2): اين گفتة خداوند متعال كه مي‌فرمايد: چيزي از كار (بندگان) در دست تو نيست. خداوند يا توبة آنها را مي‌پذيرد و يا آنان را عذاب مي‌دهد چراكه آنان، ستمگرند
1602ـ عَنْ أَنَسٍ (رض) قَالَ: شُجَّ النَّبِيُّ (ص) يَوْمَ أُحُدٍ فَقَالَ: «كَيْفَ يُفْلِحُ قَوْمٌ شَجُّوا نَبِيَّهُمْ». فَنَزَلَتْ: (لَيْسَ لَكَ مِنَ الأمْرِ شَيْءٌ) . (بخارى:4069)
ترجمه: انس (رض) مي گويد: روز غزوه احد، سر مبارك نبي اكرم (ص) زخمي شد. آنحضرت (ص) فرمود: «چگونه رستگار مي شود قومي كه سر پيامبرش را زخمي كند»؟ آنگاه، اين آيه نازل شد: (لَيْسَ لَكَ مِنَ الأمْرِ شَيْءٌ) يعني اي پيامبر! چيزي از كار بندگان در دست تو نيست.
1603ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ الله عَنْهُمَا: أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) إِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ الرُّكُوعِ مِنَ الرَّكْعَةِ الآخِرَةِ مِنَ الْفَجْرِ يَقُولُ: «اللَّهُمَّ الْعَنْ فُلانًا وَفُلانًا وَفُلانًا» بَعْدَ مَا يَقُولُ: «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، رَبَّنَا وَلَكَ الْحَمْدُ». فَأَنْزَلَ اللَّهُ: (لَيْسَ لَكَ مِنْ الأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظَالِمُونَ).      (بخارى:4070)
ترجمه: ابن عمر رضي الله عنهما مي گويد: شنيدم كه رسول الله (ص)  هنگام بلند كردن سرش از ركوع ركعت دوم نماز فجر، بعد از گفتن سمع الله لمن حمده، ربنا لك الحمد، مي‌فرمود: «خدايا! فلاني، فلاني و فلاني را لعنت كن». آنگاه، خداوند اين آيه را نازل فرمود:   (لَيْسَ لَكَ مِنْ الأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظَالِمُونَ) يعني اي پيامبر! چيزي از كار (بندگان) در دست تو نيست. خداوند يا توبة آنان را مي پذيرد و يا آنها را عذاب مي دهد چرا كه آنان ستمگرند.

باب (13): به شهادت رسيدن حمزه بن عبدالمطلب (رض)
1604ـ عَنْ عُبَيْدِاللَّهِ بْنِ عَدِيِّ ابْنِ الْخِيَارِ: أنَّهُ قَالَ لِوَحشِيٍّ: أَلا تُخْبِرُنَا بِقَتْلِ حَمْزَةَ؟ قَالَ: نَعَمْ، إِنَّ حَمْزَةَ قَتَلَ طُعَيْمَةَ بْنَ عَدِيِّ بْنِ الْخِيَارِ بِبَدْرٍ، فَقَالَ لِي مَوْلايَ جُبَيْرُ بْنُ مُطْعِمٍ: إِنْ قَتَلْتَ حَمْزَةَ بِعَمِّي فَأَنْتَ حُرٌّ، قَالَ: فَلَمَّا أَنْ خَرَجَ النَّاسُ عَامَ عَيْنَيْنِ، وَعَيْنَيْنِ جَبَلٌ بِحِيَالِ أُحُدٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُ وَادٍ، خَرَجْتُ مَعَ النَّاسِ إِلَى الْقِتَالِ، فَلَمَّا أَنِ اصْطَفُّوا لِلْقِتَالِ، خَرَجَ سِبَاعٌ فَقَالَ: هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ؟ قَالَ: فَخَرَجَ إِلَيْهِ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِالْمُطَّلِبِ، فَقَالَ: يَا سِبَاعُ يَا ابْنَ أُمِّ أَنْمَارٍ مُقَطِّعَةِ الْبُظُورِ، أَتُحَادُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؟ قَالَ: ثُمَّ شَدَّ عَلَيْهِ، فَكَانَ كَأَمْسِ الذَّاهِبِ، قَالَ: وَكَمَنْتُ لِحَمْزَةَ تَحْتَ صَخْرَةٍ، فَلَمَّا دَنَا مِنِّي رَمَيْتُهُ بِحَرْبَتِي، فَأَضَعُهَا فِي ثُنَّتِهِ حَتَّى خَرَجَتْ مِنْ بَيْنِ وَرِكَيْهِ، قَالَ: فَكَانَ ذَاكَ الْعَهْدَ بِهِ، فَلَمَّا رَجَعَ النَّاسُ رَجَعْتُ مَعَهُمْ، فَأَقَمْتُ بِمَكَّةَ حَتَّى فَشَا فِيهَا الإسْلامُ، ثُمَّ خَرَجْتُ إِلَى الطَّائِفِ، فَأَرْسَلُوا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) رَسُولاً، فَقِيلَ لِي: إِنَّهُ لا يَهِيجُ الرُّسُلَ، قَالَ: فَخَرَجْتُ مَعَهُمْ حَتَّى قَدِمْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص)، فَلَمَّا رَآنِي قَالَ: «آنْتَ وَحْشِيٌّ»؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: «أَنْتَ قَتَلْتَ حَمْزَةَ»؟ قُلْتُ: قَدْ كَانَ مِنَ الامْرِ مَا بَلَغَكَ. قَالَ: «فَهَلْ تَسْتَطِيعُ أَنْ تُغَيِّبَ وَجْهَكَ عَنِّي»؟ قَالَ: فَخَرَجْتُ، فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (ص)، فَخَرَجَ مُسَيْلِمَةُ الْكَذَّابُ، قُلْتُ: لأخْرُجَنَّ إِلَى مُسَيْلِمَةَ، لَعَلِّي أَقْتُلُهُ فَأُكَافِئَ بِهِ حَمْزَةَ، قَالَ: فَخَرَجْتُ مَعَ النَّاسِ، فَكَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَا كَانَ، قَالَ: فَإِذَا رَجُلٌ قَائِمٌ فِي ثَلْمَةِ جِدَارٍ، كَأَنَّهُ جَمَلٌ أَوْرَقُ، ثَائِرُ الرَّأْسِ، قَالَ: فَرَمَيْتُهُ بِحَرْبَتِي، فَأَضَعُهَا بَيْنَ ثَدْيَيْهِ حَتَّى خَرَجَتْ مِنْ بَيْنِ كَتِفَيْهِ، قَالَ: وَوَثَبَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الأنْصَارِ فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ عَلَى هَامَتِهِ. (بخارى:4072)
ترجمه: از عبيدالله بن عدي بن خيار روايت است كه به وحشي گفت: چگونگي به شهادت رسيدن حمزه را براي ما بيان نمي كني؟ گفت: بلي. حمزه در جنگ بدر، طعيمه بن عدي بن خيار را به قتل رساند. مولايم؛ جبير بن مطعم؛ به من گفت: اگر حمزه را به انتقام عمويم به قتل برساني، آزادي. پس هنگامي كه مردم بسوي عينين ـ و آن كوهي است مقابل احد كه در ميان آندو، يك وادي قرار دارد ـ رفتند، من هم همراه آنان، به جنگ رفتم. وقتي كه براي جنگ، صف آرايي كردند، سباع از صف، خارج شد و گفت: آيا كسي هست كه با من مبارزه كند؟ حمزه بن عبد المطلب بسوي او رفت و گفت: اي سباع! اي فرزند ام انماري كه زنان را ختنه مي كند! آيا با خدا و رسولش، دشمني مي كني؟ آنگاه حمله كرد و او را نابود ساخت.
من پشت تخته سنگي كمين كردم. هنگامي كه او به من نزديك شد، نيزة كوتاهم را بسويش پرتاپ كردم. نيزه به ناف اش اصابت كرد طوريكه از ميان دو سرين اش بيرون آمد و اينگونه حمزه، به شهادت رسيد. هنگامي كه مردم برگشتند، من هم با آنان برگشتم و در مكه ماندم تا اينكه اسلام در آنجا، گسترش پيدا كرد. آنگاه، به طائف رفتم. اهل طائف نيز هيأتي نزد رسول الله (ص) فرستادند و به من گفتند: رسول خدا (ص) به هيأت ها آزار نمي رساند. لذا من نيز همراه آنها براه افتادم تا اينكه نزد پيامبر اكرم (ص) رفتم. هنگامي كه آنحضرت (ص)  مرا ديد، پرسيد: «تو وحشي هستي»؟ گفتم: بلي. فرمود: «تو حمزه را به قتل رساندي»؟ گفتم: مطلب همانطور است كه به اطلاع شما رسيده است. فرمود: «آيا مي تواني چهره ات را از من پنهان كني»؟
با شنيدن اين سخنان، يرون رفتم. و پس از در گذشت رسول الله (ص) هنگامي كه مسيلمة كذاب ظهوركرد، با خود، گفتم: بسوي مسيلمه مي روم. شايد بتوانم او را به قتل برسانم و اينگونه، قتل حمزه را جبران كنم. لذا همراه مردم بيرون رفتم. و ماجرايش آنگونه شد كه       مي دانيد. (جنگي در گرفت و تعداد زيادي از صحابه به شهادت رسيدند). ناگهان، در آن گير و دار، چشم ام به مردي افتاد كه در شكاف ديواري ايستاده بود و موهاي ژوليده اي داشت تا جايي كه گويا شتري خاكستري رنگ است. پس نيزة كوتاهم را بسوي او پرتاب كردم. نيزه به سينه اش اصابت كرد طوريكه از ميان شانه هايش، بيرون آمد. آنگاه، مردي از انصار نيز بسوي او حمله كرد و با شمشير بر فَرق سرش زد. 

باب (14): مجروح شدن پيامبر اكرم (ص) در جنگ احد
1605ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رض) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَى قَوْمٍ فَعَلُوا بِنَبِيِّهِ ـ يُشِيرُ إِلَى رَبَاعِيَتِهِ ـ اشْ