 هاشم را- که نزديک‌ترين خويشاوندان آن حضرت بودند- به خانة خويش فراخواندند. همگي آمدند؛ چندين تن از فرزندان مطلّب بن عبدمناف همراه آنان آمدند؛ همه با هم حدود چهل و پنج تن گرد آمدند. وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- خواستند صحبت کنند، ابولهب پيشدستي کرد و گفت: اينها همه عموزادگان تو هستند؛ سخن بگو، و دين گريزي را واگذار! اين را نيز بدان که قبيلة تو آن تاب و توان را ندارند که در برابر قاطبة قبايل عرب بايستند، و من سزاوارترين کس براي بازخواست از تو هستم! تو را فرزندان پدرت بس که مانع تو شوند؛ و اگر بر افکار و عقايدت پافشاري کردي، باز هم درگيري با تو براي بني‌هاشم قابل تحمل‌تر از آن است که همة طوايف قريش بر سر تو فرود آيند، و جملگي عرب آنان را مدد رسانند! تاکنون هيچکس را نديده‌ام که براي فرزندان پدرش بدتر از آن چيزي که تو آورده‌اي بياورد! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سکوت اختيار کردند، و در آن مجلس هيچ سخن نگفتند.

آنگاه، بار ديگر آنان را دعوت فرمودند و براي آنان چنين خطابه ايراد کردند:

(الحمدلله، أحمده وأستعينه وأومن به وأتوکل عليه، وأشهد أن لا إله إلا الله وحده، لا شريک له... إن الرائد لا يکذب أهله! والله الذي لا إله ‌إلا هو، أني رسول الله إليکم خاصة، وإلی الناس عامة؛ والله لتموتن کما تنامون، ولتبعثن کما تستيقظون، ولتحاسبن بما تعملون، وإنها الجنة أبداً أو النار أبداً).

«سپاس خداي يکتاي را است. او را سپاس مي‌گويم، و از او مدد مي جويم، و به او ايمان و بر او توکل کرده‌ام؛ و شهادت مي‌‌دهم بر اينکه خدايي نيست بجز خداي يکتا که تنهاست و شريک و همتايي ندارد... هيچگاه ديده‌بان به کاروانيان همراه خويش دروغ نمي‌گويد! سوگند به خداي يکتا که جز او خدايي نيست؛ من فرستاده خداي يکتا هستم به سوي شما به خصوص، و به سوي همه مردم جهان به طور عموم. به خدا سوگند، همگي شمايان خواهيد مرد، همانگونه که مي‌خوابيد؛ و همگي برانگيخته خواهيد شد، همانگونه که بيدار مي‌شويد؛ و در برابر هر آنچه مي‌کنيد، کيفر و پاداش خواهيد ديد؛ و سرانجام، يا بهشت ابدي است، و يا دوزخ ابدي».

ابوطالب گفت: بيش از اندازه، ما دوستدار همراهي و همدستي با توايم؛ از سخنان خيرخواهانة تو استقبال مي‌کنيم؛ و گفتار تو را باور مي‌کنيم. اينان همه فرزندان پدر تواند که فراهم آمده‌اند، و من نيز يکي از آنانم، جز آنکه از همگي اينان بيشتر و بيشتر به آنچه مطلوب توست اشتياق دارم. مأموريت الهي خويش را دنبال کن؛ که به خدا سوگند، پيوسته از تو حفاظت و حراست مي‌کنم؛ جز اينکه روح و روان من درجهت مفارقت از دين عبدالمطلب با من راه نمي‌آيد!

ابولهب گفت: به خدا سوگند اين رسوايي است! پيش از آنکه ديگران بر سر او بريزند شما خود مانع او بشويد! ابوطالب گفت: به خدا سوگند، تا دم آخر، از او پشتيباني خواهم کرد![1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- الکامل، ابن اثیر، ج 1، ص 584-585.بر فراز کوه صفا
بعد از آنکه نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از بابت پشتيباني و حمايت ابوطالب در راستاي تبليغ و دعوت خود خاطر جمع شدند، روزي بر کوه صفا فراز آمدند و بر روي برترين صخرة آن جاي گرفتند و فرياد برآوردند: يا صباحاه! در آن دوران اين کلمة انذار، هشدار و اخطاري بود مبني بر اينکه لشکري حمله کرده، و يا امري عظيم به وقوع پيوسته است.

آنگاه، يک به يک طوايف قريش را، قبيله به قبيله نام بردند: يا بني فهر؛ يا بني عدي، يا بني فلان؛ يا بني فلان؛ يا بني عبدمناف؛ يا بني عبدالمطلّب.

صداي پيامبر گرامي اسلام به گوش مردم مکه رسيد. با يکديگر گفتند: اين کيست که نداي «يا صباحاه» سرداده است؟ گفتند: محمد! جملگي بسوي آن حضرت شتافتند؛ حتي اگر کسي نمي‌توانست خودش بيايد، ديگري را مي‌فرستاد تا ببيند چه خبر است و براي او باز گويد. ابولهب آمد، و همة قريشيان آمدند.

وقتي همه گرد آمدند، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أرأيتکم لو أخبرتکم أن خيلاً بالوادي بسفح هذا الجبل تريد أن تغير عليکم؛ أکنتم مصدقي؟)

«بگوييد ببينم! اگر به شما بازگويم که لشگري آماده در اين بيابان، بر دامنه پشت اين کوه، قصد يورش به شما و قتل و غارت شما را دارد؛ شما سخن مرا باور مي‌کنيد؟

گفتند: آري؛ سابقه ندارد که از شما سخن دروغي شنيده باشيم! هرگاه هر سخني از شما شنيده‌ايم راست بوده است!»

فرمودند:

(فإني نذير لکم بين يدي عذاب شديد! إنما مثلي ومثلکم کمثل رجل رأی العدو فانطلق يربأ أهله فخشي أن يسبقوه فجعل ينادي: يا صباحاه!)

«حال که چنين است، من آمد‌ه‌ام به شما هشدار بدهم که عذابي سخت در انتظار شما است! مثل من و شما مثل کسي است که ديده‌باني کرده و دشمن را ديده، و به راه افتاده است تا قوم و قبيله‌اش را با خبر سازد؛ اما، ترسيده است که مبادا دشمن زودتر از وي برسد؛ و فرياد سر داده است: يا صباحاه!»

آنگاه همة حاضران را به سوي حق و حقيقت فرا خواندند، و نسبت به عذاب الهي هشدار دادند، و گاه خصوصي و گاه عمومي انذار فرمودند:

(يا معشر قريش، اشتروا أنفسکم من الله! أنقذوا أنفسکم من النار! فإني لا أملک لکم من الله ضراً ولا نفعاً!) (ولا أغني عنکم من الله شيئاً).

«اي جماعت قريش، خودتان را از خداوند باز خريد کنيد! خودتان را از آتش دوزخ‌ رها سازيد! که من در پيشگاه خداوند مالک هيچ سود و زياني براي شما نيستم، و در برابر خداوند هيچ‌گونه حمايتي از شما نمي‌توانم بکنم!»

(يا بني کعب بن لوي، أنقذوا أنفسکم من النار؛ فإني لا أملک لکم ضراً ولا نفعاً!

يا بني مرة بن کعب، أنقذوا أنفسکم من النار!

يا معشر بني قصي، أنقذوا أنفسکم من النار؛ فإني لا أملک لکم ضراً ولا نفعاً!

يا معشر بني عبدمناف، أنقذوا أنفسکم من النار؛ فإني لا أملک لکم من الله ضراً ولا نفعاً، ولا أغني عنکم من الله شيئا!

يا بني عبد شمس، أنقذوا أنفسکم من النار!

يا بني هاشم، أنقذوا أنفسکم من النار!

يا معشر بني عبدالمطلب، أنقذوا أنفسکم من النار؛ فاني لا أملک لکم ضراً ولا نفعا، ولا أغني عنکم من الله شيئا! سلوني من مالي ما شئتم؛ لا أملک لکم من الله شيئا!)

«اي جماعت بني عبدالمطلب، خودتان را از آتش دوزخ‌ها رها سازيد! که من براي شما مالک هيچ سود و زياني نيستم، و در برابر خداوند هيچ‌گونه حمايتي از شما نمي‌توانم بکنم! از دارايي شخصي من هرچه مي‌خواهيد درخواست کنيد؛ در پيشگاه خدا من براي شما مالک هيچ چيز نيستم!»

(يا عباس بن عبدالمطلب، لا أغني عنك من الله شيئا!)

«اي عباس بن عبدالمطلب، در برابر خداوند هيچ‌گونه حمايتي از تو نمي‌توانم بکنم!»

(يا صفية بنت عبدالمطلب، عمة رسول الله، لا أغني عنك من الله شيئاً!)

«اي صفيه بنت عبدالمطلب، عمه رسول خدا، در برابر خداوند هيچگونه حمايتي از شما نمي‌توانم بکنم!»

(يا فاطمة بنت محمد رسول‌الله، سليني ماشئت من مالي؛ أنقذي نفسک من النار؛ فإني لا أملک لك ضراً ولا نفعاً، ولا أغني عنک من الله شيئاً!)

«اي فاطمه دختر محمد رسول‌خ