 يک فرد جنّي يا يک شيطان ارتباط دارد و همانگونه که جنّيان و شياطين بر کاهنان نازل مي‌شوند، فرد جنّي يا شيطان مخصوص به او نيز بر او نازل مي‌شود! که خداوند متعال در پاسخ اين سخنشان فرمود:

﴿هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ * تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ﴾[12].

«به اينان بگو که شياطين بر تبهکاران دروغ زن و آلوده به انواع گناهان فرود مي‌آيند؛ شما هيچ سابقه سختي دروغ، يا سابقه فسق و فجوري از من نداريد؛ آن وقت چگونه قرآن را دستاورد فرود آمدن شياطين بر من به حساب مي‌آوريد؟!»

بار ديگر راجع به نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- گفتند: وي به نوعي بيماري جنون مبتلا است که معاني و مفاهيمي را تخيل مي‌کند؛ آنگاه آن معاني ومفاهيم را در قالب کلمات و جملات و عبارات زيبا و دل‌انگيز مي‌ريزد؛ درست به همان شيوه‌اي که شاعران عمل مي‌کنند؛ بنابراين، وي نيز شاعر است و کلامش شعر! خداوند متعال در پاسخ آنان فرمود:

﴿وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ * أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ * وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لا يَفْعَلُونَ﴾[13].

«شاعران، هوادارانشان کجروان‌اند؛ و هر زمان در اين وادي و آن وادي سرگردان‌اند؛ بسيار سخنان مي‌گويند که عملي متناسب با آن ندارند.»

اين سه ويژگي است که شاعران دارند، و هيچيک از اينها در پيامبر اسلام مشاهده نمي‌شود. پيروان آن حضرت راه يافتگان‌اند و راهنماي ديگران، پارسا و شايسته‌اند، و دين و اخلاق و کوشش‌ها و اقداماتشان شايان تحسين است، و در هيچ جنبه‌اي و در هيچ زمينه‌اي اثري از کجروي در وجود ايشان يافت نمي‌شود. از سوي ديگر، نبي اکرم -صلى الله عليه وسلم- مانند شاعران در هر وادي سرگردان نيست؛ بلکه او بسوي خداي واحد و دين واحد و صراط واحد دعوت مي‌کند، نمي‌گويد جز آنچه مي‌کند، و نمي‌کند جز آنچه مي‌گويد؛ آنوقت، اين پيامبر الهي کجا و شاعران کجا؟! شاعران کجا و اين پيامبر الهي کجا؟!

به همين ترتيب، خداوند سبحان در برابر هر شبهه‌اي که اين مخالفان برضدّ پيامبر و قرآن و اسلام القا مي‌کردند، جواب‌هاي کافي و شافي و وافي مي‌داد.

عمدة شبهات مخالفين به سه محور توحيد و نبوت و معاد دور مي‌زد. خداوند متعال به تمامي شبهات آنان در ارتباط با توحيد پاسخ گفت، و علاوه بر آن، زياداتي را بر آن مباحث افزود، و قضية توحيد را از هر سوي روشن و واضح گردانيد، و ناتواني و درماندگي خدايان قريش و ديگر اعراب را با عمق و وسعتي که بيش از آن ممکن نبود، تبيين فرمود؛ و چه بسا، همين پاسخگويي و جدال گسترده بود که خشم و ناسازگاري آنان را بيش از پيش برمي‌انگيخت، و آن پيامدهايي را پديدآورد که پديد آورد.

شُبهات مخالفان پيرامون رسالت نبّي اکرم -صلى الله عليه وسلم- دائر بر اين بود که آنان با وجود اعتراف به راستگويي پيامبر و امانت و صلاحيت و پرهيزکاري آن حضرت، معتقد بودند که منصب نبوت و رسالت برتر و بزرگتر از آن است که به يک فرد بشر عطا شود؛ بشر هيچگاه فرشته (فريسته، فرستاده) نمي‌تواند باشد، و فرستادة خدا نيز برحسب عقايد ايشان نمي‌تواند بشر بوده باشد. وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دعوت خويش را علني کردند، و مردمان را به سوي دين و ايمان فراخواندند، مخالفان دچار حيرت شدند و گفتند:

﴿وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ﴾[14].

«اين چه پيامبر و فرستاده‌اي است که غذا مي‌خورد و در کوچه و بازار قدم مي‌زند؟!»

مي‌گفتند: محمد بشر است و خداوند تاکنون براي هيچ يک از افراد بشر چيزي نازل نکرده است:

﴿مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ﴾.

 و خداوند متعال در پاسخ آنان فرمود:

﴿قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتَابَ الَّذِي جَاءَ بِهِ مُوسَى نُوراً وَهُدىً لِلنَّاسِ﴾[15].

«بگو: آن کتابي را که موسي آورد، و نور و هدايت براي همه مردمان بود، چه کسي نازل کرده بود؟!»

پرواضح است که آنان مي‌دانستند و اعتراف داشتند به اينکه موسي يک فرد بشر است. همچنين، در ارتباط با پاسخ شبهة آنان فرمود: جملگي اقوام پيشين در برابر رسولان خدا از راه ناسازگاري با آنان مي‌گفتند:

﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾[16].

«شما هم مانند ما افراد بشر هستيد!»

و پيامبران خدا به آنان پاسخ مي‌دادند:

﴿إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ﴾[17].

«ما هم افراد بشر و همانند شماييم؛ اما خداوند بر هر يک از بندگانش که بخواهد منّت مي‌گذارد!

 حاصل مطلب اينکه انبياء و رسل بايد از افراد بشر باشند؛ بشر بودن با پيامبر بودن هيچ منافاتي ندارد.»

از آنجا که مخالفان پيامبر گرامي اسلام اعتراف داشتند به اينکه ابراهيم و اسماعيل و موسي -عليهم السلام- هم فرستادگان خدا و هم از افراد بشر بوده‌اند، ديگر مجالي براي ايشان باقي نماند که بر اين شبهه پافشاري کنند. اين بود که گفتند: خداوند براي عهده‌دار شدن رسالت خويش کسي را جز اين يتيم مسکين نيافت؟! اين درست نبود که خدا بزرگان و سران مکه و طائف را کنار بزند و اين بينوا را فرستادة خويش قرار دهد:

﴿لَوْلا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ﴾[18].

«چرا اين قرآن بر يکي از مردان بزرگ يکي از اين دو شهر بزرگ فرود نيامده است؟!»

خداوند متعال در پاسخ آنان فرمود:

﴿أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ﴾[19].

«مگر اينان متصدّي توزيع رحمت خداي تو‌اند؟!»

منظور اينکه وحي و رسالت رحمت خدا است، و خدا خود نيک مي‌داند که رسالت خويش را کجا قرار دهد:

﴿اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾[20].

از اينجا، به يک شبهه ديگر منتقل شدند؛ گفتند: فرستادگان پادشاهان دنيا با موکب خاصّ و خَدَم و حَشَم اين طرف و آن طرف مي‌روند و از ابهت و جلال و جبروت برخوردارند، و همه انواع و اقسام برگ و ساز زندگي برايشان فراهم است؛ اگر محمد مدعي است که رسول خدا است، چرا بايد در کوچه و بازار به دنبال لقمه‌اي نان برود؟!

﴿لَوْلا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً * أَوْ يُلْقَى إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَسْحُوراً﴾[21].

«چرا همراه او يک فرشته فرود نيامده است تا با او مشترکاً به انذار مردم بپردازد؟ يا آنکه گنجي پر زر و سيم از آسمان براي او افکنده نشده است؟ يا دست کم باغ و باغچه‌اي ندارد که با آن روزگار بگذارند؟!» و بالاخره اين ستمکاران گفتند: شما آمده‌ايد پيرو مردي جادو شده گرديده‌ايد!»

پاسخ اين شبهه را خداوند چنين داد که محمد رسول‌خدا است؛ يعني، وظيفه او ابلاغ رسالت الهي به هر صغير و کبير، و ناتوان و توانمند، و برتر و فروتر، و آزاده و برده، به طور يکسان است؛ اگر بخواهد با ابهت و جلال و جبر