بن مخرمه كه گويد: عمر(رض) درباره‌ي ملاص يا املاص (يعني سقط جنين كردن زن)، نظر خواست. مغيره بن شعبه(رض) در پاسخ عمر(رض) گفت: «من، ديدم كه رسول‌خدا(ص) در اين‌باره به (آزاد كردن) غلام يا كنيزي حكم فرمودند.» عمر(رض) به مغيره فرمود: «كسي بياور كه با تو گواهي دهد (و گفته‌ات را تأييد كند.)» راوي گويد: محمد بن مَسلَمه، بر درستي روايت مغيره گواهي داد.. نووي در شرح مسلم (11/180) مي‌گويد: ملاص، به كسر ميم، جنين زن را گويند…. در نزد اهل لغت، به معناي وضع حمل زودرس مي‌باشد و به چيزي كه از دست، بلغزد هم گفته مي‌شود. نووي مي‌افزايد: «در روايت بخاري رحمه‌الله، از هشام بن عروه، از پدرش(عروه)، از مغيره روايت شده كه عمر، درباره‌ي سقط جنين زن پرسيد. چاره‌اي جز اين نيست كه مسور و عروه، هر دو در سلسله‌ي روايت، ذكر شوند تا (سلسله‌ي راويان) حديث، متصل باشد؛ چراكه عروه، دوران عمربن خطاب(رض) را درنيافته و او را به چشم نديده است.»
11) نگا: روايت: بخاري (5729)، مسلم (2219)، ابوداود (3103)، از عبدالله بن عباس(رض) بدين مضمون كه: عمر(رض) به سوي شام حركت كرد و چون به سَرغ [نام روستايي در مسير شام و حجاز –مترجم] رسيد، فرماندهان و سپاهيان اسلام -ابوعبيده(رض) و همراهانش- با عمر ديدار كردند و به ايشان خبر دادند كه در شام، وبا شيوع پيدا كرده است. ابن‌عباس(رض) مي‌گويد: عمر(رض) به من گفت: «مهاجران نخستين [كه به دو قبله نماز گزارده‌اند-مترجم] را به حضورم بخوان.» آنان را به حضور خواستم و از آن‌ها نظرخواهي كرد: (اينك كه)در شام، وبا شيوع يافته (چه كنيم؟) مهاجرين، در اين باره با هم اختلاف نظر داشتند؛برخي گفتند: «ما، براي كار (مهم و بزرگـ)ي بيرون شده‌ايم و سزاوار نمي‌بينيم كه بازگرديم.» بعضي هم گفتند: «عده‌اي از مردم و ياران رسول خدا(ص) با شما هستند و ما، صلاح نمي‌بينيم كه آنان را در معرض خطر وبا قرار دهيد. عمر(رض) فرمود: «از پيشم برخيزيد و (برويد).» و سپس به من گفت: «انصار را به حضورم بخوان.» من، آنان را به حضور عمر(رض) خواندم. عمر، از آن‌ها مشورت خواست و آنان نيز همانند مهاجرين (بر سر اين موضوع كه با شيوع وبا به شام بروند و يا بازگردند) اختلاف نظر پيدا كردند. عمر(رض) به آن‌ها فرمود: «از پيشم برخيزيد و (برويد).» آن‌گاه به من گفت: «آن دسته از بزرگان و ريش‌سفيدان قريش را كه پس از فتح مكه، هجرت كردند، احضار كن.» آنان را به حضور عمر خواستم. آن‌ها بي‌آن‌كه دو نفرشان هم با يكديگر اختلاف نظر داشته باشند، نظر دادند و گفتند: «ما، صلاح مي‌بينيم كه مردم را بازگرداني و آنان را در معرض ابتلا به وبا قرار ندهي.» عمر(رض) درميان مردم بانگ برآورد كه: «من، سوار بر مركبم باز مي‌گردم.» مردم نيز براي بازگشت، آماده شدند. ابوعبيده بن جراح(رض) فرمود: «آيا از تقدير الهي مي‌گريزي؟» عمر(رض) فرمود: «اي كاش (تو اين حرف را نمي‌زدي و) شخص ديگري اين حرف را مي‌گفت. آري، از تقدير الهي به حكم و مشيت الهي مي‌گريزيم. آيا غير از اين است كه اگر شتري داشته باشي و به شيله‌اي بروي كه دو كناره دارد: يكي، سرسبز و پرگياه (و بي‌خطر) و ديگري، خشك (و پرخطر)؛ در هر يك از اين قسمت‌ها كه شترت را بچراني، به حكم و مشيت الهي، شترت را چرانده‌اي. ابن‌عباس(رض) مي‌گويد:  عبدالرحمن بن عوف(رض) كه تا آن هنگام به خاطر ضرورتي، حضور نداشت، آمد و گفت: «من، در اين‌باره، خبر دارم؛ از رسول‌خدا(ص) شنيدم كه فرمودند: (إذا سمعتم به بأرضٍ فلا تَقْدموا عليه و إذا وقع بأرضٍ و أنتم بها فلا تخرُجُوا فرارًا منه) يعني: «هرگاه شنيديد كه در جايي، وبا آمده به آن‌جا نرويد و هرگاه در جايي بوديد كه وبا، آمد، به‌خاطر گريز از آن، آن‌جا را ترك نكنيد.» عمر(رض) خدا را سپاس گفت (كه برابر دستور رسول‌خدا(ص) تصميم گرفته بود.) و سپس بازگشت.
12) نگا: صحيح بخاري (3156و3157)؛ بجاله مي‌گويد: من، كاتب جَزْء بن معاويه، عموي احنف بودم كه يك سال پيش از شهادت عمر بن خطاب(رض)، نامه‌‌اي از ايشان به ما رسيد كه دستور داده بود: «مجوس‌هايي را كه با محارم خود ازدواج كرده‌اند، از يكديگر جدا كنيد» عمر(رض) از مجوسيان، جزيه نمي‌گرفت تا اين‌كه عبدالرحمن بن عوف(رض) گواهي داد كه رسول اكرم(ص) از مجوس (منطقه‌ي) هَجَر، جزيه گرفتند.
13) تخريج اين روايت در صفحات بعد آمده است.
14) نگا: روايت بخاري (6245)، مسلم (2153) و ابوداود (5180)؛ ابوسعيد خدري(رض) مي‌گويد: «در يكي از جلسات انصار(رض) نشسته بودم كه ابوموسي(رض) با سيمايي پريشان و وحشت‌زده آمد و گفت: «عمر(رض) پيام فرستاده بود كه به نزدش بروم؛ درِ خانه‌اش رفتم و سه بار سلام كردم ( و در زدم). اما جوابم را نداد؛ لذا بازگشتم. (اينك) عمر، مرا مؤاخذه كرده كه چرا به نزدش نرفته‌ام. به او گفتم: من، نزدتان آمدم و سه بار در زدم؛ اما كسي، جوابم را نداد؛ آن‌گاه بازگشتم. رسول‌خدا(ص) فرموده‌اند: (إذا استأذن أحدكم ثلاثًا فلم يُؤْذَنْ له فَلْيرجعْ) يعني: «هرگاه يكي از شما، سه بار اجازه خواست و به او اجازه(ي ورود به خانه) داده نشد، بايد بازگردد.» عمر(رض) به من گفته است: «در مورد روايتي كه گفتي، بايد گواهي بياوري و گرنه تو را تنبيه مي‌كنم.» آيا كسي از شما هست كه اين حديث را از رسول‌خدا(ص) شنيده باشد؟.» ابي بن كعب(رض) كه آن‌جا حضور داشت، گفت: «به خدا كه تنها كم‌سن‌ترين فرد به عنوان شاهد برمي‌خيزد.» ابوسعيد(رض) مي‌افزايد: من، از همه كوچك‌تر بودم؛ با ابوموسي(رض) به نزد عمر رفتم و گواهي دادم كه رسول‌خدا(ص) اين را گفته‌اند. [نووي رحمه‌الله مي‌گويد: منظور از اين گفته‌ي ابي بن كعب كه كم‌سن‌ترين فرد، به عنوان گواه برمي‌خيزد، اين است كه اين حديث، مشهور مي‌باشد و بزرگ و كوچك ما، از آن خبر دارند. (مترجم]
15) نگا: سنن نسائي (6/121)، ابوداود (2114و2115)، ترمذي (1145) و ابن‌ماجه (1891)؛ اين حديث صحيح، از علقمه و اسود روايت شده است.
16) نگا: روايت بخاري (1925و1926)، مسلم (1109)، ابوداود (2388) و ترمذي (779) ابوبكر [بن عبدالرحمن بن حارث]مي‌گويد: از ابوهريره شنيدم كه مي‌گفت: «اگر فجر، طلوع كرد و كسي، در حال جنابت بود، روزه نگيرد.» اين را به پدرم، عبدالرحمن بن حارث گفتم. او، اين قضيه را رد كرد و با هم نزد عايشه و ام‌سلمه رضي‌الله عنهما رفتيم. هر دوي آن‌ها گفتند: «گاهي فجر در حالي طلوع مي‌كرد كه رسول‌خدا(ص) به‌خاطر هم‌بستري، جنب بودند و روزه مي‌گرفتند.» راوي مي‌گويد: من و عبدالرحمن (پدرم) نزد مروان رفتيم و عبدالرحمن، اين مسأله را براي مروان تعريف كرد. مروان گفت: «اجراي دستور من، بر تو لازم است مگر اين‌كه به نزد ابوهريره بروي و او را به اشتباهش متوجه كني.» به نزد ابوهريره رفتيم و عبدالرحمن، ماجرا را به او گفت. ابوهريره(رض) پرسيد: «آيا عايشه و ام‌سلمه، اين را گفتند؟» عبدالرحمن گفت: آري. ابوهريره(رض) فرمود: «آن دو، داناترند.» و سپس ابوهريره، گفته‌اش را به فضل بن عباس، نسبت داد و گفت: «من، اين را از فضل شنيدم؛ نه از رسول‌خدا(ص)» بدين ترتيب ابوهريره(رض) 