ل در اسلام جز در زمان کوتاهی انجام نگرفته، آن هم در زمان خلفاء راشدین بود که قوانین مسالمت آمیزی برای اداره کردن حکومت تصویب گردید.
ابوبکر (رض) میگفت: «اگر خوب حکومت کردم یاریم دهید، و اگر خطا رفتم براهم آورید، بازهم میگوید: ای ملت! تا آنجا از من فرمان ببرید که از خداوند فرمان میبرم، و اگر عصیان کردم و سر از فرمان خدا و پیامبر برتافتم حقی در گردن شما ندارم، دیگر فرمانم قابل اجرا نیست»، و سپس در فترتهای کوتاهی کم و بیش اجرا شده، ولی دولت مستعجلی بوده، خوش درخشیده و زود غروب کرده، چندان نتیجه نداده است، و اما فقه اسلامی در هیچ حالی و هیچ عصری از نمو خود باز نمانده است، در نظریه های سیاسی هر صاحب مقامی در اجتماع اسلامی از آن استفاده کرده، و هر صاحب کمالی احکامی را از آن استنباط نموده است.
در خاتمه آنچه که برای ما در این صورت خیلی پراهمیت است، این است که آن خوشروئی و نرمش دامنه داری را ثابت کنیم که تشریع اسلامی بوسیلة آن در سیاست اسلامی بروی اجتماع میخندد و با حفظ این سمت دائم از انحراف جلوگیری میکند، و اصول شریعت را از گزند محفوظ میدارد، و اما بیان اسباب انحراف در اجرای سیاست اسلامی جای خود دارد، اینجا مجالی نیست که از آن بحث کنیم و در هرحال آن انحراف است، و بزرگترین ارزش اسلام این است: موازینی نصب میکند تا در روبروشدن با انحراف در موقع اجرا مشخص گردد که انحراف است، خود را در مقابل آن نگهدارد.
آری، این است موقف ممتاز اسلام در زندگی بشریت که هرگز از پیشرفت جلوگیری نمیکند، بلکه دائم بسوی آن تحریک مینماید، و پیوسته اصولی را وضع میکند که اجتماع را دائم بسوی خیر سوق دهد و از انحراف بازش دارد. بنابراین، بخوبی می بینیم که هم ثبات و آرامش و هم تطور و جنبش در آن واحد در اسلام نمایان است، ثبات همان قواعد کلی و تطور همان سیماها و قیافه های گوناگون زندگی است.
بلی، آخر اروپا که وصایت دین را دور انداخت و بجای آن تطورعلمی و تطوراقتصادی، اجتماعی و سیاسی را گرفت، نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که حقاً علم در سایة نهضت اروپائی دور از دین بطور چشم گیری ترقی کرد، اما نه بلحاظ این بود که دور از این بود، بلکه بلحاض این بود که دین کلیسائی در این محیط دائم با علم میجنگید و عقل را با قیدهای ظالمانه بزنجیر میکشید تا بتواند جهل خود را تا آنجا که قدرت دارد ادامه دهد، اما خوشبختانه خود این پیشرفت علمی چنانکه دیدیم بشهادت «بریفولت» و «دربیر» و دیگران یادگار مسلمانان بود، یادگار دانشمندانی بود که دائم علم و زندگی را توام تحت نظر دین قرار میداند، و در این پیشرفت همیشه از قواعد دینی استمداد میجستند.
سپس سرانجام در اروپا علم از این زنجیر آزاد گردید، اما نه هر علمی، بلکه همان علمیکه از حوزة فعالیت دین کلیسا بعمل آمده بود و بدون ضابطه و قانون پیش تاخت، و پیش تاخت تا به دست شیاطین روزگار افتاد و اسیر شد، و بوسیله آنان در گمراهی فرو رفت، و آلت دست دزدان ناموس بشریت گردید که هنوزهم اخلاق مردم را بوسیلة آن فاسد ساخته و روابط اجتماع را درهم میریزند، و افکار طوفانزده را به دنبال هر خرافاتی میفرستند و همیشه میکوشند که دور از حقیقت نگهدارند، و سرانجام هم روی زمین را بوسیله آن ویران میسازند، و اما اقتصاد در بارة آن همین بس که دیدیم مراحل شوم تیول، سرمایه داری و عاقبت کمونیستی چه فسادی در اقتصاد اروپائی براه انداخت؟ روزیکه اروپا دین را پشت سر نهاد، فسادی بود که جمهور بشر را بدو گروه برده و برده دار یا بگو: آقا و نوکر تقسیم کرد، بعنوان اینکه بردگی را از میان برمیدارد و برداشت، و لکن سیمای بردگی نه سیمای برده داری را، اما اصل موضوع با اختلاف شکل بجای خود محفوظ ماند، و اما در بارة اجتماع در اجتماع اروپائی همین مفاسد اجتماعی و اخلاقی که امروز ملتهای غربی در آن گرفتارند برای ما بس است، همان مفاسدی که اجتماع را در آن محیط بیک جامعة حیوانی ورشکسته تبدیل کرده که هرگز نمیتواند از سرمستی بادة لذتهای زودگذر جهنمی بهوش آید و از چراگاه شهوت سیر برگردد، می بینیم که فرزندان این جامعه دیگر هیچگونه عاطفة انسانیتی ندارند، چنانکه فرزندان انسانیت دارند و بلکه فقط غرب در یک عالم تاریک فردپرستی پلید و ناستوده بسر میبرد، فردیتی است که دور از هم است و نمیتواند دلها را بهم نزدیک کند، و ملتی پر از عاطفة انسانیت بسازد.
اکنون ملتی هستند بقول قرآنکریم: (تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى)[حشر / 14] «از دور با یکدگر فشرده و کنار هم حساب میکنی، و حال آنکه دلهای آنان پراکنده (و از یکدگر دورند)».
و همچنین اروپای شرقی که امروز رژیم کمونیستی در آنجا بحکومت مشغول است، در یک حال جماعت پرستی مصنوعی بسر میبرد که هرگز طعم شیرین مودت و انسانیت واقعی را نمیتواند بچشد، و اصولاً با انسانیت آشنا نیست، و بلکه فقط دولت کمونیست با زور و اکراه در مزارع و سنایع کمونیستی که سرشار از ترس و خوف و هراس و بلکه مرگ است حکومت میکند، و اما در عالم سیاست که گفتنی نیست، وجود این همه جور و جفا و طغیان و عصیان بس است که روی زمین را فرا گرفته، بهرسو که بنگری استعمار است، استعباد است، زنجیر است، آتش است و زور دیکتاتوری های ناستوده و پلید که دائم آهن و آتش بکار میبرند و بالاتر از همة اینها به تفتیش عقاید میپردازند، و بدترین نوع عذابها را که میتوان تصور کرد در این تفتیش بکار میبرند تا بتوانند در سایة آن نفوذاجباری خود را به ملتها تحمیل نمایند. 
بلی، این مظالم سیاه در بیان فساد این سیاستها بس است، دیگر احتیاجی به شرح و بیان نیست و بعبارت محلی: «چیزی که عیان است چه حاجت بیان است؟» و اما اسلام در بارة همة این امور یک پارچه نور است، یک دل روشن است، چنانکه پیامبر اسلام از آن بعنوان یک دل پر از نور که نور را از ظلمت و صلاح را از فساد جدا میسازد نام برده است، اسلام دارای یک نوع نرمش و خوشروئی کامل است که به نمو و پرورش و گسترش اجازه میدهد و نظارت میکند، و دارای یک نوع سختگیری کامل است که از انحراف بازمیدارد.
اسلام این مزیت ممتاز را در این باره از مطابقت کامل خود با فطرت ثابت و با اصل پایدار و سیمای تغییرپذیر بدست آورده، این است: موقف اسلام در مقابل ثابت و متطور در زندگی بشریت، این یک توقفگاه محکمی است که فقط با تدبیر خدای جهان آفرین ساخته شده واداره میشود.
پس بنابراین، هر نضمی که با تدبیر بشر ساخته شود هیچوقت ثابت و پایدار نخواهد ماند، بلکه همیشه گاهی براست و گاهی بچپ منحرف خواهد گردید، زیرا که با فطرت آشنائی ندارد و هرگز نمیتواند خود را بآن برساند، دائم بدنبال مجهول مطلق میگردد و سرگردان است.
چنانکه «الکسیس کاریل» گفت: این جهل هنوز دست نخورده است، این حقه هنوز سر بسته است، و سپس بشر با این جهل سر بمهر برای عالم بشریت قانون میسازد، بنازم باین قانون و بنازم باین استاد قانون ساز.
اسلام کلمة خدا است، اسلام سخن الهی است، آخرین پیام آس