 مي‌کنند که «علّت غايي» اين شکست (نه علّت فاعلي آن) با ميلاد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نوعي رابطه دارد، يعني تقارن اين دو حادثه با يکديگر، اشاره به آن مي‌کند که شاهنشاهي کسري با ظهور پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از ميان خواهد رفت، چنانکه خاموش‌شدن آتشکدة پارس، بر اين معني اشاره دارد که به ظهور پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آيين ايرانيان ديگر خواهد شد!

البتّه افراد مادّي و ظاهربين، تنها به يک نوع «دلالت» عقيده دارند مانند دلالت روشنايي، بر آفتاب و دلالت حرارت بر آتش، امّا کساني ديگر در اين جهان هستند که «اشارات حوادث» را نيز مي‌فهمند و از تتابع يا تقارن وقايع به اموري پي برند که به نظر ديگران نمي‌رسد. اين علم را ما مسلمين، «علم فراست» مي‌گوييم و براي آن درجات و مراتب گوناگون هست و مرتبة رفيعه‌اي از آن وجود دارد که به نظر ظاهربينان محال مي‌نمايد! امّا به قول قرآن کريم: 

)يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ ( (بقره: 26).

«خداوند، حکمت را به هر کس بخواهد، مي‌دهد».

و البتّه خواست خدا به کسي تعلّق مي‌گيرد که لياقت در او باشد زيرا: العطيات بقدر القابليات!

اين علم در مراتب نازلتر، نصيب بسياري از اهل ايمان و إخلاص مي‌شود، چنانکه در حديث از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمده است: «اتقوا فراسة المؤمن، فإنه ينظر بنور الله عزوجل» (جامع الصّغير، اثر سيوطي، الجزء الأوّل، صفحة 9) يعني: «از فراست مؤمن بپرهيزيد، که او به نور خداي بزرگ به امور نظر مي‌افکند».

اساساً يکي از تفاوتهاي بارز ميان مؤمن و مُلحد در فهم همين دلالت‌ها است! آري؛ انسان مؤمن، از رويدادهاي عالم عبرت مي‌گيرد و به اصلاح نفس و توبه برمي‌خيزد، زيرا در پس آن رويدادها، پيامهايي را درک مي‌کند؛ ولي مُلحد، تنها چشم به ظواهر امور دوخته و يکسره بر علل طبيعي و ظاهري وقايع مي‌نگرد و چيزي فراتر از آنها را در اين عالم نمي‌بيند! به قول قرآن کريم: 

)يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنْ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنْ الآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ( (روم: 7).

«به امور ظاهري زندگي دنيا آگاهند و از عالم آخرت بيخبرند».

ما در خصوص اين علم و حقيقت آن بيش از اين سخن نمي‌گوييم، به ويژه که نه ادّعايي در اين باره داريم و نه وصول به درجات عاليه از اين دانش، با قلمفرسايي ميسّر مي‌شود که: 

لو کان هذا العلم يدرک بالمٌني

ما کان يبقي في البرية جاهل!

گر به حکمت، بي‌مرارت راه بود

در جهان يک نفس بي‌حکمت نبود! *

سخن ما اين است که اعتراض نويسندة 23 سال بر روايت يعقوبي، از دو جهت درست نيست، يکي آنکه او همة روايات کتاب خود را مسلّم نشمرده (چنانکه گذشت) دوّم آنکه ايراد نويسنده، از نگرش سطحي او به حوادث عالم ناشي مي‌شود، چراکه مي‌نويسد: 

[امّا پادشاه ايران يا پيشوايان زردشتي چطور ممکن است ترک‌خوردن طاق و خاموش‌شدن آتش را علامت تولّد طفلي بدانند که چهل سال بعد به دعوت اسلام برمي‌خيزد؟!]

ما از نويسندة 23 سال مي‌پرسيم: شما از کجا دانستيد که اين علائم براي راهنمايي پادشاه ايران و رؤساي زرتشتيان بوده است؟ آري؛ شما که سالها با دربار محمدرضا پهلوي سروکار داشتيد و از سوي او سناتور انتصابي! بوديد گمان مي‌کنيد هر معجزه‌اي که در عالم رخ مي‌دهد، بايد براي ارشاد شاهان و علماي درباري صورت پذيرد! ولي اگر چندي صبر مي‌کرديد و انقلاب اخير ايران را نيز مي‌ديديد و سپس بر نگارش کتاب 23 سال مصمّم مي‌شديد، شايد از ذکر اين ايراد صرف‌نظر مي‌کرديد!

مقارنات حوادث که در عالم طبيعت به إذن پروردگار متعال روي مي‌دهد براي راهنمايي فلان پادشاه فاسد و يا جيره‌خواران تيره‌‌دل او نيست اين مقارنات براي ارشاد و عبرت‌گرفتن کساني رخ مي‌دهد که پاک‌دل و متعمّق و اهل بصيرتند و به قول قرآن کريم:

)فَاعْتَبِرُوا يَاأُولِي الأَبْصَارِ ( (حشر: 2).

«پس اي اهل بصيرت شما عبرت گيريد»!.

و هيچ لازم نيست در هنگام رخ‌دادن حوادث، کسي به معناي مقارنه‌ها پي ببرد، بلکه ممکن است سالها پس از آن مردمي بيداردل، رويدادها را با يکديگر بسنجد و عبرت بياموزند، چنانکه ادّعاي طرفدارانِ «شکست ايوان کسري و خاموش‌شدن آتشکدة پارس به هنگام ميلاد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم-» همين است که ايشان و گذشتگانشان پس از سپري‌شدن وقايع مزبور، به اهميت تقارن آنها پي برده‌اند و حکمت الهي را در اين ماجرا شناخته‌اند، بنابراين آنچه نويسندة 23 سال مي‌نويسد که: 

[خداوند حکيم و دانا چرا متوقّع است که مردم ايران چهل سال قبل از بعثت حضرت رسول از بعثت وي باخبر شوند؟] ايرادي بي‌معني و نامتناسب با اصل ادّعا شمرده مي‌شود!

و اينکه نويسندة 23 سال مي‌نويسد: 

[اگر خداوند قادر مي‌خواست تولّد حضرت محمّد را حادثه‌اي بزرگ و غيرمترقّب جلوه دهد چرا در خانة کعبه که محلّ ظهور اسلام است شکافي پديد نيامد و بُتان بي‌جان از جايگاه خود فرو نريختند که لااقلّ تنبّهي براي قريش باشد و إخطار او مؤثّرتر از خاموش‌شدن آتشکده بشود؟]. (صفحة 17 کتاب)

پيشنهادي خنده‌آور است! و به قول عرب: هذا مما يضحک به الثکلي![2] زيرا ارادة قادر متعال بر اين تعلّق گرفته بود که خانة کعبه را قبله‌گاه مسلمين و مرکز عبادت ميليونها انسان قرار دهد و لذا در برابر هجوم سپاه ابرهه آن را از ويراني محفوظ داشت و البتّه مقرّر نبود کعبه نيز مانند ايوان کسري يعني جلوه‌گاه قدرت ساسانيان مضمحلّ و تعطيل گردد تا خدا پديدآمدن شکافي را در ديوار کعبه، نشانة سررسيدن دوران آن قرار دهد!

حقّاً مناسب است که نويسندة 23 سال با اين قبيل تفرّسات، آموزگار علم فراست شود!!

امّا اينکه گويد: [چرا بُتان بي‌جان از جايگاه خود فرو نريختند؟] اتفاقاً سيره‌نويسان، اين حادثه را نقل و ضبط کرده‌اند (به سيرة ابن کثير، الجزء الأوّل، صفحة 211 و سيره الحلبيه، الجزء الأوّل، صفحة 114 و ديگر کتب رجوع کنيد) و نوشته‌اند که «عند ولادته صلى الله عليه وسلم تنکست الأصنام» يعني: «هنگام ولادت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بُت‌ها واژگون شدند»! ولي نويسندة 23 سال که نه از مفاد کتب سيره در اين باره آگاهي دارد و نه حاضر به پذيرش آنست، چرا اين توقع بيجا را به ميان مي‌آورَد و وقت و عمر خواننده را با گزافه‌گويي تباه مي‌کند؟! گويي نويسنده، پرگويي در اين موارد را خوش دارد و إطالة سخن در اين امور را نشانة هنرمندي مي‌انگارد و لذا باز مي‌نويسد: [چرا مقارن بعثت، معجزه‌اي ظاهر نشدکه تمام قريش را به ايمان کشاند و سيزده سال رسول محبوب او مورد آزار و عناد قرار نگيرد؟]. (صفحة 17 کتاب)

بايد گفت که اين معجزه آشکار شد ولي نه در آن روزگار تمام قريش را به ايمان کشانيد و نه امروز أمثال شما از بصيرتي برخورداريد که ايمان آوريد! رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به نقل مورّخان عرب در «عام‌الفيل» پاي به دنيا نهاد و مقارن تولّد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- حادثة «اصحاب فيل» ر