نيان نگارش يافته است. با وجود اين،‌ مداقه در مآخذ قديمي فوق الذكر، نشان مي دهد كه نكات اساسي و خط مشي كلي در ذكر واقعة سقيفه در همه گزارشها يكسان است با اين تفاوت كه در بعضي روي نكته اي خاص، تاكيد بيشتري شده است. به منظور انجام مطالعه اي با اين ماهيت و كيفيت، مناسب ترين راه اين است كه قديمي ترين روايت مربوط به اين موضوع، شناخته شده را به عنوان اساس مقايسه با گزارشهاي ثبت شده ديگر نويسندگان، استخراج و بررسي كرد. 
قديمي ترين تاليف موجود كه حادثه سقيفه را گزارش مي كند از محمد ابن اسحاق يسار (متولد 85 هجري قمري) است كه كتاب سيرت رسول الله او اولين شرح حال جامع و كامل از زندگي پيامبر اكرم مي باشد. ابن اسحاق تمام واقعه را در يك خبر طولاني كه حدود سه و نيم صفحه را مي گيرد، روايت مي كند. شايسته است كه دربارة اين خبر، نكاتي را مد نظر قرار دهيم: 
1-	تمام داستان، از كلمات خليفه دوم حضرت عمر و از يكي از خطبه هاي جمعه مسجد مدينه نقل مي شود. حضرت عمر در برگزاري ظواهر دين، مردي سختگير و جدي بود. در نماز جمعه بايد عدة زيادي از مردم شركت كرده باشند. و نمايش اين نماز، مي بايست انعكاس وسيعي در ميان مهاجرين و انصار در بر داشته باشد. بطوريكه پس از آن، هيچگونه مطلبي را در اين موضوع، نتوان از قول او جعل كرد. 
2-	اين سخنراني را تقريباً اغلب مورخيني كه پس از ابن اسحاق آمده اند، نظير طبري و حتي بلاذري كه اغلب از ديدگاههاي اهل تسنن به مساله  مي نگريستند و خبرها را مطابق نگرش خود بر مي گزيدند، گزارش كرده اند. 
3-	در اين حقيقت، ترديدي نمي توان داشت كه حضرت عمر رضي الله عنه ،‌ خود مهمترين نقش را در آن لحظات حساس، ايفا نمود. وي كسي بود كه در واقعه سرنوشت ساز سقيفه ابتكار عمل را در دست داشت. و در واقع، او روح محرك در تعيين ابوبكر بود. از اين جهت كلمات ذكر شده او خبر متفق القولي است كه از اهميت خاص تاريخي برخوردار است. 
4-	ابن اسحاق، همراه با اين كلمات شروع مي كند: 
((در رابطه با اين وقايع ـ سقيفه ـ عبدالله ابن ابوبكر به من گفت...)) 
همين امر بر اين مطلب دلالت دارد كه علاوه بر خبر حضرت عمر، ابن اسحاق از گزارشها و اخبار مفصل ديگران نيز آگاه بوده ولي به خاطر رعايت اختصار، آن جزيي را كه از معتبرترين و در ضمن آنرا براي بيان كل واقعه به حد كافي جامع و كامل مي انگاشته، برگزيده است.
اسناد اين روايت نزد ابن اسحاق، كه تنها بر اساس گفته راويان مدينه قرار دارد، كوتاه است و در جلو آن فعل يقيني و تماس شخصي،‌حدثني (به من گفت) قرار گرفته است. به منظور بازسازي وقايع سقيفه، بهترين روش اين است كه، ابن اسحاق را كه نه تنها قديمي ترين نويسنده بلكه همچنين آثارش از طريق ابن هشام (متوفي 218 هجري قمري) به ما رسيده است را اساس كار بگيريم. ابن هشام سني متعصبي بوده و قديمتر از ساير تاريخ نويسان (يعقوبي، طبري، بلاذري و ابن سعد) زندگي مي كرده است. ابن هشام هيچ اظهار نظر اضافه يا تصحيحي را در خبر سقيفه ابن اسحاق نمي آورد. بنابر اين حديث سقيفه در سيره،‌ خبري است ضبط شده توسط نويسنده اي شيعي مآب، تاييد شده توسط مصحح منتقد معتقد سني و همچنين گزارش شده بوسيله اكثر نويسندگاني كه بعد از ابن اسحاق آمده اند و همه از نويسندگان مورد اعتماد مي باشند. قبل از نقل سخنان حضرت عمر، ابن اسحاق بدون اسناد مقدمه اي آغاز مي كند‌: 
((وقتي كه پيامبرصلی الله عليه وسلم رحلت كرد، طايفة انصار، دور سعد ابن عباده در سقيفه بني ساعده جمع شدند و علي (ع) و زبير ابن عوام و طلحه ابن عبدالله خود را در خانه فاطمه از آنها جدا ساختند. و در حاليكه بقيه مهاجرين به همراهي با اسيدابن حضير با بني عبدالاشهل در اطراف ابوبكر گرد آمدند. سپس جمعي نزد ابوبكر آمدند و عمر به آنان گفت كه طايفة انصار اطراف سعد را در سقيفه بني ساعده گرفته اند اگر مي خواهيد كه فرمانروايي بر مردم داشته باشيد قبل از اينكه عمل آنها جدي شود آنرا بگيريد. در اين حال (جنازه) رسول اكرم هنوز در خانه بود و ترتيبات دفن تمام نشده بود و خانواده اش در خانه را قفل كرده بودند.(3)   عمر گفت: من به ابوبكر گفتم بگذار به سوي اين برادران انصار برويم و ببينيم كه آنها چه مي كنند))
بعد از اين، ابن اسحاق سخنان معروف حضرت عمر را بيان مي دارد. از آن قسمتهايي كه دربارة سقيفه سخني در ميان نيست بگذريم، چنين مي خوانيم: 
((در رابطه با اين وقايع ـ انتخاب ابوبكر ـ عبيدالله ابن ابوبكر به من گفت از ابن شهاب الزهري از عبيدالله ابن عبدالله بن عتبه بن مسعود از عبدالله بن عباس كه او گفت: من منتظر عبدالرحمن ابن عوف در اقامتگاهش در منا بودم. در حاليكه او در آخرين سفر حجي كه حضرت عمر انجام داد با وي بود. وقتيكه او ـ عبدالرحمن ـ  برگشت مرا ـ عبدالله ابن عباس ـ در حال انتظار يافت. زيرا من به او قرائت قرآن را تعليم مي‌دادم. عبدالرحمن به من گفت: ايكاش مردي را كه نزد اميرالمومنين  عمر آمده بود ديده بودي كه گفت: " اي اميرالمومنين، آيا دوست داري مردي را كه گفت: به خدا اگر عمر مرده بود من چنين و چنان مي كردم وظيفه اي كه به ابوبكر داده شد امري بدون مطالعة قبلي بود و تاييد نشد."  عمر  ـ وقتيكه اين را شنيد ـ عصباني شد و گفت: انشاء الله من امشب در ميان مردم بلند خواهم شد و عليه آنهايي كه مي خواهند قدرت را براي خودشان غصب كنند اخطار مي‌كنم. من ـ عبدالرحمن ـ گفتم: اميرالمومنين اين كار را مكن. براي اينكه شادماني هر جزء و كمترين مردم را با هم پيوند مي دهد. اينان كساني هستند كه در مجمع شما وقتي كه در ميانشان بايستي در اكثريت هستند. من از اين بيمناكم كه بايستي و چيزي بگويي كه آنها همه جا آنرا بدون اينكه آنچه شما مي گوييد بفهمند يا سخنانتان درست تفسير شود، تكرار كنند. پس تا به مدينه برگردي صبر كن، زيرا اين خانة سنت است. و مي‌تواني به طور خصوصي با فقها و اشراف مردم رايزني كني. مي‌تواني آنچه را كه مايل هستي بگويي و فقها آنچه را كه گفتي خواهند فهميد و به صورت مناسبي تفسير خواهند كرد. عمر پاسخ داد: به خدا سوگند، انشاء الله من اين كار را به مجرد اينكه به مدينه برسيم انجام خواهم داد. ما در آخر ذي الحجه و در روز جمعه به مدينه آمديم. من ـ ابن عباس ـ با سرعت ـ به مسجد ـ روان شدم در حاليكه خورشيد غروب كرده بود. عمر بر فراز منبر رفت و درحاليكه موذن ساكت بود او خدا را به شايستگي ستايش كرد و گفت: امروز مي خواهم به شما چيزي بگويم كه خدا اراده كرده است من بگويم و نمي دانم كه شايد اين آخرين كلام من باشد. كسي كه آنرا مي فهمد و محترم مي‌شمرد بگذاريد آنرا بردارد و هرجا برود و كسي كه مي‌ترسد كه آنرا نفهمد برايش امكان انكار آنچه را كه گفته ام وجود ندارد. من شنيده ام كه كسي ـ احتمالا زبير ـ گفته است اگر  عمر بميرد من،‌چنين و چنان ـ احتمالا با علي ـ بيعت مي‌كنم. نگذاريد كسي شما را با گفتن اينكه پذيرفتن ابوبكر اشتباه عجولانه اي بود و مورد تاييد قرار گرفت، فريب دهد. مسلماً چنين بود ولي خداوند