يج همانند شيخ ابوحامد و قفال كه بنا بر گمان غالب، در چارچوب مذهب و تقليد بوده‌اند، در شمار اقوال مذهب قرار مي‌گيرد؛ اما اگر اين تخريج، از سوي كسي صورت بگيرد كه موارد برون‌رفت آن‌ها از مذهب، بسيار است، از اقوال مذهب، به‌شمار نمي‌رود. از اين دست مي‌توان به چهار محمد يعني: محمد بن جرير، محمد بن خزيمه، محمد بن نصر مروزي و محمد بن منذر اشاره كرد.
اما مزني و پس از او ابن‌شريح، درميان اين دو درجه قرار داشته و همانند چهار محمد، از چارچوب مذهب بيرون نرفته و نيز هم‌چون عراقي‌ها و خراساني‌ها، پاي‌بند آراي امام متبوع خود نبوده‌اند.
سبكي، از امام اهل سنت و جماعت، ابوالحسن اشعري نامي به ميان آورده و گفته است: او، در شمار شافعي‌ها قرار دارد و فقه را در نزد ابواسحاق مروزي آموخته است. (پايان سخن ابن‌زياد).
از مصاديق ديگر اين سخن، مطلبي است كه در كتاب الانوار آمده است: منتسبان به مذهب شافعي، ابوحنيفه، مالك و احمد چند دسته هستند:
1ـ عوام كه تقليدشان از شافعي، شاخه‌اي از تقليد منتسب است.
2ـ كساني كه به درجه‌ي اجتهاد رسيده‌اند؛ هيچ مجتهدي، از مجتهد ديگر تقليد نمي‌كند؛ اين‌ها از اين جهت به شافعي نسبت داده مي‌شوند كه در مسير اجتهاد، راه ايشان را پيموده و در كاربست دلايل و جمع‌بندي آن، به شيوه‌ي ايشان عمل كرده‌اند.
3ـ منتسباني كه در حد وسط و ميانه قرار دارند؛ اين‌ها، به درجه‌ي اجتهاد نرسيده‌اند. بلكه بر ايستايي و توقف بر اصول امام، بسنده كرده، مقلدان امام شده و در آن‌چه به آن تصريح نشده ، از قياس بهره گرفته‌اند. توده‌ي مردم كه گفتار ايشان را پذيرفته‌اند نيز مقلد، هستند.
مشهور است كه اين‌ها، مقلِّد كسي به‌شمار نمي‌روند؛ چراكه خودشان، مقلَّد هستند و از ايشان تقليد مي‌شود. (پايان نوشتار الانوار)
اينك اين سؤال به‌وجود مي‌آيد كه چگونه امكان دارد با وجودي كه شريعت، يكي است، چيزي در يك زمان، واجب نباشد و در زمان ديگري، واجب شود؟ بر اساس اين پرسش، در اين گفتار كه (اقتدا به مجتهد مستقل، واجب نبود؛ اما بعد واجب شد) ضد و نقيض وجود دارد.. در پاسخ بايد گفت: واجب اصلي بنا بر اجماع اهل حق، اين است كه همواره در امت، كسي باشد كه احكام فرعي را از دلايل مفصل آن بازشناسد؛ مقدمه‌ي واجب، واجب است. از اين‌رو اگر انجام واجبي، راه‌هاي متعددي داشته باشد، فراچنگ آوردن و پرداختن به يكي از راه‌ها، واجب مي‌باشد؛ البته بي‌آن‌كه تنها راه به‌خصوصي، واجب تلقي شود. اگر تنها يك راه براي انجام واجب، وجود داشت، پرداختن به آن يك راه، واجب است. به‌طور مثال: اگر شخصي به‌شدت گرسنه باشد و بيم آن برود كه از گرسنگي بميرد، چنان‌چه چند راه براي رفع گرسنگي (از قبيل خريدن غذا، جستجوي ميوه و خوراكي از صحرا و يا شكار)، وجود داشته باشد، انتخاب يكي از اين راه‌ها بر آن فرد، واجب است تا خود را از هلاكت و نابودي نجات دهد؛ بي‌آن‌كه راه خاصي، معين شود. در صورتي كه اين فرد در جايي قرار بگيرد كه شكار و ميوه‌اي يافت نمي‌شود، بر او لازم مي‌گردد كه پولي بدهد و چيزي بخرد. سلف نيز در انجام اين واجب (يعني اجتهاد) راه‌هاي زيادي داشتند و وظيفه‌ي آن‌ها، اين بود كه يكي از آن راه‌ها را برگزينند. سپس ساير راه‌ها براي پرداختن به اين واجب، مسدود شد و تنها يك راه، باقي ماند؛ از اين‌رو گزينش آن راه واجب گشت. درميان سلف، كتابت حديث، رايج نبود؛ اما در روزگار ما، كتابت حديث (و دانايي از كتب حديث)، واجب شد؛ چراكه براي روايت حديث، راهي جز شناخت كتاب‌هاي حديث نيست. سلف، به نحو و علوم زبان‌شناسي نمي‌پرداختند؛ چراكه زبانشان، عربي بود و نيازي به فراگيري چنين دانشي نداشتند؛ اما در دوران ما به‌خاطر دوري از آن زمان، فراگيري زبان عربي، واجب شد. دلايل و مصاديق اين‌چنيني زيادي وجود دارد. بر همين اساس، قياس مي‌شود و اين حكم، در مي‌آيد كه تقليد از امام خاصي، واجب است؛(8)  اين حكم، گاهي واجب و گاهي غيرواجب است.
انساني كه در هندوستان يا ماوراءالنهر زندگي مي‌‌كند و (از داده‌‌ها و احكام ديني) ناآگاه و بي‌اطلاع است و در آن‌جا عالمي شافعي يا مالكي و يا حنبلي وجود ندارد، لازم است كه از مذهب ابوحنيفه، تقليد كند و بر او برون‌رفت از مذهب حنفي، حرام است؛ چراكه در صورت برون‌رفت از مذهب، گويي كمند شريعت را از گردن درآورده و بي‌هدف و سرگردان مانده است. البته بر خلاف كسي كه در مكه و مدينه بسر مي‌برد؛ چنين شخصي، شناخت تمام مذاهب، برايش ميسر مي‌باشد.(9)  اين شخص، نبايد هر گمان غير قابل اعتمادي را بپذيرد و آن‌چه را كه بر زبان عوام و توده‌ي مردم افتاده، قبول كند يا به آن‌چه در كتاب ناشناخته و غيرمشهوري آمده، بسنده نمايد؛ چنان‌چه همه‌ي اين موارد در النهر الفائق شرح كنز الدقائق، بيان شده است.
بايد دانست كه مجتهد مطلق، كسي است كه از پنج علم، بهره‌مند باشد. چنان‌كه نووي در المنهاج(10)  مي‌نويسد؛ قاضي، بايد مسلمان، مكلف، آزاد، دادگر، شنوا، بينا، ناطق و سخن‌گو، خوددار و مجتهد باشد و از قرآن و سنت، آن‌چه را به احكام، عموم و خصوص آن و هم‌چنين مجمل و مفصل و ناسخ و منسوخ، مربوط مي‌شود، بداند و در پهنه‌ي سنت‌شناسي نيز، متواتر، متصل و مرسل را دريابد و از چگونگي ضعف و قوت راويان باخبر باشد. هم‌چنين بايد زبان عربي را در پهنه‌ي لغت و دستور زبان بداند و از اقوال مورد اتفاق و اختلافي علماي صحابه و عالمان پس از آن‌ها آگاهي داشته باشد و انواع قياس را بشناسد.
همين‌طور بايد دانست كه مجتهد، بر دو گونه است: مجتهد مستقل و مجتهد منتسب به مستقل. مجتهد مستقل، با برخورداري از سه ويژگي، از ساير مجتهدان شناخته مي‌شود؛ چنان‌چه در شافعي، اين ويژگي‌ها، آشكارا مشاهده مي‌گردد:
ويژگي نخست): مجتهد مستقل، در اصول و قواعدي كه فقه از آن استنباط مي‌گردد، دست مي‌اندازد؛ چنان‌چه شافعي در كتاب الأم به بررسي استنباط‌هاي پيشينيان و رفع نواقص آن‌ها و به عبارتي اصلاح و تكميل آن‌چه استنباط كرده‌اند، پرداخته است.
استاد ما ابوطاهر محمد بن ابراهيم مدني به ما خبر داده(11)  از اساتيد مكي‌اش: شيخ حسن بن علي عجمي و شيخ احمد نخلي از شيخ محمد بن علاء باهلي از ابراهيم بن ابراهيم اللّقاني و عبدالرؤوف طبلاوي از جلال ابوالفضل سيوطي از ابوالفضل مرجاني، به‌اجازه‌ي ابوالفرج غزّي از يونس بن ابراهيم دبوسي از ابوالحسن بن بقر از فضل بن سهل اسفرايني از حافظ ابوبكر احمد بن علي خطيب كه به ما خبرداده‌ از حافظ ابونعيم، برايمان حديث گفته از ابومحمد عبدالله بن محمد بن جعفر بن حبان، حديث گفته از عبدالله بن محمد بن يعقوب، حديث گفته ابوحاتم رازي از يونس بن عبدالأعلي كه: محمد بن ادريس شافعي گفته است: اصل، قرآن و سنت مي‌باشد؛ اگر (در اين دو اصل، درباره‌ي مسأله‌اي، حكمي نبود) بر اساس قرآن و سنت، قياس مي‌شود؛ سنت، عبارت است از حديث متصل و صحيحي كه از رسول‌خدا(