 -صلى الله عليه وسلم- به پادشاه روم هِرقُل نوشته‌اند، آورده است. و آن چنين است:

(بسم‌الله الرحمن الرحيم. من محمد عبدالله ورسوله إلى هرقل عظيم الروم. سلام على من اتبع الهدى. أسلم تسلم. أسلم يؤتک الله أجرک مرتين. فإن توليت فإن عليک إثم الاريسيين. ﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾ [1].

«بنام خداوند بخشنده مهربان. از محمد بنده خدا و فرستاده او به هرقل بزرگ روم. سلام بر آنکس که از هدايت تبعيت کند. اسلام بياور تا سالم بماني. اسلام بياور تا خداوند پاداش تو را مضاعف بدهد. اما اگر نپذيري، گناه اريسيان[2] بر گردن تو خواهد بود! اي اهل کتاب...».

براي بردن اين نامه، پيامبر بزرگ اسلام دَحيه بن خليفة کلبي را برگزيدند، و به او دستور دادند که اين نامه را به فرمانرواي بُصري بدهد، تا او آن را به قيصر برساند.

* بخاري از ابن عباس روايت کرده است که ابوسفيان بن حرب براي او بازگفت که هرقل، زماني که وي با کارواني از قريش براي تجارت به شام رفته بود، همزمان با سالهايي که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با قريشيان پيمان صلح بسته بودند، به دنبال وي فرستاد. ابوسفيان و همراهانش به نزد هرقل- که در ايلياء اقامت داشت[3]- رفتند. هرقل آنان را به مجلس خود فراخواند. بزرگان روم گرد وي فراهم آمده بودند. هرقل روي به آنان کرد و مترجم خويش را نيز صدا کرد و گفت: کداميک از شما از نظر خويشاوندي به اين مردي که مي‌پندارد پيامبر است، نزديک‌تر است؟ ابوسفيان گويد: گفتم: من از همه از جهت خويشاوندي به او نزديک‌ترم! گفت: او را به نزد من بياوريد، و يارانش را نيز به من نزديک گردانيد، و آنان را پشت سر وي جاي دهيد! آنگاه به مترجمش گفت: من از اين مرد راجع به آن مردي که ادعاي پيامبري کرده است سؤالاتي مي‌کنم؛ اگر به من پاسخ دروغ داد، دروغ او را برملا سازيد! به خدا سوگند، اگر نبود شرم از اينکه مرا به دروغ گفتن متهم مي‌گردانيدند، دربارة حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- به آنان دروغ مي‌گفتم!

سپس ابوسفيان گويد: نخستين پرسشي که هرقل دربارة حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- از من پرسيد، اين بود که گفت: اصل و نسب وي در ميان شما چگونه است؟ گفتم که وي در ميان ما داراي اصل و نسب والايي است! گفت: آيا پيش از وي کسي از ميان شما چنين سخناني را گفته است؟ گفتم: نه! گفت: آيا از پدرانش کسي پادشاه بوده است؟ گفتم: نه! گفت: اشراف قوم از او تبعيت کرده‌اند يا ضعفاي قوم؟ گفتم: ضعفاي قوم! گفت: شمار ايمان آورندگان به وي روي به افزايش است يا روي به کاهش؟ گفتم: روي به افزايش است! گفت: تاکنون شده است که يکي از ايمان آورندگان به وي پس از وارد شدن به دين و آيين وي از دين او نفرت گيرد و از او دور بشود؟ گفتم: نه! گفت: آيا پيش از اينکه اين سخنان را بگويد، شما او را متهم به دروغگويي مي‌کرديد؟ گفتم: نه! گفت: آيا او نيرنگ مي‌زند؟ گفتم: نه! البته در حال حاضر ما با او پيمان صلح بسته‌ايم و نمي‌دانيم در اين ارتباط با ما چه خواهد کرد؟! 

ابوسفيان گويد: بجز اين اشاره که کردم حتي يک کلمه نتوانسته راجع به وي زير و بالا گويم!

هرقل گفت: آيا تاکنون با وي جنگيده‌ايد؟ گفتم: آري! گفت: کارزارتان با او چگونه بوده است؟ گفتم: جنگ ما با او حالت دَلوِ چاه را داشته است؛ گاه بالا و گاه پايين، گاه خالي و گاه پر! گاه او بر ما پيروز مي‌شود، و گاه ما بر او پيروز مي‌شويم! گفت: شما را به چه چيز دستور مي‌دهد؟ گفتم: مي‌گويد: خداي يکتا را پرستش کنيد، و هيچ چيز و هيچ‌کس را شريک او نگردانيد، و آنچه را که پدرانتان مي‌گويند ترک کنيد! وي ما را به نماز و راستگويي و راستي و پاکدامني و صلة رحم دستور مي‌دهد!

هرقل روي به مترجم خود کرد و گفت: به اين مرد بگو، من از تو راجع به اصل و نسب وي سؤال کردم؛ يادآور شدي که در ميان شما اصل و نَسَب والايي دارد؟ همة پيامبران نيز چنين‌اند، در ميان قوم خودشان اصل و نسب شناخته شده‌اي دارند؛ از تو پرسيدم: آيا پيش از وي کسي در ميان شما چنين سخناني را گفته است؟ يادآور شدي که نه! من با خود گفتم که اگر کسي پيش از وي چنين سخناني گفته بود، مي‌گفتيم که وي مردي است که مي‌خواهد سخنان پيشينيانش را تکرار کند و به آنان تأسّي کند، از تو پرسيدم که آيا از پدران وي کسي پادشاه بوده است؟ يادآور شدي که نه! با خود گفتم که اگر يکي از پدرانش پادشاه مي‌بود، مي‌گفتيم: مردي است که پادشاهي پدرش را باز مي‌جويد؛ از تو پرسيدم: آيا پيش از آنکه اين سخنان را بگويد، شما او را متهم به دروغگويي مي‌کرديد؟ يادآور شدي که نه! من دريافتم که چنين کسي هرگز نمي‌آيد دروغ بستن بر مردمان را وانهد، و بر خدا دروغ بندد! از تو پرسيدم: اشراف مردم از او پيروي کرده‌اند يا ضعفاي قوم؟ يادآور مي‌شدي که ضعفاي قوم! همواره پيروان پيامبران ضعفاي قوم بوده‌اند، از تو پرسيدم که بر شمار پيروانش افزوده مي‌گردد يا از آن کاسته مي‌شود؟ يادآور شدي که افزوده مي‌شود! سامان اديان همه همين است تا کارشان به نهايت برسد؛ از تو پرسيدم که آيا کسي از دين او پس از آنکه به آن درآيد نفرت مي‌گيرد و مرتدّ گردد؟ يادآور شدي که نه! ايمان اين چنين است؛ وقتي که روشنايي آن با دلها درآميزد! از تو پرسيدم: آيا او نيرنگ مي‌زند؟ يادآور شدي که نه! پيامبران همه چنين‌اند؛ هيچگاه نيرنگ نمي‌زنند؛ از تو پرسيدم: به چه چيز دستور مي‌دهد؟ يادآور شدي که شما را دستور مي‌دهد که خداوند را پرستش کنيد، و هيچ‌چيز و هيچ‌کس را شريک او نگردانيد، و شما را از پرستش بُتان باز مي‌دارد، و شما را به نماز و راستي و راستگويي و پاکدامني دستور مي‌دهد. اگر آنچه تو مي‌گويي درست بوده باشد، وي قلمرو خود را تا اينجا که پاهاي من روي زمين قرار دارد گسترش خواهد داد. من مي‌دانستم که وي ظهور خواهد کرد؛ اما، گمان نمي‌کردم که از ميان شما ظهور کند. اگر مي‌دانستم که به او مي‌توانم برسم، اصرار مي‌ورزيدم که تا او را ديدار کنم! و اگر روزي بتوانم به نزديک او بروم، دو پايش را شستشو خواهم داد!

آنگاه، هرقل فرمان داد تا نامة رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را بياورند، و آن را خواند. وقتي از خواندن نامه فراغت يافت، سر و صداي اطرافيانش بلند شد، و اعتراض‌ها بالا گرفت. ما را امر کرد که بيرون شويم.

ابوسفيان گويد: وقتي هرقل ما را بيرون کرد، به همراهانم گفتم: کار پسر ابوکَبشه گرفته است[4]! ديگر نژاد زرد[5] هم از او حساب مي‌برند! از آن پس يقين داشتم به اينکه کار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پيش خواهد رفت؛ تا وقتي که خداوند اسلام را بر من وارد ساخت! [6]

اين بود بازتاب نامة پيامبر بزرگ اسلام بر قيصر روم که ابوسفيان شاهد آن بود. همچنين، بازتاب ديگر اين نامه آن ب