رزمان ما با ما به انصاف رفتار نکردند!» [1]

آخرين نفر از آن هفت تن رزمندگان انصار، عماره بن يزيدبن سَکَن بود؛ آنقدر کارزار کرد، تا از شدت جراحت از پيکار بازماند و بر زمين افتاد [2].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، «باب غزوة احد»، ج 2، ص 107.
[2]- چند لحظه بعد، گروهي از مسلمانان نزد پيامبر گرامي اسلام بازگشتند و کفّار را از پيرامون عماره دور گردانيدند، و او را نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آوردند، و خويشان وي براي او بستري ترتيب دادند و هنگامي که جان سپرد، صورتش روي پاي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بود؛ سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 81.دشوارترين لحظات زندگي پيامبر
پس از آنکه ابن سکن از پاي درافتاد، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با آن دو تن قريشي که نزد ايشان بودند، تنها ماندند. در صحيحين از ابوعثمان روايت شده است که گفت: در برخي روزهاي کارزار چنان پيش آمد که نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- جز طلحه‌بن عبيدالله و سعد (بن ابي وقّاص) کسي نبود[1]، و اين موقعيت، دشوارترين لحظات در زندگي آنحضرت و فرصتي طلايي براي مشرکان بود. مشرکان نيز درجهت غنيمت شمردن اين فرصت هيچ کوتاه نيامدند؛ حملاتشان را بر نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- متمرکز ساختند، و بر يکسره کردن کار آنحضرت اميد بستند. عُتبه‌بن ابي‌وقاص پاره‌سنگي به سوي آنحضرت پرتاب کرد که به پهلوي آن حضرت اصابت کرد. دندان پيشين پايين سمت راست آنحضرت شکست و لب مبارکايشان نيز شکافته شد. عبدالله بن شهاب زُهري بر آنحضرت حمله برد و پيشاني آنحضرت نيز شکافته شد. سوارکاري عنادپيشه بنام عبدالله بن قَمِئه پيش آمد و با شمشير بر شانة ايشان ضربتي سخت فرود آورد که بر اثر آن يک ماه بيمار بودند؛ اما، نتوانست از هر دو زره بگذرد. آنگاه، ضربت سخت ديگري مانند اولي بر صورت آنحضرت زد که بر اثر آن دو حلقه از حلقه‌هاي کلاه خود ايشان در صورتشان فرو رفت، و گفت: خُذها و اَنَا ابنُ قَمِئَه! بگير، که من ابن قمئه هستم! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در حاليکه خون از صورت خويش پاک مي‌کردند، گفتند: «اَقماکَ الله» خدا ذليلت کند![2]

* در صحيحن آمده است که دندان پيشين آنحضرت شکست، و سر آنحضرت شکافت، و خون از سر و صورت ايشان سرازير شد. حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- خونها را کنار مي‌زدند و مي‌گفتند:

(کيف يفلح قوم شجوا وجه نبيهم وکسروا رباعيته، وهو يدعوهم إلى الله؟).

«چگونه ممکن است روي رستگاري ببينند مردماني که صورت پيامبرشان را مجروح کرده‌اند، و دندان پيشين او را شکافته‌اند، در حالي که او ايشان را بسوي خدا فرامي‌خواند!؟»

خداوند عزوجل در اين ارتباط اين آيه را نازل فرمود:

﴿لَيْسَ لَكَ مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذَّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظَالِمُونَ﴾[3].

«کار اين مردمان هيچ به تو واگذار نيست! يا اين است که خدا از اينان درمي‌گذرد، يا آن است که خدا اينان را عذاب مي‌فرمايد؛ که اينان ستمکارانند!»[4]

* به روايت طبراني، پيامبر بزرگ اسلام در آن روز گفتند:

(اشتد غضب الله على قوم دموا وجه رسوله).

«خداوند سخت خشم خواهد گرفت بر مردماني که صورت پيامبرشان را خون‌آلود گردانيدند»

آنگاه لحظاتي درنگ کردند، و سپس گفتند:

(اللهم اغفر لقومي فإنهم لا يعلمون) [5].

«خداندا، اين مردمان قوم مرا بيامرز که اينان نادان‌اند!»

و در صحيح مسلم چنين آمده است که آنحضرت گفتند:

(رب اغفرلقومي فانهم لا يعلمون) [6].

و در کتاب الشفا نوشتة قاضي عياض آمده است که ايشان گفتند:

(اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون) [7].

«خداوندا، اين مردمان قوم مرا هدايت فرما که اينان نادان‌اند!»

بي‌شک و ترديد، مشرکان يکسره کردن کار رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را هدف گرفته بودند؛ اما، آن دو مرد قريشي، سعد بن ابي وقاص و طلحه بن عبيدالله، شجاعتي بي‌نظير از خود نشان دادند، و با شهامت و دلاوري بي‌نظير جنگيدند، و بالاخره- با آنکه دو نفر بيشتر نبودند- راه را براي توفيق يافتن مشرکان و رسيدن آنان به هدف مورد نظرشان بستند. اين دو قهرمان بزرگ از ماهرترين تيراندازان عرب بودند؛ دست به دست يکديگر دادند و به نبرد ادامه دادند، تا دستة مهاجم مشرکين را از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دور گردانيدند.

در مورد سعدبن ابي‌وقاص، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- تيردان خويش را تکاني دادند، و به دست او دادند، و گفتند:

(اِرمِ، فَداکَ اَبي وَ اُمّي)[8].

«تيراندازي کن، پدرم و مادرم فداي تو باد!»

براي دلالت بر ميزان کفايت و لياقت وي همين بس که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- پدر و مادرشان هر دو را جز براي سعد نام نبرده‌اند [9].

در مورد طلحه بن عبيدالله، نَسائي به روايت از جابر داستان گرد آمدن مشرکان در اطراف رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را در حاليکه عده‌اي از انصار پيرامون ايشان بودند چنين آورده است:

* جابر گويد: مشرکان، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را در ميان گرفتند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «من للقوم؟» چه کسي با اين جماعت روياروي مي‌شود؟! طلحه گفت: من! آنگاه، جابر پيش آمدن يکايک انصار، و کشته شدن ايشان را يکي پس از ديگري، همانگونه که ما به روايت مسلم آورديم، حکايت کرده است. وقتي که انصار تا آخرين نفر به قتل رسيدند، طلحه جلو آمد. جابر گويد: آنگاه طلحه برابر يازده مرد جنگي، جنگيد تا به دستش ضربتي فرود آمد و انگشتانش را قطع کرد.

طلحه گفت: حَس! بخُشکي شانس! نبي اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(لو قُلتِ بسم الله لرفعتک الملائكة والناس ينظرون) [10].

«اگر مي‌گفتي «بسم الله» فرشتگان تو را در برابر ديدگان مردمان به آسمان مي‌برند!» 

گويد: آنگاه خداوند شر مشرکان را دفع کرد.

حاکم نيشابوري در الاکليل روايت کرده است که طلحه در جنگ احد سي و نه يا سي و پنج زخم برداشت، و دو انگشت سبّابه و مياني دست راستش فلج گرديد[11]. 

* بخاري از قيس بن ابي حازم روايت کرده است که گفت: من دست فلج شدة طلحه را ديدم؛ وي با دست خويش ضربات شمشير را در جنگ احد از حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- دفع کرده بود [12].

* ترمذي و ابن ماجه روايت کرده‌اند که نبي اکرم -صلى الله عليه وسلم- در آن روز دربارة طلحه فرمودند:

(من أحب أن ينظر إلى شهيد يمشي على وجه الارض فلينظر إلى طلحة بن عبيدالله) [13].

«هر کس دوست دارد شهيدي را بنگرد که روي زمين راه مي‌رود؛ طلحة بن عبيدالله را بنگرد!»

* ابو داود طيالسي از عايشه روايت کرده است که گفت: ابوبکر هرگاه به ياد روز احد مي‌افتاد، ميگفت: پيروزي‌هاي آن روز همه از آن طلحه بود! [14]

ابوبکر صدّيق -رضي الله عنه- ، همچنين، دربارة او چنين سروده بود:

لَکَ الجِنانُ و بُوئتَ ألمها العينا
  
 يا طلحة بن عُبيدالله قَد وَجَبَت

«اي طلحة بن عبيدالله، بهشت بر تو واجب گرديد، و در آغوش حورالعين بهشت جاي گرفتي»[15]

به هر حال، در آن شرايط حساس، و در آن لحظات دشوار، خداوند امداد غيبي خو