قط در ديد خلفاي اوليه وسيله اي براي كسب افتخار بوده است و بس.  آن هم افتخار خدمت به اسلام  و بردن صواب بيشتر. زيرا هر گاه خليفه قصد داشته كه دست از پا خطا كند تمامي اصحاب تربيت شده توسط پيامبرصلی الله علیه و سلم با قدرت جلوي او ايستادگي مي كردند. حضرت عمر نمي تواند حتي يك آيه كه به نظرش مي آمد از پيامبرصلی الله علیه و سلم شنيده بوده را وارد قرآن كند و حتي مجبور مي شود براي يك وجب پارچه اضافي لباسش توضيح بدهد! و تعجب من از افسانه‌هاي توهين به ولايت و غصب خلافت و سكوت امت است كه ورد صبح و شام شيعه شده. و از آن عجيبتر افسانة شهادت حضرت فاطمه است به دست حضرت عمر ابن خطاب. واقعاً  كه شيعه، تاريخ را تبديل به يك طنز تلخ و مسخره كرده است. 
177.	يكي از آقايان با خشم، سئوال مي كرد: چرا حضرت عمر،  معاويه را در شام پرو بال داد؟ من به او گفتم: برادر عزيز،  اتفاقاً حضرت عثمان نيز همين سئوال شما را از حضرت علي مي پرسد آيا شما پاسخ حضرت‌علي (ع) را قبول داريد يا نه؟ آن شخص جواب نداد (مطمئن باشيد حتي اگر حضرت علي زنده هم شود، اين آقايان زير بار حرف حق نمي روند) من ادامه دادم: حضرت علي به عثمان پاسخ مي دهند:" مگر تو نمي داني كه معاويه از يرفا غلام حضرت عمر بيشتر از خود عمر مي ترسيد؟ " و آن دوست عزيز همچنان به من نگاه مي كرد!
178.	به اين دو سخن از دو نويسنده بزرگ، دقت كنيد: 1- آدمي هرگز از كسي كه از خود خردتر مي‌شمارد نفرت ندارد، بلكه هنگامي به كسي نفرت مي ورزد كه او را با خود برابر يا از خود برتر شمارد (‌نيچه ـ فراسوي نيك و بد) 2- وقتي ما از يك نفر متنفريم، چيزي از چهره او ما را متنفر مي كند كه در درون خود ماست           (هرمان هسه ـ دميان)  آيا اكنون  به علت نفرت و كينه روحانيون و نويسندگان از حضرت عمر و ابوبكر بهتر پي نمي بريد؟
179.	حضرت علي (ع) ـ يعني امامي كه شيعه مقام او را بالاتر از همة امامان حتي امام حسين مي داند ـ در زمان حيات و خلافتش مردم شهر انبار را كه دنبال ايشان فقط راه افتاده بودند سرزنش مي‌كند و مي فرمايد چه زشت است رنجي كه پايانش آتش دوزخ است!!!‌ آنگاه افرادي مثل من بايد با روحانيون (عوام كه جاي خود دارد) بر سر تحريم قمه زني بحث و جدل كنيم! يعني كوبيدن با شمشير به فرق سر  در سوگ و حب امام حسين! خدا وكيلي با روشي كه از حضرت علي سراغ داريم اگر ايشان يا امام حسين زنده مي‌شدند به ما چه مي گفتند؟ 
180.	انسان وقتي كتب حديثي مانند بحار الانوار در 110 جلد را مشاهده مي‌كند بي‌اختيار اين فكر به مغزش خطور مي كند كه نعوذ بالله پيامبرصلی الله علیه و سلم و ساير اصحاب، بيكار بوده اند و كارشان از صبح تا شب فقط گفتن و شنيدن و حفظ كردن حديث بوده است و من نمي دانم كي و چه وقت به نبرد و ثبت و ضبط قرآن و نماز خواندن و كار و تلاش و ساير امور ديني و اجتماعي خود مي رسيده اند زيرا بيشتر احاديث، مربوط به دوران اقامت ايشان در مدينه است كه فقط 10 سال بوده است با اين پيش فرض جالب كه بدانيم شيعه معتقد است ائمه هر چه گفته اند از پيامبرصلی الله علیه و سلم بوده و از پيش خود چيزي نگفته اند! و تازه مي گويند اينها نيز همة احاديثي نيست كه به دست ما رسيده و مقداري از احاديث در گذر زمان دچار فراموشي شده و از ميان رفته است!
181.	تشيع (منظور من اموري است كه به عنوان تشيع در كوچه و بازار و مسجد و منبر و تكيه و روضه خواني و در رگ و ريشه و فكر و فرهنگ مردم جريان دارد و نه آنچه به صورت تئوري در كتابهاي شيعه نوشته‌اند زيرا ميان نوشته تا عمل تفاوت بسيار است. به قول حضرت علي(ع)، حقيقت در ميدان حرف، جولانگاه وسيعي دارد ولي در عمل...) ملغمه اي است از تفكرات صوفي گرايانة مسيحي و هندي و صوفي هاي دوران صفوي، تفكرات باطني گرايانه و تاويلي فرقة اسماعيليه، احساسات و داستانهاي عجيب و غريب و پر از غلو غاليان قرن اول و دوم هجري، فلسفه بافي هاي پوچ متكلمين و رافضيان و مفوضه، اسرائيليات نويسندگان نفوذي يهودي، آداب و رسوم مسيحي و... 
182.	دوستي مي گفت: اين مطالب كه به نفع شيعه است در كتب اهل سنت هم نوشته شده. به او گفتم: آيا تمام مطالبي كه در كتب شيعه وجود دارد صحيح و درست است؟ گفت: نه حتي در كتب قديمي و معتبري مانند اصول كافي نيز روايات دروغ و جعلي وجود دارد. گفتم: پس چرا كتب اهل سنت بايد از اين عيب مبرا باشد. گفت: زيرا اين مطالب به نفع ما و به ضرر آنهاست. گفتم: مگر آنها دشمن علي هستند يا ايشان را قبول ندارند؟  و در اينجا دوستم به فكر فرو رفت. 
183.	در غرب اگر كسي هولوكاست را رد كند زنداني و محكوم مي شود ولي در ايران اگر كسي به خرافات 1400 سال قبل ايراد بگيرد هزار و يك بلا سرش مي‌آيد. و اين است معناي آزادي از سر به بالا در ايران. فسيعلو الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون. 
184.	داستان بسيار تامل برانگيزي در قرآن هست: يهوديان ساكن در نقطه اي ساحلي از ماهيگيري در روز شنبه منع مي شوند. از قضا ماهي ها فقط روزهاي شنبه به كنار آب مي‌آيند و مغزهاي متفكر مي نشينند و نقشه مي كشند كه در كنار ساحل حوضچه هايي درست كنند تا ماهي ها روز شنبه در آن گير افتاده و آنها روز يكشنبه آنها را صيد كنند براي همين زرنگ بازي خداوند آنها را مسخ و تبديل به بوزينه مي‌كند. با خواندن اين داستان، انسان به ياد لابراتوار روحانيون دربار صفوي مي‌افتد زيرا اينها نيز براي هر مشكلي راه حلي زيركانه دارند (شما بخوانيد:كلاه شرعي) و حرام خداوند پس از ورود به اين لابراتوار با وسايل و مصالح پيچيده اي مانند:  توجيه و تفسير و تاويل و مصلحت و تعبد و تقليد و... تبديل به حلال مي شود. در حاليكه نزد خداوند، ماهيت و نفس عمل و نيات افراد مهم است و نه نوشته هاي روي كاغذ و لقلقه هاي زبان و يا قواعد و چارچوبهاي تراشيده شدة ظاهري و حقوقي ما و يا كلاه شرعيهاي آنان.
185.	جاي تعجب و حتي تاسف است كه همان دروغي كه ابوجهل و ابولهب در مكه شايع كرده بودند كه هدف محمد از اين كارها، حكومت و فرمانروايي است آري همين دروغ را پس از 14 قرن، روحانيون در ايران از صبح تا شب تبليغ مي كنند و اين در حالي است كه در جاي جاي قرآن مي خوانيم: تو (اي محمد) بشارت‌دهنده و ترساننده‌اي بيش نيستي، تو فرستاده اي، تو تذكر دهنده اي، بگو من هيچ اجر و مزدي از شما نمي خواهم و... 186.	مي دانيد در كشورهاي سني  سخنرانان بالاي منبر  چگونه چهره اي از شيعه در ذهن دارند: شيعه تركيبي است از يهود و مجوس كه تحت نام اهل بيت پيامبرصلی الله علیه و سلم  با اسلام دشمني مي كنند و قرآن را ناقص مي دانند. به ناموس پيامبر (عايشه) اهانت روا مي دارند. اصحاب را از يك كنار تكفير مي كنند خلفا را از اول  قبول اسلام منافق و خائن و مشرك و فاسد مي‌شمرند. به نماز با مسلمين عقيده ندارند. علي را مي پرستند. جبرييل را خائن مي شمارند و مي‌گويند مامور بوده كه رسالت را به علي ابلاغ كند به محمد ابلاغ كرد. مهر پرستي مي كنند. از قبر شفا مي‌خواهند  به تقليد كعبه، ضريح براي مردگان مي‌سازند. و دور آن طواف مي كنند. ائمه شان 