هيت وابن‌اللّهي نداشته و جز به خداپرستي و توحيد دعوت نکرده است: 

)لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَقَالَ الْمَسِيحُ يَابَنِي إِسْرَائِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ([3] (مائده: 72).

پس حق بود که محمّد بن زکريا به جاي تاخت و تاز بر سخن پيامبران خدا، به تأمّل در گفتار ايشان مي‌پرداخت و مانند عوام‌النّاس تا اين اندازه قشري و سطحي داوري نمي‌کرد، به علاوه زشت است که دانشوران، در مباحث خود، راه تعصّب و لجاج پيش گيرند، به طوريکه آثار عناد در طرز تعبير ايشان نمايان شود، «رازي» خوب مي‌دانسته که واژة «زعم» در زبان عرب به معناي پندار باطل يا گفتار نادرست بکار مي‌رود (ابن فارس در «مقاييس اللّغه» معناي زعم را «القول علي غير الصحة» آورده است)[4] و اگر رازي، عيسي يا محمّد – عليهما السّلام – را آفريده‌اي چون ديگر افراد بشر مي‌شمرده است پس با پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در اين قول موافقت داشته با اينهمه چرا مي‌نويسد: «زعم محمد أنه مخلوق کسائر البشر»؟!. يعني: «محمّد (به غلط) انگاشته که او آفريده‌اي چون ديگر افراد بشر است»! کلمة «زعم» در اينجا جز اظهار تعصّب چه چيز را مي‌رساند؟ البتّه انتظار نبايد داشت چنين مردم مغروري که خود را از انصاف محروم ساخته و بر خويشتن ستم کرده‌اند، تعاليم انبياء را پذيرا شوند و همين است معناي آنچه در قرآن کريم آمده: 

)وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ( (جمعه: 5).

«خدا ستمگران را هدايت نمي‌کند».

امّا دربارة «ابوالعلاء معرّي» بايد بگوييم که نويسندة بي‌نام و نشان! بي‌دليل او را در عداد مخالفان نبوّت شمرده است! زيرا در معتبرترين کتب «ابوالعلاء»، تعظيم خداوند و بيزاري از مُلحدان و تصديق پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- آشکارا ديده مي‌شود مثلاً در کتاب «الفصول و الغايات» مي‌نويسد: 

«أبعد الله الملحدة غير أعفاء ولا بررة، بل هم الفساق الخونة ...». (الفصول و الغايات، چاپ مصر، صفحة 497).

يعني: «خداي، مُلْحِدان را از زحمت خود دور کند که نه اهل عفوند و نه نيکوکارند، بلکه ايشان گناهکاران خيانتکارند». و در همين کتاب ضمن شرح سخنان خود، مکرّر از پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با حُرمت تمام ياد مي‌کند و گاهي در خلال سخن، به مقام رسالت آن حضرت از سوي خدا تصريح مي‌نمايد، چنانکه مي‌نويسد: 

«حضير هو أبو أسيد بن حضير صاحب رسول الله صلى الله عليه وسلم». (الفصول و الغايات، صفحة 226)

و ضمن يکي از فصول کتاب، بنا به مذاق شاعرانه و لطيف خود مي‌نويسد: 

«من تسبيح الله رٌغاءٌ عَقيرة قٌدار، وحنينٌ القصواءٍ ناقةٍ محمد صلى الله عليه وسلم» (الفصول والغايات، صفحة 96)

يعني: «نالة ماده شتر صالح (پيامبر ثمود) که «قُدار» آن را کشت، تسبيح خدا شمرده مي‌شود و همچنين نالة «قَصواء»[5] شتر محمّد -عليه السلام-».

«ابوالعلاء»، کتاب «الفصول و الغايات» را در بازگشت از «بغداد» و انزوا در «معره النعمان» نوشت و او را به دروغ متّهم کرده‌اند که در اين کتاب با قرآن کريم به معارضه برخاسته است! امّا در همين کتاب به تفسير برخي از آيات قرآني مي‌پردازد و مي‌نويسد: 

«وقد فسر قوله تعالي: ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً﴾ علي الجبن والبخل ...» (الفصول و الغايات، صفحة 96) يعني: «گفتار خداي تعالي که ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً﴾ = همانا آدمي حريص آفريده شده است) به معناي ترس و بخل (نيز) تفسير شده است...».

امّا «ابوالعلاء» در اثر مهمّ ديگرش يعني «رسالة الغفران» اديبي به تمام عيار مسلمان جلوه مي‌کند که کتاب خود را با نثري موزون و بليغ نوشته و آن را به آيات شريفة قرآن و أحاديث نبوي -صلى الله عليه وآله وسلم- زينت بخشيده است.

چنين کسي را مُنکر «اصل نبوّت» شمردن! نمي‌دانم با کدام ميزان مي‌سازد؟! به ويژه که برخي از ياران «ابوالعلاء» ادّعا کرده‌اند که او خود گفته است مُفتريان سخناني کفرآميز را بر من بسته‌اند[6]! باري، اگر معرّي اهل الحاد يا انکار نبوّت بود، چگونه مي‌توانست در «معرّه النّعمان» با آنهمه حسن شهرت و سربلندي بسر برد؟!

البتّه برخي بر اين قول رفته‌اند که «ابوالعلاء» در طول زندگاني مراحل گوناگوني از تفکّر ديني را گذرانده است و گاهي ره به حيرت برده و زماني به شاهراه ايمان رسيده، چنانکه «ابن الوردي» گويد: «نخست بدين سبب که از معرة النّعمان بود بدو ارادت مي‌ورزيدم و چون کتاب «استغفر واستغفري» او را خواندم با او دشمن شدم و چون به «لزوميات» دست يافتم انکار افزون شد و چون کتاب «ضوء السّقط» او را ديدم بار ديگر به او ايمان آوردم چه در آن کتاب سخناني در فضائل رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و مدايح خاندان او و تعظيم صحابه و تفسير، و اقرار به معاد و ترغيب به اذکار و خضوع او در مقابل شريعت محمدي صلى الله عليه وسلم يافتم»[7].

اگر ما دربارة محتواي کتب مذکور با «ابن الوردي» مناقشه نکنيم و بخواهيم رأي او را بي‌چون و چرا بپذيريم باز به حکم «الأمور بخواتيمها» بايد کار را در فرجام بسنجيم و بنابراين در سرانجام، «ابوالعلاء» را منکر نبوّت نتوانيم شمرد.

ثالثاً بنابر آنکه بپذيريم امثال «محمّد بن زکريا» و «ابوالعلاء» اساس نبوّت را انکار کرده‌اند؛ اين انکار امتيازي براي نويسندة بي‌نام و نشان! ببار نمي‌آورد زيرا هزاران دانشمند و حکيم ديگر در شرق و غرب عالم، نبوّت را امري لازم و مؤثّر در سعادت انسان شمرده‌اند و به انبياء خدا ايمان آورده‌اند و در اثبات حقانيت آنان کتابها و رسالات بسيار نوشته‌اند که ذکر همة آنها از حوصلة اين کتاب بيرون است و ادّعايي نيست که کسي بتواند آنرا انکار کند تا به ارائة مدارک نياز افتد. همين اشاره کافي است که تمام حکماي ما از «يعقوب بن اسحاق کندي» تا «صدرالدّين شيرازي» و تمام متکلّمان اسلام از «واصل بن عطا» تا «شيخ محمّد عبده» همه در نبوّت عامّه و خاصّه به موافقت سخن گفته‌اند، همچنين است رأي حکيمان و متکلّمان مذاهب ديگر. پس اگر درستي مدّعا به آوردن نام چند مرد ثابت مي‌شود، رجالي که به موافقت با نبوّت سخن گفته‌اند بيشتر و نام آورترند و اگر دليل و برهان، ميزان صحّت سُقم ادّعا است پس آوردن نام «محمّد بن زکريا» و «ابوالعلاء معرّي» کدام حقيقت را اثبات مي‌کند؟!

نويسندة بي‌نام و نشان! سخن خود را چنين دنبال مي‌نمايد: [و آنچه علماي مي‌گويند[8] کلام در اثبات نبوت عامّه مي‌آورند نارسا و ناسازگار با منطق مي‌دانند. علماي علم کلام در باب اثبات نبوّت چه مي‌گويند؟ علماي کلام مي‌گويند خداوند از راه لطف شخصي را مأمور مي‌کند که خلايق را از شر و بدکاري دور کند، امّا طرفداران اصالت عقل مي‌گويند: اگر خداوند تا اين 