ين موقع علي وارد شد پس عمر با روي سخن به ابن عباس گفت: محققاً شايسته ترين كسي كه مردم را وادار بر عمل به كتاب پروردگارشان و سنت پيامبرشان كند رفيق تو باشد والله اگر او عهده دار امر خلافت شود مردم را به رفتن در جاده روشن و راه راست گرايش دهد.(87)  
30-	علامه ابن عبدالبر قرطبي آورده: عمر به هنگام ضربت خوردن و وصيت در امر خلافت بعد از خود با نگاهي عميق به علي گفت: اگر اين شخص را متصدي امر خلافت كنيد شما را به راه راست و راه حق خواهد برد هر چند شمشير بر گردنش باشد(88).  
31-	به مناسبتي عمر با ابن عباس وارد بحثي مي شود و عمر در پاسخ ابن عباس علت اينكه خلافت به علي نرسيد مي گويد: به خدا سوگند آنگونه كه ما دربارة او رفتار كرديم نه از روي دشمني بود بلكه ما او را كوچك ( از نظر سن و سال ) پنداشتيم و ترسيديم عرب و قريش بر او تجمع و اتفاق نكنند. ديگر كار از كار گذشته است هم اكنون چه نظري داري؟ والله ما هيچ امري را بدون نظرخواهي از وي برگزار نمي كنيم و كاري بدون اجازه او انجام نمي دهيم.(89)  
32-	به نقل علامه خوارزمي و ديگر اعلام حديثي حافظ دارقطني آورده است كه به عمر بن خطاب گفته شد: از چه رو با علي آنچنان تعظيم و خوشرفتاري مي‌كني كه با هيچيك از اصحاب پيامبر اين چنين نمي كني؟ عمر گفت: او مولاي من است.(90)  
33-	( بدعت ! ) ابن حزم اندلسي و ديگران با ذكر سند از ابن اذنيه عبدي نقل نموده كه گفت: به نزد عمر رفتم و از محلي كه بايد عمره را آغاز كنم و لباس احرام بپوشم پرسيدم. عمر گفت: ايت عليا فاساله: به نزد علي برو و از وي سئوال كن و چون به سراغ علي رفتم و از حضرتش سئوال كردم پاسخ داد از محلي كه به مكه آمدي. پس مجددا به نزد عمر رفتم و جواب علي را به او گزارش دادم. عمر گفت: من جوابي براي سئوال تو ندارم مگر آنچه را كه علي گفته است.(91)  
34-	علامه زمخشري و ديگران با ذكر سند نقل كرده اند: مردي از علي به نزد عمر دادخواهي نمود و چون حضرتش حاضر در مجلس بود عمر گفت: اي ابوالحسن برخيز و در پهلوي خصمت بنشين. علي برخاست و پهلوي آن مرد نشست و پس از گفتگو و پايان يافتن قضيه و رفتن آن شخص به جاي خود برگشت. اما عمر متوجه شد چهره آن جناب متغير و دگرگون است. پس گفت: اي ابوالحسن از چه رو چهره ات را متغير مي بينم مگر از آنچه گذشت ناخشنودي؟ حضرت علي فرمود: آري. عمر گفت: چرا؟ علي فرمود: به خاطر آنكه مرا در برابر مدعي به كنيه ( كه احترام آميز تر است ) صدا زدي و چرا نگفتي يا علي برخيز پهلوي خصمت بنشين؟ عمر از اين خرده گيري علي بر عليه خود به شگفت آمد سر آن حضرت را گرفت و چشمانش را بوسيد و گفت: بابي انتم و امي بكم هدانا الله و بكم اخرجنا من الظلمات الي النور:پدر و مادرم به فداي شما باد بوسيلة شما خداوند ما را رهنمود فرمود و بوسيلة شما ما را از تيرگي و تاريكي به نور مشرف ساخت.(92) 
35-	( عدم معناي ولايت به معناي خلافت ) علامه ابن حجر به نقل از استيعاب ابن عبدالبر از ابن مسيب روايت نموده كه عمر گفت: تحببوا الي الاشراف و توددوا اتقوا علي اعراضكم من السفله و اعلموا انه لا يتم شرف الا بولايه علي: نسبت به افراد شريف و با شخصيت محبت و دوستي از خود نشان دهيد و در رابطه با حفظ آبروي خود از افراد پست و بي شخصيت بپرهيزيد و بر حذر باشيد و دانسته باشيد كه هيچگونه شرفي به درجه تماميت نرسيد مگر بولايت علي.(93)  
36-	حافظ بخاري از عمر ابن خطاب نقل نموده كه گفت: رسول خدا از دنيا رفت در حاليكه از علي راضي و خشنود بود.(943)  
37-	 ( معني مولا  خليفه نيست ) علامه محب الدين طبري از عمر نقل نموده كه گفت: علي مولي من كان رسول الله مولاه: علي مولي  كسي است كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم مولاي او بوده است.(95)  
38-	امام احمد حنبل با ذكر سند از عروه ابن زبير نقل نموده كه: مردي در حضور عمر جسارت زباني به علي ابن ابي طالب نمود پس عمر با اشاره به قبر پيامبر گفت: صاحب اين قبر را مي شناسي؟ او محمد ابن عبدالله‌بن عبدالمطلب است. بنابراين از علي ابن ابي طالب جز به خير و خوبي دم مزن كه اگر نسبت به وي بدگويي نشان دادي صاحب اين قبر را آزرده اي.(96)  ( اگر عمر فاطمه را زده بود و در خانه علي را آتش زده بود نه رويش مي شد چنين حركتي كند و اگر هم مي كرد مسلما به او مي گفتند تو كه خودت بدتر از اينها را كرده اي چه مي‌گويي؟ )
39-	حضرت امام حسن مجتبي در سپاهي كه عمر براي فتح اصفهان فرستاده حضور داشته است. ( علي از زبان خلفاء ص 156 ) مشورت دادن علي به عمر در چگونگي اعزام سپاه به ايران و توصيه به نرفتن عمر ( تاريخ طبري 4/237 ضمن حوادث سنه 27 ) ( اخبار الطوال دينوري ص 134 – الفتوح احمد ابن اعثم كوفي 2/37 ) 
40-	به مناسبتي خاص وقتي حضرت علي از مسجد مدينه خارج مي شوند فردي از ايشان بدگويي مي كند و به ايشان نسبت عجب و تكبر مي دهد. حضرت عمر مي گويد: شايسته است براي همانند او كه به خود ببالد. به خدا قسم اگر شمشير او نبود هرگز اسلام پابرجا نمي شد واو بعد از اين برترين قاضي است و... آن شخص به عمر مي گويد: پس چرا او را خليفه نكرديد ( جالب است كه نمي گويد چرا بيعت خود در غدير را شكستيد و يا فرمان خدا و پيامبر را زير پا گذاشتيد ) عمر گفت: ما به خاطر موقعيت سني و دوستيش بني عبدالمطلب را از خلافتش كراهت داشتيم(97).  
41-	علامه خطبي خوارزمي و ديگران با ذكر سند نقل كرده اند: بين عمر و مردي پيرامون مساله اي كار به نزاع كشيد. حضرت علي در آن نزديكي بود عمر با اشاره به آن حضرت گفت: چه بهتر اين مرد بين من و تو داوري كند. مرد طرف نزاع با تعبيري تحقيرآميز از هويت آن حضرت سئوال كرد. عمر با گرفتن يقه او يا گوشهايش وي را كشان كشان از زمين بلند كرد و گفت: واي بر تو آيا فهميدي چه شخصيتي را كوچك شمردي اين علي ابن ابي طالب مولاي من و مولاي هر مسلماني است(987).  
42-	در موقعيتي ديگر نيز عمر از علي خواست بين دو نفر داوري كند پس طرفي كه محكوم شده بود گفت: اين چه كسي باشد كه بين ما قضاوت كند. و داوري علي را رد نمود. پس عمر يقه او را گرفت و گفت: واي بر تو نمي داني اين كيست؟ اين علي ابن ابي طالب است اين مولاي من و مولاي هر مومني باشد پس هر كسي كه او مولايش نباشد مومن نخواهد بود(99).  
43-	علامه محب طبري و ديگران با ذكر سند روايتي مانند روايت فوق را نقل كرده اند. (100) 
44-	( اينكه نصب خليفه اي از سوي پيامبر يا خدا صورت نگرفته ) بنا به موقعيتي عمر به ابن عباس مي‌گويد: اي ابن عباس آگاه باش به خدا قسم اين رفيقت (علي ) اولي و برترين مردم براي تصدي خلافت پس از پيامبر بود اما به خاطر ترس ما از دو چيز او به خلافت نائل نشد. ابن عباس گويد: عمر سخني گفت كه من چاره اي نداشتم مگر انكه بپرسم آن دو چيز چه بود و چون پرسيدم گفت: جوانسالي او و حب و دوستي اش نسبت به بني عبدالمطلب. 
45-	( اينكه تفكر شيعيان مانند بچه ها است ) علامه خطيب بغدادي و ديگران آورده‌اند:  در حاليكه عمر ابن خطاب بر فراز منبر نشسته بود حسين ابن علي به او گفت: از منبر پدرم پايين بيا و برو به سوي منبر پدرت. عمر گفت: و الله منبر منبر پدر تو باشد نه منبر پدر من. و 