و گفت: دائي؛ بفرماييد منزل! گفت: نه بخدا؛ تا وقتي که نوفل را ببينم! آمد و آمد تا بالاي سر نوفل قرار گرفت. نوفل در حجر اسماعيل در کنار بزرگان قريش نشسته بود. ابو سعد شمشيرش را از نيام برکشيد و گفت: سوگند به خداي کعبه؛ اگر چنانچه ارث و ميراث خواهرزادة مرا به او بازنگرداني، اين شمشير را در جاي جاي اندامت فرود خواهم آورد! نوفل گفت: همه را به او باز گردانيدم! بزرگان قريش را بر اقرار و سخن او شاهد گرفت. آنگاه، بر عبدالمطلب وارد شد، و سه روز نزد او ماند؛ آنگاه عمره به جاي آورد و به مدينه بازگشت. پس از اين ماجرا، نوفل با بني عبد شمس بن عبدمناف، بر عليه بني‌هاشم، هم پيمان گرديد. خزاعه چون حمايت بني‌النجار را از عبدالمطلب ديدند، گفتند: همانطور که فرزند شماست، فرزند ما نيز هست! ما از شما به حمايت او سزاوارتريم! منظورشان اين بود که مادر عبد مناف از خزاعه بود. خزاعه به دارالندوه درآمدند، و با بني‌هاشم بر عليه بني‌عبدشمس و نوفل، هم پيمان شدند. چنانکه در فصل مربوطه خواهد آمد، همين پيمان بود که عامل تعيين کننده‌اي در فتح مکه گرديد [5].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 157؛ الروض الانف، که در این کتاب به جای کلمه «الاصیاف»، کلمه «الایلاف» آمده است.
[2]- سیرةابن‌‌هشام، ج 1، ص 137.
[3]- همان، ج 1، ص 107.
[4]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 137، 138؛ برای سن دقیق عبدالمطلب، نکـ: تاریخ ا لطبری، ج 2، ص 247.
[5]- برای تفصیل این داستان، نکـ: تاریخ الطبری، ج 2، ص 248-251؛ و منابع موازی دیگر.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:391.txt">انگيزة وقوع جنگ</a><a class="text" href="w:text:392.txt">آمادگي روميان و غسّانيان براي کارزار با مسلمانان</a><a class="text" href="w:text:393.txt">گزارش هاي ويژه بُحران جنگ</a><a class="text" href="w:text:394.txt">تصميم قاطعانهء پيامبر</a><a class="text" href="w:text:395.txt">اعلان جنگ با روميان</a><a class="text" href="w:text:396.txt">سبقت گرفتن مسلمانان بر يکديگر</a><a class="text" href="w:text:397.txt">حرکت سپاه اسلام بسوي تبوک</a><a class="text" href="w:text:398.txt">لشکر اسلام در تبوک</a><a class="text" href="w:text:399.txt">بازگشت به مدينه</a><a class="text" href="w:text:400.txt">ماجراي بر جاي ماندگان</a><a class="text" href="w:text:401.txt">بازتاب غزوهء تبوک</a><a class="text" href="w:text:402.txt">نُزول آيات قرآني پيرامون غزوهء تبوک</a></body></html>فصل چهاردهم
غزوة تَبوک
انگيزة وقوع جنگ
فتح مکّه براي هميشه فيصلة ميان حقّ و باطل گرديد، و پس از فتح مکه ديگر مجالي براي ترديدها و گمان‌زني‌هاي قوم عرب در ارتباط با رسالت پيامبر اسلام باقي نماند. مسير گردش ايام بکلي عوض شد، و چنانکه در فصل بعدي خواهيم ديد، و آمار مسلماناني که در سفر حجه‌الوداع همراه پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بودند گواه اين مطلب است. مردم پيوسته فوج فوج به دين خدا وارد مي‌شدند. دشواري‌ها و گرفتاري‌هاي داخلي به پايان رسيده بود، و مسلمانان، آسوده از درگيري و کارزار، اينک مي‌توانستند به ترويج شريعت الهي و گسترش دعوت اسلام بپردازند. اما، از سوي ديگر، يک ارتش عظيم و توانمند بدون هيچ دليل و مجوّزي همچنان درصدد تعرّض به مسلمانان بود، و همين مسئله باعث گرديد که غزوة تبوک در سال نهم هجرت به وقوع بپيوندد.

ارتش روم، بزرگترين نيروي نظامي و رزمي در آن روزگار و در سراسر جهان بود. در فصل‌هاي پيشين ديديم که روميان تعرض به مسلمانان را با کشتن سفير رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- حارث بن عُمير اَزدي به دست شُرحبيل بن عمرو غَسّاني، در حالي که حامل نامة حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- براي فرمانرواي بُصري بود، آغاز کردند. نبّي اکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز، به دنبال اين رويداد، سرية زيدبن حارثه را اعزام فرمودند که با روميان در محلّ موته درگيري سختي پيدا کردند، اما موفق نشدند از آن ستمکاران سرکش و خودخواه، انتقام خون سفير اسلام را باز ستانند، هرچند در افکار عمومي و روحية اقوام دور و نزديک عرب، سخت تأثيرگذار گرديد. 

قيصر روم نيز هرگز نمي‌توانست از آن تأثير شگرف که جنگ موته به نفع مسلمانان در اعماق جان و انديشة اعراب برجاي نهاده بود، صرف‌نظر کند، و اين مسئله را به سادگي از نظر دور بدارد که پس از نبرد موته طوايف و قبايل عرب يکي پس از ديگري مي‌کوشيدند از قيصر روم مستقل گردند، و به مسلمانان بپيوندد، و با آنان دمساز شوند. اين، خطري بود که روميان را تهديد مي‌کرد، و گام به گام به مرزهاي روم نزديک مي‌شد، و حدود و ثغور شامات را که با اعراب همسايه، بودند، در مخاطرة جدّي قرار مي‌داد. اين بود که قيصر روم، از پاي درآوردن مسلمانان را، پيش از آنکه بصورت يک خطر بزرگ و غيرقابل پيشگيري و برابري درآيند، و پيش از آنکه توان و نفوذ مسلمين در مناطق عرب‌نشين مجاور سرزمين روم آشوب‌ها و شورش‌هاي دامنه‌داري را برانگيزاند، بطور جدي در دستور کار خويش قرار داده بود.

نظر به اين مصلحت سنجي‌ها، قيصر روم نگذاشت بيش از يکسال بر نبرد موته بگذرد، و لشکري مرکّب از سپاهيان روم و جنگجويان عرب وابسته به روميان، از آل غسّان و ديگران، آرايش داد، و براي يک جنگ خونين سرنوشت‌ساز آماده گرديد.
آمادگي روميان و غسّانيان براي کارزار با مسلمانان
به طور جسته و گريخته، پياپي به مدينه خبر مي‌رسيد که روميان براي اقدام به يک نبرد تعيين کننده بر عليه مسلمانان آماده شده‌اند. مسلمانان هر زمان در بيم و هراس به سر مي‌بردند، و هر صداي غيرعادي که به گوششان مي‌رسيد، مي‌پنداشتند که روميان حمله کرده‌‌اند. اين حالت و وضعيت را از ماجرايي که براي عمربن خطاب روي داده است، به وضوح مي‌توان دريافت.

در همين سال نهم هجرت، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدت يک ماه با سوگند از همسرانشان جدا شدند و از همگي آنان دوري گزيدند، و در نيم غرفه‌اي که به ايشان اختصاص داشت، کُنج عزلت گزيدند. صحابه در آغاز کار از حقيقت امر باخبر نشدند، و گمان کردند که حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- همسرانشان را طلاق داده‌اند، و از اين بابت، نگراني و اندوه و پريشاني بر اذهان ياران آنحضرت سايه افکند.

عمربن خطاب- که اين ماجرا را گزارش مي‌کند- گويد: دوستي از انصار داشتم که هرگاه در جايي حضور نمي‌داشتم، براي من خبر مي‌آورد، و در هر موردي نيز که او حضور نمي‌داشت، من براي او خبر مي‌بردم. عمر با آن دوست انصاري‌اش، هر دو در بالا دست مدينه ساکن بودند، و متناوباً نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- مي‌آمدند. گويد: در آن ايام، ما از بابت يکي از پادشاهان آل‌غسّان که گفته بودند، قصد حمله به ما را دارد، در بيم و هراس به سر مي‌برديم، و تمامي فکر و ذکر ما را گرفته بود. ناگهان ديدم که دوست انصاري من سر رسيده و دق‌الباب مي‌کند و مي‌گويد: باز کن! باز کن! گفتم: غسّاني‌ها حمله کرده‌‌اند؟! گفت: نه، از آن هم بدتر!؟ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از همسرانشان جدايي اختيار کرده‌اند!...[1]

به روايت ديگر، عمربن خطّاب گويد: مدتي بود گفتگو مي‌ک