نان در معرکة نبرد و در ميدان کشته شده بودند، اما اينان قرباني يک نيرنگ پليد شده بودند. 

در راه مدينه، عمروبن اميه به موضعي به نام قَرقَره واقع در صدر وادي قنات، زير ساية درختي بار انداخت. دو تن از مردان بني‌کلاب نير در کنار او اُطراق کردند. وقتي به خواب رفتند، عمرو آن دو را سر بريد، و فکر مي‌کرد که به اين ترتيب انتقام خون همراهانش را گرفته است؛ اما، بعداً دريافت که آن دو امان نامه‌اي از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- داشته‌اند، و او نمي‌دانسته است. وقتي به مدينه وارد شد، به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگفت که چه کرده است. آن حضرت فرمودند:

(لقد قتلت قتيلين لأدينهما).

«تو دو تن را کشته‌اي که من بايد خونبهاي آن دو را بپردازم!»

پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به گردآوري خونبهاي آن دو مرد کلابي از مسلمانان و هم‌پيمانان يهودي ايشان پرداختند؛[1] و همين مسئله زمينه‌ساز غزوة بني‌نضير گرديد؛ چنانکه خواهد آمد.

نبّي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به خاطر اين رويداد تأسف‌بار، و نيز به خاطر حادثة جانگداز رجيع که در مدت چند روز پياپي رخ داده بود، بسيار ناراحت شدند[2]، و اندوه و نگراني بر وجود مبارک ايشان غلبه يافت؛[3] تا آنجا که اقوام و طوايفي را که به ايشان نيرنگ زده بودند و اصحاب ايشان را کشته بودند، نفرين کردند.

* در صحيح بخاري آمده است که اَنَس گفت: نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- سي روز بامدادان، قاتلان اصحابشان را در بئرمعونه نفرين مي‌کردند، و در نماز صبح رَعَل و ذَکَوان و لَحيان و عُصَيه را نفرين مي‌کردند، و مي‌فرمودند:

(عصية عصت الله ورسوله).

«طايفه عُصيه معصيت خدا و رسول را کردند!»

خداوند متعال، در اين ارتباط، عباراتي از قرآن کريم را بر پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نازل گردانيد که ما آن را فرا گرفتيم و مي‌خوانديم، و بعدها منسوخ شد: (بلّغوا عَنّا قَومنا انا لقينا فرضي عنا و رضينا عنه) از جانب ما به قوم و قبيلة ما بگوييد که ما با خداي خودمان ملاقات کرديم، و خدا از ما راضي شده و ما نيز از او راضي شده‌ايم! پس از آن، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آن قنوت را ترک کردند [4].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: سيرة ابن هشام، ج 2، ص 183-188؛ زاد المعاد، ج 2، ص 109-110؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 584، 586.
[2]- ابن سعد آورده است که خبر اصحاب رجيع و خبر اصحاب بئرمعونه هر دو در يک شب به نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- رسيد: ج 2، ص 53.
[3]- ابن سعد از انس روايت کرده است: نديدم رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آن اندازه که براي اصحاب بئرمعونه اندوهگين شدند، براي اصحاب احد اندوهگين شده باشند! (طبقات، ج 2، ص 54).
[4]- صحيح البخاري، ج 2، ص 586-588.غزوهء بني نضير
پيش از اين آورديم که يهوديان در آتش عداوت و دشمني با اسلام و مسلمين مي‌سوختند؛ امّا اهل پيکار و کارزار نبودند؛ بلکه اهل توطئه و نيرنگ بودند. آشکارا کينه‌توزي مي‌کردند و عداوت خود را ابراز مي‌داشتند، و حيله‌هاي گوناگون ساز مي‌کردند تا به نحوي به مسلمانان آزار برسانند، اما دست به کشت و کشتار نزنند. بخصوص که عهد و پيمانهاي متعدد فيمابين يهوديان و مسلمانان بسته شده بود، و بعد از ماجراي بني قينقاع و قتل کعب ابن اشرف بر خويشتن ترسيده بودند. و درهم خرد شده بودند، و به آرامش و سکوت پناه برده بودند. با وجود اين، پس از ماجراي جنگ احد، گستاخ‌تر شدند، و دشمني و نيرنگ خويش را آشکار کردند، و پنهاني با منافقان و مشرکان اهل مکه رابطه برقرار کردند، و به نفع آنان، بر ضد مسلمانان وارد عمل شدند [1].

پيامبر بزرگ اسلام، شکيبايي ورزيدند؛ گستاخي و جسارت يهوديان نيز پس از دو ماجراي رجيع و بئرمعونه افزايش يافت، و کارشان به جايي رسيد که براي سر به نيست کردن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- دست به توطئه زدند.

داستان از اين قرار بود که آن حضرت به اتفاق چندتن از يارانشان به سوي يهوديان عزيمت فرمودند، و با آنان صحبت کردند که به موجب مواد معاهدة فيمابين براي پرداخت خونبهاي آن دو مرد کلابي که عمروبن امية ضمري به قتل رسانيده بود، با ايشان همياري کنند. گفتند: چنين کنيم اي اباالقاسم! اينجا بنشينيد تا کار شما را راه بياندازيم!! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- کنار ديوار يکي از خانه‌هاي آنان نشستند، و منتظر بودند که يهوديان به قولشان عمل کنند؛ ابوبکر و عمر و علي و گروهي ديگر از صحابه نيز در کنار آن حضرت بودند.

يهوديان با يکديگر خلوت کردند. شيطان نيز آن پندارهاي شيطاني جبلّي ايشان را برايشان آرايش داد، و دست به دست هم دادند تا پيامبر گرامي اسلام را به قتل برسانند. گفتند: کداميک از شما حاضر است اين سنگ آسيا را بر روي دست گيرد، و از بام خانه بالا رود، و آن را بر سر وي بيافکند، و سر او را متلاشي سازد؟!

اشقي الاشقياي آنان، عمروبن حجاش گفت: من! سلام بن مشکم گفت: نکنيد! بخدا از اين قصد شما آگاهش خواهند ساخت، و اين نقض عهد و پيماني است که ميان ما و او بسته شده است! اما، آنان بر اجراي نقشة خويش عزم جزم کرده بودند.

جبرئيل امين از سوي رب‌العالمين بر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نازل شد و ايشان را از قصد يهوديان آگاه گردانيد؛ آن حضرت شتابان از جاي برخاستند و به مدينه روي آوردند. وقتي اصحاب آن حضرت به ايشان پيوستند، گفتند: چنان از جاي برخاستند و به راه افتاديد که ما متوجه نشديم! پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- ماجراي سوءقصد يهوديان را براي ايشان باز گفتند.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بي‌‌درنگ محمدبن مسلمه را به سوي بني‌نضير اعزام کردند تا به آنان بگويد: از مدينه خارج شويد، و از اين پس ديگر نبايد احدي از شما با من در اين شهر سکونت کند! به شما ده روز مهلت مي‌دهم؛ پس از اين مدت هرکه جاي مانده باشد گردنش را مي‌زنم! يهوديان نيز، چاره‌اي جز خروج از مدينه نيافتند، و چند روزي به آماده شدن براي کوچيدن از مدينه پرداختند. اما، سرکردة منافقان عبدالله بن ابي نزد آنان فرستاد که برجاي بمانيد و سرسختي کنيد، و از خانه و کاشانه خويش بيرون نشويد؛ من دو هزار جنگجو تحت فرمان دارم که با شما در قلعه‌هايتان تحصّن خواهند کرد، و با نثار جانشان از شما دفاع خواهند کرد! «لَئن اُخرِجتُم لنخرجن معکم و لانطيع فيکم احدا ابداً و ان قوتلتم لننصرنکم»[2] اگر شما را اخراج کردند، ما نيز همراه شما خارج خواهيم شد، و از احدي در ارتباط با شما فرمان نخواهيم برد؛ و اگر با شما کارزار کردند، شما را ياري خواهيم کرد! بني قريظه نيز به همراهي هم‌پيمانان شما از غطفان از شما پشتيباني خواهند کرد؟!

يهوديان بار ديگر اعتماد به نفس پيدا کردند، و رأيشان بر اين قرار گرفت که با پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از در مخالفت درآيند، و رئيس يهوديان حيي بن اخطب به اين سخنان سرکردة منافقان دل بست، و براي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- پيام فرستاد که: ما از سرزمين خودمان خارج نمي‌شويم؛ تو نيز هرچه خواهي کن!

بي‌ترديد، 