خته اند، همچون داشتن علم غیب و معجزات عجیب و امامان نیز همیشه از این قشر جامعه بیزار بوده اند، امیدواریم شما دوست غلات نباشید. 
3) البته لازم است قشر حزب اللهی، بسیجی و سپاهی را نیز به این لیست اضافه کنیم.واعظي گفتـا كـه ايمان تـو كـو؟		گفتمـش آنجا كـه حرف زور نيـست 
گفت دوري از حقيقت، بـازگـرد	         گفتمش راه حقيقت، دور نـيست 
گفت تـوبـه كـن بيا دنبال مـن		گفتمش افسوس، چشمم كـور نيست
گفت در تكيه جايت خالي است		گفتمش تيـره است آنجـا نـور نيست 
گفت پاي منبر من نكته هاسـت		گفـتـمـش افسوس زيرا ســور نيست 
گفت قرآن را كنم تفسير، مــن 		گفتمش جهل و حقيقـت جــور نيست
گفت دوره كن مفاتيح الجنــان		گفتمش مجنـــون نيـم مـاجـور نيـست 
گفت شاد و خرمي اي دوزخــي		گفتمش با غم كسي مسـرور نيست 
گفت اجبـاراً بيـا سـوي بهشت		گفتمش در دين كسـي مجبـور نيست
گفت دلهـا مـوم افسـون مننـد		گفتمش نـيـشـت، كم از زنبورنيـست 
گفت مستـي بـوسه بـر رويم نزن		گفـتـمـش مستيـم از انـگــــور نيـست 
گفت مستـي غـافلـي هوشيار شو		گفتمش حـرف خـم و مخمـــور نيست 
گفت بــايـد تـا مجـازاتـت كنم	       	گفتمش هنگام نفــــخ صــــور نيـست
گفت خلقـي را هـدايـت كـرده ام	         گفتمش صيـــدي تـــو را در تور نيست
 گفت دلشوره زدي در جـان مــن	گفتمش حق، تلـخ باشد شور نيست 	مـن بـه محبـان علـي و عمـر		توصيه اي داشته ام بي ضرر
دوستي صرف، خيالي است خام 		معرفت و فهم، بـُود پـر ثمر 
دوستـي صـرف نـدارد بهـــاء		دشمني صـرف نـدارد ضـرر
آن دو نفر دوست هم بــوده اند	 	واي ز هـر دشمنـي پـر خطر
واي ز هـر قصه بي اصل و پوچ		مـايـه انـدوه و جنايات و شر 
واي ز افسانـه خــالـه زنــي		در خـور نقـالـي كـوي و گذر
واي بــه انـديشه پيــرزنـي	  	اي كه جواني تو حذر كن حذر
واي بر آن مجتهد كم ســواد		واي بـر آن پيـرو  نادان و خر 
بـي خبر از عاقبت رفتـه گان		هم ز جهان هم ز خودش بي خبر
وحدت و توحيد، هدف بايدت		اول هـر كـار، شـرف بـايدتاز جهل دور شـو، كـه اگر تـو چنين شوي   	با پاكي و شرافت دانش قرين شوي 
شك كـن بـه راه و رسـم، اجـداد احمقت	 تا چون نبي اكرم، آماج كين شوي 
ارباب دين بخون تو چون تشنه ميشوند     	اينجاست لحظه اي كه تو داراي دين شوي
پـايـان كار تقليد، اي دوست: دوزخ است  	تحقيق كن، كه لايق عـرش برين شوي علـم 
يقيـن و عيـن يقينـي رهــا كنـــي  		تحقيق مـن، بخوانـي و حـق اليقيـن شوي روحاني شهر، مست از باده جهل 	قومي ز پي‌اش روانه در جاده جهل 
در نيمه شب سياه شرك و كينـه 		بـي نور يقين، نهاده سجاده جهل 
مـن در عجبـم ز پيـروان اينـها		هـر لحظه بـدون فكر، آماده جهل 
نفريـن و سيـاهـي و عـزا و كينه		هستند عزيـزان به خدا زاده جهل 
افسوس كه شيطان زده بر گردنتان 	افسار نگــون بختي و قلاده جهل 
شيطانكهـاي مهـد فكـر پـوكـت		هستنـد همـه از شكم مـاده جهلواعظ نادان، برايت خوشزباني كرد و رفت       بعد از آن مداح احمق، نوحه خواني كرد و رفت
روح پاكت را دچار كينه بـــــي جا نمود 	      فكـر كـردي روي منبر، نكته داني كرد و رفت 
واي بر عمر گرانقدري كه در باطل گذشت      واي بـر آن پيـرمـردي كـه جواني كرد و رفت 
ناله و نفرين، غرور و خشم، جهل و تيرگي      روي نـادانـي و كينـه، بدزباني كـرد و رفـت 
قصه‌هايي جعلي و افسانه‌هايي پوچ خواند       بيخدا شد چون كه با شيطان، تباني كرد و رفت
اختلاف و كينـه انـدر امـت احمـد فكنـد       در خيال خام خود چون روضه خواني كرد و رفت 
در سپـاه جهـل، سـردمـدار راه كفر شد  		خـانـه تـزويـرهـا را پـاسبـانـي كـرد و رفتاگر شب تا سحر قرآن بخواني 		تمـام روزهــا روزه بگيــري
سپـاه كفر را درهـم بكـوبــي 		شوي پيروز ميـدان بـا دليري
هر آنجا خواست پاي تو بلغزد		كني ياد خدا و سر بـه‌ زيـري
بدون مسكن و مـال و منــالي 		به زير پاي تو بـاشد حصيري
سرايت كلبه اي خالي و كوچك		غذايت تكـه نـانـي و شيري
شهادت را پذيـرايـي كنـي تو 		به زَهري يا كه شمشيري و تيري
ندارد ذره‌اي سود اي عـزيزم
اگـر هنگام مـردن، خر بميرياز نعره هـاي آدم غـرق جنـون بتـرس
از واعظي كـه رفته پي چند و چون بترس 

از آنكه زشت چهره تر از ديو شد نترس
از آن كسي كه زشت شده از درون بترس

رنگ سياه، خون به دلت مي كند بدان
از رنگهاي تيـره‌تـر از رنـگ خون بترس 

شيطانـي است رسم و ره مفتيان شهر
از ديو جهـل و نغمـه روحـانيـون بتـرس 

گيرم كه تا كنون سر تو شيره مال شد
بگذشت آنچه بـود، عـزيـزم كنون بترس

زنهـار، قصـه هـا نشـود اعتقـاد تـو
زين قصه هاي له شده انـدر قـرون بترس

از ديو جهل و آدم مداح و حرف مفت
از گريه و سياهـي و فريـاد و خـون بترسمذهب شيطان ز راه گوش بــــود 	مذهب الله، عقل و منطق است 
واعـظ تـكيـــه مـــانند زنـــان 	 	غرق نفرين و عزا و نق نق است 
چون خوارج، ديد او گنجشكي است	فكر اينها با حقيقت، عايق است 
آنكـه ايمـان تـو را دزديــــد، او	     	بدتر از صدها هزاران سارق است 
ملتـي كـه تـابـع احسـاس شــد	     	حاكماني احمق و خر، لايق است
آدم كـاري و دانـا سـاكـت اسـت 	آدم نـادان و ابلـه، نــاطق است 
مـن، ولـي بسيـار دارم غصه هـا	        	كار من اي دوست، نزديك دق است
آنكـه بـا افسانه ها دلخوش شده 	          دشمـن عقـل و دليل و منطق است 
ديـو را ديـدم شبي با جهل گفت	         دوستـي مـا ز عهـد سـابـق است 
آنكه جاهل مي دود دنبال نفــس         قاسط است و ناكث است و مارق است 
مذهب ما مذهب افسانه هـاست 	       مذهـب الله، عقـل و منطـق اســـت 
مذهب ما مــــذهب گوش است و خشم
مذهب حق، ضد اشك و هق هق است!دارم درون سينـــه ز انـــدوه، آههـا	جـانـم فــداي قافله بي پنــاهـهــا 
از سرزمين جهل، گـذشتـم به نور علم    	رفتـم هزار مــرتبه از كــوره راههـــا
با رند و مست و عاشق و ديـوانـه و گدا   راحت ترم ز مجمع ظاهـر صلاحهـــا
زين زندگي مسخره اين شبهـه مـردها      با اين صـوابهاي خنك، اين گناههـا
از كشوري كه پر شده است از خرافه‌ها  	از مذهبي كه پر شده است از الاهها
از ملتـي كـه يخ زده و بـي تفاوت است/ 	غمگيـن نشستـه در كفني از سياهها
از مـردمـي كه در پي افسانه ها شـدند/	با اعتقــادهـــاي سبكتر ز كـاههـــا 
خورشيد، روشني ندهد شخص كـور را/   بيهـوده است جهد مـن و شاهراهها 
حتي گريخت  عيسـي از جمـع احمقان/ 	اينان که مي روند به سوي تباههـا
خاموش باش، مرگ تو را حكم مي كنند	فريسيان احمق سطحي نگـاههــا اي كـه از روي تعصب آمـدي 		اي كه با ياران پيغمبـر بــدي 
اعتقادات تو روي قصه هاست 		آزمايش گر شــود راحت ردي 
در قيامت رو سياه و شرمسار 	   	نا اميد از رحمت و از احمــدي 
روي حـرف يكسري مداح خر 	    	آتش كينه چرا بر جـــان زدي 
موجـب اسلام تـو فاروق بود 	   	از حسودي تهمت و بهتان زدي
مثـل شيطان مي شوي تو دوزخي		رانـده و مطـرود نـور  ايـزدياین کیست این، این کیست این؟این شیعه غالی ست این
کفــر است و انکار این مگر؟ یا راه گمراهی ست این؟
این کیست این، این کیس