جاي گذاشت. در آن دوران، هرقدر از طرف پيامبر صلی الله علیه و سلم  و اصحاب كبار كوشش ميشد، باز آتش تعصّب به فاصله هاي كم و بيش شعله ور ميگرديد، چنانكه با مطالعه و بررسي تاريخ زندگي پيامبر صلی الله علیه و سلم  و يارانش اين مطلب كاملاً روشن ميشود. و اين تعصّب ميان اولاد عبدمناف كه رياست قريش را داشتند، كمتر از ديگران نبود.
همين عامل بود كه پس از رحلت رسول اكرم  صلی الله علیه و سلم  ابوسفيان را تحت تاثير شديد خود قرار داد كه فرياد ميزد: «اي آل عبدمناف، ابوبكر را با كار شما (يعني با رياست) چه كار؟!» 

پس ابوسفيان يعني همان كسيكه ديروز با عموزاده خود رسول خدا از هيچ مبارزه و محاربه اي خودداري نميكرد، در شعاري كه به نفع بني هاشم ميداد و ميگفت: «به خدا سوگند اگر اجل مهلتم دهد، پاي عبّاس و علي را بر فراز بلندي ميرسانم»، سخنش از عاطفه تعصّب سرچشمه ميگرفت و جز حفظ افتخارات قبيله‌اي هرگز منظور ديگري نداشت. زيرا بنا بر مثل معروف عربي: «اَنَا عَلي اَخي، و اَنَا و اَخي عَلي اِبنِ عَمّي، وَ اَنَا و اَخي وَ ابنُ عَمّي عَلَي الغَرِيبِ» يعني من با برادرم دشمني ميكنم، ولي عليه عموزاده‌ام از برادرم پشتيباني ميكنم، و اگر طرف دعوي بيگانه باشد، با برادر و پسرعمو دست بدست هم داده و عليه بيگانه قيام ميكنيم!
بنابراين لازم بود در آن روز ابوسفيان از عموزاده خود علي عليه ابوبكر دفاع كند. چه ابوسفيان و علي هر دو از اولاد عبدمناف بودند، ولي ابوبكر اجنبي. و از اينجا بود كه در آن روز ابوسفيان شعار «يا آل عبدمناف...» سرداده بود و اين شعار ابوسفيان جاداشت مسير تاريخ را تغيير دهد. زيرا رياست قريش هميشه بدست افراد قبيله عبدمناف بود و با وجود اختلاف بين دو تيره مهمّ اين قبيله (بني هاشم و بني اميّه) كه پيوسته بر سر رياست با يكديگر در كشمكش بودند، اكنون كه خطر از دست رفتن رياست و افتخار قبيله آنانرا تهديد ميكرد، تمام طوايف عبدمناف (از طايفه هاشم و نوفل و مطّلب و عبدشمس كه تنها عبدشمس شامل عشاير عبلات و ربيعه و عبدالعزّي و حبيبه و اميّه بوده است و اميّه نيز به خانواده هايي منشعب ميشد كه يكي از آنها خانواده حرب پدر ابوسفيان است) در يك صف قرار ميگرفتند. و اگر همه افراد اين قبايل بيشمار با عموزادگانشان كه از قبايل قصي بودند، جمع ميشدند، آنچنان حزبي قوي و نيرومند تشكيل ميشد كه جا داشت ابوسفيان بگويد: «مردي كه قبيله قصي (كه اصل قبيله عبدمناف بود) پشتيبانش باشد، البته نيرومند و پيروز است.» و اين مرد همان علي فرزند نيرومند شيخ الاباطح رئيس مكّه يعني ابوطالب بود. در مقابل چنين مردي، ابوبكر كه از طايفة تيّم بن مرّة بود، هرگز نميتوانست از لحاظ سياسي برابري و رقابت كند. چه بطوريكه ابوسفيان طايفه بني تيّم را معرّفي كرد، كوچكترين دسته و ضعيفترين طايفه قريش شمرده ميشدند. نه داراي عدّه كافي بوده و نه -به استثناي شخص ابوبكر و طلحه- در ميان اصحاب بزرگ پيامبر صلی الله علیه و سلم  جايي داشتند. و همچنين بود بني عدي طايفه عمر.
هيچيك از اين دو طايفه از قبيله قُصَي كه شريف و بزرگ قبايل قريش محسوب ميشد، نبودند. قبيله قصي كه طايفه عبدمناف از آن منشعب ميشد، چنانچه رقابتي پيش ميآمد، از علي پشتيباني ميكردند، نه ابوبكر. بنابراين قيام ابوسفيان، به ويژه اگر چهره شاخصي چون عبّاس عموي سالخورده پيامبر صلی الله علیه و سلم  نيز با او همدست و همصدا ميشد، با توجّه به اينكه انصار شكست خورده در خلافت هم طرفدار علي بودند، ترديدي در پيروزي ايشان وجود نداشت. چنانكه عبّاس نيز بعدها به علي ميگفت: «اگر در آن روز من و ابوسفيان با تو بيعت ميكرديم، فرزندان عبدمناف با تو مخالفت نميكردند و اگر آنها مخالفت نميكردند، هيچكس از قريش با ما اختلاف نميكرد و همه بيعت ميكردند. و اگر قريش با تو بيعت ميكردند، هيچكس از عرب با تو مخالفت نمي نمود.» 
و گويا ابوسفيان هم در پيش خود همين حساب را ميكرد كه خطاب به آن جناب ميگفت: «به خدا قسم اگر اجازه بدهي، برايت شهر مدينه را از لشكريان سواره و پياده پر ميسازم!» امّا آن امام همام كه دلش از حبّ دنيا خالي و از تعصّبات قومي وارسته و افق فكرش والاتر و بالاتر از اينها بود و جز به پيشرفت اسلام و تحقّق اهداف عاليه پيامبر صلی الله علیه و سلم  به چيز ديگري نميانديشيد، در نهايت آرامش و طمأنينه با همين يك سخن فرياد و جنب و جوش ابوسفيان را خاموش ساخت و همه نقشهها و افكار طلائي او را برهم زد كه: «اي ابوسفيان! عمر درازي را در دشمني اسلام و مسلمانان گذراندي، امّا در نهايت نتوانستي ضرري به پيكر دين وارد سازي. ما ابوبكر را براي اينكار شايسته ميبينيم.» 
چون ابوسفيان از علي مايوس شد و ديد كه نميتواند با او معامله كند، نزد عبّاس بن عبدالمطلب رفت و گفت: «تو به ميراث برادر زادهات از هركسي سزاوارتري! دست بگشاي تا با تو بيعت كنم. زيرا مردم پس از بيعت من با تو مخالفت نخواهند كرد.» عبّاس در جواب او گفت: «اي ابوسفيان! كاري را كه علي نميپذيرد و كنار ميزند، عبّاس به جست و جوي آن برآيد؟!»7 ابوسفيان نااميد برگشت.
در روايتي آمده است كه در اين گير و دار، مشاور خليفه، عمر فاروق به وي پيشنهاد كرد كه براي جلوگيري از تفرقه افتادن ميان مسلمين و ايمني از شرّ ابوسفيان، آنچه از صدقات در دست اوست، به ابوسفيان واگذارد.؟ (كاري كه حضرت رسول نيز در قبال برخي مسلمانان سست ايمان براي دفع شرّ آنان انجام داده بود و به قانون مؤلّفة القلوب مشهور است.) و چون ابوبكر چنين كرد، ابوسفيان خشنود شده و با وي بيعت نمود. ولي روايت ارجح كه غالب مورّخين درباره بيعت ابوسفيان ذكر كرده اند، اينست كه وي هنگامي كه شنيد پسرش يزيد الخير از جانب ابوبكر به فرماندهي يكي از سپاههاي عازم براي جنگ با روميان منصوب شده، فوراً نزد ابوبكر شتافت و با او بيعت كرد! 
ابوسفيان كه اينقدر رجزخواني ميكرد كه هر آينه آنان را ميكوبم و مدينه را از خيل سواران و پيادگان پر ميكنم و چنين و چنان ميكنم، به اندازهاي گفتهايش با عملش تفاوت داشت كه مورّخين جرياني را نقل ميكنند كه عيناً چيزي جز ضعف و حقارت و ذلّت ابوسفيان را نشان نميدهد. گويند روزي ابوبكر ابوسفيان را احضار كرد و درباره موضوعي از او مؤاخذه و بازخواست نمود و با او به تندي سخن گفت و ابوسفيان تملّق خليفه را مينمود و نسبت به وي خشوع و ذلّت نشان ميداد. در اين هنگام پدر ابوبكر ابوقحافه كه صداي پرخاش فرزندش را شنيد، از غلامش پرسيد: «پسرم بر سر چه كسي فرياد ميكند؟» گفت: «بر سر ابوسفيان.» ابوقحافه به نزد ابوبكر آمد و بدو گفت: «آيا در مقابل ابوسفيان -سيّد و بزرگ قريش در زمان جاهليت- تندي و پرخاش ميكني؟» ابوبكر پاسخ داد: «خداوند به واسطه اسلام، برخي را سربلند و برخي ديگر را خوار و ذليل كرده است.» 
عتبه فرزند ابولهب نيز از كساني بود كه همچون ابوسفيان از خلافت ابوبكر اكراه داشت و براي براندازي آن فعّاليت ميكرد. وي به مسجد رفته و با هدف تهي