نان را تأمين کنيد».

(وقد ترکت فيکم ما لن تضلوا بعده إن اعتصمتم به؛ کتاب الله) [5].

«باري، من در ميان شما يادگاري برجاي نهاده‌ام که پس از آن گمراه نشويد، اگر به آن تمسّک پيدا کنيد؛ کتاب خدا!»

(أيها الناس، إنه لا نبي بعدي، ولا أمة بعدکم. ألاَ فاعبدوا ربکم وصلوا خمسکم وصوموا شهرکم وأدوا زکاة أموالکم طيبة بها أنفسکم، وتحجون بيت ربکم، وأطيعوا ولاة أمرکم، تدخلوا جنة ربکم) [6].

«هان، اي مردمان! پس از من پيامبري ديگر نخواهد بود، و پس از شما امتي ديگر نخواهد بود. هشدار، که خدايتان را پرستش کنيد، و پنج نمازتان را بگزاريد، و يک ماه روزه‌تان را بگيريد، و زکات اموالتان را با ميل و رغبت ادا کنيد، و خانه خدايتان را حج بگزاريد، و زمامدارانتان را فرمان ببريد؛ تا به بهشت خدايتان وارد شويد!»

(وأنتم تسألون عني؛ فما أنتم قائلون؟)

«باري، از شما راجع به من خواهند پرسيد؛ شما چه خواهيد گفت؟»

مردم جواب دادند: شهادت مي‌دهيم که شما تبليغ دين و اداي رسالت و خيرخواهي نسبت به ما را به نحو احسن انجام داده‌ايد!؟

آنگاه با انگشت سبّابة خويش در حاليکه به سمت آسمان اشاره مي‌کردند، توجه مردم را به خويشتن جلب کردند و سه مرتبه گفتند: (اللهم اشهد) بار خدايا، شاهد باش![7]

در بيابان عرفات، آن کسي که سخنان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را با صداي بلند به مردم مي‌رساند، ربيعه بن اُميه بن خلف بود [8].

پس از فراغت نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از ايراد خطبه در بيابان عرفات در ميان انبوه مسلمانان، اين آية شريفه بر آنحضرت نازل گرديد:

﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِيناً﴾[9].

«امروز دينتان را برايتان کامل گردانيدم، و نعتم را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان دين براي شما انتخاب کردم!»

وقتي اين آيه نازل شد، عمر گريست. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به او گفتند: (ما يبکيکَ؟) چرا مي‌گريي؟! گفت: سبب گرية من آنست که تاکنون همواره دينمان رو به ازدياد بود، اما، اينک که کامل شد، هرگز هيچ چيز کامل نگردد مگر آنکه رو به نقصان گذارد! فرمودند: (صدقت) راست مي‌گويي![10]

پس از اتمام خطبه، بلال اذان گفت و سپس اقامه گفت، و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نماز ظهر را با آن جماعت انبوه گزاردند. بلافاصله، بلال اقامة نماز عصر را گفت و آنحضرت نماز عصر را گزاردند و بين دو نماز نافله نخواندند. آنگاه سواره بسوي موقف آمدند، و شکم ناقة قصواي را به صخره‌هاي دامنة جبل‌الرحمه چسبانيدند، و حيوانات قرباني را پيش روي خويش قرار دادند، و روي به قبله کردند، و همچنان سراپا ايستادند تا وقتيکه خورشيد غروب کرد، و زردي آفتاب تا حدودي از ميان رفت و قرص خورشيد پنهان شد.

پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- اُسامه را پشت سرشان سوار کردند، و شتابان تاختند تا به مُزدلفه رسيدند. در آنجا نمازهاي مغرب و عشا را با يک اذان و دو اقامه گزاردند و در فاصلة دو نماز به ذکر و تسبيح نپرداختند. آنگاه استراحت کردند تا وقتيکه سپيده دم طالع شد، نماز صبح را، هنگامي که هوا بخوبي روشن شد، با يک اذان و يک اقامه گزاردند؛ آنگاه، بر ناقة قَصواء سوار شدند و به مشعرالحرام رفتند، و رو به قبله ايستادند، و دعا کردندو تسبيح و تکبير و تهليل سر دادند، و همچنان سرپا بودند تا اينکه روز کاملاً برآمد.

آنگاه، از مُزدلفه پيش از آنکه خورشيد طالع شود بسوي مني شتافتند، و فضل بن‌عباس را پشت سرشان سوار کردند، و رفتند تا به بَطن مُحسِّر رسيدند. اندکي ديگر تاختند، آنگاه راه ميانه‌اي را که به جمرة کُبري منتهي مي‌گرديد در پيش گرفتند، تا به جمرة کبري که در کنار آن در آن زمان درختي که بود، و آن را جمرة عقبه و جمرة اُولي نيز مي‌ناميده‌اند، رسيدند. آنحضرت جمرة عقبه را با هفت سنگريزه رمي کردند، و با پرتاب هر سنگريزه الله‌اکبر مي‌گفتند. سنگريزه‌ها نه خيلي ريز و نه خيلي درشت بودند، و آنحضرت آن سنگريزه‌ها را از همان وادي جمع کرده بودند.

آنگاه به قربانگاه رفتند و با دست خودشان 63 شتر نَحر کردند، و مابقي قرباني‌ها را که 37 رأس بودند- جمعاً يکصد قرباني- به علي دادند و او آنها را ذبح کرد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز علي را در قرباني خودشان شريک گردانيدند، سپس دستور فرمودند از گوشت هر يک از شتران قرباني يک قطعه جدا کنند، و در ديگي بيافکنند، و از گوشت آن قرباني‌ها خوردند، و آبگوشت آن را نيز تناول کردند.

آنگاه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بر ناقة خويش سوار شدند و بسوي خانة کعبه سرازير شدند، و نماز ظهر را در مکه گزاردند، و سپس به سراغ فرزندان مطلّب رفتند که بر سر چاه زمزم ايستاده بودند و حاجيان را آب مي‌دادند، و به آنان گفتند:

(انزعوا بني المطلب، فلولا أن يغلبکم الناس على سقايتکم لنـزعت معکم).

«به آب کشيدن از زمزمه ادامه بدهيد اي فرزندان مطلّب، که اگر نبود خوف اينکه مردم عملا سِمَت سقايت را از دست شما بازبگيرند، من نيز همراه شما از زمزم آب مي‌کشيدم!»

فرزندان مطلّب دلوي به دست آنحضرت دادند، و آنحضرت از آن زمزم نوشيدند[11].

در روز عيد قربان، «يوم النَّحر» دهم ذيحجّه، نيز نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- هنگامي که آفتاب پهن شده بود، در حاليکه بر استري خاکستري رنگ سوار بودند، و علي صداي آنحضرت را با تکرار سخنانشان به مردم مي‌رسانيد، و مردم بعضي ايستاده و بعضي نشسته بودند[12]، به ايراد خطبه پرداختند، و در اين خطبه برخي از سخنان خطبة روز پيش را تکرار کردند؛ چنانکه بخاري و مُسلم از ابوبکره روايت کرده‌اند که گفت: پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- در روز عيد قربان براي ما خطبه خواندند، و گفتند:

(إن الزمان قد استدار کهيئته يوم خلق الله السموات والارض، السنة اثناعشر شهراً منها أربعة حرم؛ ثلاث: ذوالقعدة و ذوالحجة و المحرم، ورجب مضر الذي بين جمادي و شعبان).

«گردونه زمان همواره با همان وضعيتي که در روز آغاز آفرينش آسمانها و زمين داشته است گردنده است. سال دوازده ماه دارد که چهار ماه آن ماههاي حرام‌اند: ذيقعده، ذيحجه، محرم و رجب مُضَر که ميان جمادي و شعبان قرار دارد».

بعد، فرمودند: (أيّ شهر هذا؟) اکنون کدام ماه است؟ گفتم: خدا و رسول او دانايند! آنحضرت سکوت کردند، به گونه‌اي که گمان کرديم مي‌خواهند اين ماه را با نام ديگري بنامند. گفتند: (أليس ذاالحجَّة؟) مگر ذيحجّه نيست؟ گفتيم: چرا! گفتند: (أي بلد هذا؟) اينجا کدام شهر است؟ گفتيم: خدا و رسول او دانايند! آنحضرت سکوت کردند، به گونه‌اي که گمان کرديم مي‌خواهند اين شهر را با نام ديگري بنامند. گفتند: (أليست البلدة مکة؟) مگر اين شهر مکه نيست؟! گفتيم: چرا! گفتند: (فأي يوم هذا؟) امروز چه روزي است؟ گفتيم: خدا و رسول او دانايند! آنحضرت سکوت کردند، به گونه‌اي که گمان کرديم مي‌خواهند اين روز را با نام ديگري بنامند. گفتند: (أليس يوم النحر؟) مگر روز نَحر نيست؟! گفتيم: چرا