يخ وجود دارد؟ 
-	چگونه است كه اصحاب پيامبرصلی الله عليه وسلم حديث كم اهميت شهادت عمار به دست گروه ياغي را پس از 27 سال به خاطر دارند ولي واقعه مهم غدير (اگر موضوع غدير خلافت بوده است) را فقط بعد از 70 روز فراموش كرده و هيچكس در سقيفه و يا پس از آن به آن اشاره اي نمي كند؟! 
-	شما روش و شيوه حكومتي حضرت علي(ع) را دقيقاً طبق سنت نبي اكرم مي دانيد چرا ايشان در سه روز آخر عمر خود  كه ضربت خورده بودند مانند پيامبر در غدير خم، جانشين خود يعني امام حسن را معرفي نكرده و از مردم كوفه براي اوبيعت نگرفتند؟ و به جاي اينكار در پاسخ مردم كوفه گفتند :  خود دانيد مي خواهيد با حسن بيعت كنيد مي خواهيد بيعت نكنيد. براستي چرا امت را مانند گله بي چوپان رها كردند؟ آن هم در شرايطي كه به مراتب بدتر از آخرين روزهاي حيات پيامبر اكرم بود. (وجود خونخواهان حضرت عثمان و خوارج مخالف با همه و شيعيان غالي و تندرو و... ) 
-	در تمامي كتاب معتبر و قديمي مي خوانيم كه هر گاه عده اي قصد بركناري يكي از خلفاي بني اميه يا بني عباس را داشته اند ابتدا در حضور جمع او را خلع مي كرده اند چرا در هيچ كجاي تاريخ سخني از خلع حضرت علي و سپس تجمع در سقيفه به چشم نمي خورد؟ 
-	در اشارات و دلايل حضرت علي (ع) براي پذيرفتن خلافت، هيچ کجاي تاريخ، نكته اي مبني بر وجود نص و يا تاكيد پيامبر و... نمي بينيم بلكه فقط دلخوري ايشان از عدم حضور در سقيفه با عناين به قرابت به رسول الله بوده است:
فان کنت بالشوري ملکت امورهم	 	فکيف بهذا والمشيرون غيب
 وان کنت بالقربي حججت خصيمهم      	فغيرک اولي بالنبي و اقرب   							حضرت علي				
-	به هوش باشيد سوگند به آفريدگاري كه دانه را شكافت و به جنبنده ها جان بخشيد اگر: حضور انبوه مردم در صحنه نبود و اگر وجود اينهمه ياران حجت را تمام نمي‌كرد. و اگر نبود آن تعهدي كه خدا از دانشمندان گرفته است تا در برابر شكمبارگي ستمگر و گرسنگي مظلوم بي‌تفاوت نمانند، مهار شتر خلافت را بر كوهانش مي افكندم و آخرين شتر اين كاروان را به كاسة اولين آن سيراب مي‌كردم.(6)  
-	در سال 37 هجري در صفين شخصي از طايفه بني اسد از حضرت علي (ع) پرسيد  چگونه شما را از آن مقام كه سزاوارتر از همه بوديد كنار زدند؟ آن حضرت فرمود‌:
" اي برادر بني اسدي تو مردي پريشان و مضطربي كه نا به جا پرسش مي‌كني ليكن تو را حق خويشاوندي است و حقي كه در پرسيدن داري و بي گمان طالب دانستني. پس بدان كه آن استبدادي كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد در حاليكه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندي با پيامبر استوارتر بود جز خودخواهي و انحصار طلبي چيز ديگري نبود كه گروهي بخيلانه به كرسي خلافت چسبيدند و گروهي سخاوتمندانه از آن دست كشيدند  داور خداست و بازگشت همه ما به روز قيامت است (آنگاه شعر امراء القيس را خواندند: واگذار داستان تاراج آن غارتگران را و به ياد آور داستان شگفت انگيز دزديدن اسب سواري را)  بيا و داستان پسر ابوسفيان را به ياد آور كه روزگار من را به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند... " 
-	چنانچه واقعة يوم الانذار و آية ولايت و حادثة غدير در ارتباط با خلافت حضرت علي (ع) مي‌بود وقتي پيامبرصلی الله عليه وسلم در سال آخر به جنگ تبوك رفتند و علي را در مدينه بالاي سر خانواده خودشان مي گذارند منافقان نمي‌گفتند: پيامبر همراهي علي را خوش نداشت. زيرا اگر خدا و نبي‌اكرم، علي را خليفه اعلام كرده بوده اند، گفتن چنين شايعه اي بيشتر شبيه طنز بود تا شايعه! ضمن اينكه حضرت محمد حضرت علي را در اين آخرين روزها جانشين خود در مدينه مي كرد نه اينكه سباع ابن غفاري را جانشين خودشان در مدينه كنند و خليفة آينده را! زير نظر او قرار دهند!!! براستي چرا علي به جاي اينكه براي گله گذاري از مدينه خارج شده و به سوي پيامبر بروند براي منافقان، اشاره به واقعة يوم النذار و آيه ولايت و... نكردند؟ و چگونه آنها نترسيدند كه علي که در آينده خليفه مي شود و تلافي مي كند؟ در جريان جنگ تبوك حضرت علي، سرپرست خانوادة پيامبرصلی الله عليه وسلم بوده و نه بيشتر و همين نشان مي دهد منظور پيامبر در مواقف ديگر (مانند يوم النذار و...) وصايت بر خانواده و جانشيني در بني هاشم بوده و نه خلافت و حكومت. 
-	در نامه هاي متعددي كه بين حضرت علي و معاويه رد و بدل مي شود حضرت علي در اثبات حقانيت و خلافت خود مي فرمايند: همان مردم و همان انصار و مهاجريني كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با من نيز بيعت كردند پس خلافت من بر حق است و هيچگاه به آيات ابلاغ و اكمال و ولايت و... اشاره اي نمي كنند و اين نشان مي دهد شان نزول اين آيات چيز ديگري بوده و نه موضوع خلافت. 
-	و چنان بود كه علي در زندگاني فاطمه ؛ جمعي را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت كسان از دور وي پراكنده شدند. درگذشت فاطمه 6 ماه پس از پيامبر بود. يكي به زهري گفت: علي 6 ماه با ابوبكر بيعت نكرده بود؟ گفت: نه علي بيعت كرده بود و نه هيچ يك از بني هاشم بيعت كرده بودند (عجب خفقاني) و چون علي ديد كه مردم از دور وي پراكنده شدند با ابوبكر از در صلح درآمد و كس فرستاد كه پيش ما بيا و هيچكس با تو نيايد كه خوش نداشت عمر بيايد و خشونت وي را مي‌دانست. اما عمر گفت: تنها پيش آنها مرو. ابوبكر گفت: به خدا تنها پيش آنها مي روم، چكارم مي كنند؟ گويد: ابوبكر پيش علي رفت كه بني هاشميان به نزد وي فراهم بودند علي برخاست و چنانكه بايد ثناي خدا كرد و آنگاه گفت: بازماندن ما از بيعت تو از اينرو نيست كه فضل تو را انكار مي‌كنيم يا خيري را كه خدا سوي تو رانده به ديدة حسد مي نگريم ولي ما را در اينكار حقي بود كه ما را نديده گرفتيد. آنگاه از قرابت خويش با پيامبر و حق بني هاشم سخن آورد و چندان بگفت كه ابوبكر گريست. و چون علي ساكت شد ابوبكر شهادت اسلام بر زبان آورد و چنانكه بايد حمد و ثناي خدا كرد آنگاه گفت: به خدا خويشاوندان پيمبر خدا را از رعايت خويشاوندان خودم بيشتر دوست دارم. دربارة اين موال كه ميان من و شما اختلاف است نيت خير داشتم و شنيدم كه پيمبر خدا مي گفت از ما ارث نمي برند هر چه به جا گذاريم صدقه است خاندان محمد فقط از اين مال مي خورند و من در پناه خدا هر كاري را كه محمد پيامبر خدا كرده باشد همان مي كنم. آنگاه علي گفت: وعدة ما و تو براي بيعت امشب باشد. و چون ابوبكر نماز ظهر بكرد روي به مردم كرد و سخناني در عذر خواهي از علي بر زبان آورد. پس از آن، علي برخاست و از حق و فضيلت و سابقة ابوبكر سخن آورد و پيش رفت و با او بيعت كرد (پس داستان اخذ بيعت اجباري و... دروغ است هيچگونه جانبداري و تعصب و يكطرفه نگري در اين روايت وجود ندارد) و مردم به علي گفتند: صواب كردي و نكوكردي. گويد: و چون علي به جمع پيوست، مردم به او نزديك شدند. تاريخ طبري ص1336 
-	 هنگامي كه امام علي، پس از ضربت خوردن شمشير مسموم «ابن ملجم» در بستر مرگ بود، مورد سئوال قرار گرفته، و از ايشان پرسيدند كه چه كسي بعد از ايشان بخلافت ميرسد؟ و ايشان در جواب گفتند:«شما را ترك ميكنم، همانگ