 ابواسيد (رض) مي گويد: دختر جون را در حالي كه دايه اش او را همراهي مي كرد، نزد رسول ‏اكرم (ص) بردند. رسول ‏الله (ص) فرمود: «خود را در اختيار من بگذار». دختر جَون گفت: آيا ملكه، خود را در اختيار يكي از رعيت اش مي گذارد؟ آنگاه، رسول ‏اكرم (ص) دست مبارك اش را بسوي او برد تا بر سرش بكشد و باعث آرامش وي گردد. دختر جون گفت: از تو به خدا پناه مي برم. رسول ‏اكرم (ص) فرمود: «به پناهگاه بزرگي، پناه بردي». سپس آنحضرت (ص) نزد ما آمد و فرمود: «اي ابواسيد! دو پارچة كتانيِ بلندِ سفيد رنگ به او بده و او را به خانواده اش برسان».
باب (3): كسي كه سه طلاق را جائز مي داند
1854ـ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ الله عَنْهَا: أَنَّ امْرَأَةَ رِفَاعَةَ الْقُرَظِيِّ جَاءَتْ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّ رِفَاعَةَ طَلَّقَنِي فَبَتَّ طَلاقِي، وَإِنِّي نَكَحْتُ بَعْدَهُ عَبْدَالرَّحْمَنِ بْنَ الزُّبَيْرِ الْقُرَظِيَّ، وَإِنَّمَا مَعَهُ مِثْلُ الْهُدْبَةِ. قَالَ  رَسُولُ اللَّهِ (ص): «لَعَلَّكِ تُرِيدِينَ أَنْ تَرْجِعِي إِلَى رِفَاعَةَ؟ لاَ حَتَّى يَذُوقَ عُسَيْلَتَكِ وَتَذُوقِي عُسَيْلَتَهُ». (بخارى:5260)
ترجمه: عايشه رضي ‏الله‏ عنها مي گويد: همسر رفاعة قُرَظي نزد رسول الله (ص) آمد و گفت : اي رسول خدا! رفاعه مرا طلاق قطعي داد (سه طلاق). من بعد از او با عبدالرحمن بن زبير قُرَظي ازدواج كردم. اما وي، چيزي مانند ريشة لباس دارد (قدرت همبستري ندارد). رسول الله (ص) فرمود: «شايد مي خواهي نزد رفاعه برگردي؟ تا زماني كه عبدالرحمن از تو لذت نبرده است و تو از او لذت نبرده اي (با يكديگر همبستر نشده ايد) اين كار، ممكن نيست».

باب (4): (چرا آنچه را كه خداوند برايت حلال ساخته است حرام مي نمايي؟) 

1855ـ وَعَنْهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا قَالَتْ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) يُحِبُّ الْعَسَلَ وَالْحَلْوَاءَ، وَكَانَ إِذَا انْصَرَفَ مِنْ الْعَصْرِ دَخَلَ عَلَى نِسَائِهِ فَيَدْنُو مِنْ إِحْدَاهُنَّ، فَدَخَلَ عَلَى حَفْصَةَ بِنْتِ عُمَرَ، فَاحْتَبَسَ أَكْثَرَ مَا كَانَ يَحْتَبِسُ. فَغِرْتُ فَسَأَلْتُ عَنْ ذَلِكَ، فَقِيلَ لِي: أَهْدَتْ لَهَا امْرَأَةٌ مِنْ قَوْمِهَا عُكَّةً مِنْ عَسَلٍ. فَسَقَتْ النَّبِيَّ (ص) مِنْهُ شَرْبَةً. فَقُلْتُ: أَمَا وَاللَّهِ لَنَحْتَالَنَّ لَهُ. فَقُلْتُ لِسَوْدَةَ بِنْتِ زَمْعَةَ: إِنَّهُ سَيَدْنُو مِنْكِ، فَإِذَا دَنَا مِنْكِ فَقُولِي: أَكَلْتَ مَغَافِيرَ، فَإِنَّهُ سَيَقُولُ لَكِ: لاَ. فَقُولِي لَهُ: مَا هَذِهِ الرِّيحُ الَّتِي أَجِدُ مِنْكَ؟ فَإِنَّهُ سَيَقُولُ لَكِ: سَقَتْنِي حَفْصَةُ شَرْبَةَ عَسَلٍ. فَقُولِي لَهُ: جَرَسَتْ نَحْلُهُ الْعُرْفُطَ. وَسَأَقُولُ ذَلِكِ. وَقُولِي أَنْتِ يَا صَفِيَّةُ ذَاكِ. قَالَتْ: تَقُولُ سَوْدَةُ: فَوَاللَّهِ مَا هُوَ إِلاَّ أَنْ قَامَ عَلَى الْبَابِ، فَأَرَدْتُ أَنْ أُبَادِيَهُ بِمَا أَمَرْتِنِي بِهِ فَرَقًا مِنْكِ. فَلَمَّا دَنَا مِنْهَا قَالَتْ لَهُ سَوْدَةُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! أَكَلْتَ مَغَافِيرَ؟ قَالَ: «لاَ». قَالَتْ: فَمَا هَذِهِ الرِّيحُ الَّتِي أَجِدُ مِنْكَ؟ قَالَ: «سَقَتْنِي حَفْصَةُ شَرْبَةَ عَسَلٍ». فَقَالَتْ: جَرَسَتْ نَحْلُهُ الْعُرْفُطَ. فَلَمَّا دَارَ إِلَيَّ قُلْتُ لَهُ نَحْوَ ذَلِكَ. فَلَمَّا دَارَ إِلَى صَفِيَّةَ قَالَتْ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ. فَلَمَّا دَارَ إِلَى حَفْصَةَ قَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! أَلاَ أَسْقِيكَ مِنْهُ؟ قَالَ: «لاَ حَاجَةَ لِي فِيهِ». قَالَتْ: تَقُولُ سَوْدَةُ: وَاللَّهِ لَقَدْ حَرَمْنَاهُ. قُلْتُ لَهَا: اسْكُتِي. (بخاري:5268)
ترجمه: عايشه رضي الله عنها مي گويد: رسول الله (ص) عسل و شيريني را دوست داشت. و هنگامي كه از نماز عصر برمي گشت، نزد همسرانش مي رفت و با آنان، خوش و بِش مي كرد. روزي، نزد حفصه دختر عمر رفت و بيش از حد معمول، نزد او ماند. پس غيرتم به جوش آمد و علت را جويا شدم. گفتند: زني از خويشاوندان حفصه، يك مشك عسل به او اهداء نموده است. پس او قدري از آن عسل را به رسول خدا (ص) داده است. با خود گفتم: سوگند به خدا كه حيله اي بكار خواهم برد. لذا به سوده دختر زمعه گفتم: هنگامي كه رسول خدا (ص) نزد تو آمد، به او بگو: آيا مغافير (صمغ گياه بد بو) خورده اي؟ او به تو خواهد گفت: «خير». پس به او بگو: اين بويي كه از تو به مشام ام مي رسد، چيست؟ او به تو خواهد گفت: «حفصه مقداري عسل به من داده است». پس به او بگو: زنبورهاي آن، از گل درخت مغافير، تغذيه نموده اند. من هم همين سخنان را به او خواهم گفت. تو هم اي صفيه! همين سخنان را به او بگو. 
عايشه رضي الله عنها مي گويد: سوده رضي الله عنها گفت: بخدا سوگند، به محض اينكه  رسول خدا (ص) كنار دروازه ايستاد، از ترس تو، خواستم رشتة كلام را بدست بگيرم و سخن بگويم.
بهر حال، هنگامي كه رسول خدا (ص) به او نزديك شد، سوده گفت: اي رسول خدا! آيا مغافير خورده اي؟ فرمود: «خير». سوده گفت: پس اين بويي كه از تو به مشام ام مي رسد، چيست؟ فرمود: «حفصه، مقداري عسل به من داده است». سوده گفت: زنبورهاي آن، از گل درخت مغافير، تغذيه نموده اند. هنگامي كه نزد من آمد، من هم همين سخنان را به او گفتم. و هنگامي كه نزد صفيه رفت، او نيز به ايشان، همين سخنان را گفت. پس زماني كه دوباره نزد حفصه رفت، حفصه گفت: اي رسول خدا! آيا برايت قدري عسل نياورم؟ فرمود: «نيازي به آن ندارم». 
عايشه مي گويد: سوده گفت: سوگند به خدا كه ما پيامبر اكرم (ص) را از آن عسل، محروم ساختيم. گفتم: ساكت باش.
   
باب (5): خُلع و چگونگي طلاق در آن، و اين گفتة خداوند متعال كه  مي فرمايد: (جايز نيست آنچه را كه به همسرانتان داده ايد، پس بگيريد)
1856ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ الله عَنْهُمَا: أَنَّ امْرَأَةَ ثَابِتِ بْنِ قَيْسٍ أَتَتِ النَّبِيَّ (ص) فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، ثَابِتُ بْنُ قَيْسٍ مَا أَعْتِبُ عَلَيْهِ فِي خُلُقٍ وَلا دِينٍ، وَلَكِنِّي أَكْرَهُ الْكُفْرَ فِي الإِسْلامِ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «أَتَرُدِّينَ عَلَيْهِ حَدِيقَتَهُ»؟ قَالَتْ: نَعَمْ. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «اقْبَلِ الْحَدِيقَةَ، وَطَلِّقْهَا تَطْلِيقَةً». (بخارى:5273)
ترجمه: ابن عباس رضي الله عنهما مي گويد : همسر ثابت بن قيس نزد نبي اكرم (ص) آمد و گفت : اي رسول خدا! از اخلاق و ديانت ثابت بن قيس گِلايه ندارم. ولي من مسلمانم و دوست ندارم كه ناسپاسي كنم. (نمي خواهم با او زندگي نمايم) رسول الله (ص)فرمود: «آيا باغ اش را به او بر مي گرداني»؟ گفت: بلي. آنحضرت (ص) خطاب به ثابت بن قيس فرمود: «باغ را قبول كن و او را يك طلاق بده». 
باب (23): جستجوي آب براي وضو، هنگام فرا رسيدن نماز
132ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض) قَالَ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص)، وَحَانَتْ صَلاةُ الْعَصْرِ، فَالْتَمَسَ النَّاسُ الْوَضُوءَ فَلَمْ يَجِدُو