د وجود او را ماية برکت براي ما قرار دهد.

حليمه گويد: به سراغ آن کودک يتيم رفتم، و او را براي شير دادن تحويل گرفتن هيچ چيز مرا وادار نکرد که او را برگيرم، مگر همين مسئله که نتوانسته بودم شيرخوارة ديگري را برگيرم! مي‌گويد: وقتي او را تحويل گرفتم، وي را با خود به سوي بار و بنه‌ام بردم. چون وي را در آغوش کشيدم، هر دو پستان من به پيشباز او رفتند، و هر اندازه که او مي‌خواست بنوشد، به او شير دادند. نوشيد و نوشيد تا آنکه سير شد. برادرش نيز همراه او نوشيد تا سير شد. آنگاه هر دو خوابيدند. پيش از آن، هيچگاه نمي‌توانستيم از دست بچه‌ام بخوابيم! همسرم نيز به سراغ آن ماده شتري که داشتيم رفت. ديد که پستانهايش پر از شير است. آنقدر شير از او دوشيد که خودش نوشيد؛ من نيز با او نوشيدم تا آنکه کاملا! سير و سيراب شديم. آن شب، بهترين شب زندگاني ما بود.

مي‌گويد: صبح روز بعد، همسرم به من گفت: قدرش را بدان به خدا، حليمه! موجود مبارکي را با خود آورده‌اي! گويد: گفتم: بخدا؛ من هم‌ چنين اميدوارم! مي‌گويد: آنگاه به راه افتاديم. من بر همان ماده الاغ خودم سوار شدم، و آن کودک را نيز با خود داشتم، بخدا؛ آنچنان از همسفرانم جلو افتادم که هيچيک از اشتران سرخ موي آنان نمي‌توانست به گردپاي مرکب من برسد! زنان همسفرم به زبان آمده بودند؛ مي‌گفتند: اي دختر ابوذؤيب! واي بر تو! چيزي به ما بگو! مگر اين همان ماده الاغ نيست که با آن به سفر آمده بودي؟ من به آنان مي‌گفتم: چرا، بخدا اين همان و همان است! و آنان مي‌گفتند: بخدا؛ در کار اين ماده الاغ معجزه‌اي رفته است!

ميگويد: آنگاه وارد منازلمان در ديار بني‌سعد شديم. به ياد ندارم که تا آن روز سرزميني را شاداب‌تر و پرآب و گياه‌تر از آن ديده باشم! گوسفندانم از آن هنگام که آن کودک را با خود برده بوديم، شب هنگام که مي‌شد، سير و سرشار از شير، باز مي‌گشتند، و ما مي‌دوشيديم و مي‌نوشيديم؛ در حالي که هيچکس در آن حوالي قطره‌اي شير نمي‌يافت که بنوشد، و پستان هيچيک از دام‌ها در آن منطقه قطره‌اي شير نداشت! ديگر کار به جايي رسيده بود که دامداران بني‌سعد به چوپان‌هايشان مي‌گفتند: واي بر شما! به همان جايي که چوپان دختر ابوذؤيب گوسفندانش را مي‌چراند، برويد! اما گوسفندهاي آنان از همان منطقه نيز گرسنه برمي‌گشتند، و قطره‌اي شير نمي‌دادند؛ در حالي که گوسفندان من همچنان سير و سرشار از شير بازمي‌گشتند!

خلاصه، پيوسته از جانب خداوندنيکي و زيادتي مي‌ديديم، تا «او» دو ساله شد، و من او را از شير بازگرفتم. رشد و نمو او، به بچه پسرهاي ديگر هيچ نداشت. هنوز دو سالش تمام نشده بود که نوجواني پرتوان و چالاک به نظر مي‌آمد. ميگويد: او را به نزد مادرش بازآورديم؛ اما، به ماندن او در جمع خودمان اشتياق بيشتري داشتيم؛ به خاطر آن همه برکتي که از وجود او به ما مي‌رسيد. با مادرش صحبت کرديم. به او گفتيم: اي کاش پسرم را نزد من وامي‌نهادي تا جواني نيرومند گردد؛ من از بابت وباي مکه بر او بيمناکم!

مي‌گويد: آنقدر اصرار ورزيديم تا مادرش او را به ما بازگردانيد[2]. 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- زادالمعاد، ج 1، ص 19.
[2]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 162-164؛ تاریخ‌الطبری، ج 2، ص 158-159؛ ابن حبان، الاحسان، ج 8، ص 82-84؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 111. همه این منابع، داستان مذکور را بااندکی اختلاف در متن، از سیره ابن هشام آورده‌اند.ماجراي شَقّ صدر
همچنان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در ميان بني‌سعد ماند، تا اينکه چند ماه بعد، بنا به گزارش ابن اسحاق[1]، يا در سن چهار سالگي، بنا به نظر محققان[2]، ماجراي شکافته شدن سينه‌اش پيش آمد. مسلم از انس روايت کرده است که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ، جبرئيل نزدش آمد، در حالي که با پسربچه‌هاي ديگر بازي مي‌کرد. او را از جاي برگرفت و بر زمين خوابانيد، و سينة او را برشکافت، و قلب او را خارج ساخت، و از درون آن، لختة خوني را بيرون کشيد، و گفت: اين است بهرة شيطان از تو! آنگاه، دل او را در طشتي زرين با آب زمزم شستشو داد؛ سپس، سر آن را به هم ‌آورد، و به جاي نخستينش بازگردانيد. پسربچه‌ها نزد مادرش يعني دايه‌اش شتافتند و گفتند: محمد را کشتند! همگي در پي يافتن او شتافتند. وقتي او را يافتند، رنگ رخساره‌اش دگرگون شده بود. انس گويد: من جاي آن دوخت و دوز جبرئيل را روي سينة آن حضرت مي‌ديدم[3].
------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرة ابن‌هشام، ج1، ص 164-165، تاریخ الطبری، ج 2، ص 160.
[2]- ن ک: طبقات ابن سعد، ج 1، ص 112؛ مروج الذهب، ج 2، ص 281: دلائل النبوة، ابونعیم، ج 1، ص 161-162. در منبع اخیر روایتی از ابن عباس آمده است دایر بر اینکه این ماجرا در سال پنجم عمر آن حضرت روی داده است؛ نکـ: ج 1، ص 162. سخن ابن هشام متناقض به نظر می‌رسد؛ زیرا گوسفند چرانی کودکی که هنوز دو سال تمام از عمرش نگذشته است، و حتی در اوان سه سالگی، قابل تصور نیست.
[3]- صحیح مسلم، کتاب الایمان، باب الاسراء، ج 1، ص 147، ح 261.بسوي مادر مهربان
حليمه، پس از اين واقعه، چشمش ترسيد، و او را به مادرش بازگردانيد. نزد مادر مي‌زيست تا به سن شش سالگي رسيد.

آمنه بر آن شد که براي تجديد عهد با همسر سفر کرده‌اش، به زيارت قبر او در يثرب برود. از مکه بيرون شد، و مسافتي بالغ بر پانصد کيلومتر راه را طي کرد. فرزند يتيمش محمد و خدمتگارش ام ايمن، و سرپرست وي عبدالمطلب در اين سفر با او بودند. يک ماه در يثرت ماند؛ سپس بازگشت. به هنگام بازگشت، بيمار شد، و در اوان سفر، بيماري‌اش شدت گرفت، و در محل «ابواء» ميان مکه و مدينه، از دنيا رفت[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرة‌ابن هشام،‌ ج 1، ص 168؛ تلقیح فهوم اهل الائر، ص 7.در پناه نياي مهربان
عبدالمطلب محمد را به مکه بازگردانيد؛ در حالي که شفقت و عطوفت او نسبت به نوادة عزيزش هر لحظه افزايش مي‌يافت. نوادة يتيم وي اينک به مصيبتي تازه گرفتار آمده بود که زخم‌هاي کهنة درون او را نو کرده بود. عبدالمطلب آنچنان محبت و مرحمتي نسبت به محمد ابراز مي‌داشت که نسبت به هيج يک از فرزندان خويش نداشت. هرگز او را در اين حالتي که براي او پيش آمده بود تنها نمي گذاشت، و او را از همه فرزندانش برتر مي‌نشانيد. ابن‌هشام گويد: در ساية خانة کعبه براي عبدالمطلب زيراندازي پهن مي‌کردند، و پسرانش در اطراف آن زيرانداز مي‌نشستند تا عبدالمطلب بيايد و آنجا بنشيند؛ و به پاس حرمت وي، هيچيک از پسرانش روي آن زيرانداز نمي‌نشستند. اما، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- - که در آن اوان نوجواني کم سن و سال بود- همينکه از راه مي‌رسيد، سرجاي جدش مي‌نشست؛ عموهايش دستان وي را مي‌گرفتند تا او را از روي زيرانداز کنار بکشند، عبدالمطلب هرگاه که مي‌ديد چنين مي‌کنند، مي‌گفت: اين يک پسر من را به حال خود بگذاريد، که بخدا او را شأن و مقام ويژه‌اي است! آنگاه، با محمد، باز هم روي زيرانداز مخصوص خويش مي‌نشست، و بر گردة آن حضرت 