رشه به آهنگ گرفتن شمشير از جاي برخاست و گفت: اي رسول خدا، حق اين شمشير چيست؟ فرمودند:

(أن تضرب به وجوه العدوّ حتى ينحني).

«اينکه با آن بر صورت دشمنان بکوبي تا خم گردد!»

ابودجانه گفت: من حق اين شمشير را ادا مي‌کنم! آنحضرت نيز شمشير را به دست او دادند.

ابودجانه مردي دلير بود که در هنگام جنگ بسيار با کبر و غرور راه مي‌رفت. و دستار قرمز رنگي داشت که هرگاه آن را بر سر مي‌بست، همگان درمي‌يافتند که وي آنقدر کارزار خواهد کرد تا بميرد! وقتي آن شمشير را به دست گرفت، آن دستار را نيز بر سر بست، و در فاصلة ميان صفوف طرفين با کبر و ناز قدم مي‌زد.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در آن اثنا که وي چنين مي‌کرد، فرمودند:

(إنها لمشية يبغضها الله إلا في مثل هذا الموطن).

«اين راه رفتني است که خداوند از آن نفرت دارد، مگر در چنين موقعيتي!»سازماندي لشکر مکه
مشرکان نيز، مطابق آيين‌هاي نظامي، لشکر خود را آماده ساختند. فرمانده‌ي کل قوا را به ابوسفيان صخربن حرب داده بودند که در قلب لشکر جايگزين گرديد؛ بر ميمنة لشکر، خالدبن وليد را- که آن زمان هنوز در زمرة مشرکان بود- گماردند؛ بر ميسرة لشکر، عکرمه بن ابي‌جهل را گماردند؛ و فرماندهي پياده نظام را بر عهدة صفوان بن اميه نهادند؛ فرماندهي تيراندازان را نيز به عبدالله بن‌ابي‌ربيعه سپردند. 

اما لواي جنگ، علمدار لشکر مفرزه از بني‌عبدالدار بود. اين منصب آباء و اجدادي آنان بود از آن زماني که فرزندان عبدمناف مناصب موروثي خودشان را قُصي بن‌کلاب را در ميان خود تقسيم کرده بودند- چنانکه در اوائل کتاب توضيح داده شد- و هيچکس حق نداشت بر سر اين منصب با بني‌ عبدالدار ستيز کند، و همگان بايد به اين آداب و رسومي که نسل اندر نسل به ارث برده بودند مقيد باشند. و اين، فرمانده کل قوا، ابوسفيان، مصيبت قريش را در جنگ بدر به هنگام اسارت علمدارشان نضربن حارث به يادشان آورد، و براي آنکه خشم آنان را برانگيزد و حميت و غيرت آنان را تحريک کند، گفت: اي بني‌عبدالدار، شما در جنگ بدر عهده‌دار علمداري ما بوديد و آن مصيبت‌هايي که ديديد به ما رسيد؛ همواره چنين است که لشکر از ناحية علمدارش شکست مي‌خورد؛ و اگر علمدار بر زمين بيفتد، ديگر لشکر شکست خورده است. حال، خود دانيد، يا لواي قريش را به هنگام جنگ بطور جدي بر عهده بگيريد، يا اينکه دست ما را باز بگذاريد و بگذاريد ما از عهدة آن برآييم و شما را از بابت علمداري آسوده سازيم!؟

ابوسفيان به مرادش رسيد. بني عبدالدار از اين سخن ابوسفيان سخت به خشم آمدند، و بر او پرخاش کردند و او را تهديد کردند و به او گفتند: ما لواي خودمان را به تو تحويل مي‌دهيم؟ فردا، وقتي که با دشمن روبرو شديم خواهي ديد که چه خواهيم کرد! واقعاً هم، به هنگام مقلوبه شدن جنگ، تا آخر کار ثابت ماندند، و آنقدر جنگيدند تا بکلي ريشه‌کن شدند!
مانورهاي سياسي قريش
اندکي پيش از آغاز درگيري، قريشيان بسيار کوشيدند تا درميان صفوف مسلمانان پراکندگي و کشمکش ايجاد کنند؛ ابوسفيان پيکي نزد انصار فرستاد و به آنان پيام داد: پسرعموي ما را در اختيار ما بگذاريد، تا ما دست از شما بداريم؛ ما سرِ جنگ با شما نداريم!؟ اما، اين کوشش‌ها در برابر ايماني که کوهها در برابرش استوار نمي‌مانند، چه مي‌توانست بکند؟! انصار پاسخي کوبنده به او دادند، و چيزهايي به گوش او رسانيدند که او را خوش نمي‌آمد!

ساعت صفر فرا رسيد. طرفين به يکديگر نزديک شدند. قريشيان بار ديگر درصدد آن برآمدند تا همان غرض پيشين را عملي سازند. مزدور خيانت پيشه‌اي را به نام ابوعامر فاسق- نام وي در اصل، عبد عمروبن صيفي بود؛ او را «راهب» مي‌گفتند؛ پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- او را فاسق ناميدند- که در عهد جاهليت بزرگ طايفة اوس بود، نزد انصار فرستاد. ابوعامر، هنگامي که اسلام ظهور کرد، سخت افسرده و غصه‌دار شد، و علناً با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اظهار دشمني مي‌کرد. اينکه وي از مدينه يک تنه بيرون شده، و بسوي قريش رفته بود، و آنان را بر عليه پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- تحريک، و بر کارزار با آنحضرت تشويقشان مي‌کرد، و به آنان وعده مي‌داد که اگر افراد قوم و قبيله‌اش او را ببينند، از او فرمان خواهند برد، و به او خواهند پيوست!

بنابراين، نخستين کسي که از لشکر مکه براي رويارويي با مسلمانان از ميان صفوف آمادة لشکر بيرون آمد، ابوعامر بود وي به اتفاق گروهي از احبابش و بردگان اهل مکه به وسط ميدان پاي نهاد و قوم و قبيلة خويش را ندا کرد، و خود را به آنان شناسانيد، و گفت: اي جماعت اوس، من ابوعامر هستم! گفتند: خداوند چشمانت را روشن نگرداند، اي فاسق! ابوعامر گفت: قوم و قبيلة من دور از چشم من شرّي دامنگيرشان شده است!؟ پس از آغاز جنگ نيز سخت با افراد قبيله‌اش جنگيد، و آنان را سنگباران مي‌کرد.

با اين ترتيب، قريش در اين کوشش بار دوم نيز در جهت تفرقه‌انگيزي درميان صفوف اهل ايمان ناکام ماند. اين کردار قريشيان نمايانگر آن است که تا چه اندازه خوف و هيبت مسلمانان بر وجود آنان، با آن عده و عده‌اي که داشتند، سيطره پيدا کرده بود.
کوشش هاي زنان قريش
زنان قريش نيز، به نوبة خود در صحنة کارزار تشريک مساعي مي‌کردند. فرمانده دستة زنان هند بنت عُتبه- همسر ابوسفيان- بود. در ميان صفوف لشکر مي‌گشتند، و دف مي‌زدند، و مردان را براي پيکار و کارزار تحريک مي‌کردند و در نبرد با مسلمانان عزمشان را جزم مي‌گردانيدند، و کينه‌هاي دروني مردان جنگي قريش را برمي‌شورانيدند، و احساسات و عواطف جنگي رزم‌آوران قريش را برمي‌انگيختند. گاه، به حافظان لواي قريش خطاب مي‌کردند و مي‌گفتند:

ضرباً بِکُلّ بَتّار!!
 وَيهاً حُماة الاَدبار!
 وَيهاً بني عبدالدار!
 
ضربت بزنيد با شمشيرهاي شرربار!!
 هان اي پشتيبان لشکر در کارزار!
 «هان اي بند عبدالدار!
 
گاه نيز، قوم و قبيلة خويش را به جنگيدن تشويق مي‌کردند و اين اشعار را مي‌خواندند:

و نَفرِش النّمارِق
فراق غيرِ وامِقْ
  
 ان تُقبِلوا نُعانِق
اَو تُدبِروا نُفارِق

«اگر روي به صحنه نبرد کنيد، ما نيز شما را در آغوش خواهيم کشيد، و تشک‌هاي نرم و برازنده زير پايتان خواهيم گسترد!
امّا، اگر پشت به ميدان جنگ کنيد، ما نيز از شما جدايي اختيار خواهيم کرد؛ آنچنان که گويي هيچگاه شما را دوست نداشته‌ايم!»نخستين شرارهء نبرد
طرفين به يکديگر نزديک‌تر شدند، تا با يکديگر گلاويز شوند، و مرحلة نبرد تن به تن فرا رسيد. نخستين کسي که از سوي لشکر مکه آتش جنگ را روشن کرد، علمدار آنان طلحه‌بن ابي‌طلحة عبدري، يکي از دلاورترين سوارکاران قريش بود که مسلمانان او را «کَبش الکتيبه» (قوچ جنگي) مي‌ناميدند. وي سوار بر يک اشتر نر از ميان صفوف لشکر بيرون آمد و مبارز طلبيد. ابتدا، سپاهيان نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بخاطر شجاعت کم‌نظير وي از رويارويي با او خودداري مي‌کردند؛ اما، اندکي بعد، زبير بسوي او رفت، و او را مهلت