وعات مورد بحث در اين كتاب، كاملاً روشن مي‌سازد كه تقليد از نگاه دهلوي، فرآيندي منفي است كه در پي انگيزه‌ها و خاستگاه‌هايي تاريخي و سياسي، شكل گرفته است. علامه دهلوي، در ادامه‌ي بحث، وجوب تقليد و به تعبير بهتر، وجوب اتباع را مشروط و منوط به شرايط خاصي قرار داده است. ايشان، هم‌چنين در ادامه‌ي كتاب پيش رويتان، برخي از عوامل شكل‌گيري تقليد و نهادينه شدن آن را برشمرده است؛ عواملي از قبيل: قيل و قال‌هاي روزافزون و غير ضروري فقهي، ظلم قاضيان، استفتاي مردم از مدعيان علم و عالم‌نماياني كه از علم حديث بي‌بهره بودند؛ جدل‌ها و درگيري‌هايي كه به تعبير دهلوي رحمه‌الله فتنه‌اش، از فتنه‌ي نزاع و كشاكش بر سر قدرت و پادشاهي كم‌تر نبود.. هم‌چنين اين نكته كه زمانه‌ي ما، از وجود محدث و مجتهد، خالي است، جاي بحث و تأمل دارد. سلف صالح، كار ما مسلمانان امروزي را در جمع‌آوري احاديث رسول‌خدا(ص) و هم‌چنين استنباط احكام در بسياري از موارد آسان كرده‌اند؛ در اين‌كه آنان، براي ما ميراث گران‌بهايي از حديث و فقه، بجا نهاده‌اند، هيچ بحثي نيست. اما غير از اين است كه ما، وظيفه داريم، همواره به منابع و سرچشمه‌هاي اصلي مراجعه كنيم تا قرائت ما از دين، در جنبه‌هاي مختلف، همانندي بيش‌تري با فهم سلف صالح بيابد؛ هرچند كه جاهايي براي حفظ اصول آن بزرگواران، ناگزير به رها كردن پاره‌اي از اقوالشان باشيم. در اين‌كه آنان، زحمت فراروي ما را در شناخت دين، كاسته‌اند، هيچ شك و ترديدي وجود ندارد؛ اينك كه آن‌ها كارمان را راحت كرده‌اند و پيش‌رفت نرم‌افزاري عصر حاضر نيز به كمكمان آمده و تمام احاديث جمع‌آوري‌شده توسط سلف را با بيان صحت و سقم آن، در كنار آراي مذاهب در اختيار ما نهاده است، بر ماست كه از طرح عناويني چون (ما، نمي‌توانيم و بلكه نبايد بتوانيم) روي بگردانيم و بنا بر رسالت اسلامي خود، بي‌درنگ به پژوهش‌هاي ديني بپردازيم و براي هم‌سان سازي اقوالي كه در شريعت، به آن تصريح شده، بكوشيم و دروازه‌ي اختلاف را در آن‌چه، جاي اختلاف نيست، ببنديم.[مترجم]
9) لاجپوري در كتاب تقليد شرعي (ص49)، اين مطلب را بريده و ناقص آورده و از نقل گفتار دهلوي در مورد شخصي كه در مكه و مدينه زندگي مي‌كند، خودداري نموده است.! اگر چنين افرادي در شمار راويان حديث قرار مي‌گرفتند، به علت اين سهل‌انگاري‌ها، از جاعلان و واضعان حديث، محسوب مي‌شدند.. پرواضح است كه دهلوي، تقليد را بر كسي واجب قرار داده كه توان و امكان شناخت مذاهب را ندارد. بنابراين پانوشت پيشين ما از ديدگاه دهلوي نيز، درست مي‌نمايد؛ چراكه امروزه براي طيف وسيعي از مسلمانان بر اساس تلاش خجسته‌ي پيشينيان و كمك نرم‌افزاري امروز، اين امكان فراهم شده تا به بازنگري آراي مذاهب و فراتر از آن، پژوهش در احاديثي كه صحت و سقم آن بيان شده، بپردازند و عذر بدتر از گناه نياورند كه ما، نمي‌توانيم و اين امكان براي ما فراهم نيست يا بهانه بتراشند كه علما، مي‌گويند: ما، نبايد بتوانيم!! ما كه خود را پيرو علما مي‌دانيم، بايد ميدان ديد خود را افزايش داده و علماي دين را به چند دانش‌آموخته‌ي حوزوي پيرامون خود منحصر نكنيم و بدانيم كه جهان اسلام، در منطقه و ديار ما محدود نمي‌شود و عالمان نام‌داري در سرتاسر كره‌ي خاكي هستند كه با دليل و برهان ثابت مي‌كنند كه ما، مي‌توانيم و بايد بتوانيم.(مترجم)
10) نهاية المحتاج إلي شرح المنهاج (8/238) از رملي.
11) تفاوت ميان أخبرنا و حدّثنا را بنگريد در: مقدمه‌ي نووي بر شرح صحيح مسلم. (مترجم)
12) نام دوشخص نام‌دار در دو قطب مخالف است: يكي قاضي ابوبكر محمد بن عبدالله، معروف به ابن‌عربي كه در سال 543هـ وفات نمود؛ وي، محدث و فقيهي نام‌دار است كه شرحي بر صحيح ترمذي دارد و (العواصم من القواصم) و هم‌چنين (قانون التأويل في تفسير القرآن)، از آثار اوست. شخص ديگري نيز به ابن‌عربي، معروف بوده است. وي، محيي‌الدين محمد بن علي معروف به ابن‌عربي صوفي است كه افكاري انحرافي و غيرتوحيدي داشته و در سال 638هـ وفات كرده است. صوفيان، محيي‌الدين ابن عربي را با نام شيخ اكبر مي‌شناسند. (مترجم).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:28.txt">مباحثي پيرامون وضعيت مردم پس از سده‌ي چهارم از لحاظ تقليد و اجتهاد</a><a class="text" href="w:text:29.txt">مباحثي پيرامون حكم تقليد در چارچوب مذاهب اربعه</a></body></html>با گذشت چهار قرن، نسلي آمدند كه چپ و راست رفتند (و بر اساس راهي كه هر كدامشان، در پيش گرفتند، شاخه‌شاخه و دسته دسته شدند) و اموري نوپديدار، درميانشان شكل گرفت [و باعث تثبيت تقليد شد]؛ از جمله:
1ـ اختلافات و بگومگوهاي فقهي: بنا به گفته‌ي غزالي، شرح اين رخداد، بدين ترتيب است: با پايان يافتن دوران خلفاي راشدين، كساني، عهده‌دار حكمراني بر مردم شدند كه استحقاق اين مسؤوليت را نداشتند و در پهنه‌ي برخورداري از دانش فتوا و احكام، خودبس نبودند؛ از اين‌رو ناگزير شدند در امر فتوا، از فقها كمك بگيرند و آنان را در تمام احوال و حالات خويش، با خود همراه سازند. در اين ميان برخي از فقها هم‌چنان رويه‌ي پيشينيان را پيمودند و پاي‌بند رسته و صف دين و دين‌داري ماندند؛ روي‌كرد اين‌ها بدين ترتيب بود كه هرگاه از ايشان، پذيرش مسؤوليتي درخواست مي‌شد، روي گردانده و از پذيرش پيشنهادهاي حكام مي‌گريختند (و به كارهاي حكومتي، تن نمي‌دادند.) مردم، نيز در آن بحبوحه شاهد عزت علما بودند و مي‌ديدند كه با وجودي كه حكام به علما روي كرده‌اند، علما، به آن‌ها (و پيشنهادهايشان) پشت مي‌كنند. اما وضع، عوض شد و بسياري به‌قصد دست‌يابي به جاه و مقام، به فراگيري علم پرداختند و بدين‌سان بسياري از فقها –جز آنان‌كه توفيق و رحمت الهي، شامل حالشان شد،- پس از آن‌كه به پست‌هاي حكومتي خوانده مي‌شدند، خودشان خواهان جاه و مقام شدند و بدين ترتيب پس از آن‌كه به‌خاطر روي‌گرداني از حكام و پادشاهان، عزيز و گرامي بودند، به دربار شاهان رو آوردند و خود را در خفت و خواري انداختند.
عده‌اي از پيشينيان اين‌ها، كتاب‌هايي در موضوعات كلامي نگاشته و به‌كثرت به قيل و قال، طرح پرسش و پاسخ‌گويي به فرضيه‌هاي كلامي و هم‌چنين بيان راه‌هاي جدل و مناظره پرداخته بودند؛ عمل‌كرد نويسندگان كلامي، از آن جهت كه شاهان و سران حكومتي، (با تب و تاب) به مناظرات و مباحثات فقهي پرداختند تا مذهب برتر را از ميان دو مذهب شافعي يا ابوحنيفه رحمهماالله برگزينند، باعث شد تا مردم (و فقهاي دربار)، علم كلام و گونه‌هاي ديگر علمي را رها كنند و با توجه خاصي به مسايل اختلافي ميان مذهب شافعي و مذهب ابوحنيفه، مشغول شوند و از پردازش اختلافات فقهي مالك، سفيان و احمد حنبل و ساير مجتهدان، غفلت كنند. جالب است كه اين‌ها، به پندار خود، در صدد استنباط نكات ظريف شرعي و بيان دلايل مذاهب و رديف‌بندي اصول فتوا برآمدند و در اين