، ج 2، ص 90-91؛ نيز: سيرة ابن‌هشام، ج 2، ص 44-45.غزوهء ذي امر
اين غزوه بزرگ‌ترين يورش نظامي بود که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پيش از جنگ اُحُد رهبري کردند، و در ماه محرم سال سوم هجرت روي داد.

انگيزة اين غزوه، آن بود که عوامل اطلاعاتي مدينه براي رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- خبر آوردند که جماعت انبوهي از بني‌ثعلبه و محارب گرد آمده‌اند و مي‌خواهند اطراف مدينه را غارت کنند. پيامبر گرامي اسلام مسلمانان را بسيج کردند، و با چهارصد و پنجاه رزمندة سوار و پياده از مدينه عزيمت فرمودند، و عثمان‌بن عفان را در مدينه جانشين خويش قرار دادند.

در اثناي راه، مردي را دستگير کردند که مي‌گفت نام او جبار، و از بني‌ثعلبه است. او را نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آوردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- او را به اسلام دعوت کردند؛ او نيز اسلام آورد و آنحضرت او را به بلال سپردند، و راهنمايي لشکر اسلام را بسوي سرزمين دشمن بر عهده گرفت.

نيروهاي دشمن، همينکه خبر فرا رسيدن لشکر مدينه را شنيدند، در کوهستان پراکنده شدند. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- با لشکريان خود به مکان تجمع دشمن رسيدند که بر سر گودال آبي بنام «ذي امر» گردهم آمده بودند. تمامي ماه صفر يا نزديک به تمامي آن را رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در آن مکان ماندند، تا اعراب منطقه توانمندي مسلمانان را دريابند، و بيم و هراس بر آنان مستولي گردد؛ آنگاه به مدينه بازگشتند [1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 46؛ زادالمعاد، ج 2، ص 91؛ ابن قيم نقشه قتل نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را از سوي دعثور يا غورث محاربي، ضمن حوادث اين غزوه يادآور شده است؛ اما صحيح آنست که در غير اين غزوه بوده است؛ نکـ: صحيح البخاري، ج 2،ص 593.قتل کعب بن اشرف
کعب بن اشرف، از همة يهوديان نسبت به اسلام و مسلمين کينه‌توزتر بود، و بيش از همه، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را مي‌آزرد، و از همه سرسخت‌تر، آشکارا نداي جنگ با پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- را درمي‌داد.

وي از قبيلة طييء، از بني‌نَبهان، و مادرش از بني نضير بود. ثروتمندي رفاه زده بود، که در ميان قوم عرب به زيبايي مشهور، و شاعري از شاعران بنام عرب محسوب بود، و قلعة وي در جنوب شرقي مدينه پشت محلة بني‌نضير واقع شده بود.

زماني که نخستين خبر مربوط به پيروزي مسلمانان و کشته شدن سران قريش به وي رسيد، گفت: آيا اين حق است؟ اينان اشراف عرب‌اند و پادشاهان زمان! بخدا، اگر محمد اين جماعت را از پاي درآورده باشد، زيرزمين بهتر از روي آن است!

وقتي که اخبار رسيده نزد او قطعيت يافت، دشمن خدا به پاي خاست، و به هجو رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان پرداخت، و دشمنانشان را مي‌ستود، و آنان را بر عليه مسلمانان تحريک مي‌کرد. به اين اندازه نيز رضايت نداد، و سرانجام سواره بسوي قريشيان رفت، و بر مطلب بن ابي وداعة سهمي وارد شد، و به سرودن اشعاري مبني بر سوگواري براي کشتگان مشرکان که در چاه بدر ريخته شدند، آغاز کرد، تا کينه‌هاي دروني قريشيان را برآشوبد، و آتش عداوت آنان را بر عليه نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- شعله‌ور سازد، و آنان را به جنگ با آن حضرت فراخواند. در آن اثنا که وي در مکه بود، ابوسفيان و ديگر مشرکان از او پرسيدند: آيا دين ما نزد تو مجبوب‌تر است يا دين محمد و يارانش؟ و کداميک از دو گروه راه يافته‌ترند؟ کعب بن اشرف گفت: شما راه يافته‌تريد و برتريد؟! در اين ارتباط خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود:

﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيباً مِّنَ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ سَبِيلاً﴾[1].

«آيا مشاهده نکردي کردار کساني را که بهره‌اي از کتاب آنان را داده‌اند، به جبت و طاغوت ايمان مي‌آورند، و کفر پيشگان را مي‌گويند که اينان از خدا باوران ايمان آورده راه‌يافته‌ترند!»

کعب با همين احوال به مدينه بازگشت و اين بار در اشعارش غزلخواني بنام زنان صحابه را آغاز کرد، و با زبان درازي‌هايش مسلمانان را بسيار آزار مي‌داد.

وقتي کار به اينجا رسيد، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(من لکعب بن الاشرف؟ فإنه آذى الله ورسوله).

«چه کسي داوطلب است که کار کعب بن اشرف را يکسره کند؟ او ديگر آزار و اذيت رسانيدن به خدا و رسولش را به نهايت رسانيده است!؟»

پبامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- براي کشتن کعب‌بن اشرف، دسته‌اي از صحابه را مأمور کردند که عبارت بودند از: محمدبن مسلمه، عبادبن بشر، ابونائله سلکان‌بن سلامه- که برادر رضاعي کعب‌بن اشرف بود- حارث‌بن اوس و ابوعَبس‌بن جَبَر. فرماندي اين دسته را محمدبن مسلمه برعهده داشت.

از روايات در اين ارتباط، چنين برمي‌آيد که وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: مَن لِکعب بنِ اشرف؟ فانَّهُ آذي الله وَ رَسُولَهُ!؟ محمدبن مسلمه از جاي برخاست و گفت: من، اي رسول خدا! دوست داريد او را بکشيد؟! فرمودند: آري! گفت: حال که چنين است، به من اجازت دهيد چيزي بگويم!؟ فرمودند: بگو!

محمدبن مسلمه نزد کعب بن اشرف رفت و گفت: اين مرد از ما مطالبة صدقه مي‌کند، و ما را تحت‌فشار گذاشته است! کعب گفت: شما نيز بخدا او راخسته و درمانده خواهيد ساخت!

محمدبن مسلمه گفت: ما ديگر پيرو او شده‌ايم؛ در حال حاضر نمي‌خواهيم او را واگذاريم تا ببينيم کارش به کجا مي‌کشد؟! اينک از تو مي‌خواهيم يک وَسَق [=60 صاع] يا دو وسق گندم قرض بدهي! کعب گفت: باشد! گروگان به من بدهيد! ابن مسلمه گفت: گروگان چه مي‌خواهي؟ گفت: زنانتان را گروگان نزد من بگذاريد! گفت: چگونه زنانمان را نزد تو گروگان بگذاريم در حاليکه تو زيباترين مرد عرب هستي؟ گفت: پس پسرانتان را گروگان نزد من بگذاريد! گفت: چگونه پسرانمان را نزد تو گروگان بگذاريم؟ تا مردم به آنان دشنام دهند که: در برابر يک وَسَق يا دو وسق گندم به گروگان رفته‌اند!؟ ما اسلحه نزدت به گروگان مي‌سپاريم! 

با اين ترتيب، محمدبن مسلمه با کعب بن اشرف قرار گذاشت که به ديدار وي برود.

ابونائله نيز کاري شبيه آنچه محمدبن مسلمه کرده بود، انجام داد. نزد کعب رفت، و ساعتي ار اين سوي و آن سوي با او به شعرخواني پرداخت؛ آنگاه گفت: راستي! اي ابن‌اشرف؟ من براي عرض حاجتي نزد تو آمده‌ام؛ محرمان نزد خودمان بماند؟! کعب گفت: باشد!

ابونائله گفت: آمدن اين مرد براي ما بلايي آسماني بوده است! قوم عرب همه با ما دشمن شده‌اند؛ همه يکپارچه در برابر ما صف‌آرايي کرده‌اند! همة راه‌ها رابه روي ما بسته‌اند؛ خانواده‌هايمان در مخاطره قرار گرفته‌اند؛ جان همگي‌مان در عذاب است؛ به وضعي دچار شده‌ايم که خودمان و خانواده‌هايمان در مضيقه قرار گرفته‌ايم! و گفتگوي فيمابين آندو مانند گفتگويي که با ابن‌سلمه قبلاً داشته بود، پيش رفت. ابونائله ضمن صحبت‌هايش گفت: من ياران