  دو  بار  گفت‌:  او  راست‌ گفته  است‌.  و  تو  وقتی ‌که  حج  را  بر  خود  واجب ‌کردی  -‌یعنی  احرام  بستی  -‌چه  چیزی  می‌گفتی‌؟  - ‌چگونه  نیت  آوردی  - ‌‌علی ‌گفت‌: ‌گفته‌ام‌:  خدایا  آنگونه  احرام  می‌بندم  که  پیامبرت‌ صلی الله علیه و سلم  احرام  بسته  است  -  یعنی  تلبیه  خود  را  بهنگام  احرام  بدان  نیتی‌گفته‌ام‌که  پیامبر صلی الله علیه و سلم    قصدکرده  است  -‌پیامبر صلی الله علیه و سلم    گفت‌:  من  با  خود  قربانی  آورده‌ام‌.  پس  تو  هم  احرام  خود  را  مشکن  و  بهم  مزن‌.گفت‌:  مجموع  قربانی‌؟که  علی  از  یمن  با  خود  آورده  بود  وآنچه‌که  پیامبر صلی الله علیه و سلم    با  خود  آورده  بود  یکصد  راس  بود.  جابر  گفت‌:  بدنبال  فرمایش  پیامبر صلی الله علیه و سلم    تمام  مردم  احرام  خود  را  بهم  زده  و  موی  خویش  را  کوتاه‌کردند  مگر  پیامبر صلی الله علیه و سلم    وکسانی‌که  با  خود  قربانی  آورده  بودند.  چون  رو‌ز  هشتم  ذی‌الحجه  فرا  رسید  مردم  به  “‌منی‌“‌  روی  آوردند  و  احرام  به  حج  بستند  و  با  صدای  بلند  تلبیه  را  سر  دادند  و  پیامبر صلی الله علیه و سلم   سوار  شد  ونماز  ظهرو  عصرومغرب  و عشاء  و صبح  را  در  ‌“‌منی‌“‌  خواند.  بعد  از  نماز  صبا  اندکی  در  ‌“‌منی‌“‌،  توقف‌کرد  تا  اینکه  خورشید  طلوع  نمود،  آنگاه  دستور  داد  تا  برای  او  در  “‌نمره‌“  خیمه  مویین،  بزنند.  قریش‌گمان  می‌کردند  که  پیامبر صلی الله علیه و سلم    بنا  بعادت  قریش‌،  در  زمان  جاهلیت‌،  در  مشعرالحرام  توقف  می‌کند  و  از  آنجا  تجاوز  نمی‌نماید  -‌‌مشعرالحرام‌کوهی  است  در  مزدلفه  بنام  ‌“‌قزح‌“  یا  تمام  مزدلفه  را،  مشعرالحرام‌گویند  -  ولی  پیامبر صلی الله علیه و سلم   ازآنجا  هم  گذشت  و  تجاوزکرد  تا  اینکه  به  ‌“‌عرفات‌‌“  آمد  و  دریافت‌که  در  ‌“‌نمره‌‌“  برایش  خیمه زده‌اند،  در  آنجا  فرود  آمد،  تا  اینکه  خورشید  میل  به  غروب‌کرد  ازخط  استواء  تجاوز  کرد.  دستور  داد،  تا  ناقه  ‌“‌قصواء‌‌“  را  برای  او  آماده‌کردند  و  به  ته  دره  -‌‌“‌وادی)  عرنه‌‌“  -  آمد  و  برای  مردم  خطبه‌ای  ایراد  فرمود  وگفت‌ [1]‌:  بیگمان  خونهای  شما  واموال  شما  بر  شما  حرام  است‌،  (‌خون‌کسی  و  مال‌کسی  برای‌کسی  دیگر  حلال  نیست‌)‌.  و محترم  است‌،  مانند  محترم  بودن  چنین  روزی  در  چنین  ماهی  در  چنین  شهری‌.،  هان  ای  مردم  تمام‌کارهای  دوره  جاهلی  باطل  است  و  آنها  را  بزیر  پا  می‌گذارم“  و  همه  خونها  و  خونخواهی‌هائی‌که  در  زمان  جاهلیت  بوده  است‌،  اکنون  باطل  و  نادرست می‌باشد  وبزیرپای  خود  می‌گذارم  وهمه  را  باطل  اعلام  می‌کنم  و  نخستین  خونی  و  دیه‌ای‌که  من  آن  را  لغو  می‌کنم  و  باطل  می‌سازم‌،  خون  و  انتقام  خون  عامر  پسر ربیعه  پسر  حارث  پسر  عبدالمطلب  است‌که  در  میان  بنی‌سعد  نزد  دایه‌اش  بود  و  قبیله هذیل  او  را  به  قتل  رساندند.  ربای  جاهلیت  را  -‌و  ربا  بطور  مطلق  -‌لغو و  باطل  اعلام  می‌کنم  و  نخستین  ر‌بائی‌که  آنرا  باطل  اعلام  می‌کنم‌، ربای  عمویم  عباس  پسر  عبدالمطلب  می‌باشد  و  همه  آن  باطل  است‌.  درباره  زنان  تقوای  خدا  را  پیشه‌کنید.  شما  آنان  را  بطریق  امانت  از  خدا  دریافت  داشته‌اید  -  پیش  شما  امانت  خدایند  -  و  همخوابگی  با  ایشان  را  به‌کلمه  و  دستور  خدا  (‌عقد  نکاح‌)  برای  خود  حلال‌کرده‌اید  حق  شما  بر  ایشان  آنست‌که‌کسی  راکه  شما  میل  ندارید  جز  با  اجازه  شما  به  خانه  شما  راه  ندهند.  اگرچنین‌کاری‌کردند  آنان  را  بزنید  ولی  نه  زدنی‌که  ایشان  را  متالم  و  دردناک  سازد.  و  آنان  نیز  بر  شما  حقی  دارندکه  روزی  و  خوراک  و  پوشاک  ایشان  را  بنیکی  و  مطابق  عرف  بدهید.  بدرستی  من  در  میان  شما  چیزی  بجای‌گذاشته‌ام‌که  اگر  دست  بدامن  آن  زنید  پس  از  آن  هرگزگمراه  نخواهید  شد  و  آن‌کتاب  خدا  (‌قرآن‌)  است‌.  و  شما  درباره  من  مورد  سئوال  قرارمی‌گیرید.  درباره  من  چه  چیزی  می‌گوئید؟  

گفتند:  گواهی  می‌دهیم  که  براستی  تبلیغ  کردی  و  بهمه  رساندی  و  رسالت  خود  را  انجام  دادی‌،  و  نصیحت  و  خیرخواهی‌کردی‌.  آنگاه  انگشت  سبابه  خود  را  بطرف  آسمان  برداشت  و  بدان  به  سوی  مردم  اشاره  می‌کرد  و  سه  بارگفت‌:  خدایا،  توگواه  باش‌.  سپس  اذان‌گفت  و  بدنبال  آن  اقامه  گفته  شد  و  آنگاه  نماز  ظهر  را  بجای  آورد،  سپس  اقامه‌گفته  شد  و  نماز  عصر  را  نیزگزارد  و  در  بین  آنها  نماز  دیگری  نخواند [2]‌.  سپس  پیامبر صلی الله علیه و سلم   سوار  شد  تا  اینکه  به  “‌موقف‌‌“  در  پایین‌کوه  عرفات  رسید،  درآنجا  پیامبر  بگونه‌ای  ایستادکه  شکم  شترش  -‌قصواء  -‌رو  به  سنگهای  آنجا  باشد  و  محل   تجمع  پیادگان  را  درجلو خویش  قرارداد  و  رو،  به  قبله  قرارگرفت  وتا  موقع  غروب  به  دعا  ایستاد  تا  اینکه  زردی  خورشید  ناپدید  و  قرص  خورشید  نهان  شد.  و  اسامه  را  پشت  سر  خود  سوارکرد و  راه  افتاد،  در  حالیکه  افسار  قصواء  را  آنقدرکشیدکه  سرش به  جلو  زین  می‌خورد  و  با  دست  راست  به  مردم  اشاره  می‌کردکه  ای  مردم  آهسته  آهسته‌،  هرگاه  به  تپه‌ای  از  تپه‌های  آنجا  می‌رسید،  اندکی  افسار  قصواء  را  شل  می‌کرد  تا  اینکه  ازآن  بالارود،  تا  موقعی‌که  به  مزدلفه  آمد  ودرآنجا  نمازمغرب  وعشاء  را  با  یک  اذان  و  دو  اقامه  خواند  و  دربین  آن  دو  نماز  تسبیحاتی  نگفت‌.  سپس  پیامبر صلی الله علیه و سلم    به  پهلو  خوابید،  تا  اینکه  سپیده  صبح  دمید  و  چون  برایش  آشکارگردیدکه  صبح  است  با  اذان  و  اقامه‌،  نماز  صبح‌  را  خواند،  سپس  سوار  بر  ‌“‌قصواء‌‌“  شد  و  به  مشعرالحرام  آمد  وروبه  قبله  دعاکرد  و  تکبیرو  تهلیل  و  توحیدگفت‌،  همچنان  توقف‌کرد  تا  اینکه  هوا  بخوبی  روشن  شد  وپیش  ازآنکه  خورشید  طلوع‌کند،  راه  افتاد  وفضل  بن  عباس  راکه  جوان  خوش  چهره  و  سپید  اندام  بود  بر  ترک  خویش  نشاند،  چون  رسول  خدا  

راه  افتاد  زنان  سوار  بر  شتر،  ازکنار  او  می‌گذشتندکه  فضل  بن  عباس  بدانان خیره  شده  بود،  پیامبر صلی الله علیه و سلم    دست  برچهره  فضل  نهاد  تا  آنان  را  نبیند،  فضل  بگوشه‌ای  د‌یگر  روی  می‌گردانید،  پیامبر صلی الله علیه و سلم    هم  دست  خود  را  برآن  طرف  می‌نهاد  تا  مانع  دید  او  شود،‌که  چهره‌اش  را  بطرف  دیگر  می‌گردانید،  تا  نگاه‌کند.  تا  اینکه  پیامبر صلی الله علیه و سلم    به  ‌“‌بطن  محسر“  آمدکه  اندکی  شتاب‌گرفت  سپس  راه  میانه  راکه  به  ‌“‌جمره  بزرگ  منتهی  می‌شود  پیش  گرفت  تا  به  ‌“‌جمره‌‌“‌ا‌ی  رسیدکه  نزدیک  درخت  بود  و  با  هفت  سنگ  ریزه  بدان  رمی  جمره  کرد،  هر  بارکه  سنگ  ریزه  می‌انداخت  تکبیر  می‌گفت‌‌“  سنگ  ریزه‌ها  باندازه  دانه‌ای  باقلاء  بردند  و  از  ته  دره  -  بطن  رادی  -  سنگها  را،  می‌انداخت‌ [3]‌.  سپ