صلى الله عليه وسلم- نمايان گرديد، گفتند: 

(هذه طابة، و هذا أحد، جبل يحبنا ونحبه).

«اين است طابه، و اين است اُحُد، کوهي که ما را دوست دارد و ما دوستش داريم!»

از گوشه و کنار به گوش همة مردم رسيد که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به مدينه بازمي‌گردند. زنان و کودکان و کنيزکان از شهر خارج شدند، و با گرمي فراوان از لشکر اسلام استقبال کردند و مي‌گفتند:

طلع البدر علينا
وجب الشکر علينا
  
  من ثنيات الوداع
 ما دعا لله داع[2]

بازگشت حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از تبوک و ورود آن حضرت به مدينه- پس از يک غيبت نسبتاً طولاني- در ماه رجب سال نهم هجرت روي داد [3].

غزوة تبوک- بر روي هم- پنجاه روز به طول انجاميد. از اين مدت، بيست روز را درتبوک گذرانيدند، و مابقي اين مدّت را در مسير رفت و برگشت به تبوک بودند؛ و اين غزوه آخرين غزوة پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره توبه (برائت)، آيه 74.
[2]- چنانکه در گزارش ورود پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- آورديم. به نظر ابن قيم اين مراسم استقبال مربوط به اين سفر بوده است (ترجمه فارسي ابيات نيز همانجا گذشت.م).
[3]- حقّ مطلب هم همين است، نه آنچه ابن اسحاق مي‌گويد که بازگشت آنحضرت در ماه رمضان بوده است؛ زيرا، لازمه گزارش وي آن است که پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- دومين پنجشنبه ماه رجب عازم تبوک شده باشند، و اين پنجشنبه مطابق با بيست و پنجم اکتبر بوده است و دماي هوا در چنين روزهايي از سال معتدل و نزديک به سرما است، به خصوص صبح‌ها و عصرها، و مدتي از رسيدن محصول خرما گذشته است؛ در صورتيکه عزيمت آنحضرت بسوي تبوک در روزهايي بوده است که گرماي هوا شدّت داشته و فصل رسيدن خرما بوده است. از اين گذشته پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در ماه شعبان همين سال، به هنگام وفات دخترشان امّ‌کلثوم در مدينه حضور داشته‌اند. بنابراين، درست آن است که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در ماه رجب به مدينه بازگشته‌اند، و عزيمت ايشان از مدينه پنجاه روز پيش از آن، يعني در ماه جمادي‌الاولي بوده است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:5.txt">مقدمة مؤلف (1)</a><a class="text" href="w:text:6.txt">مقدّمة مؤلّف (2)</a><a class="text" href="w:text:7.txt">مقّدمهء مؤلّف (3)</a></body></html>اينک، به دو رويداد مهم که در دوران توليت عبدالمطلب در ارتباط با امور حرم و بيت‌الله روي داده است، به طور خلاصه، مي‌پردازيم:
حفّاري چاه زمزم
در عالم خواب، عبدالمطلب فرمان يافت که چاه زمزم را حفاري کند، و بار ديگر به راه بياندازد. در عالم خواب، وضع چاه زمزم را نيز به او نشان داده بودند. عبدالمطلب بر حفاري چاه زمزم همت گماشت. اشياي گرانبهايي را که جراهمه به هنگام گريختن و جلاي وطن اضطراري از مکه در چاه زمزم دفن کرده بودند، بازيافت. آن اشياء عبارت بودند از تعدادي شمشير، تعدادي زره، و دو آهوي زرين. شمشيرها را به يکديگر پيوست، و با آنها دربي براي خانة کعبه درست کرد. آن دو آهوي زرين را نيز برشکافت و از آندو ورقه‌هايي از طلا درست کرد و بر روي درب خانة کعبه کوبيد. همچنين، مراسم سقايت حاجيان با آب زمزم را دوباره به راه انداخت. وقتي چاه زمزم آشکار گرديد، قريش با عبدالمطلب در نزاع درآمدند و گفتند: ما را نيز در زمزم شريک گردان! گفت: هرگز چنين نخواهم کرد؛ اين چيزي است که به من اختصاص داده‌اند! قريش دست از سر او برنداشتند. بالاخره، او را براي داوري به نزد کاهنة بني‌سعد، که هذيم نام داشت، بردند. وي در اطراف شام اقامت داشت. در ميان راه، آب تمام شد. خداوند متعال براي عبدالمطلب قطعة ابري فرستاد و باران بر سر او باريد، و بر سر آنان قطره‌اي هم نباريد. دريافتند که چاه زمزم بي‌جهت به عبدالمطلب اختصاص نيافته است!؟ و بازگشتند. در آنجابود که عبدالمطلب نذر کرد، اگر چنانچه خداوند متعال به او ده فرزند پسر عنايت کند، که همراه و مددکار و دستيار او باشند، و از او دفع ستم کنند، يکي از آن ده پسر خويش را قرباني خانة کعبه خواهد کرد [1].
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 142-147.ماجراي بر جاي ماندگان
اين جنگ، به خاطر اوضاع و احوال ويژه آن، امتحان بزرگي از سوي خداوند بود که به واسطة آن اهل ايمان از ديگران بازشناخته شدند- همچنانکه سنت خداوند متعال در اين گونه موارد است- و خداوند در اين‌باره مي‌فرمايد:

﴿مَّا كَانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّىَ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ﴾[1].

«خداوند هرگز بنا نداشته است که شما را به همان حال که هستيد واگذارد، مگر آنکه پليد را از پاک جدا سازيد.»

همة آن کساني که مؤمن راستين بودند به جبهة اين جنگ سرنوشت‌ساز عزيمت کردند؛ از اين‌رو، برجاي ماندن از اين غزوه، نشانه‌اي براي نفاق شخص به حساب مي‌آمد، و هرگاه نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- سخن از کساني به ميان مي‌آمد که از رفتن به جبهة جنگ خودداري کرده است، آنحضرت به يارانشان مي‌گفتند:

(دعوه! فإن يکن فيه خير فسيلحقه الله بکم، وإن يکن غير ذلک فقد أراحکم منه).

«او را واگذاريد! اگر خيري در وجود او باشد، خداوند او را به شما ملحق خواهد گردانيد؛ و اگر جز آن باشد، خداوند شما را از شرّ او آسوده گردانيده است!؟»

با اين حساب، تنها کساني بر جاي ماندند که نقص عضو يا ناتواني جسماني داشتند. عده‌اي هم از روي تکذيب خدا و رسول سر از جنگ برتافتند که همان منافقان بودند،  به دروغ از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اجازه گرفته بودند که برجاي بمانند، يا اينکه اصلاً اجازه نگرفته بودند و در عين حال به جنگ نرفته بودند. گفتني است، علاوه بر اين دو گروه، سه تن از مؤمنان راستين نيز بدون عذر موجّه و بدون اجازة پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از رفتن به جبهة جنگ خودداري کردند، و خداوند به اين وسيله آنان را گرفتار آزموني سخت گردانيد و سپس توبة آنان را پذيرفت.

وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدينه وارد شدند، از مسجد آغاز کردند، و در آن دو رکعت نماز گزاردند. آنگاه، براي ملاقات با مردم جلوس فرمودند. منافقان که هشتاد و چند تن بودند، آمدند و به عناوين مختلف عذر و بهانه تراشيدند و از حضور نيافتن در غزوة تبوک پوزش خواستند، و پيوسته براي آنحضرت سوگند ياد کردند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز اظهارات آنان را پذيرفتند، و با آنان تجديد بيعت کردند، و براي آنان طلب مغفرت کردند، و باطن امورشان را به خداوند واگذار کردند.

اما، آن سه مؤمن راستين- که عبارت بودند از: کعب‌بن مالک، مُراره بن ربيع و هلال‌بن اُميه- بنا را بر راستگويي و صداقت نهادند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز به يارانشان امر فرمودند که با آن سه تن سخن نگويند، و همة مسلمانان با شدت هرچه تمام‌تر با آنان قطع رابطه کردند. رفتار مردم با آنان تغيير کرد، و جهان درنظر ايشان تيره و تار گرديد، و دنيا با آن ه