آوردند و گفتند:

(أيها الناس، والله مالي في فيئکم ولا هذه الوبرة، إلا الخمس، والخمس مردود عليکم)

«هان اي مردمان بخدا، در اين غنيمت شما حتي به اندازه اين تار موي شتر سهم ندارم؛ مگر خمس، که آن خمس نيز به خودشما بازمي‌گردد!»

وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از توزيع سهم «مؤلّفه قلوبهم» فراغت يافتند، زيدبن ثابت را دستور فرمودند که غنيمت‌ها را بياورد، و فراخوان دهد تا مردم نيز بيايند. آنگاه غنايم را سهم‌بندي فرمودند و توزيع کردند؛ به هر يک از مردان رزمندة مسلمان چهار شتر، يا چهل گوسفند، و اگر سوارکار نيز بود، دوازده شتر يا يکصد و بيست گوسفند عطا مي‌فرمودند.
---------------------------------------------------------------------
[1]- الشفا بتعريف حقوق المصطفي، قاضي عياض، ج 1، ص 86.خشم گرفتن انصار بر پيامبر
نحوة تقسيم غنايم پشتوانة سياسي حکيمانه‌اي داشت، اما در آغاز کار حکمت اين تقسيم براي بسياري از مردم مفهوم نبود، و در نتيجه، زبان‌هاي اين و آن به اعتراض گشوده شد.

* ابن اسحاق از ابوسعيد خدري روايت کرده است که گفت: وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آن عطايا را به مردم قريش و ديگر قبايل مرحمت فرمودند، و براي انصار چيزي باقي نماند. مردم انصار در اندرون خويش احساس خشم فراوان کردند، و در ميان انصار بگومگو زياد شد، تا جايي که برخي از آنان گفتند: بخدا، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چشمش به قوم و قبيله‌اش افتاده است!؟ سعدبن عُباده بر آنحضرت وارد شد و گفت: اي رسول‌خدا، اين مردم انصار در اندرون خويش بر شما خشم گرفته‌اند که چرا شما در تقسيم اين غنايم چنين عمل کرديد، و همه را ميان خويشاوندان خودتان تقسيم کرديد!؟ و براي اين مردم انصار هيچ‌چيز در نظر نگرفتيد؟! فرمودند: (فأين أنت من ذلک يا سعد؟) تو در اين ميانه چکاره هستي!؟ گفت: اي رسول‌خدا، من به هر حال مردي از قوم و قبيلة خودم هستم!؟ فرمودند: (فاجمع لي قومک في هذه الحظيرة) حال که اين طور است، مردمت را به نزد من در اين محوطه گردآور.

سعد از محضر نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- خارج شد و انصار را در آن محوطه گرد آورد. گروهي از مهاجرين نيز آمدند و آنان را نيز راه داد و به آن محوطه درآمدند. عده‌اي ديگر نيز آمدند، اما آنان را بازگردانيد. وقتي همة انصار براي ملاقات با پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- گرد آمدند، سعد گفت: اين مردم انصارند که براي ملاقات با شما گرد آمده‌اند! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نزد آنان آمدند و حمد و سپاس و ثناي خداوند به جاي آوردند، و آنگاه فرمودند:

(يا معشر الانصار، ما قالة بلغتني عنکم؟! وجدة وجدتموها عليّ في أنفسکم؟! ألم آتکم ضلالاً فهداکم الله؟ وعالة فأغناکم الله؟ وأعداءً فألّف بين قلوبکم؟)

«اي جماعت انصار، اين چه سخناني است که از قول شما براي من بازگفته‌‌اند؟! در دل خودتان بر من خشم گرفته‌ايد؟! مگر وقتي من نزد شما آمدم گمراه نبوديد، و خداوند شما را هدايت فرمود؟ و مستمند نبوديد، و خداوند شما را بي‌نياز گردانيد؟ و دشمنان يکديگر نبوديد، و خداوند دلهايتان را با يکديگر پيوند داد؟! همگي گفتند: چرا، خدا و رسولش بر ما منت و لطف دارند!؟»

آنگاه پيامبر بزرگ اسلام فرمودند: (ألا تجيبوني يا معشر الانصار؟) پاسخ مرا نمي‌دهيد، اي جماعت انصار؟! گفتند: چه پاسخي به شما بدهيم، اي رسول‌خدا؟ منت و فضل و لطف خدا و رسول‌خدا را است! فرمودند:

(أما والله، لو شئتم لقلتم فصدقتم ولصدقتم: أتيتنا مکذبا فصدقناک، ومخذولاً فنصرناک، وطريداً فآويناک، وعائلاً فآسيناک!)

«هان به خدا، اگر مي‌خواستيد مي‌توانستيد بگوييد، و اگر مي‌گفتيد راست مي‌گفتيد و سخنانتان مورد تصديق قرار مي‌گرفت. در حالي نزد ما آمدي که همگان تو را تکذيب کرده بودند، و ما تو را تصديق کرديم؛ همگان تو را وانهاده بودند، ما تو را ياري و پشتيباني کرديم؛ در حالي نزد ما آمدي که آواره بودي، و ما به تو جا و مکان داديم؛ و مستمند بودي، و ما با تو همدردي و همراهي کرديم!؟»

(أوجدتم يا معشرالانصار في أنفسکم في لعاعة من الدنيا تألفت بها قوماً ليسلموا ووکلتکم إلى إسلامکم؟ ألا ترضون يا معشرالانصار، أن يذهب الناس بالشاة والبعير وترجعوا برسول‌الله إلى رحالکم؟ فوالذي نفس محمد بيده، لولا الهجرة لکنت امرء من الانصار، ولو سلک الناس شعباً، وسلکت الانصار شعباً لسلکت شعب الانصار. اللهم ارحم الانصار، وأبناء الأنصار، وأبناء أبناء الانصار)

« شما- اي جماعت انصار- در دل‌هايتان نسبت به من خشمگين شديد، به خاطر پر گياهي از مال دنيا که بواسطه آن خواستم دل مردماني را به دست بياورم تا مسلمان شوند؛ و شما را به اسلامتان واگذار کردم؟! نمي‌پسنديد- اي جماعت انصار- که مردم گوسفند و شتر ببرند، و شما رسول خدا را نزد بار و بنه خودتان ببريد؟! سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست؛ حتي اگر هجرتي در کار نبود، من خود مردي از انصار بودم؛ و اگر مردم همه يک ملت شوند، و انصار يک ملت، من به ملت انصار خواهم پيوست! بار خدايا، انصار را، و فرزندان انصار را، و فرزندان فرزندان انصار، را رحمت فرماي!»

مردم آنقدر گريستند که موهاي ريش آنان اشک‌آلود گرديد، و گفتند: ما از اينکه رسول خدا سهم و بهرة ما شده‌اند، بسيار خشنوديم! آنگاه، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگشتند، و مردم متفرق شدند [1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرة ابن‌هشام، ج 2، ص 499-500؛ نظير همين روايت را بخاري آورده است: ج 2، ص 620-621.ورود نمايندگان هوازن
پس از توزيع غنايم جنگ حُنين، هيئت نمايندگان هوازن که همه اسلام آورده بودند، وارد شدند. آنان چهارده نفر بودند که زُهيربن صُرَد در رأس آنان، و ابو بُرقان- عموي رضاعي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- - در ميان آنان بود. همگي اسلام آوردند و بيعت کردند و گفتند: اي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در جمع کساني که شما به اسارت گرفته‌‌ايد مادران و خواهران و عمّه‌ها و خاله‌ها هستند که ماية سرشکستگي قوم و قبيلة آنان‌اند!؟

فانک المرء نرجوه و ننتظر
اذ فوک تملؤها من محضها الدرر
  
 فامنن علينا رسول‌الله في کرم
امنن علي نسوة قد کنت ترضعها

«پس بياييد اي رسول‌خدا، و بر ما منت بگذاريد، و بر ما کرامت بفرماييد، که شما شخصي هستيد که ما به او اميد داريم، و چشم انتظار لطف و مرحمت وي هستيم؛

بر زناني که از آنان شير خورده‌‌ايد منت بگذاريدا؛ که اگر چنين حکمي صادر فرماييد، دهان شما پر از مرواريد تر خواهد شد!؟»

اين اشعار تا چند بيت ديگر ادامه داشت:

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(إن معي من ترون، وإن أحب الحديث إليّ أصدقه)

«اينان که مي‌بينيد نيز با من‌اند؛ و نيکوترين سخنان نزد من راست‌ترين آنها است!»

اينک بگوييد فرزندان و زنانتان نزد شما محبوب‌تر است يا دارايي‌هايتان؟ گفتند: تاکنون، ناموس و حَسَب و نَسَب خودمان را با هيچ چيز عوض نکرده‌ايم!؟ پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: وقتي نماز ظهر را گزاردم،