 همه بجان هم افتادند که سرمایه داران سیاه دل راحت و آسوده بخوابند، در بحبوحه این طوفان سیاه بود که زن بمیدان کارگری رسید، همان زنی که سرپرستش از وی دست برداشته، و یا آن زنیکه در اثر پیدایش این طوفان دیگر سرپرست پیدا نمیکرد.
بلی، زنان پس از آنکه هزاران جوان چموش و سرکش بدامن عفتشان تجاوز کردند بسوی شهرهای صنعتی رو آوردند، و در مقابل دوشیزه گان نورس فراوان در دهات بی سرپرست و بی شوهر ماندند.
یا للعجب! زن از این تاریک زندان بیرون آمد و بدنبال چاره میگشت و عاقبت بدام افتاد، همان دامیکه برای شکارکردن او گسترده شده بود.
آمد بدنبال کار میگشت تا لقمه نانی بدست آرد و گرسنگی را از خود دور سازد، و سرانجام در اثر فشار روزگار باین اجرت ناچیز راضی شد، راضی شد که دست مزد ناچیزی دریافت کند و از دست دیوگرسنگی نجات یابد.
بازهم در اینجا خط دیگری از خطوط تاریخ کشیده شد، دیگر زن همان زن سابق نیست، آزاد است کار میکند و مختصر پولی دراختیار دارد، دستمزدی را دریافت میکند بی شریک و بی رقیب.
درست است که با آن پول زندگی خود و یا فرزندانش را اداره میکند، اما مطلب بسیار مهمی هم هست، و آن این است که زن پیش از این مالک چیزی نبود و امروز مالک است.
پیش از این حق تصرف نداشت و امروز دارد، زیرا آداب و رسوم و قوانین اروپا پیش از این، این بود که زن حق مالکیت و تصرف آزاد نداشت، و بطور مستقیم نمیتوانست کوچکترین دخالتی در شئون زندگی بکند.
اینجا بود که در اثر این طوفان خوش سیما زن احساس کرد که دیگر آزاد است و دست باز.
از اینجاست که جوان آزادشده ای بدوشیزه آزادشده میرسد هردو آزادند، هیچگونه مانعی در کار نیست، هردو سرشار از غرور غریزه اند و هردو چموشند و آداب و رسومی هم در کار نیست.
چرا؟ باید هر دو باهم جواب ندای اندرون را ندهند.
چرا؟ باید آن گدای محبوس را دست خالی برگردانند.
بلی، جواب این نداها داده میشد دیگر کار از کار گذشته بود، همه کار ردیف بود و بی رقیب.
اما بدیهی و طبیعی است که این حادثة ناگوار یک باره و ناگهانی اتفاق نیفتاد و ممکن هم نبود این چنین شود، زیرا پرواضح است که رسوب های بسیار دقیق و نهانی مدت ها در نهاد بشر روی هم انباشته بود. حیا، آبرو، آداب و رسوم محیط در داخل ضمیر این بشر را از عنان گسیختگی ناراحت میکرد، درست است که در بدریها آغاز گردید، و لکن در روزهای ردیف اول توأم با ناراحتی. اما همه میدانیم که همة مشکل ها را مرور زمان آسان میسازد.
با این سرمایه داری در حال رشد و توسعه یک نسلی پرورش یافت و یک نوع آزادی سیاسی بدست آورد که قبل از این نبود راه پارلمان باز شد، انتخاباتی انجام گرفت حزب ها بوجود آمد، انجمن ها تشکیل یافت، کنفرانسها و اجتماعات آغاز بکار کرد، و این نسل بی لجام در همة اینها شرکت جست و آزادی بیان و قلم بدست آورد، و این آزادی نعمتی بود که در محیط تیول نایاب بود، چیزی است که جنبش و نشاط همراه دارد، پیوسته فرمان پیشرفت صادر میکند و در عین حال خود آزادی ساز است، و پیوسته خواهان حقوق بیشتر و آزادی بیشتر است.
اما در این راه خیلی بآسانی پیش نمیرود با مشکلاتی روبرو است، در هرقدم و در هر ساعت از برده داران تازه نفس و تازه کار و صاحب نفوذان سرمایه دار کارشکنی ها مشاهده میکند، هرروز از کارخانه داران که همیشه دل باخته دیکتاتوری و خودسری هستند، ناراحتی های گوناگون میرسد، و همین کارشکنی ها باعث میشود که بیش از پیش بمبارزه ادامه داده و سرسختی بیشتری نشان دهد پیش برود و راه آزادی باز کند.
بدیهی است که این طوفان های آزادی ساز ضمیر انسان را از شعوری بشعور دیگری متوجه میسازد، و از فکری بفکر تازه تری انتقال میدهد و این دل آزادی ندیده، دائم در حال پرواز است و در تمام میدانها زندگی آزادی عمل میخواهد و از آنها است آزادی از قید اخلاق، آن اخلاقی که اجتماع تیول زدة آن روز آفریده و دین کلیسا آن را برسمیت شناخته بود.
دیگر در این مرحله روابط خانوادگی بکلی درهم ریخت و اساس خانوده واژگون گردید، مرد و زن و کودک همه کارگرند و مزد بگیر دیگر در کانون دل هیچ کس این احساس نیست که خانه را محترم بشمارد و آن را مرکز رابطه اجتماع قرار بدهند، دیگر وجدان ها بسوی خانه و کاشانه توجه ندارند که رابطه زناشوئی و پدر و فرزندی و مارد و دلبندی را در آن گرم محیط بهم نزدیک بسازند.
آری، این رابطه در اجتماع ده نشینی آن روز از وجود زنی سرچشمه میگرفت که این وجدانها را بهم نزدیک ساخته و با دست پاک و دل پاک خود روابط آنها را نگهمیداشت، و در نتیجة این فداکاری هیچ یک از آنها بهدر نمیرفت، و هم چنین از وجود مردی سرچشمه میگرفت که از خارج بکانون خانواده نظارت داشت، و قوانین ادارة آن را تصویب میکرد و در اثر وجود این دو رابطة گرم و سوزان رابطة پدری و مادری و با همکاری نزدیک آنها کودکان و همة افراد خانواده را بهم نزدیکتر میساخت.
رابطة عاطفی از مادر و رابطه نظارت و کار از پدر و در میان این دو رابطه گرم کودکان و نورسان باغ بشریت دائم سرحال و با نشاط بودند، و در دامن پر از مهر خانواده پرورش مییافتند و هرگز از این حدود تجاوز نمیکردند.
متأسفانه وقتیکه زن از پست زمامداری خود دست کشید، همة این سر و سامان درهم ریخت و بنابسامانی بشرسوز مبدل گشت، در نتیجه نه دیگر از زمامداری پدر خبری هست و نه از عاطفه مادراثری. و نیز همچنین هنگامیکه زن استقلال باصطلاح اقتصادی بدست آورد و در مقابل وظایف پدر خود را صاحب وظیفه و نظر دید، دیگر استقلال پدر از میان رفت، حکومت پدری و زمامداری عملی و نظارت بر قوانین خانوده که باو مربوط بود دیگر از کار افتاد.
بعبارت بومی: دیگر ماما دوتا شد و یا بگو: یک خانه دارای دو کد خدا گردید که در آنجا سر بچه کچ آید، و در اینجا خانه ویران گردد.
پس برای بار سوم: هنگامیکه کودکان معصوم و نوباوگان آدم و حوا بناچار بکار مشغول گردیدند، تا از گرسنگی جان بدر ببرند، تغییرات دیگری در سیمای اجتماع پدید آمد، کودکان پیش از وقت کار بکار پرداختند و با جسمهای ناتوان عهده دار کارهای توانکش شدند، دستها و پاها و دلهای لطیفشان که هنوز بدامن پر از مهر و عاطفه مادر نیازمند است، نارسیده وقت بدامن کار و کارخانه افتادند.
و سرانجام بدیهی است که این میوه ها نارسیده چیده شد و تن ناتوان آنان توان نیافته بسوخت، مشاعر و وجدان کودکی دستخوش فساد حوادث گردید، و در کانون هستی آنان که هنوز ظرفیت نداشت غرائز ناخودآگاه بیدار شد و بکار پرداخت، و در گیر ودار این طوفان مشاعر و وجدان را دچار بحران ساخت، و روابط خانه و خانواده را از رسمیت انداخت، رابطه سرشار از عاطفه مادری و رابطه زمامداری پدری را زیر پا گذاشتند.
برهمگان روشن است که در سیمای اجتماع یک رشته تغییرات بسیار روشن پدید میآید، همة روابط موجود مردم تغییر مییابد و یا بهتر بگویم: دستخوش طوفان مدروز میگردد.
دیگر هیچ یک از روابط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فکری و اخلاقی بعد از آنکه صدها سال یک نو