است‌، و تصدي‌ هيچ‌ كس‌ براي‌ آن‌ مقام‌ از طرف‌ خدا يا رسول‌ منصوص‌ نيست‌.
پس‌ از شهادت‌ اميرالمؤمنين‌ عثمان‌ (رض) وقتي‌ مردم‌ به‌ سوي‌ او هجوم‌ آوردند تا قيادت‌ آنان‌ را قبول‌ كند، فرمودند:
«مرا بگذاريد و كسي‌ ديگر را پيدا كنيد... من‌ وزيري‌ برايتان‌ باشم‌ بهتر از اين‌ است‌ كه‌ اميرتان‌ باشم»(نهج‌البلاغه‌: جزء سوم‌، خطبه‌ي‌ 92. ). 
اگر خلافت‌ ايشان‌ منصوص‌ بود، هيچ‌گاه‌ وزارت‌ را براي‌ خود بهتر از امارت‌ نمي‌گفتند ـ آن‌ هم‌ امارت‌ منصوص‌ خدا و رسول‌! ـ و با اين‌ استدلال‌ از قبول‌ امارت‌ صرف‌نظر نمي‌كردند. به‌ روايت‌ ديگر در جواب‌ چنين‌ تقاضايي‌ فرمودند:
«سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ اولين‌ تصديق‌ كننده‌ي‌ او (رسول‌ الله (ص)) بودم‌، پس‌، اولين‌ تكذيب‌ كننده‌ي‌ او نخواهم‌ شد. در أمر خويش‌ نظر افكندم‌. ديدم‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ با من‌ بيعت‌ شود، به‌ اطاعت‌ گردن‌ نهاده‌ام‌ و ديدم‌ كه‌ ميثاق‌ بيعت‌ با كسي‌ ديگر در گردنم‌ هست‌»(نهج‌البلاغه‌: جزء سوم‌، خطبه‌ي‌ 37. ). 
در حالي‌ كه‌ او شجاع‌ترين‌ بود
به‌ خدا پناه‌ مي‌بريم‌ از اين‌كه‌ گمان‌ داشته‌ باشيم‌ مولاي‌ مؤمنان‌، آن‌ شير خدا و مرد حق‌ّ و فاتح‌ خيبر و محبوب‌ اله‌ العالمين‌، همه‌ي‌ اين‌ سخنان‌ دال‌ بر بزرگواري‌ خلفاي‌ پيش‌ از خود و حقّيّت‌ خلافت‌ آنان‌ را از روي‌ ترس‌ گفته‌ باشد! اين‌ پندار را بر كدام‌ مبنا مي‌توان‌ محكم‌ و استوار دانست‌؟ در حالي‌ كه‌ ايشان‌ بيشتر اين‌ سخنان‌ را هنگامي‌ اظهار فرموده‌اند كه‌ با مخالفان‌ سياسي‌ خود شمشير پيكار بلند كرده‌ بود و ديگر جايي‌ براي‌ نقش‌آفريني‌ ترس‌ وجود نداشت‌؟
علاوه‌ بر اين‌، مولاي‌ مؤمنان‌ در شجاعت‌ و بي‌باكي‌ و اظهار و اثبات‌ حق‌ّ، آن‌ است‌ كه‌ خود به‌ كرّات‌ و با الفاظ‌ مختلف‌ بيان‌ فرموده‌ است‌.
در «نهج‌ البلاغه‌» به‌ طيف‌ وسيعي‌ از اين‌ دست‌ سخنان‌ ايشان‌ بر مي‌خوريم‌. در اينجا فقط‌ چند فقره‌ي‌ آنها را ذكر مي‌كنيم‌:
* «... زمام‌ فضايل‌ را گرفته‌ پرواز نمودم‌، مانند كوه‌ كه‌ بادهاي‌ شكننده‌ و تند آن‌ را نمي‌جنباند و از جا نمي‌كند. هيچ‌ كس‌ نتوانسته‌ از من‌ عيب‌ و نقصي‌ بگيرد. ذليل‌ و ستم‌كشيده‌ نزد من‌ عزيز است‌ تا آن‌ گاه‌ كه‌ حق‌ او را بستانم‌، و قوي‌ و ستمگر نزد من‌ ناتوان‌ است‌ تا وقتي‌ كه‌ حق‌ّ مظلوم‌ را از او بگيرم‌...»( نهج‌البلاغه‌: خطبه‌ 37 (ترجمه‌ و شرح‌ فيض‌الإسلام‌: جزء اول‌ 122/ ـ 121).). 
* «من‌ با دو كس‌ سر جنگ‌ دارم‌: كسي‌ كه‌ خواهان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ او تعلق‌ ندارد و كسي‌ كه‌ از اداي‌ وظيفه‌اش‌ شانه‌ خالي‌ مي‌كند»(نهج‌البلاغه‌: خطبه‌ي‌ 172. ). 
* «بسيار شدن‌ مردم‌ در پيرامون‌ من‌ بر عزّت‌ و قوّتم‌ و پراكنده‌ شدن‌شان‌، بر وحشتم‌ نمي‌افزايد»( نهج‌البلاغه‌: نامه‌ي‌ 35.). 
* «سوگند به‌ خدا اگر همه‌ي‌ عرب‌ عليه‌ من‌ براي‌ قتال‌ يك‌پارچه‌ شوند، از آن‌ روي‌ نمي‌گردانم‌ و اگر فرصت‌ها فراهم‌ آيد به‌ سوي‌شان‌ خواهم‌ شتافت»( نهج‌البلاغه‌:نامه‌ي‌ 45. ). 
* «سوگند به‌ خدا اگر من‌ تنها با دشمن‌ دچار شوم‌ و آنان‌ تمام‌ زمين‌ را پر كرده‌ باشند، پروا نمي‌كنم‌ و وحشت‌ نخواهم‌ كرد»(نهج‌البلاغه‌: نامه‌ي‌ 62.). 
تصوّر ترس‌ و مصلحت‌جويي‌هاي‌ مبتني‌ بر ضعف‌ از صاحب‌ چنين‌ شخصيّت‌ و خصايلي‌ كاملاً نابجاست‌!
اهل‌ بيت‌ روشنگري‌ كرده‌اند
اگر «حديث‌ موالات‌» مبين‌ خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علي‌ (رض) بود، بايد پذيرفت‌ كه‌ ـ معاذالله ـ صحابه‌ (رض) برخلاف‌ انتظاري‌ كه‌ رسول‌ خدا (ص) از آنان‌ داشت‌ با استخلاف‌ حضرت‌ ابوبكر (رض) حق‌ حضرت‌ علي‌ (رض) را از او غصب‌ كردند و تبعاً اين‌ موضوع‌ مي‌بايست‌ آنان‌ را مستوجب‌ ملامت‌ و انتقاد حضرت‌ علي‌ (رض) و فرزندان‌ او قرار دهد. اما آنان‌ نه‌ تنها صحابه‌ (رض) را شايسته‌ ملامت‌ ندانستند، بلكه‌ خود حضرت‌ علي‌ (رض) با اقدام‌ به‌ بيعت‌ با هر يك‌ از خلفاي‌ پيش‌ از خود و اقتدا به‌ آنان‌ در نمازها و همكاري‌ صميمانه‌ با آنان‌ بر خلافت‌شان‌ صحه‌ گذاشت‌. از سخناني‌ كه‌ از ايشان‌ نقل‌ نموديم‌، همين‌ حقيقت‌ ظاهر مي‌شود. در اينجا به‌ چند فراز ديگر از اين‌ نوع‌ سخنان‌ ايشان‌ و اقوال‌ برخي‌ ديگر از اهل‌بيت‌ مي‌پردازيم‌:
مولاي‌ مؤمنان‌ در خطبه‌هاي‌ متعدد، اصحاب‌ رسول‌ خدا (ص) و خلفاي‌ او را مجريان‌ حقيقي‌ احكام‌ قرآن‌ و احياگران‌ سنت‌ (دستورات‌ رسول‌ خدا (ص)) مي‌خواند. در «نهج‌ البلاغه‌» از ايشان‌ مروي‌ است‌:
«دريغا از رفتن‌ برادرانم‌! آنان‌ كه‌ قرآن‌ را قرائت‌ كردند و به‌ حكم‌ آن‌ گردن‌ نهادند. در فرايض‌ تدبر كردند و آن‌ را بر پا داشتند. سنت‌ را احيا نمودند و بدعت‌ را نابود ساختند... »( نهج‌البلاغه‌:جزء سوم‌ / خطبه‌ 181.). 
و :
«خداوند به‌ بلاد ابوبكر بركت‌ دهد و محفوظشان‌ دارد. او با كفار و مرتدان‌ پيكار نمود. در اثر كوشش‌هاي‌ او اسلام‌ در بلاد منتشر شد. جزيه‌ را وضع‌ نمود. مساجد بنا نهاد و در خلافتش‌ هيچ‌ فتنه‌اي‌ راه‌ نيافت‌».
و: 
«پس‌ از ابوبكر، عمر به‌ ولايت‌ رسيد. او دين‌ را بر پا داشت‌ و استقامت‌ ورزيد و دين‌ را مستقرّ و قوي‌ كرد»(همان‌: فصل‌ آخر (جزء ششم‌) حديث‌ 459 + تاريخ‌ كبير ابن‌عساكر: 206/47 به‌ بعد +... . ).
و:
«خداوند به‌ شهرهاي‌ عمر بركت‌ دهاد. او كجي‌ها را راست‌ كرد، زخم‌ها را مداوا نمود، سنّت‌ را برپا داشت‌ و فتنه‌ها را پشت‌ سر گذاشت‌. او در حالي‌ از دنيا رخت‌ سفر بست‌ كه‌ پاك‌ جامه‌ و كم‌عيب‌ بود. خير خلافت‌ را به‌ چنگ‌ آورد و از شرّ آن‌ رَست‌. طاعت‌ خداوند را به‌ جاي‌ آورد و آن‌طور كه‌ حق‌ تقوا بود از او تقوا گزيد...»( همان‌ جزء چهارم‌ / خطبه‌ي‌ 219. ). 
ايشان‌ قاتلان‌ خليفه‌ي‌ پيش‌ از خود را هميشه‌ لعن‌ مي‌كرد و بهترين‌ سخنان‌ را در حق‌ّ آن‌ خليفه‌ي‌ مظلوم‌ ايراد مي‌فرمود. مثلاً در جايي‌ فرمود:
«خداوند قاتلان‌ عثمان‌ را لعنت‌ كند! عثمان‌ از كساني‌ است‌ كه‌ خداوند متعال‌ درباره‌شان‌ فرموده‌: (‏ لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ)[مائده‌: آيه‌ 93]( الرياض‌ النضرة: 48/3.).
روايت‌ شده‌ كه‌ پس‌ از غالب‌ آمدن‌ در جنگ‌ جمل‌ در مورد غير معهود بودن‌ خلافت‌ از طرف‌ رسول‌ و مبتني‌ بر رأي‌ بودن‌ آن‌ و نيز صحت‌ خلافت‌ خلفاي‌ پيش‌ از خود، چنين‌ لب‌ به‌ سخن‌ گشود:
«اي‌ مردم‌! بدانيد رسول‌الله (ص) در مورد امارت‌ هيچ‌ عهدي‌ به‌ ما نسپرده‌ است‌. ما خود رأي‌ بر اين‌ صحيح‌ دانستيم‌ كه‌ ابوبكر را خليفه‌ كنيم‌. او كژي‌ها را راست‌ نمود و استقامت‌ ورزيد تا اين‌كه‌ مسيرش‌ را به‌ انتها رسانيد. او رأي‌ بر اين‌ صحيح‌ دا