ت روي داد. 

تفصيل مطالب اينکه پس از جنگ بدر، قريشيان همواره با نگراني و پريشاني دست به گريبان بودند. فصل تابستان رسيد و موسم سفر تجارتي تابستاني قريش به شام نزديک شد، و بر پريشاني و نگراني آنان افزود.

در اين سال، براي کاروانسالاري قافلة تجارتي قريش صفوان بن اميه را انتخاب کرده بودند. صفوان بن اميه خطاب به قريشيان گفت: محمد و يارانش بازرگاني ما را متوقف ساخته‌اند. واقعاً نمي‌دانيم با ياران وي چه کنيم که لحظه‌اي از ساحل دور نمي‌شوند؟! با ساحل‌نشينان نيز سازش کرده، و همگي آنان با او همراه شده‌اند! نمي‌دانيم از چه راهي برويم؟! اگر هم در اين شهر و ديار خودمان بمانيم، سرمايه‌هايمان را خواهيم خورد، و ديگر سرمايه‌اي برايمان باقي نخواهد ماند. زندگاني ما در مکه وابسته به تجارتمان با شام در تابستان، و با حبشه در زمستان است!

گفتگو دربارة اين مسئله بسيار شد و به درازا کشيد. اسودبن عبدالمطلب بن صفوان گفت: از ساحل راهت را جدا کن، و راه عراق را پيش بگير، که راهي بسيار طولاني است و بياباني بي‌آب و علف و پهناور را بسوي شام قطع مي‌کند، و با فاصلة بسيار زيادي با مدينه از سمت شرق مدينه مي‌گذرد! قريشيان اين جاده را هيچ نمي‌شناختند. آسود بن عبدالمطلب به صفوان پيشنهاد کرد که فرات بن حيان را- از بني بکر بن وائل- به عنوان راهنما با خود ببرد تا دليل راه وي در اين سفر تجارتي باشد.

کاروان قريش، به کاروانسالاري صفوان بن‌اميه، از جادة جديد، راهي شام شد؛ از آن طرف، خبر به راه افتادن کاروان و خط سير جديدش، مثل برق، به مدينه رسيد. داستان از اين قرار بود که سَليط بن نُعمان- که مسلمان شده بود- در يک بزم ميگساري- البته پيش از تحريم شراب- با نعيم‌بن مسعود اشجعي- که هنوز اسلام نياورده بود- هم پياله بود. وقتي کلة نعيم حسابي داغ شد، زبان باز کرد و به تفصيل، قضية کاروان و خط سير آن را بازگفت. سَليط نيز شتابان نزد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- رفت و داستان را براي ايشان حکايت کرد.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فوراً، دسته‌اي از رزمندگان مسلمان را که شمارشان يکصد سوار بود به فرماندهي زيدبن حارثة کلبي آمادة کارزار گردانيدند. زيد شتابان به راه افتاد و غافلگيرانه در هنگام سرگرمي و غفلت کاروانيان به قافله حمله‌ور گرديدند. کاروان تجارتي قريش بر سر برکة آبي در سرزمين نجد- به نام قَرْدَه- فرود آمده بود. زيدبن حارثه تمامي آن کاروان را مصادره کرد، و صفوان و ديگر نگهبانان قافله چاره‌اي جز فرار- بدون هيچ مقاومتي- نيافتند.

مسلمانان راهنماي کاروان قريش- فرات بن حيان- را به اسارت گرفتند. به قولي دو نفر ديگر نيز همراه وي اسير کردند. غنيمت فراواني به چنگ مسلمانان افتاد، شامل انواع ظروف نقره‌آلات که آن کاروان با خود داشت، و بهاي آن را يکصد هزار برآورد کرده‌اند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اين غنائم را پس از کنار گذاشتن خُمس آن به افراد سريه تقسيم کردند. فرات بن حيان نيز به دست آنحضرت اسلام آورد[1].

اين نيز فاجعه‌اي نکبت‌بار و مصيبتي جانگداز بود که به دنبال شکست جنگ بدر، دامنگير قريشيان گرديد، و بر نگراني و اندوه و پريشاني قريش باز هم افزود. قبيلة بزرگ و نام‌آور قريش دو راه بيش پيش روي نداشت؛ يا بايد هيمنه و سلطه و کبرياي خويش را زير پاي مي‌گذاشت و با مسلمانان از در مسالمت و صلح و سازش درمي‌آمد، يا اينکه بايد جنگي فراگير را تدارک مي‌ديد تا شکوه و عظمت ديرينة قريشيان را به ايشان بازگرداند، و نيروهاي رزمي مسلمانان را مي‌بايست آنچنان از پاي درمي‌آورد که ديگر به هيچ‌وجه بر هيچ چيز سيطره و سلطه‌اي پيدا نکنند!

مکه راه دوم را اختيار کرد، و بر خونخواهي از دست رفتگان قريش پافشاري و اصرار کرد، و بنا را بر آن نهاد که براي نبردي جانانه با مسلمانان آماده شود، و بامسلمانان در دل سرزمينشان بجنگد.

با اين ترتيب، اين سريه و حوادث پيش از آن، زمينه‌سازي مؤثّر و انگيزه‌اي پرتوان براي جنگ اُحُد بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن هشام، ج 2، ص 50-51.ديگر حکومت هاي عربي
پيش از اين، هجرت قبائل قحطاني و عدناني را باز گفتيم، و ديديم که مهاجران عرب سرزمين عربستان را چگونه ميان خودشان تقسيم کردند. آن قبائلي که در نزديکي حيره اقامت داشتند، تابع پادشاه عرب نژاد حيره بودند؛ قبائلي که در بادية شام مي‌زيستند، تابع غساسنه بودند؛ اما، اين تابعيت‌ها اسمي بودند، نه رسمي. قبائلي نيز که در سرزمين‌هاي داخل جزيره‌العرب زندگي مي‌کردند، مطلقاً آزاد بودند.

حقيقت آنست که اين قبائل هر يک براي خودشان رئيس قبيله‌اي تعيين مي‌کردند و سروري و سالاري او را در همة امور مي‌پذيرفتند؛ و قبيله، خود يک دولت و حکومت کوچک بود، و کيان اساسي سياست قبيله را حميت و عصبيت قبيلگي تشکيل مي‌داد، و مصلحت‌ها و منافع متقابل و مشترک در راستاي حفاظت از سرزمين و مبارزه با دشمنان، پشتوانة آن بود. جايگاه اجتماعي رؤساي قبائل در ميان قوم خودشان، درست همان جايگاه پادشاهان بود. تمامي افراد قبيله در جنگ و صلح تابع رأي و نظر رئيس قبيله بودند، و به هيچ‌وجه، در فرمانبرداري او کوتاهي نمي‌کردند؛ و رئيس قبيله از نظر قدرت و نفوذ و استبداد فردي، همانند يک ديکتاتور قدرتمند عمل مي‌کرد؛ تا جايي که بعضي از اين رؤساي قبائل چنان بودند که هرگاه رئيس بر سر خشم مي‌آمد، هزاران شمشير خشمگين از نيام‌ها برمي‌آمد، و هيچ از او نمي‌پرسيدند که از چه چيز به خشم آمده است؟ البتّه، رقابت در سيادت و سروري فيمابين عموزادگان آنان را وامي‌داشت که با مردم مدارا کنند و بخشش و دهش داشته باشند، و مهمانداري کنند، و کرامت و متانت نشان دهند، و شجاعت و شهامت از خويشتن بنمايانند، و از غيرت و حميت خويش دفاع کنند، تا بتوانند چشمان ثنا و ستايش مردم را به خود جلب کنند؛ و به خصوص، شاعران را بسوي خود فراخوانند، که در آن روزگار، زبان قبيله بودند، و با اين کارها همواره در پي آن بودند که نسبت به رقيبانشان يک پلّه بالاتر بنشينند.

شيوخ و رؤساي قبائل حقوق ويژه‌اي نيز داشتند؛ از جمله آنکه از غنائم جنگي «مرباع» و «صفي» و «نشيطه» و «فضول» مي‌گرفتند. شاعر مي‌گويد:

لک المرباع فينا والصفايا
وحکمک والنشيطة والفصول

«تو راست در ميان ما، مرباع و صفي و هرآنچه بفرمايي، و نشيطه و فضول».

«مرباع» عبارت بود از يک چهارم کلّ غنيمت‌ها؛ «صفي» عبارت بود از هرآنچه از غنائم که پيش از تقسيم، رئيس اراده کند، براي خودش برگيرد و بردارد؛ «نشيطه» عبارت بود از غنائمي که در ميان راه و پيش از آنکه به دست رزمندگان برسد، به چنگ رئيس بيفتد؛ «فضول» نيز عبارت بود از غنائمي که مقدار و تعدادشان چنان نباشد که بر تعداد رزمندگان بدرستي تقسيم‌پذير باشد، مانند شتر و اسب و امثال آن.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:211.txt">آماده باش قريش براي انتقام‌جويي</a><a class="text" href="