمْتُ أَنْ آمُرَ بِحَطَبٍ فَیُحْطَبَ، ثُمَّ آمُرَ بِالصَّلاَةِ فَیُؤَذَّنَ لَهَا، ثُمَّ آمُرَ ُرَجُلاً فَیَؤُم النَّاسَ، ثُمَّ أُخَالِفَ إِلَى رِجَالٍ فَأُحَرِّقَ عَلَیْهِمْ بُیُوتَهُمْ، وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَوْ یَعْلَمُ أَحَدُهُمْ أَنَّهُ یَجِدُ عَرْقًا سَمِینًا، أَوْ مِرْمَاتَیْنِ حَسَنَتَیْنِ لَشَهِدَ الْعِشَاءَ» [۴۱۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: قسم به کسى که جان من در دست اوست خواستم که دستور بدهم هیزم را جمع کنند آنگاه دستور دهم اذان را بگویند و نماز خوانده شود، و به یک نفر بگویم به جاى من امامت نماز را براى مردم بخواند و خودم پنهانى به نزد کسانى بروم (که به جماعت نیامدهاند) و خانههایشان را بر آنان به آتش بکشم، قسم به کسى که جان من در دست او است، اگر شما مىدانستید در صورت آمدن به جماعت یک تکه گوشت چرب یا دو پاچه خوب به شما مىدهند در نماز عشاء حاضر مىشدید». (یعنى مردم بیشتر به منافع مادى توجّه دارند تا اجر معنوى).
«عَرْق: تکه گوشت. سمیناً: چرب. مرماتین: تثنیه مرماة است یعنى پاچه».
۳۸۳- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لَیْسَ صَلاَةٌ أَثْقَلَ عَلَى الْمُنَافِقِینَ مِنَ الْفَجْرِ وَالْعِشَاءِ، وَلَوْ یَعْلَمُونَ مَا فِیهِمَا لأَتَوْهُمَا وَلَوْ حَبْوًا، لَقَدْ هَمَمْتُ أَنْ آمُرَ الْمُؤَذِّنَ فَیُقِیمَ ثُمَّ آمُرَ رَجُلاً یَؤُمُّ النَّاسَ، ثُمَّ آخُذُ شُعَلاً مِنْ نَارٍ فَأُحَرِّقَ عَلَى مَنْ لاَ یَخْرُجُ إِلَى الصَّلاَةِ بَعْدُ» [۴۲۰].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هیچ نمازى براى انسانهاى منافق از نماز صبح و عشاء سختتر و سنگینتر نمىباشد، و اگر مىدانستند فضیلت و ثواب این دو نماز تا چه اندازهاى است حتماً براى خواندن آنها با جماعت به مسجد مىرفتند و چنانچه به به هیچ وجه برایشان ممکن نمىشد که به مسجد بروند جز با سینهخیز، باز بخاطر کثرت ثواب آن با سینهخیز مىرفتند. و مىخواهم به مؤذن دستور دهم تا اذان بگوید و به کسى دستور دهم که امامت نماز را براى مردم بخواند، آنگاه یک شعله آتش بردارم، خانههاى کسانى را که براى نماز جماعت نمىآیند بر روى آنان به آتش بکشم».
[۴۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۱ باب فضل صلاة الفجر فی جماعة. [۴۱۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۰ باب فضل صلاة الجماعة. [۴۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۲۹ باب وجوب صلاة الجماعة. [۴۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۴ باب فضل العِشاء فی الجماعة.
۳۸۴- حدیث: «عِتْبَانَ بْنِ مَالِكٍ، وَهُوَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ ج، مِمَّنْ شَهِدَ بَدْرًا مِنَ الأَنْصَارِ، أَنَّهُ أَتَى رَسُولَ اللهِ ج، فَقَالَ یَا رَسُولَ اللهِ قَدْ أَنْكَرْتُ بَصَرِی، وَأَنَا أُصَلِّی لِقَوْمِی، فَإِذَا كَانَتِ الأَمْطَارُ سَالَ الْوَادِی الَّذِی بَیْنِی وَبَیْنَهُمْ، لَمْ أَسْتَطِعْ أَنْ آتِیَ مَسْجِدَهُمْ، فَأُصَلِّیَ بِهِمْ، وَوَدِدْتُ یَا رَسُولَ اللهِ أَنَّكَ تَأْتِینِی فَتُصَلِّیَ فِی بَیْتِی فَأَتَّخِذَهُ مُصَلًّى قَالَ، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِج: سَأَفْعَلُ إِنْ شَاءَ اللهُ قَالَ عِتْبَانُ: فَغَدَا رَسُولُ اللهِ جوَأَبُو بَكْرٍ حِینَ ارْتَفَعَ النَّهَارُ، فَاسْتَأْذَنَ رَسُولُ اللهِ ج، فَأَذِنْتُ لهُ، فَلَمْ یَجْلِسْ حَتَّى دَخَلَ الْبَیْتَ، ثُمَّ قَالَ: أَیْنَ تُحِبُّ أَنْ أُصلِّیَ مِنْ بَیْتِكَ قَالَ، فَأَشَرْتُ لَه إِلَى نَاحِیَةٍ مِنَ الْبَیْتِ فَقَامَ رَسُولُ اللهِ جفَكَبَّرَ، فَقُمْنَا فَصَفَّنَا فَصَلَّى رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ سَلَّمَ؛ قَالَ وَحَبَسْنَاهُ عَلَى خَزِیرَةٍ صَنَعْنَاهَا لَهُ، قَالَ، فَثَابَ فِی الْبَیْتِ رِجَالٌ مِنْ أَهْلِ الدَّارِ ذَوُو عَدَدٍ، فَاجْتَمَعُوا؛ فَقَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ: أَیْنَ مَالِكُ بْنُ الدُّخَیْشِنِ أَوِ ابْنُ الدُّخْشُنِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ: ذلِكَ مُنَافِقٌ لاَ یُحِبُّ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لاَ تَقُلْ ذلِكَ، أَلاَ تَرَاهُ قَدْ قَالَ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ، یُرِیدُ بِذلِكَ وَجْهَ اللهِ قَالَ: اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: فَإِنَّا نَرَى وَجْهَهُ وَنَصِیحَتَهُ إِلَى الْمُنَافِقِینَ؛ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: فَإِنَّ اللهَ قَدْ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ، یَبْتَغِی بِذَلِكَ وَجْهَ اللهِ» [۴۲۱].
یعنی: «عتبان بن مالک یکى از اصحاب رسول جو شرکت کننده در جنگ بدر که از قبیله انصار بود، پیش پیغمبر جرفت و گفت: اى رسول خدا! چشمانم ضعیف و کم نور شده است و امام جماعت و پیشنماز قوم خودم مىباشم، وقتى که باران مىآید سیل در درهاى که بین منزل من و منزل ایشان است جارى مىگردد، نمىتوانم به مسجد آنان بروم و نماز را براى ایشان به امامت بخوانم، اى رسول خدا! دوست دارم بیایى در منزل من نماز بخوانى، تا جایى را که شما در آن نماز مىخوانى مصلى (و محل نماز) خود قرار دهم، پیغمبر جبه او فرمود: انشاء الله بعداً این کار را انجام مىدهم، عتبان گوید: روز بعد پیغمبر جبا ابو بکر به هنگامى که مدتى از طلوع خورشید گذشته بود آمدند، اجازه وارد شدن خواست و به او اجازه دادم، در هیچ جایى توقف ننمود تا اینکه وارد منزل شد، آنگاه فرمود: دوست دارى در کجاى خانهات نماز بخوانم؟ عتبان گوید به نقطهاى از منزل اشاره کردم، پیغمبر بلند شد و تکبیر نماز را گفت و ما هم بلند شدیم و صف را تشکیل دادیم، پیغمبر جدو رکعت نماز خواند و سلام داد، عتبان گوید: پیغمبر جرا براى صرف غذایى که از گوشت کوبیده برایش آماده کرده بودیم نگهداشتیم. عده فراوانى از اهالى محل هم آمدند و همه در آنجا جمع شدند، یکى از آنان گفت: مالک بن دخیشن یا پسر دُحْشُن کجا است (و چرا اینجا نیست؟) بعضى از آنها گفتند: مالک منافق است، خدا و پیغمبر خدا را دوست ندارد، پیغمبر جفرمود: چنین حرفى را نگویید مگر نمىبینى که کلمه توحید (لا اله الّا الله)را مىگوید: و منظورش توحید و رضاى خدا است، آن مرد گفت: خدا و پیغمبر خدا از همه عالمترند، ولى ما مالک را مىبینیم که دل و محبتش با منافقها است، پیغمبر جفرمود: کسى که محض رضاى خدا کلمه لا اله الّا الله را بگوید، خداوند سوختن او را بر آتش حرام مىنماید.
«فثاب: آمد».
۳۸۵- حدیث: «مَحْمُودِ بْنِ الرَّبِیعِ زَعَمَ أَنَّهُ عَقَلَ رَسُولَ اللهِ ج، وَعَقَلَ مَجَّةً مَجَّهَا مِنْ دَلْوٍ كَانَ فِی دَارِهِمْ، ثُمَّ حَدَّثَ عَنْ عِتْبَانَ حَدِیثَهُ السَّابِقَ» [۴۲۲].
یعنی: «محمود بن ربیع (که در آن موقع در سن پنج سالگى بود) مىگوید: (من موضوع حدیث سابق را به یاد دارم) (و رفتار و قیافه) پیغمبر جرا هم به یاد دارم که مقدارى آب را از مشکى که در منزل عتبان بود در دهان ریخت و بعداً آن را به دور انداخت آنگاه محمود عین حدیث سابق را از عتبان روایت کرد».
«زعم: گفت. عقل: فهمید به یاد دارد. مجها: آب دهنش را به دور انداخت».
[۴۲۱]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۴۶ باب المساجد فی البیوت. [۴۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۵۴ باب من لم یر ردّ السلام على الإمام واكتفى بتسلیم الصلاة.
۳۸۶- حدیث: «مَیْمُونَةَ، قَالَتْ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُصَلِّی وَأَنَا حِذَاءَهُ، وَأَنَا حَائِضٌ، وَرُبَّمَا أَصَابَنِی ثَوْبُهُ إِذَا سَجَد. قَالَتْ: وَكَانَ یُصَلِّی عَلَى الْخَمْرَةِ» [۴۲۳].
یعنی: «میمونه (همسر پیغمبر جگوید: پیغمبر جنماز را مىخواند، و من که در حالت حیض قرار داشتم در برابر او ایستاده بودم، هنگامى که سجده مىبرد اکثر وقت لباسهایش به لباسهاى من مىخورد، میمونه گوید: پیغمبر جبر روى سجادهاى (که از برگ خرما ساخته شده بود) نماز مىخواند».
[۴۲۳]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱۹ باب إذا أصاب ثوب المصلّى امرأته إذا سجد.
۳۸۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: صَلاَةُ الْجَمِیعِ تَزِیدُ عَلَى صَلاَتِهِ فِی بَیْتِهِ وَصَلاَتِهِ فِی سُوقِهِ خَمْسًا وَعِشْرِینَ دَرَجَةً، فَإِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا تَوَضَّأَ فَأَحْسَنَ، وَأَتَى الْمَسْجِدَ لاَ یُرِیدُ إِلاَّ الصَّلاَةَ، لَمْ یَخْطُ خَطْوَةً إِلاَّ رَفَعَهُ اللهُ بِهَا دَرَجَةً، وَحَطَّ عَنْهُ خَطِیئَةً حَتَّى یَدْخُلَ الْمَسْجِدَ، وَإِذَا دَخَلَ الْمَسْجِدَ كَانَ فِی صَلاَةٍ مَا كَانَتْ تَحْبِسُهُ، وَتُصَلِّی عَلَیْهِ الْمَلاَئِكَةُ مَا دَامَ فِی مَجْلِسِهِ الَّذِی یُصَلِّی فیهِ: اللهُمَّ اغْفِرْ لَهُ، اللهُمَّ ارْحَمْهُ، مَا لَمْ یُحْدِثْ فِیهِ» [۴۲۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: نماز جماعت فضیلتش بر نماز فردى انسان در منزل و دکانش بیست و پنج برابر بیشتر است، هریک از شما که به خوبى وضو بگیرد و به مسجد بیاید و هدفى جز نماز نداشته باشد، هیچ قدمى بر نمىدارد مگر اینکه خداوند ثواب وترفیع درجهاى را برایش در نظر مىگیرد و گناهى از گناههانش را مىبخشاید تا به مسجد مىرسد وقتى به مسجد رسید تمام مدتى که به خاطر نماز در مسجد باقى مانده باشد (ثواب) نماز برایش حساب مىشود، و تا از جایى که در آن نماز خـوانده است خارج نشود فرشـتگان برایش دعـا مىکنند و مىگویند: خداوندا! او را ببخشاى و به او رحم کن، و تا وقتى که وضویش باطل مىشود این دعا ادامه دارد».
«یحدث: از احداث به معنى باطل شدن وضو است».
[۴۲۴]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۸۷ باب الصلاة فی مسجد السوق.
۳۸۸- حدیث: «أَبِی مُوسى، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: أَعْظَمُ النَّاسِ أَجْرًا فِی الصَّلاَةِ أَبْعَدُهُمْ فَأَبْعَدُهُمْ مَمْشًى، وَالَّذِی یَنْتَظِرُ الصَّلاَةَ حَتَّى یُصَلِّیَهَا مَعَ الإِمَامِ أَعْظَمُ أَجْرًا مِنَ الَّذِی یُصَلِّی ثُمَّ یَنَامُ» [۴۲۵].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جفرمود: بزرگترین ثواب نماز براى کسى است که از مسجد دور باشد و کسانى که از همه از مسجد دورترند و پیاده به مسجد مىآیند بزرگترین اجر را دارند، کسى که به انتظار نماز مىنشیند تا با امام نماز بخواند اجرش بیشتر از کسى است که نماز مىخواند و مىخوابد» (و انتظار جماعت را نمىکشد).
[۴۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۱ باب صلاة الفجر فی جماعة.
۳۸۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: أَرَأَیْتُمْ لَوْ أَنَّ نَهَرًا بِبَابِ أَحَدِكُمْ یَغْتَسِلُ فِیهِ كُلَّ یَوْمٍ خَمْسًا، مَا تَقُولُ ذلِكَ یُبْقِی مِنْ دَرَنِهِ قالُوا: لاَ یُبْقِی مِنْ دَرَنِهِ شَیْئًا قَالَ: فَذلِكَ مِثْلُ الصَّلَواتِ الْخَمْسِ یَمْحُو اللهُ بِهِ الْخَطَایَا» [۴۲۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: آیا اگر جوى آبى از جلو منزل شما جارى باشد و هر روز پنج بار خودتان را در آن بشویید، عقیده دارید چیزى از گرد و خاک بر بدن شما باقى بماند؟ گفتند: خیر، چیزى از گرد و خاک بر روى ما باقى نخواهد ماند، پیغمبر جفرمود: نمازهاى پنجگانه هم همینطور است خداوند به وسیله آن گناهان را محو مىنماید.
۳۹۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: مَنْ غَدَا إِلَى الْمَسْجِدِ وَرَاحَ أَعَدَّ اللهُ لَهُ نُزُلَهُ مِنَ الْجَنَّةِ كُلَّمَا غَدَا أَوْ رَاحَ» [۴۲۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که براى اداى نماز به مسجد برود و برگردد، هر بار که مىرود و بر مىگردد خداوند قصرى را براى او در بهشت آماده مىنماید».
«غدا وراح: در اصل بهنگام صبح رفتن و بعد از عشاء برگشتن است، ولى در اینجا به معنى مطلق رفت وبرگشت است. نزل: مکانى است که انسان وارد آن مىشود گاهى به معنى سفره مهمانى و ضیافت مىباشد».
[۴۲۶]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۶ باب الصلوات الخمس كفارة. [۴۲۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۷ باب فضل من غدا إلى المسجد ومن راح.
۳۹۱- حدیث: «مَالِكِ بْنِ الْحُوَیْرِثِ، قَالَ: أَتَیْتُ النَّبِیَّ جفِی نَفَرٍ مِنْ قَوْمِی فَأَقَمْنَا عِنْدَهُ عِشْرِینَ لَیْلَةً، وَكَانَ رَحِیمًا رَفِیقًا، فَلَمَّا رَأَى شَوْقَنَا إِلَى أَهَالِینَا، قَالَ: ارْجِعُوا فَكُونُوا فِیهِمْ، وَعَلِّمُوهُمْ، وَصَلُّوا؛ فَإِذَا حَضَرَتِ الصَّلاَةُ فَلْیُؤَذِّنْ لكُمْ أَحَدُكُمْ، وَلْیَؤُمَّكُمْ أَكْبَرُكُمْ» [۴۲۸].
یعنی: «مالک بن حویرث گوید: با چند نفر از افراد قبیله خود پیش پیغمبر جآمدیم و مدت بیست شب در خدمت او ماندیم، به راستى پیغمبر جمهربان و دوست داشتنى بود وقتى که دید ما آرزوى دیدار خانواده خود را داریم، فرمود: به میان (قوم خود) برگردید و در بین ایشان باشید، آنان را تعلیم دهید، دستورات دینى را به ایشان بگویید، نماز بخوانید، هنگامى که وقت نماز رسید، یکى از شما اذان بگوید و بزرگترین شما امامت نماز را براى مردم انجام دهد».
[۴۲۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۷ باب من قال لیؤذن فی السفر مؤذن واحد.
۳۹۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: وَكَانَ رَسُولُ اللهِ جحِینَ یَرْفَعُ رَأْسَهُ یَقُولُ: سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ یَدْعُو لِرِجَالٍ فَیُسَمِّیهِمْ بِأَسْمَائهِمْ؛ فَیَقُولُ: اللّهُمَّ أَنْجِ الْوَلِید بْنَ الْوَلِیدِ وَسَلَمَةَ بْنَ هِشَامٍ وَعَیَّاشَ بْنَ أَبِی رَبِیعَةَ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ؛ اللّهُمَّ اشْدُدْ وَطْأَتَكَ عَلَى مُضَرَ، وَاجْعَلْهَا عَلَیْهِمْ سِنِینَ كَسِنِى یُوسُفَ وَأَهْلُ الْمَشْرِقِ یَوْمَئِذٍ مِنْ مُضَرَ مُخَالِفُونَ لَهُ» [۴۲۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جوقتى سرش را (از رکوع) بلند مىکرد، مىگفت: خداوند قبول مىکند، سپاس کسى را که او را سپاس مىگوید: پروردگارا! سپاس و ستایش تنها سزاوار تو است، آنگاه براى چند نفر دعا مىکرد، و نام یکایک ایشان را ذکر مىنمود و مىگفت: خداوندا! ولید بن ولید، و سلمه بن هشام، و عیاش ابن ابى ربیعه و تمام بیچارگان با ایمان را از عذاب نجات ده، قهر و غضب خودت را بر قبیله مُضَر شدّت ببخش، قحطى و خشکسالى مانند خشکسالى یوسف بر ایشان نازل گردان. ابو هریره گوید: اهل مشرق در آن زمان از قبیله مُضَر بودند و با پیغمبر جدشمنى داشتند».
«وطأة: شدت اعتماد به کسى است، در اینجا به معنى غضب و قهر است. سنین: قحطى و خشکسالى است».
۳۹۳- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ: قَنَتَ النَّبِیُّ جشَهْرًا یَدْعُو عَلَى رِعْلٍ وَذَكْوَانَ» [۴۳۰].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جمدت یک ماه قنوت خواند وعلیه دو قبیله رعل و ذکوان دعا مىکرد، (چون این دو طایفه چند نفر قراء را که پیغـمبر جبراى تعلیم آنان فرستاده بود ناجوانمردانه به قتل رسانیدند).
۳۹۴- حدیث: «أَنَسٍ عَنْ عَاصِمٍ، قَالَ: سَأَلْتُ أَنَسًا س، عَنِ الْقُنُوتِ، قَالَ: قَبْلَ الرُّكُوعِ فَقُلْتُ: إِنَّ فُلاَنًا یَزْعُمُ أَنَّكَ قُلْتَ بَعْدَ الرُّكُوعِ فقال: كَذَبَ؛ ثُمَّ حَدَّثَنَا عَنِ النَّبِیِّ ج، أَنَّهُ قَنَتَ شَهْرًا بَعْدَ الرُّكُوعِ یَدْعُو عَلَى أَحْیَاءٍ مِنْ بَنِی سُلَیْمٍ قَالَ: بَعَثَ أَرْبَعِینَ أَوْ سَبْعِینَ (یَشُكُّ فِیهِ) مِنَ الْقُرَّاءِ إِلى أَنَاسٍ مِنَ الْمُشْرِكِینَ، فَعَرَضَ لَهُمْ هؤُلاَءِ، فَقَتَلُوهُمْ؛ وَكَانَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ النَّبِیِّ جعَهْدٌ، فَمَا رَأَیْتُهُ وَجَدَ عَلَى أَحَدٍ مَا وَجَدَ عَلَیْهِمْ» [۴۳۱].
یعنی: «عاصم گوید: از انس درباره قنوت پرسیدم (که در کجاى نماز خوانده مىشود) گفت: قبل از رفتن به رکوع خوانده مىشود، گفتم: فلان کس مىگوید: که شما گفتهاید همیشه بعد از بلند شدن از رکوع خوانده مىشود، گفت: فلان کس اشتباه گفته است. آنگاه حدیثى از پیغمبر جروایت کرد، که پیغمبر ج(فقط) یک ماه قنوت را بعد از بلند شدن از رکوع (آخر) مىخواند، و در آن بر علیه چند قبیلهاى از بنى سلیم دعا مىکرد. انس گفت: پیغمبر جچهل نفر یا هفتاد نفر (در تعداد دقیق شک داشت) از قاریان قرآن را (به منظور دعوت به اسلام) به نزد جماعتى از مشرکین فرستاد، در حالى که بین پیغمبر جو آنان پیمان صلح امضاءشدهاى وجود داشت؛ این مشرکین به قاریان قرآن (که هیچ قصد و آمادگى جنگ را نداشتند) حمله کردند و تمام آنان را کشتند، انس گوید: هیچگاه ندیده بودم که پیغمبر جبراى کشته شدن کسى مانند کشته شدن این قاریان ناراحت و غمگین باشد».
(خلاصه معنى حدیث این است: عاصم به انس گفت: فلانى گفت که شما گفتهاید قنوت همیشه بعد از بلند شدن از رکوع خوانده مىشود، انس گفت: اشتباه کرده است، من نگفتهام همیشه بلکه گفتهام: پیغمبر جفقط براى مدت یکماه بعد از رکوع قنوت مىخواند).
(در مورد قنوت، مذهب امام شافعى این است که قنوت در نماز صبح بعد از بلند شدن از رکوع دوم سنّت است، در غیر نماز صبح به هنگام وارد شدن بلا و مصیبت مانند حمله دشمن و خشکسالى و شیوع امراض واگیر و امثال اینها در تمام نمازهاى پنجگانه سنّت است بعد از بلند شدن از رکوع آخر قنوت خوانده شود).
«یزعم: مىگوید. كذب: در اصطلاح اهل حجاز به معنى اشتباه هم به کار مىرود. وجد: غمگین شد».
۳۹۵- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: بَعَثَ النَّبِیُّ جسَرِیَّةً یُقَالُ لَهُمُ الْقُرَّاءُ، فَأُصِیبُوا، فَمَا رَأَیْتُ النَّبِیَّ جوَجَدَ عَلَى شَیْءٍ مَا وَجَدَ عَلَیْهِمْ، فَقَنَتَ شَهْرًا فِی صَلاَةِ الْفَجْرِ، وَیَقُولُ: إِنَّ عُصَیَّةَ عَصَوُا اللهَ وَرَسُولَهُ» [۴۳۲].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر ججماعتى را به سوى مشرکین فرستاد که به قرّاء معروف بودند (چون بیشتر با خواندن و تعلیم قرآن سر و کار داشتند) مشرکین تمام آنها را به قتل رسانیدند، هرگز پیغمبر جرا ندیده بودم که براى هیچ چیزى به اندازه شهادت این قراء غمگین شده باشد، و به مدت یک ماه در نماز صبح قنوت را مىخواند و علیه مشرکین دعا مىکرد و مىگفت: همانا قبیله عصیه بىامرى خدا و رسول خدا را کردند».
[۴۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲۸ باب یهوى بالتكبیر حین یسجد. [۴۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۴ كتاب الوتر: ۷ باب القنوت قبل الركوع وبعده. [۴۳۱]- أخرجه البخاری فی: ۵۸ كتاب الجزیة: ۸ باب دعاء الإمام على من نكث عهداً. [۴۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الدعوات: ۵۸ باب الدعاء على المشركین.
۳۹۶- حدیث: «عِمْرَانَ بْنِ حُصَیْنٍ، أَنَّهُمْ كَانُوا مَعَ النَّبِیِّ جفِی مَسِیرٍ، فَأَدْلَجُوا لَیْلَتَهُمْ، حَتَّى إِذَا كَانَ وَجْهُ الصُّبْحِ عَرَّسُوا فَغَلَبَتْهُمْ أَعْیُنُهُمْ حَتَّى ارْتَفَعَتِ الشَّمْسُ، فَكَانَ أَوَّلَ مَنِ اسْتَیْقَظَ مِنْ مَنَامِهِ أَبُو بَكْرٍ، وَكَانَ لاَ یُوقَظُ رَسُولُ اللهِ جمِنْ مَنَامِهِ حَتَّى یَسْتَیْقِظَ، فَاسْتَیْقَظَ عُمَرُ فَقَعَدَ أَبُو بَكْرٍ عِنْدَ رَأْسِهِ، فَجَعَلَ یُكَبِّرُ وَیَرْفَعُ صَوْتَهُ حَتَّى اسْتَیْقَظَ النَّبِیُّ ج، فَنَزَلَ وَصَلَّى بِنَا الْغَدَاةَ؛ فَاعْتَزَلَ رَجٌلٌ مِنَ الْقَوْمِ لَمْ یُصَلِّ مَعَنَا فَلَمَّا انْصَرَفَ قَالَ: یَا فُلاَنُ مَا یَمْنَعُكَ أَنْ تُصَلِّیَ مَعَنَا قَالَ: أَصَابَتْنِی جَنَابَةٌ فَأَمَرَهُ أَنْ یَتَیَمَّمَ بِالصَّعِیدِ، ثُمَّ صَلَّى وَجَعَلَنِی رَسُولُ اللهِ جفِی رَكُوبٍ بَیْنَ یَدَیْهِ، وَقَدْ عَطِشْنَا عَطَشًا شَدِیدًا فَبَیْنَمَا نَحْنُ نَسِیرُ إذا بِامْرَأَةٍ سَادِلَةٍ رِجْلَیْهَا بَیْنَ مَزَادَتَیْنِ؛ فَقُلْنَا لَهَا: أَیْنَ الْمَاءُ فَقَالَتْ: إِنَّهُ لاَ مَاءَ فَقُلْنَا: كَمْ بَیْنَ أَهْلِكِ وَبَیْنَ الْمَاءِ قَالَتْ: یَوْمٌ وَلَیْلَةٌ فَقُلْنَا: انْطَلِقِی إِلَى رَسُولِ اللهِ جقَالَتْ: وَمَا رَسُولُ اللهِ فَلَمْ نُمَلِّكْهَا مِن أَمْرِهَا حَتَّى اسْتَقْبَلْنَا بِهَا النَّبِیَّ جفَحَدَّثَتْهُ بِمِثْلِ الَّذِی حَدَّثَتْنَا، غَیْرَ أَنَّهَا حَدَّثَتْهُ أَنَّهَا مُؤْتِمَةٌ فَأَمَرَ بِمَزَادَتَیْهَا، فَمَسَحَ فِی الْعَزْلاَوَیْنِ، فَشَرِبْنَا عِطَاشًا، أَرْبَعِینَ رَجُلاً، حَتَّى رَوِینَا فَمَلأْنا كُلَّ قِرْبَةٍ مَعَنَا وَإِدَاوَةٍ، غَیْرَ أَنَّهُ لَمْ نَسْقِ بَعِیرًا، وَهِیَ تَكَادُ تَنِضُّ مِنَ الْمِلْءِ ثُمَّ قَالَ: هَاتُوا مَا عِنْدَكُمْ فَجُمِعَ لَهَا مِنَ الْكِسَرِ وَالتَّمْر حَتَّى أَتَتْ أَهْلَهَا فَقَالَتْ: لَقِیتُ أَسْحَرَ النَّاسِ أَوْ هُوَ نَبِیٌّ كَمَا زَعَمُوا فَهَدَى اللهُ ذَاكَ الصِّرْمَ بِتِلْكَ الْمَرْأَةِ، فَأَسْلَمَتْ وَأَسْلَمُوا» [۴۳۳].
یعنی: «عمران بن حصین گوید: در سفرى با پیغمبر جبودیم از اوّل شب به حرکت ادامه دادیم و در نزدیکىهاى صبح توقف کردیم، خواب بر همه ما غلبه کرد، تا هنگامى که خورشید بلند شده بود کسى بیدار نگشت، اوّل کسى که از خواب بیدار شد، ابوبکر بود. معمولاً کسى پیغمبر جرا از خواب بیدار نمىکرد تا اینکه خود بیدار مىشد، در این اثنا عمر بیدار شد، ابوبکر بر بالاى سر پیغمبر جنشست و با صداى بلند الله اکبر را مىگفت، تا اینکه پیغمبر جبیدار شد، (و دستور داد حرکت کنند و بعد از کمى حرکت پیاده شد و با ما نماز صبح را به امامت خواند).
ولى یک نفر از نماز خوددارى کرد، با ما نماز نخواند، وقتى که پیغمبر جاز نماز فارغ شد فرمود: اى فلانى! چرا با ما نماز نخواندى؟ گفت: دچار جنابت شدهام پیغمبرجبه او دستور داد تا با خاک تیمم کند آن مرد تیمم کرد و بعداً نمازش را خواند، عمران بن حصین گوید: پیغمبر جمرا با چند سوار دیگر به جلو فرستاد (تا به جستجوى آب بپردازیم) و به شدت تشنه بودیم، در آن هنگام که در جستجوى آب بودیم ناگاه به زنى رسیدیم که (بر شترى سوار بود) و پاهایش را در میان دو مشک بزرگ آب (که بر پشت شترش قرار داشت) دراز کشیده بود، به آن زن گفتیم: آب کجاست؟ گفت: آب در این نزدیکیها نیست، گفتیم: فاصله قبیله شما با محل آب چقدر است؟ گفت: یک شب و روز، گفتیم: بیایید برویم به نزد رسول خدا، گفت: رسول خدا کیست؟ دیگر به او فرصت ندادیم تا او را به نزد پیغمبر جآوردیم، همان سخنانى را که با ما گفته بود، به پیغمبر جنیز گفت، و به علاوه به پیغمبر جگفت: که چند بچه یتیم دارد، آنگاه پیغمبر جدستور داد که آن دو مشک بزرگ آب او را بیاورند مشکها را آوردند، پیغمبر جدست را بر روى در مشکها مالید (و آنها را باز کرد) عمران بن حصین گوید: در حالى که چهل نفر تشنه بودیم از این آب نوشیدیم تا اینکه همه سیراب شدیم و تمام مشکها و ظرفهاى کوچکتر را پر از آب کردیم، ولى شترها را آب ندادیم (چون شتر مقاومت زیادى در برابر تشنگى دارد) امّا با وجود اینکه آن همه آب از مشکها خالى شده بود هنوز پر از آب بودند و از کثرت آب نزدیک بود منفجر بشوند، آنگاه پیغمبر جفرمود: (براى دلنوازى آن زن) هر چیزى که دارید بیاورید، و مقدارى لباس کهنه و خرما را برایش جمعآورى کردند تا اینکه نزد قوم و خانوادهاش رفت، گفت: اى مردم! یا با ساحرترین انسانها روبرو شدهام یا همانطورى که مىگویند، باید این شخص پیغمبر جباشد، (بعد از بیان ماجرا براى قومش) خداوند افرادى را که با آن زن بودند به وسیله او هدایت کرد و آن زن مسلمان شد و قومش نیز مسلمان شدند» [۴۳۴].
«أدلجوا لَیْلَتَهُمْ: اوّل شب به حرکت ادامه دادند. عرسوا: آخر شب براى استراحت توقف کردند. فغلبتهم اعینهم: خوابیدند. ركوب: به معنى مرکوب است ولى ابن حجر گوید: با ضمّ راء که به معنى راکب است صحیح است یعنى مرا با چند شتر سوار فرستاد. سادلة: دراز کشیده بود. مزادتین: تثنیه مزاده است به مشک بزرگى گفته مىشود که از دو مشک ساخته شده باشد. مؤتمه: داراى بچه یتیم. عزلاوین: تثنیه عزلاء است دهنه مشک است چون مشکهاى بزرگ دوتا دهن دارند. قربة: مشک. اداوة: ظرفهاى کوچک چرمى. تنض: منفجر مىشود. صرم: جماعتى که بر یک چشمه جمع مىشوند. كسر: چیزهایى که تکه تکه باشد، منظور لباس کهنه است».
۳۹۷- حدیث: «أَنَسٍ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: مَنْ نَسِیَ صَلاَةً فَلْیُصَلِّ إِذَا ذَكَرَهَا، لاَ كَفَّارَةَ لَهَا إِلاَّ ذلِكَ، (وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِی)» [۴۳۵].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که فراموش کند نمازش را بخواند هرگاه به یادش آمد باید آن را بخواند و جز قضاى آن کفارت دیگرى ندارد چون خداوند مىفرماید: (نماز را بخوانید تا مرا در نماز بیاد بیاورید)».
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وعلى عباده الصالحین.
[۴۳۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۲۵ باب علامات النبوة فی الإسلام. [۴۳۴]- ارشاد السارى، ج ۱، ص ۳۷۳. [۴۳۵]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۳۷ باب من نسى صلاة فلیصل إذا ذكرها ولا یعید إلا تلك الصلاة.
۳۹۸- حدیث: «عَائِشَةَ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ قَالَتْ: فَرَضَ اللهُ الصَّلاَةَ حِینَ فَرَضَهَا رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ فِی الْحَضَرِ وَالسَّفَرِ، فَأُقِرَّتْ صَلاَةُ السَّفَرِ، وَزِیدَ فِی صَلاَةِ الْحَضَرِ» [۴۳۶].
یعنی: «عایشه امّ المؤمنین گوید: خداوند ابتدا نمازهاى واجب را چه در سفر و چه در غیر سفر به صورت دو رکعتى فرض نمود سپس تعداد رکعات نمازهاى واجب در غیر سفر افزایش یافتند ولى در سفر به حالت دو رکعتى باقى ماند».
۳۹۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ عَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ عُمَرَ، فَقَالَ: صَحِبْتُ النَّبِیَّ جفَلَمْ أَرَهُ یُسَبِّحُ فِی السَّفَرِ وَقَالَ اللهُ جَلَّ ذِكْرُهُ ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ<span class="symbol">﴾» [۴۳۷].
یعنی: «حفص بن عاصم گوید: عبدالله پسر عمر گوید: در تمام مدتى که با پیغمبر بودم هیچگاه ندیدم که نماز رواتب را در سفر بخواند و خداوند تبارک و تعالى هم مىفرماید: (اخلاق و رفتار رسول خدا براى شما بهترین نمونه و سرمشق مىباشد). (یعنى خواندن نماز رواتب در سفر مستحب نیست).
«تسبیح: نماز رواتب مىباشد و آن نماز سنّتى است که قبل و یا بعد از نمازهاى فرض خوانده مىشوند».
۴۰۰- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: صَلَّیْتُ الظُّهْرَ مَعَ النَّبِیِّ جبِالْمَدِینَةِ أَرْبَعًا، وَبِذِی الْحُلَیْفَةِ رَكْعَتَیْنِ» [۴۳۸].
یعنی: «انس گوید: نماز ظهر را در مدینه با پیغمبر جچهار رکعتى خواندم، و نماز (عصر را) در ذوالحلیفه (با پیغمبر ج) دو رکعتى خواندم». (یعنى چون به ذوالحلیفه سفر کردیم نماز عصر را کوتاه خواندیم).
«ذوالحلیفه: جایى است که در شش مایلى مدینه قرار دارد».
۴۰۱- حدیث: «أَنَسٍ، قَالَ خَرَجْنَا مَعَ النَّبِیِّ جمِنَ الْمَدِینَةِ إِلَى مَكَّةَ، فَكَانَ یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ حَتَّى رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَة.
سَأَلَهُ یَحْیَى بْنُ أَبِی إِسْحقَ قَالَ: أَقَمْتُمْ بِمَكَّةَ شَیْئًا قَالَ أَقَمْنَا بِهَا عَشْرًا» [۴۳۹].
یعنی: «انس گوید: همراه پیغمبر جاز مدینه به سوى مکه خارج شدیم تا وقتى که به مدینه برگشتیم پیغمبر جنمازهاى (چهار رکعتى) را دو رکعت دو رکعت مىخواند. یحیى بن اسحاق از انس پرسید: چند روز در مکه اقامت نمودید؟ انس گفت: ده روز در آنجا قامت نمودیم.
[۴۳۶]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۱ كیف فرضت الصلوات فی الإسراء. [۴۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۱۱ باب من لم یتطوع فی السفر دبر الصلاة وقبلها. [۴۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۵ باب یقصر إذا خرج من موضعه. [۴۳۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۱ باب ما جاء فی التقصیر وكم یقیم حتى یقصر.
۴۰۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ النَّبِیِّ جبِمِنًى رَكْعَتَیْنِ، وَأَبِی بَكْرٍ وَعُمَرَ، وَمَعَ عُثْمَانَ صَدْرًا مِنْ إِمَارَتِهِ، ثُمَّ أَتَمَّهَا» [۴۴۰].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: نماز چهار رکعتى را با پیغمبر جدر منى دو رکعتى مىخواندم و با او ابو بکر و عمر نیز (در زمان خلافتشان) در منى نمازهاى چهار رکعتى را دو رکعت مىخواندم و در اوایل خلافت عثمان هم همینطور بود، ولى عثمان بعداً نماز چهار رکعتى را در منى قصر نمىکرد و آنها را کامل و چهار رکعتى مىخواند» (هرچند ابن مسعود به حضرت عثمان اعتراض کرد ولى با وجود این چون قصر نماز واجب نیست ابن مسعود به حضرت عثمان اقتدا نمود، چنانچه قصر در منى واجب مىبود ابن مسعود به او اقتدا نمىکرد).
۴۰۳- حدیث: «حَارِثَةَ بْنِ وَهْبٍ الْخُزَاعِیِّسقَالَ صَلَّى بِنَا النَّبِیُّ ج، وَنَحْنُ أَكْثَرُ مَا كُنَّا قَطُّ وَامَنُهُ، بِمِنًى رَكْعَتَیْنِ» [۴۴۱].
یعنی: «حارثه بن وهب خزاعى گوید: پیغمبر جدر منى نماز چهار رکعتى را در دو رکعت به امامت با ما خواند. و تعداد جمعیت ما به اندازهاى زیاد بود که تا آن روز چنین جمعیتى را نداشتیم».
(علماء در مسئله قصر و کوتاه نمودن نمازهاى چهار رکعتى به دو رکعت در سفر و اینکه این سفر باید چه اندازه دور باشد تا نماز قصر شود، با هم اختلاف دارند، شافعى و امام مالک و اکثر علماء عقیده دارند که هم قصر و هم کامل خواندن نماز در سفر هردو جایز مىباشد ولى قصر فضیلت و ثوابش بیشتر است. امام حنفى عقیده دارد قصر نماز چهار رکعتى به دو رکعت واجب است و خواندن آن به صورت کامل جایز نیست. امام شافعى و مالک و لیث و اوزاعى و فقهاء و اصحاب حدیث عقیده دارند که فاصله سفر از محل اقامت دائمى باید از دو مرحله که در حدود ۹۵ کیلومتر است کمتر نباشد و ابو حنیفه و کوفیان عقیده دارند که فاصله سفر نباید کمتر از سه مرحله ۱۴۳ کیلومتر باشد، و داود ظاهرى و سایر علماء ظاهرى مىگویند: نماز چهار رکعتى در هر سفرى که باشد خواه دور یا نزدیک حتى در سه مایلى هم جایز است به صورت قصر خوانده شود).
[۴۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۲ باب الصلاة بمنى. [۴۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۵ كتاب الحج: ۸۴ باب الصلاة بمنى.
۴۰۴- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّهُ أَذَّنَ بِالصَّلاَةِ فِی لَیْلَةٍ ذَاتِ بَرْدٍ وَرِیحِ، ثُمَّ قَالَ: أَلاَ صَلُّوا فِی الرِّحَالِ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یَأْمُرُ الْمُؤَذِّنَ، إِذَا كَانَتْ لَیْلَةٌ ذاتُ بَرْدٍ وَمَطَرٍ، یَقُولُ: أَلاَ صَلُّوا فِی الرِّحَالِ» [۴۴۲].
یعنی: «شبى که هوا سرد بود و باد شدید مىوزید ابن عمر اذان گفت و بعد از آن، گفت: اى مردم! در منزل خودتان نماز بخوانید آنگاه ابن عمر (براى توجیه این عمل خود) گفت: رسول خدا در شبهایى که هوا سرد و بارانى مىشد به مؤذنش دستور مىداد که بگوید: اى مردم در منازل خودتان نماز بخوانید».
«رحال: منزل و خانه».
۴۰۵- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لِمُؤَذِّنِهِ فِی یَوْمٍ مَطِیرٍ: إِذَا قُلْتَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللهِ فَلاَ تَقُلْ حَیَّ عَلَى الصَّلاَةِ، قُلْ صَلُّوا فِی بُیوتِكُمْ فَكَأَنَّ النَّاسَ اسْتَنْكَرُوا، قَالَ: فَعَلَهُ مَنْ هُوَ خَیْرٌ مِنِّی، إِنَّ الْجُمُعَةَ عَزْمَةٌ، وَإِنِّی كَرِهْتُ أَنْ أُحْرِجَكُمْ فَتَمْشُونَ فِی الطِّینِ وَالدَّحْضِ» [۴۴۳].
یعنی: «ابن عباس در یک روز بارانى به مؤذنش دستور داد بعد از گفتن أشهد أنّ محمّداً رسول الله، نگوید: حی على الصلاة (براى نماز جمع شوید) بلکه به جاى آن بگوید: صلّوا فی بیوتکم. (در خانههاى خودتان نماز بخوانید) مردم از این کار ابن عباس ایراد گرفتند، ابن عباس گفت: کسى که از من بهتر بود (پیغمبر جاین کار را کرده است و نماز جمعه واجب است (وقتى که گفته شود براى نماز جمعه بیایید مردم براى اداى این واجب حتماً مىآیند و آنگاه دچار زحمت و مشقت مىشوند). و من هم دوست ندارم شما را در تنگنا قرار دهم و شما را دچار راه رفتن در گل و جاهاى لغزنده نمایم»، (بنابراین در چنین روزى که باران مىآید به شما تکلیف نمىکنم که براى نماز جمعه به مسجد بیایید).
[۴۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۴۰ باب الرخصة فی المطر والعلة، أن یصلی فی رحله. [۴۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۱۴ باب الرخصة لمن لم یحضر الجمعة فی المطر.
۴۰۶- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی فِی السَّفَرِ عَلَى رَاحِلَتِهِ حَیْثُ تَوَجَّهَتْ بِهِ، یُومِئُ إِیمَاءَ، صَلاَةَ اللَّیْلِ إِلاَّ الْفَرَائِضَ، وَیُوتِرُ عَلَى رَاحِلَتِهِ» [۴۴۴].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جبه هنگام سفر نماز شب را در حالى که بر شترش سوار بود مىخواند و ارکان آن را به صورت اشاره به جا مىآورد و فرقى نداشت که شترش رو به قبله باشد یا خیر و تنها نمازهاى واجب را به حالت سوارى نمىخواند، و نماز وترش را هم بر روى شترش مىخواند».
۴۰۷- حدیث: «عَامِرِ بْنِ رَبِیعَةَ، أَنَّهُ رَأَى النَّبِیَّ جصَلَّى السُّبْحَةَ بِاللَّیْلِ فِی السَّفَرِ عَلَى ظَهْرِ رَاحِلَتِهِ حَیْتُ تَوَجَّهَتْ بِهِ» [۴۴۵].
یعنی: «عامر بن ربیعه گوید: دیدم که پیغمبر جنماز سنّت شب را در سفر بر پشت شترش مىخواند و فرق نمىکرد که شترش به چه جهتى حرکت مىکند».
۴۰۸- حدیث: «أَنَسٍ عَنْ أَنَسِ بْنِ سِیرِینَ، قَالَ: اسْتَقْبَلْنَا أَنَسًا حِینَ قَدِمَ مِنَ الشَّأمِ فَلَقِینَاهُ بِعَیْنِ التَّمْرِ، فَرَأَیْتُهُ یُصَلِّی عَلَى حِمَارٍ، وَوَجْهُهُ مِنْ ذَا الْجَانِبِ، یَعْنِی عَنْ یَسَارِ الْقِبْلَةِ، فَقُلْتُ: رَأَیْتُكَ تُصَلِّی لِغَیْرِ الْقِبْلَةِ، فَقَالَ: لَوْلاَ أَنِّی رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جفَعَلَهُ لَمْ أَفْعَلْهُ» [۴۴۶].
یعنی: «انس بن سیرین گوید: وقتى که انس بن مالک از شام برگشت ما به استقبالش رفتیم و در جایى به نام عین التمر به او رسیدیم، او را دیدم که بر خرى سوار شده است و نماز مىخواند و رویش به طرف قبله هم نیست، به او گفتم: شما را دیدم رو به غیر قبله نماز مىخواندى؟ انس بن مالک گفت: ما دام که من پیغمبر جرا نمىدیدم که این کار را مىکرد هرگز آن را نمىکردم».
[۴۴۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۴ كتاب الوتر: ۶ باب الوتر فی السفر. [۴۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۱۲ باب تطوع فی السفر فی غیر دبر الصلاة وقبلها. [۴۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۱۰ باب صلاة التطوع على الحمار.
۴۰۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جإِذَا أَعْجلَهُ السَّیْرُ فِی السَّفَرِ یُؤَخِّرُ الْمَغْرِبَ حَتَّى یَجْمَعَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ الْعِشَاءِ» [۴۴۷].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جرا مىدیدم که اگر عجله داشت که زود حرکت کند و سفر را زود شروع نماید نماز مغربش را به تأخیر مىانداخت و آن را با نماز عشاء جمع مىکرد».
۴۱۰- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جإِذَا ارْتَحَلَ قَبْلَ أَنْ تَزِیغَ الشَّمْسُ أَخَّرَ الظُّهْرَ إِلَى وَقْتِ الْعَصْرِ، ثُمَّ نَزَلَ فَجَمَعَ بَیْنَهُمَا، فَإِنْ زَاغَتِ الشَّمْسُ قَبْلَ أَنْ یَرْتَحِلَ صَلَّى الظُّهْرَ ثُمَّ رَكِبَ» [۴۴۸].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جهرگاه قبل از زوال خورشید از وسط آسمان و رسیدن وقت نماز ظهر شروع به حرکت سفر مىکرد نماز ظهر را تا وقت نماز عصر به تأخیر مىانداخت و به هنگام نماز عصر توقف مىکرد و نماز ظهر و عصر را با هم مىخواند. و هرگاه قبل از حرکت او خورشید از وسط آسمان تجاوز مىکرد و وقت نماز ظهر مىرسید، نماز ظهر را مىخواند و بعداً حرکت مىکرد».
[۴۴۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۶ یصلى المغرب ثلاثا فی السفر. [۴۴۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۱۶ باب إذا ارتحل بعدما زاغت الشمس صلى الظهر ثم ركب.
۴۱۱- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ رَسُولِ اللهِ جثَمَانِیًا جَمِیعًا، وَسَبْعًا جَمِیعًا» [۴۴۹].
یعنی: «ابن عباس گوید: هشت رکعت نماز را با هم و هفت رکعت نماز با هم به امامت پیغمبر جخواندم». (یعنى نماز ظهر و عصر را با هم و نماز مغرب و عشاء را با هم با پیغمبر جخواندم. اینکه مىفرماید هشت رکعت و هفت رکعت دلیل این است که این جمعها در حالت اقامت در منزل بوده است، و اگر این جمع مربوط به سفر مىبود مىفرمود: چهار رکعت، دو رکعت ظهر و دو رکعت عصر و پنج رکعت، سه رکعت مغرب و دو رکعت عشاء چون پیغمبر جدر حالت سفر همیشه نماز را به قصر خوانده است).
[۴۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۳۰ باب من لم یتطوع بعد المكتوبة.
۴۱۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ لاَ یَجْعَلَنَّ أَحَدُكُمْ لِلشَیْطَانِ شَیْئًا مِنْ صَلاَتِهِ، یَرَى أَنَّ حَقًّا عَلَیْهِ أَنْ لاَ یَنْصَرِفَ إِلاَّ عَنْ یَمِینِهِ لَقَدْ رَأَیْتُ النَّبِیَّ جكَثِیرًا یَنْصَرِفُ عَنْ یَسَارِهِ» [۴۵۰].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: نباید کسى از شما عقیده داشته باشد که ترک کردن محل نماز تنها از طرف راست برایش جایز است و با این عقیده قسمتى از ثواب نماز خود را براى شیطان قرار دهد، چون من مىدیدم که پیغمبر جاکثر از طرف چپ از محل نماز خود خارج مىشد». (یعنى قرار دادن شرط غیر شرعى در نماز کار شیطان است).
[۴۵۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۹۵ باب الانفتال والانصراف عن الیمین والشمال.
۴۱۳- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَالِكِ بْنِ بُحَیْنَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جرَأَى رَجُلاً، وَقَدْ أُقِیمَتِ الصَّلاَةُ، یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ رَسُولُ اللهِ جلاَثَ بِهِ النَّاسُ، وَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ ج: الصُّبْحَ أَرْبَعًا الصُّبْحَ أَرْبَعًا» [۴۵۱].
یعنی: «عبدالله بن مالک بن بحینه گوید: پیغمبر جمردى را دید، به هنگامى که مؤذن اقامه مىگوید، دو رکعت نماز (سنّت) مىخواند هینکه پیغمبر جاز نماز فارغ شد، مردم به دورش جمع شدند. پیغمبر جبه آن مرد فرمود: آیا صبح و نماز چهار رکعتى؟! آیا صبح و نماز چهار رکعتى؟!»، (یعنى بعد از گفتن اقامه باید نماز فرض خوانده شود نه نماز سنّت).
[۴۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۳۸ باب إذا أقیمت الصلاة فلا صلاة إلا المكتوبة.
۴۱۴- حدیث: «أَبِی قَتَادَةَ السَّلَمِیِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا دَخَلَ أَحَدُكُمُ الْمَسْجِدَ فَلْیَرْكَعْ رَكْعَتَیْنِ قَبْلَ أَنْ یَجْلِسَ» [۴۵۲].
یعنی: «ابو قتاده سلمى گوید: پیغمبر جفرمود: هر کسى که داخل مسجد مىشود باید قبل از اینکه بنشیند دو رکعت نماز را (به عنوان تحیة المسجد) بخواند».
[۴۵۲]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۶۰ باب إذا دخل المجلس فلیركع ركعتین.
۴۱۵- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ النَّبِیِّ جفِی غَزَاةٍ فَأَبْطَأَ بی جَمَلِی وَأَعْیَا، فَأَتَى عَلَیَّ النَّبِیُّ ج، فَقَالَ: جَابِرٌ فَقُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: مَا شَأْنُكَ قُلْتُ: أَبْطَأَ عَلَیَّ جَمَلِی وَأَعْیَا.
وَقَدِمْتُ بِالْغَدَاةِ فَجِئْنَا إِلَى الْمَسْجِدِ فَوَجَدْتُهُ عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ، قَالَ: الآنَ قَدِمْتَ قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: فَدَعْ جَمَلَكَ وَادْخُلْ فَصَلِّ رَكْعَتَیْنِ فَدَخَلْتُ فَصَلَّیْتُ» [۴۵۳].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: در یکى از غزوهها با پیغمبر جبودم، شترم عقب افتاد، و خسته بود پیغمبر جبه من رسید فرمود: شما جابر هستى؟ گفتم: بلى، فرمود: چرا عقب افتادهاى؟ گفتم: شترم خسته شده نمىتواند برود، سرانجام صبح روز بعد به مدینه بازگشتم، به مسجد رفتم پیغمبر جرا بر در مسجد دیدم فرمود: الآن رسیدى؟ گفتم: بلى، فرمود: شترت را رها کن، برو به مسجد دو رکعت نماز بخوان، من هم داخل مسجد شدم و دو رکعت نماز خواندم».
[۴۵۳]- أخرجه البخاری فی: ۳۴ كتاب البیوع: ۳۴ باب شراء الدواب والحمیر.
۴۱۶- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: إِنْ كَانَ رَسُولُ اللهِ جلَیَدَعُ الْعَمَلَ وَهُوَ یُحِبُّ أَنْ یَعْمَلَ بِهِ خَشْیَةَ أَنْ یَعْمَلَ بِهِ النَّاسُ فَیُفْرَضَ عَلَیْهِمْ، وَمَا سَبَّحَ رَسُولُ اللهِ جسُبْحَةَ الضُّحى قطُّ، وَإِنِّی لأُسَبِّحُهَا» [۴۵۴].
یعنی: «عایشه امّ المؤمنین گوید: گاهى پیغمبر جدوست داشت کارى را انجام دهد، ولى از ترس اینکه مبادا وقتى که مردم نیز به پیروى از پیغمبر جآن را انجام دادند بر ایشان واجب شود، آن را انجام نمىداد، من نمىدیدم که پیغمبر جصلاة الضحى را بخواند ولى من آن را مىخوانم». (یعنى پیغمبر جدوست داشت صلاة الضحى را بخواند ولى از ترس اینکه مبادا بر مردم فرض شود آشکارا آن را نمىخواند براى این است که عایشه مىگوید: ندیدهام و نمىگوید نمىخواند).
۴۱۷- حدیث: «أُمِّ هَانِیءٍ عَنِ ابْنِ أَبِی لَیْلَى، قَالَ: مَا أَنْبَأَنَا أَحَدٌ أَنَّهُ رَأَى النَّبِیَّ جصَلَّى الضُّحى غَیْرُ أُمِّ هَانِیءٍ ذَكَرَتْ أَنَّ النَّبِیَّ جیَوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ اغْتَسَلَ فِی بَیْتِهَا، فَصَلَّى ثَمَانِ رَكَعَاتٍ، فَمَا رَأَیْتُهُ صَلَّى صلاةً أَخَفَّ مِنْهَا غَیْرَ أَنَّهُ یُتِمُّ الرُّكُوعَ وَالسُّجُودَ» [۴۵۵].
یعنی: «ابن ابى لیلى گوید: کسى به ما خبر نداده که دیده است پیغمبر جصلاة الضحى را بخواند به غیر امّ هانى، امّا امّ هانى گفت: پیغمبر جدر روز فتح مکه در منزلش غسل کرد. و هشت رکعت نماز خواند و هرگز ندیده بودم پیغمبر جتا این اندازه نماز را کوتاه بخواند، ولى رکوع و سجود آن را کاملاً انجام مىداد».
۴۱۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسقَالَ: أَوْصَانِی خَلِیلِی بِثَلاَثٍ، لاَ أَدَعُهُنَّ حَتَّى أَمُوتَ: صَوْمِ ثَلاَثَةِ أَیَّامِ مِنْ كُلِّ شَهْرٍ، وَصَلاَةِ الضُّحى، وَنَوْمٍ عَلَى وِتْرٍ» [۴۵۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: عزیز و محبوب من (پیغمبر جسه چیز را به من سفارش فرموده است تا موقعى که مىمیرم آنها را ترک نمىکنم:
۱- «روزه سه روز در هر ماهى.
۲- «خواندن صلاة الضحى.
۳- «خواندن نماز وتر قبل از خوابیدن».
[۴۵۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۵ باب تحریض النبی جعلى صلاة اللیل والنوافل من غیر إیجاب. [۴۵۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۱۲ باب من تطوع فی السفر فی غیر دبر الصلوات وقبلها. [۴۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۳۳ باب صلاة الضحى فی الحضر.
۴۱۹- حدیث: «حَفْصَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ، إِذَا اعْتَكَفَ الْمُؤَذِّنُ لِلصُّبْحِ، وَبَدَا الصُّبْحُ، صَلَّى رَكْعَتَیْنِ خَفِیفَتَیْنِ قَبْلَ أَنْ تُقَامَ الصَّلاَةُ» [۴۵۷].
یعنی: «حفصه گوید: وقتى که مؤذن از اذان صبح فارغ مىشد و سکوت مىکرد و صبح ظاهر مىشد پیغمبر جقبل از اینکه نماز صبح را بخواند دو رکعت کوتاه مىخواند».
«اعتكف: سکوت مىکرد».
۴۲۰- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّهَا قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ خَفِیفَتَیْنِ بَیْنَ النِّدَاءِ وَالإِقَامَةِ مِنْ صَلاَةِ الصُّبْحِ» [۴۵۸].
یعنی: «حضرت عایشه گوید: پیغمبر جدر بین اذان و اقامه نماز صبح دو رکعت کوتاه و مختصر مىخواند».
۴۲۱- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُخَفِّفُ الرَّكْعَتَیْنِ اللَّتَیْنِ قَبْلَ صَلاَةِ الصُّبْحِ، حَتَّى إِنِّی لأَقُولُ هَلْ قَرَأَ بِأُمِّ الْكِتَابِ» [۴۵۹].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبه اندازهاى دو رکعت سنّت قبل از نماز صبح را مختصر و خلاصه مىخواند که با خود مىگفتم: آیا سوره فاتحه را خوانده است؟!».
۴۲۲- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَمْ یَكُنِ النَّبِیُّ جعَلَى شَیْءٍ مِنَ النَّوَافِلِ أَشَدَّ مِنْهُ تَعَاهُدًا عَلَى رَكْعَتَیِ الْفَجْرِ» [۴۶۰].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبر هیچ سنّتى مانند دو رکعت سنّت صبح مواظبت نمىکرد».
[۴۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲ باب الأذان بعد الفجر. [۴۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۲ باب الأذان بعد الفجر. [۴۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۲۸ باب ما یقرأ فی ركعتی الفجر. [۴۶۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۲۷ باب تعاهد ركعتی الفجر ومن سماها تطوعا.
۴۲۳- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ النَّبِیِّ جسَجْدَتَیْنِ قَبْلَ الظُّهْرِ، وَسَجْدَتَیْنِ بَعْدَ الظُّهْرِ، وَسَجْدَتَیْنِ بَعْدَ الْمَغْرِبِ، وَسَجْدَتَیْنِ بَعْدَ الْعِشَاءِ، وَسَجْدَتَیْنِ بَعْدَ الْجُمُعَةِ؛ فَأَمَّا الْمَغْرِبُ وَالْعِشَاءُ، فَفِی بَیْتِهِ» [۴۶۱].
یعنی: «ابن عمر گوید: دو رکعت نماز (سنّت) را قبل از نماز ظهر و دو رکعت نماز را بعد از نماز ظهر و دو رکعت را بعد از مغرب و دو رکعت را بعد از نماز عشاء با پیغمبر جخواندم، امّا دو رکعت بعد از مغرب و عشاء را در منزل پیغمبر جبا او خواندم (نه در مسجد)».
«سجدتین: رکعتین».
[۴۶۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۲۹ باب التطوع بعد المكتوبة.
۴۲۴- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: مَا رَأَیْتُ النَّبِیَّ جیَقْرَأُ فِی شَیْءٍ مِنْ صَلاَةِ اللَّیْلِ جَالِسًا، حَتَّى إِذَا كَبِرَ قَرَأَ جَالِسًا، فَإِذَا بَقِیَ عَلَیْهِ مِنَ السُّورَةِ ثَلاَثُونَ أَوْ أَرْبَعُونَ آیَةً، قَامَ فَقَرَأَهُنَّ ثُمَّ رَكَعَ» [۴۶۲].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جرا نمىدیدم که هیچیک از نماز شب را به حالت نشسته بخواند تا اینکه سنش بالا رفت؛ وقتى سنش زیاد شد آیات را به حالت نشسته مىخواند تا اینکه از یک سوره (بزرگ) سى یا چهل آیه باقى مىماند آن وقت بلند مىشد و آیههاى باقى مانده را مىخواند، آنگاه به رکوع مىرفت».
۴۲۵- حدیث: «عَائِشَةَ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ، أَنَّ رَسولَ اللهِ جكَانَ یُصَلِّی جَالِسًا، فَیَقْرأُ وَهُوَ جَالِسٌ، فَإِذَا بَقِیَ مِنْ قِرَاءَتِهِ نَحْوٌ مِنْ ثَلاَثِینَ أَوْ أَرْبَعِینَ آیَةً قَامَ فَقَرَأَهَا، وَهْوَ قَائمٌ، ثُمَّ رَكَعَ ثُمَّ سَجَدَ، یَفْعَلُ فِی الرَّكْعَةِ الثَّانِیَةِ مِثْلَ ذلِكَ، فَإِذَا قَضَى صَلاَتَهُ نَظَرَ، فَإِنْ كُنْتُ یَقْظَى تَحَدَّثَ مَعِی، وَإِنْ كُنْتُ نَائمَةً اضْطَجَعَ» [۴۶۳].
یعنی: «عایشه امّ المؤمنین گوید: پیغمبر جنماز(سنّت شب را) نشسته مىخواند، و آیهها را به حالت نشسته مىخواند تا اینکه از یک سوره (بزرگ) در حدود سى یا چهل آیه باقى مىماند آنگاه بلند مىشد و بقیه آیات را به حالت ایستاده مىخواند، و به رکوع و سجود مىرفت و عین این عمل را در رکعت دوم نیز انجام مىداد وقتى که نمازش تمام مىشد نگاه مىکرد اگر من بیدار مىبودم با من به گفتگو مىنشست و اگر من خوابیده بودم او نیز دراز مىکشید».
[۴۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۶ باب قیام النبی جباللیل فی رمضان وغیره. [۴۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۸ كتاب تقصیر الصلاة: ۲۰ باب: إذا صلى قاعدا ثم صح أو وجد خفة تمّم ما بَقِی.
۴۲۶- حدیث: «عَائِشَةَ عَنْ أَبِی سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمنِ، أَنَّهُ سَأَلَ عَائِشَةَ، كیْفَ كَانَتْ صَلاَةُ رَسُولِ اللهِ جفِی رَمَضَانَ فَقَالَتْ: مَا كَانَ رَسُولُ اللهِ جیَزِیدُ فِی رَمَضَانَ وَلاَ فِی غَیْرِهِ عَلَى إِحْدَى عَشْرَةَ رَكْعَةً، یُصَلِّی أَرْبَعًا فَلاَ تَسَلْ عَنْ حُسْنِهِنَّ وَطُولِهِنَّ، ثُمَّ یُصَلِّی أَرْبَعًا فَلاَ تَسَلْ عَنْ حُسْنِهِنَّ وَطُولِهِنَّ، ثُمَّ یُصَلِّی ثَلاَثًا قَالَتْ عَائِشَةُ: فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ أَتَنَامُ قَبْلَ أَنْ تُوتِرَ فَقَالَ: یَا عَائِشَةُ إِنَّ عَیْنَیَّ تَنَامَانِ وَلاَ یَنَامُ قَلْبِی» [۴۶۴].
یعنی: «ابو سلمه بن عبدالرحمن درباره نماز شب پیغمبر جدر رمضان از عایشه پرسید، عایشه گفت: پیغمبر جچه در رمضان و چه در غیر رمضان از یازده رکعت بیشتر نماز شب را نمىخواند، چهار رکعت را مىخواند، که بسیار زیبا و طولانى بودند، سپس چهار رکعت دیگر را مىخواند که آنها هم بسیار زیبا و طولانى بودند، سپس سه رکعت را مىخواند، عایشه گوید: از پیغمبر جپرسیدم، گفتم: اى رسول خدا! آیا قبل از خواندن نماز وتر مىخوابى؟ پیغمبر جفرمود: اى عایشه! چشمهایم مىخوابند ولى قلبم نمىخوابد».
۴۲۷- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ جیُصَلِّی مِنَ اللَّیْلِ ثَلاَثَ عَشْرَةَ رَكْعَةً؛ مِنْهَا الْوِتْرُ، وَرَكْعَتَا الْفَجْرِ» [۴۶۵].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جسیزده رکعت نماز شب را مىخواند که وتر و دو رکعت نماز (سنّت قبل از) صبح نیز جزو این سیزده رکعت بودند».
۴۲۸- حدیث: «عَائِشَةَ عَنِ الأَسْوَدِ، قَالَ: سَأَلْتُ عَائِشَةَ، كَیْفَ كَانَ صَلاَةُ النَّبِیِّ جبِاللَّیْلِ قَالَتْ: كَانَ یَنَامُ أَوَّلَهُ، وَیَقُومُ آخِرَهُ، فَیُصَلِّی ثُمَّ یَرْجِعُ إِلَى فِرَاشِهِ، فَإِذَا أَذَّنَ الْمُؤَذِّنُ وَثَبَ فَإِنْ كَانَ بِهِ حَاجَةٌ اغْتَسَلَ، وَإِلاَّ تَوَضَّأَ وَخَرَجَ» [۴۶۶].
یعنی: «اسود گوید: از عایشه پرسیدم: نماز شب پیغمبر جچطور بود؟ گفت: پیغمبر جاوّل شب مىخوابید، و در آخر شب بیدار مىشد، و نماز را مىخواند، سپس به رختخوابش بر مىگشت وقتى که مؤذن اذان مىگفت، بلند مىشد، چنانچه نیاز به غسل مىداشت غسل مىکرد والّا وضو مىگرفت و از منزل به سوى مسجد خارج مىشد».
۴۲۹- حدیث: «عَائِشَةَ عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ: سَأَلْتُ عَائِشَةَ، أَیُّ الْعَمَلِ كَانَ أَحَبَّ إِلَى النَّبِیِّجقَالَتِ: الدَّائمُ، قُلْتُ: مَتَى كَانَ یَقُومُ قَالَتْ: كَانَ یَقُومُ إِذَا سَمِعَ الصَّارِخَ» [۴۶۷].
یعنی: «مسروق گوید: از عایشه پرسیدم: پیغمبر جچه عملى را از همه بیشتر دوست داشت؟ عایشه گفت: دوام داشتن بر کار (خوب) مسروق گوید: گفتم: پیغمبرجچه وقت براى نماز شب بلند مىشد؟ عایشه گفت: وقتى که صداى خروس را مىشنید».
۴۳۰- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: مَا أَلْفَاهُ عِنْدِی إِلاَّ نَائمًا تَعْنِی النَّبِیَّ ج» [۴۶۸].
یعنی: «عایشه گوید: هیچ گاه ندیدم که پیغمبر جدر منزل من باشد و به هنگام آمدن صبح در خواب نباشد»، (یعنى پیغمبر جبعد از خواندن نماز شب و سنّت صبح مجدداً به رختخواب خود بر مىگشت و دراز مىکشید).
۴۳۱- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: كُلَّ اللَّیْلِ أَوْتَرَ رسُولُ اللهِ ج، وانْتَهى وِتْرُهُ إِلَى السَّحَرِ» [۴۶۹].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جهر شب نماز وتر را مىخواند ولى در آخر عمرش وتر را در آخر شب مىخواند».
[۴۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۶ باب قیام النبی جباللیل فی رمضان وغیره. [۴۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۰ باب كیف كان صلاة النبی جوكم كان النبی یصلی من اللیل. [۴۶۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۵ باب من نام أول اللیل وأحیا آخره. [۴۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۷ باب من نام عند السحر. [۴۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۷ باب من نام عند السحر. [۴۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۴ كتاب الوتر: ۲ باب ساعات الوتر.
۴۳۲- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَجُلاً سَأَلَ رَسُولَ اللهِ جعَنْ صَلاَةِ اللَّیْلِ؛ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: صَلاَةُ اللَّیْلِ مَثْنَى مثنى، فَإِذَا خَشِیَ أَحَدُكُمُ الصُّبْحَ، صَلَّى رَكْعَةً وَاحِدَةً تُوتِرُ لَهُ مَا قَدْ صَلَّى» [۴۷۰].
یعنی: «ابن عمر گوید: مردى از پیغمبر جدرباره نماز شب سؤال کرد، پیغمبر فرمود: نماز شب دو رکعت دو رکعت مىباشد، وقتى از فرا رسیدن صبح بیم داشتى، قبل از طلوع فجر یک رکعت را به تنهایى بخوان، این رکعت تمام نمازهاى دو رکعتى قبل از خودش را به صورت وتر (فرد) در مىآورد»، (چون نمازهاى قبل از وتر دو رکعتى بودهاند و با خواندن یک رکعت وتر به صورت فرد در مىآیند).
۴۳۳- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: اجْعَلُوا آخِرَ صَلاَتِكُمْ بِاللَّیْلِ وِتْرًا» [۴۷۱].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: آخرین نماز شبتان را نماز وتر قرار دهید».
[۴۷۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۴ كتاب الوتر ۱ باب ما جاء فی الوتر. [۴۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۴ كتاب الوتر: ۴ باب لیجعل آخر صلاته وترا.
۴۳۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: یَنْزِلُ رَبُّنَا تَبَارَكَ وَتَعَالَى كلَّ لَیْلَةٍ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْیَا، حِینَ یَبْقَى ثُلُثُ اللَّیْلِ الآخِرِ، یَقولُ مَنْ یَدْعُونِی فَأَسْتَجِیبَ لَهُ، مَنْ یَسْأَلُنِی فَأُعْطِیَهُ، مَنْ یَسْتَغْفِرُنِی فَأَغْفِرَ لَهُ» [۴۷۲].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: در ثلث آخر هر شب، لطف و مرحمت پروردگار متوجه بندگانـش مىشود، و مىفرمـاید: هر کسى مرا بخـواند جوابش مىدهم، و هرکس چیزى را از من بخواهد آن را به او مىبخشم و هرکس مغفرت از من درخواست نماید او را مورد عفو قرار مىدهم» [۴۷۳].
[۴۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۴ باب الدعاء والصلاة فی آخر اللیل. [۴۷۳]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۳۶.
۴۳۵- حدیث: « أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: مَنْ قَامَ رَمَضَانَ إِیمَانًا واحْتِسَابًا غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ» [۴۷۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که با خلوص نیت، و محض رضاى خدا در شبهاى رمضان نماز شب را بخواند (که همان نماز تراویح است) خداوند گناهان صغیره گذشتهاش را مورد عفو قرار مىدهد».
۴۳۶- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جخَرَجَ ذَاتَ لَیْلَةٍ مِنْ جَوْفِ اللَّیْلِ فَصَلَّى فِی الْمَسْجِدِ، فَصَلَّى رِجَالٌ بِصَلاَتِهِ، فَأَصْبَحَ النَّاسُ فَتَحَدَّثُوا، فَاجْتَمَعَ أَكْثَرُ مِنْهُمْ فَصَلَّوْا مَعَهُ، فَأَصْبَحَ النَّاسُ فَتَحَدَّثُوا، فَكَثُرَ أَهْلُ الْمَسْجِدِ مِنَ اللَّیْلَةِ الثَّالِثَةِ، فَخَرَجَ رَسُولُ اللهِ جفَصَلَّوا بِصَلاَتِهِ، فَلَمَّا كَانَتِ اللَّیْلَةُ الرَّابِعَةُ عَجَزَ الْمَسْجِدُ عَنْ أَهْلِهِ حَتَّى خَرَجَ لِصَلاَةِ الصُّبْحِ؛ فَلَمَّا قَضَى الْفَجْرَ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ فَتَشَهَّدَ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ؛ فَإِنَّهُ لَمْ یَخْفَ عَلَیَّ مَكَانُكُمْ، لكِنِّی خَشِیتُ أَنْ تُفْرَضَ عَلَیْكُمْ فَتَعْجِزُوا عَنْهَا» [۴۷۵].
یعنی: «عایشه گوید: یکبار پیغمبر جدر وسط شب از منزل بیرون رفت و نماز (تراویح) را در مسجد خواند و عدهاى از مردان هم پشت سرش نماز خواندند، فردا صبح مردم در مورد نماز شب پیغمبر جبا هم بحث مىکردند، و در شب دوم عدّه بیشترى جمع شدند و با پیغمبر جنماز خواندند و صبح آن شب نیز مردم درباره آن با هم بحث کردند و در شب سوم مردم بسیارى در مسجد جمع شدند پیغمبر جبه مسجد رفت و مردم پشت سر او نماز خواندند، وقتى شب چهارم رسید مسجد گنجایش کثرت جمعیت را نداشت، و پیغمبر جاز منزل بیرون نیامد، تا اینکه براى نماز صبح از منزل خارج شد همین که نماز صبح را به جا آورد، رو به مردم کرد و بعد از اداى شهادتین فرمود: امّا بعد از شهادتین باید به شما بگویم که موقعیت و علاقه شما (به نماز جماعت تراویح) بر من پوشیده نیست (و مىدانم تا چه اندازه به آن علاقهمند مىباشید) ولى براى این بیرون نیامدم و با شما نماز تراویح نخواندم چون ترسیدم این علاقه شما موجب فرض شدن آن از جانب خداوند بر شما بشود و شما از انجام این فرض ناتوان و عاجز باشید و به واسطه ترک آن گناهکار شوید».
[۴۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۷ كتاب الإیمان: ۲۷ باب تطوع قیام رمضان من الإیمان. [۴۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۲۹ باب من قال فی الخطبة بعد الثناء أما بعد.
۴۳۷- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: بِتُّ عِنْدَ مَیْمُونَةَ، فَقَامَ النَّبِیُّ جفَأَتَى حَاجَتَهُ، غَسَلَ وَجْهَهُ وَیَدَیْهِ ثُمَّ نَامَ، ثُمَّ قَامَ فَأَتَى الْقِرْبَةَ، فَأَطْلَقَ شِنَاقَهَا، ثُمَّ تَوَضَّأَ وُضُوءًا بَیْنَ وُضُوءَیْنِ لَمْ یُكْثِرْ، وَقَدْ أَبْلَغَ، فَصَلَّى، فَقُمْتُ فَتَمَطَّیْتُ كَرَاهِیَةَ أَنْ یَرَى أَنِّی كُنْتُ أَرْقبُهُ، فَتَوَضَّأْتُ، فَقَامَ یُصَلِّی، فَقُمْتُ عَنْ یَسَارِهِ، فَأَخَذَ بِأُذُنِی فَأَدَارَنِی عَنْ یَمِینِهِ، فَتَتَامَّتْ صَلاَتُهُ ثَلاَثَ عَشْرَةَ رَكْعَةً، ثُمَّ اضْطَجَعَ فَنَامَ حَتَّى نَفَخَ، وَكَانَ إِذَا نَامَ نَفَخَ، فَآذَنَهُ بِلاَلٌ بِالصَّلاَةِ فَصَلَّى وَلَمْ یَتَوَضَّأ؛ وَكَانَ یَقُولُ فِی دُعَائِهِ: اللهُمَّ اجْعَلْ فِی قَلْبِی نُورًا، وَفِی بَصَرِی نُورًا، وَفِی سَمْعِی نُورًا، وَعَنْ یَمِینِی نُورًا، وَعَنْ یَسَارِی نُورًا، وَفَوْقِی نُورًا، وَتَحْتِی نُورًا، وَأَمَامِی نُورًا، وَاجْعَلْ لِی نُورًا.
قَالَ كُرَیْبٌ (الرَّاوِی عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ) وَسَبْعٌ فِی التَّابُوتِ، فَلَقَیْتُ رَجُلاً مِنْ وَلَدِ الْعَبَّاسِ فَحَدَّثَنِی بِهِنَّ فَذَكَرَ عَصَبِی وَلَحْمِی وَدَمِی وَشَعَرِی وَبَشَرِی، وَذَكَرَ خَصْلَتَیْنِ» [۴۷۶].
یعنی: «ابن عباس گوید: شبى در منزل میمونه خوابیده بودم دیدم پیغمبر جبلند شد، بعد از قضاى حاجت دست و صورتش را شست و خوابید، سپس بلند شد، و به سوى مشک آبى که در آنجا بود رفت و بند دهانه مشک را باز کرد هرچند آب فراوانى را مصرف ننمود ولى وضویى متوسط و معمولى گرفت و نماز را شروع نمود، من هم از جاى خود بلند شدم و به آرامى بیرون رفتم، چون دوست نداشتم که پیغمبر جمتوجه شود که من مراقب حرکاتش هستم، بعد از اینکه وضو گرفتم در طرف چپ او ایستادم، پیغمبر ج(در حالیکه نماز مىخواند) گوشم را گرفت و مرا به طرف راستش آورد، و نماز شبش را با سیزده رکعت تکمیل نمود، سپس دراز کشید و خوابید به نحوى که صداى نفسش (که نشانه خوابیدنش بود) شنیده مىشد. پیغمبر جعادت داشت وقتى که به خواب مىرفت صداى نفسش شنیده مىشد. بعداً بلال وقت نماز را اعلام کرد، پیغمبر بلند شد و نماز خواند، ولى وضو نگرفت. پیغمبر جدر دعاى نمازش مىگفت: خداوندا! در قلب و چشم و گوشم نور قرار دهید و در اطراف راست و چپ و بالا و پایینم نور قرار دهید و در جلوم و به طور کلى همیشه نور را همراه من قرار دهید.
کریب (راوى این حدیث از ابن عباس) گوید: ابن عباس هفت کلمه را در دعاى پیغمبر جذکر نمود که من آنها را فراموش کرده بودم، و به یکى از پسران ابن عباس رسیدم، او آن هفت کلمه را برایم بیان نمود، گفت که پیغمبر جدر دعایش مىفرمود: خداوندا! در رگ و گوشت و خون و مغز و استخوانم نور قرار دهید و استخوان و مغز را نیز با آنها ذکر کرد یعنى مىفرمود: خداوندا! در استخوان و مغز من نیز نور قرار دهید». (باید متوجه باشیم که خواب بدون قرار دادن شیىء در برابر مقعد یکى از اسباب باطل نمودن وضو مىباشد و هر مسلمانى که به طور آزاد بخوابد وضوى او باطل مىشود ولى پیغمبر جمىفرماید: من به هنگام خواب چشمانم مىخوابند ولى قلبم نمىخوابد و آگاه است. بنابراین از خواص پیغمبر جبود که با خواب وضوى او باطل نمىشد).
«دشناق: ریسمان و نخى است که درب مشک به آن بسته مىشود. تمطیت: یعنى با پشت خمیده بیرون رفتیم. فتتامت: از باب تفاعل است و همیشه لازم است به معنى تکمیل شد. التابوت: جایى که اشیاء در آن نگهدارى مىشود مانند قلب وکاغذ براى حفظ گفتهها و اسرار و صندوق براى چیزهاى مادى و... خصلتین: استخوان و مغز است».
۴۳۸- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسِ، أَنَّهُ بَاتَ لَیْلَةً عِنْدَ مَیْمُونَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ جوَهِیَ خَالَتَهُ، فَاضْطَجَعْتُ فِی عَرْضِ الْوِسَادَةِ، وَاضْطَجَعَ رَسُولُ اللهِ جوَأَهْلُهُ فِی طُولِهَا، فَنَامَ رَسُولُ اللهِ جحَتَّى إِذَا انْتَصَفَ اللَّیْلُ أَوْ قَبْلَهُ بِقَلِیلٍ أَوْ بَعْدَهُ بِقَلِیلٍ، اسْتَیْقَظَ رَسُولُ اللهِ ج، فَجَلَسَ یَمْسَحُ النَّوْمَ عَنْ وَجْهِهِ بِیَدِهِ، ثُمَّ قَرَأَ الْعَشْرَ الآیَاتِ الْخَواتِمَ مِنْ سُورَةِ آلِ عِمْرَانَ، ثُمَّ قَامَ إِلَى شَنٍّ مُعَلَّقَةٍ فَتَوَضَّأَ مِنْهَا فَأَحْسَنَ وُضُوءَهُ، ثُمَّ قَامَ یُصَلِّی قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: فَقُمْتُ فَصَنَعْتُ مِثْلَ مَا صَنَعَ، ثُمَّ ذَهَبْتُ فَقُمْتُ إِلَى جَنْبِهِ فَوَضَعَ یَدَهُ الْیُمْنَى عَلَى رَأْسِی وَأَخَذَ بِأُذُنِی الْیُمْنَى یَفْتِلُهَا؛ فَصَلَّى رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ أَوْتَرَ؛ ثُمَّ اضْطَجَعَ حَتَّى أَتَاهُ الْمُؤذِّنُ فَقَامَ فَصَلَّى رَكْعَتَیْنِ خَفِیفَتَیْنِ، ثُمَّ خَرَجَ فَصَلَّى الصُّبْحَ» [۴۷۷].
یعنی: «عبدالله بن عباس گوید: شبى در منزل میمونه همسر پیغمبر ج(که خاله ابن عباس بود) خوابیـده بودم و سرم را بر عرض بالشـى قرار داده بودم که حضرت رسول جبا همسرش سرشان را بر طول آن قرار داده بودند، پیغمبر جتا نصف شب یا کمى دیرتر یا زودتر خوابید، آن گاه رسول خدا بیدار شد، و نشست، و دستش را بر صورتش مىمالید تا آثار خواب آلودگى را از خود دور نماید، سپس ده آیه آخر سوره آل عمران را خواند، بعد به سوى مشکى که به میخ آویزان شده بود رفت، و از آب آن وضو گرفت و وضوى خوبى هم گرفت و شروع به نماز خواندن کرد، ابن عباس گوید: من هم بلند شدم و آنچه را که پیغمبر جانجام داد انجام دادم، سپس رفتم و در کنارش ایستادم، پیغمبر جدست راستش را بر روى سرم گذاشت و گوش راستم را گرفت و آن را پیچ مىداد، و شش نماز دو رکعتى را خواند سپس یک نماز یک رکعتى خواند بعد از آن دراز کشید، تا اینکه مؤذن آمد، پیغمبر جاز جاى خود بلند شد و دو رکعت را به صورت خلاصه خواند سپس از منزل بیرون رفت و نماز صبح را (در مسجد) خواند».
۴۳۹- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: كَانَتْ صَلاَةُ النَّبِیِّ جثَلاَثَ عَشْرَةَ رَكْعَةً، یَعْنِی بِاللَّیْلِ» [۴۷۸].
یعنی: «ابن عباس گوید: معمولاً نماز شب پیغمبر جسیزده رکعت بود».
۴۴۰- حدیث: «حدیث ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جإِذَا تَهَجَّدَ مِنَ اللَّیْلِ قَالَ: اللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ أَنْتَ نُورُ السَّمَواتِ وَالأَرْضِ، وَلَكَ الْحَمْدُ أَنْتَ قَیِّمُ السَّمَواتِ وَالأَرْضِ، وَلَكَ الْحَمْدُ أَنْتَ رَبُّ السَّمَواتِ وَالأَرْضِ وَمَنْ فِیهِنَّ أَنْتَ الْحَقُّ، وَوَعْدُكَ الْحَقُّ، وَقَوْلُكَ الْحَقُّ، وَلِقَاؤكَ حَقٌّ، وَالْجَنَّةُ حَقٌّ، وَالنَّارُ حَقٌّ، وَالنَّبِیُّونَ حَقٌّ وَالسَّاعَةُ حَقٌّ؛ اللّهُمَّ لَكَ أَسْلَمْتُ، وَبِكَ آمَنْتُ، وَعَلَیْكَ تَوَكَّلْتُ، وَإِلَیْكَ أَنَبْتُ، وَبِكَ خَاصَمْتُ، وَإِلَیْكَ حَاكَمْتُ، فَاغْفِرْلی مَا قَدَّمْتُ وَمَا أَخَّرْتُ، وَمَا أَسْرَرْتُ وَمَا أَعْلَنْتُ أَنْتَ إِلهِی لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ» [۴۷۹].
یعنی: «ابن عباس گوید: هرگاه پیغمبر جنماز شب را مىخواند مىفرمود: خـداوندا! سپاس و ستایش تنها شایسته تو است، روشنى بخش زمین و آسمانها هستى و سپاس و ستایش خاص تو است. نگهدارنده آسمانها و زمین تویى و سپاس و ستایش فقط لایق مقام تو مىباشد و پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست مىباشى، حق هستى و وعدهات حق است، گفتهات حق است، زنده شدن و رسیدن به حضورت حق است، بهشت حق است و آتش دوزخ حق است و همه پیغمبرانى که از جانبت فرستاده شدهاند حق هستند و قیامت و رستاخیر حق است، خداوندا! در مقابل تو تسـلیم هستم، سر تعظیم و فرمـان بردارى را فرود مىآورم، به تو ایمان آوردهام و همه امور خود را به تو واگذار کردهام، به سوى تو بر مىگردم، به قدرت و دلایل و برهان تو با دشمنان مىجنگم و بر آنان غالب مىشوم، تنها تو را حاکم بین خود و دیگرانیعنی: «به هنگام اختلاف» قرار مىدهم و تنها به حکم تو راضى مىباشم، خداوندا! گناه اوّل و آخرم را و آنچه به صورت پنهان و آشکار انجام دادهام ببخشاى، تو معبود من هستى و هیچ کسى جز تو سزاوار پرستش نیست».
[۴۷۶]- أخرجه البخاری فی: ۸۰ كتاب الدعوات: ۱۰ باب الدعاء إذا انتبه من اللیل. [۴۷۷]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۳۶ باب قراءة القرآن بعد الحدث وغیره. [۴۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۰ باب كیف كانت صلاة النبی جوكم كان النبی جیصلى من اللیل. [۴۷۹]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ كتاب التوحید: ۳۵ باب قول الله تعالى (یریدون أن یبدلوا كلام الله).
۴۴۱- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ النَّبِیِّ جلَیْلَةً فَلَمْ یَزَلْ قَائمًا حَتَّى هَمَمْتُ بِأَمْرِ سَوْءٍ؛ قِیلَ لَهُ: وَمَا هَمَمْتَ قَالَ: هَمَمْت أَنْ أَقْعُدَ وَأَذَرَ النَّبِیَّ ج» [۴۸۰].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: شبى با پیغمبر جنماز شب را خواندم، پیغمبر جبه قیام و قرائت قرآن ادامه داد (و من هم خسته شدم) تا جایى که خواستم کار بدى را انجام دهم، از ابن مسعود پرسیده شد: مىخواستى چه کارى بکنى؟ گفت: خواستم بنشینم و پیغمبر جرا تنها بگذارم».
[۴۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۹ باب طول القیام فی صلاة اللیل.
۴۴۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ س، قَالَ: ذُكِرَ عِنْدَ النَّبِیِّ جرَجُلٌ نَامَ لَیْلَهُ حَتَّى أَصْبَحَ، قَالَ: ذَاكَ رَجُلٌ بَالَ الشَّیْطَانُ فِی أُذُنَیْهِ أَوْ قَالَ: فِی أُذُنِهِ» [۴۸۱].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیش پیغمبر جراجع به یک مرد گفتند که فلانى شب به تمامى تا صبح مىخوابد، پیغمبر جفرمود: این مرد کسى است که شیطان او را فریب داده و گوشهایش را از شنیدن حق کر نموده است» [۴۸۲].
«بال فی اُذنیه: گوشهایش را فاسد نموده است».
۴۴۳- حدیث: «عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جطَرَقَهُ وَفَاطِمَةَ بِنْتَ النَّبِیِّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لَیْلَةً، فَقَالَ: أَلاَ تُصَلِّیَانِ فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ أَنْفُسُنَا بِیَدِ اللهِ، فَإِذَا شَاءَ أَنْ یَبْعَثَنَا بَعَثَنَا فَانْصَرَفَ حِینَ قُلْنَا ذلِكَ، وَلَمْ یَرْجِعْ إِلَیَّ شَیْئًا ثُمَّ سَمِعْتُهُ وَهُوَ مُوَلٍّ یَضْرِبُ فَخِذَهُ وَهُوَ یَقُولُ: ﴿وَكَانَ الإِنْسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً﴾» [۴۸۳].
یعنی: «على ابن ابى طالب گوید: شبى پیغمبر جبه نزد من و فاطمه آمد و ما را از خواب بیدار نمود و فرمود: مگر نماز نمىخوانید؟ من گفتم: اى رسول خدا! جان ما در اختیار و تصرف خدا است، هر وقت که بخواهد ما را بیدار کند بیدار مىشویم، همین که پیغمبر جاین سخن را شنید برگشت و چیزى در جواب من نگفت در حالى که به ما پشت کرده بود و مىرفت شنیدم (از شدت ناراحتى) دست به زانو مىزد و مىگفت: به راستى انسان بیش از هر چیزى به جدل مىپردازد».
۴۴۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: یَعْقِدُ الشَّیْطَانُ عَلَى قَافِیَةِ رَأْسِ أَحَدِكُمْ إِذَا هُوَ نَامَ ثَلاَثَ عُقَدٍ؛ یَضْرِبُ عَلَى كُلِّ عُقْدَةٍ، عَلَیْكَ لَیْلٌ طَوِیلٌ فَارْقُدْ، فَإِن اسْتَیْقَظَ فَذَكَرَ الله انْحَلَّتْ عُقْدَةٌ، فَإِنْ تَوَضَّأَ انْحَلَّتْ عُقْدَةٌ، فَإِنْ صَلَّى انْحَلَّتْ عُقْدَةٌ، فَأَصْبَحَ نَشِیطًا طَیِّبَ النَّفْسِ، وَإِلاَّ أَصْبَحَ خَبِیثَ النَّفْسِ كَسْلاَنَ» [۴۸۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: رسول خدا جفرمود: هریک از شما وقتى مىخوابد شیطان بر اعصابش مسلط مىگردد و تنبل و کسل مىشود، انگار که شیطان سرش را به ریسمانى محکم بسته و سه گره بر آن زده است تا گشوده نشود (وقتى که مىخواهد براى نماز شب بلند شود) شیطان به او مىگوید: هنوز وقت زیادى از شب نگذشته است فعلاً بخواب، امّا اگر به وسوسه شیطان توجّه نکند و بیدار شود و به ذکر خدا مشغول گردد، مقدارى قدرت و نیرو مىگیرد، انگار که یکى از گرهها گشوده شده است، و اگر بلند شود و وضو بگیرد، نشاط بیشترى کسب مىکند، گویى که گره دیگرى از گرههاى شیطان نیز گشوده شده است و چنانچه نماز بخواند کاملاً با نشاط و سر حال مىشود، مثل اینکه در چنین حالى آخرین گره شیطانى باطل مىشود، و انسان احساس شادى و آرامش درونى مىنماید، امّا اگر تسلیم وسوسههاى شیطان شود، سستى و تنبلى بر او غلبه مىکند، ودرونش ناآرام و متشنج خواهد شد» [۴۸۵].
[۴۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۱۱ باب صفة إبلیس وجنوده. [۴۸۲]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۶۴. [۴۸۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۵ باب تحریض النبی جعلى صلاة اللیل والنوافل. [۴۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۲ باب عقد الشیطان على قافیة الرأس إذا لم یصل باللیل. [۴۸۵]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۵۲ باب كراهیة الصلاة فی المقابر.
۴۴۵- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: اجْعَلُوا فِی بُیُوتِكُمْ مِنْ صَلاَتِكُمْ وَلاَ تَتَّخِذُوهَا قُبُورًا» [۴۸۶].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: مقدارى از نمازهاى خودتان را در منزل بخوانید و منزل خودتان را به صورت گورستان در نیاورید»، (بنابراین بهتر است به منظور اخلاص بیشتر و دورى از هرگونه شائبه، ریا و خودنمایى نماز سنّت در منزل خوانده شود، علاوه بر این منزلى که در آن نماز خوانده نشود مانند گورستان، ویرانه است، امّا با خواندن نماز سنّت در آن آباد و به ذکر خدا مزین مىگردد و موجب مىشود کسانى که نمىتوانند به مسجد بروند مانند بچهها و زنها و مریضها از مشاهده منظره زیباى نماز محروم نمانند).
۴۴۶- حدیث: « أَبِی مُوسى س، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: مَثَلُ الَّذِی یَذْكُرُ رَبَّهُ وَالَّذِی لاَ یَذْكُرُ مَثَلُ الْحَیِّ وَالْمَیِّتِ» [۴۸۷].
یعنی: «ابو موسى گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که به ذکر خدا مشغول است و کسى که از ذکر خدا غافل است مانند زنده و مرده هستند». (پس جایى که در آن نماز ـکه بزرگترین ذکر خدا استیعنی: خوانده شود آباد و محل زندهها است و جایى که در آن نماز خوانده نشود مانند گورستان، محل مردهها است).
۴۴۷- حدیث: «زَیْدِ بْنِ ثَابِتٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جاتَّخَذَ حُجْزَةً، مِنْ حَصِیرٍ، فی رَمَضَانَ، فَصَلَّى فِیهَا لَیَالِیَ، فَصَلَّى بِصَلاَتِهِ نَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَلَمَّا عَلِمَ بِهِمْ جَعَلَ یَقْعُدُ، فَخَرَجَ إِلَیْهِمْ، فَقَالَ: قَدْ عَرَفْتُ الَّذِی رَأَیْتُ مِنْ صَنِیعِكُمْ، فَصَلُّوا أَیُّهَا النَّاسُ فِی بُیُوتِكُمْ فَإِنَّ أَفْضَلَ الصَّلاَةِ صَلاَةُ الْمَرْءِ فِی بَیْتِهِ إِلاَّ الْمَكْتُوبَة» [۴۸۸].
یعنی: «زید بن ثابت گوید: پیغمبر جدر ماه رمضان در منزل خود با پرده حصیرى حجرهاى ساخت و چند شبى در آن نماز شب مىخواند، عدهاى از اصحاب در مسجد به نماز پیغمبر جدر آن حجره اقتدا مىکردند، وقتى که پیغمبر جمتوجه اقتداى آنان شد در منزل نشست و به آن حجره نرفت (اصحاب به خیال اینکه پیغمبر جبه خواب رفته است سر و صدایى بلند کردند حتى عدهاى سنگهایى ریز به در مىکوبیدند تا پیغمبر جرا بیدار سازند) پیغمبر جبه نزد آنان رفت و فرمود: متوجه سر و صدا و علاقه شما به نماز در مسجد شدم، ولى اى مردم! در منزل نماز بخوانید و بهترین نماز آن است که در منزل خوانده شود، به جز نمازهاى پنجگانه واجب (بنابراین تمام نمازهاى سنّت به جز آنهایى که جماعت در آنها سنّت است مانند نماز عید فطر و قربان و تراویح بهتر آن است در منزل خوانده شوند ولى نماز جشنها و تراویح بهتر است در مسجد و با جماعت باشند، در ضمن نماز تحیة المسجد خاص مسجد است و در منزل خوانده نمىشود) [۴۸۹].
[۴۸۶]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۶۵. [۴۸۷]- أخرجه البخاری فی: ۸۰ كتاب الدعوات: ۶۶ باب فضل ذكر الله عز وجل. [۴۸۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۸۱ باب صلاة اللیل. [۴۸۹]- ارشاد السارى، ج ۲، ص ۷۰.
۴۴۸- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍس، قَالَ: دَخَلَ النَّبِیُّ جفَإِذَا حَبْلٌ مَمْدُودٌ بَیْنَ السَّارِیَتَیْنِ؛ فَقَالَ: مَا هذَا الْحَبْلُ قَالُوا: هذَا حَبْلٌ لِزَیْنَبَ، فَإِذَا فَتَرَتْ تَعَلَّقَت فَقَالَ النَّبِیُّ ج: لاَحُلُّوهُ، لِیُصَلِّ أَحَدُكُمْ نَشَاطَهُ، فَإِذَا فَتَرَ فَلْیَقْعُدْ» [۴۹۰].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جداخل مسجد شد، دید که طنابى به دو ستون (به نام ساریتین) بسته شده است، پرسید: این ریسمان چیست؟ اصحابى که در آنجا بودند جواب دادند که این مربوط به زینب بنت جحش (همسر پیغمبر جاست، وقتى که خسته و کسل مىشود به آن تکیه مىکند (تا نیفتد). پیغمبر جفرمود: این کار را نکنید و طناب را باز کنید، هریک از شما باید وقتى که با نشاط و سرحال است نماز بخواند و اگر خسته گردید باید بنشیند و استراحت کند تا کسالت و خستگیش از بین برود».
۴۴۹- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ النَّبِیَّ جدَخَلَ عَلَیْهَا وَعِنْدَهَا امْرَأَةٌ، قَالَ: مَنْ هذِهِ قَالَتْ: فُلاَنَةُ، تَذْكُرُ مِنْ صَلاَتِهَا، قَالَ: مَهْ عَلَیْكُمْ بِمَا تُطِیقُونَ، فَوَاللهِ لاَ یَمَلُّ اللهُ حَتَّى تَمَلُّوا. وَكَانَ أَحَبَّ الدِّینِ إِلَیْهِ مَا دَاوَمَ عَلَیْهِ صَاحِبُهُ» [۴۹۱].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبه منزل من آمد، زنى پیشم بود پرسید این زن کیست؟ جواب دادم که فلان زن (حولاء دختر تویت) است عایشه درباره کثرت نماز آن زن مخصوصآ نماز شبش سخن گفت، پیغمبر جفرمود: این کار را نکنید باید شما آنچه در توان دارید انجام دهید؛ قسم به خدا خداوند ثواب عبادت شما را قطع نمىکند مگر اینکه در اثر خستگى عبادت را ترک کنید و آن را ادامه ندهید، و محبوبترین عبادت به نزد خدا عبادتى است که انسان بر آن دوام داشته باشد».
۴۵۰- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا نَعَسَ أَحَدُكُمْ وَهُوَ یُصَلِّی فَلْیَرْقُدْ حَتَّى یَذْهَبَ عَنْهُ النَّوْمُ، فَإِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا صَلَّى وَهُوَ نَاعِسٌ لاَ یَدْرِی لَعَلَّهُ یَسْتَغْفِرُ فَیَسُب نَفْسَهُ» [۴۹۲].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جفرمود: هر وقت یکى از شما به هنگام خواندن نماز خسته شد و خواب بر او غلبه کرد، باید بعد از خواندن نماز بخوابد، تا حالت خواب و کسالتش از بین برود، چون اگر شما در حالت چرت زدن و بىخوابى نماز بخوانید متوجه نیستید که چه مىگویید، شاید به جاى طلب مغفرت خودتان را نفرین کنید».
[۴۹۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۱۸ باب ما یكره من التشدید فی العبادة. [۴۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۲ كتاب الإیمان: ۳۲ باب أحب الدین إلى الله أدومه. [۴۹۲]- أخرجه البخاری فی: ۴ كتاب الوضوء: ۵۳ باب الوضوء من النوم.
۴۵۱- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: سَمِعَ النَّبِیُّ جقَارِئًا یَقْرَأُ مِنَ اللَّیْلِ فِی الْمَسْجِدِ، فَقَالَ: یَرْحَمُهُ اللهُ لَقَدْ أَذْكَرَنِی كَذَا وَكَذَا، آیَةً أَسْقَطْتُهَا مِنْ سُورَةِ كَذَا وَكَذَا» [۴۹۳].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جصداى یک نفر را که شب در مسجد قرآن مىخواند شنید، و فرمود: خداوند او را مورد لطف خود قرار دهد چون فلان آیه و فلان آیه را در فلان سوره و فلان سوره از یادم رفته بودند به یاد آوردم».
۴۵۲- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِنَّمَا مَثَلُ صَاحِبِ الْقُرْآنِ كَمَثَلِ صَاحِبِ الإِبِلِ الْمُعَقَّلَةِ، إِنْ عَاهَدَ عَلَیْهَا أَمْسَكَهَا، وَإِنْ أَطْلَقَهَا ذَهَبَتْ» [۴۹۴].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که قرآن را در حفظ دارد مانند کسى است که زانوهاى شترش را بسته باشد اگر از آن مواظبت کند شترش در جاى خود باقى مىماند و اگر آن را آزاد کند فرار مىکند و از دستش خارج مىگردد». (پس لازم است بر قرائت قرآن مواظبت کنیم تا آن را از یاد نبریم).
۴۵۳- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: بِئْسَ مَا لأَحَدِهِمْ أَنْ یَقُولَ نَسِیتُ آیَةَ كَیْتَ وَكَیْتَ، بَلْ نُسِّیَ؛ وَاسْتَذْكِرُوا الْقُرْآنَ، فَإِنَّهُ أَشَدُّ تَفَصِّیًا مِنْ صُدُورِ الرِّجَالِ مِنَ النَّعَمِ» [۴۹۵].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: این حرف خیلى بدى است که انسان بگوید: فلان آیه و فلان آیه را فراموش نمودهام (چون نشانه آن است که در اثر بىتوجهى به خواندن قرآن، از یادش رفته است) بلکه باید بگوید: خداوند مرا دچار فراموشى آن نموده است (و من عمدآ در این کار دخالتى نداشتهام) پیغمبر جفرمود: قرآن را بسیار بخوانید چون قرآن در سینه مردان زودتر از شترى که در دست صاحبش است فرار مىنماید».
۴۵۴- حدیث: «أَبِی مُوسى، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: تَعَاهَدُوا الْقُرْآنَ، فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَهُوَ أَشَدُّ تَفَصِّیًا مِنَ الإِبِلِ فِی عُقُلِهَا» [۴۹۶].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جفرمود: بر خواندن قرآن مواظبت کنید قسم به کسى که جان من در اختیار اوست قرآن (در سینهها) زودتر از شترى که دستهایش با ریسمان بسته شده است، فرار مىنماید».
[۴۹۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۲۷ باب من لم یر بأسا أن یقول سورة البقرة وسورة كذا وكذا. [۴۹۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۲۳ باب استذكار القرآن وتعاهده. [۴۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۲۳ باب استذكار القرآن وتعاهده. [۴۹۶]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۲۳ باب استذكار القرآن وتعاهده.
۴۵۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّهُ كَانَ یَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لَمْ یَأْذَنِ اللهُ لِشَیْءٍ مَا أَذِنَ لِلنَّبِیِّ أَنْ یَتَغَنَّى بِالْقُرَآنِ یُرِیدُ یَجْهَرُ بِهِ» [۴۹۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هیچ چیزى مانند قرآن خواندن پیغمبرجبا آهنگ و صداى بلند مورد عنایت و توجّه خداوند نبوده است».
«أذن: مصدرش اذن به معنى گوش فرادادن و توجّه کردن است که در اینجا کنایه از ثواب و اجر فراوان است. یتغنى: قرآن را به صداى بلند مىخواند».
۴۵۶- حدیث: «أبِی مُوسىسعَنِ النَّبِیِّ جقَالَ لَهُ: یَا أَبَا مُوسى لَقَدْ أُوتِیتَ مِزْمَارًا مِنْ مَزَامِیرِ آلِ دَاوُدَ» [۴۹۸].
یعنی: «ابو موسى گوید: پیغـمبر جبه من فرمود: اى ابوموسى! خداوند یکى از صوتها و الحان خوش داوود را به تو بخشیده است».
«مزامیر: جمع مزمار یک آلت معروف موسیقى (ناى) است که در اینجا کنایه از صوت و الحان خوش است. آل داود: در اینجا منظور شخص حضرت داود است» [۴۹۹].
[۴۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۱۹ باب من لم یتغن بالقرآن. [۴۹۸]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۳۱ باب حسن الصوت بالقراءة. [۴۹۹]- ارشاد السارى، ج ۷، ص ۴۸۱.
۴۵۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مُغَفَّلٍ، قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ جیَوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ عَلَى نَافَتِهِ وَهُوَ یَقْرَأُ سُورَةَ الْفَتْح، یُرَجِّعُ، قَالَ: لَوْلاَ أَنْ یَجْتَمِعَ النَّاسُ حَوْلِی لَرَجَّعْتُ كَمَا رَجَّعَ» [۵۰۰].
یعنی: «عبدالله بن مغفل گوید: در روز فتح مکه پیغمبر جرا دیدم در حالى که بر شترش سوار بود سوره فتح را مىخواند و قرائت آیات را تکرار مىکرد. عبدالله گوید: اگر به خاطر این نبود که مردم در اطراف من جمع مىشوند من هم الآن قرآن را به شیوه پیغمبر جمىخواندم».
«یرجع: قرائت را تکرار مىکرد. بعضى مىگویند که حرکات صوت را به هم نزدیک مىنمود و صدا را در حلقش قرار مىداد».
[۵۰۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۴۸ باب أین ركز النبی جالرایة یوم الفتح.
۴۵۸- حدیث: «الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ قَرَأَ رَجُلٌ الْكَهْفَ، وَفِی الدَّارِ الدَّابَّةُ، فَجَعَلَتْ تَنْفِرُ، فَسَلَّمَ، فَإِذَا ضَبَابَةٌ أَوْ سَحَابَةٌ غَشِیَتْهُ؛ فَذَكَرَهُ لِلنَّبِیِّ ج، فَقَالَ اقْرَأْ فُلاَن فَإِنَّهَا السَّكِینَةُ نَزَلَتْ لِلْقُرْآنِ أَوْ تَنَزَّلَتْ لِلْقُرْآنِ» [۵۰۱].
یعنی: «براء بن عازب گوید: یک نفر از اصحاب سوره کهف را مىخواند، حیوانى که در منزلش بود شروع به جنب و جوش نمود آن صحابى دعا نمود تا آرام شود، ناگاه دید مهى یا ابرى او را در بر گرفته است، و این واقعه را براى پیغمبر جبازگو کرد، پیغمبر جفرمود: اى فلانى! به قرائت قرآن ادامه ده این مه یا ابر اطمینان و آرامشى است که به خاطر خواندن قرآن نازل شده است».
«ضبابه: مه».
۴۵۹- حدیث: «أُسَیْدِ بْنِ حُضَیْرٍ، قَالَ: بَیْنَمَا هُوَ یَقْرَأُ مِنَ اللَّیْلِ سُورَةَ الْبَقَرَةِ، وَفَرَسُهُ مَرْبُوطَةٌ عِنْدَهُ، إِذْ جَالَتِ الْفَرَسُ، فَسَكَتَ فَسَكَتَتْ، فَقَرَأَ فَجَالَتِ الْفَرَسُ، فَسَكَتَ وَسَكَتَتِ الْفَرسُ، ثُمَّ قَرَأَ فَجَالَتِ الْفَرَسُ، فَانْصَرَفَ وَكَانَ ابْنُهُ یَحْیَى قَرِیبًا مِنْهَا، فَأَشْفَقَ أَنْ تُصِیبَهُ، فَلَمَّا اجْتَرَّهُ، رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ حتَّى مَا یَرَاهَا، فَلَمَّا أَصْبَحَ حَدَّثَ النَّبِیَّ ج، فَقَالَ: اقْرَأْ یَا ابْنَ حُضَیْرٍ اقْرَأْ یَا ابْنَ حُضَیْرٍ قَالَ فَأَشْفَقْتُ یَا رَسُولَ اللهِ أَنْ تَطَأَ یَحْیَى، وَكَانَ مِنْهَا قَرِیبًا، فَرَفَعْتُ رَأْسِی فَانْصَرَفْتُ إِلَیْهِ، فَرَفَعْتُ رَأْسِی إِلَى السَّمَاءِ فَإِذا مِثْلُ الظُّلَّةِ فِیهَا أَمْثَالُ الْمَصَابِیحِ، فَخَرَجَتْ حَتَّى لاَ أَرَاهَا قَالَ: وَتَدْرِی مَا ذَاكَ قَالَ: لاَ؛ قَالَ: تِلْكَ الْمَلاَئِكَةُ دَنَتْ لِصَوْتِكَ، وَلَوْ قَرَأْتَ لأَصْبَحَتْ یَنْظُرُ النَّاسُ إِلَیْهَا، لاَ تَتَوَارَى مِنْهُمْ» [۵۰۲].
یعنی: «اسید بن حضیر گوید: شبى سوره بقره را در منزل مىخواند، و اسبش را در نزدیکى خود به میخ یا چیز دیگرى بسته بود، ناگاه اسب به هیجان درآمد، همین که او از خواندن قرآن دست برداشت دید که اسبش نیز آرام گردید و وقتى که مجدداً شروع به خواندن قرآن نمود اسب مجدداً به حرکت و جنبش درآمد. اسید سرش را بلند کرد، دید پسرش یحیى در نزدیکى اسب است، ترسید که حیوان، او را لگد زند پسرش را دور نمود، سپس سرش را به سوى آسمان بلند کرد و چیزهاى عجیبى را دید، فردا صبح جریان را براى پیغمبر جبازگو کرد، پیغمبر جفرمود: اى پسر حضیر! مىبایستى به قرائت ادامه دهى، اى پسر حضیر! مىبایستى به قرائت ادامه دهى، اسید گفت: اى رسول خدا! یحیى به اسب نزدیک بود ترسیدم که او را لگدکوب کند لذا از خواندن قرآن دست برداشتم و به سوى یحیى رفتم در این هنگام سرم را به سوى آسمان بلند کردم دیدم قطعه ابرى در آسمان است که چیزیهایى مانند چراغ درآن وجود دارد، سپس به طرف بالا عروج کردند تا اینکه آنها را دیگر ندیدم، پیغمبر جفرمود: مىدانى که آنها چه بودند؟ اسید گفت: خیر، پیغمبر جفرمود: فرشتگان بودند که به خاطر صداى قرآن خواندن شما فرود آمده بودند، اگر قرائت قرآن را ترک نمىکردى مردم آنهارا تماشا مىکردند واز مردم پنهان نمىشدند». (یعنى این برکت به آنان نیز مىرسید).
[۵۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۲۵ باب علامات النبوة فی الإسلام. [۵۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۱۵ باب نزول السكینة والملائكة عند قراءة القرآن.
۴۶۰- حدیث: «أَبِی مُوسى الأَشْعَرِیِّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَثَلُ الْمُؤمِنِ الَّذِی یَقْرَأُ الْقُرْآنَ كَمَثَلِ الأُتْرُجَّةِ، رِیحُهَا طَیِّبٌ وَطَعْمُهَا طَیِّبٌ؛ وَمَثَلُ الْمُؤْمِنِ الَّذِی لاَ یَقْرَأُ الْقُرْآنَ كَمَثَلِ التَّمْرَةِ، لاَ رِیحَ لَهَا وَطَعْمُهَا حُلْوٌ؛ وَمَثَلُ الْمُنَافِقِ الَّذِی یَقْرَأُ الْقُرْآنَ، مَثَلُ الرَّیْحَانَةِ، رِیحُهَا طَیِّبٌ وَطعْمُهَا مُرٌّ؛ وَمَثَلُ الْمُنَافِقِ الَّذِی لاَ یَقْرَأُ الْقُرْآنَ كَمَثَلِ الْحَنْظَلَةِ، لَیْسَ لَهَا رِیحٌ وَطَعْمُهَا مُرٌّ» [۵۰۳].
یعنی: «ابو موسى اشعرى گوید: پیغمبر جفرمود: مسلمانى که قرآن مىخواند مانند دستنبویى (شمام) است که هم بویش خوب و هم مزهاش لذیذ و عالى است، و مسلمانى که قرآن نمىخواند مانند خرمایى است که بو ندارد امّا طعمش شیرین است، و منافقى که قرآن مىخواند مانند ریحانهاى است که بوى خوشى دارد ولى مزهاش تلخ است، و منافقى که قرآن نمىخواند مانند حنظلى است که بوى خوشى ندارد و طعمش هم تلخ مىباشد».
«أترجّة: نوعى از خربره کوچک است که خطهاى سبز وسرخ دارد وبویش بسیار مطبوع است که دستنبو نام دارد، و شمام هم به آن گفته مىشود».
[۵۰۳]- أخرجه البخاری فی: ۷۰ كتاب الأطعمة: ۳۰ باب ذكر الطعام.
۴۶۱- حدیث: «عَائِشَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: مَثَلُ الَّذِی یَقْرَأُ الْقُرْآنَ وَهُو حَافِظٌ لَهُ مَعَ السَّفَرَةِ الْكِرَامِ، وَمَثَلُ الَّذِی یَقْرَأُ وَهُوَ یَتَعَاهَدُهُ، وَهُوَ عَلَیْهِ شَدِیدٌ، فَلَهُ أَجْرَانِ» [۵۰۴].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جفرمود: کسانى که قرآن را بامهارت مىخوانند و آن را در حفظ دارند با سفراى کرام یعنى پیغمبران مىباشند، و کسانى که به علت بدى حافظه، خواندن قرآن بر ایشان سخت است، امّا این مشقّت را تحمل مىکنند و بر خوانـدن آن مواظبت دارند. آنان هم دو اجر دارند»، (یکى اجر خواندن قرآن و مواظبت بر آن و دیگرى اجر قبول مشقت).
«سفرة الكرام: پیغمبران هستند که سفیر خدا به سوى مردم مىباشند».
[۵۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۸۰ سورة عبس.
۴۶۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍسقَالَ النَّبِیُّ جلأُبَیٍّ: إِنَّ الله أَمَرَنِی أَنْ أَقْرَأَ عَلَیْكَ (لَمْ یَكُنِ الَّذِینَ كَفَرُوا) قَالَ: وَسَمَّانِی قَالَ: نَعمْ فَبَكَى» [۵۰۵].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جبه اُبى بن کعب فرمود: خداوند به من دستور فرمود تا سوره ﴿لَمْ يَكُنْ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾را بر شما بخوانم، ابى گفت: خداوند اسم مرا ذکر کرد؟ پیغمبر جفرمود: بلى، ابی (از خوشحالى) به گریه افتاد».
[۵۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۳ كتاب مناقب الأنصار: ۱۶ باب مناقب أبی بن كعبس.
۴۶۳- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: اقْرَأْ عَلَیَّ قَالَ: قُلْتُ أَقْرَأُ عَلَیْكَ، وَعَلَیْكَ أُنْزِلَ قَالَ: إِنِّی أَشْتَهِی أَنْ أَسْمَعَهُ مِنْ غَیْرِی قَالَ: فَقَرَأْتُ النِّسَاءَ، حَتَّى إِذَا بَلَغَتُ (فَكَیْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بشَهِیدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هؤلاَءِ شَهِیدًا) قَالَ لِی: كُفَّ أَوْ أَمْسِكْ فَرَأَیْتُ عَیْنَیْهِ تَذْرِفَانِ» [۵۰۶].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: قرآن را برایم بخوان، گفتم: من قرآن بخوانم در حالى که قرآن بر شما نازل شده است؟! پیغمبر جفرمود: دوست دارم آن را از غیر خودم بشنوم. ابن مسعود گوید سوره نساء را خواندم تا به این آیه رسیدم که مىفرماید: (عجیب حالت خطرناکى است وقتى که در میان هر ملتى شاهدى از میان خودشان علیه آنان اقامه مىنماییم و تو را هم شاهد این ملت (ملت پیغمبر جقرار مىدهیم)، پیغمبر جفرمود: کافى است وقتى که قرائت را قطع کردم دیدم اشک از چشمانش جارى مىباشد».
۴۶۴- حدیث: «ابْنِ مَسْعُودٍ عَنْ عَلْقَمَةَ قَالَ: كُنَّا بِحِمْصَ، فَقَرَأَ ابْنُ مَسْعُودٍ سُورَةَ یُوسُفَ، فَقَالَ رَجُلٌ: مَا هكَذَا أُنْزِلَتْ، قَالَ: قَرَأْتُ عَلَى رَسُولِ اللهِ جفَقَالَ: أَحْسَنْتَ وَوَجَدَ مِنْهُ رِیحَ الْخَمْرِ، فَقَالَ: أَتَجْمَعُ أَنْ تُكَذِّبَ بِكِتَابِ اللهِ وَتَشْرَبَ الْخَمْرَ فَضَرَبَهُ الْحَدَّ» [۵۰۷].
یعنی: «علقمه گوید: در شهر حمص بودیم ابن مسعود سوره یوسف را خواند، یک نفر گفت: این سوره این طور نازل نشده است، ابن مسعود گفت: من آن را براى پیغمبرجخواندهام (و پیغمبر جایرادى نگرفته است، تو ایراد مىگیرى؟!) آن مرد گفت: احسنت، آفرین، ابن مسعود متوجه شد که بوى شراب از دهن آن مرد مىآید، گفت: آیا از روى جهالت تکذیب کلام خدا مىنمایى وشراب هم مىخورى؟! سپس ابن مسعود حدّ شرابخوارى را بر او اجرا نمود».
[۵۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۳۵ باب البكاء عند قراءة القرآن. [۵۰۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائل القرآن: ۸ باب القرّاء من أصحاب النبی ج.
۴۶۵- حدیث: «أَبِی مَسْعُودٍ الْبَدْرِیِّس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: الآیَتَانِ مِنْ آخِرِ سُورَةِ الْبَقَرَةِ، مَنْ قَرَأَهُمَا فِی لَیْلَةٍ كَفَتَاهُ» [۵۰۸].
یعنی: «ابو مسعود بدرى گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که هر شب دو آیه آخر سوره بقره را بخواند ثوابش در آن شب براى او کافى است» (یعنى خواندن این دو آیه به جاى نماز شب او کافى است. بعضى مىگویند: معنى حدیث این است کسى که این دو آیه را در شب بخواند دیگر نیازى به خواندن قرآن بیشترى ندارد، و یا اینکه خواندن این دو آیه برایش کافى است تا از شرّ شیطان یا شرّ انس و جن محفوظ بماند).
[۵۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازى ۱۲ باب حدثنى خلیفة.
۴۶۶- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: لاَ حَسَدَ إِلاَّ فِی اثْنَتَیْنِ: رَجُلٌ آتَاهُ اللهُ الْقُرْانَ فَهُوَ یَتْلوهُ آنَاءَ اللَّیْلِ وَآنَاءَ النَّهَارِ، وَرَجُلٌ آتَاهُ اللهُ مَالاً فَهُوَ یُنْفِقُهُ آنَاءَ اللَّیْلِ وَآنَاءَ النَّهَارِ» [۵۰۹].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: حسادت بردن تنها به دو کس جایز است:
اوّل: حسادت بردن به کسى که خداوند علم و فهم قرآن را به او عطا نموده است و او هم در اثناى شب و روز مشغول خواندن آن است.
دوم: حسادت بردن بر کسى که خداوند ثروت و مالى به او بخشیده است و او هم شب و روز این ثروت را در راه خدا خرج مىنماید».
۴۶۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لاَ حَسَدَ إِلاَّ فِی اثْنَتَیْنِ: رَجُلٌ آتَاهُ اللهُ مَالاً فَسُلِّطَ عَلَى هَلَكَتِهِ فِی الْحَقِّ، وَرَجُلٌ آتَاهُ اللهُ الْحِكْمَةَ فَهُوَ یَقْضِی بِهَا وَیُعَلِّمُهَا» [۵۱۰].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: حسادت بردن تنها به دو کس جایز است:
اوّل: کسى است که خداوند مالى فراوان را به او بخشیده است و او را نیز مسلط ساخته تا این مال را در راه حق صرف کند.
دومى: کسى است که خداوند علم و حکمت به او بخشیده است و او هم به حکمت و دانش خود عمل مىکند و آن را به دیگران نیز یاد مىدهد».
[۵۰۹]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ كتاب التوحید: ۴۵ باب قول النبی جرجل آتاه الله القرآن فهو یقوم به. [۵۱۰]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۱۵ باب الاغتباط فی العلم والحكمة.
۴۶۸- حدیث: «عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِس، قَالَ: سَمِعْتُ هِشَامَ بْنَ حَكِیمِ بْنِ حِزَامٍ یَقْرَأُ سُورَة الْفُرْقَانِ عَلَى غَیْرِ مَا أَقْرَؤهَا، وَكَانَ رَسُولُ اللهِ جأَقْرَأَنِیهَا، وَكِدْتُ أَنْ أَعْجَلَ عَلَیْهِ، ثُمَّ أَمْهَلْتُهُ حَتَّى انْصَرَفَ، ثُمَّ لَبَّبْتُهُ بِرِدَائِهِ فَجِئْتُ بِهِ رَسُولَ اللهِ ج، فَقُلْتُ إِنِّی سَمِعْتُ هذَا یَقْرَأُ عَلَى غَیْرِ مَا أَقْرَأْتَنِیهَا؛ فَقَالَ لِی: أَرْسِلْهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ: اقْرَأْ فَقَرَأَ، قَالَ: هكَذَا أُنْزِلَتْ ثُمَّ قَالَ لِی: اقْرَأْ فَقَرَأْتُ، فَقَالَ: هكَذَا أُنْزِلَتْ، إِنَّ الْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفِ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنْهُ» [۵۱۱].
یعنی: «عمر بن خطاب گوید: شنیدم که هشام بن حکیم بن حزام سوره فرقان را مخالف با قرائت من مىخواند، در حالى که من آن را از خود پیغمبر جیاد گرفته بودم، اوّل نزدیک بود بلافاصله با او درگیر شوم امّا به او مهلت دادم تا از خواندن قرآن فارغ شود، آنوقت ردایى را که بر دوش داشت در گردنش آویختم و او را پیش پیغمبر جبردم، گفتم: این مرد قرآن را بر خلاف آنچه شما به من یاد دادهاید مىخواند، پیغمبرجفرمود: او را آزاد کن، وقتى آزادش کرم، پیغمبر به او فرمود: بخوان، هشام هم قرآن را خواند، پیغمبر جفرمود: (آرى)، این طور نازل شده است، بعداً به من فرمود: شما هم بخوان، من هم قرآن را خواندم، باز فرمود: این طور نازل شده است. و قرآن به هفت وجه و شیوه گوناگون نازل شده است و به هریک از این شیوهها و روایتها که برایتان ممکن شود آن را بخوانید».
۴۶۹- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: أَقْرَأَنِی جِبْرِیلُ عَلَى حَرْفٍ فَلَمْ أَزَلْ أَسْتَزِیدُهُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ» [۵۱۲].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جفرمود: جبرئیل قرآن را به یک وجه و شیوه برایم مىخواند من هم دستبردارش نبودم و همیشه اصرار داشتم که قرآن را به شیوههاى دیگرى هم برایم بخواند تا اینکه سرانجام تعداد انواع قرائتها را به هفت تا رساند»، (و قرآن را با هفت قرائت برایم خواند).
[۵۱۱]- أخرجه البخاری فی: ۴۴ كتاب الخصومات: ۴ باب الخصوم بعضهم فی بعض. [۵۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۶ باب ذكر الملائكة.
۴۷۰- حدیث: «ابْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِی وَائِلٍ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى ابْنِ مَسْعُودٍ، فَقَالَ قَرَأْتُ الْمُفَصَّلَ اللَّیْلَةَ فی رَكْعَةٍ، فَقَالَ: هَذًّا كَهَذِّ الشِّعْرِ لَقَدْ عَرَفْتُ النَّظَائرَ الَّتِی كَانَ النَّبِیُّ جیَقْرُنُ بَیْنَهُنَّ فَذَكَرَ عِشْرِینَ سُورَةً مِنَ الْمُفَصَّلِ، سُورَتَیْنِ فِی كُلِّ رَكْعَةٍ» [۵۱۳].
یعنی: «ابو وائل گوید: یک نفر به نزد عبدالله بن مسعود آمد و گفت: امشب در یک رکعت نماز تمام سورههاى کوچک قرآن را (که به آنها مفصل گفته مىشود) خواندم ابن مسعود گفت: این سرعت خوانى از خصوصیات شعر است (قرآن باید با تأنى خوانده شود) من سورههاى مشابهى را مىشناسم که پیغمبر جآنها را با هم جمع مىنمود و دو سوره از آنها را در یک رکعت مىخواند و ابن مسعود ۲۰ سوره از سورههاى مفصل را بیان نمود».
«مفصل: سورههاى کوچک قرآن از سوره فتح تا سوره ناس مىباشند که به فاصله کم به وسیله بسم الله الرحمن الرحیم از هم جدا شدهاند و به همین مناسب به سورههاى مفصل (از هم جدا شده) معروف هستند. نظائر: سورههایى هستند که از لحاظ معنى یا تعداد آیات با هم مشابه مىباشند».
[۵۱۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۰۶ باب الجمع بین السورتین فی الركعة.
۴۷۱- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، عَنِ النَّبِیِّ جأَنَّهُ كَانَ یَقْرَأُ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ» [۵۱۴].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: پیغمبر جدر سوره ﴿إِقْتَرَبَتْ السَّاعَةُ﴾ و در آیه ﴿لَقَدْ تَرَكْنَاهَا آيَةٌ﴾﴿فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرْ﴾را قرائت مىکرد یعنى مُذَّکرْ را با دال و بدون نقطه قرائت مىنمود نه با ذال و با نقطه».
۴۷۲- حدیث: «أَبِی الدَّرْدَاءِ عَنْ إِبْرَاهیمَ، قَالَ: قَدِمَ أَصْحَابُ عَبْدِ اللهِ عَلَى أَبِی الدَّرْدَاءِ فَطَلَبَهُمْ فَوَجَدَهُمْ، فَقَالَ: أَیُّكُمْ یَقْرَأُ قِرَاءَةَ عَبْدِ اللهِ قَالَ: كُلُّنَا؛ قَالَ: فَأَیُّكُمْ أَحْفَظُ فَأَشَارُوا إِلَى عَلْقَمَةَ؛ قَالَ: كَیْفَ سَمِعْتَهُ یَقْرَأُ وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى قَالَ عَلْقَمَةُ: وَالذَّكَرِ وَالأُنْثَى؛ قَالَ: أَشْهَدُ أَنِّی سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقْرَأُ هكَذَا، وَهؤلاَءِ یُرِیدُونِی عَلَى أَنْ أَقْرَأَ (ووَمَا خَلَقَ ٱلذَّكَرَ وَٱلۡأُنثَىٰٓ)، وَاللهِ لاَ أُتَابِعُهُمْ» [۵۱۵].
یعنی: «ابراهیم نخعى گوید: اصحاب عبدالله بن مسعود به نزد ابودرداء رفتند، ابودرداء ایشان را خواست و با آنان ملاقات کرد و از ایشان پرسید: کدام یک از شما به قرائت عبدالله بن مسعود قرآن مىخواند؟ گفتند: همه ما به قرائت عبدالله بن مسعود قرآن مىخوانیم. ابو درداء گفت: کدام یک از شما از همه بیشتر قرآن را حفظ دارد؟ اشاره کردند به علقمه (بن قیس). از علقمه پرسید: عبدالله بن مسعود سوره ﴿وَٱلَّيۡلِ إِذَا يَغۡشَىٰ١﴾را چطور مىخواند؟ علقمه گفت: عبدالله «وَالذَّكَرِ وَالأُنْثَى»مىخواند، ابو درداء گفت: من شهادت مىدهم که از پیغـمبر جشنیدم که آن را همینطور مىخواند، و اینها (مردم شام) از من مىخواهند به جاى «وَالذَّكَرِ وَالأُنْثَى»، ﴿وَمَا خَلَقَ ٱلذَّكَرَ وَٱلۡأُنثَىٰٓ﴾را بخوانم امّا قسم به خدا از آنان تبعیت نخواهم کرد»، (امام مازرى مىفرماید: در مورد این روایت باید عقیده داشت که قبلاً «وَالذَّكَرِ وَالأُنْثَى»بوده است و نسخ شده است و ناسخ آن ﴿وَمَا خَلَقَ ٱلذَّكَرَ وَٱلۡأُنثَىٰٓ﴾است، و این روایتها که از بعضى نقل شده قبل از جمع مصحف حضرت عثمان و اتفاق اصحاب بر آن بوده است و امّا بعد از انتشار مصحف عثمان هیچ کسى در آیات مندرج در آن اختلافى نداشته است) [۵۱۶].
[۵۱۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۵۴ سورة اقتربت الساعة: ۲ باب تجرى بأعیننا. [۵۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۹۲ سورة واللیل: ۷ باب وما خلق الذكر والأنثى. [۵۱۶]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۱۰۹.
۴۷۳- حدیث: «عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: شَهِدَ عِنْدِی رِجَالٌ مَرْضِیُّونَ وَأَرْضَاهُمْ عِنْدِی عُمَرُ، أَنَّ النَّبِیَّ جنَهى عَنِ الصَّلاَةِ بَعْدَ الصُّبْحِ حَتَّى تَشْرُقَ الشَّمْسُ، وَبَعْدَ الْعَصْرِ حَتَّى تَغْرُبَ» [۵۱۷].
یعنی: «ابن عباس گوید: از چند نفر صادق و مورد اطمینان که به عقیده من عمر ابن خطاب از همه آنان مورد اطمینانتر بود شنیدم که گفتند: پیغمبر جاز خواندن نماز (سنّت بدون سبب در دو موقع) نهى نموده است:
اوّل: وقتى است که خورشید در حال طلوع کردن است تا اینکه به تمام ظاهر مىشود و نور آن به خوبى شعلهور مىگردد.
دوم: وقتى است که خورشید در حال غروب کردن است تا اینکه به خوبى غروب مىنماید».
۴۷۴- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: لاَ صَلاَةَ بَعْدَ الصُّبْحِ حَتَّى تَرْتَفِعَ الشَّمْسُ، وَلاَ صَلاَةَ بَعْدَ الْعَصْرِ حَتَّى تَغِیبَ الشَّمْسُ» [۵۱۸].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: از پیغمبر جشنیدم که مىفرمود: نباید نماز (سنّت) بعد از سپرى شدن وقت نماز صبح در حالى که خورشید دارد طلوع مىکند خوانده شود تا اینکه خورشید به خوبى ظاهر و بلند مىشود، و نباید نماز (سنّت) بعد از سپرى شدن وقت عصر در حالى که خورشید دارد غروب مىنماید خوانده شود تا اینکه به خوبى غروب مىکند».
۴۷۵- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لاَ تَحَرَّوْا بِصَلاَتِكُمْ طُلُوعَ الشَّمْسِ وَلاَ غُرُوبَهَا» [۵۱۹].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: عمدآ نمازتان را در هنگام طلوع و غروب خورشید نخوانید».
۴۷۶- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِذَا طَلَعَ حَاجِبُ الشَّمْسِ فَدَعُوا الصَّلاَةَ حَتَّى تَبْرُزَ، وَإِذَا غَابَ حَاجِبُ الشَّمْسِ فَدَعُوا الصَّلاَةَ حَتَّى تَغِیبَ» [۵۲۰].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: هر وقت گوشهاى از خورشید طلوع کرد نماز را ترک کنید تا اینکه به خوبى آشکار مىگردد، و هر وقت گوشهاى از خورشید غروب نمود تا به خوبى غروب مىکند نباید نماز بخوانید».
[۵۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۳۰ باب الصلاة بعد الفجر حتى ترتفع الشمس. [۵۱۸]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۳۱ باب لا یتحرى الصلاة قبل غروب الشمس. [۵۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۳۰ باب الصلاة بعد الفجر حتى ترتفع الشمس. [۵۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۱۱ باب صفة إبلیس وجنوده.
۴۷۷- حدیث: «أُمِّ سَلَمَةَ عَنْ كُرَیْبٍ، أَنَّ ابْنَ عَبَّاسٍ، وَالْمِسْوَرَ بْنَ مَخْرَمَةَ، وَعَبْدَ الرَّحْمنِ بْنَ أَزْهَرَ أَرْسَلُوهُ إِلَى عَائِشَةَ، فَقَالُوا: اقْرأْ عَلَیْهَا السَّلاَمَ مِنَّا جَمِیعًا، وَسَلْهَا عَنِ الرَّكْعَتَیْنِ بَعْدَ صَلاَةِ الْعَصْرِ، وَقُلْ لَهَا: إِنَّا أُخْبِرْنَا أَنَّكِ تُصَلِّینَهُمَا، وَقَدْ بَلَغَنَا أَنَّ النَّبِیَّ جنَهَى عَنْهُمَا وَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: وَكُنْتُ أَضْرِبُ النَّاسَ مَعَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْهُمَا.
قَالَ كُرَیْبٌ: فَدَخَلْتُ عَلَى عَائِشَةَ، فَبَلَّغْتُهَا مَا أَرْسَلُونِی؛ فَقَالَتْ: سَلْ أُمَّ سَلَمَةَ فَخَرَجْتُ إِلَیْهِمْ فَأَخْبَرْتُهُمْ بِقَوْلِهَا، فَرَدُّونِی إِلَى أُمِّ سَلَمَةَ بِمِثْلِ مَا أَرْسَلُونِی بِهِ إِلَى عَائِشَةَ، فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَنْهَى عَنْهَا ثُمَّ رَأَیْتُهُ یُصَلِّیهِمَا حِینَ صَلَّى الْعَصْرَ، ثُمَّ دَخَلَ وَعِنْدِی نِسْوَةٌ مِنْ بَنِی حَرَامٍ مِنَ الأَنْصَارِ، فَأَرْسَلْتُ إِلَیْهِ الْجَارِیَةَ، فَقُلْتُ قُومِی بِجَنْبِهِ، قُولِی لَهُ: تَقُولُ لَكَ أُمُّ سَلَمَةَ یَا رَسُولَ اللهِ سَمِعْتُكَ تَنْهَى عَنْ هَاتَیْنِ وَأَرَاكَ تُصَلِّیهِمَا فَإِنْ أَشَارَ بِیَدِهِ فَاسْتأْخِرِی عَنْهُ فَفَعَلَتِ الْجَارِیَةُ، فَأَشَارَ بِیَدِهِ فَاسْتَأْخَرَتْ عَنْهُ فَلَمَّا انْصَرَفَ، قَالَ: یَا بِنْتَ أَبِی أُمَیَّةَ سَأَلْتِ عَنِ الرَّكْعَتَیْنِ بَعْدَ الْعَصْرِ، وَإِنَّهُ أَتَانِی نَاسٌ مِنْ عَبْدِ الْقَیْسِ فَشَغَلُونِی عَنِ الرَّكْعَتَیْنِ اللَّتَیْنِ بَعْدَ الظُّهْرِ، فَهُمَا هَاتَانِ» [۵۲۱].
یعنی: «کریب گوید: ابن عباس و مسور بن مخرمه و عبدالرحمن بن أزهر مرا به نزد عایشهلفرستادند و گفتند: سلام ما را به او برسان و درباره دو رکعت نماز بعد از نماز عصر از او سؤال کن و به او بگو ما شنیدهایم که شما بعد از نماز عصر دو رکعت را مىخوانى، در حالیکه به ما رسیده است که پیغمبر جاز خواندن آن نهى کرده است، ابن عباس گوید: من و عمر مردم را به خاطر دو رکعت نماز بعد از عصر مىزدیم، (واجازه نمىدادیم به خلاف دستور پیغمبر جنماز بخوانند). کریب گوید: پیش عایشه رفتم سفارشى را که به من کرده بودند به او گفتم، عایشه گفت: این موضوع را از امّ سلمه (همسر پیغمبر جبپرسید، من هم به نزد ابن عباس و سایرین بازگشتم و سخن عایشه را به ایشان گفتم، آنگاه مرا به سوى امّ سلمه فرستادند، گفتند: آنچه را که از عایشه پرسیدى از امّ سلمه نیز بپرس (وقتى که از امّ سلمه پرسیدم) امّ سلمه گفت: من شنیده بودم پیغمبر جاز خواندن دو رکعت نماز بعد از نماز عصر نهى فرموده است، وقتى که بعد از نماز عصر وارد منزل من شد و چند نفر از زنان بنى حرام پیش من بودند دیدم دو رکعت نماز را مىخواند، من هم کنیزى را پیش پیغمبر جفرستادم گفتم: برو در کنار پیغمبر جبایست و به او بگو: اى رسول خدا! امّ سلمه مىگوید: ما از شما شنیدهایم که از خواندن این دو رکعت بعد از نماز عصر نهى مىنمودى، الآن مىبینم آن را مىخوانى؟ اگر پیغمبر جبه دست اشارهاى کرد، عجله نکنید و در آنجا بایست (تا پیغمبر جتمام مىشود) آن کنیز پیش پیغمبر جآمد و آنچه که امّ سلمه به او گفته بود به عرض پیغمبر جرساند و پیغمبر جبا دست به او اشاره کرد و او هم ایستاد تا پیغمبر جاز نمازش فارغ شد، پیغمبر جفرمود: اى دختر ابى امیه! از دو رکعت نماز بعد از نماز عصر پرسیدى، عدهاى از طایفهى ابن قیس پیش من آمدند و با آنان مشغول شدم و دو رکعت نماز (سنّت) بعد از ظهر را فراموش نمودم و این دو رکعت همان دو رکعت نماز بعد از ظهر است».
۴۷۸- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: رَكْعَتَانِ لَمْ یَكُنْ رَسُولُ اللهِ جیَدَعُهُمَا سِرًّا وَلاَ عَلاَنِیَةً؛ رَكْعَتَانِ قَبْلَ صَلاَةِ الصُّبْحِ، وَرَكْعَتَانِ بَعْدَ الْعَصْرِ» [۵۲۲].
یعنی: «عایشه گوید: هیچ گاه پیغمبر جچه آشکارا و چه پنهان دو نماز را ترک نمىکرد، یکى دو رکعت نماز قبل از نماز صبح و دیگرى دو رکعت بعد از نماز عصر بود». (علماء در مورد دو رکعت نماز بعد از نماز عصر اختلاف نظر دارند عدهاى با توجّه به حدیث امّ سلمه و نهى عمر و عبدالله ابن عباس آن را مکروه مىدانند و عدهاى دیگر با توجّه به حدیث حضرت عایشه معتقد به مندوب بودن آن مىباشند، دانشمند و محدث بزرگ جهان اسلام ابن حجر عسقلانى در جلد دوم کتاب فتح البارى صفحه ۵۱ و ۵۲ براى توافق و جمع این دو حدیث با هم مىفرماید: نهى پیغمبر جو عمر و عبدالله ابن عباس مخصوص نمازهاى سنّتى است که عمدآ تا نزدیکى غروب آفتاب به تأخیر مىافتد. و اینکه حضرت عایشه مىگوید پیغمبر جهرگز چه به صورت آشکار و چه پنهانى این دو رکعت را ترک نکرده است، یعنى بعد از آمدن جماعت بن عبدالقیس و خواندن دو رکعت سنّت بعد از ظهر بعد از نماز عصر دیگر از آن ببعد هرگز این دو رکعت را در منزل ترک نمىکرد، ولى چون در منزل بود عمر و عبدالله ابن عباس از آن بىاطلاع بودند).
[۵۲۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۲ كتاب السهو: ۸ باب إذا كُلِّم وهو یصلی فأشار بیده واستمع. [۵۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۹ كتاب مواقیت الصلاة: ۳۳ باب ما یصلی بعد العصر من الفوائت ونحوها.
۴۷۹- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: كَانَ الْمُؤذِّنُ إِذَا أَذَّنَ، قَامَ نَاسٌ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِیِّ جیَبْتَدِرُونَ السَّوَارِیَ حَتَّى یَخْرُجَ النَّبِیُّ جوَهُمْ كَذلِكَ یُصَلُّونَ الرَّكْعَتَیْنِ قَبْلَ الْمَغْرِبِ، وَلَمْ یَكُنْ بَیْنَ الأَذَانِ وَالإِقَامَةِ شَیْءٌ» [۵۲۳].
یعنی: «انس بن مالک گوید: وقتى که مؤذن اذان (مغرب) را شروع مىکرد جماعتى از اصحاب بلند مىشدند و به عجله به سوى دیوارهاى مسجد مىرفتند و شروع به خواندن دو رکعت نماز مىکردند، وقتى که پیغمبر جاز منزل به داخل مسجد مىآمد آنان در حال خواندن دو رکعت نماز قبل از مغرب بودند و فاصله زیادى بین اذان و اقامه مغرب وجود نداشت». (یعنى همین که مؤذن شروع به اذان گفتن مىکرد اصحاب شروع به خواندن دو رکعت نماز سنّت مىکردند وقتى که اذان تمام مىشد نماز ایشان هم تمام مىشد و فاصله زیادى بین اذان و اقامه وجود نداشت) [۵۲۴].
[۵۲۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۴ باب كم بین الأذان والإقامة. [۵۲۴]- فتح البارى، ج ۲، ص ۸۱.
۴۸۰- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مُغَفَّلٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: بَیْنَ كلِّ أَذَانَیْنِ صَلاَةٌ، بَیْنَ كُلِّ أَذَانَیْنِ صَلاَةٌ ثُمَّ قَالَ فِی الثَّالِثَةِ: لِمَنْ شَاءَ» [۵۲۵].
یعنی: «عبدالله بن مغفل گوید: پیغمبر جفرمود: در بین هر اذان و اقامهاى نمازى وجود دارد و در بین هر اذان و اقامهاى نمازى هست و در مرحله سوم که این جمله را تکرار مىکرد فرمود: براى کسى که مایل باشد»، (یعنى سنّت است نه واجب).
[۵۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶ باب بین كل أذانین صلاة لمن شاء.
۴۸۱- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جصَلَّى بِإِحْدَى الطَّائِفَتَیْنِ، وَالطَّائِفَةُ الأُخْرَى مُوَاجِهَةَ الْعَدُوِّ، ثُمَّ انْصَرَفُوا، فَقَامُوا فِی مَقَامِ أَصْحَابِهِمْ، فَجَاءَ أُولئِكَ فَصَلَّى بِهِمْ رَكْعَةً، ثُمَّ سَلَّمَ عَلَیْهِمْ، ثُمَّ قَامَ هؤلاَءِ فَقَضَوْا رَكْعَتَهُمْ، وَقَامَ هؤلاَءِ فَقَضَوْا رَكْعَتَهُمْ» [۵۲۶].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر ج(در میدان جنگ با دشمن به هنگام نماز اصحاب را به دو دسته تقسیم نمود) با یک دسته از آنان یک رکعت نماز خواند و دسته دوم در مقابل دشمن ایستاده بودند، دسته اوّل رفتند در جاى دسته دوم قرار گرفتند و دسته دوم آمدند و با پیغمبر جیک رکعت نماز را با جماعت خواندند، سپس پیغمبر جکه دو رکعت نماز خوانده بود سلام داد، دسته دوم بلند شدند و هردو دسته که هر کدام یک رکعت نماز خوانده بودند رکعت باقى مانده را خواندند».
(امام اوزاعى و اشهب از علماى مالکى عقیده دارند که نماز خوف باید بر اساس این حدیث خوانده شود و به نزد شافعى هرچند جایز است که نماز خوف به این صورت هم خوانده شود ولى بهتر آن است مطابق حدیث سهل بن ابى حثمه «حدیث بعدى» خوانده شود).
۴۸۲- حدیث: «سَهْلِ بْنِ أَبِی حَثْمَةَ، قَالَ: یَقُومُ الإِمَامُ مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ، وَطَائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَهُ، وَطَائِفَةٌ مِنْ قِبَلِ الْعَدُوِّ، وُجُوهُهُمْ إِلَى الْعَدُوِّ، فَیُصَلِّی بِالَّذِینَ مَعَهُ رَكْعَةً، ثُمَّ یَقُومُونَ فَیَرْكَعُونَ لأَنْفُسِهِمْ رَكْعَةً، وَیَسْجُدُونَ سَجْدَتَیْنِ فِی مَكَانِهِمْ، ثُمَّ یَذْهَبُ هؤلاَءِ إِلَى مَقَامِ أُولئِكَ فَیَرْكَعُ بِهِمْ رَكْعَةً، فَلَهُ ثِنْتَانِ، ثُمَّ یَرْكَعُونَ وَیَسْجُدُونَ سَجْدَتَیْنِ» [۵۲۷].
یعنی: «سهل بن ابى حثمه گوید: (بهنگام نماز خوف) امام رو به قبله مىایستد و دسـتهاى از نمازگزاران با او رو به قبله مىایسـتند و دسـته دیگر در مقابل دشمن و روبهروى آن قرار مىگیرند، امام یک رکعت نماز را با دستهاى که با او رو به قبله ایستادهاند مىخواند، و این دسته بلند مىشوند و خودشان به تنهایى (پس از نیت) مفارقت و بدون تبعیت از امام رکعت دوم را مىخوانند و در جاى خود دو سجده به جاى مىآورند (و با این دو رکعت نمازشان تمام مىشود چون نماز خوف دو رکعت است و وقتى نمازشان تمام شد) این دسته مىروند و در جاى دسته دوم رو به دشمن مىایسـتند، و دسته دوم مىآیند و امام با آنان هم یک رکعت نماز را مىخواند به این صورت نماز امام به دو رکعت مىرسـد، و دسـته دوم هم یک رکعت دیگـر را مىخوانند دو رکعت را تمام مىنمایند».
۴۸۳- حدیث: «خَوَّاتِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ خَوَّاتٍ عَمَّنْ شَهِدَ رَسُولَ اللهِ جیَوْمَ ذَاتِ الرِّقَاعِ صَلَّى صَلاَةَ الْخَوْفِ؛ أَنَّ طَائِفَةً صَفَّتْ مَعَهُ، وَطَائِفَةٌ وُجَاهَ الْعَدُوِّ، فَصَلَّى بِالَّتِی مَعَهُ رَكْعَةً، ثُمَّ ثَبَتَ قَائمًا، وَأَتَمُّوا لأَنْفُسِهِمْ، ثُمَّ انْصَرَفُوا فَصَفُّوا وُجَاهَ الْعَدُوِّ، وَجَاءَتِ الطَّائِفَةُ الأُخْرَى فَصَلَّى بِهِمِ الرَّكْعَةَ الَّتِی بَقِیَتْ مِنْ صَلاَتِهِ، ثُمَّ ثَبَتَ جَالِسًا وَأَتَمُّوا لأَنْفُسِهِمْ، ثُمَّ سَلَّمَ بِهِمْ» [۵۲۸].
یعنی: «صالح بن خوات از خوات بن جبیر و او هم از کسانى که در جنگ ذات الرّقاع در خدمت پیغمبر جبودهاند روایت کردهاند که پیغمبر جنماز خوف را به این صورت خواند: یک دسته از مسلمانان در صف نماز با پیغمبر جایستادند و دسته دیگر در مقابل دشمن صف بستند، پیغمبر جبا دسته اوّل یک رکعت نماز خواند سپس پیغمبر جدر حالت قیام باقى ماند تا دسته اوّل نماز خود را تمام کردند و رفتند و در برابر دشمن ایستادند و دسته دوم آمدند پیغمبر جرکعت دوم نمازش را که باقى مانده بود با دسته دوم خواند، سپس پیغمبر جدر حال نشستن در تشهّد باقى ماند و دسته دوم بلند شدند و رکعت دوم خود را تمام کردند آنگاه پیغمبر جسلام داد و ایشان هم سلام دادند».
۴۸۴- حدیث: «جَابِرٍ، قَالَ: كُنَّا مَعَ النَّبِیِّ جبِذَاتِ الرِّقَاعِ، فَإِذَا أَتَیْنَا عَلَى شَجَرَةٍ ظَلِیلَةٍ تَرَكْنَاهَا لِلنَّبِیِّ ج، فَجَاءَ رَجُلٌ مِنَ الْمُشْرِكِینَ وَسَیْفُ النَّبِیِّ جمُعَلَّقٌ بِالشَّجَرَةِ، فَاخْتَرَطَهُ، فَقَالَ: تَخَافُنِی قَالَ: لاَ قَالَ: فَمَنْ یَمْنَعُكَ مِنِّی قَالَ: اللهُ فَتَهَدَّدَهُ أَصْحَابُ النَّبِیِّ ج، وَأُقِیمَتِ الصَّلاَةُ، فَصَلَّى بِطَائِفَةٍ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ تَأَخَّرُوا، وَصَلَّى بِالطَّائِفَةِ الأُخْرَى رَكْعَتَیْنِ؛ وَكَانَ لِلنَّبِیِّ جأَرْبَعٌ، وَلِلْقَوْمِ رَكْعَتَانِ» [۵۲۹].
یعنی: «جابر گوید: در جنگ ذات الرّقاع با پیغمبر جبودیم، به زیر درختى که سایه داشت آمدیدم و زیر سایه درخت را براى پیغمبر جخالى کردیم، یک نفر از مشرکین آمد شمشیر پیغمبر جرا که به آن درخت آویزان شده بود پایین آورد و آن را از غلاف بیرون کشید، رو به پیغمبر جکرد و گفت: آیا از من مىترسى؟ پیغمبر جفرمود: خیر، آن مشرک گفت: چه کسى تو را از دست من نجات خواهد داد؟ پیغمبر جفرمود: (الله) اصحاب به تهدید او برخاستند، سپس آن مرد شمشیر را در غلاف قرار داد (آن را به درخت آویزان نمود)، بعداً نماز خوف خوانده شد، پیغمبر جبا دسته اوّل دو رکعت نماز خواند و سلام داد، دسته اوّل رفتند و با دسته دوم نیز دو رکعت نماز خواند و سلام دادند، در نتیجه پیغمبر جچهار رکعت نماز خواند، با هر دسته دو رکعت، ولى دیگران دو رکعت خواندند»، (دو رکعت اوّل پیغمبر جواجب بود و دو رکعت دوم به عنوان سنّت بوده است).
وصلّى الله على سیدِّنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدین.
[۵۲۶]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۳۱ باب غزوة ذات الرقاع. [۵۲۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازى: ۳۱ باب غزوة ذات الرقاع. [۵۲۸]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازى: ۳۱ باب غزوة ذات الرقاع. [۵۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازى: ۳۱ باب غزوة ذات الرقاع.
۴۸۵- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: إِذَا جَاءَ أَحَدُكمُ الْجُمُعَةَ فَلْیَغْتَسِلْ» [۵۳۰].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که شما براى خواندن نماز جمعه مىروید باید قبلاً غسل کنید».
۴۸۶- حدیث: «عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنِ ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ بَیْنَمَا هُوَ قَائمٌ فِی الْخُطْبَةِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ إِذْ دَخَلَ رَجُلٌ مِنَ الْمُهَاجِرینَ الأَوَّلَینَ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِیِّ ج، فَنَادَاهُ عُمَرُ: أَیَّةُ سَاعَةٍ هذِهِ قَالَ: إِنِّی شُغِلْتُ فَلَمْ أَنْقَلِبْ إِلَى أَهْلِی حَتَّى سَمِعْتُ التَّأْذینَ، فَلَمْ أَزِدْ عَلَى أَنْ تَوَضَّأْتُ فَقَالَ: وَالْوُضُوءُ أَیْضًا وَقَدْ عَلِمتَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكَانَ یَأْمُرُ بِالْغُسْلِ» [۵۳۱].
یعنی: «ابن عمر گوید: یک روز جمعه عمر بن خطاب بر بالاى منبر ایستاده بود، خطبه را مىخواند در این اثنا یک نفر از مهاجرین اوّلین به مسجد آمد، عمر با صداى بلند به او گفت: این چه وقت است که مىآیى؟! آن صحابه محترم گفت: مشغول کار بودم و نتوانستم به منزل برگردم و همین که صداى اذان را شنیدم دیگر نتوانستم کار دیگرى را انجام دهم جز اینکه وضو بگیرم، عمر گفت: مگر تنها وضو کافى است؟! در حالى که مىدانى رسول خدا جدستور مىداد که غسل را هم انجام دهیم».
[۵۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۲ باب فضل الغسل یوم الجمعة. [۵۳۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۲ باب فضل الغسل یوم الجمعة.
۴۸۷- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: الْغُسْلُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَاجِبٌ عَلَى كُلِّ مُحْتَلِمٍ» [۵۳۲].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: پیغمبر جفرمود: غسل روز جمعه بر هر مرد بالغ و عاقلى واجب است».
۴۸۸- حدیث: «عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، قَالَتْ: كَانَ النَّاسُ یَنْتَابُونَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ مِنْ مَنَازِلِهِمْ وَالْعَوَالِی، فَیَأْتُونَ فِی الْغُبَارِ، یُصِیبُهُمُ الْغُبَارُ وَالْعَرَقُ، فَیَخْرُجُ مِنْهُمُ الْعَرَقَ فَأَتَى رَسُولَ اللهِ جإِنْسَانٌ مِنْهُمْ وَهُوَ عِنْدِی، فَقَالَ النَّبِیُّ ج: لَوْ أَنَّكُمْ تَطَهَّرْتُمْ لِیَوْمِكُمْ هذَا» [۵۳۳].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: مردم روزهاى جمعه پشت سر هم از منازل خود و دهات اطراف مدینه با لباس و سر و صورت عرق کرده و غبارآلود به جمعه مىآمدند، و عرق از بدنشان جارى مىشد یکى از آنان به نزد پیغمبر جـ که در منزل من بودـ آمد، پیغمبر جفرمود: کاش شما براى چنین روزى خود را تمیز مىنمودید و غسل مىکردید».
۴۸۹- حدیث: «حدیث عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّاسُ مَهَنَةَ أَنْفُسِهِمْ، وَكَانُوا إذَا رَاحُوا إِلَى الْجُمُعَةِ رَاحُوا فِی هَیْئَتِهِمْ، فَقِیلَ لَهُمْ لَوِ اغْتَسَلْتُمْ!» [۵۳۴].
یعنی: «عایشه گوید: مردم خدمه و کارگر خود بودند و خود کار مىکردند، و وقتى که به جمعه مىرفتند با همان هیئت و قیافه غبارآلود و عرق کرده مىرفتند، به ایشان گفته شد: چنانچه غسل کنید بهتر است»، (علماء درباره حکم غسل جمعه با هم اختلاف نظر دارند، جماعتى از سلف از بعضى اصحاب وجوب غسل جمعه را روایت کردهاند، اهل ظاهر هم با توجّه به حدیث ابو سعید خدرى به وجوب آن معتقد مىباشند، امّا جمهور علماء از سلف و خلف و علماى اقطار مسـلمین با توجّه به احادیث صحیح دیگر معتقدند غسل جمعه واجب نیست بلکه سنّت مؤکد مىباشد) [۵۳۵].
[۵۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶۱ باب وضوء الصبیان ومتى یجب علیهم الغسل. [۵۳۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۱۵ باب من أین تؤتى الجمعة. [۵۳۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الجمعة: ۱۶ باب وقت الجمعة إذا زالت الشمس. [۵۳۵]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۱۲۴.
۴۹۰- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ، قَالَ: أَشْهَدُ عَلَى رَسُولِ اللهِ ج، قَالَ: الْغُسْلُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَاجِبٌ عَلَى كُلِّ مُحْتَلِمٍ، وَأَنْ یَسْتَنَّ، وَأَنْ یَمَسَّ طیبًا، إِنْ وَجَدَ» [۵۳۶].
یعنی: «ابو سعید گوید: شهادت مىدهم که پیغمبر جفرمود: غسل روز جمعه بر هر مرد بالغى واجب است و باید دهن را سواک کند و اگر عطر داشته باشد باید خود را خوشبو کند».
۴۹۱- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ عَنْ طَاوُسٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّهُ ذَكَرَ قَوْلَ النَّبِیِّ جفِی الْغُسْلِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَقُلْتُ لاِبْنِ عَبَّاسٍ: أَیَمَسُّ طیبًا أَو دُهْنًا إِنْ كَانَ عِنْدَ أَهْلِهِ فَقَالَ: لاَ أَعْلَمُهُ» [۵۳۷].
یعنی: «طاووس گوید: وقتى که ابن عباس گفتههاى پیغمبر جرا درباره غسل جمعه بیان مىکرد، از او پرسیدم: آیا وقتى که پیغمبر جدر منزلش مىبود، خود را معطر مىکرد و موهایش را روغن مىزد؟ جواب داد، نمىدانم».
۴۹۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ أَنْ یَغْتَسِلَ فِی كُلِّ سَبْعَةِ أَیّامٍ یَوْمًا یَغْسِلُ فِیهِ رَأْسَهُ وَجَسَدَهُ» [۵۳۸].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: بر هر مسلمانى لازم است که در هر هفته یکبار غسل کند، سر و سایر اعضاى بدنش را بشوید».
۴۹۳- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: مَنِ اغْتَسَلَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ غُسْلَ الْجَنَابَةِ ثُمَّ رَاحَ فَكَأَنَّمَا قَرَّبَ بَدَنَةً، وَمَنْ رَاحَ فِی السَّاعَةِ الثَّانِیَةِ فَكَأَنَّمَا قَرَّبَ بَقَرَةً، وَمَنْ رَاحَ فِی السَّاعَةِ الثَّالِثَةِ فَكَأَنَّمَا قَرَّبَ كَبْشًا أَقْرَنَ، وَمَنْ رَاحَ فِی السَّاعَةِ الرَّابِعَةِ فَكَأَنَّمَا قَرَّبَ دَجَاجَةً، وَمَنْ رَاحَ فِی السَّاعَةِ الْخَامِسَةِ فَكَأَنَّما قَرَّبَ بَیْضَةً، فَإِذَا خَرَجَ الإِمَامُ حَضَرَتِ الْمَلاَئِكَةُ یَسْتَمِعُونَ الذِّكْرَ» [۵۳۹].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که در روز جمعه غسلى مانند غسل جنابت و با همـان صـفات و شرایط انجام دهد سپس به (سوى مسجد برود) مثل اینست که یک شتر را در راه خدا قربانى کرده باشد، کسى که در ساعت دوم به مسجد برود، مثل این است که یک گاو را صدقه کرده باشد، کسى که در ساعت سوم به مسجد برود ثوابش مثل این است که یک قوچ شاخدار را قربانى نموده باشد و کسى که در ساعت چهارم به مسجد برود ثوابش مثل این است که یک مرغ را صدقه داده باشد، کسى که در ساعت پنجم برود مانند این است که یک تخم مرغ را صدقه داده باشد، همین که امام در مسجد ظاهر گردید، فرشتگان حاضر مىشوند و به ذکر و دعا و مطالب خطبه گوش فرا مىدهند».
[۵۳۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۳ باب الطیب للجمعة. [۵۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۶ باب الدهن للجمعة. [۵۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۱۲ باب هل على من لم یشهد الجمعة غسل من النساء والصبیان وغیرهم. [۵۳۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۴ باب فضل الجمعة.
۴۹۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِذَا قُلْتَ لِصَاحِبِكَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ أَنْصِتْ، وَالإِمَامُ یَخْطُبُ، فَقَدْ لَغَوْتَ» [۵۴۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: وقتى که امام در روز جمعه خطبه نماز را مىخواند شما اگر به رفیقت بگویید ساکت باش، شما هم کار عبث و لغوى انجام دادهاید و از ثواب جمعهات کم مىشود».
[۵۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۳۶ باب الإنصات یوم الجمعة والإمام یخطب.
۴۹۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جذَكَرَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَقَالَ: فیهِ سَاعَةٌ لاَ یُوَافِقُهَا عَبْدٌ مُسْلِمٌ وَهُوَ قَائمٌ یُصَلِّی، یَسْأَلُ اللهَ تَعَالَى شَیْئًا إِلاَّ أَعْطَاهُ إِیَّاهُ وَأَشَارَ بِیَدِهِ یُقَلِّلُهَا» [۵۴۱].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جدرباره روز جمعه بحث کرد و فرمود: یک زمان و ساعتى در روز جمعه وجود دارد، هر بنده مسلمانى در آن ساعت در حالت نماز خواندن ایستاده باشد هر چیزى را که از خدا بخواهد، خداوند خواستهاش را استجابت مىنماید، پیغمبر جبا دستش اشاره کرد که مدت زمان این ساعت کوتاه و کم است»، (و با عبادت در این مدت کوتاه مىتوان به سعادت عظیمى رسید).
[۵۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۳۷ باب الساعة التی فی یوم الجمعة.
۴۹۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ جقَالَ: نَحْنُ الآخِرُونَ السَّابِقُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، بَیْدَ كُلُّ أُمَّةٍ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِنَا، وَأُوتینَا مِنْ بَعْدِهِمْ؛ فَهذَا الْیَوْمُ الَّذی اخْتَلَفُوا فِیهِ؛ فَغَدًا لِلْیَهُودِ، وَبَعْدَ غَدٍ لِلنَّصَارَى» [۵۴۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: ما که امّت آخر زمان هستیم در قیامت از همه امتها جلوتر مىباشیم، جز اینکه آنان قبل از ما کتاب آسمانى را دریافت نمودهاند و ما بعد از ایشان صاحب کتاب شدهایم، ولى این روز (روز جمعه که به فضیلت آن مشرّف شـدهایم) همان روزى است که ایشان آن را قبول نکردند، یهودیها بجاى آن فردا (شنبه) و نصارى پس فردا (یکشنبه) را انتخاب کردند».
[۵۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۰ كتاب الأنبیاء: ۵۴ باب حدثنا أبو الیمان.
۴۹۷- حدیث: «سَهْلٍ، قَالَ: مَا كُنَّا نَقِیلُ وَلاَ نَتَغَدَّى إِلاَّ بَعْدَ الْجُمُعَةِ» [۵۴۳].
یعنی: «سهل گوید: ما قبل از ظهر استراحت نمىکردیم و صبحانه را نمىخوردیم تا اینکه نماز جمعه را مىخواندیم».
«نقیل: از قیلوله به معنى خوابیدن به وقت ظهر است. نتغدى: از غداة به معنى صبحانه است، یعنى قبل ازظهر استراحت نمىکردیم، و صبحانه را هم نمىخوردیم».
۴۹۸- حدیث: «سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ قَالَ: كُنَّا نُصَلِّی مَعَ النَّبِیِّ جالْجُمُعَةَ ثُمَّ نَنْصَرِفُ وَلَیْسَ لِلْحِیطَانِ ظِلٌّ نَسْتَظِلُّ فِیهِ» [۵۴۴].
یعنی: «سلمه بن اکوع گوید: ما با پیغمبر جنماز جمعه مىخواندیم، وقتى به خانه بر مىگشتیم هنوز سایه دیوارها به اندازهاى بلند نمىشد که ما بتوانیم از آن استفاده کنیم»، (این احادیث دلالت دارند بر اینکه لازم است بعد از زوال خورشید از وسط آسمان نماز جمعه خوانده شود).
[۵۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۴۰ باب قول الله تعالى: (فإِذا قضیت الصلاة فانتشروا فی الأرض). [۵۴۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۳۵ باب غزوة الحدیبیة.
۴۹۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیَخْطُبُ قَائمًا، ثُمَّ یَقْعُدُ، ثُمَّ یَقُومُ، كَمَا تَفْعَلُونَ الآنَ» [۵۴۵].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جبه حال ایستاده خطبه جمعه را مىخواند (بعد از خواندن خطبه اوّل) مىنشست و بعد از کمى نشستن بلند مىشد (و خطبه دوم را مىخواند) همانطورى که الآن هم به این صورت عمل مىکنند».
[۵۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۲۷ باب الخطبة قائما.
۵۰۰- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ: بَیْنَمَا نَحْنُ نُصَلِّی مَعَ النَّبِیِّ جإِذْ أَقْبَلَتْ عیرٌ تَحْمِلُ طَعَامًا، فَالْتَفَتُوا إِلَیْهَا، حَتَّى مَا بَقِیَ مَعَ النَّبِیِّ جإِلاَّ اثْنَا عَشَرَ رَجُلاً، فَنَزَلَتْ هذِهِ الآیَةُ﴿وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائمًا﴾» [۵۴۶].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: در حالى که با پیغـمبر جنماز جمعه را مىخواندیم، کاروانى که محموله آن مواد غذایى بود وارد شد، مردم به سوى آن شتافتند تا جایى که جز دوازده نفر کسى با پیغمبر جنمانده بود و این آیه نازل شد (هرگاه تجارت و یا کار بىفایدهاى را دیدند به سوى آن مىشتابند و شما را به حالت ایستاده ترک مىنمایند)».
[۵۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۳۸ باب إذا نفر الناس عن الإمام فی صلاة الجمعة فصلاة الإمام ومن بقى جائزة.
۵۰۱- حدیث: «یَعْلَى بْنِ أُمَیَّةَس، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقْرَأُ عَلَى الْمِنْبَرِ ﴿وَنَادَوْا يَا مَالِكُ﴾» [۵۴۷].
یعنی: «یعلى بن امیه گوید: شنیدم که پیغمبر جبر بالاى منبر از آیه ۷۷ سوره زخرف شروع نمود که مىفرماید: (دوزخیان فریاد مىزنند و مىگویند: اى مالک! جهنم پروردگارت ما را محکوم به نابودى نماید بهتر است از اینکه در آتش باقى بمانیم و مالک در جواب آنان مىگوید شما در اینجا ماندگار هستید)»، (آیات باقى مانده تا آخر سوره زخرف ۱۱ آیه مىباشد بنابراین خواندن ۱۲ آیه در یک خطبه طولانى نیست).
[۵۴۷]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۷ باب إذا قال أحدكم آمین والملائكة فی السماء.
۵۰۲- حدیث: «جَابِرٍ قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَالنَّبِیُّ جیَخْطُبُ فَقَالَ: أَصَلَّیْتَ قَالَ: لاَ، قَالَ: فَصَلِّ رَكْعَتَیْنِ» [۵۴۸].
یعنی: «جابر گوید: مردى در روز جمعه وارد مسجد شد و پیغمبر جدر حال خطبه خواندن بود پیغمبر جاز او پرسید: آیا نماز خواندهاى؟ گفت: خیر، پیغمبر جفرمود: دو رکعت نماز بخوان».
۵۰۳- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج، وَهُوَ یَخْطُبُ: إِذَا جَاءَ أَحَدُكُمْ وَالإِمَامُ یَخْطُبُ أَوْ قَدْ خَرَجَ فَلْیُصَلِّ رَكْعَتَیْنِ» [۵۴۹].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جدر حال خطبه خواندن فرمود: وقتى که وارد مسجد شدید و امام خطبه را مىخواند یا براى خواندن خطبه از منزل خارج و داخل مسجد شده بود، باید دو رکعت نماز را بخوانید».
«قد خرج: امام از منزل بیرون آمد و در مسجد ظاهر شد».
[۵۴۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۳۳ باب من جاء والإمام یخطب صلى ركعتین خفیفتین. [۵۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۹ كتاب التهجد: ۲۵ باب ما جاء فی التطوع مثنى مثنى.
۵۰۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جیَقْرَأُ فِی الْجُمُعَةِ، فِی صَلاَةِ الْفَجْرِ، آلَم تَنْزیلُ، السَّجْدَةَ، وَ هَلْ أَتَى عَلَى الإِنْسَانِ» [۵۵۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جدر نماز صبح روز جمعه سوره الم تنزیل (سجده) و سوره ﴿هَلۡ أَتَىٰ عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ﴾[الإنسان: ۱]. را مىخواند».
وصلّى الله على سیدِّنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدین.
[۵۵۰]- أخرجه البخاری فی، ۱۱ كتاب الجمعة: ۱۰ باب ما یقرأ فی صلاة الفجر یوم الجمعة.
۵۰۵- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: شَهِدْتُ الْفِطْرَ مَعَ النَّبِیِّ جوَأَبِی بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ یُصَلُّونَهَا قَبْلَ الْخُطْبَةِ، ثَمَّ یُخْطَبُ بَعْد.
خَرَجَ النَّبِیُّ جكَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِ حینَ یُجْلِسُ بِیَدِهِ، ثُمَّ أَقْبَلَ یَشُقُّهُمْ، حَتَّى جَاءَ النِّسَاءَ، مَعَهُ بِلاَلٌ فَقَالَ: ﴿يَأَيُّهَا النَّبيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ﴾الآیَةَ ثُمَّ قَالَ حینَ فَرَغَ مِنْهَا: آنْتُنَّ عَلَى ذلِكِ فَقَالَتِ امْرَأَةٌ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ، لَمْ یُجِبْهُ غَیْرُهَا: نَعَمْ قَالَ: فَتَصَدَّقْنَ فَبَسَطَ بِلاَلٌ ثَوْبَهُ، ثُمَّ قَالَ: هَلُمَّ لَكُنَّ فِدَاءً أَبِی وَأُمِّی فَیُلْقِینَ الْفَتَخَ وَالْخَوَاتِیمَ فِی ثَوْبِ بِلاَلٍ» [۵۵۱].
یعنی: «ابن عباس گوید: نماز عید فطر را هم با پیغمبر جو هم در زمان ابوبکر و عمر و عثمان با آنان خواندهام و همه ایشان نماز عید را قبل از خطبه آن مىخواندند، (و ابن عباس گوید:) پیغمبر جبراى خواندن نماز عید در مصلى، که در خارج شهر بود مىرفت، و (قیافهاش همین الآن در مقابل چشمانم مجسم است) انگار من الآن نگاهش مىکنم، که با دست به مردم اشاره مىکرد و دستور مىداد تا بنشینند. (پس از خواندن نماز و خطبه) به طرف نمازگزاران رفت، و از صفوف مردان گذشت تا به صف زنان رسید و بلال هم همراهش بود، پیغمبر جآیه ۱۲ سوره ممتحنه را براى آنان خواند که مىفرماید: (اى رسول خدا! هر وقت زنهاى باایمان پیش شما آمدند، با شما بیعت و تعهد نمودند که هیچ چیزى را شریک در عبادت و عظمت خدا قرار ندهند، از دزدى و زنا بپرهیزند، اولاد خود را نکشند، از بهتان و تهمت بىاساس خوددارى کنند، هیچگاه در کارهاى خیر مخالف دستور شمار رفتار نکنند با ایشان بیعت و پیمان ببندد و براى آنان عفو و رحمت از خداوند بخواه، همانا خداوند با گذشت و مهربان است) پیغمبر جفرمود: اى زنان! آیا تو این تعهد و بیعت را رعایت مىکنید؟ تنها زنى در بین زنها! گفت: بلى، و بقیه سکوت کردند، پیغـمبر جفرمود: پس احسان و صدقه کنید، آنگاه بلال پارچهاى بر زمین پهن کرد، و گفت: پدر و مادرم فدایتان اى زنان، در خیر و احسان عجله کنید، زنها هم انگشترهاى بزرگ و کوچک خود را بر روى آن پارچه مىانداختند».
«فتخ: جمع فتخة انگشترهاى بزرگى است که در دست و گاهى در انگشت پا قرار داده مىشود».
۵۰۶- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: قَامَ النَّبِیُّ جیَوْمَ الْفِطْرِ فَصَلَّى، فَبَدَأَ بِالصَّلاَةِ، ثُمَّ خَطَبَ، فَلَمَّا فَرَغَ نَزَلَ فَأَتَى النِّسَاءَ فَذَكَّرَهُنَّ، وَهُوَ یَتَوَكَّأُ عَلَى یَدِ بِلاَلٍ، وَبِلاَلٌ بَاسِطٌ ثَوْبَهُ، یُلْقِی فِیهِ النِّسَاءُ الصَّدَقَةَ» [۵۵۲].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر در روز عید فطر نماز عید را خواند، اوّل نماز را خواند و بعد از آن خطبه را شروع کرد وقتى که از خطبه فارغ شد از منبر پایین آمد و به طرف زنها رفت، در حالى که پیغمبر جبر دوش بلال تکیه کرده بود براى آنان موعظه مىکرد و بلال هم تکهاى از لباسش را پهن کرده بود و زنان هم صدقه و احسان خود را بر آن مىریختند».
۵۰۷- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ وَجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالاَ: لَمْ یَكُنْ یُؤَذَّنُ یَوْمَ الْفِطْرِ وَلاَ یَوْمَ الأَضْحَى» [۵۵۳].
یعنی: «ابن عباس و جابر بن عبدالله گویند: در نماز فطر و قربان اذان گفته نمىشد.
۵۰۸- حدیث: « ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّهُ أَرْسَلَ إِلَى ابْنِ الزُّبَیْرِ فِی أَوَّلِ مَا بُویِعَ لَهُ، إِنَّهُ لَمْ یَكُنْ یُؤَذَّنُ بِالصَّلاَةِ یَوْمَ الْفِطْرِ، وَإِنَّمَا الْخُطْبَةُ بَعْدَ الصَّلاَةِ» [۵۵۴].
یعنی: «همین که با ابن زبیر بیعت شد، ابن عباس کسى را پیش او فرستاد و گفت: در روز عید فطر اذان براى نماز عید گفته نمىشد، و خطبه هم بعد از نماز خوانده مىشد»، (و ابن زبیر هم به هردو سفارش ابن عباس عمل کرد).
۵۰۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ: قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ ج، وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرَ، یُصَلُّونَ الْعِیدَیْنِ قَبْلَ الْخُطْبَةِ» [۵۵۵].
یعنی: «ابن عمر گوید: هم پیغمبر جو هم ابو بکر و عمر نماز عید فطر و قربان را قبل از خطبه مىخواندند».
۵۱۰- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، قَالَ: كَانَ رَسُول اللهِ جیَخْرُجُ یَوْمَ الْفِطْرِ وَالأَضْحَى إِلَى الْمُصَلَّى، فَأَوَّلُ شَیْءٍ یَبْدأُ بِهِ الصَّلاَةُ، ثُمَّ یَنْصَرِفُ فَیَقُومُ مُقَابِلَ النَّاسِ، وَالنَّاسُ جُلُوسٌ عَلَى صُفُوفِهِمْ، فَیَعِظُهُمْ وَیُوصِیهِمْ وَیَأْمُرُهُمْ، فَإِنْ كَانَ یُریدُ أَنْ یَقْطَعَ بَعْثًا، قَطَعَهُ؛ أَوْ یَأْمُرَ بِشَیْءٍ، أَمَرَ بِهِ؛ ثُمَّ یَنْصَرِف.
قَالَ أَبُو سَعِیدٍ: فَلَمْ یَزَلِ النَّاسُ عَلَى ذلِكَ حَتَّى خَرَجْتُ مَعَ مَرْوَانَ، وَهُوَ أَمیرُ الْمَدیِنةِ، فِی أَضْحًى أَوْ فِطْرٍ، فَلَمَّا أَتَیْنَا الْمُصَلَّى إِذَا مِنْبَرٌ بَنَاهُ كَثیرُ بْنُ الصَّلْتِ، فَإِذَا مَرْوَانُ یُریدُ أَنْ یَرْتَقِیَهُ قَبْلَ أَنْ یُصَلِّیَ، فَجَبَذْتُ بِثَوْبِهِ، فَجَبَذَنِی، فَارْتَفَعَ فَخَطَبَ قَبْلَ الصَّلاَةِ؛ فَقُلْتُ لَهُ: غَیَّرْتُمْ وَاللهِ فَقَالَ: أَبَا سَعِیدٍ قَدْ ذَهَبَ مَا تَعْلَمُ؛ فَقُلْتُ: مَا أَعْلَمُ، وَاللهِ خَیْرٌ مِمَّا لاَ أَعْلَمُ، فَقَالَ: إِنَّ النَّاسَ لَمْ یَكُونُوا یَجْلِسُونَ لَنَا بَعْدَ الصَّلاَةِ فَجَعَلْتُهَا قَبْلَ الصَّلاَةِ» [۵۵۶].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: پیغمبر جدر روز عید فطر و قربان به سوى مصلى در خارج شهر مىرفت، اوّل کارى که مىکرد خواندن نماز عید بود. بعد از نماز رو به مردم مىایستاد، در حالى که مردم بر صف خود نشسته بودند براى آنان موعظه مىکرد، و کارهاى خیر و صلاح را به آنان توصیه مىنمود و دستورات لازم را مىداد، اگر مىخواست لشکرى را به جایى بفرستد مىفرستاد، اگر مىخواست به کارى دستور مىداد، بعداً مصلى را ترک مىکرد.
ابوسعید گوید: مردم طبق این سنّت عمل مىکردند تا اینکه من ـ با مروان که امیر مدینه بودـ براى خواندن نماز فطر یا قربان به مصلى رفتیم وقتى که به مصلى رسیدیم دیدم کثیر بن صلت منبرى در آنجا ساخته است، مروان خواست قبل از اینکه نماز بخواند بالاى منبر برود و خطبه را بخواند، من دامنش را کشیدم (تا بالا نرود) او هم مرا کشید (و مىخواست بالاى منبر برود و سرانجام) از منبر بالا رفت و قبل از نماز خطبه را خواند، به او گفتم: به خدا قسم سنّت و روش پیغمبر جرا تغییر دادى، مروان گفت: اى ابو سعید! آنچه که تو مىدانستى گذشت، من گفتم: به خدا قسم آنچه که من مىدانم (سنّت پیغمبر جاست) و بهتر از آن است که من نمىدانم»، (و تو آن را به عنوان بدعت انجام مىدهى) مروان گفت: مردم بعد از نماز نمىنشینند تا به خطبه ما گوش دهند، لذا خطبه را قبل از نماز مىخوانم (تا مجبور به شنیدن آن باشند).
«مصلى: در شهرهاى بزرگ که مسجد جامع گنجایش همه نمازگزاران را در روزهاى جمعه و عید ندارد، در خارج شهر جاى وسیعى را براى نماز جمعه و عیدین آماده مىسازند که (مصلى) نام دارد».
[۵۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۱۹ باب موعظة الإمام النساء یوم العید. [۵۵۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۱۹ موعظة الإمام النساء یوم العید. [۵۵۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۷ باب المشی والركوب إلى العید، والصلاة قبل الخطبة بغیر أذان ولا إقامة. [۵۵۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۷ باب المشی والركوب إلى العید، والصلاة قبل الخطبة بغیر أذان ولا إقامة. [۵۵۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۸ باب الخطبة بعد العید. [۵۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۶ باب الخروج إلى المصلى بغیر منبر.
۵۱۱- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ قَالَتْ: أُمِرْنَا أَنْ نُخْرِجَ الْحُیَّضَ، یَوْمَ الْعِیدَیْنِ، وَذَوَاتِ الْخُدُورِ، فَیَشْهَدْنَ جَمَاعَةَ الْمُسْلِمِینَ وَدَعْوَتَهُمْ، وَیَعْتَزِلُ الحُیَّضُ عَنْ مُصَلاَّهُن.
قَالَتِ امْرَأَةٌ: یَا رَسُولَ اللهِ إِحْدَانَا لَیْسَ لَهَا جِلْبَابٌ، قَالَ: لِتُلْبِسْهَا صَاحِبَتُهَا مِنْ جِلْبَابِهَا» [۵۵۷].
یعنی: «امّ عطیه گوید: به ما (زنان) دستور داده شد که در روز عید فطر و قربان به سوى مصلى بیرون رویم حتى زنهایى که در حالت حیض و عادت زنانه بودند و دخترهایى که در گوشه منزل خود را پنهان مىکردند و کمتر بیرون مىرفتند نیز با خود ببریم تا در اجتماع مسلمانان و دعوت آنان شرکت نماییم، اما زنهایى که در حالیت حیض بودند از محل نماز دور مىشوند (و نماز را نمىخواندند) یکى از زنها گفت: اى رسول خدا! بعضى از ما چادر ندارند، پیغمبر جفرمود: باید دوستانشان که چادر دارند آنان را نیز بپوشانند».
[۵۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۸ كتاب الصلاة: ۲ باب وجوب الصلاة فی الثیاب.
۵۱۲- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: دَخَلَ أَبُو بَكْرٍ، وَعِنْدَی جَارِیَتَانِ مِنْ جَوَارِی الأَنْصَارِ، تُغَنِّیَانِ بِمَا تَقَاوَلَتِ الأَنْصَارُ یَوْمَ بُعَاثَ قَالَتْ: وَلَیْسَتَا بِمُغَنِّیَتَیْن.
فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَمَزَامیرُ الشَّیْطَانِ فِی بَیْتِ رَسُولِ اللهِ ج وَ ذلِكَ فِی یَوْمِ عیدٍ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: یَا أَبَا بَكْرٍ إِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ عیدًا وَهذَا عیدُنَا» [۵۵۸].
یعنی: «عایشه گوید: ابو بکر (پدرش) به منزل من آمد، و در آن هنگام دو کنیز که نزد من بودند، آواز مىخواندند و کلماتى را مىگفتند که انصار در روز بعاث (روز جنگ اوس با خزرج) در تعریف و ذم همدیگر مىگفتند، عایشه به ابو بکر گفت: این دو کنیز به آوازخوانى عادت ندارند و آوازخوان نیستند، ابو بکر گفت: آیا سزاوار است صداى شیطان در منزل پیغمبر جبلند شود؟ البتّه آن روز، روز عید بود».
پیغمبر جفرمود: اى ابو بکر! هر ملت و قومى عیدى دارد، و امروز هم عید ما است.
۵۱۳- حدیث: «عَائِشَةَ قَالَتْ: دَخَلَ عَلَیَّ رَسُولُ اللهِ ج، وَعِنْدِی جَارِیَتَانِ تُغَنِّیَانِ بِغِنَاءِ بُعَاثَ، فَاضْطَجَعَ عَلَى الْفِرَاشِ وَحَوَّلَ وَجْهَهُ، وَدَخَلَ أَبُو بَكْرٍ، فَانْتَهَرَنی، وَقَالَ: مِزْمَارَةُ الشَّیْطَانِ عِنْدَ النَّبِیِّ ج، فَأَقْبَلَ عَلَیْهِ رَسُولُ اللهِ ج، فَقَالَ: دَعْهُمَا فَلَمَّا غَفَلَ غَمَزْتُهُمَا فَخَرَجَتَاوَكَانَ یَوْمَ عیدٍ یَلْعَبُ فِیهِ السُّودَانُ بِالدَّرَقِ وَالْحِرَابِ، فَإِمَّا سَأَلْتُ النَّبِیَّ ج، وَإِمَّا قَالَ: تَشْتَهِینَ تَنْظُرِینَ فَقُلْتُ: نَعَمْ فَأَقَامَنِی وَرَاءَهُ، خَدِّی عَلَى خَدِّهِ، وَهُوَ یَقُولُ: دُونَكُمْ یَا بَنِی أَرْفِدَةَ حَتَّى إِذَا مَلِلْتُ قَالَ: حَسْبُكِ قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: فَاذْهَبِی» [۵۵۹].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جبه منزل من آمد و دو کنیز نزد من بودند، آواز مخصوص روز بعاث را مىخواندند، پیغمبر جبر رختخواب خود دراز کشید و روى خود را از آنان برگردانید، ابو بکر وارد شد، از من عصبانى گردید، و گفت: آواز شیطان در نزد پیغمبر ج؟! پیغمبر جرو به ابو بکر کرد و گفت: به این کنیزها کارى نداشته باشید، عایشه گوید: همین که ابو بکر غافل شد با چشم به آن دو کنیز اشاره کردم و بیرون رفتند».
عایشه گوید: آن روز عید بود و سیاهان با سپرهاى چرمى و سرنیزههاى خود (در مسجد) بازى مىکردند (نمىدانم) یا من از پیغمبر جدرخواست کردم، یا پیغمبر جخودش فرمود: (مىخواهى این بازى را تماشا کنى ؟) من هم گفتم: بلى، در حالى که صورتم بر صورت پیغمبر جقرار داشت مرا پشت سر خود جاى داد و به سیاهان مىفرمود: به بازیتان ادامه دهید اى پسران ارفده، تا اینکه خسته شدم، پیغمبر جفرمود: کافى است؟ گفتم: بلى، فرمود: پس بروید». (علماى اسلام درباره حکم آوازخوانى اختلاف نظر دارند بعضى از علماى حجار معتقد به مباح بودن آن هستند، اهل عراق و ابو حنیفه آن را حرام مىدانند، امام مالک و شافعى به مکروه بودن آن معتقد مىباشند ولى قاضى عیاض گوید: وقتى که در آواز کلمات زشت و ناپسند و تحریک آمیز باشد و موجب اشاعه فساد و ترویج فحشاء گردد، قطعآ حرام است) [۵۶۰].
«الدرق: جمع درقه سپرى است که از چرم ساخته مىشود. حراب: جمع حربه، وسیله جنگى کوچکى است از آهن که اندازه آن از نیزه کوتاهتر است. دونكم: کلمهاى است براى تشویق بر ادامه دادن به کارى استعمال مىشود. ارفده: لقب سیاهان یا اسم پدرشان بوده است».
۵۱۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَسقَالَ: بَیْنَا الْحَبَشَةُ یَلْعَبُونَ عِنْدَ النَّبِیِّ ج بِحِرَابِهِمْ، دَخَلَ عُمَرُ فَأَهْوَى إِلَى الْحَصَى فَحَصَبَهُمْ بِهَا، فَقَالَ: دَعْهُمْ یَا عُمَرُ» [۵۶۱].
یعنی: «ابو هریره گوید: هنگامى که حبشىها پیش پیغمبر جبا سرنیزه بازى مىکردند، عمر وارد مسجد شد، (از اینکه در مسجد بازى مىکردند ناراحت گردید) خم شد و چند سنگ کوچک برداشت و به سوى آنان پرتاب نمود. پیغمبر جفرمود: اى عمر! به آنان کارى نداشته باش».
وصلّى الله على سیدِّنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدین.
[۵۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۳ باب سنة العیدین لأهل الإسلام. [۵۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب العیدین: ۲ باب الحراب والدرق یوم العید. [۵۶۰]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۱۸۲. [۵۶۱]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد والسیر: ۷۹ باب اللهو بالحراب ونحوها.
۵۱۵- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ زَیْدٍ، أَنَّ النَّبِیَّ جاسْتَسْقَى فَقَلَبَ رِدَاءَهُ» [۵۶۲].
یعنی: «عبدالله بن زید گوید: پیغمبر جنماز استسقاء را خواند، در اثناى دعاى درخواست نزول باران ردایى را که بر دوش داشت دگرگون کرد و جاى آن را تغییر داد»، (به نحوى که آن قسمت که قبلاً بر دوش راست پیغمبر بود در زیر بغل چپش قرار گرفت و آن قسمت که در زیر بغل چپش قرار داشت بر روى شانه راستش واقع شد، و این کار را به عنوان تفأل در دگرگونى اوضاع انجام داد).
[۵۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۵ كتاب الاستسقاء: ۴ باب تحویل الرداء فی الاستسقاء.
۵۱۶- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ جلاَ یَرْفَعُ یَدَیْهِ فِی شَیْءٍ مِنْ دُعَائِهِ إِلاَّ فِی الاِسْتِسْقَاءِ، وَإِنَّهُ یَرْفَعُ حَتَّى یُرَى بَیَاضُ إِبْطَیْهِ» [۵۶۳].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جدر هیچیک از دعاهایش به اندازه دعاى نزول باران دستش را بلند نمىکرد، ولى در دعاى نزول باران به اندازهاى دستش را بلند مىنمود که سفیدى زیر بغلش آشکار مىشد».
[۵۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۵ كتاب الاستسقاء: ۲۲ باب رفع الإمام یده فی الاستسقاء.
۵۱۷- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: أَصَابَتِ النَّاسَ سَنَةٌ عَلَى عَهْدِ النَّبِیِّ ج، فَبَیْنَا النَّبِیُّ جیَخْطُبُ فِی یَوْمِ جُمُعَةٍ، قَامَ أَعْرَابِیٌّ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ هَلَكَ الْمَالُ، وَجَاعَ الْعِیَالُ، فَادْعُ اللهَ لَنَا فَرَفَعَ یَدَیْهِ، وَمَا نَرَى فِی السَّماءِ قَزَعَةً، فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ مَا وَضَعَهَا حَتَّى ثَارَ السَّحَابُ أَمْثَالَ الْجِبَالِ ثُمَّ لَمْ یَنْزِلْ عَنْ مِنْبَرِهِ حَتَّى رَأَیْتُ الْمَطَرَ یَتَحَادَرُ عَلَى لِحْیَتِهِ ج، فَمُطِرْنَا یَوْمَنَا ذلِكَ، وَمِنَ الْغَدِ، وَبَعْدَ الْغَدِ، وَالَّذِی یَلِیهِ، حَتَّى الْجُمُعَةِ الأُخْرَى فَقَامَ ذلِكَ الأَعْرَابِیُّ، أَوْ قَالَ غَیْرُهُ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ تَهَدَّمَ الْبِنَاءُ، وَغَرِقَ الْمَالُ، فَادْعُ اللهَ لَنَا فَرَفَعَ یَدَیْهِ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ حَوَالَیْنَا وَلاَ عَلَیْنَا فَمَا یُشِیرُ بِیَدِهِ إِلَى نَاحِیَةٍ مِنَ السَّحَابِ إِلاَّ انْفَرَجَتْ وَصَارَتِ الْمَدینَةُ مِثْلَ الْجَوْبَةِ، وَسَالَ الْوَادِی قَنَاةُ شَهْرًا، وَلَمْ یَجِىءْ أَحَدٌ مِنْ نَاحِیَةٍ إِلاَّ حَدَّثَ بِالْجَوْدِ» [۵۶۴].
یعنی: «انس بن مالک گوید: مردم در زمان پیغمبر جدچار خشکسالى شدند وقتى که پیغمبر جدر روز جمعه خطبه را مىخواند یک عرب بدوى بلند شد و گفت: اى رسول خدا! حیوانات ما از بى آبى و بى علفى از بین رفتند، بچههاى ما از نبودن غذا و کمى رزق مردند، براى ما دعا کن. پیغمبر جدستهایش را به سوى آسمان بلند نمود و شروع به دعا کرد در حالى که یک قطعه ابر در آسمان وجود نداشت، قسم به کسى که جانم در اختیار اوست هنوز پیغمبر جدستهایش را پایین نیاورده بود که ابرهاى کوه مانندى در آسمان پیدا شدند هنوز از منبر پایین نیامده بود که دیدیم باران بر موهاى ریش مبارکش جارى گردید، آنروز باران براى ما آمد و فردا و پس فردا و روزهاى پس از آنها هم باران آمد و تا جمعه بعدى نزول باران ادامه داشت، مجدداً آن عرب بدوى، و یا یک نفر دیگر بود، که بلند شد، گفت: اى رسول خدا! خانهها همه خراب شدند و حیوانات در آب غرق گشتند براى ما دعا کن. پیغمبر جدستهایش را بلند کرده فرمود: خداوندا! باران را به اطراف ما بفرست و آن را از ما به دور گردان. (انس گوید:) هر قطعه ابرى که پیغمبر، با دستش به آن اشاره مىکرد فوراً متلاشى مىشد و آسمان مدینه به صورت گودال وسـیع و مدورى درآمـده بود (چون آسـمان مدینه صاف شده بود ولى اطرافش را ابرهاى ضخیم فرا گرفته بود) و یک ماه آب از چاههاى وادى (اسم مخصوص یکى از درههاى مدینه است) جارى بود، و هرکس از هر جایى که مىآمد از باران شدید صحبت مىکرد».
[۵۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۱ كتاب الجمعة: ۳۵ باب الاستسقاء فی الخطبة یوم الجمعة.
۵۱۸- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ ج، إِذَا رَأَى مَخِیلَةً فِی السَّمَاءِ أَقْبَلَ وَأَدْبَرَ، وَدَخَلَ وَخَرَجَ، وَتَغَیَّرَ وَجْهُهُ فَإِذَا أَمْطَرَتِ السَّمَاءُ سُرِّیَ عَنْهُ، فَعَرَّفَتْهُ عَائِشَةُ ذلِكَ فَقَالَ النَّبِیُّ ج: مَا أَدْرِی، لَعَلَّهُ كَمَا قَالَ قَوْمٌ ﴿فَلَمَّا رَأَوۡهُ عَارِضٗا مُّسۡتَقۡبِلَ أَوۡدِيَتِهِمۡ﴾الآیة» [۵۶۵].
یعنی: «عایشه گوید: هرگاه پیغمبر جابرى را در آسمان مىدید که امکان داشت باران از آن فرود آید، آرام نمىگرفت، و داخل منزل مىشد و بیرون مىرفت رنگش تغییر مىنمود، امّا همین که باران از آن ابر نازل مىشد، نگرانیش از بین مىرفت وشاد مىگردید، عایشه که از جریان باخبر شد علت آن را از پیغمبر جپرسید، پیغمبر فرمود: چه مىدانم شاید عذابى مانند عذاب قوم عاد در آن باشد که خداوند در قرآن درباره آن مىفرماید: (وقتى که قوم عاد عذاب خدا را در صورت ابرى که متوجّه مناطق آنان بود دیدند، خوشحال شدند و گفتند: این ابرى است که براى ما باران نازل مىنماید، ولى همان عذابى بود که در رسیدن به آن عجله مىکردند) [۵۶۶].
[۵۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۵۹ كتاب بدء الخلق: ۵ باب ما جاء فی قوله (وهو الذی أرسل الریاح بُشْراً بین یدى رحمته). [۵۶۶]- سوره احقاف :۴۶ ۲۴.
۵۱۹- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: نُصِرْتُ بِالصَّبَا وَأُهْلِكَتْ عَادٌ بِالدَّبُورِ» [۵۶۷].
یعنی: «ابن عباس گوید: پیغمبر جفرمود: من به کمک باد صبا بر (احزاب) پیروز شدم و قوم عاد به وسیله باد دبور نابود گردیدند».
«صبا: بادى است که از جانب شرق مىوزد. دبور: بادى است که از طرف غرب مىآید».
وصلّى الله على سیدِّنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدین.
[۵۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۵ كتاب الاستسقاء: ۲۶ باب قول النبی جنصرت بالصبا.
۵۲۰- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: خَسَفَتِ الشَّمْسُ فِی عَهْدِ رَسُولِ اللهِ ج، فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ جبِالنَّاسِ، فَقَامَ فأَطَالَ الْقِیَامَ، ثُمَّ رَكَعَ فَأَطَالَ الرُّكُوعَ، ثُمَّ قَامَ فَأَطَالَ الْقِیَامَ، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ فَأَطَالَ الرُّكُوعَ وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الأَوَّلِ، ثُمَّ سَجَدَ فَأَطَالَ السُّجُودَ، ثُمَّ فَعَلَ فِی الرَّكْعَةِ الثَّانِیَةِ مِثْلَ مَا فَعَلَ فِی الأُولَى، ثُمَّ انْصَرَفَ وَقَدِ انْجَلَتِ الشَّمْسُ، فَخَطَبَ النَّاسَ، فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ آیَتَانِ مِنْ آیاتِ اللهِ، لاَ یَنْخَسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلاَ لِحَیَاتِهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمْ ذلِكَ فَادْعُوا اللهَ وَكَبِّرُوا وَصَلُّوا وَتَصَدَّقُوا ثُمَّ قَالَ: یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ مَا مِنْ أَحَدٍ أَغْیَرُ مِنَ اللهِ أَنْ یَزْنِىَ عَبْدُهُ أَوْ تَزْنِىَ أَمَتُهُ، یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ وَاللهِ لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلِیلاً وَلَبَكَیْتُمْ كَثِیرًا» [۵۶۸].
یعنی: «عایشه گوید: در زمان حیات پیغمبر جخورشید گرفتگى رخ داد، پیغمبر نماز کسوف را (به این کیفیت) با مردم خواند بعد از شروع نماز به قرائت و قیام طول داد سپس به رکوع رفت و رکوعش طول کشید بعداً از رکوع بلند شد و ایستاد و شروع به قرائت نمود و به قیام و قرائت ادامه داد، امّا این قیام به اندازه قیام اوّل طولانى نبود، مجدداً به رکوع رفت و این رکوع هم طولانى بود ولى به اندازه رکوع اوّل طول نکشید، (بعد از این دو قیام و دو رکوع در یک رکعت) به سجده رفت و به سجدهاش طول داد، و رکعت دوم را نیز به صورت رکعت اوّل تکرار نمود، و سلام داد و از نماز فارغ شد در این هنگام خورشید نور خود را باز یافته و از کسوف بیرون آمده بود، پیغمبر جبراى مردم خطبه خواند پس از سپاس و ستایش خدا، گفت: خورشید و ماه هردو مخلوق و نشانه و دلیل روشن بر وجود و قدرت و عظمت خالق مىباشند (هریک داراى خصوصیات و قوانین مختص به خود هستند) و به خاطر فوت کسى یا ولادت کسى به حالت کسوف (کم نورى یا بىنورى) در نمىآیند، وقتى خورشید و ماه را در حال کسوف مشاهده نمودید دعا و تکبیر گویید، نماز بخوانید و صدقه بدهید. سپس فرمود: اى امّت محمّد! وقتى که مردى یا زنى مرتکب زنا مىشود کسى به اندازه خداوند از این عمل ناراحت نیست، اى امّت محمّد! به خدا قسم اگر آنچه که من مىدانم (از خشم و عذاب خدا) شما هم آن را مىدانستید کمتر مىخندیدید و بیشتر گریه مىکردید».
«خسوف: کم شدن یا از بین رفتن نور خورشید و ماه در اثر پیش آمدن اوضاع خاص فلکى است ولى در اصطلاح فقهى کسوف، خاص کم نور شدن یا بىنور شدن خورشید و خسوف، خاص کم نور شدن یا بىنور شدن ماه است».
۵۲۱- حدیث: «عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج، قَالَتْ: خَسَفَتِ الشَّمْسُ فِی حَیَاةِ النَّبِیِّ ج، فَخَرَجَ إِلَى الْمَسْجِدِ، فَصَفَّ النَّاسُ وَرَاءَهُ، فَكَبَّرَ، فَاقْتَرَأَ رَسُولُ اللهِ جقِرَاءَةً طَوِیلَةً، ثُمَّ كَبَّرَ، فَرَكَع رُكوعًا طَوِیلاً، ثُمَّ قَالَ: سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، فَقَامَ وَلَمْ یَسْجُدْ، وَقَرَأَ قِرَاءَةً طَوِیلَةً، هِیَ أَدْنَى مِنَ الْقِرَاءَةِ الأُولَى، ثُمَّ كَبَّرَ وَرَكَعَ رُكُوعًا طَوِیلاً، وَهُوَ أَدْنَى مِنَ الرُّكوعِ الأَوَّلِ؛ ثُمَّ قَالَ: سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ ثُمَّ سَجَدَ، ثُمَّ قَالَ فِی الرَّكْعَةِ الآخِرَةِ مِثْلَ ذلِكَ، فَاسْتَكْمَلَ أَرْبَعَ رَكْعَاتٍ فِی أَرْبَعِ سَجَدَاتٍ، وَانْجَلَتِ الشَّمْسُ قَبْلَ أَنْ یَنْصَرِفَ؛ ثُمَّ قَامَ فَأَثْنَى عَلَى اللهِ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ، ثُمَّ قَالَ: هُمَا آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ لاَ یَخْسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلاَ لِحَیَاتِهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمُوهُمَا فَافْزَعُوا إِلَى الصَّلاَةِ» [۵۶۹].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: در زمان حیات حضرت رسول جخورشـید خسوف کرد، پیغمبر جبه مسجد رفت مردم پشت سرش به صف ایستادند، پیغمبر جتکبیر نیت را گفت، (بعد از خواندن فاتحه) آیات فراوانى را خواند سپس با گفتن تکبیر به رکوع رفت و رکوعش طولانى بود سپس سر را از رکوع بلند کرد و گفت: (خداوند ستایش کسى را که او را ستایش مىکند قبول مىنماید) وقتى از رکوع بلند شد به سجده نرفت بلکه مجدداً قرآن فراوانى را خواند ولى از قرائت اوّل کمتر بود. بعد از قرائت دوم مجدداً به رکوع رفت و به آن طول داد امّا از طول رکوع اوّل کمتر بود، بعد از بلند شدن از رکوع دوم فرمود: (سمع الله لمن حمده ربّنا لك الحمد)آنگاه به سجده رفت و در رکعت دوم هم مانند رکعت اوّل عمل نمود، به این ترتیب چهار رکوع را با چهار سجده تکمیل نمود، (یعنى پیغمبر جدو رکعت نماز کسوف را که خواند به خلاف نمازهاى عادى در هر رکعت دو رکوع را به جاى مىآورد ولى طبق معمول در هر رکعت دوبار به سجده مىرفت) قبل از اینکه پیغمبر جنمازش را تمام کند خورشید به حال عادى خود برگشت و نور خود را بازیافت، پیامبر بعد از نماز بلند شد و خداوند را با کلماتى که شایسته ذات اوست ستایش نمود و گفت: ماه و خورشید یکى از نشانهها و دلایل واضح بر وجود و قدرت و عظمت خدا مىباشند، و به خاطر مرگ و تولد کسى گرفتگى پیدا نمىکنند، و هر وقت که آنها را در حال کسوف و خسوف دیدید فوراً به خواندن نماز مشغول شوید تا از عذاب و غضب خدا در امان باشید».
۵۲۲- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: خَسَفَتِ الشَّمْسُ، فَقَامَ النَّبِیُّ ج، فَقَرَأَ سُورَةً طَوِیلَةً، ثُمَّ رَكَعَ فَأَطَالَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، ثُمَّ اسْتَفْتَحَ بِسُورَةٍ أُخْرَى ثُمَّ رَكَعَ حَتَّى قَضَاهَا وَسَجَدَ، ثُمَّ فَعَلَ ذلِكَ فِی الثَّانِیَةِ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّهُمَا آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمْ ذلِكَ فَصَلُّوا حَتَّى یُفْرَجَ عَنْكُمْ لَقَدْ رَأَیْتُ فِی مَقَامِی هذَا كُلَّ شَیْءٍ وُعِدْتُهُ، حَتَّى لَقَدْ رَأَیْتُنِی أُرِیدُ أَنْ آخُذَ قِطْفًا مِنَ الْجَنَّةِ، حِینَ رَأَیْتُمُونَی جَعَلْتُ أَتَقَدَّمُ، وَلَقَدْ رَأَیْتُ جَهَنَّمَ یَحْطِمُ بَعْضُهَا بَعْضًا، حِینَ رَأَیْتُمُونِی تَأَخَّرْتُ، وَرَأَیْتُ فِیهَا عَمْرَو بْنَ لُحَیٍّ، وَهُوَ الَّذِی سَیَّبَ السَّوَائِبَ» [۵۷۰].
یعنی: «عایشه گوید: خورشید گرفتگى رخ داد، پیغمبر ج(در نماز) ایستاد و سوره طویلى را خواند و به رکوع رفت و آن را طول داد سپس سرش را از رکوع بلند کرد و مجدداً شروع به خواندن سوره دیگرى کرد، بعداً به رکوع رفت و پس از رکوع و قیام آن به سجده رفت و در رکعت دوم هم به صورت رکعت اوّل عمل نمود، سپس به مردم گفت: اینها (خورشید و ماه) دو مخلوق و دو نشانه از نشانههاى قدرت خدا هستند، وقتى که آنها را در حال کسوف دیدید، نماز بخوانید تا خداوند براى شما گشایش به وجود آورد، گفت: من حالا که در اینجا ایستادهام تمام وعدههایى را که در قیامت به من داده شده است مىبینم حتى همین الآن قدمى را که به جلو برداشتم، به خاطر این بود که مىخواستم خوشهاى از خوشههاى بهشت را بچینم، و از همین جا مىبینم که قسمتهایى از دوزخ همدیگررا خرد مىنمایند وبروى هم موج مىزنند، به خاطر و حشت از آن بود که شما دیدید یک قدم به عقب برگشتم، و عمرو بن لحى را مىبینم که در دوزخ سرنگون شده و بر صورتش حرکت مىکند».
«سیّب: بر صورتش حرکت مىکرد».
[۵۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۲ باب الصدقة فی الكسوف. [۵۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۴ باب خطبة الإمام فی الكسوف. [۵۷۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۱ كتاب العمل فی الصلاة: ۱۱ باب إذا تفلتت الدابة فی الصلاة.
۵۲۳- حدیث: «عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج؛ أَنَّ یَهُودِیَّةً جَاءَتْ تَسْأَلُهَا، فَقَالَتْ لَهَا: أَعَاذَكِ اللهُ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ فَسَأَلَتْ عَائَشَةُ، رَسُولَ اللهِ ج، أَیُعَذَّبُ النَّاسُ فِی قُبُورِهِمْ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: عَائِذًا بِاللهِ مِنْ ذلِكَ ثُمَّ رَكِبَ رَسُولَ اللهِ ج، ذَاتَ غَدَاةٍ مَرْكَبًا، فَخَسَفَتِ الشَّمْسُ، فَرَجَعَ ضُحًى، فَمَرَّ رَسُولُ اللهِ ج، بَیْنَ ظَهْرَانَی الْحُجَرِ، ثُمَّ قَامَ یُصَلِّی، وَقَامَ النَّاسُ وَرَاءَهُ، فَقَامَ قِیَامًا طَوِیلاً، ثُمَّ رَكَعَ رُكوعًا طَویلاً، ثُمَّ رَفَعَ فَقَامَ قِیَامًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكوعًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الرُّكوعِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَفَعَ فَسَجَدَ، ثُمَّ قَامَ، فَقَامَ قِیَامًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكوعًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الرَّكوعِ الأَوَّلِ، ثُمَّ قَامَ قِیَامًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكوعًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَفَعَ فَسَجَدَ وَانْصَرَفَ، فَقَالَ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَقُولَ، ثُمَّ أَمَرَهُمْ أَنْ یَتَعَوَّذوا مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ» [۵۷۱].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: یک زن یهودى پیش من آمد و چیزى را از من درخواست نمود، آن زن به من گفت: خدا شما را از عذاب قبر محفوظ نماید. از پیغمبر جپرسیدم مگر مردم در قبرشان عذاب داده مىشوند؟! پیغمبر جفرمود: به خدا پناه مىبرم از عذاب قبر.
سپس به هنگام صبح پیغمبر جبر مرکب خود سوار شد (و از شهر بیرون رفت)، و در این هنگام خورشید کسوف کرد، پیغمبر جبه هنگام چاشت برگشت. از وسط حجرهها رد شد، به مسجد رفت، نماز کسوف را شروع نمود و مردم هم پشت سرش ایستاده بودند، مدت طولانى ایستاد بعداً رکوع طولانى به جاى آورد، از رکوع برخاست، مدت طولانى ایستاد امّا از ایستادن دفعه اوّل کمتر بود، سپس به رکوع رفت ولى این رکوع به اندازه رکوع اوّل طولانى نبود سپس از رکوع برخاست و به سجده رفت سپس از سجده بلند شد و مدت طولانى ایستاد امّا از ایستادن اوّل کمتر بود و مدت طولانى به رکوع رفت، امّا طول آن از طول رکوع اوّل کمتر بود و بعد از رکوع (اوّل در رکعت دوم مجدداً) پیغمبر مدت فراوانى ایستاد امّا طول آن از ایستادن اوّل کمتر بود و (بعد از ایستادن دوم در رکعت دوم مجدداً) به رکوع رفت و به آن طول داد ولى این رکوع از رکوع اوّل (همین رکعت) کوتاهتر بود، بعد از این رکوع (در رکعت دوم) به سجده رفت، پس از تشهّد و سلام از نماز فارغ شد و آنچه که خدا خواست بیان نمود، بعداً به مردم دستور داد که از عذاب قبر به خدا پناه ببرند».
[۵۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۷ باب التعوذ من عذاب القبر فی الكسوف.
۵۲۴- حدیث: «أَسْمَاءَ قَالَتْ: أَتَیْتُ عَائِشَةَ وَهِیَ تُصَلِّی، فَقُلْتُ مَا شَأْنُ النَّاسِ فَأَشَارَتْ إِلَى السَّمَاءِ، فَإِذَا النَّاسُ قِیَامٌ، فَقَالَتْ: سُبْحَانَ اللهِ قُلْتُ: آیَةٌ فَأَشَارَتْ بِرَأْسِهَا أَیْ نَعَمْ فَقُمْتُ حَتَّى تَجَلاَّنِی الْغَشْیُ، فَجَعَلْتُ أَصُبُّ عَلَى رَأْسِی الْمَاءَ، فَحَمِدَ اللهَ، ﻷالنَّبِیُّ ج، وَأَثْنَى عَلَیْهِ، ثُمَّ قَالَ: مَا مِنْ شَیْءٍ لَمْ أَكُنْ أُرِیتُهُ إِلاَّ رَأَیْتُهُ فِی مَقَامِی، حَتَّى الْجَنَّةُ وَالنَّارُ، فَأُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّكُمْ تُفْتَنونَ فِی قُبُورِكُمْ مِثْلَ أَوْ قَرِیبَ (قَالَ الرَّاوِی: لاَ أَدْرِی أَیَّ ذلِكَ قَالَتْ أَسْمَاءُ) مِنْ فِتْنَةِ الْمَسِیحِ الدَّجَّالِ، یُقَالُ مَا عِلْمُكَ بِهذَا الرَّجُلِ فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ أَوِ الْمُوقِنُ (لاَ أَدْرِی بِأَیِّهِمَا قَالَتْ أَسْمَاءُ) فَیَقُولُ هُوَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ، جَاءَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَى، فَأَجَبْنَا وَاتَّبَعْنَا، هُوَ مُحَمَّدٌ (ثَلاَثًا)؛ فَیُقَالُ: نَمْ صَالِحًا، قَدْ عَلِمْنَا إِنْ كُنْتَ لَمُوقِنًا بِهِ؛ وَأَمَّا المُنَافِقُ أَوِ المُرْتَابُ (لاَ أَدْرِی أَیَّ ذلِكَ قَالَتْ أَسْمَاءُ) فَیَقُولُ: لاَ أَدْرِی، سَمِعْتُ النَّاسَ یَقُولُونَ شَیْئًا فَقُلْتُهُ» [۵۷۲].
یعنی: «اسماء دختر ابوبکر گوید: به نزد عایشه رفتم دیدم نماز مىخواند، گفتم: چرا مردم حالت غیر عادى دارند؟ به سوى آسمان اشاره کرد، مردم همه در حال نماز ایستاده بودند، عایشه گفت: سبحان الله (به عادى نبودن اوضاع اشاره کرد) اسماء گوید، گفتم: مگر نشانهاى از عذاب خدا وجود دارد؟ عایشه با حرکت سرش اشاره کرد: آرى، من هم ایستادم تا اینکه حالت غشى و بیهوشى بر من غلبه کرد، شروع به ریختن آب بر سر خود نمودم (تا سرحال بیایم) در این اثنا پیغمبر جبه حمد و ثناى خداوند پرداخت، بعد از آن فرمود: هر چیزى را که تا به حال ندیده بودم الآن در اینجا دیدم حتى جهنم و بهشت را هم دیدم، به من وحى شد که شما اى مردم! در گور مورد امتحان قرار مىگیرید امتحانى که مانند امتحانى است یا نزدیک به امتحانى است (راوى حدیث، تردید دارد که اسماء لفظ مانند گفت یا نزدیک) که به وسیله آمدن دجّال از شما به عمل مىآید و در قبر از شما سؤال مىشود که درباره این مرد (منظور حضرت محمّد جاست) چه مىدانى؟ انسان باایمان یا داراى یقین (تردید از راوى حدیث است که نمىداند اسماء کدام یک از کلمه مؤمن یا موقن را گفته است)، در جواب مىگوید: او محمّد رسول خدا است همراه با دلایل واضح و روشن و هدایت به سوى ما آمد و ما به او جواب مثبت دادیم و از او پیروى کردیم و او محمّد است و سه بار این جمله را تکرار مىنماید، (از طرف فرشتگان خدا) به او گفته مىشود: به آرامى بخواب، ما مىدانستیم که شما به راستى به او ایمان دارید، امّا کسى که منافق یا متردد باشد (راوى گوید: نمىدانم اسماء کدام یک از این دو کلمه را گفت)، در جواب فرشتگان مىگوید: من نمىدانم این مرد (حضرت محمّد جکیست، ولى مىشنیدم مردم چیزى را مىگفتند من هم گفته ایشان را تکرار مىکردم».
۵۲۵- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: انْخَسَفَتِ الشَّمْسُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ ج، فَصَلَّى رَسُولُ اللهِ ج، فَقَامَ قِیَامًا طَوِیلاً نحْوًا مِنْ قِرَاءَةِ سُورَةِ الْبَقَرَةِ؛ ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعًا طَویلاً، ثُمَّ رَفَعَ فَقَامَ قِیَامًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ ركوعًا طَویلاً وَهُوَ دُونَ الرُّكوعِ الأَوَّلِ ثُمَّ سَجَدَ، ثُمَّ قَامَ قِیَامًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعًا طَویلاً، وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَفَعَ فَقَامَ قِیَامًا طَویِلاً، وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكوعًا طَوِیلاً، وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الأَوَّلِ، ثُمَّ سَجَدَ، ثُمَّ انْصَرَفَ وَقَدْ تَجَلَّتِ الشَّمْسُ، فَقَالَ ج: إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ، لاَ یَخْسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلاَ لِحَیَاتِهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمْ ذلِكَ فَاذْكُرُوا اللهَ قَالُوا: یَا رَسُولَ اللهِ رَأَیْنَاكَ تَنَاوَلْتَ شَیْئًا فِی مَقَامِكَ، ثُمَّ رَأَیْنَاكَ كَعْكَعْتَ؛ فَقَالَج: إِنِّی رَأَیْتُ الْجَنَّةَ فَتَنَاوَلْتُ عُنْقُودًا، وَلَوْ أَصَبْتُهُ لأَكَلْتُمْ مِنْهُ مَا بَقِیَتِ الدُّنْیَا، وَأُرِیتُ النَّارَ فَلَمْ أَرَ مَنْظَرًا كَالْیَوْمِ قَطُّ أَفْظَعَ، وَرَأَیْتُ أَكْثَرَ أَهْلِهَا النِّسَاءَ قَالُوا: بِمَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: بِكُفْرِهِنَّ قِیلَ: یَكْفُرْنَ بِاللهِ قَالَ: یَكْفُرْنَ الْعَشِیرَ، وَیَكْفُرْنَ الإِحْسَانَ، لَوْ أَحْسَنْتَ إِلَى إِحْدَاهُنَّ الدَّهْرَ كُلَّهُ، ثُمَّ رَأَتْ مِنْكَ شَیْئًا، قَالَتْ: مَا رَأَیْتُ مِنْكَ خَیْرًا قَطُّ» [۵۷۳].
یعنی: «عبدالله بن عباس گوید: در زمان پیغمبر جخورشید، گرفتگى پیدا کرد، پیغمبر جنماز را شروع کرد و (در رکعت اوّل) بسیار ایستاد تقریباً به اندازهاى که سوره بقره را خواند بعداً به رکوع رفت و به آن طول داد بعداً سرش را از رکوع بلند کرد و مجدداً مدت طولانى ایستاد (و به قرائت مشغول شد) امّا مدت آن کمتر از مدت قیام اوّل بود بعداً به رکوع طولانى رفت امّا مدت آن کمتر از رکوع اوّل بود بعد بلند شد و به سجده رفت، بعد از سجده رکعت اوّل بلند شد و مدت فراوانى ایستاد امّا طول آن کمتر از ایستادن اوّلى بود، بعداً به رکوع طولانى رفت امّا طول آن کمتر از رکوع اوّل بود، بعداً سر را از رکوع برداشت و مدت طولانى ایستاد ولى طول آن کمتر از قیام اوّلى بود. سپس به رکوع رفت و به آن طول داد امّا طول آن کمتر از طول رکوع اوّل بود، سپس به سجده رکعت دوم رفت و دو سجده را به جا آورد (و بعد از تشهّد و سلام) از نماز فارغ شد، و در اثناى نماز، گرفتگى خورشید از بین رفت، پیغمبر جفرمود: خورشید و ماه هریک مخلوق و نشانهاى از نشانههاى عظمت الهى هستند به خاطر مرگ و تولد کسى کسوف و گرفتگى پیدا نمىکنند هر وقت کسوف را دیدید بیاد خدا مشغول شوید، مردم گفتند: اى رسول خدا! همین الآن شما را دیدیم که به سوى چیزى دست دراز نمودى سپس دیدیم که از جاى خودت به عقب برگشتى (مسئله چه بود)؟.
پیغمبر جفرمود: بهشت را دیدم دست به سوى یک خوشه انگور دراز نمودم و آن را گرفتم (ولى نتوانستم آن را بچینم) اگر آن را مىچیدم همه شما تا دنیا وجود دارد ازآن مىخوردید، (هنوز تمام نمىشد)، و جهنم را دیدم، تابه امروز هیچ منظرهاى وحشتناکتر از آن را ندیدهام، دیدم اکثر اهل دوزخ زن هستند، پرسیدند: چرا اى رسول خدا؟ پیغمبر جفرمود: چون ناسپاس هستند. از پیغمبر جسؤال شد: مگر زنها نسبت به خدا ناسپاس هستند؟ پیغمبر جفرمود: نسبت به شوهران و نزدیکانشان ناسپاس مىباشند، و نیکى و احسان آنان را فراموش مىکنند و بىارزش مىدانند، اگر شما تمام دنیا را به یکى از آنان به رایگان بدهید، همین که بدى کوچکى را از شما دیدند، مىگویند: هرگز از شما خیر و خوشى ندیدهایم».
«كعكعت: برگشتى و از جاى خودت عقب نشینى کردى».
[۵۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۲۴ باب من أجاب الفتیا بإرشاد الید والرأس. [۵۷۳]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۹ باب صلاة الكسوف فی جماعة.
۵۲۶- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ قَالَ: لَمَّا كَسَفَتِ الشَّمْسُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ ج، نُودِیَ: إِنَّ الصَّلاَةَ جَامِعَةٌ، فَرَكَعَ النَّبِیُّ جرَكْعَتَیْنِ فِی سَجْدَةٍ، ثُمَّ قَامَ فَرَكَعَ رَكْعَتَیْنِ فِی سَجْدَةٍ، ثُمَّ جَلَسَ، ثُمَّ جُلِّیَ عَنِ الشَّمْسِ قَالَ: وَقَالَتْ عَائِشَةُ: مَا سَجَدْتُ سُجُودًا قَطُّ كَانَ أَطْوَلَ مِنْهَا» [۵۷۴].
یعنی: «عبدالله بن عمرو بن عاص گوید: وقتى که درزمان پیغمبر جخورشید کسوف کرد با صداى بلند به مردم اعلام گردید انّ الصّلاة جامعة (یعنى نماز مردم را در مسجد جمع مىنماید یااین نماز به صورت جماعت برگزار مىگردد) بعد از شروع نماز، پیغمبر جدو رکوع را در یک رکعت به جاى آورد و به سجده رفت بعد از رکعت اوّل بلند شد، و دو رکوع را در رکعت (دوم) نیز به جاى آورد و به سجده رفت سپس پیغمبر جنشست در این اثنا خورشید از کسوف بیرون آمد عبدالله بن عمرو بن عاص گوید: عایشه گفت: من هرگز سجده طولانىتر از این سجده ندیده بودم».
۵۲۷- حدیث: «أَبِی مَسْعُودٍ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لاَ یَنْكَسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ، وَلكِنَّهُمَا آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمُوهُمَا فَقُومُوا فَصَلُّوا» [۵۷۵].
یعنی: «ابن مسعود گوید: پیغمبر جفرمود: خورشید و ماه به خاطر مرگ هیچ کسى کسوف نمىکنند، ولى آنها دو مخلوق و دو نشانه از نشانههاى قدرت و عظمت الهى هستند، هر وقت آنها را در حال کسوف دیدید بلند شوید و نماز بخوانید».
۵۲۸- حدیث: «أَبِی مُوسَى قَالَ: خَسَفَتِ الشَّمْسُ، فَقَامَ النَّبِیُّ جفَزِعًا، یَخْشَى أَنْ تَكُونَ السَّاعَةُ؛ فَأَتَى الْمَسْجِدَ فَصَلّى بِأَطْوَلِ قِیَامٍ وَرُكُوعٍ وَسُجُودٍ رَأَیْتُهُ قَطُّ یَفْعَلُهُ، وَقَالَ: هذِهِ الآیَاتُ الَّتِی یُرْسِلُ اللهُ، لاَ تَكُونُ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلاَ لِحَیَاتِهِ، وَلكِنْ یُخَوِّفُ اللهُ بِهِ عِبَادَهُ، فَإِذَا رَأَیْتُمْ شَیْئًا مِنْ ذلِكَ فَافْزَعُوا إِلَى ذِكْرِ اللهِ وَدُعَائِهِ وِاسْتِغْفَارِهِ» [۵۷۶].
یعنی: «ابوموسى گوید: خورشید کسوف کرد پیغمبر جبا پریشان حالى، بلند شد مىترسید که قیامت برپا شود، به مسجد آمد و نماز را با طولانىترین قیام و رکوع و سجودى که تا آن وقت هرگز نظیر آنها را ندیده بودیم خواند، سپس فرمود: اینها آیات و معجزاتى هستند که خداوند آنها را به مردم نشان مىدهد و مرگ و تولد کسى در این مسائل دخالتى ندارد، ولى خداوند بندگانش را به وسیله این معجزات تهدید مىنماید هر وقت، نشانه و معجزهاى از این نشانهها را مشاهد نمودید، به ذکر و عبات خدا و دعا و طلب مغفرت از او پناه ببرید».
۵۲۹- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّهُ كَانَ یُخْبِرُ عَنِ النَّبِیِّ ج: إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لاَ یَخْسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلاَ لِحَیَاتِهِ، وَلكِنَّهُمَا آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمُوهُمَا فَصَلُّوا» [۵۷۷].
یعنی: «ابن عمر از قول پیغمبر جخبر مىدهد که پیغمبر جفرمود: خورشید و ماه به خاطر مرگ و تولد کسى کسوف نمىکنند ولى آنها دو آیت و معجزه خدایى هستند وقتى که کسوف آنها را مشاهده کردید نماز بخوانید.
۵۳۰- حدیث: «الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ، قَالَ: كَسَفَتِ الشَّمْسِ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ جیَوْمَ مَاتَ إِبْرَاهِیمُ؛ فَقَالَ النَّاسُ: كَسَفَتِ الشَّمْسُ لِمَوْتِ إِبْرَاهِیمَ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لاَ یَنْكَسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلاَ لِحَیَاتِهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمْ فَصَلُّوا وَادْعُوا اللهَ» [۵۷۸].
یعنی: «مغیره بن شعبه گوید: در زمان حیات پیغمبر جروزى که ابراهیم فرزند پیغمبر جفوت کرد خورشید نیز گرفتگى پیدا کرد، مردم گفتند: خورشید به خاطر مرگ ابراهیم کسوف کرده است، امّا پیغمبر جفرمود: خورشید و ماه به خاطر مرگ یا تولد کسى گرفتگى پیدا نمىکنند و هر وقت دیدید آنها کسوف کردهاند نماز بخوانید و به خدا پناه ببرید».
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدّین.
[۵۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۸ باب طول السجود فی الكسوف. [۵۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۱ باب الصلاة فی كسوف الشمس. [۵۷۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۱۴ باب الذكر فی الكسوف. [۵۷۷]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب الكسوف: ۱ باب الصلاة فی كسوف الشمس. [۵۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۱۶ كتاب صلاة الكسوف: ۱ باب الصلاة فی كسوف الشمس.
۵۳۱- حدیث: «أُسَامَةَ بْنِ زَیْدٍ، قَالَ: أَرْسَلَتِ ابْنَةُ النَّبِیِّ جإِلَیْهِ، إِنَّ ابْنًا لِی قُبِضَ فَأْتِنَا، فَأَرْسَلَ یُقْرِئُ السَّلاَمَ وَیَقُولُ: إِنَّ للهِ مَا أَخَذَ وَلَهُ مَا أَعْطَى، وَكُلٌّ عِنْدَهُ بِأَجَلٍ مُسَمًّى، فَلْتَصْبِرْ وَلْتَحْتَسِبْ فَأَرْسَلَتْ إِلَیْهِ، تُقْسِمُ عَلَیْهِ لَیأْتِیَنَّهَا؛ فَقَامَ وَمَعَهُ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ، وَمُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ، وَأُبَیُّ بْنُ كَعْبٍ، وَزَیْدُ بْنُ ثَابِتٍ، وَرِجَالٌ؛ فَرُفِعَ إِلَى رَسُولِ اللهِ جالصَّبِیُّ وَنَفْسُهُ تَتَقَعْقَعُ كَأَنَّهَا شَنٌّ، فَفَاضَتْ عَیْنَاهُ فَقَالَ سَعْدٌ: یَا رَسُولَ اللهِ مَا هذَا فَقَالَ: هذِهِ رَحْمَةٌ جَعَلَهَا اللهُ فِی قُلُوبِ عِبَادِهِ، وَإِنَّمَا یَرْحَمُ اللهُ مِنْ عِبَادِهِ الرُّحَمَاءُ» [۵۷۹].
یعنی: «اسامه بن زید گوید: دخترى از دخترهاى پیغمبر جکسى را پیش پیغمبر فرستاد که یکى از پسرهایش در حال مرگ است لذا باید به نزد ما بیاید، پیغمبر به فرستاده دخترش گفت: برگرد و به او سلام برسان و بگو: آنچه که خدا مىخواهد از ما بگیرد از آن اوست، هرچه داریم ملک او است و براى مدت معینى است، مرگ و زندگى هردو به امر او است، پس باید به منظور نیل به پاداش و ثواب پروردگار صبر و شکیبایى نشان دهد و این بردبارى را از رفتار و اعمال صالح به حساب آورد. دخترش مجدداً کسى را پیش پیغمبر جفرستاد و قسم خورد که حتماً باید پیغمبر جبه نزد او برود، پیغمبر جبلند شد و سعد بن عباده و معاذ بن جبل و ابى بن کعب و زید بن ثابت و چند نفر دیگر با او به نزد دخترش رفتند، بچه را برداشتند و به پیغمبر جدادند در حالى که نفس بچه به شدت مضطرب بود و مانند مشک آب تکان مىخورد و صدا مىداد، اشک از چشمان پیغمبر ججارى شد، سعد گفت: اى رسول خدا! این اشک چیست؟ فرمود: این رحمى است که خداوند آن را در دل بندگانش قرار داده است، خداوند تنها بندگان بارحم و مهربانش را مورد مهر و رحمت قرار مىدهد».
«تتقعقع: از تقعقع به معنى اضطراب و تحرک است. شنّ: مشک کهنه و خشک شده، (وقتى آب در آن ریخته شود تکان مىخورد و به صدا در مىآید)».
۵۳۲- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: اشْتَكَى سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ شَكْوَى لَهُ، فَأَتَاهُ النَّبِیُّ ج، یَعُودُهُ، مَعَ عَبْدِ الرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ، وَسَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ، وَعَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، فَلَمَّا دَخَلَ عَلَیْهِ، فَوَجَدَهُ فِی غَاشِیَةِ أَهْلِهِ، فَقَالَ: قَدْ قَضَى قَالُوا: لاَ یَا رَسُولَ اللهِ فَبَكَى النَّبِیُّ ج؛ فَلَمَّا رَأَى الْقَوْمُ بُكَاءَ النَّبِیِّ جبَكَوْا، فَقَالَ: أَلاَ تَسْمَعُونَ، إِنَّ اللهَ لاَ یُعَذِّبُ بِدَمْعِ الْعَیْنِ وَلاَ بِحُزْنِ الْقَلْبِ، وَلكِنْ یُعَذِّبُ بِهذَا وَأَشَارَ إِلَى لِسَانِهِ أَوْ یَرْحَمُ، وَإِنَّ الْمَیِّتَ یُعَذَّبُ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ» [۵۸۰].
یعنی: «عبدالله بن عمـر گوید: سعد بن عـباده مریض شـد؛ پیغـمبر جبا عبدالرحمن بن عوف و سعد بن وقاص و عبدالله بن مسعود به عیادتش رفتند وقتى که به نزد او رسید دید که افراد خانوادهاش بر سرش جمع شدهاند، فرمود: مگر فوت کرده است؟ گفتند: خیر اى رسول خدا! پیغمبر جبه گریه افتاد، مردم هم وقتى گریه پیغمبر جرا دیدند به گریه افتادند، فرمود: چرا متوجّه نیستید، خداوند به خاطر اشک چشم و غم قلب، کسى را عذاب نمىدهد ولى انسان را به خاطر (این) به زبانش اشاره نمود، مورد عذاب یا رحم قرار مىدهد، و مرده به واسطه گریه و زارى نزدیکانش (به صورت غیر مشروع و با وصیت میت به گریه برایش) مورد عذاب قرار مىگیرد».
[۵۷۹]- أخرجه البخاری فی: ۳۲ كتاب الجنائز: ۳۳ باب قول النبی جیعذب المیت ببعض بُكاء أهله علیه. [۵۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۵۴ باب البكاء عند المریض.
۵۳۳- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍس، قَالَ: مَرَّ النَّبِیُّ جبِامْرَأَةٍ تَبْكِی عِنْدَ قَبْرٍ فَقَالَ: اتَّقِی اللهَ وَاصْبِرِی قَالَتْ: إِلَیْكَ عَنِّی، فَإِنَّكَ لَمْ تُصَبْ بِمُصِیبَتِی وَلَمْ تَعْرِفْهُ فَقِیلَ لَهَا: إِنَّهُ النَّبِیُّ ج؛ فَأَتَتْ بَابَ النَّبِیِّ ج، فَلَمْ تَجِدْ عِنْدَهُ بَوَّابِینَ؛ فَقَالَتْ: لَمْ أَعْرِفْكَ فَقَالَ: إِنَّمَا الصَّبْرُ عِنْدَ الصَّدْمَةِ الأُولَى» [۵۸۱].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جاز کنار زنى گذشت که بر قبرى نشسته بود و گریه مىکرد، پیغمبر جفرمود: از خوف خدا از گناه بپرهیز و صبر داشته باش، آن زن گفت: از من دور شو، شما به مصیبتى که من به آن دچار شدهام دچار نشدهاید، آن زن پیغمبر جرا نمىشناخت، به او گفته شد که این رسول خدا است، آن زن براى عذرخواهى به جلو در منزل پیغمبر جآمد دید که دربانى در آنجا نیست تا او را باز دارد (وقتى که به خدمت پیغمبر جرسید به عنوان معذرت خواهى) گفت: شما را نشناختم، فرمود: صبر کامل و داراى اجر، آن است که انسان در ساعت اوّل نزول مصیب از خود نشان دهد».
[۵۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۲ باب زیارة القبور.
۵۳۴- حدیث: «عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: الْمَیِّتُ یُعَذَّبُ فِی قَبْرِهِ بِمَا نِیحَ عَلَیْهِ» [۵۸۲].
یعنی: «عمر بن خطاب گوید: پیغمبر جفرمود: مرده به واسطه گریه «غیر مشروع» نزدیکانش، «که خود به آن وصیت کرده است همانگونه که عادت جاهلیت بود» مورد عذاب قرار مىگیرد» [۵۸۳].
۵۳۵- حدیث: «عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ أَبِی مُوسى، قَالَ: لَمَّا أُصِیبَ عُمَرُس، جَعَلَ صُهَیْبٌ یَقُولُ: وَاأَخَاهْ فَقَالَ عُمَرُ: أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: إِنَّ الْمَیِّتَ لَیُعَذَّبُ بِبُكَاءِ الْحَیِّ» [۵۸۴].
یعنی: «ابوموسى گوید: وقتى که عمر بن خطابسمورد سوء قصد قرار گرفت، صهیب بن سنان از اصحاب پیغمبر جشروع کرد به گفتن واى واى برادرم را کشتند، عمر گفت: مگر نمىدانى که پیغمبر جفرمود: مرده به واسطه گریه زنده برایش (به صورت فریاد و زارى) ناخشنود و ناراحت مىباشد» [۵۸۵].
۵۳۶- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، وَعُمَرَ، وَعَائِشَةَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُبَیْدِ اللهِ بْنِ أَبِی مُلَیْكَةَ، قَالَ: تُوُفِّیتْ ابْنَةٌ لِعُثْمَانَسبِمكَّةَ، وَجِئْنَا لِنَشْهَدَهَا، وَحَضَرَهَا ابْنُ عُمَرَ وَابْنُ عَبَّاسٍ، وَإِنِّی لَجَالِسٌ بَیْنَهُمَا (أَوْ قَالَ جَلَسْتُ إِلَى أَحَدِهِمَا ثُمَّ جَاءَ الآخَرُ فَجَلَسَ إِلَى جَنْبِی) فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ، لِعَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ: أَلاَ تَنْهَى عَنِ الْبُكَاءِ فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِنَّ الْمَیِّتَ لَیُعَذَّبُ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: قَدْ كَانَ عُمَرُسیَقُولُ بَعْضَ ذلِك ثُمَّ حَدَّثَ، قَالَ: صَدَرْتُ مَعَ عُمَرَ سمِنْ مَكَّةَ، حَتَّى إِذَا كُنَّا بِالْبَیْدَاءِ إِذَا هُوَ بِرَكْبٍ تَحْتَ ظِلِّ سَمُرَةٍ، فَقَالَ: اذْهَبْ فَانْظُرْ مَنْ هؤلاءِ الرَّكْبُ؛ قَالَ فَنَظَرْتُ فَإِذَا صُهَیْبٌ، فَأَخْبَرتُهُ، فَقَالَ: ادْعُهُ لِی، فَرَجَعْتُ إِلَى صُهَیْبٍ، فَقُلْتُ: ارْتَحِلْ فَالْحَقْ أَمِیرَ الْمُؤمِنِینَ فَلَمَّا أُصِیبَ عُمَرُ دَخَلَ صُهَیْبٌ یَبْكِی یَقُولُ: وَاأَخَاهْ وَاصَاحِبَاهْ؛ فَقَالَ عُمَرُ س: یَا صُهَیْبُ أَتَبْكِی عَلَیَّ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنَّ الْمَیِّتَ یُعَذَّبُ بِبَعْضِ بُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: فَلَمَّا مَاتَ عُمَرُسذَكَرْتُ ذلِكَ لِعَائِشَةَ، فَقَالَتْ: رَحِمَ اللهُ عُمَرَ وَاللهِ مَا حَدَّثَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنَّ اللهَ لَیُعَذِّبُ الْمُؤمِنَ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ؛ وَلكِنَّ رَسُولَ اللهِ جقَالَ: إِنَّ اللهَ لَیَزِیدُ الْكَافِرَ عَذَابًا بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ وَقَالَتْ: حَسْبُكُمُ الْقُرْآنُ وَلاَ تَزِرُ وزِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ، عِنْدَ ذلِكَ: وَاللهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَى.
قَالَ ابْنُ أُبِی مُلَیْكَةَ: وَاللهِ مَا قَالَ ابنُ عُمَرَ شَیْئًا» [۵۸۶].
یعنی: «عبدالله بن ابى ملیکه گوید: یکى از دخترهاى عثمان در مکه فوت کرد ما هم آمدیم تا در مراسم فوتش شرکت کنیم، ابن عمر و ابن عباس هم حضور داشتند و من هم در بین ایشان نشسته بودم (یا گفت من در کنار یکى از آن دو نشسته بودم بعداً دومى آمد و در کنار من نشست) عبدالله بن عمر به عمرو پسر حضرت عثمان گفت: چرا (زن و بچهها را) از گریه منع نمىکنى؟ به حقیقت پیغمبر فرمود: که مرده به خاطر گریه نزدیکانش در عذاب خواهد بود، ابن عباس گفت: عمر هم این را روایت مىکرد، سپس ابن عباس گفت: (بعد از مراسم حج) با عمر از مکه به مدینه مراجعت کردیم وقتى که به بیداء (محلى است در بین مکه و مدینه) رسیدیم قافلهاى را دیدیم که در سایه درخت بزرگ سمره استراحت مىکردند، عمر گفت: برو ببین چه کسانى هستند؟ رفتم دیدم که صهیب بن سنان است به عمر خبر دادم، گفت: برو او را بیاور، رفتم و به او گفتم: بیا با امیرالمؤمنین همراه باش (آمد و تا مدینه با او بود) وقتى به جان عمر سوء قصد شد صهیب گریه مىکرد و مىگفت: اى واى برادرم، اى واى رفیقم را کشتند، عمر گفت: اى صهیب بر من گریه مىکنى؟ در حالى که پیغمبر جفرمود: مرده به خاطر مقدارى از گریه نزدیکانش براى او در عذاب مىباشد؟! ابن عباس گفت: وقتى عمر درگذشت این موضوع را براى عایشه بازگو کردم، عایشه گفت: خدا عمر را بیامرزد، قسم به خدا رسول الله این را نگفته که انسان مؤمن به خاطر گریه نزدیکانش عذاب داده مىشود، امّا رسول خدا فرمود: خداوند عذاب کافر را به خاطر گریه نزدیکانش براى او بیشتر مىنماید، و عایشه گفت: در این مورد قرآن براى شما کافى است که مىفرماید: (هیچ نفسى به گناه نفس دیگرى مورد مؤاخذه و سؤال قرار نمىگیرد) آنگاه ابن عباس گفت: خدا است که انسان را به خنده و گریه در مىآورد (یعنى خنده و گریه در اختیار انسان نیست، و این گفته ابن عباس تأیید گفته حضرت عایشه مىباشد) ابن ابى ملکیه گفت: و الله (وقتى که ابن عباس گفت: تنها خدا است که انسان را به خنده و گریه در مىآورد)، ابن عمر در جوابش چیزى نگفت».
۵۳۷- حدیث: «عَائِشَةَ وَابْنِ عُمَرَ عَنْ عُرْوَةَ قَالَ: ذُكِرَ عِنْدَ عَائِشَةَ أَنَّ ابْنَ عُمَرَ رَفَعَ إِلَى النَّبِیِّ ج: أَنَّ الْمَیِّتَ یُعَذَّبُ فِی قَبْرِهِ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ فَقَالَتْ: وَهَلَ ابْنُ عُمَرَ رَحِمَهُ اللهُ إِنَّمَا قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنَّهُ لَیُعَذَّبُ بِخَطِیئَتِهِ وَذَنْبِهِ، وَإِنَّ أَهْلَهُ لَیَبْكُونَ عَلَیْهِ الآنَ قَالَتْ: وَذَاكَ مِثْلُ قَوْلِهِ إِنَّ رَسُولَ اللهِ جقَامَ عَلَى الْقَلِیبِ وَفیهِ قَتْلَى بَدْرٍ مِنَ الْمُشْرِكینَ، فَقَالَ لَهُمْ مَا قَالَ: إِنَّهُمْ لَیَسْمَعُونَ مَا أَقُولُ إِنَّمَا قَالَ: إِنَّهُمُ الآنَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّ مَا كُنْتُ أَقُولُ لَهُمْ حَقٌ ثُمَّ قَرَأَتْ ﴿إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى﴾وَ ﴿وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ﴾یَقُولُ حینَ تَبَوَّءُوا مَقَاعِدَهُمْ مِنَ النَّارِ» [۵۸۷].
یعنی: «عروه گوید: پیش حضرت عایشه گفتند، که ابن عمر مىگوید: پیغمبر جفرموده است: مرده در قبرش به خاطر گریه نزدیکانش براى او، عذاب مىبیند. عایشه گفت: خدا ابن عمر را ببخشاید او اشتباه کرده است، پیغمبر جفرمود: مرده به خاطر گناه و اشتباهش عذاب داده مىشود در حالى که خانوادهاش الآن براى او گریه مىکنند (یعنى در حالى که خانواده میت ناراحت رفتن او از دنیا مىباشند او به خاطر گناههایى که در دنیا انجام داده است در عذاب مىباشد) حضرت عایشه گفت: این اشتباه ابن عمر مانند اشتباه دیگر او است وقتى پیغمبر جدر جنگ بدر بر سر چاهى که لاشه عدهاى از مشرکان قریش در آن انداخته شده بود ایستاد و خطاب به لاشهها فرمود: اینها الآن مىدانند که آنچه من به ایشان مىگفتم حق است. ولى ابن عمر اشتباه کرده به جاى کلمه مىدانند (یعلمون) کلمه مىشنوند (یسمعون) را روایت کرده است، سپس عایشه براى اثبات اشتباه ابن عمر در میان این دو کلمه این آیهها را خواند: (شما نمىتوانى بشنوانى به کسى که مرده است) [۵۸۸]و (تو نیستى شنواننده کسانى که در گورها هستند) [۵۸۹].
عایشه گوید: مراد از این آیه که مىفرماید: (شما نمىتوانى بشنوانى به کسى که مرده است) نفى مطلق نیست بلکه مربوط به وقتى است که کافران در جاى خود در آتش قرار مىگیرند»، (یعنى در آن وقت هیچ چیز را نمىشنوند).
۵۳۸- حدیث: «عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، قَالَتْ: إِنَّمَا مَرَّ رَسُولُ اللهِ جعَلَى یَهُودِیَّةٍ یَبْكِی عَلَیْهَا أَهْلُهَا، فَقَالَ: إِنَّهُمْ لیبْكُونَ عَلَیْهَا، وَإِنَّهَا لَتُعَذَّبُ فِی قَبْرِهَا» [۵۹۰].
یعنی: «عایشه همسر پیغمبر جگوید: پیغمبر جاز کنار قبر یک زن یهودى گذشت دید که خانوادهاش بر آن گور گریه مىکنند، فرمود: اینها براى او گریه مىکنند در حالى که او (به خاطر کفرش) در گور عذاب داده مىشود».
۵۳۹- حدیث: «الْمُغِیرَةِس، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: مَنْ نِیحَ عَلَیْهِ یُعَذَّبُ بِمَا نِیحَ عَلَیْهِ» [۵۹۱].
یعنی: «مغیره گوید: از پیغمبر جشنیدم که فرمود: کسى که برایش نوحه و گریه و زارى شود به وسیله این عمل خلاف ناراحت مىباشد».
(لازم به توضیح است به ظاهر در بین احادیثى که از عمر و ابن عمر روایت شده با احادیثى که از ابن عباس و حضرت عایشه روایت گردیده است اختلاف موجود است و جمهور علماء براى رفع این اختلاف مىگویند منظور از حدیث حضرت عمر و عبدالله پسرش این است کسانى که در حال حیات خود خانوادهشان را به گریه و زارى و نوحه براى فوت اشخاص عادت مىدهند و آنها را از این اعمال منع نمىکنند و یا مانند عادت عرب جاهلیت به آنان توصیه مىکنند که پس از مرگشان، خانواده آنان مراسم گریه و نوحه برایشان برپا سازند چنین اشخاصى وقتى که بمیرند به سبب گریه نزدیکانشان که خودشان در زمان حیات در آن دخالت داشتهاند عذاب داده مىشوند. و قاضى عیاض در توجیه رفع این اختلاف مىگوید منظور از جمله (لیعذب ببكاء أهله)در حدیث عمر و ابن عمر این است: که مرده از گریه آنها خشنود نیست چون مىداند این گریه به خاطر دلبستگى آنان به دنیا مىباشد. و منظور از جمله فوق این نیست: که مرده به خاطر گریه نزدیکانش عذاب داده مىشود، تا این اعتراض پیش آید که کسى به خاطر گناه دیگر عذاب داده نمىشود) [۵۹۲].
[۵۸۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۴ باب ما یكره من النیاحة على المیت. [۵۸۳]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۲۲۹. [۵۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۲ باب قول النبی جیعذب المیت ببعض بكاء أهله علیه. [۵۸۵]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۲۲۹. [۵۸۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۳ باب قول النبی جیعذب المیت ببعض بكاء أهله علیه. [۵۸۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازى: ۸ باب قتل أبی جهل. [۵۸۸]- سورة نمل: ۸. [۵۸۹]- سورة فاطر: ۲۲. [۵۹۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۳ باب قول النبی جیعذب المیت ببعض بكاء أهله علیه. [۵۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۴ باب ما یكره من النیاحة على المیت. [۵۹۲]- شرح نووى بر مسلم، ج ۶، ص ۲۲۸، و ارشاد السارى، ج ۲، ص ۴۰۰.
۵۴۰- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَمَّا جَاءَ النَّبِیَّ جقَتْلُ ابْنِ حَارِثَةَ وَجَعْفَرٍ وَابْنِ رَوَاحَةَ، جَلَسَ یُعْرَفُ فِیهِ الْحُزْنُ، وَأَنَا أَنْظُرُ مِنْ صَائرِ الْبَابِ، شَقِّ الْبَابِ؛ فَأَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ: إِنَّ نِسَاءَ جَعْفَرٍ، وَذَكَرَ بُكَاءَهُنَّ فَأَمَرَهُ أَنْ یَنْهَاهُنَّ، فَذَهَبَ، ثُمَّ أَتَاهُ الثَّانِیَةَ، لَمْ یُطِعْنَهُ، فَقَالَ: أنْهَهُنَّ فَأَتَاهُ الثَّالِثَةَ، قَالَ: وَاللهِ غَلَبْنَنَا یَا رَسُولَ اللهِ فَزَعَمَتْ أَنَّه قَالَ: فَاحْثُ فِی أَفْوَاهِهِنَّ التُّرَابَ فَقُلْتُ: أَرْغَمَ اللهُ أَنْفَكَ، لَمْ تَفْعَلْ مَا أَمَرَكَ رَسُولُ اللهِ ج، وَلَمْ تَتْرُكْ رَسُولَ اللهِ جمِنَ الْعَنَاءِ» [۵۹۳].
یعنی: «عایشه گوید: وقتى که خبر کشته شدن زید بن حارثه و جعفر و عبدالله ابن رواحه به پیغمبر رسید پیغمبر جنشسته بود و آثار غم و ناراحتى از قیافهاش نمایان بود، من از روزنه در نگاه مىکردم، دیدم که مردى به نزد پیغمبر جآمد، گفت: زنهاى خانواده جعفر گریه مىکنند، فرمود: برو آنان را از گریه منع کن. آن مرد رفت و براى دومین بار برگشت و گفت: به حرف من توجّه نکردند، فرمود: برو آنان را از گریه منع کن، آن مرد رفت و براى سومین بار برگشت و گفت: قسم به خدا اى رسول خدا! آنها به حرف ما توجّه ندارند، عایشه اینطور فهمید که پیغمبر جفرمود: خاک در دهانشان بریز. (کنایه از شدت منع است) عایشه گوید: به آن مرد گفتم: خدا ذلیلت کند! نتوانستى کارى را که به تو واگذار شده بود انجام دهى و از ناراحت کردن پیغمبرجهم دست برنداشتى».
«أرغم الله أنفك: خداوند پوزه شما را به خاک بمالد، یعنى ذلیل شوید».
۵۴۱- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ، قَالَتْ: أَخَذَ عَلَیْنَا النَّبِیُّ جعِنْدَ الْبَیْعَةِ أَنْ لاَ نَنُوحَ، فَمَا وَفَتْ مِنَّا امْرَأَةٌ غَیْرُ خَمْسِ نِسْوَةٍ: أُمُّ سُلَیْمٍ، وَأُمُّ الْعَلاَءِ، وَابْنَةُ أَبِی سَبْرَةَ امْرَأَةُ مُعَاذٍ، وَامْرَأَتَیْنِ؛ أَوِ ابْنَةُ أَبِی سَبْرَةَ، وَامْرَأَةُ مُعَاذٍ، وَامْرَأَةٌ أُخْرَى» [۵۹۴].
یعنی: «امّ عطیه گوید: پیغمبر جبه هنگام بیعت با زنان از ما تعهد گرفت که براى مردهها نوحه خوانى و گریه و زارى نکنیم، جز پنج زن به تعهد خود وفا نکردند: امّ سلیم، امّ العلاء، دختر ابى سبره، زن معاذ و دو زن دیگر، یا گفت: (تردید از راوى است) امّ سلیم، امّ العلاء، دختر ابى سبره زن معاذ، و یک زن دیگر».
۵۴۲- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ، قَالَتْ: بَایَعْنَا رَسُولَ اللهِ ج، فَقَرَأَ عَلَیْنَا (أَنْ لاَ یُشْرِكْنَ بِاللهِ شَیْئًا) وَنَهَانَا عَنِ النِّیَاحَةِ، فَقَبَضَتِ امْرَأَةٌ یَدَهَا، فَقَالَتْ: أَسْعَدَتْنِی فُلاَنَةُ أُرِیدُ أَنْ أَجْزیهَا، فَمَا قَالَ لَهَا النَّبِی جشَیْئًا، فَانْطَلَقَتْ وَرَجَعَتْ فَبَایَعَهَا» [۵۹۵].
یعنی: «امّ عطیه گوید: با پیغمبر جبیعت کردیم و پیغمبر جاین آیه را (زنان با شما بیعت مىکنند و تعهد مىدهند که هیچ چیز را شریک خدا قرار ندهند)، خواند و ما را از گریه با صداى بلند و نوحه منع نمود، زنى دستش را براى بیعت دراز نکرد (یعنى از بیعت خوددارى نمود) و گفت: فلان زن به من کمک کرده و مىخواهم بروم پاداشى و اجرتى به او بدهم، پیغمبر جچیزى به آن زن نگفت: آن زن رفت و برگشت آن وقت بیعت نمود».
[۵۹۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۴۱ باب من جلس عند المصیبة یعرف فیه الحزن. [۵۹۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۴۶ باب ما ینهى عن النوح والبكاء والزجر عن ذلك. [۵۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۶۰ سورة الممتحنة: ۳ باب إذا جاءك المؤمنات یبایعنك.
۵۴۳- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ، قَالَتْ: نُهینَا عَنِ اتِّبَاعِ الْجَنَائِزِ وَلَمْ یُعْزَمْ عَلَیْنَا» [۵۹۶].
یعنی: «امّ عطیه گوید: ما (زنان) از تشییع جنازه منع شدیم ولى این منع به صورت حتمى و قطعى نبود»، (یعنى تشییع جنازه براى زنان مکروه است نه حرام، و قول جمهور هم بر این است).
[۵۹۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۳۰ باب اتباع النساء الجنائز.
۵۴۴- حدیث: «أُمَّ عَطِیَّةَ الأَنْصَارِیَّةِ قَالَتْ: دَخَلَ عَلَیْنَا رَسُولُ اللهِ جحینَ تُوُفِّیَتِ ابْنَتُهُ فَقَالَ: اغْسِلْنَهَا ثَلاَثًا أَوْ خَمْسًا أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ، إِنْ رَأَیْتُنَّ ذلِكَ، بِمَاءٍ وَسِدْرٍ، وَاجْعَلْنَ فِی الآخِرَةِ كَافُورًا أَوْ شَیْئًا مِنْ كَافورٍ، فَإِذَا فَرَغْتُنَّ فَآذِنَّنِی فَلَمَّا اذنَّاهُ، فَأَعْطَانَا حَقْوَهُ فَقَالَ: أَشْعرْنَهَا إِیَّاهُ تَعْنِی إِزَارَهُ» [۵۹۷].
یعنی: «امّ عطیه انصارى گوید: وقتى که دختر پیغمبر ج(زینب) فوت نمود، پیغمبر ج، پیش ما آمد و فرمود: او را سه یا پنج بار یا بیشتر اگر لازم دانستید با آب و سدر بشویید (تا بهتر تمیز شود) و آخرین بار او را با کافور یا با مقدارى کافور (تردید از راوى است) بشویید (تا خوش بو باشد) وقتى که از شستن آن فارغ شدید به من اطّلاع دهید. همین که از شستن جنازه فارغ شدیم، پیغمبر جرا باخبر نمودیم، پیغمبر جپیراهن خود را به ما داد و فرمود: این را بر تنش کنید»، (به نحوى که چیز دیگرى در زیر آن قرار نگیرد).
«حقو: پیراهن یا هر جامهاى که بدن را بپوشاند».
۵۴۵- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ الأَنْصَارِیَّةِ، قَالَتْ: دَخَلَ عَلَیْنَا رَسُولُ اللهِ جوَنَحْنُ نَغْسِلُ ابْنَتَهُ، فَقَالَ: اغْسِلْنَهَا ثَلاَثًا أَوْ خَمْسًا أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ بِمَاءٍ وَسِدْرٍ، وَاجْعَلْنَ فِی الآخِرَةِ كَافُورًا، فَإِذَا فَرَغْتُنَّ فَآذِنَّنِی فَلَمَّا فَرَغْنَا آذَنَّاهُ فَأَلْقَى إِلَیْنَا حَقْوَهُ فَقَالَ: «أَشْعِرْنَهَا إِیَّاهُ».
فَقَالَ أَیُّوبُ (أَحَد الرواة): وَحَدَّثَتْنِی حَفْصَةُ بِمِثْلِ حَدِیثِ مُحَمَّدٍ، وَكَانَ فِی حَدِیثِ حَفْصَةَ اغْسِلْنَهَا وِتْرًا َكَانَ فِیهِ ثَلاَثًا أَوْ خَمْسًا أَوْ سَبْعًا وَكَانَ فِیهِ أَنَّهُ قَالَ: ابْدَأْنَ بِمَیَامِنِهَا وَمَواضِعِ الْوُضُوءِ مِنْهَا وَكَانَ فِیهِ، أَنَّ أُمَّ عَطِیَّةَ قَالَتْ: وَمَشَطْنَاهَا ثَلاَثَةَ قُرُونٍ» [۵۹۸].
یعنی: «امّ عطیه انصارى گوید: وقتى که ما دختر پیغمبر ج(زینب) را غسل میت مىدادیم پیغمبر جپیش ما آمد، فرمود: او را سه یا پنج بار یا بیشتر از آن با آب و سدر بشویید و آخرین بار او را با کافور بشویید، و وقتى که فارغ شدید به من اطّلاع دهید. وقتى که از غسلش فارغ شدیم پیغمبر جرا خبرکردیم، پیراهنش را براى ما انداخت و فرمود: این را بر تنش کنید، ایوب یکى از راویان حدیث گوید: که حفصه (دختر سیرین) عین حدیث محمّد (حدیث قبلى) را برایم روایت نمود، ولى در حدیث حفصه اضافه بر روایت قبلى این جملات هم وجود داشت (تعداد بارهایى که شسته مىشود فرد باشد)، (سه بار یا پنج بار یا هفت بار باشد)، فرمود: (غسل را با شستن طرف راست و اعضایى که در وضوء شسته مىشوند شروع کنید)، (امّ عطیه گفت: سرش را شانه کردیم و آن را به سه دسته مفتول (بهم بافته) تقسیم نمودیم)».
۵۴۶- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ، قَالَتْ: لَمَّا غَسَّلْنَا بِنْتَ النَّبِیِّ ج، قَالَ لَنَا، وَنَحْنُ نَغْسِلُهَا: ابْدَأْنَ بِمَیَامِنِهَا وَمَوَاضِعِ الْوُضُوءِ مِنْهَا» [۵۹۹].
یعنی: «امّ عطیه گوید: در حالیکه دختر پیغمبر جرا غسل میت مىدادیم به ما فرمود: از طرف راستش و اعضاى وضویش شروع کنید».
[۵۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۸ باب غسل المیت ووضوئه بالماء والسدر. [۵۹۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: باب ما یستحب أن یغسل وترا. [۵۹۹]- أخرجه البخاری فی: ۳۳ كتاب الجنائز: ۱۱ باب مواضع الوضوء من المیت.
۵۴۷- حدیث: «خَبَّاتٍس، قَالَ: هَاجَرْنَا مَعَ النَّبِیِّ جنَلْتَمِسُ وَجْهَ اللهِ، فَوَقَعَ أَجْرُنَا عَلَى اللهِ، فَمِنَّا مَنْ مَاتَ لَمْ یَأْكُلْ مِنْ أَجْرِهِ شَیْئًا، مِنْهُمْ مُصْعَبُ بْنُ عُمیْرٍ؛ وَمِنَّا مَنْ أَیْنَعَتْ لَهُ ثَمَرَتُهُ، فَهُوَ یَهْدِبُهَا قُتِلَ یَوْمَ أُحُدٍ فَلَمْ نَجِدْ مَا نُكَفِّنُهُ إِلاَّ بُرْدَةً إِذَا غَطَّیْنَا بِهَا رَأْسَهُ خَرَجَتْ رِجْلاَهُ، وَإِذَا غَطَّیْنَا رِجْلَیْهِ خَرَجَ رَأْسُهُ، فَأَمَرَنَا النَّبِیُّ جأَنْ نُغَطِّیَ رَأْسَهُ وَأَنْ نَجْعَلَ عَلَى رِجْلَیْهِ مِنَ الإِذْخِرِ» [۶۰۰].
یعنی: «خبّاب گوید: ما به خاطر رضاى خدا با پیغمبر جاز مکه به مدینه هجرت کردیم و اجر ما بنا به وعده خدا پیش او حتمى شد، بعضى از ما زود مردند و از پاداش دنیایى آن چیزى استفاده نکردند مانند مصعب بن عمیر، ولى بعضى دیگر در دنیا باغشان به ثمر رسید و از آن میوه چیدند، امّا مصعب در روز احد کشته شد و ما براى کفنش جز یک تکه پارچه پشمى چیزى نداشتیم، وقتى که آن را روى سرش قرار مىدادیم پاهایش لخت مىشدند، و وقتى که آن را بر پاهایش مىکشیدیم، سرش ظاهر مىگردید، (چون پارچه کوتاه بود و کفایت تمام بدن مصعب را نمىکرد)، پیغمبر جبه ما دستور داد که این پارچه را روى سرش قرار دهیم، و با گیاهى که (اذخر) نام دارد (و بوى آن مطبوع است) پاهایش را بپوشانیم».
۵۴۸- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جكُفِّنَ فِی ثَلاثَةِ أَثْوَابٍ یَمَانِیَةٍ بِیضٍ سَحُولِیَّةٍ مِنْ كُرْسُفٍ، لَیْسَ فیهِنَّ قَمِیصٌ وَلاَ عِمَامَةٌ» [۶۰۱].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جدر سه کفن که پارچهاش، کتان سفید یمانى سحولى بود، کفن شد و پیراهن و عمامه جزو کفن پیغمبر جنبودند»، (یعنى تنها سه کفن تمام بود و لا غیر).
«سحولیّة: منسوب به سحول است، که نام دهى است در یمن، و یا اسم گازرى است که پارچههاى سفید را به او نسبت مىدادند. كرسف: پنبه».
[۶۰۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۲۸ باب إذا لم نجد كفنا إلا ما یوری رأسه أو قدمیه غطى رأسه. [۶۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۱۹ باب الثیاب البیض للكفن.
۵۴۹- حدیث: «عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جحینَ تُوُفِّیَ سُجِّیَ بِبُرْدٍ حِبَرَةٍ» [۶۰۲].
یعنی: «عایشه گوید: وقتى که پیغمبر جفوت کرد سرش با یک پارچه خط دار یمانى پوشانیده شد».
[۶۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۱۸ باب البرود والحبرة والشملة.
۵۵۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةًس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: أَسْرِعُوا بِالْجِنَازَةِ، فَإِنْ تَكُ صَالِحَةً فَخَیْرٌ تُقَدِّمُونَهَا، وَإِنْ یَكُ سِوَى ذلِكَ، فَشَرٌّ تَضَعُونَهُ عَنْ رِقَابِكُمْ» [۶۰۳].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: جنازه میت را به سرعت ببرید، چون اگر این، جنازه انسانى صالح باشد، او را به سوى خیر و برکت مىبرید، و بهتر است هرچه زود به آن برسد و اگر صالح نباشد، این شرى است که بهتر است هرچه زودتر از دوش شما برداشته شود».
[۶۰۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنازة: ۵۲ باب السرعة بالجنازة.
۵۵۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَنْ شَهِدَ الْجَنَازَةَ حَتَّى یُصَلِّی عَلَیْهَا فَلَهُ قِیرَاطٌ، وَمَنْ شَهِدَ حَتَّى تُدْفَنَ كَانَ لَهُ قِیرَاطَانِ، قِیلَ: وَمَا الْقیرَاطَانِ قَالَ: مِثْلُ الْجَبَلَیْنِ الْعظیمَیْنِ» [۶۰۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که برسر جنازهاى حاضر شود و کارهاى مربوط به آن را انجام دهد تا بر او نماز بخواند ثواب آن یک قیراط است و کسى که در مراسم جنازهاى شرکت کند تا او را به خاک مىسپارد ثوابش به اندازه دو قیراط است، از پیغمبر جپرسیده شد: دو قیراط چند است؟ فرمود: به اندازه دو کوه بزرگ است»، (یعنى کسى که در این مراسم تا آخرین مرحله شرکت کند مانند این است که دو کوه بزرگ در ترازوى اعمالش قرار داده شود).
۵۵۲- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ وَعَائِشَةَ حَدَّثَ ابْنُ عُمَرَ، أَنَّ أَبَا هُرَیْرَةَسیَقُولُ: مَنْ تَبِعَ جَنَازَةً فَلَهُ قِیرَاطٌ، فَقَالَ: أَكْثَرَ أَبُو هُرَیْرَةَ عَلَیْنَا، فَصَدَّقَتْ، یَعْنِی عَائِشَةَ أَبَا هُرَیْرَةَ؛ وَقَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُهُ؛ فَقَالَ ابْنُ عُمَرَ: لَقَدْ فَرَّطْنَا فِی قَرَارِیطَ كَثیرَةٍ» [۶۰۵].
یعنی: «ابن عمر گوید: ابو هریره مىگفت: کسى که جنازهاى را تشییع نماید ثواب آن به اندازه قیراطى است، ابن عمر گفت: چون ابو هریره اظهار نظرهاى زیادى براى ما مىکرد (گفتم شاید این هم نظر خودش باشد از عایشه در این مورد سؤال کردیم)، عایشه او را تصدیق نمود و گفت: من عین این حدیث را از پیغمبر جشنیدهام. آنگاه ابن عمر گفت: پس به واسطه کوتاهى در این مورد قیراطهاى زیادى را از دست دادهایم».
[۶۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۵۹ باب من انتظر حتى تدفن. [۶۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۱۳ كتاب الجنائز:۵۸ باب فضل اتباع الجنائز.
۵۵۳- حدیث: « أَنَسِ بْنِ مَالِكٍس، قَالَ: مَرُّوا بِجَنَازَةٍ فَأَثْنَوْا عَلَیْهَا خَیْرًا، فَقَالَ النَّبِیُّج: وَجَبَتْ ثُمَّ مَرُّوا بِأُخْرى فَأَثْنَوْا عَلَیْهَا شَرًّا، فَقَالَ: وَجَبَتْ فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِس، مَا وَجَبَتْ قَالَ: هذَا أَثْنَیْتُمْ عَلَیْهِ خَیْرًا فَوَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ، وَهذَا أَثْنَیْتُمْ عَلَیْهِ شَرًّا فَوَجَبَتْ لَهُ النَّارُ، أَنْتُمْ شُهَدَاءُ اللهِ فِی الأَرْضِ» [۶۰۶].
یعنی: «انس بن مالک گوید: عدهاى از اصحاب با پیغمبر جبر یک جنازهاى رد شدند، اصحاب او را به نیکى نام بردند، پیغمبر جفرمود: واجب شد. سپس بر جنازه دیگرى گذشتند، اصحاب از آن به بدى یاد کردند، باز پیغمبر جفرمود: واجب شد. عمر بن خطاب پرسید: چه چیزى واجب شد؟ پیغمبر جفرمود: این یکى که از او به نیکى نام بردید بهشت برایش واجب شد، و این یکى که از او به بدى یاد کردید دوزخ برایش واجب گردید، چون شما گواهان خدا در زمین هستید».
[۶۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۸۶ باب ثناء الناس على المیت.
۵۵۴- حدیث: «أَبِی قَتَادَةَ بْنِ رِبْعِیٍّ الأَنْصَارِیِّ أَنَّ رَسُولَ اللهِ جمُرَّ عَلَیْهِ بِجَنَازَةٍ فَقَالَ: مُسْتَرِیحٌ وَمُسْتَراحٌ مِنْهُ قَالُوا: یَا رَسُولَ اللهِ مَا الْمُسْتَرِیحُ وَالْمُسْتَرَاحُ مِنْهُ قَالَ: الْعَبْدُ الْمُؤمِنُ یَسْتَریحُ مِنْ نَصَبِ الدُّنْیَا وَأَذَاهَا إِلَى رَحْمَةِ اللهِ، وَالْعَبْدُ الْفَاجِرُ یَسْتَریحُ مِنْهُ الْعِبَادُ وَالْبِلاَدُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ» [۶۰۷].
یعنی: «ابوقتاده بن ربعى انصارى گوید: جنازهاى را از نزدیکى پیغمبر جتشییع نمودند، فرمود: یاخودش راحت شد یادیگران از دستش راحت شدند، گفتند: اى رسول خدا یعنى چه (یا خودش راحت شد یا دیگران از دستش راحت شدند؟)، فرمود: انسان مؤمن وقتى بمیرد از ناراحتى و گرفتارى نجات پیدا مىکند و به رحمت خدا شاد مىشود، و انسان فاسد و گناهکار، هم بندگان خدا و هم مملکت و درخت و حیوانات از شرش آسوده مىشوند».
[۶۰۷]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۴۲ باب سكرات الموت.
۵۵۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ نَعَى النَّجَاشِیَّ فِی الْیَوْمِ الَّذِی مَاتَ فِیهِ، خَرَجَ إِلَى الْمُصَلَّى فَصَفَّ بِهِمْ وَكَبَّرَ أَرْبَعًا» [۶۰۸].
یعنی: «ابوهریره گوید: روزى که نجاشى (پادشاه حبشه فوت نمود)، پیغمبر جخبر فوت او را اعلام کرد و با مردم به سوى مصلى (در بقیع) خارج شد و صف نماز (میت را) با مردم تشکیل داد و چهار بار الله اکبر گفت».
۵۵۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: نَعَى لَنَا رَسُولُ اللهِ جالنَّجَاشِیَّ، صَاحِبَ الْحَبَشَةِ، الْیَوْمَ الَّذِی مَاتَ فِیهِ، فَقَالَ: اسْتَغْفِرُوا َلأخِیكُمْ» [۶۰۹].
یعنی: «ابو هریره گوید: همان روزى که نجاشى پادشاه حبشه فوت کرد، پیغمبر خبر فوت او را به اصحاب اعلام نمود، و فرمود: براى برادر دینى خودتان از خداوند درخواست عفو و بخشایش بکنید».
۵۵۷- حدیث: «جَابِرٍس، أَنَّ النَّبِیَّ جصَلَّى عَلَى أَصْحَمَةَ النَّجَاشِیِّ، فَكَبَّرَ أَرْبَعًا» [۶۱۰].
یعنی: «جابر گوید: اصحمه نجاشى (وقتى که فوت کرد)، پیغمبر جنماز میت را (غیابآ) بر او خواند، و چهار بار الله اکبر را در آن نماز گفت».
«اصحمه: اسم کوچک نجاشى است، و نجاشى لقبى است عام براى پادشاهان حبشه مانند کسرى براى پادشاهان ایران».
۵۵۸- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: قَدْ تُوُفِّیَ الْیَوْمَ رَجُلٌ صَالِحٌ مِنَ الْحَبَشِ، فَهَلُمَّ فَصَلُّوا عَلَیْهِ قَالَ: فَصَفَفْنَا، فَصَلَّى النَّبِیُّ جعَلَیْهِ، وَنَحْنُ صُفُوفٌ» [۶۱۱].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: پیغمبر جفرمود: امروز یک شخص صالح و مؤمن در حبشه فوت کرده است بیایید بر او نماز بخوانید، ما هم صف تشکیل دادیم، پیغمبر جبر او نماز خواند در حالى که در چند صف پشت سر پیغمبر ایستاده بودیم».
[۶۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۴ باب الرجل ینعى إلى أهل المیت بنفسه. [۶۰۹]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۶۱ باب الصلاة على الجنائز بالمصلى والمسجد. [۶۱۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۶۵ باب التكبیر على الجنازة أربعاً. [۶۱۱]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۵۵ باب الصفوف على الجنازة.
۵۵۹- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ عَنْ سُلَیْمَانَ الشَّیْبَانِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ الشَّعْبِیَّ، قَالَ: أَخْبَرَنِی مَنْ مَرَّ مَعَ النَّبِیِّ جعَلَى قَبْرٍ مَنْبُوذٍ فَأَمَّهُمْ وَصَفُّوا عَلَیْهِ فَقُلْتَ یَا أَبَا عَمْرٍو: مَنْ حَدَّثَكَ فَقَالَ: ابْنُ عَبَّاسٍ» [۶۱۲].
یعنی: «سلیمان شیبانى گوید: از شعبى شنیدم که گفت: کسى که همراه پیغمبرجبود به من خبر داد که با پیغمبر جاز کنار قبرى گذشتیم که از سایر قبرها جدا شده بود، پیغمبر جاصحاب را به صف کشید و نماز میت را به امامت بر آن قبر خواند. سلیمان گوید: به شعبى گفتم: اى ابا عمرو! چه کسى این حدیث را برایت نقل کرده است؟ گفت: ابن عباس».
۵۶۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ أَسْوَدَ، رَجُلاً أَوِ امْرَأَةً، كَانَ یَقُمُّ الْمَسْجِدَ، فَمَاتَ، وَلَمْ یَعْلَمِ النَّبِیُّ جبِمَوْتِهِ، فَذَكَرَهُ ذَاتَ یَوْمٍ، فَقَالَ: مَا فَعَلَ ذَلِكَ الإِنْسَانُ قَالُوا: مَاتَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: أَفَلاَ آذَنْتُمُونِی فَقَالُوا: إِنَّهُ كَانَ كَذَا وَكَذَا، قِصَّتَهُ؛ قَالَ: فَحَقَرُوا شَأْنَهُ قَالَ: فَدُلُّونِی عَلَى قَبْرِهِ فَأَتَى قَبْرَهُ فَصَلَّى عَلَیْهِ» [۶۱۳].
یعنی: «ابوهریره گوید: مرد یا زن سیاهى که مسـجد را تمـیز و جارو مىکرد، فوت کرد، و پیغمبر جاز مرگش اطلاع نداشت، روزى پیغمبر جبه یادش افتاد فرمود: این شخص کجا رفته است؟ گفتند: اى رسول خدا! مرده است، فرمود: چرا به من خبر ندادید؟! جریان فوتش را براى پیغمبر جبیان کردند، پیغمبر جفرمود: اورا دستکم و بىارزش گرفتهاند، پس فرمود: قبرش را به من نشان دهید، بر سر قبرش آمد و بر آن نماز خواند».
«یقم: جارو مىکرد».
[۶۱۲]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الأذان: ۱۶۱ باب وضوء الصبیان ومتى یجب علیهم الغسل والطهور وحضورهم الجماعة. [۶۱۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۶۷ باب الصلاة على القبر بعد ما یدفن.
۵۶۱- حدیث: «عَامِرِ بْنِ رَبِیعَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا رَأَیْتُمُ الْجَنَازَةَ فَقُومُوا حَتَّى تُخَلِّفَكُمْ» [۶۱۴].
یعنی: «عامر بن ربیعه گوید: پیغمبر جفرمود: هر وقت جنازهاى را دیدید به خاطر آن از جاى خود بلند شوید تا وقتى که از شما رد مىشود».
۵۶۲ـ حدیث: «عَامِرِ بْنِ رَبِیعَةَسعَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا رَأَى أَحَدُكُمْ جَنَازَةً، فَإِنْ لَمْ یَكُنْ مَاشِیًا مَعَهَا، فَلْیَقُمْ حَتَّى یُخَلِّفَهَا أَوْ تخَلِّفهُ أَوْ تَوضَعَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُخَلِّفَهُ» [۶۱۵].
یعنی: «عامر بن ربیعه گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى یکى از شما جنازهاى را دید اگر او را تشییع ننمود باید بلند شود تا او از جنازه پنهان مىشود یا جنازه از او پنهان مىگردد، یا قبل از اینکه جنازه به او برسد بر زمین گذاشته شود».
۵۶۳- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا رَأَیْتُمُ الْجَنَازَةَ فَقُومُوا، فَمَنْ تَبِعَهَا فَلاَ یَقْعُدْ حَتَّى تُوضَعَ» [۶۱۶].
یعنی: «ابو سعید خدرىسگوید: پیغمبر جفرمود: هرگاه جنازهاى را مشاهده کردید بلند شوید، و کسى که تشییع جنازه مىکند تا جنازه بر زمین گذاشته نشود نباید بنشیند».
۵۶۴- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: مَرَّتْ بِنَا جَنَازَةٌ، فَقَامَ لَهَا النَّبِیُّ ج، وَقُمْنَا بِهِ، فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللهِ إِنَّهَا جَنَازَةُ یَهُودِیٍّ، قَالَ: إِذَا رأَیْتُمُ الْجِنَازَةَ فَقُومُوا» [۶۱۷].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: جنازهاى را از کنار ما رد کردند، پیغمبر جبلند شد، و ما هم بلند شدیم و گفتیم: اى رسول خدا! این جنازه یهودى است، فرمود: هرگاه جنازهاى را دیدید بلند شوید».
۵۶۵- حدیث: «سَهْلِ بْنِ حُنَیْفٍ وَقَیْسِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمنِ بْنِ أَبِی لَیْلَى، قَالَ: كَانَ سَهْلُ بْنُ حُنَیْفٍ وَقَیْسُ بْنُ سَعْدٍ قَاعِدَیْنِ بِالْقَادِسِیَّةِ، فَمَرُّوا عَلَیْهِمَا بِجَنَازَةٍ فَقَامَا، فَقِیلَ لَهُمَا إِنَّهَا مِنْ أَهْلِ الأَرْضِ، أَیْ مِنْ أَهْلِ الذمَّةِ؛ فَقَالاَ: إِنَّ النَّبِیَّ جمَرَّتْ بِهِ جَنَازَةٌ فَقَامَ، فَقِیلَ لَهُ إِنَّهَا جَنَازَةُ یَهُودِیٍّ، فَقَالَ: أَلَیْسَتْ نَفْسًا» [۶۱۸].
یعنی: «عبدالرحمن بن ابى لیلى گوید: سهل بن حنیف و قیس بن سعد در شهر قادسیه نشسته بودند، جنازهاى از نزدیکى ایشان رد شد، هردو از جاى خود به خاطر آن بلند شدند، به ایشان گفته شد که این جنازه مربوط به اهل ذمّه (که مسلمان نیست) مىباشد، این دو صحابه گفتند: جنازهاى از نزدیکى پیغمبر جگذشت و پیغمبرجبلند شد، به پیغمبر جگفته شد که این جنازه یهودى است، پیغمبر جفرمود: مگر انسان نیست؟»، (یعنى بلندشدن به خاطر انسانیت او است نه به خاطر دین او).
[۶۱۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۴۷ باب القیام للجنازة. [۶۱۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۴۸ باب متى یقعد إذا قام للجنازة. [۶۱۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۴۹ باب من تبع جنازة فلا یقعد حتى توضع عن مناكب الرجال، فإن قعد أمر بالقیام. [۶۱۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۵۰ باب من قام لجنازة یهودی. [۶۱۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۵۰ باب من قام لجنازة یهودی.
۵۶۶- حدیث: «سَمُرَةَ بْنِ جُنْدَبٍس، قَالَ: صَلَّیْتُ وَرَاءَ النَّبِیِّ جعَلَى امْرَأَةٍ مَاتَتْ فِی نِفَاسِهَا، فَقَامَ عَلَیْهَا، وَسَطَهَا» [۶۱۹].
یعنی: «سمره بن جندب گوید: پشت سر پیغمبر جبر جنازه زنى که در حال زایمان فوت کرده بود نماز خواندم پیغمبر جدر مقابل وسط بدنش ایستاد».
[۶۱۹]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۶۳ باب الصلاة على النفساء إذا ماتت فی نفاسها.
۵۶۷- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍس، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لَیْسَ فِیمَا دُونَ خَمْسِ أَوَاقٍ صَدَقَةٌ، وَلَیْسَ فِیمَا دُونَ خَمْسِ ذَوْدٍ صَدَقَةٌ، وَلَیْسَ فِیمَا دُونَ خَمْسِ أَوْسُقٍ صَدَقَةٌ» [۶۲۰].
یعنی: «ابوسعیدسگوید: پیغمبر جفرمود: در نقرهاى که میزان آن کمتر از پنج اوقیه باشد، زکات واجب نیست، در تعداد شترى که کمتر از پنج باشند زکات واجب نیست، در خرما و حبوبات کمتر از پنج وسق زکات واجب نیست».
«أواق: جمع اوقیه است هر اوقیه ۴۰ درهم است که کل پنج اوقیه ۲۰۰ درهم مىباشد و هر ده درهم ۷ مثقال است که جمعاً ۱۴۰ مثقال مىشود و با توجّه به اینکه هر مثقال ۶۴/۴ گرم است جمع کل ۱۴۰ مثقال بر ۶۰/۶۴۹ گرم بالغ مىگردد و بنابراین کسى که داراى ۶۰/۶۴۹ گرم نقره یا معادل آن طلا و پول رایج باشد زکات این نقره یا طلا و پول بر او واجب است و کمتر از آن زکات واجب نیست. ذود: براى سه تا ده شتر به کار مىرود و براى مفرد، جمع، مذکر و مؤنث استعمال مىگردد و در اینجا که (خمسة ذود) به صورت اضافه مىباشد در معنى مفرد استعمال شده است یعنى در کمتر از پنج شتر زکات واجب نیست. وسق: هر وسق ۶۰ صاع است و هر صاع ۳۱۵ رطل است مجموع پنج وسق بالغ بر ۱۶۰۰ رطل مىباشد با توجّه به اینکه هر رطل ۸۹ مثقال و هر مثقال معادل ۶۴/۴ گرم است در نتیجه مجموع پنج وسق برابر است با ۶۶۰۷۳۶ گرم که معادل ۶۶۰ کیلو ۷۳۶ گرم مىباشد بنابراین بر کسى که محصولات دیمى کشاورزى او از ۷/۶۶۰ کیلو خرما و گندم و جو کمتر باشد زکات واجب نیست و اگر به این مقدار رسید، زکات بر او واجب مىباشد [۶۲۱].
[۶۲۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴ باب ما أدى زكاته فلیس بكنز. [۶۲۱]- شرح نووى بر مسلم، ج ۷، ص ۴۹ ـ ۵۲.
۵۶۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لَیْسَ عَلَى الْمُسْلِمِ فِی فَرَسِهِ وَغُلامِهِ صَدَقَةٌ» [۶۲۲].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: زکات اسب و برده بر مسلمان واجب نیست». (علماى اسلامى مىفرمایند: این در صورتى است که اسب و برده براى تجارت نباشد، و چنانچه براى تجارت باشند به اتفاق آراء زکات آنها واجب است).
[۶۲۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴۵ باب لیس على المسلم فی فرسه صدقة.
۵۶۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: أَمَرَ رَسُولُ اللهِ جبِالصَّدَقَةِ، فَقِیلَ: مَنَعَ ابْنُ جَمِیلٍ، وَخَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ، وَعَبَّاسُ بْن عَبْدِ الْمُطَّلِبِ؛ فَقَالَ النَّبِیُّ ج: مَا یَنْقِمُ ابْنُ جَمِیلٍ إِلاَّ أَنَّهُ كَانَ فَقِیرًا فَأَغْنَاهُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَأَمَّا خَالِدٌ، فَإِنَّكُمْ تَظْلمُونَ خَالِدًا، قَدِ احْتَبَسَ أَدْرَاعَهُ وَأَعْتُدَهُ فِی سَبِیلِ اللهِ؛ وَأَمَّا الْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، فَعَمُّ رَسُولِ اللهِ ج، فَهِیَ عَلَیْهِ صَدَقَةٌ وَمِثْلَهَا مَعَهَا» [۶۲۳].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جدستور داد که زکات را وصول نمایند، به پیغمبر گفته شد، که ابن جمیل و خالد بن ولید و عباس بن عبدالمطلب از دادن زکات خوددارى کردهاند، پیغمبر جفرمود: ابن جمیل هیچ عذرى براى خوددارى از پرداخت زکات ندارد، جز اینکه بگوییم که قبلاً فقیر بود و الآن خدا و پیغمبر جاو را ثروتمند نمودهاند (یعنى هیچ عذرى ندارد بلکه باید زکات را پرداخت کند) امّا خالد، که از او تقاضاى زکات مىنمایید نسبت به او ظلم مىکنید، چون او شمشیر و زره و اسب و تمام وسایل جنگیى که دارد براى خدا و جنگ براى پیشرفت اسلام وقف کرده است و زکات به آنها تعلق نمىگیرد، و امّا عباس بن عبدالمطلب عموى رسول خدا علاوه بر زکاتى که بر او واجب است، باید یک برابر آن بیشتر پرداخت کند».
[۶۲۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴۹ باب قول الله تعالى وفی الرقاب.
۵۷۰- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ جفَرَضَ زَكَاةَ الْفِطْرِ صَاعًا مِنْ تَمْرٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ شَعِیرٍ، عَلَى كُلِّ حُرٍّ أَوْ عَبْدٍ، ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى، مِنَ الْمُسْلِمِینَ» [۶۲۴].
یعنی: «ابن عمر گوید: به دستور پیغمبر جبر هر مسلمانى اعم از زن و مرد، آزاده و برده، واجب است یک صاع خرما یا جو را براى زکات فطر پرداخت کند».
۵۷۱- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ؛ قَالَ: أَمَرَ النَّبِیُّ جبِزَكَاةِ الْفِطْرِ صَاعًا مِنْ تَمْرٍ أَوْ صَاعًا مِنْ شَعِیرٍ قَالَ عَبْدُ اللهِ س: فَجَعَلَ النَّاسُ عِدْلَهُ مُدَیْنِ مِنْ حِنْطَةٍ» [۶۲۵].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پیغمبر جدستور داد که زکات فطر را به مقدار یک صاع (۴ مد از خرما یا جو) بدهند امّا مردم به جاى یک صاع (خرما یا جو) دو مد گندم مىدهند».
۵۷۲- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّس، قَالَ: كُنَّا نُخْرِجُ زَكَاةَ الْفِطْرِ صَاعًا مِنْ طَعَامٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ شَعِیرٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ تَمْرٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ أَقِطٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ زَبِیبٍ» [۶۲۶].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: ما در زمان پیغمبر جیک صاع گندم یا جو یا خرما یا کشک یا کشمش را براى (هر نفر) زکات فطر مىدادیم».
۵۷۳- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّس، قَالَ: كُنَّا نُعْطِیَهَا، فِی زَمَانِ النَّبِیِّ ج، صَاعًا مِنْ طَعَامٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ تَمْرٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ شَعِیرٍ، أَوْ صَاعًا مِنْ زَبِیبٍ فَلَمَّا جَاءَ مُعَاوِیَةُ وَجَاءَتِ السَّمْرَاءُ، قَالَ: أَرَى مُدًّا مِنْ هذَا یَعْدِلُ مُدَّیْنِ» [۶۲۷].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: ما در زمان پیغمبر جیک صاع گندم یا خرما یا کشمش را براى (هر نفر) زکات فطر مىدادیم ولى وقتى که معاویه حکومت به دست گرفت و گندم شام فراوان شد، معاویه گفت: به عقیده من یک مد از گندم شام معادل دو مد از خرما یا جو یا کشمش مىباشد».
«طعام: در اصطلاح اهل حجاز خاص گندم است. السمراء: گندم».
[۶۲۴]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۷۱ باب صدقة الفطر على العبد وغیره من المسلمین. [۶۲۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۷۴ باب صدقة الفطر صاعًا من تمر. [۶۲۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۷۳ باب صدقة الفطر صاعًا من طعام. [۶۲۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۷۵ باب صاع من زبیب.
۵۷۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: الْخَیْلُ لِثَلاَثَةٍ: لِرَجُلٍ أَجْرٌ، وَلِرَجُلٍ سِتْرٌ، وَعَلَى رَجُلٍ وِزْرٌ فَأَمَّا الَّذِی لَهُ أَجْرٌ فَرَجُلٌ رَبَطَهَا فِی سَبِیلِ اللهِ فَأَطَالَ فِی مَرْجٍ أَوْ رَوْضَةٍ، فَمَا أَصَابَتْ فِی طِیَلِهَا ذَلِكَ مِنَ الْمَرْجِ أَوِ الرَّوْضَةِ كَانَتْ لَهُ حَسَنَاتٍ، وَلَوْ أَنَّهَا قَطَعَتْ طِیَلَهَا فَاسْتَنَّتْ شَرَفًا أَوْ شَرَفَیْنِ كَانَتْ أَرْوَاثُهَا وَآثَارُهَا حَسَنَاتٍ لَهُ، وَلَوْ أَنَّهَا مَرَّتْ بِنَهَرٍ فَشَرِبَتْ مِنْهُ وَلَمْ یُرِدْ أَنْ یَسْقِیَهَا كَانَ ذَلِكَ حَسَنَاتٍ لَهُ؛ وَرَجُلٌ رَبَطَهَا فَخْرًا وَرِئَاءً وَنِوَاءً لأَهْلِ الإِسْلاَمِ فَهِیَ وِزْرٌ عَلَى ذلِكَ.
وَسُئِلَ رَسُولُ اللهِ جعَنِ الْحُمُرِ، فَقَالَ: مَا أُنْزِلَ عَلَیَّ فِیهَا إِلاَّ هذِهِ الآیَةُ الْجَامِعَةُ الْفاذَّةُ ﴿فَمَن يَعۡمَلۡ مِثۡقَالَ ذَرَّةٍ خَيۡرٗا يَرَهُۥ٧ وَمَن يَعۡمَلۡ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ شَرّٗا يَرَهُۥ٨﴾[الزلزلة: ۷-۸].» [۶۲۸].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هر صاحب طلایى که زکات آن را ندهد این طلا در روز قیامت به صورت ورقهاى داغ شده در آتش سرخ مىشود، پشت و طرف راست و چپ و پیشانى صاحبش را با آن داغ مىکنند، هر وقت این ورقها سرد شدند مجدداً در آتش سرخ مىشوند و صاحبش با آنها داغ مىگردد، این عذاب در طول روزى که مدّت آن به اندازه پنجاه سال است ادامه دارد، تا اینکه خداوند در بین بندگانش قضاوت مىنماید و تکلیف آنها را روشن مىسازد آنگاه یا به بهشت مىروند یا به دوزخ. از پیغمبر جپرسیده شد: کسى که زکات شتر را ندهد چطور است؟ فرمود: هر صاحب شترى که زکات آن را ندهد، وقتى که روز قیامت آمد او را در یک صحراى وسیع و مسطح قرار مىدهند و شترهایش بدون اینکه حتى یک بچهاى از آنها کم شده باشد، به صورت خیلى بزرگتر از آنچه در دنیا هستند جمع مىشوند، صاحبشـان را در زیر پا قرار مىدهند، با دنـدان او را گاز مىگیرند، وقتى که آخرین شـتر بر لاشه او عبور کرد، مجدداً از اوّل او را زیر پا مىگیرند و این عذاب در طول روزى که مقدار آن پنجاه سال است ادامه دارد تا اینکه خداوند در بین بندگانش قضاوت مىنماید و تکلیف آنان را تعیین مىکند، آنگاه صاحبان این شترها یا به بهشت مىروند یا به دوزخ. از پیغمبر جدرباره ندادن زکات گاو و گوسفند پرسیده شد، پیغمبر جفرمود: هر صاحب گاو و گوسفندى که زکات آنها را ندهد در روز قیامت او را در یک صحراى وسیع و مسطح قرار مىدهند، تمام گاو و گوسفندانش بدون کم و کاست جمع مىگردند، در حالى که داراى شاخهاى محکم و راست مىباشند، صاحبان خود را با شاخ مىزنند و او را با سم مىکوبند و هر وقت آخرین آنها از روى لاشه آنان گذشت مجدداً از اوّل آنان را در زیر پا مىگیرند، و این عذاب در روزى که طول آن پنجاه سال است ادامه دارد، تا اینکه خداوند در بین بندگانش قضاوت مىفرماید، آنگاه تکلیف این صاحبان گاو و گوسفند روشن مىشود، یا به بهشت مىروند یا به دوزخ. از پیغمبر جدرباره زکات اسب پرسیده شد، پیغمبر جفرمود: اسب به سه دسته تقسیم مىشود: یک دسته آن براى صاحبش خیر و برکت است، و دسته دوم براى صاحبش زینت است، (و آن وقتى است که صاحبش آن را به خاطر زیبایى و زینت نگهدارى نماید، و تا جایى که امکان دارد حق آن را مىپردازد) و دسته سوم براى صاحبش بلا و بدبختى است، دستهاى که خیر و برکت است، اسبى است که صاحبش آن را براى جهاد در راه خدا و کارهایى که موجب رضاى او است نگهدارى نموده باشد، افسارش را شل و طولانى نموده تا در باغچه و مرتع به چرا مشغول شود هر اندازه که این اسب به چرا مشغول شود، خداوند براى صاحبش خیر و احسان محسوب مىنماید، وقتى که این اسب افسارش را پاره کند و یک یا دو دور با نشاط و شادى و با آزادى بدود، عرق و فضولاتى که از بدنش خارج مىگردد و یا غبارى که از سمهایش بلند مىشود، موجب ثواب و احسان براى صاحبش مىباشد، و اگر این اسب از کنار رودى رد بشود و بدون خواست صاحبش از آب آن بخورد این امر هم باعث ثواب و احسان فراوان براى او است، (خلاصه چنین اسبى براى صاحب خود سراپا خیر و برکت و سعادت مىباشد).
دسته سوم که بلا و بدبختى است، اسبى است که صاحبش آن را به خاطر فخر بر دیگران و ریا و اذیت و آزار مسلمانان نگهدارى مىنماید. (پیغمبر جنسبت به زکات اسب چیزى نفرمود).
سپس درباره زکات خر از او سؤال شد، پیغمبر جفرمود: در این مورد جز این آیه روشن و جامع چیزى بر من نازل نشده است، خداوند مىفرماید: (هر کس که به اندازه کوچکترین ذرهاى عمل نیک انجام دهد پاداش آن را مىبیند و هرکس که به اندازه کوچکترین ذرهاى عمل بدى را انجام دهد سزاى آن را مىبیند).
(باید یادآورى نمود که این حدیث از اوّل تا مىرسد به سؤال از پیغمبر جدرباره زکات اسب در کتاب لؤلؤ و مرجان وجود ندارد و بخارى هم آن را روایت نکرده است و تنها در صحیح مسلم وجود دارد، و به خاطر تناسب با عنوان باب، اوّل حدیث را هم ترجمه نمودم).
«ربطها: نگهدارى نمود. فأطال: افسار و ریسمانى که در گردن یا در دست اسب بود شل نمود، و آن را طولانىتر کرد تا در مساحت بیشتر بچرد. مرج: مرتع. طیلها: ریسمان. فاستنت: با شادى و نشاط دوید. شرفاً: یک دور. نواء: عداوت».
[۶۲۸]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد والسیر: ۴۸ باب الخیل لثلاثة.
۵۷۵- حدیث: «أَبِی ذَرٍّ، قَالَ: انْتَهَیْتُ إِلَیْهِ وَهُوَ یَقُولُ، فِی ظِلِّ الْكَعْبَةِ: هُمُ الأَخْسَرُونَ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ، هُمُ الأَخْسَرُونَ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ قُلْتُ: مَا شَأْنِی أَیُرَى فِیَّ شَیْءٌ مَا شَأْنِی فَجَلَسْتُ إِلَیْهِ وَهُوَ یَقُولُ، فَمَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أَسْكُتَ، وَتَغَشَّانِی مَا شَاءَ اللهُ، فَقُلْتُ: مَنْ هُمْ بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: الأَكْثَرُونَ أَمْوَالاً إِلاَّ مَنْ قَالَ هكَذَا وَهكَذَا وَهكَذَا» [۶۲۹].
یعنی: «ابوذر گوید: به حضور پیغمبر جکه در سایه کعبه نشسته بود رسیدم، فرمود: قسم به پروردگار کعبه آنان بدبخت هستند، قسم به پروردگار کعبه آنان بدبخت هستند، من هم (ترسیدم)، گفتم: باید چه کارى کرده باشم؟ و چه گناهى از من صادر شده باشد؟ پیش پیغمبر جنشستم، دیدم که این سخن را تکرار مىکند، از شدت ترس و ناراحتى دیگر نتوانستم سکوت کنم، گفتم: اى رسول خدا! پدر و مادرم فدایت، این افراد چه کسانى هستند که تا این اندازه بدبخت مىباشند؟! فرمود: ثروتمندانند، هر ثروتمندى بدبخت است مگر ثروتمندانى که با دست راست و چپ خود بخشش مىنمایند».
«إلّا مَنْ قال: مگر کسى که ببخشد در اینجا قول براى بخشش به کار گرفته شده است. هكذا: اشاره به طرف راست و چپ و جلو است».
۵۷۶- حدیث: «أَبِی ذَرٍّس، قَالَ: انْتَهَیْتُ إِلَى النَّبِیِّ ج، قَالَ: وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ أَوْ وَالَّذِی لاَ إِلهَ غَیْرُهُ أَوْ كَمَا حَلَفَ مَا مِنْ رَجُلٍ تَكُونُ لَهُ إِبِلٌ أَوْ بَقَرٌ أَوْ غَنَمٌ لاَ یُؤَدِّی حَقَّهَا إِلاَّ أُتِیَ بِهَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْظَمَ مَا تَكُونُ وَأَسْمَنهُ، تَطَؤُهُ بِأَخْفَافِهَا، وَتَنْطَحُهُ بِقُرُونِهَا، كُلَّمَا جَازَتْ أُخْرَاهَا رُدَّتْ عَلَیْهِ أُولاَهَا، حَتَّى یُقْضَى بَیْنَ النَّاسِ» [۶۳۰].
یعنی: «ابوذر گوید: به خدمت پیغمبر جرسیدم، فرمود: قسم به کسى که جانم در دست اوست یا قسم به کسى که هیچ کسى جز او سزاوار پرستش نیست، یا بهر نحوى که قسم خورد (تردید از راوى است) هر انسانى که داراى شتر یا گاو یا گوسفند باشد، و زکات آن را ندهد در روز قیامت آنها را با جثههاى بزرگتر و چاقتر از آنچه در دنیا است جمع مىکنند و آنها صاحب خود را با سم مىکوبند و با شاخ مىزنند، همین که آخرین آنها بر لاشه او گذشت مجدداً از اوّل بر روى او بر مىگردند و این عذاب تا وقتى که خداوند در بین بندگانش قضاوت مىنماید دوام دارد».
[۶۲۹]- أخرجه البخاری فی: ۸۳ كتاب الأیمان والنذور: ۸ باب كیف كانت یمین النبی ج. [۶۳۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴۳ باب زكاة البقر.
۵۷۷- حدیث: «أَبِی ذَرٍّ، قَالَ: كُنْتُ أَمْشِی مَعَ النَّبِیِّ جفِی حَرَّةِ الْمَدِینَةِ عِشَاءً، اسْتَقْبَلَنَا أُحُدٌ؛ فَقَالَ: یَا أَبَا ذَرٍّ مَا أُحِبُّ أَنَّ أُحُدًا لِی ذَهَبًا، یَأْتِی عَلَیَّ لَیْلَةٌ أَوْ ثَلاَثٌ عِنْدِی مِنْهُ دِینَارٌ إِلاَّ أَرْصُدُهُ لِدَیْنٍ، إِلاَّ أَنْ أَقُولَ بِهِ فِی عِبَادِ اللهِ هكَذَا وَهكَذَا وَهكَذَا وَأَرَانَا بِیَدِهِ ثُمَّ قَالَ: یَا أَبَا ذَرٍّ قُلْتُ: لَبَّیْكَ وَسَعْدَیْكَ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ: الأَكْثَرُونَ هُمُ الأَقَلُّونَ إِلاَّ مَنْ قَالَ هكَذَا وَهكَذَا، ثُمَّ قَالَ لِی: مَكَانَكَ، لاَ تَبْرَحْ یَا أَبَا ذَرٍّ حَتَّى أَرْجِعَ فَانْطَلَقَ حَتَّى غَابَ عَنِّی، فَسَمِعْتُ صَوْتًا، فَخَشِیتُ أَنْ یَكُونَ عُرِضَ لِرَسُولِ اللهِ ج، فَأَرَدْتُ أَنْ أَذْهَبَ، ثُمَّ ذَكَرْتُ قَوْلَ رَسُولِ اللهِ جلاَ تَبْرَحْ، فَمَكُثْتُ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ سَمِعْتُ صَوْتًا خَشِیتُ أَنْ یَكُونَ عُرِضَ لَكَ، ثُمَّ ذَكَرْتُ قَوْلَكَ، فَقُمْتُ؛ فَقَالَ النَّبِیُّ ج: ذَاكَ جِبْرِیلُ، أَتَانِی فَأَخْبَرَنِی أَنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْ أُمَّتِی لاَ یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ قُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ وَإِنْ زَنَى وَإِنْ سَرَقَ قَالَ: وَإِنْ زَنَى وَإِنْ سَرَقَ» [۶۳۱].
یعنی: «ابوذر گوید: شبى با پیغمبر جاز منطقهاى به نام حره در شهر مدینه به طرف کوه احد حرکت مىکردیم، در این اثنا پیغمبر جفرمود: اى ابوذر! اگر به اندازه کوه احد طلا داشته باشم، دوست ندارم که یک یا سه شب بگذرد و یک دینارى از آن پیش من باقى بماند، مگر اینکه آن را براى بازپرداخت وامى نگه داشته باشم و یا آن را از راست و چپ و جلو به بندگان خدا ببخشـم، پیغـمبر جبا دستش به طرف راست و چپ و جلو اشاره کرد. سپس فرمود: اى ابوذر! گفتم: آماده خدمتم اى رسول خدا، فرمود: کسانى که ثروت فراوان دارند ثواب کمى دارند مگر کسانى که از راست و چپ ثروت خود را در راه خدا مىبخشند، بعداً فرمود: در جاى خود بمان و حرکت نکن تا من بر مىگردم، پیغمبر جرفت تا از من پنهان شد، در این اثنا صدایى را شنیدم، ترسیدم که اتفاق بدى برایش پیش آمده باشد خواستم بدنبالش بروم امّا بیادم آمد که فرمود: از جاى خودت حرکت مکن، لذا توقف نمودم (تا پیغمبر جبرگشت)، گفتم: اى رسول خدا! صدایى شنیدم، ترسیدم که حادثهاى براى شما پیش آمده باشد (خواستم بیایم) ولى سخن شما را که گفتید از جاى خودت حرکت مکن بیادم آمد، ناچار در جاى خود توقف نمودم، پیغمبر جفرمود: این جبرئیل بود که پیش من آمد و به من خبر داد، هر کسى که از امّت من بمیرد و شریک و انبازى براى خدا قرار ندهد (در دوزخ باقى نخواهد ماند و سرانجام) وارد بهشـت مىشود، گفتم: هرچند مرتکب دزدى و زنا (که از بدترین گناهان کبیره هستند) شده باشد؟! فرمود: هرچند مرتکب دزدى و زنا شده باشد».
«حرّة: منطقهاى است در مدینه که داراى سنگهاى سیاه است».
۵۷۸- حدیث: «أَبِی ذَرٍّس، قَالَ: خَرَجْتُ لَیْلَةً مِنَ اللَّیَالِی، فَإِذَا رَسُولُ اللهِ جیَمْشِی وَحْدَهُ، وَلَیْسَ مَعَهُ إِنْسَانٌ؛ قَالَ فَظَنَنْتُ أَنَّهُ یَكْرَهُ أَنْ یَمْشِیَ مَعَهُ أَحَدٌ، قَالَ: فَجَعَلْتُ أَمْشِی فِی ظِلِّ الْقَمَرِ، فَالْتَفَتَ فَرَآنِی، فَقَالَ: مَنْ هذَا قُلْتُ: أَبُو ذَرٍّ، جَعَلَنِی اللهُ فِدَاءَكَ، قَالَ: یَا أَبَا ذَرٍّ تَعَالَه قَالَ: فَمَشَیْتُ مَعَهُ سَاعَةً، فَقَالَ: إِنَّ الْمُكْثِرِینَ هُمُ الْمُقِلُّونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، إِلاَّ مَنْ أَعْطَاهُ اللهُ خَیْرًا فَنَفَحَ فِیهِ یَمِینهُ وَشِمَالَهُ وَبَیْنَ یَدَیْهِ وَوَرَاءَهُ وَعَمِلَ فِیهِ خَیْرًا قَالَ: فَمَشَیْتُ مَعَهُ سَاعَةً؛ فَقَالَ لِی: اجْلِسْ ههُنَا قَالَ: فَأَجْلَسَنِی فِی قَاعٍ حَوْلَهُ حِجَارَةٌ، فَقَالَ لِی: اجْلِسْ ههُنَا حَتَّى أَرْجِعَ إِلَیْكَ قَالَ: فَانْطَلَقَ فِی الْحَرَّةِ حَتَّى لاَ أَرَاهُ، فَلَبِثَ عَنِّی فَأَطَالَ اللُّبْثَ، ثُمَّ إِنِّی سَمِعْتُهُ وَهُوَ مُقْبِلٌ، وَهُوَ یَقُولُ: وَإِنْ سَرَقَ وَإِنْ زَنَى قَالَ: فَلَمَّا جَاءَ لَمْ أَصْبِرْ حَتَّى قُلْتُ یَا نَبِیَّ اللهِ جَعَلَنِی اللهُ فِدَاءَكَ، مَنْ تُكَلِّمُ فِی جَانِبِ الْحَرَّةِ، مَا سَمِعْتُ أَحَدًا یَرْجِعُ إِلَیْكَ شَیْئًا قَالَ: ذَاكَ جِبْرِیلُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ، عَرَضَ لِی فِی جَانِبِ الْحَرَّةِ، قَالَ: بَشِّرْ أُمَّتَكَ أَنَّهُ مَنْ مَاتَ لاَ یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ، قُلْتُ: یَا جِبْرِیلُ وَإِنْ سَرَقَ وَإِنْ زَنَى قَالَ: نَعَمْ قَالَ، قُلْتُ: وَإِنْ سَرَقَ وَإِنْ زَنَى قَالَ: نَعَمْ وَإِنْ شَرِبَ الْخَمْرَ» [۶۳۲].
یعنی: «ابوذر گوید: شبى از منزل بیرون آمدم، دیدم که پیغمبر جدارد به تنهایى حرکت مىکند، تصوّر کردم که دوست ندارد کسى با او باشد، در حالى که در روشنایى نور ماه مىرفتم نگاهى به من کرد و فرمود: کیستى؟ گفتم: فدایت شوم ابوذرم، فرمود: اى ابوذر! بیا، ساعتى با او رفتم، فرمود: آنهایى که ثروت زیادى دارند در روز قیامت ثواب کمترى دارند، مگر کسى که خداوند ثروتى را به او بدهد و او هم از راست و چپ و پیش و پس از آن ببخشد و در راه خدا آن را خرج کند. ابوذر گوید: یک ساعت دیگر با پیغمبر جراه رفتیم، فرمود: در اینجا بنشین، من هم در زمین مسطحى که اطرافش سنگلاخ بود نشستم، فرمود: در اینجا باش تا برمىگردم، پیغمبر جبه حرکت خود ادامه داد تا اینکه از من پنهان شد، مدّتى طولانى نشستم ولى برنگشت، سپس در حالى که به طرف من برمىگشت، شنیدم مىگفت: اگر زنا و دزدى هم بکند؟ وقتى که پیغمبر آمد، نتوانستم خوددارى کنم، فوراً گفتم: اى رسول خدا! فدایت شوم، وقتى که از کنار آن سنگها رد مىشدى با چه کسى سخن مىگفتى؟ من کسى را نمىدیدم که به شما جواب بدهد، فرمود: این جبرئیل÷بود، که در آنجا پیش من آمد، و گفت: به امّتت مژده بده هر کسى از ایشان در حالى بمیرد که هیچ شریکى براى خداوند قرار نداده باشد (در جهنم ابدى نخواهد شد و سرانجام) وارد بهشت مىگردد، گفتم: اى جبرئیل! اگر زنا و دزدى هم کرده باشد؟ جبرئیل گفت: بلى، گفتم: اگر زنا و دزدى هم کرده باشد؟ جبرئیل گفت: اگر شراب هم خورده باشد».
(جمهور علماء اسلام و اشاعره با استناد به این حدیث و آیات و احادیث دیگر عقیده دارند که گناه کبیره موجب عذاب دائم در دوزخ نیست، ولى خوارج و معتزله گناه کبیره را موجب عذاب دائم در دوزخ مىدانند).
[۶۳۱]- أخرجه البخاری فی: ۷۹ كتاب الاستئذان: ۳ باب من أجاب بلبیك وسعدیك. [۶۳۲]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۱۳ باب المكثرون هم المقلون.
۵۷۹- حدیث: «أَبِی ذَرٍّ عَنِ الأَحْنَفِ بْنِ قَیْسٍ، قَالَ: جَلَسْتُ إِلَى مَلإٍ مِنْ قُرَیْشٍ، فَجَاءَ رَجُلٌ خَشِنُ الشَّعَرِ وَالثِّیَابِ وَالْهَیْئَةِ، حَتَّى قَامَ عَلَیْهِمْ فَسَلَّمَ، ثُمَّ قَالَ: بَشِّرِ الْكَانِزِینَ بِرَضْفٍ یُحْمَى عَلَیْهِ فِی نَارِ جَهَنَّمَ، ثُمَّ یُوضَعُ عَلَى حَلَمَةِ ثَدْیِ أَحَدِهِمْ حَتَّى یَخْرُجَ مِنْ نُغْضِ كَتِفِهِ، وَیُوضَعُ عَلَى نُغْضِ كَتِفِهِ حَتَّى یَخْرُجَ مِنْ حَلَمَةِ ثَدْیِهِ یَتَزَلْزَلُ ثُمَّ وَلَّى فَجَلَسَ إِلَى سَارِیَةٍ وَتَبِعْتُهُ وَجَلَسْتُ إِلَیْهِ، وَأَنَا لاَ أَدْرِی مَنْ هُوَ؛ فَقُلْتُ لَهُ: لاَ أُرَى الْقَوْمَ إِلاَّ قَدْ كَرِهُوا الَّذِی قُلْتَ، قَالَ: إِنَّهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئًا، قَالَ لِی خَلِیلِی قَالَ: قُلْتُ مَنْ خَلِیلُكَ قَالَ: النَّبِیُّ جیَا أَبَا ذَرٍّ أَتُبْصِرُ أُحُدًا قَالَ: فَنَظَرْتُ إِلَى الشَّمْسِ مَا بَقِیَ مِنَ النَّهَارِ، وَأَنَا أُرَى أَنَّ رَسُولَ اللهِ جیرْسِلُنِی فِی حَاجَةٍ لَهُ قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: مَا أُحِبُّ أَنَّ لِی مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا أُنْفِقُهُ كُلَّهُ إِلاَّ ثَلاَثَةَ دَنَانِیرَ وَإِنَّ هؤُلاَءِ لاَ یَعْقِلُونَ، إِنَّمَا یَجْمَعُونَ الدُّنْیَا، لاَ وَاللهِ لاَ أَسْأَلُهُمْ دُنْیَا، وَلاَ أَسْتَفْتِیهِمْ عَنْ دِینٍ حَتَّى أَلْقَى اللهَ» [۶۳۳].
یعنی: «احنف بن قیس گوید: پیش جماعتى از برزگان قریش نشسته بودیم، دیدم مردى با لباس و موهاى ژولیده و قیافه خشن دارد مىآید همین که به حضور آنان رسید سلام کرد و گفت: به کسانى که پول جمع مىکنند و زکات آن را نمىدهند مژده دهید که در روز قیامت سهم آنان سنگى است که در آتش سرخ مىشود و سپس آن را بر نوک پستانشان قرار مىدهند و همین که بر پستانشان قرار گرفت فوراً از پشتشان خارج مىگردد و استخوان شانههایشان را مىسوزاند، و مجدداً آن را بر استخوان شانههایشان قرار مىدهند فوراً از نوک پستانشان بیرون مىآید و این سنگ سرخ شده همیشه در بدن اینگونه اشخاص در حال حرکت است، بعد از گفتن این سخن آن مرد از جماعت دور شد و نزدیک به یکى از ستونهاى مسجد نشست، من هم به دنبالش رفتم و در نزدیکیش نشستم، او را نمىشناختم، به او گفتم: مردم از این سخنان تو خوششان نیامد، گفت: اینها چیزى نمىفهمند. دوست عزیز و محبوبم این سخنان را به من گفته است، پرسیدم: عزیز و محبوب شما کیست؟ گفت: رسول خدا ج. فرمود: اى ابوذر! شما کوه اُحُد را مىبینى؟ من هم نگاهى به سوى خورشید انداختم، تا بدانم چه مقدار از روز باقى است، چون خیال مىکردم که پیغمبر جکارى دارد و مىخواهد مرا براى انجام آن به کوه اُحُد بفرستد (و در جواب پیغمبر جگفتم:) بلى، آن را مىبینم، فرمود: اگر به اندازه کوه اُحُد طلا داشته باشم، دوست ندارم آن را براى شخص خود خرج کنم، مگر سه دینار آن. سپس ابوذر گفت: اینها نمىفهمند و تنها به جمع مال دنیا مشغولند، قسم به خدا تا روزى که به حضور خدا میرسم هرگز چیزى از مال دنیا را از آنان درخواست نمىکنم و درباره امور دینى نیز مسئلهاى را از ایشان نمىپرسم، و هیچ نیاز دینى و دنیوى به آنان ندارم».
«رضف: سنگ سرخ شده در آتش. نغض: استخوان نرمى که در کنار شانهها وجود دارد».
[۶۳۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴ باب ما أدى زكاته فلیس بكنز.
۵۸۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: قَالَ اللهُ ﻷ: أَنْفِقْ أُنْفِقْ عَلَیْكَ وَقَالَ: یَدُ اللهِ مَلأَى، لاَ تَغِیضُهَا نَفَقَةٌ، سَحَّاءُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَقَالَ: أَرَأَیْتُمْ مَا أَنْفَقَ مُنْذُ خَلَقَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ، فَإِنَّهُ لَمْ یَغِضْ مَا فِی یَدِهِ، وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ، وَبِیَدِهِ الْمِیزَان یَخْفِضُ وَیَرْفَعُ» [۶۳۴].
یعنی: «ابو هریرهسگوید: پیغمبر جفرمود: خداوند متعال مىفرماید: (اى بنى آدم! شما بخشش کنید، صدقه و احسان و زکات بدهید من هم در حق شما بخشش مىنمایم)، پیغمبر جفرمود: دست خدا پُر است و خزانه او پایان ناپذیر است، بخشش هرگز چیزى را از آن کم نمىکند، و کرم و رحمتش همیشگى است و هیچگاه قطع نخواهد شد، پیغمبر جفرمود: مگر نمىبینید از روزى که آسمانها و زمین را به وجود آورده است بخشش او ادامه دارد، و چیزى از خزانه او کم نشده است، پایه تخت قدرت خدا بر آب است، تمام جهان هستى و کرات را از ماده مذاب و آبگونهاى به وجود آورده و انسان را از آب آفریده است، ترازوى عدالت در دست او است، روزى مخلوقات در اختیار او مىباشد، رزق هر کسى را که بخواهد افزایش مىدهد و روزى هر کسى را که بخواهد کم مىکند».
[۶۳۴]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۱۱ سورة هود: ۲ باب قوله وكان عرشه على الماء.
۵۸۱- حدیث: «جَابِرٍ، قَالَ: بَلَغَ النَّبِیَّ جأَنَّ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِهِ أَعْتَقَ غُلاَمًا عنْ دُبُرٍ، لَمْ یَكُنْ لَهُ مَالٌ غَیْرَهُ، فَبَاعَهُ بِثَمَانِمِائَةِ دِرْهَمٍ، ثُمَّ أَرْسَلَ بِثَمَنِهِ إِلَیْهِ» [۶۳۵].
یعنی: «جابر گوید: به پیغمبر جخبر دادند که یکى از اصحاب به جز یک برده هیچ ثروت دیگرى ندارد و این برده را هم بعد از مرگ خود آزاد نموده است، پیغمبر که دید این صحابه هیچ ندارد، برده او را به هشتصد درهم فروخت و این هشتصد درهم را برایش فرستاد»، (و فرمود: اوّل خودت از آن استفاده کن و اگر بعد از نیاز خودت چیزى از آن باقى ماند آن را براى اهل و عیالت خرج کن و اگر بعد از رفع نیاز ایشان باز هم چیزى باقى ماند آن را به قوم و خویشاوندان خودت بده).
[۶۳۵]- أخرجه البخاری فی: ۹۳ كتاب الأحكام: ۳۲ باب بیع الإمام على الناس أموالهم وضیاعهم.
۵۸۲- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: كَانَ أَبُو طَلْحَةَ أَكْثَرَ الأَنْصَارِ بِالْمَدِینَةِ مَالاً مِنْ نَخْلٍ، وَكَانَ أَحَبَّ أَمْوَالِهِ إِلَیْهِ بَیْرُحَاءَ، وَكَانَتْ مُسْتَقْبِلَةَ الْمَسْجِدِ، وَكَانَ رَسُولُ اللهِ جیَدْخُلُهَا وَیَشْرَبُ مِنْ مَاءٍ فِیهَا طَیِّبٍ؛ قَالَ أَنَسٌ: فَلَمَّا أُنْزِلَتْ هذِهِ الآیَة (لَن تَنَالُواْ ٱلۡبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَۚ) قَامَ أَبُو طَلْحَةَ إِلَى رَسُولِ اللهِ ج، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى یَقُولُ ﴿لَن تَنَالُواْ ٱلۡبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَۚ﴾وَإِنَّ أَحَبَّ أَمْوَالِی إِلَیَّ بَیْرُحَاءُ، وَإِنَّهَا صَدَقَةٌ للهِ؛ أَرْجُو بِرَّهَا وَذُخْرَهَا عِنْدَ اللهِ؛ فَضَعْهَا یَا رَسُولَ اللهِ حَیْثُ أَرَاكَ اللهُ قَالَ: فَقَالَ رَسُولُ اللهِج: بَخْ ذلِكَ مَالٌ رَابِحٌ، ذلِكَ مَالٌ رَابِحٌ، وَقَدْ سَمِعْتُ مَا قُلْتَ، وَإِنِّی أَرَى أَنْ تَجْعَلَهَا فِی الأَقْرَبِینَ فَقَالَ أَبُو طَلْحَةَ: أَفْعَلُ یَا رَسُولَ اللهِ فَقَسَمَهَا أَبُو طَلْحَةَ فِی أَقَارِبِهِ وَبَنِی عَمِّهِ» [۶۳۶].
یعنی: «انس گوید: ابو طلحه ثروتمندترین انصار در مدینه از لحاظ داشتن باغ خرما بود وعلاقهاش به باغى که در محله بیرحاء در جلو مسجد النّبى قرار داشت از سایر باغهایش بیشتر بود، معمولاً پیغمبر جبه آن باغ مىرفت و از آب گوارایى که داشت مىنوشید، انس گوید: وقتى که این آیه نازل شد (شما هرگز به ثواب کامل (برّ) نمىرسید، مگر اینکه ازآنچه دوست دارید در راه خدا بخشش نمایید)، ابوطلحه پیش پیغمبر جرفت، گفت: اى رسول خدا! خداوند تبارک و تعالى مىفرماید (شما هرگز به ثواب کامل نیکى نمىرسید، مگر...)، به راستى باغ بیرحاء از تمام اموالى که دارم به نزد من عزیزتر و محبوبتر است، و این باغ را در راه خدا خیر و صدقه قرار مىدهم، و اجر و ثواب آن را از خدا مىخواهم، اى رسول خدا! به هر نحوى که خواست خداست آن را خرج کن، پیغمبر جفرمود: به به، چه مال خوب و پرمنفعتى است! به راستى این باغى است بسیار باارزش، و به خوبى متوجّه نیت خیر و سخن تو شدم، امّا من عقیده دارم که آن را در بین قوم و نزدیکان خود تقسیم نمایى، ابو طلحه گفت: اى رسول خدا! همین کار را مىکنم، آنگاه ابو طلحه این باغ را در بین نزدیکان و عموزادههایش تقسیم نمود».
۵۸۳- حدیث: «مَیْمُونَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ ج، أَنَّهَا أَعْتَقَتْ وَلِیدَةً لَهَا فَقَالَ لَهَا: وَلَوْ وَصَلْتِ بَعْضَ أَخْوالِكِ كَانَ أَعْظَمَ لأَجْرِكِ» [۶۳۷].
یعنی: «میمونه همسر پیغمبر جکنیزى داشت واورا آزاد کرد، پیغمبر جبه او گفت: اگر این کنیز را به یکى از خالههایت مىبخشیدى و صله رحم را هم انجام مىدادى، اجر و ثواب شما بیشتر بود».
۵۸۴- حدیث: «زَیْنَبَ امْرَأَةِ عَبْدِ اللهِ قَالَتْ: كُنْتُ فِی الْمَسْجِدِ، فَرَأَیْتُ النَّبِیَّ ج، فَقَالَ: تَصَدَّقْنَ وَلَوْ مِنْ حُلِیِّكُنَّ وَكَانَتْ زَیْنَبُ تُنْفِقُ عَلَى عَبْدِ اللهِ، وَأَیْتَامٍ فِی حَجْرِهَا، فَقَالَتْ لِعَبْدِ اللهِ، سَلْ رَسُولَ اللهِ ج، أَیَجْزِی عَنِّی أَنْ أُنْفِقَ عَلَیْكَ وَعَلَى أَیْتَامِی فِی حَجْرِی مِنَ الصَّدَقَةِ فَقَالَ: سَلِی أَنْتِ رَسُولَ اللهِ ج؛ فَانْطَلَقْتُ إِلَى النَّبِیِّ جفَوَجَدْتُ امْرَأَةً مِنَ الأَنْصَارِ عَلَى الْبَابِ، حَاجَتُهَا مِثْلُ حَاجَتِی؛ فَمَرَّ عَلَیْنَا بِلاَلٌ، فَقُلْنَا: سَلِ النَّبِیَّ ج، أَیَجْزِی عَنِّی أَنْ أُنْفِقَ عَلَى زَوْجِی وَأَیْتَامٍ لِی فِی حَجْرِی وَقُلْنَا: لاَ تُخْبِرْ بِنَا فَدَخَلَ فَسَأَلَهُ، فَقَالَ: مَنْ هُمَا قَالَ: زَیْنَبُ قَالَ: أَیُّ الزَّیَانِبِ قَالَ: امْرَأَة عَبْدِ اللهِ، قَالَ: نَعَمْ لَهَا أَجْرَانِ، أَجْرُ الْقَرَابَةِ وأَجْرُ الصَّدَقَةِ» [۶۳۸].
یعنی: «زینب زن عبدالله (بن مسعود) گوید: من در مسجد بودم، دیدم که پیغمبرجفرمود: اى جماعت زنان! باید صدقه و احسان کنید، هرچند این صدقه با بخشیدن قسمتى از وسایل زینتى باشد، من که نفقه و خرج عبدالله (شوهرم) و چند بچه یتیم (یکى از نزدیکانم) را به عهده داشتم و این بچهها را سرپرستى مىکردم، به عبدالله (شوهرم) گفتم: از پیغمبر جبپرس، آیا نفقه تو و بچههاى یتیمى که سرپرستى آنان را به عهده دارم براى من به عنوان صدقه و احسان به شمار مىآید؟ عبدالله گفت: خودت این را از پیغمبر جبپرس، زینب گوید: به نزد پیغمبر جرفتم، دیدم یک زن انصارى دم در منزل پیغمبر جایستاده و او هم کارى مانند کار من دارد، در آن هنگام بلال (حبشى) از نزدیکى ما گذشت، به او گفتیم که به پیغمبر بگو: آیا نفقه شوهران ما و بچههاى یتیمى که آنها را سرپرستى مىکنیم براى ما صدقه و احسان به حساب مىآید یا خیر؟ به بلال گفتیم که نام ما را پیش پیغمبر ذکر نکند. بلال پیش پیغـمبر جرفت، و سؤالهاى ما را از او پرسید، پیغمبر جفرمود: این دو زن چه کسانى هستند؟ بلال در جواب گفت: زینب است. فرمـود: کدام زینب؟ بلال گفت: زینب زن عبدالله. پیغـمبر جفرمود: بلى، این کار براى او دو اجر دارد یکى اجر قوم و فامیل بودن و دیگرى اجر خیر و احسان عمومى».
۵۸۵- حدیث: «أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: قُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ هَلْ لِی مِنْ أَجْرٍ فِی بَنِی أَبِی سَلَمَةَ أَنْ أُنْفِقَ عَلَیْهِمْ، وَلَسْتُ بِتَارِكَتِهِمْ هكَذَا وَهكَذَا، إِنَّمَا هُمْ بَنِیَّ قَالَ: نَعَمْ لَكِ أَجْرُ مَا أَنْفَقْتِ عَلَیْهِمْ» [۶۳۹].
یعنی: «امّ سلمه گوید: گفتم: اى رسول خدا! آیا من که خرج و هزینه پسران ابو سلمه را به عهده بگیرم برایم ثواب دارد یا خیر؟ چون ایشان اولاد من هم هستند، نمىتوانم ایشان را محتاج نگهدارم؟ پیغمبر جفرمود: بلى، آنچه را که براى بچههایت خرج مىکنى اجر و ثواب محسوب مىشود».
۵۸۶- حدیث: «أَبِی مِسْعُودٍ الأَنْصَارِیِّ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا أَنْفَقَ الْمُسْلِمُ نَفَقَةً عَلَى أَهْلِهِ، وَهُوَ یَحْتَسِبُهَا، كَانَتْ لَهُ صَدَقَةً» [۶۴۰].
یعنی: «ابومسعود انصارى گوید: پیغمبر جفرمود: هر وقت مسـلمانى به منظور رضاى خدا و انجام تکلیف شرعى که به عهده دارد چیزى را براى زن و بچه و خانوادهاش خرج کند، خداوند آن را به عنوان خیر و احسان از او قبول مىنماید».
۵۸۷- حدیث: «أَسْمَاءَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ، قَالَتْ: قَدِمَتْ عَلَیَّ أُمِّی وَهِیَ مُشْرِكَةٌ فِی عَهْدِ رَسُولِ اللهِ ج، فَاسْتَفْتَیْتُ رَسُولَ اللهِ ج، قُلْتُ، وَهِیَ رَاغِبَةٌ: أَفَأَصِلُ أُمِّی قَالَ: نَعَمْ صِلِی أُمَّكِ» [۶۴۱].
یعنی: «اسماء دختر ابوبکر صدیق گوید: مادرم که مشرک بود در زمان یپغمبر جپیش من آمد، از پیغمبر جپرسیدم مادرم که مشرک است، انتظار دارد چیزى را به او بدهم، آیا نسبت به او احسان و نیکى انجام بدهم؟ پیغمبر جفرمود: در حق مادرت نیکى کن و صله رحم را به جا بیاور».
[۶۳۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة على الأقارب. [۶۳۷]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۱۶ باب بمن یُبدأ بالهدیة. [۶۳۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴۸ باب الزكاة على الزوج والأیتام فی الحجر. [۶۳۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۹ كتاب النفقات: ۱۴ باب وعلى الوارث مثل ذلك. [۶۴۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۹ كتاب النفقات: ۱ باب فی فضل النفقة على الأهل. [۶۴۱]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الأذان: ۲۹ باب الهدیة للمشركین.
۵۸۸- حدیث: «عَائِشَةَ، أَنَّ رَجُلاً قَالَ لِلنَّبِیِّ ج: إِنَّ أُمِّی افْتُلِتَتْ نَفْسَهَا، وَأَظُنُّهَا لَوْ تَكَلَّمَتْ تَصَدَقَتْ، فَهَلْ لَهَا أَجْرٌ إِنْ تَصَدَّقْتُ عَنْهَا قَالَ: نَعَمْ» [۶۴۲].
یعنی: «عایشه گوید: مردى به پیغمبر جگفت: مادرم سکته کرد و فوراً مرد، عقیده دارم اگر مىتوانست حرف بزند، وصیت به صدقه و احسان مىکرد، اگر برایش صدقه و احسان انجام دهم اجر و ثوابش به او مىرسد؟ پیغمبر جفرمود: بلى»، (اجر و ثوابش به او مىرسد).
[۶۴۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۳ كتاب الجنائز: ۹۵ باب موت الفجأة البغتة.
۵۸۹- حدیث: «أَبِی مُوسَى، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ صَدَقَةٌ قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَجِدْ قَال: فَیَعْمَلُ بِیَدَیْهِ فَیَنْفَعُ نَفْسَهُ وَیَتَصَدَّقُ قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَسْتَطِعْ أَوْ لَمْ یَفْعَلْ قَالَ: فَیُعِینُ ذَا الْحَاجَةِ الْمَلْهُوفَ قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ قَالَ: فَیَأْمُرُ بِالْخَیْرِ أَوْ قَالَ: بِالْمَعْرُوفِ قَالَ: فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ قَالَ: فَیُمْسِكُ عَنِ الشَّرِّ فَإِنَّهُ لَهُ صَدَقَةٌ» [۶۴۳].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جفرمود: صدقه و احسان بر هر مسلمانى لازم است، اصحاب گفتند: اگر کسى چیزى نداشته باشد، چه باید بکند؟ پیغمبر جفرمود: باید کار بکند تا هم خودش استفاده کند و هم چیزى را ببخشـد، گفتند: اگر کسى قدرت کار نداشت و یا نخواست کار بکند، چه باید بکند؟ پیغمبر جفرمود: به یک نفر محتاج و مظلوم کمک کند، گفتند: اگر به محتاج و مستمند کمک نکرد، چه کند؟ فرمود: مردم را به کارهاى خیر و راه حق دعوت نماید، گفتند: اگر امر به معروف را انجام نداد چه کار کند؟ فرمود: از انجام کارهاى بد خوددارى و پرهیز نماید و این پرهیزکارى براى او صدقه و احسان به حساب مىآید».
۵۹۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: كُلُّ سُلاَمَى مِنَ النَّاسِ عَلَیْهِ صَدَقَةٌ، كُلَّ یَوْمٍ تَطْلُعُ فِیهِ الشَّمْسُ؛ یَعْدِلُ بَیْنَ اثْنَیْنِ صَدَقَةٌ، وَیُعِینُ الرَّجُلَ عَلَى دَابَّتِهِ فَیَحْمِلُ عَلَیْهَا أَو یَرْفَعُ عَلَیْهَا مَتَاعَهُ صَدَقَةٌ، وَالْكَلِمَةُ الطَّیِّبَةُ صَدَقَةٌ وَكُلُّ خَطْوَةٍ یَخْطُوهَا إِلَى الصَّلاَةِ صَدَقَةٌ، وَیُمِیطُ الأَذَى عَنِ الطَّرِیقِ صَدَقَةٌ» [۶۴۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هر روز که خورشید طلوع مىکند به تعداد مفصلهاى بدن صدقه واحسان بر انسان مسلمان لازم مىباشد، (تا بدینوسیله شکر این نعمتها را به جا آورد)، رعایت عدالت در بین دو نفر صدقه است، کمک کردن به مردم در گذاشتن یا برداشتن بارى از پشت باربرهایشان احسان و صدقه مىباشد، و همچنین هر کلمه خیرى که به زبان آید و هر گامى که براى انجام نماز برداشته گردد و هر چیز موذیى که از سر راه دور شود یک صدقه و احسان است».
[۶۴۳]- أخرجه البخاری فی: ۷۸ كتاب الأدب: ۳۳ باب كل معروف صدقة. [۶۴۴]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد: ۱۲۸ باب من أخذ بالركاب ونحوه.
۵۹۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ النَّبِیَّ ج، قَالَ: مَا مِنْ یَوْمٍ یُصْبِحُ الْعِبَاد فِیهِ إِلاَّ مَلَكَانَ یَنْزِلاَنِ، فَیَقُولُ أَحَدُهُمَا: اللَّهُمَّ أَعْطِ مُنْفِقًا خَلَفًا؛ وَیَقُولُ الآخَرُ: اللَّهُمَّ أعْطِ مُمْسِكًا تَلَفًا» [۶۴۵].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: هر روز صبح دو فرشته نازل مىشوند یکى از آنان مىگوید: خداوندا! به کسانى که در راه تو صدقه و احسان انجام مىدهند عوض و پاداش بده و جاى آن را برایشان پر کن، و دیگرى مىگوید: بر کسانى که از صدقه و احسان خوددارى مىکنند بلا و آفتى که مالشان را از بین مىبرد نازل بفرما».
[۶۴۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۲۷ باب قول الله تعالى ﴿فَأَمَّا مَنۡ أَعۡطَىٰ وَٱتَّقَىٰ٥ وَصَدَّقَ بِٱلۡحُسۡنَىٰ٦﴾.
۵۹۲- حدیث: «حَارِثَةَ بْنِ وَهْبٍ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ جیَقُولُ: تَصَدَّقُوا فَإِنَّهُ یَأتِی عَلَیْكُمْ زَمَانٌ یَمْشِی الرَّجُلُ بِصَدَقَتِهِ فَلاَ یَجِدُ مَنْ یَقْبَلُهَا، یَقُولُ الرَّجُلُ لَوْ جِئْتَ بِهَا بِالأَمْسِ لَقَبِلْتُهَا، فَأَمَّا الْیَوْمَ فَلاَ حَاجَةَ لِی بِهَا» [۶۴۶].
یعنی: «حارث بن وهب گوید: شنیدم که پیغمبر جمىگفت: صدقه و احسان کنید، زمانى مىآید که انسان به دنبال کسى مىگردد که به او صدقه بدهد ولى کسى را پیدا نمىکند که صدقه را از او قبول نماید، کسى به او مىگوید: اگر دیروز صدقه را مىآوردى قبول مىکردم امّا امروز به آن نیازى ندارم».
۵۹۳- حدیث: «أَبِی مُوسَىسعَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: لَیَأْتِیَنَّ عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ یَطُوفُ الرَّجُلُ فِیهِ بِالصَّدَقَةِ مِنَ الذَّهَبِ ثُمَّ لاَ یَجِدُ أَحَدًا یَأْخُذُهَا مِنْهُ، وَیُرَى الرَّجُلُ الْوَاحِدُ یَتْبَعُهُ أَرْبَعُونَ امْرَأَةً یَلُذْنَ بِهِ، مِنْ قِلَّةِ الرِّجَالِ وَكَثْرَةِ النِّسَاءِ» [۶۴۷].
یعنی: «ابو موسى گوید: پیغمبر جفرمود: زمانى مىآید که انسان مىخواهد طلا را به عنوان صدقه به دیگران بدهد ولى کسى را پیدا نمىکند که این طلا را از او قبول کند و آن زمانى است که چهل زن به دنبال یک مرد مىباشند و به او پناه مىبرند، چون مردها بسیار کم و زنها تعدادشان فروان مىشود».
۵۹۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: لاَ تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى یَكْثُرَ فِیكُم الْمَالُ، فَیَفِیضَ حَتَّى یُهِمَّ رَبَّ الْمَالِ مَنْ یَقْبَلُ صَدَقَتَهُ، وَحَتَّى یَعْرِضَهُ فَیَقُولَ الَّذِی یَعْرِضُهُ عَلَیْهِ: لاَ أَرَبَ لِی» [۶۴۸].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: روز قیامت فرا نمىرسد تا وقتى که ثروت و مال در بین شما فروان مىشود و ثروت همه جا را پر مىکند و صاحب مال از اینکه کسى نیست صدقه او را بپذیرد ناراحت و غمگین مىگردد، تا جایى که مالش را بر کسى عرضه مىدارد تا به عنوان صدقه از او قبول کند ولى آن شخص مىگوید: نیازى به آن ندارم».
[۶۴۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۹ باب الصدقة قبل الرد. [۶۴۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۹ باب الصدقة قبل الرد. [۶۴۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۹ باب الصدقة قبل الرد.
۵۹۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: مَنْ تَصَدَّقَ بِعَدْلِ تَمْرَةٍ مِنْ كَسْبٍ طَیِّبٍ، وَلاَ یَصْعَدُ إِلَى اللهِ إِلاَّ الطَّیِّبُ، فَإِنَّ اللهَ یَتَقَبَّلُهَا بِیَمِینِهِ، ثُمَّ یُرَبِّیهَا لِصَاحِبِهَا كمَا یُرَبِّی أَحَدُكُمْ فَلُوَّهُ، حَتَّى تَكُونَ مِثْلَ الْجَبَلِ» [۶۴۹].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که به اندازه یک دانه خرما از کسب حلال خود صدقه بدهد (چون تنها چیزهاى پاک و حلال مىتواند به سوى خدا صعود کند) خداوند با رضایت کامل این صدقه را از او مىپذیرد و آن را افزایش و پرورش مىدهد همانگونه که یک نفر از شما کره اسب خود را که تازه از شیر مادرش گرفته شده پرورش مىدهد، افزایش این صدقه به اندازهاى است که این دانه خرما به اندازه یک کوه بزرگ در مىآید».
[۶۴۹]- أخرجه البخاری فی: ۹۷ كتاب التوحید: ۲۳ باب قول الله تعالى (تعرج الملائكة والروح إلیه).
۵۹۶- حدیث: «عَدِیِّ بْنِ حَاتِمِس، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ جیَقُولُ: اتَّقُوا النَّارَ وَلَوْ بَشِقِّ تَمْرَةٍ» [۶۵۰].
یعنی: «عدى پسر حاتم گوید: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: خودتان را از آتش دور سازید هرچند به وسیله بخشیدن نصف یک دانه خرما باشد».
۵۹۷- حدیث: « عَدِیِّ بْنِ حَاتِمٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: «مَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ وَسَیُكَلِّمُهُ اللهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، لَیْسَ بَیْنَ اللهِ وَبَیْنَهُ تَرْجُمَانٌ، ثُمَّ یَنْظُرُ فَلاَ یَرَى شَیْئًا قدَّامَهُ، ثُمَّ یَنْظُرُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَتَسْتَقْبِلُهُ النَّارُ، فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ یَتَّقِیَ النَّارَ وَلَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ».
وَعَنْهُ أَیْضًا، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: اتَّقُوا النَّارَ، ثُمَّ أَعْرَضَ وَأَشَاحَ؛ ثُمَّ قَالَ: اتَّقُوا النَّارَ، ثُمَّ أَعْرَضَ وَأَشَاحَ، ثَلاَثًا حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ یَنْظُرُ إِلَیْهَا ثُمَّ قَالَ: اتَّقُوا النَّارَ وَلَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ، فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَبِكَلِمَةٍ طَیِّبَةٍ» [۶۵۱].
یعنی: «عدى پسر حاتم گوید: پیغمبر جفرمود: خداوند در روز قیامت با هریک از شما گفتگو مىکند و در آنروز هیچ مترجمى در بین خدا و شما وجود ندارد، بعد از این گفتگو انسان نگاه مىکند هیچ چیزى را در جلو خود نمىبیند، مجدداً که جلو خود را مىنگرد مىبیند که آتش جهنم از او استقبال مىکند (و این سرنوشت یکایک شما است) پس هرکس که مىتواند باید خود را از این آتش به دور نگهدارد هرچند به وسیله بخشیدن نصف یک دانه خرما باشد. عدى گوید: پیغمبر جفرمود: از آتش (دوزخ) بپرهیزید، سپس انگار آتش دوزخ را تماشا مىکرد ازآن روى گردان شد و دور گردید، سه بار پیغمبر این حالت را تکرار نمود، تا اینکه ما دانستیم که پیغمبر جآتش دوزخ را مشاهده مىکند، بعداً فرمود: از آتش دوزخ پرهیز کنید هرچند با بخشیدن نصف یک دانه خرما یا گفتن یک کلمه خوب باشد».
[۶۵۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱۰ اتقوا النار ولو بشق تمرة. [۶۵۱]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۴۹ باب من نوقش الحساب عذِّب.
۵۹۸- حدیث: «أَبِی مَسْعُودٍ قَالَ: لَمَّا أُمِرْنَا بِالصَّدَقَةِ كُنَّا نَتَحَامَلُ؛ فَجَاءَ أَبُو عَقِیلٍ بِنِصْفِ صَاعٍ، وَجَاءَ إِنْسَانٌ بِأَكْثَرَ مِنْهُ؛ فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ: إِنَّ اللهَ لَغَنِیٌّ عَنْ صَدَقَةِ هذَا، وَمَا فَعَلَ هذَا الآخَرُ إِلاَّ رِئَاءً فَنَزَلَتْ ﴿ٱلَّذِينَ يَلۡمِزُونَ ٱلۡمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ فِي ٱلصَّدَقَٰتِ وَٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهۡدَهُمۡ..........﴾[التوبة: ۷۹]» [۶۵۲].
یعنی: «ابن مسعود گوید: وقتى که به ما دستور داده شد که صدقه بدهیم ما مىرفتیم براى هم با اجرت کار مىکردیم و حمّالى مىنمودیم و اجرت آن را مىبخشیدیم، روزى ابوعلقمه نصف صاع و نفر دیگر بیشتر از نصف صاع را به عنوان صدقه پیش پیغمبر جآوردند، منافقان به عنوان تمسخر گفتند: خدا چه نیازى به نصف صاع این مرد فقیر دارد و این یکى هم که بیشتر از او بخشیده است به خاطر ریا است».
در این مورد آیه ۷۹ سوره توبه نازل شد: (کسانى که صدقه و بخشش مسلمانانى را که با طیب خاطر و از روى اخلاص مىدهند و یا صدقه کسانى را که جز حق الزّحمه کارشان چیز دیگرى ندارند و این حق الزّحمه را مىبخشند، به مسخره مىگیرند و آنها را بىارزش جلوه مىدهند، عذاب الیم در انتظارشان مىباشد).
[۶۵۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۵ كتاب التفسیر: ۹ سورة التوبة: ۱۱ باب قوله ﴿ٱلَّذِينَ يَلۡمِزُونَ ٱلۡمُطَّوِّعِينَ﴾.
۵۹۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: نِعْمَ الْمَنِیحَةُ اللِّقْحَةُ الصَّفِیُّ مِنْحَةً، وَالشَّاةُ الصَّفِیُّ، تَغْدُو بِإِنَاءٍ وَتَرُوحُ بِإِنَاءٍ» [۶۵۳].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: بهترین صدقه آن است که شترى که داراى شیر فراوان است و یا گوسفندى که هر صبح و شبى یک ظرف شیر مىدهد به فقرا داده شود»، (تا از شیر آنها استفاده کنند و بعداً اصل شتر و گوسفند را به صاحبشان برگردانند).
«منیحة: حیوانى است که براى استفاده از شیرش به کسى داده مىشود. لقیحه: به معنى ملقوحه است، یعنى داراى شیر و جوان باشد. الصفی: حیوانى است که شیر فراوان داشته باشد».
[۶۵۳]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۳۵ باب فضل المنیحة.
۶۰۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: ضَرَبَ رَسُولُ اللهِ جمَثَلَ الْبَخِیلِ وَالْمُتَصَدِّقِ كَمَثَلِ رَجُلَیْنِ عَلَیْهِمَا جُبَّتَانِ مِنْ حَدِیدٍ، قَدِ اضْطُرَّتْ أَیْدِیهِمَا إلى ثُدیِّهِمَا وَتَرَاقِیهِمَا؛ فَجَعَلَ الْمُتَصَدِّقُ كَلَّمَا تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ انْبَسَطَتْ عَنْهُ حَتَّى تَغْشَى أَنَامِلَهُ، وَتَعْفُوَ أَثَرَهُ؛ وَجَعَلَ الْبَخِیلُ كُلَّمَا هَمَّ بِصَدَقَةٍ قَلَصَتْ، وَأَخَذَتْ كُلُّ حَلْقَةٍ بِمَكَانِهَا.
قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: فَأَنَا رَأَیْتُ رَسُولَ اللهِ ج، یَقُولُ بِإِصْبَعِهِ هكَذَا فِی جَیْبِهِ، فَلَوْ رَأَیْتَهُ یُوَسِّعُهَا وَلاَ تَتَوَسَّعُ» [۶۵۴].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جانسان بخشنده و سخى و انسان خسیس و بخیل را به دو نفرى تشبیه نمود که هر کدام یک زره آهنى به تن داشته باشند و این زرهها بر روى سینه و گردنشان جمع شده و دست آنان را از حرکت بازداشته است، انسان سخى هر وقت چیزى را مىبخشد زره تنگ فشاردهنده برایش گشاده و بلند مىشود تا جایى که انگشتهاى پایش را هم مىپوشاند و بر زمین قرار مىگیرد و آثار قدمش را بر روى زمین از بین مىبرد. امّا انسان خسیس هرگاه بخواهد صدقه و احسانى را انجام دهد زره بر تنش تنگ و چسبندهتر مىشود و هر حلقه از آن محکمتر در جاى خود قرار مىگیرد و دستهایش بیشتر به گردنش مىچسبند.
ابوهریره گوید: در این اثنا پیغمبر جرا دیدم (به منظور نشان دادن و تجسم این حالت) انگشتش را در جیبش فرو کرده بود و مىخواست آن را گشاد کند ولى چون در اصل تنگ بود گشاد نمىشد»، (یعنى انسان بخیل به واسطه حرص و جوش درونى که دارد نمىتواند به تکلف خود را آرام و راحت نماید).
(خلاصه: پیغمبر جانسان سخى و بخشنده را به کسى تشبیه نموده است که زره محکم و گشادى را پوشیده که تمام بدن او را فرا گرفته و آن را از آسیب دشمن محفوظ مىدارد، و انسان خسیس را هم به شخصى تشبیه نموده که زره تنگى به تن دارد که روى سینه و گردنش جمع شده و دستهایش را محکم بسته است، و دارد او را خفه مىکند.
خداوند به انسـان سخى وسعت درون بخشـیده که هرگز از بخشش کوتاهى نمىکند، به عکس آن، انسان بخیل به اندازهاى دلتنگ است که هرگاه بخواهد چیزى را ببخشد دستهایش خشک مىگردد. سرانجام خداوند انسان بخشنده را در دنیا و قیامت محفوظ و آبرومند نگه مىدارد و انسان خسیس را در دنیا و قیامت بدبخت و بىارزش مىنماید) [۶۵۵].
[۶۵۴]- أخرجه البخاری فی: ۷۷ كتاب اللباس: ۹ باب جیب القمیص من عند الصدر وغیره. [۶۵۵]- فتح الباری: ج۳، ص: ۲۳۸.
۶۰۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لأَتَصَدَّقَنَّ بِصَدَقَةٍ، فَخَرَجَ بِصَدَقَتِهِ فَوَضَعَهَا فِی یَدِ سَارِقٍ؛ فَأَصْبَحُوا یَتَحَدَّثُونَ، تُصُدِّقَ عَلَى سَارِقٍ؛ فَقَالَ: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ، لأَتَصَدَّقَنَّ بِصَدَقَةٍ، فَخَرَجَ بِصَدَقَتِهِ، فَوَضَعَهَا فِی یَدَیْ زَانِیَةٍ؛ فَأَصْبَحُوا یَتَحَدَّثُونَ، تُصُدِّقَ اللَّیْلَةَ عَلَى زَانِیَةٍ؛ فَقَالَ: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى زَانِیَةٍ؛ لأَتَصَدَّقَنَّ بِصَدَقَةٍ؛ فَخَرَجَ بِصَدَقَتِهِ، فَوَضَعَهَا فِی یَدَیْ غَنِیٍّ؛ فَأَصْبَحُوا یَتَحَدَّثُونَ، تُصُدِّقَ عَلَى غَنِیٍّ فَقَالَ: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى سَارِقٍ، وَعَلَى زَانِیَةٍ، وَعَلَى غَنِیٍّ فَأُتِیَ، فَقِیلَ لَهُ: أَمَّا صَدَقَتُكَ عَلَى سَارِقٍ فَلَعَلَّهُ أَنْ یَسْتَعِفَّ عَنْ سَرِقَتِهِ، وَأَمَّا الزَّانِیَةُ فَلَعَلَّهَا أَنْ تَسْتَعِفَّ عَنْ زِنَاهَا، وَأَمَّا الْغَنِیُّ فَلَعَلَّهُ یَعْتَبِرُ فَیُنْفِقُ مِمَّا أَعْطَاهُ اللهُ» [۶۵۶].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: یک نفر (از بنى اسرائیل تعهد نمود و) گفت: من صدقهاى را مىبخشم، شب از منزل بیرون رفت و صدقهاى را که نذر کرده بود، در دست دزدى قرار داد، صبح مردم گفتند: (فلانى) صدقهاش را به یک نفر دزد داده است، آن مرد گفت: خداوندا! سپاس و ستایش سزاوار تو است و اشتباه از من است، و صدقه دیگرى را مىبخشم، باز شبانگاه با صدقهاش بیرون رفت و آن را به زن بدکارهاى داد، صبح مردم گفتند: (فلانى) صدقهاش را به زنى داده که بدکاره است، آن مرد بعد از سپاس خدا گفت: صدقه دیگرى را مىبخشم، این بار که شب بیرون رفت صدقهاش را در دست یک انسان ثروتمندى گذاشت، صبح مردم گفتند: (فلانى) صدقهاش را به یک نفر ثروتمند داده است، آن مرد گفت: خداوندا! سپاس و عظمت براى تواست واین اشتباه از من است که صدقهها را به انسانهاى دزد و بدکاره و ثروتمـند مىدهم، و غمگین شد، شب در خواب به او گفته شد (غمگین مشو صدقههایت مورد قبول واقع شده است) امّا صدقهاى که به آن دزد دادهاى امید است که به وسیله آن از دزدى دست بکشد، صدقه دومى هم ممکن است موجب شود که آن زن بدکاره از عمل بد خود توبه کند، صدقهاى که به مرد ثروتمند دادهاى شاید باعث عبرت او گردد و از آن ببعد از ثروتى که خدا به او بخشیده است، ببخشد».
[۶۵۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱۴ باب إذا تصدق على غنی وهو لا یعلم.
۶۰۲- حدیث: «أَبِی مُوسَى، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: الْخَازِنُ الْمُسْلِمُ الأَمِینُ الَّذِی یُنْفِذُ، وَرُبَّمَا قَالَ: یُعْطِی مَا أُمِرَ بِهِ كَامِلاً مُوَفَّرًا، طَیِّبًا بِهِ نَفْسُهُ، فَیَدْفَعُهُ إِلَى الَّذِی أُمِرَ لَهُ بِهِ أَحَدُ الْمُتَصَدِّقَیْنِ» [۶۵۷].
یعنی: «ابوموسى گوید: پیغمبر جدر توصیف خدمتگزار مسلمان و امین مىفرمود: او کسى است مالى را که به او داده شده تا آن را ببخشد، به تمامى و بدون کم و کاست و با طیب خاطر به کسى مىدهد که صاحب مال گفته آن را به او بدهد چنین خادم امینى اجرش به اندازه اجر صاحب مال است و یکى از دو بخشنده این احسان مىباشد»، (یکى صاحب مال دومى، خدمتگزار امین).
۶۰۳- حدیث: «عَائِشَةَ، قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِذَا أَنْفَقَتِ الْمَرْأَةُ مِنْ طَعَامِ بَیْتِهَا غَیْرَ مُفْسِدَةٍ، كَانَ لَهَا أَجْرُهَا بِمَا أَنْفَقَتْ، وَلِزَوْجِهَا أَجْرُهُ بِمَا كَسَبَ، وَلِلْخَازِنِ مِثْلُ ذلِكَ، لاَ یَنْقُصُ بَعْضُهُمْ أَجْرَ بَعْضٍ شَیْئًا» [۶۵۸].
یعنی: «عایشه گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که زنى از طعام و غذاى منزلش بدون اسراف مىبخشد آن زن به خاطر این احسان مأجور مىشود همانگونه که شوهرش به خاطر به دست آوردن آن مأجور مىگردد و خدمتگزار هم به اندازه صاحب مال (به خاطر زحمتى که مىکشد) ثواب دارد و اجر هیچیک از آنان از اجر دیگرى نمىکاهد و همه به ثواب کامل خود مىرسند».
۶۰۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ ج: لاَ تَصُومُ الْمَرْأَةُ، وَبَعْلُهَا شَاهِدٌ، إِلاَّ بإِذْنِهِ» [۶۵۹].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: نباید زن در حالى که شوهرش در خانه است و در مسافرت نیست بدون اجازه او روزه سنّت بگیرد».
۶۰۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: إِذَا أَنْفَقَتِ الْمَرْأَةُ مِنْ كَسْبِ زَوْجِهَا عَنْ غَیْرِ أَمْرِهِ فَلَهُ نِصْف أَجْرِهِ» [۶۶۰].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: وقتى که زنى از مال شوهرش بدون اینکه شوهرش به او گفته باشد چیزى را ببخشد، شوهرش به اندازه زنش مأجور مىشود».
(یعنى این زن و مرد هردو به اندازه هم اجر و ثواب دارند زن مأجور است چون مال شوهرش را با اجازه ضمنى او در راه خدا خرج نموده است و مرد هم داراى اجر است چون براى به دست آوردن این مال زحمت کشیده و این امکان را به زنش داده که جرأت نماید بدون اجازه صریح او مالش را در راه خدا ببخشد) [۶۶۱].
[۶۵۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۲۵ باب أجر الخادم إذا تصدق بأمر صاحبه غیر مفسد. [۶۵۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱۷ باب من أمر خادمه بالصدقة ولم یناول بنفسه. [۶۵۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۷ كتاب النكاح: ۸۴ باب صوم المرأة بإذن زوجها تطوعًا. [۶۶۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۹ كتاب النفقات: ۵ باب نفقة المرأة إذا غاب عنها زوجها نفقة الولد. [۶۶۱]- شرح نووی بر مسلم: ج۷، ص: ۱۲۲.
۶۰۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: «مَنْ أَنْفَقَ زَوْجَیْنِ فِی سَبِیلِ اللهِ نُودِیَ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ یَا عَبْدَ اللهِ هذَا خَیْرٌ؛ فَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الصَّلاةِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الصَّلاَةِ، وَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الْجِهَادِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الْجِهَادِ، وَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الصِّیَامِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الرَّیَّانِ، وَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الصَّدَقَةِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الصَّدَقَةِ».
فَقَالَ أَبُو بَكْرٍس: بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی، یَا رَسُولَ اللهِ مَا عَلَی مَنْ دُعِیَ مِنْ تِلْكَ الأَبْوَابِ مِنْ ضَرُورَةٍ، فَهَلْ یُدْعَى أَحَدٌ مِنْ تلْكَ الأَبْوَابِ كُلِّهَا قَالَ: نَعَمْ وَأَرْجُو أَنْ تَكُونَ مِنْهُمْ» [۶۶۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: هرکس دو چیز را از یک نوع (مانند: گاو، گوسفند، شتر، اسب، لباس و سکه طلا و...) در راه خدا ببخشد، از درهاى بهشت او را دعوت مىکنند و به او مىگویند: اى بنده خدا! این عمل تو خیر بزرگى است.
کسى که از اهل نماز باشد از در نماز صدایش مىکنند، و کسى که از اهل جهاد باشد از در جهاد دعوتش مىنمایند کسى که اهل روزه باشد از در روزه داران دعوت مىشود و کسى که اهل خیر و احسان باشد از در نیکوکاران دعوتش مىنمایند. ابوبکر به پیغمبر گفت: پدر و مادرم فدایت اى رسول خدا! به حقیقت کسى که از همه این درها دعوت مىشود سربلند و خوشبخت است، آیا کسى هست (که این قدر احسان داشته باشد) که از همه این درها دعوت شود؟ پیغمبر جفرمود: بلى، امیدوارم که تو یکى از آنها باشید».
۶۰۷- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: مَنْ أَنْفَقَ زَوْجَیْنِ فِی سَبِیلِ الله دَعَاهُ خَزَنَةُ الْجَنَّةِ، كُلُّ خَزَنَةِ بابٍ، أَیْ فُلُ هَلُمَّ قَالَ أَبُو بَكْرٍ: یَا رَسُولَ اللهِ ذَاكَ الَّذِی لاَ تَوَى عَلَیْهِ فَقَالَ النَّبِیُّ ج: إِنِّی لأَرْجُو أَنْ تَكُونَ مِنْهُمْ» [۶۶۳].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: کسى که در راه خدا دو چیز از یک نوع را ببخشد دربان بهشت و دربان هر بخشى از بخشهاى بهشت او را دعوت مىکنند و مىگویند: اى فلانى! بفرما داخل شو، ابو بکر گفت: اى رسول خدا! چنین اشخاصى در قیامت به هیچ وجه خسارتمند نیستند و به هلاک نمىرسند، پیغمبر جفرمود: امیدوارم که شما یکى از آنان باشید».
«أی فل هلمّ: اى فلانى بفرما. لا توى علیه: یعنى زیانى نمىبیند و به هلاک نمىرسد».
[۶۶۲]- أخرجه البخاری فی: ۳۰ كتاب الصوم: ۴ باب الریان للصائمین. [۶۶۳]- أخرجه البخاری فی: ۵۶ كتاب الجهاد والسیر: ۳۷ باب فضل النفقة فی سبیل الله.
۶۰۸- حدیث: «أَسْمَاءَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: أَنْفِقِی وَلاَ تُحْصِی فَیُحْصِیَ اللهُ عَلَیْكِ، وَلاَ تُوعِی فَیُوعِیَ اللهُ عَلَیْكِ» [۶۶۴].
یعنی: «اسماء گوید: پیغمبر جفرمود: اى اسماء! صدقه و بخشش کن و آن را مشمار (چون شمردن صدقه موجب بخالت و منع آن مىگردد) آنگاه خداوند هم نعمتهایش را از تو منع مىکند، مال را ذخیره مکن (و آن را در راه خدا ببخش) والّا خداوند هم نعمتهایش را از تو مخفى مىنماید».
[۶۶۴]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۱۵ باب هبة المرأة لغیر زوجها.
۶۰۹- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: یَا نِسَاءُ الْمُسْلِمَاتِ لاَ تَحْقِرَنَّ جَارَةٌ لِجَارَتِهَا وَلَوْ فِرْسِنَ شَاةٍ» [۶۶۵].
یعنی: «ابوهریرهسگوید: پیغمبر جفرمود: اى زنان مسلمان! نباید هیچ زن همسایهاى صدقه و هدیه خود را به زن همسایهاش ناچیز و بىارزش بداند هرچند این هدیه یک تکه استخوان کم گوشت هم باشد».
«فرسن شاة: استخوان کم گوشت».
[۶۶۵]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۱ باب الهبة وفضلها والتحریض علیها.
۶۱۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: سَبْعَةٌ یُظِلُّهُمُ اللهُ فِی ظِلِّهِ یَوْمَ لاَ ظِلَّ إِلاَّ ظِلُّهُ: الإِمَامُ الْعَادِلُ، وَشَابٌّ نَشَأَ فِی عِبَادَةِ رَبِّهِ، وَرَجُلٌ قَلْبُهُ مُعَلَّقٌ فِی الْمَسَاجِدِ، وَرَجُلاَنِ تَحَابَّا فِی اللهِ، اجْتَمَعَا عَلَیْهِ وَتَفَرَّقَا عَلَیْهِ، وَرَجُلٌ طَلَبَتْهُ امْرَأَةٌ ذَاتُ مَنْصِبٍ وَجَمَالٍ، فَقَالَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ، وَرَجُلٌ تَصَدَّقَ أَخْفَى حَتَّى لاَ تَعْلَمَ شِمَالُهُ مَا تُنْفِقُ یَمِینُهُ، وَرَجُلٌ ذَكَرَ اللهَ خَالِیًا فَفَاضَتْ عَیْنَاهُ» [۶۶۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: در روزى که سایهاى جز سایه خدا وجود ندارد خداوند هفت صنف از بندگان را در زیر سایه خود قرار مىدهد :
اوّل: رهبرى است که عادل باشد.
دوم: جوانى است که در عبادت پروردگارش رشد و پرورش مىیابد.
سوم: مردى است که قلبش به مسجد گرویده و به آن تعلّق دارد.
چهارم: دو نفرى هستند که به خاطر خدا یکدیگر را دوست دارند و به خاطر خدا به هم نزدیک مىشوند و یا از هم جدا مىگردند.
پنجم: مردى است که زنى باشخصیت و زیبایى او را به سوى خود دعوت مىکند ولى در جوابش مىگوید: من از خدا مىترسم و به خاطر خدا دعوتش را قبول نمىکند.
ششم: مردى است که صدقه و بخشش او به حدى پنهانى است که دست چپش از آنچه دست راستش مىبخشد بىاطلاع است.
هفتم: کسى است که به تنهایى و دور از مردم ذکر خدا مىکند و اشک از چشمانش جارى مىشود.
[۶۶۶]- أخرجه البخاری فی: ۱۰ كتاب الزكاة: ۳۶ باب من جلس فی المسجد ینتظر الصلاة وفضل المساجد.
۶۱۱- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِیِّ ج، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ أَیُّ الصَّدَقَةِ أَعْظَمُ أَجْرًا قَالَ: أَنْ تَصَدَّقَ وَأَنْتَ صَحِیحٌ شَحِیحٌ تَخْشَى الْفَقْرَ وَتَأْمُلُ الْغِنَى، وَلاَ تُمْهِلُ حَتَّى إِذَا بَلَغْتِ الحُلْقُومَ، قُلْتَ لِفُلاَنٍ كَذَا، وَلِفُلاَنٍ كَذَا، وَقَد كَانَ لِفُلاَنٍ» [۶۶۷].
یعنی: «ابو هریره گوید: مردى به نزد پیغمبر جآمد و گفت: اى رسول خدا! کدام صدقه از همه صدقهها اجرش فراوانتر است؟ پیغمبر جفرمود: صدقهاى از همه صدقهها ثوابش بیشتر است که در حال تندرستى و دلبستگى به دنیا و حرص بر آن انجام گیرد که در این حالت بیم فقر و تنگدستى و امید به غنى و ثروت در دل موج مىزند، نه اینکه آن را به تأخیر اندازى تا وقتى که مرگ نزدیک مىشود و جان به لب مىرسد آنوقت بگویى این را به فلان و آن را به فلان بدهید و فلان کس فلان حقى را پیش من دارد». (یعنى بخشیدن مال در حال صحت بدن و عشق و علاقه به دنیا نشانه خلوص نیت و ایمان قوى است و هر احسانى از روى اخلاص و ایمان باشد بیشترین اجر را دارد).
[۶۶۷]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱۱ باب أی الصدقة أفضل.
۶۱۲- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ، وَهُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ، وَذَكَرَ الصَّدَقَةَ وَالتَّعَفُّفَ وَالْمَسْئَلَةَ: الْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنْ الْیَدِ السُّفْلَى، فَالْیَدُ الْعُلْیَا هِیَ الْمُنْفِقَةُ، وَالسُّفْلَى هِیَ السَّائِلَةُ» [۶۶۸].
یعنی: «ابن عمر گوید: پیغمبر جبر بالاى منبر درباره دادن صدقه و قناعت کردن و نگرفتن آن یا تقاضاى صدقه از دیگران بحث مىکرد، فرمود: دست بالا بهتر از دست پایین است، دست بالا آن است که صدقه مىدهد، و دست پایین آن است که صدقه مىگیرد»، (یعنى بر هر مسلمانى لازم است فعال و کوشا باشد و با همّت و شخصیت باشد و نباید خود را ضعیف و ناتوان و بىهمت بار بیاورد و دست توقع را پیش دیگران دراز نماید مگر چاره و راهى برایش باقى نماند).
۶۱۳- حدیث: «حَكِیمِ بْنِ حِزَامٍس، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: الْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنَ الْیَدِ السُّفْلَى، وَابْدَأْ بِمَنْ تَعُولُ، وَخَیْرُ الصَّدَقَةِ عَنْ ظَهْرِ غِنًى، وَمَنْ یَسْتَعْفِفْ یُعِفَّهُ اللهُ، وَمَنْ یَسْتَغْنِ یُغْنِهِ اللهُ» [۶۶۹].
یعنی: «حکیم بن حزام گوید: پیغـمبر جفرمود: دست بالا بهتر از دست پایین است، و صدقه را پیش از همه به کسانى بدهید که نفقه آنان به عهده شما است، و بهترین صدقه آن است که بخشندهاش غنى و ثروتمند باشد، و کسى که عفت از خدا بخواهد و از حرام پرهیز کند خداوند او را عفیف و محفوظ مىنماید. و کسى که خود را از دیگران بىنیاز سازد و از آنان به عنوان صدقه چیزى نگیرد، خداوند او را بىنیاز خواهد کرد».
۶۱۴- حدیث: «حَكِیمِ بْنِ حِزَامٍس، قَالَ: سَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ جفَأَعْطَانِی، ثُمَّ سَأَلْتُهُ فَأَعْطَانِی، ثُمَّ سَأَلْتُهُ فَأَعْطَانِی؛ ثُمَّ قَالَ: «یَاحَكِیمُ إِنَّ هذَا الْمَالَ خَضِرَةٌ حُلْوَةٌ، فَمَنْ أَخَذَهُ بِسَخَاوَةِ نَفْسٍ بُورِكَ لَهُ فِیهِ، وَمَنْ أَخَذَهُ بِإِشْرَافِ نَفْسٍ لَمْ یُبَارَكْ لَهُ فِیهِ، كَالَّذِی یَأْكُلُ وَلاَ یَشْبَعُ، الْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنَ الْیَدِ السُّفْلَى».
قَالَ حَكِیمٌ: فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ وَالَّذِی بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لاَ أَرْزأْ أَحَدًا بَعْدكَ شَیْئًا حَتَّى أُفَارِقَ الدُّنْیَا فَكَانَ أَبُو بَكْرٍس، یَدْعُو حَكِیمًا إِلَى الْعَطَاءِ، فَیَأْبَى أَنْ یَقْبَلَهُ مِنْهُ ثُمَّ إِنَّ عُمَرَسدَعَاهُ لِیُعْطِیَهُ، فَأَبَى أَنْ یَقْبَلَ مِنْهُ شَیْئًا فَقَالَ عُمَرُ: إِنِّی أُشْهِدُكُمْ یَا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِینَ عَلَى حَكِیمٍ، أَنِّی أَعْرِضُ عَلَیْهِ حَقَّهُ مِنْ هذَا الْفَیْءِ فَیَأْبَى أَنْ یَأْخُذَهُ.
فَلَمْ یَرْزَأْ حَكِیمٌ أَحَدًا مِنَ النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ ج، حَتَّى تُوُفِّیَ» [۶۷۰].
یعنی: «حکیم بن خزام گوید: از پیغمبر جتقاضاى صدقه کردم، به من صدقه داد باز از او صدقه خواستم به من صدقه داد و سومین بار که درخواست صدقه کردم و صدقه را به من داد فرمود: اى حکیم! این مال مانند میوهاى است که رنگش سبز و زیبا و طعمش شیرین است (که هم رنگ و هم طعم آن انسان را به سوى خود جذب مىکند) کسى که آن را بدون حرص و فقط براى رفع نیاز ضرورى بگیرد، خداوند در آن برکت قرار مىدهد، کسى که از روى حرص آن را بگیرد خداوند از آن برکت بر مىدارد، به صورت کسى در مىآید که مرض پرخورى دارد و هرچه بیشتر مىخورد سیر نمىشود، دست بالا بهتر و محترمتر از دست پایین است.
حکیم گوید گفتم: اى رسول خدا! قسم به کسى که شما را به حق فرستاده است، بعد از شما تا روزى که از دنیا مىروم از هیچکس چیزى را نمىگیرم، به همین علت بود وقتى که ابوبکر در زمان خلافت خود او را به گرفتن صدقه دعوت نمود حکیم از دریافت آن خوددارى نمود، عمر هم در زمان خود خواست به او صدقه بدهد، حکیم صدقه را از او هم قبول نکرد، عمر گفت: اى جماعت مسلمانان! شمارا شاهد مىگیرم که من خواسـتم حقى را که حکیم از غنیمت دارد به او بدهم امّا او از قبـول آن خوددارى کرد. بنابراین حکیم بعد از پیغمبر جتا روزى که فوت کرد چیزى را از کسى نگرفت».
[۶۶۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱۸ لا صدقة إلا عن ظهر غنی. [۶۶۹]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۱۸ باب لا صدقة إلا عن ظهر غنى. [۶۷۰]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۵۰ باب الاستعفاف عن المسئلة.
۶۱۵- حدیث: «مُعَاوِیَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ ج، یَقُولُ مَنْ یُرِدِ اللهُ بِهِ خَیْرًا یُفَقِّهْهُ فِی الدِّینِ، وَإِنَّمَا أَنَا قَاسِمٌ وَاللهُ یُعْطِی، وَلَنْ تَزَالَ هذِهِ الأُمَّةُ قَائِمَةً عَلَى أَمْرِ اللهِ، لا یَضُرُّهُمْ مَن خَالَفَهُمْ حَتَّى یَأْتِیَ أَمْرُ اللهِ» [۶۷۱].
یعنی: «معاویه گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: کسى که خداوند او را مورد مرحمت قرار دهد حکمت و فهم دین را به او مىبخشد، من دستورات دین را به شما ابلاغ مىنمایم، ولى تنها خدا مىتواند این حکمت و فهم را به شما ببخشد، این امّت مادام به دستور خدا عمل کنند و به درستى آن را اجرا نمایند، تا روز قیامت هرگز دشمنانشان نمىتوانند به آنان ضررى برسانند».
(به حقیقت فهم دین و درک حکمتهاى آن از بزرگترین نعمتهاى الهى است که صداقت و امانت و اخلاص و فداکارى و صبر و استقامت و اتحاد و هماهنگى و عدالت و آزادى بعضـى از ثمرات شـیرین آن به حساب مىآید و ظلم و ریا و فرصت طلبى و خیانت و دورویى را از جامعه دور مىسازد، چقدر زیبا است فرموده پیغمبر جامّتى که دستورات و دین خدا را درک و اجرا نمایند هرگز در برابر دشمنان خوار و محکوم نخواهد شد به خاطر دورى مسلمانان از دین و عدم درک روح و حکمت آن است که امروزه محکوم کفار هستند و یک میلیارد مسلمان در برابر چهار میلیون صهیونیست به زانو درآمدهاند و از آزاد ساختن قبله اوّل خود عاجز).
[۶۷۱]- أخرجه البخاری فی: ۳ كتاب العلم: ۱۳ باب من یرد الله به خیرًا یفقهه فی الدین.
۶۱۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: لَیْسَ الْمِسْكِینُ الَّذِی یَطُوفُ عَلَى النَّاسِ، تَرُدُّهُ اللقْمَةُ وَاللُّقْمَتَانِ، وَالتَّمْرَةُ وَالتَّمْرَتَانِ، وَلكِنِ الْمِسْكِینُ لاَ یَجِدُ غِنًى یُغْنِیهِ، وَلاَ یُفْطَنُ بِهِ فَیُتَصَدَّقُ عَلَیْهِ، وَلاَ یَقُومُ فَیَسْأَلُ النَّاسَ» [۶۷۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: مسکین و فقیر کسى نیست که در بین مردم مىگردد و گدایى مىکند و چند لقمه غذا و یا چند دانه خرما را مىگیرد و مىرود، بلکه فقیر و مسکین کسى است که محتاج است و چیزى ندارد تا احتیاجش را رفع نماید، و مردم هم از اوضاع او اطلاعى ندارند، تا به او کمک کنند، و خود هم حاضر نیست دست توقع پیش دیگران دراز کند».
[۶۷۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۳۵ باب قول الله تعالى (لا یسألون الناس إلحافَا).
۶۱۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: مَا یَزَالُ الرَّجُلُ یَسْأَلُ النَّاسَ حَتَّى یَأْتِیَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَیْسَ فِی وَجْهِهِ مُزْعَةُ لَحْمٍ» [۶۷۳].
یعنی: «عبدالله بن عمر گوید: پیغمبر جفرمود: کسانى که با وجود نداشتن نیاز شدید از گدایى و توقع دست بردار نیستند، در روز قیامت به حالتى زنده مىگردند که حتّى یک تکه گوشـت بر صورتشـان باقى نیست»، (یعنى گداپیشهها همچنانکه در دنیا پست و بىارزش هستند و آبرو و کرامت و شرافت انسانى را از دست دادهاند، و به صورت موجودى تنبل و بىخاصیت در آمدهاند در قیامت نیز شرمنده و رو سیاه مىباشند و بر دیگران لازم است به این گونه افراد حرفهاى کمک که اعانه به معصیت استیعنی: ننمایند).
۶۱۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: لأَنْ یَحْتَطِبَ أَحَدُكُمْ حُزْمَةً عَلَى ظَهْرِهِ خَیْرٌ مِنْ أَنْ یَسْأَلَ أَحَدًا فَیُعْطِیَهُ أَوْ یَمْنَعَهُ» [۶۷۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: اگر هریک از شما کوله بارى از هیزم جمع کند و آن را محکم بر پشت خود قرار دهد (و در بازار آن را بفروشد) خیلى بهتر از آن است که از کسى چیزى به عنوان توقع درخواست کند فرق نمىکند آن چیز را به او بدهد یا ندهد»، (چون توقع هرچه باشد بد است).
[۶۷۳]- أخرجه البخاری فی: ۳۴ كتاب الزكاة: ۵۲ باب من سأل الناس تكثرًا. [۶۷۴]- أخرجه البخاری فی: ۳۴ كتاب البیوع: ۱۵ باب كسب الرجل وعمله بیده.
۶۱۹- حدیث: «عُمَرَ، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُعْطِینِی الْعَطَاءَ فَأَقُولُ: أَعْطِهِ مَنْ هُوَ أَفْقَرُ إِلَیْهِ مِنِّی، فَقَالَ: خُذْهُ، إِذَا جَاءَكَ مِنْ هذَا الْمَالِ شَیْءٌ وَأَنْتَ غَیْرُ مُشْرِفٍ وَلاَ سَائِلٍ فَخُذْهُ، وَمَا لاَ، فَلاَ تُتْبِعْهُ نَفْسَكَ» [۶۷۵].
یعنی: «عمر گوید: پیغمبر جاز بیت المال به من کمک کرد، به او گفتم: آن را به کسى که از من محتاجتر است بده، فرمود: هرگاه بدون انتظار و درخواست، چیزى را از بیت المال به تو دادند آن را بپذیر، والّا چشم طمع بدان مبند و آن را دنبال مکن».
[۶۷۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۵۱ باب من أعطاه الله شیئًا من غیر مسألة ولا إشراف نفس.
۶۲۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ج، یَقُولُ: لاَ یَزَالُ قَلْبُ الْكَبِیرِ شَابًّا فِی اثْنَتَیْنِ: فِی حُبِّ الدُّنْیَا وَطُولِ الأَمَلِ» [۶۷۶].
یعنی: «ابوهریره گوید: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: همیشه قلب انسان مسن نسبت به دو صفت جوان است (و هرچه انسان پیرتر شود این دو صفت در او جوان مىماند) یکى عشق به مال دنیا و دیگرى علاقه به طول عمر و رسیدن به آرزوهاى فراوان».
۶۲۱- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: یَكْبَرُ ابْنُ آدَمَ وَیَكْبَرُ مَعَهُ اثْنَانِ: حُبُّ الْمَالِ وَطُولُ الْعُمُرِ» [۶۷۷].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جفرمود: انسان پیر مىشود ولى دو خصلت در او جوان مىگردد، یکى علاقه به مال دنیا و دیگرى علاقه به طول عمر».
[۶۷۶]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۵ باب من بلغ ستین سنة فقد أعذر الله إلیه فی العمر. [۶۷۷]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۵ باب من بلغ ستین سنة فقد أعذر الله إلیه فی العمر.
۶۲۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ج، قَالَ: لَوْ أَنَّ لاِبْنِ آدَمَ وَادِیًا مِنْ ذَهَبٍ أَحَبَّ أَنْ یَكُونَ لَهُ وَادِیَانِ، وَلَنْ یَمْلأَ فَاهُ إِلاَّ التُّرَابُ، وَیَتُوبُ اللهُ عَلَى مَنْ تَابَ» [۶۷۸].
یعنی: «انس بن مالک گوید: پیغمبر جفرمود: اگر انسان درهاى پر از طلا داشته باشد دوست دارد دره دومى هم داشته باشد و هیچ چیز جز خاک، طمع او را پر نمىکند، و کسى که توبه کند و به سوى خدا برگردد، خداوند توبه او را مىپذیرد و او را مىبخشد»، (یعنى انسان ذاتاً حریص بر مال دنیا است و ثروت و مال فراوان او را سیر نخـواهند نمود مگر کسانى که در حفظ و حمایت خدا قرار دارند و قلبشان متوجه ذات الله است).
۶۲۳- حدیث: «ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ج، یَقُولُ: لَوْ أَنَّ لاِبْنِ آدَمَ مِلْءَ وَادٍ مَالاً لأَحَبَّ أَنَّ لَهُ إِلَیْهِ مِثْلَهُ، وَلاَ یَمْلأُ عَیْنَ ابْنِ آدَمَ إِلاَّ التُّرَابُ، وَیَتُوبُ اللهُ عَلَى مَنْ تَابَ» [۶۷۹].
یعنی: «ابن عباس گوید: شنیدم که پیغمبر جفرمود: اگر انسان درهاى پر از مال دنیا داشته باشد، علاقه دارد که دره دیگرى نیز داشته باشد، و چشم (طمع) انسان را جز خاک گور پر نخواهد کرد، کسى که به سوى خدا برگردد و توبه کند خداوند از گناهانش صرف نظر مىکند».
[۶۷۸]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۱۰ باب ما یتقی من فتنة المال. [۶۷۹]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۱۰ باب ما یتقی من فتنة المال.
۶۲۴- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَ، عَنِ النَّبِیِّ ج، قَالَ: لَیْسَ الْغِنَى عَنْ كَثْرَةِ الْعَرَضِ وَلكِنَّ الْغِنَى غِنَى النَّفْسِ» [۶۸۰].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: بىنیاز آن نیست که ثروت و مال دنیا فراوان باشد، بلکه ثروت و بىنیازى حقیقى بىنیازى نفس و قناعت و آرامش آن است».
[۶۸۰]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۱۵ باب الغنى غنى النفس.
۶۲۵- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنَّ أَكْثَرَ مَا أَخَافُ عَلَیْكُمْ مَا یُخْرِجُ اللهُ لَكُمْ مِنْ بَرَكَاتِ الأَرْضِ قِیلَ: وَمَا بَرَكَات الأَرْضِ قَالَ: زَهْرَة الدُّنْیَا فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: هَلْ یَأْتِی الْخَیْرُ بِالشَّرِّ فَصَمَتَ النَّبِیُّ ج، حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ یُنْزَلُ علَیْهِ، ثُمَّ جَعَلَ یَمْسَحُ عَنْ جَبِینِهِ، فَقَالَ: أَیْنَ السَّائِلُ قَالَ: أَنَا قَالَ أَبُو سَعِیدٍ: لَقَدْ حَمِدْنَاهُ حِینَ طَلَعَ ذلِكَ، قَال: لاَ یَأْتِی الْخَیْرُ إِلاَّ بِالْخَیْرِ، إِنَّ هذَا الْمَالَ خَضِرَةٌ حُلْوَةٌ، وَإِنَّ كُلَّ مَا أَنْبَتَ الرَّبِیعُ یَقْتُلُ حَبَطًا أَوْ یُلِمُّ، إِلاَّ آكِلَةَ الْخَضِرَةِ، أَكَلَتْ، حَتَّى إِذَا امْتَدَّتْ خَاصِرَتَاهَا اسْتَقْبَلَتِ الشَمْسَ فَاجْتَرَّتْ وَثَلَطَتْ وَبَالَتْ، ثُمَّ عَادَتْ فَأَكَلَتْ؛ وَإِنَّ هذَا الْمَالَ حُلْوَةٌ، مَنْ أَخَذَهُ بِحَقِّهِ، وَوَضَعَهُ فِی حَقِّهِ فَنِعْمَ الْمَعُونَةُ هُوَ؛ وَمَنْ أَخَذَهُ بِغَیْرِ حَقِّهِ كَانَ كَالَّذِی یَأْكُلُ وَلاَ یَشْبَعُ» [۶۸۱].
یعنی: «ابوسعید گوید: پیغمبر جفرمود: بیشترین ترس من از شما بواسطه خیر و برکت و ثروتى است که خداوند آن را از زمین براى شما خارج مىنماید، گفته شد: برکت زمین چیست؟ فرمود: متاع و ثروت دنیا است. یک نفر پرسید: مگر برکت و خیر باعث شر و بدبختى مىشود؟! پیغمبر جسکوت کرد تا جایى که ما گفتیم: وحى بر او نازل مىگردد (و ما آن مرد را سرزنش کردیم که چرا باعث ناراحتى پیغمبر جگردید) سپس پیغمبر جکه عرق کرده بود دستش را بر پیشانى خود مالید، و فرمود: کسى که سؤال کرد کجا است؟ آن مرد گفت: من حاضرم. ابو سعید گوید: وقتى که دیدیم پرسش آن مرد باعث استفاده ما از بیانات پیغمبر جشده است از آن مرد تشکر نمودیم، پیغمبر جفرمود: از خیر تنها خیر حاصل مىشود و مال دنیا مانند گیاهى است که رنگش سبز و زیبا است و طعم شیرین دارد (همانگونه که حیوان علاقه شدید به این گیاه دارد، انسان هم به ثروت و مال دنیا علاقهمند است). و اکثر وقتى حیوان از گیاههایى که بر لب جویها مىروید پرخورى نماید، به واسطه نفخ حاصله یا مىمیرد و یا به مرگ نزدیک مىشود، به جز حیوانى که به اندازه نیاز مىخورد و سیر مىگردد، آنگاه رو به خورشید مىایستد و آنچه را که خورده است نشخوار مىکند و پس از خالى نمودن معدهاش بوسیله نشخوار و شاشیدن و... راحت مىشود و مجدداً جهت چریدن به چراگاه بر مىگردد (در اینجا انسان حریص بر مال دنیا به حیوان پرخورى تشبیه شده که در اثر پرخورى و حرص شدید یا به هلاک میرسد، یا به هلاک نزدیک مىشود، انسان معتدل هم به حیوانى تشبیه شده که به اندازه نیاز مىخورد و راحت به زندگى ادامه مىدهد).
همانا مال دنیا شیرین است کسى که آن را به حق به دست آورد و به حق آن را صرف کند، این مال بهترین کمک و بهترین وسیله است، ولى کسى که حق آن را رعایت نکند، مانند کسى است که مرض پرخورى دارد هر اندازه بیشتر بخورد سیر نمىشود».
(یعنى خیر هیچگاه باعث شر نمىشود امّا متاع دنیا وسیله آزمایش است و خیر حقیقى نیست اگر در راه خیر از آن استفاده شود باعث خوشبختى است و اگر باعث غرور و خودخواهى و ظلم و تعدى به حق دیگران باشد عامل بدبختى است).
۶۲۶- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخدْرِیِّس، أَنَّ النَّبِیَّ ججَلَسَ ذَاتَ یَوْمٍ عَلَى الْمِنْبَرِ وَجَلَسْنَا حَوْلَهُ، فَقَالَ: إِنِّی مِمَّا أَخَافُ عَلَیْكُمْ مِنْ بَعْدِی مَا یُفْتَحُ عَلَیْكُمْ مِنْ زَهْرَةِ الدُّنْیَا وَزِینَتِهَا فَقَالَ رَجُلٌ: یَا رَسُولَ اللهِ أَوَ یَأْتِی الْخَیْرُ بِالشَّرِّ فَسَكَتَ النَّبِیُّ جفَقِیلَ لَهُ: مَا شَأْنُكَ تُكَلِّمُ النَبِیَّ جوَلاَ یُكَلِّمُكَ فَرَأَیْنَا أَنَّهُ یُنْزَلُ عَلَیْهِ قَالَ فَمَسَحَ عَنْهُ الرُّحَضَاءَ، فَقَالَ: أَیْنَ السَّائِلُ وَكَأَنَّهُ حَمِدَهُ؛ فَقَالَ: إِنَّهُ لاَ یَأْتِی الْخَیْرُ بِالشَّرِّ، وَإِنَّ مِمَّا یُنْبِتُ الرَّبِیعُ یَقْتُلُ أَو یُلِمُّ، إِلاَّ آكِلَةَ الْخَضْرَاءِ، أَكَلَتْ حَتَّى إِذَا اْمتَدَّتْ خَاصِرَتَاهَا اسْتَقْبَلَتْ عَیْنَ الشَّمْسِ، فَثَلَطَت وَبَالَتْ وَرَتَعَتْ، وَإِنَّ هذَا الْمَالَ خَضِرَةٌ حُلْوَةٌ، فَنِعْمَ صَاحِبُ الْمُسْلِمِ مَا أَعْطَى مِنْهُ الْمِسْكِینَ وَالْیَتِیمَ وَابْنَ السَّبِیلِ أَوْ كَمَا قَالَ النَّبِیُّ ج: وَإِنَّهُ مَنْ یَأْخُذُهُ بِغَیْرِ حَقِّهِ كَالَّذِی یَأْكُلُ وَلاَ یَشْبَعُ، وَیَكُونُ شَهِیدًا عَلَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» [۶۸۲].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: روزى پیغمبر جبر منبر نشسته بود و ما هم به دورش نشسته بودیم فرمود: یکى از چیزهایى که من از آن مىترسم این است که بعد از من در نعمت و ثروت دنیا بر روى شما گشوده شود، مردى گفت: مگر خیر و برکت باعث شر و بدبختى خواهد شد؟! پیغمبر جسکوت کرد و به او جواب نداد، به آن مرد گفته شد: چرا چیزى از پیغمبر جمىپرسى که به تو جواب ندهد. و ما عقیده داشتیم که وحى بر او نازل مىشود، ابو سعید گوید: پیغمبر جعرق فراوانى کرده بود و بر پیشانى خود دست مىمالید و آن را خشک مىکرد.
فرمود: کسى که این سؤال را کرد کجاست؟ چنین معلوم بود که پیغمبر جاز آن مرد تشکر کرد، و گفت: هیچگاه خیر باعث شر نخواهد شد، بعضى از گیاهان که در کنار جویبارها مىرویند (به علت خاصیت نفخ موجب مىشوند) که حیوانهاى پرخور را به هلاک برسانند، یا آنها را به مرگ نزدیک نمایند، مگر حیوانهایى که از گیاههاى سبز (که خاصیت نفخ ندارند) و به اندازه نیاز مىخورند تا سیر مىشوند، سپس رو به خورشید مىایستند به استراحت و نشخوار و تخلیه معده مىپردازند و مجدداً به چراگاه بر مىگردند. متاع و ثروت دنیا میوهاى است که رنگش زیبا و طعم آن شیرین است، بهترین مال و ثروت انسان مسلمان آن است که قسمتى از آن به فقیر و یتیم و غریب داده شود یا اینکه فرمود: کسى که متاع دنیا را بدون اداى حق آن در دست دارد، مانند کسى است که مرض پرخورى دارد هرچه مىخورد سیر نمىشود، و این متاع در قیامت علیه صاحبش شهادت مىدهد».
«ربیع: جو، رود، بهار. خبط: نفخ. خاصرتاه: دو طرف شکم حیوان. اجترت: بر مىگرداند، نشخوار مىکند. ثلطت: سرگین را به دور مىاندازد، دفع فضولات مىنماید».
[۶۸۱]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۷ باب ما یحذر من زهرة الدنیا والتنافس فیها. [۶۸۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۴۷ باب الصدقة على الیتامى.
۶۲۷- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخدْرِیِّس، أَنَّ نَاسًا مِنَ الأَنْصَارِ، سَأَلُوا رَسُولَ اللهِ ج، فَأَعْطَاهُمْ، ثُمَّ سَأَلُوهُ فَأَعْطَاهُمْ، حَتَّى نَفِدَ مَا عِنْدَهُ، فَقَالَ: مَا یَكُونُ عِنْدِی مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ أَدَّخِرَهُ عَنْكُم، وَمَنْ یَسْتَعْفِفْ یُعِفَّهُ اللهُ، وَمَنْ یَسْتَغْنِ یُغْنِهِ اللهُ، وَمَنْ یَتَصَبَّرْ یُصَبِّرْهُ اللهُ، وَمَا أُعْطِیَ أَحَدٌ عَطَاءً خَیْرًا وَأَوْسَعَ مِنَ الصَّبْرِ» [۶۸۳].
یعنی: «ابوسعید خدرىسگوید: عدهاى از انصار، از پیغمبر جصدقه خواستند پیغمبر به آنان صدقه داد، مجدداً درخواست صدقه کردند و پیغمبر جبه آنان صدقه داد تا هرچه داشت تمام شد. آنگاه فرمود: من آنچه که دارم هرگز از شما دریغ نخواهم کرد. امّا کسى که عفت و عزت نفس نشان دهد و از حرص پرهیز کند خداوند او را محفوظ مىکند و به او عفت و عزت مىبخشد، و کسى که بخواهد خود را از دیگران بىنیاز کند خداوند او را بىنیاز مىنماید، و کسى که (با وجود ناراحتى شدید فقر) صبر و استقامت را بر خود تحمیل کند خداوند صبر و استقامت را به او مىبخشد، هدیه و نعمتى بهتر و باارزشتر از صبر به کسى داده نشده است».
[۶۸۳]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۵۰ باب الاستعفاف عن المسئلة.
۶۲۸- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: اللَّهُمَّ ارْزُقْ آلَ مُحَمَّدٍ قُوتًا» [۶۸۴].
یعنی: «ابو هریره گوید: پیغمبر جفرمود: خداوندا! نفقه و رزقى که باعث ادامه حیات و رفع نیاز است به آل محمّد بده (یعنى داشتن نفقه به اندازه نیاز خوب و مقبول و باعث حفظ آبرو است وقتى که حاصل شد باید به آن قناعت شود).
[۶۸۴]- أخرجه البخاری فی: ۸۱ كتاب الرقاق: ۱۷ باب كیف كان عیش النبی جوأصحابه وتخلیهم من الدنیا.
۶۲۹- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍس، قَالَ: كُنْتُ أَمْشِی مَعَ النَّبِیِّ ج، وَعَلَیْهِ بُرْدٌ نَجْرَانِیٌّ غَلِیظُ الْحَاشِیَةِ، فَأَدْرَكَهُ أَعْرَابِیٌّ، فَجَذَبَهُ جَذْبَةً شَدِیدَةً، حَتَّى نَظَرْتُ إِلَى صَفْحَةِ عَاتِقِ النَّبِیِّج، قَدْ أَثَّرَتْ بهِ حَاشِیَةُ الرِّدَاءِ مِنْ شِدَّةِ جَذْبَتِهِ، ثُمَّ قَالَ: مُرْ لِی مِنْ مَالِ اللهِ الَّذِی عِنْدَكَ؛ فَالْتَفَتَ إِلَیْهِ، فَضَحِكَ، ثُمَّ أَمَرَ لَهُ بِعَطَاءٍ» [۶۸۵].
یعنی: «انس بن مالک گوید: من و پیغمبر راه مىرفتیم پیغمبر جپارچه کتانى ساخت نجران که حاشیه و کنارهایش خشن و کلفت بود بر دوش داشت، یک عرب بدوى به او رسید با شدت هرچه تمامتر پارچه رو دوشى پیغمبر جرا کشید تا جایى که پشت گردن پیغمبر جلخت شد و من آثار فشار این پارچه خشن را بر گردن او دیدم بعد از (این بىادبى) گفت: اى محمّد! دستور بده از مالى که نزد تو است به من بدهند، پیغمبر جبه او نگاه کرد و تبسم نمود، دستور داد که به او صدقه بدهند».
۶۳۰- حدیث: «الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَس، قَالَ: قَسَمَ رَسُولُ اللهِ جأَقْبِیَةً، وَلَمْ یُعْطِ مَخْرَمَةَ مِنْهَا شَیْئًا، فَقَالَ مَخْرَمَةُ: یَا بُنَیِّ انْطَلِقْ بِنَا إِلَى رَسُولِ اللهِ جفَانْطَلَقْتُ مَعَهُ، فَقَالَ: ادْخُلْ فَادْعُهُ لِی، قَالَ فَدَعَوْتُهُ لَهُ فَخَرَجَ إِلَیْهِ وَعَلَیْهِ قَبَاءٌ مِنْهَا، فَقَالَ: خَبَأْنَا هذَا لَكَ قَالَ: فَنَظَرَ إِلَیْهِ، فَقَالَ: رَضِیَ مَخْرَمَةُ» [۶۸۶].
یعنی: «مسور بن مخرمهسگوید: پیغمبر جچند قبا و جبه را بین اصحاب تقسیم نمود، ولى چیزى را به مخرمه (پدرم) نداد، مخرمه (پدرم) گفت: پسرم مرا پیش پیغمبر جببر، من هم با او رفتم، گفت: به منزل پیغمبر برو و او را برایم صدا کن، من هم رفتم و پیغمبر جرا صدا کردم، وقتى که به نزد پدرم آمد یکى از آن جبهها را به تن داشت فرمود: این را براى تو نگهداشتهایم، پدرم به آن نگاه کرد، پیغمبر جفرمود: مخرمه به آن راضى است؟»، (احتمال دارد فاعل قال در جمله اخیر وقال رضى مخرمه به مسور برگردد یعنى مسور گفت مخرمه راضى شد) [۶۸۷].
[۶۸۵]- أخرجه البخاری فی: ۵۷ كتاب فرض الخمس: ۱۹ باب ما كان النبی جیعطی المؤلفة قلوبهم وغیرهم من الخمس ونحوه. [۶۸۶]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۱۹ باب كیف یقبض العبد والمتاع. [۶۸۷]- ارشاد السارى، ج ۴، ص ۳۵۱.
۶۳۱- حدیث: «سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ، قَالَ: أَعْطَى رَسُولُ اللهِ جرَهْطًا وَأَنَا جَالِسٌ فِیهِمْ، قَالَ: فَتَرَكَ رَسُولُ اللهِ جمِنْهُمْ رَجُلاً لَمْ یُعْطِهِ، وَهُوَ أَعْجَبُهُمْ إِلَیَّ، فَقُمْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ ج، فَسَارَرْتُهُ، فَقُلْتُ: مَا لَكَ عَنْ فُلاَنٍ وَاللهِ إِنِّی لأُرَاهُ مُؤْمِنًا قَالَ: أَوْ مُسْلِمًا قَالَ: فَسَكَتُّ قَلِیلاً؛ ثُمَّ غَلَبَنِی مَا أَعْلَمُ فِیهِ فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ مَا لَكَ عَنْ فُلاَنٍ وَاللهِ إِنِّی لأُرَاهُ مُؤْمِنًا قَالَ: أَوْ مُسْلِمًا قَالَ: فَسَكَتُّ قَلِیلاً، ثُمَّ غَلَبَنِی مَا أَعْلَمُ فِیهِ، فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ مَا لَكَ عَنْ فُلاَنٍ وَاللهِ إِنِّی لأُرَاهُ مُؤْمِنًا قَالَ: أَوْ مُسْلِمًا فَقَالَ: إِنِّی لأُعْطِی الرَّجُلَ، وَغَیْرُهُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْهُ، خَشْیَةَ أَنْ یُكَبَّ فِی النَّارِ عَلَى وَجْهِهِ» [۶۸۸].
یعنی: «سعد بن ابى وقاص گوید: پیغمبر جبه جماعتى که کمتر از ده نفر بودند و من در میان ایشان نشسته بودم صدقه مىداد، ولى به یکى از آنان چیزى را نداد گرچه این نفر به نظر من از سایرین بهتر بود، پیش پیغمبر جرفتم و آهسته به او گفتم: چرا به این شخص چیزى ندادى؟ قسم به خدا من او را مؤمن و مسلمانى واقعى مىدانم، سعد گوید: کمى سکوت کردم ولى چون عقیده داشتم، که این مرد انسان باایمانى است نتوانستم خوددارى کنم، باز گفتم: اى رسول خدا! چرا چیزى به او ندادى؟ قسم به خدا به نظر من او انسان باایمانى است، سعد گوید: بعد از مدتى سکوت باز نتوانستم خوددارى کنم، گفتم: اى رسول خدا! چرا چیزى به او ندادى؟ به خدا او باایمان است، پیغمبر جفرمود: من گاهى صدقهاى را به کسى مىدهم ولى کس دیگرى که صدقه را از او منع کردهام به نزد من از او عزیزتر است، من که به این گونه افراد کمک مىکنم براى این است مبادا (در اثر ضعف ایمان) در آتش دوزخ سرنگون شوند». (بنابراین خیر و احسان در حق افراد ضعیف الایمان موجب تقویت اعتقاد و اعتماد ایشان به اسلام و رحم و عدالت آنان مىگردد، و آنان را از کفر و الحاد که عامل سقوط در آتش دوزخ است نجات مىبخشد).
[۶۸۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۵۳ باب قول الله تعالى ﴿لَا يَسَۡٔلُونَ ٱلنَّاسَ إِلۡحَافٗاۗ﴾.
۶۳۲- حدیث: «أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، أَنَّ نَاسًا مِنَ الأَنْصَارِ قَالُوا لِرَسُولِ اللهِ ج، حِینَ أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ جمِنْ أَمْوَالِ هَوَازِنَ مَا أَفَاءَ فَطَفِقَ یُعْطِی رِجَالاً مِنْ قُرَیْشٍ الْمَائَةَ مِنَ الإبِلِ؛ فَقَالوا: یَغْفِرُ اللهُ لِرَسُولِ اللهِ جیُعْطِی قُرَیْشًا وَیَدَعُنَا، وَسُیُوفُنَا تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِهِمْ قَالَ أَنَسٌ: فَحُدِّثَ رَسُولُ اللهِ جبِمَقَالتِهِمْ، فَأَرْسَلَ إِلَى الأَنْصَارِ فَجَمَعَهُمْ فِی قُبَّةٍ مِنْ أَدَمٍ، وَلَمْ یَدْعُ مَعَهُمْ أَحَدًا غَیْرَهُمْ، فَلَمَّا اجْتَمَعُوا جَاءَهُمْ رَسُولُ اللهِ ج، فَقَالَ: مَا كَانَ حَدِیثٌ بَلَغَنِی عَنْكُمْ قَالَ لَهُ فُقَهَاؤُهُمْ: أَمَّا ذَوو آرَائِنَا یَا رَسُولَ اللهِ فَلَمْ یَقُولوا شَیْئًا، وَأَمَّا أُنَاسٌ مِنَّا حَدِیثَةٌ أَسْنَانُهُمْ، فَقَالُوا: یَغْفِرُ اللهُ لِرَسُولِ اللهِ جیُعْطِی قرَیْشًا وَیَتْرُكُ الأَنْصَارَ، وَسُیُوفُنا تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِهِمْ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنِّی لأُعْطِی رِجَالاً حَدِیثٌ عَهْدُهُمْ بِكُفْرٍ، أَمَا تَرْضَوْنَ أَنْ یَذْهَبَ النَّاسُ بِالأَمْوَالِ، وَتَرْجِعُونَ إِلَى رِحالِكُمْ بِرَسُولِ اللهِ جفَوَاللهِ مَا تَنْقَلِبُونَ بِهِ، خَیْرٌ مِمَّا یَنْقَلِبُونَ بِهِ قَالُوا: بَلَى یَا رَسُولَ اللهِ قَدْ رَضِینَا فَقَالَ لَهُمْ: إِنَّكُمْ سَتَرَوْنَ بَعْدِی أَثَرَةً شَدِیدَةً، فَاصْبرُوا حَتَّى تَلْقَوُا اللهَ وَرَسُولَهُ جعَلَى الْحَوْضِ قَالَ أَنَسٌ: فَلَمْ نَصْبِرْ» [۶۸۹].
یعنی: «انس بن مالک گوید: وقتى که خداوند غنمیت فراوانى را از اموال قبیله هوازن نصیب پیغمبر جنمود، پیغمبر جشروع به تقسیم آن کرد و به چند نفر از قریش تا صد شتر بخشید، عدهاى از انصار گفتند: خدا از رسول الله راضى باشد، صدقه به قریش مىدهد، و ما را فراموش مىکند، در حالى که هنوز خون آنان از شمشیرهاى ما مىچکد (و هنوز آثار دشمنى آنان با ما باقى است) انس گوید: این گفته به پیغمبرجرسید، پیغمبر جانصار را دعوت کرد و آنان را در خیمه چرمى جمع نمود، هیچکس غیر انصارى را با ایشان دعوت ننمود، وقتى که همه جمع شدند، پیغمبر جبه نزد ایشان آمد و گفت: این سخنان چیست که از جانب شما به من مىرسد؟ بزرگان و دانایان انصار گفتند: اى رسول خدا! کسانى که در میان ما داراى عقل و نظر هستند چیزى نگفتهاند، امّا عدهاى از ما که جوان و بىتجربه مىباشند گفتهاند: خدا از رسول الله راضى باشد، صدقه را به قریش مىدهد و ما را فراموش مىکند، در حالى که هنوز خون آنان از شمشیرهاى ما مىچکد، پیغمبر جفرمود: من به کسانى که تازه مسلمان مىشوند و مدت زیادى نیست که از کفر دور شدهاند، صدقه مىدهم، آیا شما به این راضى نیستید، وقتى که آنان به منزل بر مىگردند مال همراه داشته باشند، و شما وقتى بر مىگردید رسول خدا را همراه داشته باشید؟ انصار گفتند: بلى، اى رسول خدا به آن راضى هستیم، پیغمبر جبه آنان گفت: شما بعد از من تبعیضهاى مهمى را خواهید دید، آنگاه باید صبر کنید تا اینکه در روز قیامت خدا و رسول خدا را بر حوض کوثر ملاقات مىنمایید، انس گوید: ما صبر نکردیم»، (و متأسفانه به فرمایش پیغمبر جعمل ننمودیم).
۶۳۳- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: دَعَا النَّبِیُّ جالأَنْصَارَ، فَقَالَ: هَلْ فِیكُمْ أَحَدٌ مِنْ غَیْرِكُمْ قَالوا: لاَ، إِلاَّ ابْنُ أُخْتٍ لَنَا؛ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج: ابْنُ أُخْتِ الْقَوْمِ مِنْهُمْ» [۶۹۰].
یعنی: «انس گوید: وقتى که پیغمبر جانصار را دعوت نمود، به ایشان گفت: آیا غیر انصارى در بین شما کسى هست؟ گفتند: خیر، به جز یک خواهرزاده ما کسى غیر انصارى در بین ما نیست، پیغمبر جفرمود: خواهرزداه هم جزو افراد خانواده است».
۶۳۴- حدیث: «حدیث أَنَسٍس، قَالَ: قَالَتِ الأَنْصَارُ یَوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ، وأَعْطَى قُرَیْشًا: وَاللهِ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْعَجَبُ، إِنَّ سُیُوفَنَا تَقْطُرُ مِنْ دِمَاءِ قُرَیْشٍ، وَغَنَائِمُنَا تَرَدُّ عَلَیْهِمْ فَبَلَغَ ذلِكَ النَّبِیَّ ج، فَدَعَا الأَنْصَارَ قَالَ، فَقَالَ: مَا الَّذِی بَلَغَنِی عَنْكُمْ وَكَانُوا لاَ یَكْذِبُونَ فَقَالُوا: هُوَ الَّذِی بَلَغَكَ قَالَ: أَوَ لاَ تَرْضَوْنَ أَنْ یَرْجِعَ النَّاسُ بِالْغَنَائِمِ إِلَى بیُوتِهِمْ، وَتَرْجِعُونَ بِرَسُولِ اللهِ جإِلَى بُیُوتِكُمْ لَوْ سَلَكَتِ الأَنْصَارُ وَادِیًا أَوْ شِعْبًا لَسَلَكْتُ وَادِیَ الأَنْصَارِ أَوْ شِعْبَهمْ» [۶۹۱].
یعنی: «انسسگوید: روز فتح مکه که پیغمبر جنسبت به قریش بخشش نمود، انصار گفتند: به راستى این چیز عجیبى است هنوز خون قریش از شمشیرهاى ما مىچکد، گرچه غنایم و اموال ما به آنان داده مىشود. این سخن به پیغمبر جرسید، انصار را دعوت نمود، فرمود: این سخنان چیست که از شما به من رسیده است؟ انصار که دروغ نمىگفتند حقیقت را بیان داشتند، گفتند: آنچه که به شما رسیده درست است، پیغمبر جفرمود: مگر شما راضى نیستید که مردم با غنیمت به خانههایشان برگردند، و شما هم همراه رسول خدا به خانههایتان برگردید؟ انصار هر راهى را انتخاب نمایند من هم راه ایشان را انتخاب مىکنم.
۶۳۵- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: لَمَّا كَانَ یَوْمُ حُنَیْنٍ الْتَقَى هَوَازِنُ، وَمَعَ النَّبِیِّ جعَشَرَةُ آلاَفٍ وَالطُّلَقَاءُ فَأَدْبَرُوا قَالَ: یَا مَعْشَرَ الأَنْصَارِ قَالُوا: لَبَّیْكَ یَا رَسُولَ اللهِ وَسَعْدَیْكَ لَبَّیْكَ، نَحْنُ بَیْنَ یَدَیْكَ فَنَزَلَ النَّبِیُّ ج، فَقَالَ: أَنَا عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ فَانْهَزَمَ الْمُشْرِكُونَ، فَأَعْطَى الطُّلَقَاءَ وَالْمُهَاجِرِینَ وَلَمْ یُعْطِ الأَنْصَارَ شَیْئًا فَقَالُوا؛ فَدَعَاهُمْ فَأَدْخَلَهُمْ فِی قُبَّةٍ، فَقَالَ: أَمَا تَرْضَوْنَ أَنْ یَذْهَبَ النَّاسُ بِالشَّاةِ وَالْبَعِیرِ وَتَذْهَبُونَ بِرَسُولِ اللهِ جفَقَالَ النَّبِیُّ ج: لَوْ سَلَكَ النَّاسُ وَادِیًا وَسَلَكَتِ الأَنْصَارُ شِعْبًا لاَخْتَرْتُ شِعْبَ الأَنْصَارِ» [۶۹۲].
یعنی: «انس گوید: به هنگام غزوه حنین که پیغمبر جبا قبیله هوازن به جنگ پرداخت، در حدود ده هزار نفر از طلقاء (کسانى که در روز فتح مکه مورد عفو پیغمبر قرار گرفتند و اسیر نشدند) همراه پیغمبر جبودند، که بعد از جنگ پراکنده شدند، پیغمبر جفرمود: اى جماعت انصار! انصار جواب دادند: لبیک یا رسول الله! و سعدیک، لبیک و نحن بین یدیک (ما آماده فرمانبردارى و اطاعت و همکارى شما هستیم و در خدمت شما قرار داریم) پیغمبر جپیاده شد و فرمود: من رسول و فرستاده و بنده خدا هستم در حالى که مشرکین شکست خورده بودند غنیمت را بین طلقاء و مهاجرین تقسیم کرد و چیزى را به انصار نداد، انصار هم گله کردند و حرفهایى زدند، پیغمبرجاز گله ایشان باخبر شد و ایشان را دعوت کرد و همه را در خیمهاى جمع نمود، و فرمود: شما راضى نیستید که دیگران همراه با گوسفند و شتر به خانههایشان برگردند، و شما همراه پیغمبر جبه خانه برگردید؟ و فرمود: اگر مردم راهى را در پیش گیرند و انصار هم راهى را، من راه انصار را انتخاب مىکنم».
۶۳۶- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَاصِمٍ، قَالَ: لَمَّا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ جیَوْمَ حُنَیْنٍ قَسَمَ فِی النَّاسِ فِی الْمُؤَلَّفَةِ قَلُوبُهُمْ وَلَمْ یُعْطِ الأَنْصَارَ شَیْئًا؛ فَكَأَنَّهُمْ وَجَدُوا، إِذْ لَمْ یُصِبْهُمْ مَا أَصَابَ النَّاسَ، فَخَطَبَهُمْ فَقَالَ: یَا مَعْشَرَ الأَنْصَارِ أَلَمْ أَجِدْكُمْ ضُلاَّلاً فَهَدَاكُمُ اللهُ بِی، وَكُنْتُمْ مُتَفَرِّقِینَ فَأَلَّفَكُمُ اللهُ بِی، وَعَالَةً فَأَغْنَاكُمُ الله بِی كلَّمَا قَالَ شَیْئًا، قَالُوا: اللهُ وَرَسُولُهُ أَمَنُّ؛ قَالَ: مَا یَمْنَعُكُمْ أَنْ تُجِیبُوا رَسُولَ اللهِ جقَالَ، كُلَّمَا قَالَ شَیْئًا، قَالُوا: اللهُ وَرَسُولُهُ أَمَنُّ قَالَ: لَوْ شِئتُمْ قُلْتُمْ: جِئْتَنَا كَذَا وَكَذَا، أَتَرْضَوْنَ أَنْ یَذْهَبَ النَّاسُ بِالشَّاةِ وَالْبَعِیرِ وَتَذْهَبُونَ بِالنَّبِیِّ جإِلَى رِحَالِكُمْ لَوْلاَ الْهِجْرَةُ لَكُنْتُ امْرءًا مِنَ الأَنْصَارِ، وَلَوْ سَلَكَ النَّاسُ وَادِیًا وَشِعْبًا لَسَلَكْتُ وَادِیَ الأَنْصَارِ وَشِعْبَهَا، الأَنْصَارُ شِعَارٌ وَالنَّاسُ دِثَارٌ، إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِی أَثَرَةً فَاصْبِرُوا حَتَّى تَلْقَوْنِی عَلَى الْحَوْضِ» [۶۹۳].
یعنی: «عبدالله بن زید بن عاصم گوید: وقتى که در روز حنین خداوند غنیمت را نصیب پیغمبر جنمود، پیغمبر جاین ثروت و غنیمت را در بین کسانى که تازه مسلمان شده بودند تقسیم کرد و چیزى به انصار نداد، مثل اینکه انصار از این بابت که آنچه به دیگران رسـیده به آنان داده نشده است ناراحت شدند، پیغـمبر جبراى ایشان سخنرانى کرد و گفت: اى جماعت انصار! مگر من که آمدم شما گمراه نبودید، خداوند به وسیله من شما را هدایت ننمود و شما با هم مخالف و از هم دور و جدا نبودید؟ مگر خداوند به وسیله من شما را ثروتمند و بىنیاز نگردانید؟ چرا جواب رسول خدا را نمىدهید؟ هر وقت که پیغمبر جچیزى را مىفرمود: انصار مىگفتند: خدا و رسول خدا از هرکس دیگر بر ما منتشان بیشتر است، پیغمبر جفرمود: شما هم اگر بخـواهید مىتوانید بگـویید تو را تکذیب مىکردند ما تصدیقت کردیم تو را بیرون کردند ما به تو پناه دادیم. پیامبر جمگر راضى نیستید که مردم با گوسفند و شتر به خانه برگردند و شما همراه پیغمبر جبه منزل برگردید؟ اگر به خاطر هجرت (از مکه به مدینه نبود) من یک نفر انصـارى بودم، اگر مردم راهى را پیش گیرند و انصار هم راهى را، من راه انصار را انتخاب مىکنم، انصـار زیربناى اسلام و دیگران روبناى آن هستند، شما بعد از من تبعیضهاى مهمى را نسبت به خود مشاهده مىکنید، ولى صبر کنید تا وقتى که در روز قیامت بر سر حوض به من ملحق مىشوید».
۶۳۷- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍس، قَالَ: لَمَّا كَانَ یَوْمُ حُنَیْنٍ آثَرَ النَّبِیُّ جأُنَاسًا فِی الْقِسْمَةِ فَأَعْطَى الأَقْرَعَ بْنَ حَابِسٍ مِائَةً مِنَ الإِبِلِ، وَأَعْطَى عُیَیْنَةَ مِثْلَ ذلِكَ، وَأَعْطَى أُنَاسًا مِنْ أَشْرَافِ الْعَرَبِ، فَآثَرَهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْقِسْمَةِ؛ قَالَ رَجُلٌ: وَاللهِ إِنَّ هذِهِ الْقِسْمَةَ مَا عُدِلَ فِیهَا، وَمَا أُرِیدَ بِهَا وَجْهُ اللهِ فَقُلْتُ: وَاللهِ لأُخْبِرَنَّ النَّبِیَّ ج، فَأَتَیْتهُ فَأَخْبَرْتُهُ، فَقَالَ: فَمَنْ یَعْدِلُ إِذَا لَمْ یَعْدِلِ اللهُ وَرَسُولُهُ رَحِمَ اللهُ مُوسَى، قَدْ أُوذِیَ بِأَكْثَرَ مِنْ هذَا فَصَبَرَ» [۶۹۴].
یعنی: «عبدالله بن مسعود گوید: در روز حنین پیغمبر جعدهاى را به بخشیدن غنیمت اختصاص داد و صد شتر را به اقرع بن حابس بخشید و به عیینه هم صد شتر داد، و به چند نفر از اشراف قریش هم بخششهایى داد، در آن روز قریش را در بخشش بر دیگران ترجیح داد، یک نفر گفت: البتّه این تقسیم عادلانه نیست، به خاطر رضاى خدا چنین کارى انجام نگرفته است، ابن مسعود گوید: من هم گفتم: قسم به خدا این موضوع را به پیغمبر جخبر مىدهم، لذا به نزد پیغمبر جآمدم، موضوع را به او گفتم، پیغمبر جفرمود: چه کسى عدالت را رعایت مىکند اگر خداوند و پیغمبر جعدالت را رعایت نکنند؟ خداوند موسى را مورد رحم خود قرار دهد از این بیشتر از ملتش اذیت دید ولى صبر نمود».
[۶۸۹]- أخرجه البخاری فی: ۵۷ كتاب فرض الخمس: ۱۹ باب ما كان النبی جیعطی المؤلفة قلوبهم وغیرهم من الخمس ونحوه. [۶۹۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۱۴ باب ابن أخت القوم ومولى القوم منهم. [۶۹۱]- أخرجه البخاری فی: ۶۳ كتاب مناقب الأنصار: ۱ باب مناقب الأنصار. [۶۹۲]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۵۶ باب غزوة الطائف. [۶۹۳]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۵۶ باب غزوة الطائف. [۶۹۴]- أخرجه البخاری فی: ۵۷ كتاب فرض الخمس: ۱۹ باب ما كان النبی جیعطی المؤلفة قلوبهم وغیرهم من الخمس ونحوه.
۶۳۸- حدیث: «جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: بَیْنَمَا رَسُولُ اللهِ جیَقْسِمُ غَنیمَةً بِالْجِعْرَانَةِ، إِذْ قَال لَهُ رَجُلٌ: اعْدِلْ فَقَالَ لَهُ: شَقِیتُ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ» [۶۹۵].
یعنی: «جابر بن عبدالله گوید: هنگامى که در جعرانه پیغمبر جغنیمت را تقسیم مىکرد یک نفر به او گفت: اى محمّد! عدالت را رعایت کن، پیغمبر جدر جوابش فرمود: اگر من عادل نباشم، من و تو هردو بدبخت هستیم (من بدبختم چون عادل نیستم تو هم بدبختى چون پیرو غیر عادل هستى).
۶۳۹- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّس، قَالَ: بَعَثَ عَلِیٌّسإِلَى النَّبِیِّ جبِذُهَیْبَةٍ فَقَسَمَهَا بَیْنَ الأَرْبَعَةِ، الأَقْرَعِ بْنِ حَابِسٍ الْحَنْظَلِیِّ ثُمَّ الْمُجَاشِعِیِّ، وَعُیَیْنَةَ بْنِ بَدْرٍ الْفَزَارِیِّ، وَزَیْدٍ الطَّائِیِّ، ثُمَّ أَحَدِ بَنِی نَبْهَانَ، وَعَلْقَمَةَ بْنِ عُلاَثَةَ الْعَامِرِیِّ، ثُمَّ أَحَدِ بَنِی كِلاَبٍ؛ فَغَضِبَتْ قُرَیْشٌ وَالأَنْصَارُ قَالُوا: یُعْطِی صَنَادِید أَهْل نَجْدٍ وَیَدَعُنَا قَالَ: إِنَّمَا أَتأَلَّفُهُمْ فَأَقْبَلَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَیْنَیْنِ، مُشْرِفُ الْوَجْنَتَیْنِ، نَاتِىءُ الْجَبِینِ، كَثُّ اللِّحْیَةِ، مَحْلُوقٌ، فَقَالَ: اتَّقِ اللهَ یَا مُحَمَّدُ فَقَالَ: مَنْ یُطِعِ اللهَ إِذَا عَصَیْتُ أَیَأْمنُنِی اللهُ عَلَى أَهْلِ الأَرْضِ وَلاَ تَأْمَنُونَنِی فَسأَلَهُ رَجُلٌ قَتْلَهُ، أَحْسِبُهُ خَالِدَ بْنَ الْوَلِیدِ، فَمَنَعَهُ فَلَمَّا وَلَّى، قَالَ: إَنَّ مِنْ ضِئْضِئِی هذَا أَوْ فِی عَقِبَ هذَا قَوْمٌ یَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لاَ یُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِیَّةِ، یَقْتُلُونَ أَهْلَ الإِسْلاَمِ، وَیَدعُونَ أَهْلَ الأَوْثَانِ، لَئِنْ أَنَا أَدْرَكْتُهُمْ لأَقْتُلَنَّهُمْ قَتْلَ عَادٍ» [۶۹۶].
یعنی: «ابوسعید خدرىسگوید: علىسیک قطعه طلا را به نزد پیغمبر جفرستاد، پیغمبر آن را ابتدا در بین چهار نفر به نامهاى: ۱- «اقرع بن حابس حنظلى ۲- «مجاشعى ۳- «عیینه بن بدر فزارى ۴- «زید طایى و سپس در بین یکى از بنى نبهان و علقمه بن علاثه عامر و یکى از بنى کلاب تقسیم نمود، و قریش و انصار گفتند: به سران و رؤساى اهل نجد صدقه مىبخشد ولى به ما چیزى نمىدهد، پیغمبر جفرمود: من از آنان دلنوازى مىکنم و مىخواهم با این صدقه علاقه آنان به اسلام بیشتر شود. در این هنگام مردى آمد، که چشمهاى کوچک و فرو رفته، و صورت درشت و پیشانى برآمده، و ریش پر مویى داشت و سرش را تراشیده بود، گفت: اى محمّد! از خدا بترس، پرهیز کن. پیغمبر جفرمود: چه کسى اطاعت از خدا مىکند اگر من مطیع امر او نباشم؟! خداوند مرا بر تمام اهل زمین امین قرار داده است در حالى که تو مرا امین نمىدانى؟! یک نفر فکر مىکنم که خالد بن ولید بود، از پیغمبر جاجازه خواست تا او را بکشد، ولى پیغمبر جبه او اجازه نداد، فرمود: از ریشه و نسل این مرد جماعتى پیدا مىشوند، که قرآن مىخوانند ولى اثر آن از گلویشان تجاوز نمىکند، از دین به سرعت خارج مىشوند همانگونه که تیر از بدن شکار به سرعت خارج مىشود، و با مسلمانان مىجنگند و آنان را مىکشند ولى با بت پرستان کارى ندارند، اگر من تا آن زمان بمانم با ایشان مىجنگم، و مانند قوم عاد نابودشان مىکنم».
۶۴۰- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، قَالَ: بَعَثَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍس، إِلَى رَسُولِ اللهِ ج، مِنَ الْیَمَنِ بِذُهَیْبَةٍ فِی أَدِیمٍ مَقْرُوظٍ؛ لَمْ تُحَصَّلْ مِنْ تُرَابِهَا، قَالَ: فَقَسَمَهَا بَیْنَ أَرْبَعَةِ نَفَرٍ: بَیْنَ عُیَیْنَةَ بْنِ بَدْرٍ، وَأَقْرعَ بْنِ حَابِسٍ، وَزَیْدِ الْخَیْلِ، وَالرَّابِعُ إِمَّا عَلْقَمَةُ وَإِمَّا عَامِرُ بْنُ الطُّفَیْلِ فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ: كُنَّا نَحْنُ أَحَقَّ بِهذَا مِنْ هؤُلاَءِ قَالَ: فَبَلَغَ ذلِكَ النَّبِیَّ ج، فَقَالَ: أَلاَ تَأْمَنُونِی وَأَنَا أَمِینُ مَنْ فِی السَّمَاءِ، یَأْتِینِی خَبَرُ السَّمَاءِ صَبَاحًا وَمَسَاءً قَالَ: فَقَامَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَیْنَیْنِ، مُشْرِفُ الْوَجْنَتَیْنِ، نَاشِزُ الْجَبْهَةِ، كَثُّ اللِّحْیَةِ، مَحْلُوقُ الرَّأْسِ، مُشَمَّرُ الإِزَارِ؛ فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ اتَّقِ اللهَ قَالَ: وَیْلَكَ أَوَلَسْتُ أَحَقُّ أَهْلِ الأَرْضِ أَنْ یَتَّقِیَ اللهَ قَالَ: ثُمَّ وَلَّى الرَجُلُ.
قَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ: یَا رَسُولَ اللهِ أَلاَ أَضْرِبُ عُنُقَهُ قَالَ: لا، لَعَلَّهُ أَنْ یَكُونَ یُصَلِّی فَقَالَ خَالِدٌ: وَكَمْ مِنْ مُصَلٍّ یَقُولُ بِلِسَانِهِ مَا لَیْسَ فِی قَلْبِهِ قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: إِنِّی لَمْ أُومَرْ أَنْ أَنْقُبَ قُلُوبَ النَّاسِ، وَلاَ أَشُقَّ بُطُونَهُمْ قَالَ: ثُمَّ نَظَرَ إِلَیْهِ، وَهُوَ مُقَفٍّ، فَقَالَ: إِنَّهُ یَخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِی هذَا قَوْمٌ یَتْلُونَ كِتَابَ اللهِ رَطْبًا، لاَ یُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّةِ وَأَظُنُّهُ قَالَ: لَئِنْ أَدْرَكْتُهُمْ لأَقْتُلَنَّهُمْ قَتْلَ ثَمُودَ» [۶۹۷].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: على بن ابى طالب از یمن قطعهاى طلا را در یک سفره چرمى دباغى شده براى پیغمبر جفرستاد و این طلا هنوز به صورت طلاى ناب در نیامده، و با مواد معدنى مخلوط بود. ابو سعید گوید: پیغمبر جاین طلا را در بین چهار نفر به نامهاى: ۱- «عیینه بن بدر، ۲- «اقرع بن حابس، ۳ـ زید خیل، ۴- «علقمه یا عامر بن طفیل تقسیم نمود، یکى از اصحاب پیغمبر جگفت: ما از این چهار نفر سزاوارتر و شایستهتریم و حق تقدم با ما است، این خبر به پیغمبر جرسید، و فرمود: در حالى مورد طعن و لوم شما قرار مىگیرم که خدا و فرشتگان آسمان مرا امین مىدانند و صبح و شام وحى از آسمان براى من نازل مىشود؟! در این اثنا مردى با چشمان کوچک و فرو رفته، و صورت درشت و پیشانى بر آمده، و ریش پر مو و سر تراشیده که دامنش را جمع کرده بود بلند شد و گفت: اى رسول خدا! از خدا بترس و پرهیز کن. پیغمبر جفرمود: بدبخت مگر من سزاوارترین و مستحقترین انسان به تقوا و پرهیز از مخالفت امر خدا نیستم؟! ابو سعید گوید: وقتى که این مرد این سخن را گفت و پیغمبر جناراحت شد از حضور پیغمبر جخارج شد و رفت، خالد بن ولید گفت: اى رسول خدا! اجازه دهید تا گردنش را بزنم، پیغمبر جفرمود: این کار را مکن شاید از نمازگزاران باشد، خالد گفت: بسیارى از نمـازگزاران چیزهایى به زبان مىگویند که مخالف با مکنونات قلبشان مىباشد، پیغمبر جفرمود: به من دستور داده نشده که تفتیش عقاید قلبى مردم نمایم، و من قلب آنان را نشکافتهام (تا از اسرار آنها آگاه باشم) ابو سعید گوید: در حالى که این مرد از حضور پیغمبر جخارج شده بود و مىرفت، پیغمبر جبه او نگاه کرد، گفت: از ریشه و نسل این مرد جماعتى به وجود مىآیند که قرآن را با آب و تاب مىخوانند، امّا این قرآن از گلوى آنها تجاوز نمىکند، و قلبشان از فهم حقایق آن محروم است، این قوم به سرعت از دین خارج مىشوند همانگونه که تیر به سرعت از بدن شکار خارج مىشود، فکر مىکنم که پیغمبر جفرمود: اگر تا زمان آنان بمانم با ایشان مىجنگم و مانند قوم ثمود نابودشان مىنمایم».
۶۴۱- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّس، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ج، یَقُولُ: یَخْرُجُ فِیكُمْ قَوْمٌ تَحْقِرُونَ صَلاَتَكُمْ مَعَ صَلاَتِهِمْ، وَصِیَامَكُمْ مَعَ صِیَامِهِمْ، وَعَمَلَكُمْ مَعَ عَمَلِهِمْ، وَیَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، لاَ یُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّةِ، یَنْظُرُ فِی النَّصْلِ فَلاَ یَرَى شَیْئًا، وَیَنْظُرُ فِی الْقِدْحِ فَلاَ یَرَى شَیئًا، وَیَیْظُرُ فِی الرِّیشِ فَلاَ یَرَى شَیْئًا، وَیَتَمَارَى فِی الْفُوقِ» [۶۹۸].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: شنیدم که پیغمبر جمىفرمود: در بین شما قومى به وجود مىآید، که شما نماز و روزه و اعمال خودتان را در برابر نماز و روزه و اعمال ایشان ناچیز مىبینید، قرآن مىخوانند ولى اثر آن از گلویشان تجاوز نمىکند، از دین خارج مىشوند همانگونه که تیر از بدن شکار خارج مىگردد، چنان تیرى که شکارچى با قدرت و سرعت فراوان آن را به سوى شکار پرتاب مىکند و تیر با سرعت از بدن آن خارج مىشود، وقتى شکارچى این تیر را بر مىدارد، قسمت آهنى آن را ملاحظه مىکند آثارى از خون حیوان بر آن نمىبیند، سپس قسمت چوبى آن را مشاهده مىکند باز اثرى از خون بر روى آن نمىبیند آنگاه پرههاى تیر را نگاه مىکند باز چیزى را نمىبیند، شکارچى از کمان به شک مىافتد که آیا قدرت پرتاب تیر را داشته و تیر به شکار اصابت کرده یا خیر؟»، (یعنى به اندازهاى تیر به سرعت از بدن شکار خارج مىشود که هیچ اثرى از خون بر روى آن دیده نمىشود، در اینجا قرائت قرآن این جماعت به چنین تیرى تشبیه شده است، یعنى کلمات قرآن به سرعت از زبان آنان خارج مىشود و کوچکترین اثرى از ایمان و اخلاص را همراه ندارد).
۶۴۲- حدیث: «أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّس، قَالَ: بَیْنَمَا نَحْنُ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ج، وَهُوَ یَقْسِمُ قَسْمًا، أَتَاهُ ذُو الْخُوَیْصِرَةِ، وَهُوَ رَجُلٌ مِنْ بَنِی تَمِیمٍ فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ اعْدِلْ فَقَالَ: وَیْلَكَ وَمَنْ یَعْدِلُ إِذَا لَم أَعْدِلْ قَدْ خِبْتَ وَخَسِرْتَ إِنْ لَمْ أَكُنْ أَعْدِلُ فَقَالَ عُمَرُ: یَا رَسُولَ اللهِ ائْذَنْ لِی فِیهِ، فَأَضْرِبَ عُنَقَهُ فَقَالَ: «دَعْهُ، فَإِنَّ لَهُ أَصْحَابًا یَحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلاَتَهُ مَعَ صَلاَتِهِمْ، وَصِیَامهُ مَعَ صِیَامِهِمْ، یَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، لاَ یُجَاوِزُ تَرَاقِیَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّة، یُنْظَرُ إِلَى نَصْلِهِ، فَلاَ یُوجَدُ فِیهِ شَیْءٌ؛ ثُمَّ یُنْظَرُ إِلَى رِصافِهِ، فَلاَ یُوجَدُ فِیهِ شَیْءٌ؛ ثُمَّ یُنْظَرُ إِلَى نَضِیِّهِ، وَهُوَ قِدْحُهُ، فَلاَ یُوجَدُ فِیه شَیْءٌ، ثُمَّ یُنْظَرُ إِلَى قُذَذِهِ، فَلاَ یُوجَدُ فِیهِ شَیْءٌ؛ قَدْ سَبَقَ الفَرْثَ وَالدَّمَ؛ آیَتُهُمْ رَجُلٌ أَسْوَدُ، إِحْدَى عَضُدَیْهِ مِثْلُ ثَدْیِ الْمَرْأَةِ، أَو مِثْلُ الْبَضْعَةِ تَدَرْدَرُ وَیَخْرُجُونَ عَلَى حِینِ فُرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ».
قَالَ أَبُو سَعِیدٍ: فَأَشْهَدُ أَنِّی سَمِعْتُ هذَا الْحَدِیثَ مِنْ رَسُولِ اللهِ ج، وَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ قَاتَلَهُمْ، وَأَنَا مَعَهُ، فَأَمَرَ بِذلِكَ الرَّجُلِ، فَالْتُمِسَ فَأُتِیَ بِهِ، حَتَّى نَظَرْتُ إِلَیْهِ عَلَى نَعْتِ النَبِیِّ جالَّذِی نَعَتَهُ» [۶۹۹].
یعنی: «ابو سعید خدرى گوید: یک وقت ما پیش پیغمبر جبودیم و پیغمبر جداشت مالى را تقسیم مىکرد، شخصى به نام (ذوالخویصره) که از طایفه بنى تمیم بود پیش او آمد و گفت: اى رسول خدا! عدالت را رعایت کن. پیغمبر جفرمود: بدبخت چه کسى عدالت را رعایت مىکند اگر من آن را رعایت نکنم؟! اگر من عادل نباشم تو بدبخت هستى (چون کسى را به رهبرى خود قبول کردهاى که عادل نیست)، عمر گفت: اى رسول خدا! اجازه بده تا گردنش را بزنم، پیغمبر جفرمود: او را مکش، این شخص دوستان و همکارانى دارد که شما نماز و روزه و رفتار نیک خودتان را در برابر نماز و روزه و رفتار آنان ناچیز مىدانید (یعنى به ظاهر اهل عبادت و احسان مىباشند) قرآن مىخوانند، ولى اثر آن از گلویشان تجاوز نمىکند و قلبشان از فهم حکمتهای آن محروم است، از دین به سرعت خارج مىشوند همانگونه که تیر به سرعت ازبدن شکار خارج مىگردد، (تیرى که شکارچى با سرعت وقدرت زیاد به شکار مىزند واز بدنش خارج مىشود) وقتى که شکارچى قسمت آهنى تیر را ملاحظه مىکند اثرى از خون شکار بر روى آن نمىبیند، و به قسمت بند سر تیر نگاه مىکند امّا اثرى نمىبیند قسمت چوبى و پرههاى آن را مشاهد مىنماید در آنها هم اثرى را نمىبیند، در حالی که این تیر از میان خون و گوشت حیوان گذشته است، (منظور این است که این تیر با چنان سرعتى از بدن حیوان شکار خارج مىشود، که هیچ اثرى از خون در هیچیک از قسمتهاى مختلف تیر دیده نمىشود، در اینجا خارج شدن قرآن از زبان چنین قومى به همچون تیرى تشبیه شده است یعنى هیچ اثرى از آثار ایمان در قلب آنها به وجود نمىآورد) نشانه و علامت براى شناخت آنان این است که یک مرد سیاه پوست همراه ایشان است که یکى از بازوهایش مانند پستان زن، یا یک پاره گوشـت حرکت مىکند و تکان مىخورد، این قوم در حالى که مردم دچار اختلاف هستند از اطاعت از رهبر اسلام خارج مىشوند.
ابوسعید گوید: من شهادت مىدهم که این حدیث را از پیغمبر جشنیدم و شهادت مىدهم که على بن ابى طالب با آنان جنگید و من با على بودم، دستور داد تا آن مرد سیاه پوست را بیاورند بعد از جستجو، او را آوردند، همین که او را نگاه کردم دیدم داراى همان اوصافى است که پیغمبر جفرموده بود.
«نصل: قسمت آهنى تیر. یمرقون: به سرعت خارج مىشوند. رمیه: حیوان شکار. رصافه: بند سر تیر. قذذ: جمع قذه پر تیر است. نضی: قسمت چوبى تیر».
[۶۹۵]- أخرجه البخاری فی: ۵۷ كتاب فرض الخمس: ۱۵ باب ومن الدلیل على أن الخمس لنوائب المسلمین. [۶۹۶]- أخرجه البخاری فی: ۶ كتاب الأنبیاء: ۶ باب قول الله تعالى ﴿وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمۡ هُودٗاۚ﴾. [۶۹۷]- أخرجه البخاری فی: ۶۴ كتاب المغازی: ۶۱ باب بعث علی ابن أبی طالب علیه السلام وخالد بن الولیدسإلى الیمن قبل حجة الوداع. [۶۹۸]- أخرجه البخاری فی: ۶۶ كتاب فضائِل القرآن: ۳۶ باب من رایا بقراءة أو تأكل به أو فخر به. [۶۹۹]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۲۵ باب علامات النبوة فی الإسلام.
۶۴۳- حدیث: «عَلِیٍّس، قَالَ: إِذَا حَدَّثْتُكُمْ عَنْ رَسُولِ اللهِ ج، فَلأَنْ أَخِرَّ مِنَ السَّمَاءِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَكْذِبَ عَلَیْهِ، وَإِذَا حدَّثْتُكُمْ فِیمَا بَیْنِی وَبَیْنَكُمْ، فَإِنَّ الْحَرْبَ خَدْعَةٌ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ج، یَقُولُ: یَأْتِی فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ، حُدَثَاءُ الأَسْنَانِ، سُفَهَاءُ الأَحْلاَمِ، یَقُولُونَ مِنْ خَیْرِ قَوْلِ الْبَرِیَّةِ، یَمْرُقُونَ مِنَ الإِسْلاَمِ كَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّةِ، لاَ یُجَاوِزُ إِیمَانُهُمْ حَنَاجِرَهُمْ، فَأَیْنَمَا لَقِیتُمُوهُمْ فَاقْتُلُوهُمْ، فَإِنَّ قَتْلَهُمْ أَجْرٌ لِمَنْ قَتَلَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» [۷۰۰].
یعنی: «على بن ابى طالبسگوید: اگر از آسمان به زمین پرت شوم براى من گواراتر و آسانتر از آن است که به هنگام نقل روایت از پیغمبر ج، چیزى را به دروغ به پیغمبر جنسبت دهم، و هرگاه درباره آنچه مربوط به من و شما است سخنى بگویم، باید بدانید جنگ حیله و تاکتیک است (در جنگ لازم است رعایت مصلحت عامه بشود). شنیدم پیغمبر جمىگفت: در آخر زمان قومى خواهد آمد، کم سن و کم فکر، از بهترین سخن دم مىزنند (یعنى قرآن مىخوانند) و از اسلام به سرعت خارج مىشوند، همانگونه که تیر به سرعت از بدن شکار خارج مىشود، ایمانشان از حلقومشان تجاوز نمىکند، و تنها با زبان مسلمان مىباشند نه با قلب، هر جا به آنان رسیدید ایشان را بکشید و کشتن آنان در روز قیامت اجر و پاداشى است براى کسى که آنان را به قتل مىرساند».
[۷۰۰]- أخرجه البخاری فی: ۶۱ كتاب المناقب: ۲۵ باب علامات النبوة فی الإسلام.
۶۴۴- حدیث: «سَهْلِ بْنِ حُنَیْفٍ عَنْ یُسَیْرِ بْنِ عَمْرِو، قَالَ: قُلْتُ لِسَهْلِ بْنِ حُنَیْفٍ: هَلْ سَمِعْتَ النَّبِیَّ جیَقُولُ فِی الْخَوارِجِ شَیْئًا قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ، وَأَهْوَى بِیَدِهِ قِبَلَ الْعِرَاقِ: یَخْرُجُ مِنْهُ قَوْمٌ یَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، لاَ یُجَاوِزُ تَرَاقِیَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الإِسْلاَمِ مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِیَّةِ» [۷۰۱].
یعنی: «یسیر بن عمرو گوید: به سهل بن حنیف گفتم: آیا چیزى در مورد خوارج از پیغمبر جشنیدهاید؟ گفت: شنیدم که مىگفت ـ و دست را هم به سوى عراق دراز مىکردـ از این طرف جماعتى پیدا مىشوند که قرآن مىخوانند ولى اثر آن از حلقومشان تجاوز نمىکند به سرعت از اسلام خارج مىشوند. همانگونه که تیر به سرعت از بدن شکار خارج مىشود».
[۷۰۱]- أخرجه البخاری فی: ۸۸ كتاب استتابة المرتدین: ۷ باب من ترك قتال الخوارج للتألف، وأن لا ینفر الناس عنه.
۶۴۵- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ جیُؤْتَى بِالتَّمْرِ عِنْدَ صِرَامِ النَّخْلِ؛ فَیَجِیءُ هذَا بِتَمْرِهِ، وَهذَا مِنْ تَمْرِهِ، حَتَّى یَصِیرَ عِنْدَهُ كَوْمًا مِنْ تَمْرٍ فَجَعَلَ الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ یَلْعَبَانِ بِذلِكَ التَّمْرِ؛ فَأَخَذَ أَحَدُهُمَا تَمْرَةً فَجَعَلَهَا فِی فِیهِ، فَنَظَرَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللهِ جفَأَخْرَجَهَا مِنْ فِیهِ، فَقَالَ: أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ آلَ مُحَمَّدٍ جلاَ یَأْكُلُونَ الصَّدَقَةَ» [۷۰۲].
یعنی: «ابوهریره گوید: به هنگام چیدن خرما هرکس مقدارى از خرما را براى پیغمبر جمىآورد تا اینکه خرماى فراوانى در نزد او جمع مىشد، و حسن و حسین با این خرماها بازى مىکردند، یکى از آنان دانهاى از این خرماها را برداشت و در دهانش گذاشت، پیغمبر جبه او نگاهى کرد و این دانه خرما را از دهانش بیرون آورد، فرمود: مگر نمىدانى که آل محمّد از صدقه و زکات نمىخورند».
۶۴۶- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، عَنِ النَبِیِّ ج، قَالَ: إِنِّی لأَنْقَلِبُ إِلَى أَهْلِی فَأَجِدُ التَّمْرَةَ سَاقِطَةَ عَلَى فِرَاشِی فَأَرْفَعُهَا لآكُلَهَا، ثُمَّ أَخْشَى أَنْ تَكُونَ صَدَقَةً فَأُلْقِیَهَا» [۷۰۳].
یعنی: «ابوهریره گوید: پیغمبر جفرمود: گاهى من به خانه بر مىگردم، مىبینم دانهاى خرما روى فرشم افتاده است برش مىدارم و مىخواهم آن را بخورم، ولى بعداً مىترسم جزو زکات و صدقه باشد لذا آن را به دور مىاندازم».
۶۴۷- حدیث: «أَنَسٍس، قَالَ: مَرَّ النَّبِیُّ جبِتَمْرَةٍ مَسْقُوطَةٍ، فَقَالَ: لَوْلاَ أَنْ تَكُونَ صَدَقَةً لأَكلْتُها» [۷۰۴].
یعنی: «انس گوید: پیغمبر جاز کنار دانهاى خرما که افتاده بود گذشت، فرمود: اگر جزو صدقه نمىبود آن را مىخوردم».
[۷۰۲]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۵۷ باب أخذ صدقة التمر عند صرام النخل. [۷۰۳]- أخرجه البخاری فی: ۴۵ كتاب اللقطة: ۴۵ باب إذا وجد تمرة فی الطریق. [۷۰۴]- أخرجه البخاری فی: ۳۴ كتاب البیوع: ۴ باب ما یتنزه من الشبهات.
۶۴۸- حدیث: «أَنَسٍس، أَنَّ النَّبِیَّ جأُتِیَ بِلَحْمٍ تُصُدِّقَ بِهِ عَلَى بَرِیرَةَ، فَقَالَ: هُوَ عَلَیْهَا صَدَقَةٌ، وَهُوَ لَنَا هَدِیَّةٌ» [۷۰۵].
یعنی: «انس گوید: مقدارى گوشت را که به عنوان صدقه به (بریره) داده بودند براى پیغمبر جآوردند، پیغمبر جفرمود: این براى (بریره) صدقه است ولى براى من هدیه مىباشد».
۶۴۹- حدیث: «أُمِّ عَطِیَّةَ الأَنْصَارِیَّةِ، قَالَتْ: دَخَلَ النَّبِیُّ جعَلَى عَائِشَة، فَقَالَ: هَلْ عِنْدَكُمْ شَیْءٌ فَقَالَتْ: لاَ إِلاَّ شَیْءٌ بَعَثَتْ بِهِ إِلَیْنَا نُسَیْبَةُ مِنَ الشَّاةِ الَّتِی بَعَثْتَ بِهَا مِنَ الصَّدَقَةِ فَقَالَ: إِنَّهَا قَدْ بَلَغَتْ مَحِلَّهَا» [۷۰۶].
یعنی: «امّ عطیه انصارى گوید: پیغمبر جبه نزد عایشه آمد و گفت: چیزى دارید؟ عایشه گفت: خیر، مگر یک مقدار گوشت که نسیبه براى ما فرستاده است، آنهم گوشت گوسفندى است که آن را به عنوان صدقه به او دادهاند، پیغمبر جفرمود: به جاى حلال خود رسیده است». (یعنى وقتى که به عنوان صدقه به نسیبه رسیده است به صورت ملک او درآمده است و از حال صدقه خارج شده است لذا براى پیغمبر جحلال مىباشد).
[۷۰۵]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۶۲ باب إذا تحولت الصدقة. [۷۰۶]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۶۲ باب إذا تحولت الصدقة.
۶۵۰- حدیث: «أَبِی هُرَیْرَةَس، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ ج، إِذَا أُتِیَ بِطَعَامٍ سَأَلَ عَنْهُ: أَهَدِیَّةٌ أَمْ صَدَقَةٌ فَإِنْ قِیلَ صَدَقَةٌ، قَالَ لأَصْحَابِهِ: كُلُوا، وَلَمْ یَأْكُلْ وَإِنْ قِیلَ هَدِیَّةٌ، ضَرَبَ بِیَدِهِ ج، فَأَكَلَ مَعَهُمْ» [۷۰۷].
یعنی: «ابوهریره گوید: وقتى طعامى را براى پیغمبر جمىآوردند، سؤال مىکرد، آیا هدیه است یا صدقه؟ اگر مىگفتند صدقه است به اصحابش مىگفت: شما بخورید ولى خودش از آن نمىخورد، اگر مىگفتند هدیه است، پیغمبر جبه سرعت دستش را آماده مىکرد و با اصحاب شروع به خوردن آن مىکرد».
«ضرب بیده: کنایه از آمادگى براى چیزى است».
[۷۰۷]- أخرجه البخاری فی: ۵۱ كتاب الهبة: ۷ باب قبول الهدیة.
۶۵۱- حدیث: «عَبْدِ اللهِ بْنِ أَبِی أَوْفَى، قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج، إِذَا أَتَاهُ قَوْمٌ بِصَدَقَتِهِمْ قَالَ: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى آلِ فُلاَنٍ، فَأَتَاهُ أَبِی بِصَدَقَتِهِ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى آلِ أَبِی أَوْفَى» [۷۰۸].
یعنی: «عبدالله بن ابى اوفى گوید: وقتى که مردم براى پیغمبر جصدقه و زکات مىآوردند، پیغمبر جبراى آنان دعا مىکرد ومىفرمود: خداوندا! رحمت ومغفرت خودت را بر آل فلان نازل فرما، پدرم برایش صدقه آورد وفرمود: خداوندا! رحمت و برکت خودت را بر آل ابى اوفى نازل بفرما».
وصلّى الله على سیِّدنا محمّد وعلى آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدِّین.
[۷۰۸]- أخرجه البخاری فی: ۲۴ كتاب الزكاة: ۶۴ باب صلاة الإمام ودعائه لصاحب الصدقة.