تکميلش اهتمام ورزيده‌ام نشان مي‌دهد که واژه‌هاي متناسب و گوناگوني در قرآن مجيد تکرار شده‌اند که بطور شگفتي از حيث شمارش با يکديگر برابرند! بعنوان نمونه: کلمة «دنيا» در قرآن 115 بار آمده و از کلمة «آخرت» نيز 115 مرتبه ياد شده است! تعداد واژه‌هاي «شياطين» و «ملائکه» در قرآن با يکديگر برابرند زيرا هر کدام 88 مرتبه وارد شده‌اند. «نفع» و «فساد» با مشتقّات خود هر يک 50 بار در قرآن آمده است. «زکات» و «برکات» و مشتقات آن دو، در شمارش با يکديگر متساويند چنانکه «عقل» با «نور» برابر آمده‌اند و «لسان» با «موعظه» و نيز «حرب» بمعناي جنگ با «أسري» بمعناي اسيران متساوي است و همچنين «مسلمين» با «جهاد» و «دين» با «مساجد» و «شدّت» با «صبر» و «جزاء» با «مغفرت» و «قرآن» با «حکمت» و «ألباب» بمعني مغزها با «أفئدة» بمعني قلب‌ها، و «صيف» بمعناي تابستان با «شتاء» بمعناي زمستان، «حَرّ» يعني گرما با «بَرد» بمعني سرما، و لغات متناسب و فراوان ديگري در سراسر قرآن بطور متساوي نازل شده‌اند (که تفصيل آنها را در کتاب مذکور مي‌توان ديد) اينجا است که بايد اعتراف کرد پيامبر اسلام که آيات قرآن را به تناسب رويدادهاي و پرسش‌ها در طي 23 سال بر مردم خوانده است، ممکن نبود بدون وحي الهي بتواند بگونه‌اي سخن گويد که تعداد کلماتش با يکديگر برابر آيند! بويژه که تناسب و فراواني اين تساوي‌ها، شبهة «تصادف» را دفع مي‌کند و اگر کسي چنين پندارد که پيامبر درس ناخوانده با محاسبة دقيق! اين واژه‌ها را متساوياً بکار برده است بايد بداند که در آن صورت بي‌ترديد پيامبر، رنج خود را تباه نمي‌کرد و اين برابري را فاش مي‌ساخت و آن را امتيازات قرآن و دليل اعجاز آن مي‌شمرد، ولي در اين مورد کمترين اثري از آن حضرت و ساير مسلمانان صدر اسلام نرسيده و جهان اسلامي تاکنون از اين امتياز قرآني بي‌خبر بوده است! پس اينکار را از خود پيامبر (و يا بزعم سيره‌نويس تازه، از اشباح خيالي و بي‌حقيقت!) نبايد دانست و قرآن را کتابي بالاتر از پندارهاي کودکانة فلان روانشناس ملحد غربي يا پيروان او در شرق! بايد شمرد. اين کتاب يگانه، در نظام شگفت خود مانند قوانين ستارگان، حساب شده و دقيق است و نظم رياضي عجيبي را در واژه‌هاي متناسبش بهمراه دارد و از سوي همان قدرت شکوهمندي نازل شده که نظام نجومي را سامان بخشيده است: 

)فَلا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ * وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ * إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ * تَنـزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ( [5] (واقعه: 75-80).
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- ترجمه بيت، از نويسنده اين کتاب است. 
[2]- به صفحات 217-218-219 از جزء نخستين اين کتاب نگاه کنيد. 
[3]- ذکر اين معجزات در جزء نخستين از همين کتاب ضمن صفحات 200-201-202-203 گذشت. 
[4]- در سوره «انعام» نيز از غروب ستاره به افول يعني «فرود آمدن از افق» تعبير شده است: 
)فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ ( «چون شب بر او تاريکي افکند ستاره‌اي را ديد گفت: اينست خداي من! سپس چون آن ستاره (از افق) فرود آمد گفت: فروروندگان را دوست نمي‌دارم....». (انعام: 79). 
[5]- به غروب گاه‌هاي ستارگان سوگند. 
و اگر بدانيد، چنين سوگندي بس بزرگست! (سوگند) که اين نامه، قرآني فرخنده و گرانقدر است. همان قرآني که در کتاب پوشيده عالم بود. و جز فرشتگان پاک کسي را بدان کتاب دسترس نيست. قرآني فرو فرستاده از سوي خداوند جهانيان است. اين آيات، از اصل قرآن که در «کتابي ناپيدا» مندرج بوده، خبر مي‌دهد؟ کتاب مزبور در کجا است؟! شايد در لابلاي امواج در فضاي بالاتر باشد! هر جا هست بقول قرآن، جز مأموران خدا کسي را بدانجا دسترس نيست و پيک وحي از آنجا پيام‌هاي قرآني را دريافته و به محمّد مصطفي صلى الله عليه وسلم القاء کرده است. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:49.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:50.txt">قسمت دوم</a></body></html>تأخير وحي!

نويسندة 23 سال در پي گفتار پيشين، موضوعي را دستاويز ادّعاي نادرست خود قرار داده است که آن موضوع از نشانه‌هاي اصالت وحي محمّدي -صلى الله عليه وآله وسلم- شمرده مي‌شود! و شگفتا که هر نشانة حقّي، بنظر او گواه فريب! مي‌آيد و هر حادثة مثبتي در ذهن او رويدادي منفي جلوه مي‌کند! و اين «واژگونه بيني»، وي را از رؤيت حقايق بازداشته و وحي راستين را در ديدة او، بيماري و خيالپردازي جلوه داده است. 

صاحبنظر نگر! زخال لبم غير از اين نديد
کاندر رُخم سياهي زخمي نشانده اند![1]

اصل حادثه اين بوده است که: وحي نبوي مدّتي کوتاه به تأخير افتاد تا آنجا که دشمنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بر او طعن زدند و آن حضرت جز شکيبايي و انتظار رحمت الهي، واکنشي نشان نمي‌داد تا آنکه باران وحي خداوندي دوباره باريدن گرفت و فيض حق بر روح مطهّرش جاري شد. و اين حادثه نشانه‌اي بود بر آنکه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از خود سخن نمي‌گويد و مبدء وحي، بيرون از نَفسِ گرامي او است (که اگر جز اين بود با آن همه طعن‌ها، چيزي از خود در آن مدّت مي‌آورد)! امّا بگمان نويسندة 23 سال، اين پيشامد و نظاير آن، بر نفساني بودن وحي دلالت دارد!! اجازه بدهيد اصل حادثه را از زبان سيره‌نويس جديد بياوريم و سپس داوري او را در اين باره ببينيم، مي‌نويسد: [پس از اين واقعه دوباره بيرون رفت و به غار حرا پناه برد ولي ديگر نه فرشته‌اي ظاهر شد و نه رؤيائي دست داد و نه هم ندائي رسيد .... از اين هنگام شکّي چون تيز آب خورنده، جان او را مي‌خورد. يأس بر او غالب گرديد بحدّي که قصد انتحار(!!) در وي پديد آمد و چند مرتبه انديشة پرت کردن خويش از کوه در وي آمد، امّا پيوسته ورقه و خديجه او را آرام کرده اميد مي‌دادند (!!) اين بي خبري و نرسيدن نداي غيبي که در تاريخ اسلام به انقطاع وحي(!!) مشهور است سه روز يا سه هفته و يا به روايتي سه سال (!!) طول کشيد تا سورة مدّثّر نازل شد و سپس ديگر وحي منقطع نشد]. (صفحة 44-45) 

مطابق معمول! جناب سيره‌نويس روايتي را که در اين باره آمد بهمراه تحريف و تغيير گزارش کرده است و اين شغل شريف! و شيوة مرضيه! را تا پايان کتاب همچنان ادامه مي‌دهد! 

البته دربارة تأخير يا «فَترت وحي» آثار مطمئني رسيده است ولي نويسندة 23 سال، همان روايت عائشه را تعقيب مي‌کند و آثار ديگر را به بوتة نسيان مي‌سپارد! و با وجود اين، از تحريف گزارش عائشه نيز دريغ نمي‌ورزد! زيرا: 

اوّلاً: در بخشي از روايت عائشه که دربارة تأخير وحي آمده مي‌خوانيم: «ثم لم ينشب ورقة أن توفي وفتر الوحي فترة» (مسند احمد بن حنبل، چاپ دارالفکر، المجلّد السّادس، صفحة 232 و صحيح بخاري الجزء التّاسع، صفحة 38 و ديگران) يعني: «سپس چندي نکشيد که ورقه وفات يافت و در وحي، فترتي پيش آمد...»! از اين عبارت بروشني فهميده 