 در ميان شما کسي هست که مال وارثش را بيشتر از مال خود، دوست داشته باشد»؟ صحابه گفتند: همة ما اموال خود را بيشتر دوست داريم. فرمود: «مال خود انسان، همان مالي است که در راه خدا، انفاق کرده است و آنچه را که باقي گذاشته است، مال وارث اش بشمار مي رود»‌. 

باب (9): چگونگي زندگي پيامبر (ص) و يارانش و روگرداني آنها از دنيا
2078ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رض): أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ: أَاللَّهِ الَّذِي لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ، إِنْ كُنْتُ لأَعْتَمِدُ بِكَبِدِي عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْجُوعِ، وَإِنْ كُنْتُ لأَشُدُّ الْحَجَرَ عَلَى بَطْنِي مِنَ الْجُوعِ، وَلَقَدْ قَعَدْتُ يَوْمًا عَلَى طَرِيقِهِمِ الَّذِي يَخْرُجُونَ مِنْهُ، فَمَرَّ  أَبُو بَكْرٍ، فَسَأَلْتُهُ عَنْ آيَةٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ مَا سَأَلْتُهُ إِلاَّ لِيُشْبِعَنِي، فَمَرَّ وَلَمْ يَفْعَلْ، ثُمَّ مَرَّ بِي عُمَرُ، فَسَأَلْتُهُ عَنْ آيَةٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ مَا سَأَلْتُهُ إِلاَّ لِيُشْبِعَنِي، فَمَرَّ فَلَمْ يَفْعَلْ، ثُمَّ مَرَّ بِي أَبُو الْقَاسِمِ (ص)، فَتَبَسَّمَ حِينَ رَآنِي، وَعَرَفَ مَا فِي نَفْسِي، وَمَا فِي وَجْهِي، ثُمَّ قَالَ: «يَا أَبَا هِرٍّ»! قُلْتُ: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «الْحَقْ» وَمَضَى، فَتَبِعْتُهُ، فَدَخَلَ فَاسْتَأْذَنَ، فَأَذِنَ لِي، فَدَخَلَ، فَوَجَدَ لَبَنًا فِي قَدَحٍ، فَقَالَ: «مِنْ أَيْنَ هَذَا اللَّبَنُ»؟ قَالُوا: أَهْدَاهُ لَكَ فُلانٌ أَوْ فُلانَةُ، قَالَ: «أَبَا هِرٍّ»! قُلْتُ: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «الْحَقْ إِلَى أَهْلِ الصُّفَّةِ فَادْعُهُمْ لِي». قَالَ: وَأَهْلُ الصُّفَّةِ: أَضْيَافُ الإِسْلامِ، لا يَأْوُونَ إِلَى أَهْلٍ وَلا مَالٍ وَلا عَلَى أَحَدٍ، إِذَا أَتَتْهُ صَدَقَةٌ بَعَثَ بِهَا إِلَيْهِمْ، وَلَمْ يَتَنَاوَلْ مِنْهَا شَيْئًا، وَإِذَا أَتَتْهُ هَدِيَّةٌ أَرْسَلَ إِلَيْهِمْ وَأَصَابَ مِنْهَا وَأَشْرَكَهُمْ فِيهَا، فَسَاءَنِي ذَلِكَ، فَقُلْتُ: وَمَا هَذَا اللَّبَنُ فِي أَهْلِ الصُّفَّةِ؟ كُنْتُ أَحَقُّ أَنَا أَنْ أُصِيبَ مِنْ هَذَا اللَّبَنِ شَرْبَةً أَتَقَوَّى بِهَا، فَإِذَا جَاءَ أَمَرَنِي فَكُنْتُ أَنَا أُعْطِيهِمْ وَمَا عَسَى أَنْ يَبْلُغَنِي مِنْ هَذَا اللَّبَنِ، وَلَمْ يَكُنْ مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ وَطَاعَةِ رَسُولِهِ (ص) بُدٌّ، فَأَتَيْتُهُمْ فَدَعَوْتُهُمْ فَأَقْبَلُوا فَاسْتَأْذَنُوا، فَأَذِنَ لَهُمْ، وَأَخَذُوا مَجَالِسَهُمْ مِنَ الْبَيْتِ، قَالَ: «يَا أَبَا هِرٍّ»! قُلْتُ: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «خُذْ فَأَعْطِهِمْ». قَالَ: فَأَخَذْتُ الْقَدَحَ، فَجَعَلْتُ أُعْطِيهِ الرَّجُلَ، فَيَشْرَبُ حَتَّى يَرْوَى، ثُمَّ يَرُدُّ عَلَيَّ الْقَدَحَ، فَأُعْطِيهِ الرَّجُلَ فَيَشْرَبُ حَتَّى يَرْوَى، ثُمَّ يَرُدُّ عَلَيَّ الْقَدَحَ، فَيَشْرَبُ حَتَّى يَرْوَى، ثُمَّ يَرُدُّ عَلَيَّ الْقَدَحَ، حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى النَّبِيِّ (ص) وَقَدْ رَوِيَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ، فَأَخَذَ الْقَدَحَ فَوَضَعَهُ عَلَى يَدِهِ، فَنَظَرَ إِلَيَّ فَتَبَسَّمَ، فَقَالَ: «أَبَا هِرٍّ»! قُلْتُ: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «بَقِيتُ أَنَا وَأَنْتَ» قُلْتُ: صَدَقْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «اقْعُدْ فَاشْرَبْ». فَقَعَدْتُ فَشَرِبْتُ، فَقَالَ: «اشْرَبْ». فَشَرِبْتُ، فَمَا زَالَ يَقُولُ: «اشْرَبْ»، حَتَّى قُلْتُ: لا وَالَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ، مَا أَجِدُ لَهُ مَسْلَكًا، قَالَ: «فَأَرِنِي». فَأَعْطَيْتُهُ الْقَدَحَ، فَحَمِدَ اللَّهَ، وَسَمَّى وَشَرِبَ الْفَضْلَةَ. (بخارى:6452)
ترجمه: ابوهريره (رض) مي گويد: سو گند به خدايي که هيچ معبودي بجز او وجود ندارد، گاهي از شدت گرسنگي، بر شکم ام روي زمين مي خوابيدم. و گاهي هم از شدت گرسنگي، سنگ به شکم ام مي بستم. روزي، كنار راهي که مردم از آنجا عبور مي كنند، نشستم. نخست، ابوبکر از آنجا گذشت. من صرفاً بخاطر اينکه غذايي به من بدهد و گرسنگي ام را برطرف نمايد، از ايشان در مورد يكي از آيات قران كريم پرسيدم. اما او به راهش ادامه داد بدون اينکه كاري برايم انجام دهد. سپس عمر از کنارم گذشت. باز هم من صرفا به خاطر ايکه غذايي به من بدهد و گرسنگي ام را برطرف نمايد، از ايشان هم در مورد يكي از آيات قران كريم پرسيدم. او هم به راهش ادامه داد بدون اينکه كاري برايم انجام دهد. سرانجام، ابوالقاسم (ص) از کنارم گذشت. ايشان، هنگامي که مرا مي ديد، تبسم نمود و از چهره ام به آنچه که در درونم مي گذشت، پي برد. سپس فرمود: «اي ابو هره»! گفتم: آماده ي خدمتم اي رسول خدا. فرمود: «‌با من بيا». و به راه افتاد. من هم به دنبالش براه افتادم تا اينکه وارد منزل اش شد و اجازه خواست. آنگاه به من نيز اجازة ورود داد. هنگامي که وارد خانه شد، ليوان شيري در آنجا ديد. پرسيد: «اين شير از کجاست»؟ گفتند: فلان مرد يا فلان زن، آن را به شما هديه كرده است. فرمود: «ابوهريره»! گفتم: اي رسول خدا! آمادة خدمت ام. فرمود: «خودت را به اهل صفه برسان و آنان را نيز نزد من بياور».
قابل ياد آوري است که اهل صفه، ميهمانان اسلام بودند. آنان خانواده و مالي نداشتند و نزد کسي هم نمي رفتند. هر گاه، زکاتي به نبي اكرم (ص) مي دادند، آنرا براي آنان مي فرستاد و خودش از آن، استفاده نمي كرد. و هرگاه، هديه اي به ايشان مي دادند، آنها را با آن، شريک     مي گرداند. يعني خودش از آن استفاده مي کرد و مقداري از آنرا هم براي آنها مي فرستاد.
بهر حال، اين سخن پيا مبر (ص) مرا اندوهگين ساخت و با خود گفتم: مگر اين شير، چقدر است كه اهل صفه را هم بياورم؟ بايد اين شير را به من مي دادند تا جرعه اي از آن بنوشم و تقويت شوم. اگر آنها بيايند حتماً رسول خدا (ص) به من دستور مي دهد تا به آنان شير بدهم و چه بسا که به من، چيزي نرسد.
اما چاره اي جز اطاعت از خدا و رسولش نداشتم. لذا نزد آنان رفتم و آنها را دعوت نمودم. آمدند و اجازة ورود خواستند. رسول خدا (ص) به آنان اجازه داد. و آنها  هم وارد خانه شدند و نشستند. پيا مبر اکرم (ص) فرمود: «اي ابا هِر»!  گفتم: آ مادة خدمتم اي رسول خدا. فرمود: «شيرها را بردار و به آنها بده» . من ليوان را برداشتم و شروع به شير دادن نمودم. هنگامي كه ليوان را به يکي از آنها مي دادم، او آنقدر مي نوشيد كه سيراب مي شد و ليوان را به من بر مي گرداند. سپس به ديگري مي دادم او نيز آنقدر مي نوشيد كه سيراب مي شد و ليوان را به من بر مي گرداند. من اين کار را همچنان ادامه دادم تا اينكه در حالي به نبي اکرم (ص)‌ رسيدم که همة آنان، سيراب شده بودند. آنگاه، پيامبر اکرم (ص) ليوا ن را از من گرفت و روي دستش گذاشت و با تبسم، به من نگاه کرد و فرمود: «ابا هِر»! گفتم: آمادة خدمتم اي رسول خدا. فرمود: «فقط من و تو مانده ايم». گفتم: درست است اي رسو