 الثاني، صفحه 43.
[28]- همان کتاب، الجزء الثاني، صفحه 42.
[29]- زيرا در بسياري از موارد، شرک با نيات باطني افراد که بر همه پنهانند پيوند دارد مانند رياکاري در حال نماز و انفاق و جز اينها.
[30]- چنانکه در تاريخ آمده، زيد بن عمرو بن نوفل – يکي از حنفاء – همينکه بيزاري خود را از بُت‌ها آشکار کرد به دست عمويش خطّاب – پدر خليفه دوّم – مضروب و از مکّه رانده شد. (السيرة النبوية، اثر ابن هشام، صفحه 231 و السيرّة النبوية، اثر حافظ ذهبي، صفحه 48).
[31]- اين سند به خوبي نشان مي‌دهد که أميه بن أبي الصّلت به حُکم شاعر منشي در نزاع ميان «عاطفه» و «حق» جانب عاطفه را رعايت کرد و اين درست برعکس روحيه‌اي است که اسلام آنرا توصيه مي‌کند و تعليم مي‌دهد که: «پيوند با حق، والاتر و مقدّس‌تر از هر علاقه و رابطه‌اي است». البتّه همه شاعران، داراي روحيه‌اي چون أميه نبوده و نيستند ولي از کساني چون او که سرمست از أشعار خود! و مغرور از «کليدهاي اين أمر»!! بود، بيش از اين انتظار نمي‌رود. «ابوالفراج اصفهاني» در کتاب «الأغاني» آورده است که أميه بن أبي الصّلت در مدح «عبدالله بن جدعان» اشعاري سرود و کنيزکان آوازه‌خوان عبدالله را که ويژه مجلس شراب‌خواري وي بودند از عبدالله جايزه گرفت!! (به کتاب «الأغاني» اثر «ابوالفرج اصفهاني» طبع دارالکتب، الجزء الثّامن، صفحه 327 رجوع شود). البتّه چنين شاعري را شاعر متعهّد نمي‌توان شمرد هر چند از دينداري سخن گويد و به شام و دمشق سفر کند! و بنابر اين توقّع نبايد داشت که چنين شاعري، پيوند با حق را از همه چيز والاتر شمارد و در راه خدا پاي بر عواطف خويش نهد.
[32]- ترجمه بيت از نويسنده است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:27.txt">توضيح</a><a class="text" href="w:text:28.txt">خاورشناسان بي غرض!</a><a class="folder" href="w:html:29.xml">نقش پيامبران در سعادت انسان</a><a class="text" href="w:text:32.txt">جبر در قرآن!</a><a class="text" href="w:text:33.txt">حدوث يا قدم جهان؟</a><a class="folder" href="w:html:34.xml">راه حل مسألهء نبوّت!!</a><a class="text" href="w:text:38.txt">بازگشت به احوال پيامبر پيش از بعثت</a><a class="text" href="w:text:39.txt">سيما و اخلاق پيامبر</a></body></html>* این فصل در کتاب 23 سال تحت عنوان «رسالت» آمده است.خاورشناسان بي غرض!

نويسندة بي‌نام و نشان! سوّمين فصل کتاب خود را چنين آغاز مي‌کند: 
[در اين اواخر محققان بزرگي از باختريان چون: نلدکه – گولدزيهر – کريمر – آدم متز – بلاشر. و ده‌ها دانشمند ديگر در تاريخ پيدايش و نشو و نماي اسلام، در تنظيم و تفسير قرآن و شأن نزول آيات آن، در کيفيت پيدايش حديث و تحوّلات و بسط و نموّ آن، تحقيقات دامنه‌داري کرده و مسئله را صرفاً از لحاظ علمي زير ذرّه‌بين تحقيق گذاشته و هيچگونه تعصّبي در پائين‌آوردن شأن اسلام نشان نداده‌اند و در تحقيقات و تتبّعات خود از مستندات و منابع موثّق اسلامي استفاده کرده‌اند. امّا با کساني که تعصّب ديني، بينش آنها را تار کرده و حضرت محمّد را ماجراجو، رياست‌طلب و در ادّعاي نبوبت دروغگو خوانده و قرآن را وسيله‌اي براي نيل به مقصد شخصي و رسيدن به رياست و قدرت گفته‌اند، اگر اينان همين عقيده را دربارة حضرت موسي و عيسي ابراز مي‌داشتند، مطلبي بود و از موضوع بحث ما خارج ولي آنها موسي و عيسي را مأمور خدا مي‌دانند و محمّد را نه! چرا؟ هيچگونه دليل عقل‌پسند در گفته‌هاي آنان ديده نمي‌شود. با اينان خوب است نخست در أصل نبوّت گفتگو کرد؛ چرا نبوّت را يک امر ضروري و مسلّم مي‌دانند تا در مقام سبک سنگين‌کردن آن برآيند و آنگاه يکي را تصديق و ديگري را إنکار کنند]. (صفحة 30 و 31 کتاب)

شايد اين سخنان براي برخي از خوانندگان ماية شگفتي شود که از چه رو، نويسنده در آغاز اين فصل، به دفاع از پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- همّت گماشته؟! و آن حضرت را از رياست‌طلبي و ادّعاي دروغينِ نبوّت پاک شمرده است چطور با کساني که موسي -عليه السلام- و عيسي -عليه السلام- را به نبوّت پذيرفته‌اند ولي رسالت محمّدي -صلى الله عليه وآله وسلم- را انکار مي‌کنند به جدل برمي‌خيزد؟! گويي يکي از مبلّغان و مدافعان اسلام است که سخن مي‌گويد! امّا ... اگر اين خوانندگان اندکي شکيبايي ورزند و برداشت نويسنده را از سخنان خود مورد توجّه قرار دهند به نتيجه‌اي جُز اين خواهند رسيد! و ضمناً با روش مداوم او نيز آشنا مي‌شوند که معمولاً در گام نخستين، چهره‌اي منصفانه به خود مي‌گيرد و از درِ دوستي درمي‌آيد ولي ديري نمي‌گذرد که از دروغ و تهمت و ناروا دربارة اسلام دريغ نمي‌ورزد! و صحنه را به کلّي واژگونه مي‌نمايد!

اينک پيش از آن که به نتايج گفتار وي بپردازيم سزاوار است تا در همين مقدّمه تأمّل کنيم و مواضع انحراف آن را نشان دهيم.

نويسنده اظهار عقيده مي‌کند که در اين اواخر محقّقان بزرگي از باختريان چون «نولدکه»، «گولدزيهر» و غيرهما در تاريخ پيدايش و نشو و نماي اسلام، در تنظيم و تفسير قرآن و شأن نزول آيات و پيدايش و تحوّلات حديث بدون «هيچگونه تعصّبي»!! به تحقيقات خالص علمي دست زده‌اند!

چنين نيست؛ بلکه در آثار اغلب خاورشناسان نشانه‌هاي دشمني و غرض‌ورزي نسبت به اسلام، نمايان است!

و به قول قرآن کريم: 

)قَدْ بَدَتْ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ ( (آل عمران: 118).

و همچنين اکثريت قريب به اتّفاق ايشان، جاهلانه با دقايق قرآن وحقايق اسلام روبرو مي‌شوند! و مصداق: «الناس أعداء ماجهلوا» هستند. در اينجا ما دو تن از اين «خاورشناسان نامدار»! را که از اعلام و اعاجيب! قومند، برمي‌گزينيم و چند نمونه از داوريهاي ايشان را دربارة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و قرآن مي‌آوريم تا سوءنيت حضرات بر همه روشن شود و نيز معلوم گردد که معلومات اين قبيل خاورشناسان دربارة اسلام تا چه حدّ است؟!

اين دو خاورشناس پرآوازه، يکي «گولدزيهر» آلماني است و ديگري «بلاشر» فرانسوي که نام هر دو تن به عنوان «محقّقان بزرگ»! زينت‌بخش کتاب «بيست و سه سال» شده است!

از «گولذزيهر» چند کتاب در دسترس داريم، يکي از آنها با عنوان: «العقيدة والشريعة في الإسلام» به عربي ترجمه شده و از «بلاشر» کتاب کوچکي را تحت عنوان «قرآن =LECORAN» در اختيار داريم که در مجموعة «چه مي‌دانم QUE SAIS – JE» به چاپ رسيده است و مقدّمة مشهور او را بر قرآن اخيراً به فارسي ترجمه کرده‌اند.

از جملة آراء «گولدزيهر» اينست که مي‌گويد: 

«آن سخناني که محمّد به عنوان وحي در سرزمين مکّه پراکنده ساخت اشاره به ديانت تازه‌اي نمي‌کرد»!!.[1][2] (العقيدة والشّريعة، صفحة 17).

راستي آقاي «گولدزيهر» هيچ انديشه کرده که آيين پيامبر اسلام، ديانت تازه‌اي نبود چرا مکّي‌ها با پيامبر به مخالفت برخاستند؟! چرا يارانش را شکنجه‌ها دادند؟ چرا نيمه‌شب به خانه‌اش ريختند تا او را به قتل رسانند؟ چرا هنگاميکه به مدينه هجرت نمود، دست از دشمني با وي برنداشتند؟ چرا جنگ بَدر و اُحُد و خَندق را به راه انداختن