عتبار هيچ بکار نمي‌آيد چنانکه اين معنا را بشکل ديگر نيز در قرآن کريم مي‌بينيم آنجا که مي‌فرمايد: 
)فَإذا نُفِخَ في الصُّورِ فَلا أَنسابَ بينَهُم( (مؤمنون: 101).
«چون رستاخيز اعلام گردد نژاد و خويشاوندي در ميان نيايد».
تا خويشان، بتوانند سودي ببخشند چرا که بقول قرآن: 
)كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ ( (طور: 21).
«هر کس رهين دستاورد خويش است».

پس با توجه بآنکه پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در کودکي يتيم شده بود و عموي وي «ابولهب» و همسرش، براي آن حضرت افرادي شبيه به پدر و مادر مي‌توانستند بشمار آيند (بويژه که عرب، عمو را همچون پدر، سخت محترم و گرامي مي‌داشت) پيام قرآن بخوبي جلوه مي‌کند که اگر نزديکترين خويشاوندان انبياء، با مقدّسات اديان به مخالفت بر خيزند بيش از ديگران در خور سرزنش بوده و در انتظار کيفر الهي بايد باشند و ذکر «پسر نوح -عليه السلام-» و «پدر ابراهيم -عليه السلام-» و «همسر لوط -عليه السلام-» همچون «عموي محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم-» در قرآن کريم با اين لطيفه پيوند دارد. 

سيره‌نويس تازه، پس از سورة «مسد» بار ديگر مفسّر مآبانه! دربارة سورة «کوثر» اظهار نظر مي‌کند و مي‌نويسد: 

[عاص بن واثل پس از مردن قاسم فرزند پيغمبر او را سرکوفت داد و (ابتر) يا (بلاعقب) خواند آنگاه بي‌درنگ سورة کوثر نازل مي‌شود و خداوند به وي مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ﴾ يعني کينه‌توز و سرزنش کنندة تو ابتر است].! (صفحة 51 کتاب) 

پيداست که نويسنده با مطرح ساختن چنين زمينه‌هايي براي سوره‌ها، در صدد است تا آيات قرآن را به احساسات شخصي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نسبت ‌دهد و از اين‌رو در برداشت کلّي خود از سوره‌هاي نخستين، مي‌گويد: 

[از سير در تاريخ 13 سالة بعد از بعثت مخصوصاً از مرور در سوره‌هاي مکّي قرآن، حماسة مردي ظاهر مي‌شود که يک تنه در برابر طائفه‌اش قد بر افراشته از توسّل به هر وسيله‌اي (!!) حتّي فرستادن عدّه‌اي به حبشه و استمداد از نجاشي (!!) براي سرکوبي قوم خود (!!) روي نگردانيده و از مبارزة با استهزاء و بد زباني آنها باز نمانده است].!! (صفحة 51 کتاب) 

پيش از هر چيز بايد بگويم که در پس سخنان نويسنده (چنانکه مي‌دانيد) انديشة خشک مادّي وجود دارد، يک بعدي است و از همين‌رو معنويت و روح کلام را در نمي‌يابد. بعنوان نمونه: تقي اراني (که مغز متفکّر چپ گرايانش مي‌خواندند)! در کتاب «عرفان و اصول مادّي» برخي از اشعار «حافظ» را بگونه‌اي نقد مي‌کند که حقّا ديدني است!! مثلاً دربارة اين بيت که حافظ مي‌گويد:
غلام همّت آنم که زير چرخ کبود
 زهر چه رنگ تعلّق پذير آزاد است!

اراني مي‌نويسد: 

«چنانکه واضح است (!!) اين عرفا نمي‌توانستند بفهمند که انسان از هر چه رنگ تعلّق پذيرد نمي‌تواند آزاد باشد. اوّلاً انسان نمي تواند از قيد قواي مادّي مانند تأثير جاذبة زمين و فشار جوّ آزاد باشد. (!!) نيز انسان نمي‌تواند از همان عقايد (مانند عقيدة تجرّد خود اين عرفا) .... آزاد باشد خلاصه بشر نمي‌تواند از قيد قوانين عمومي طبيعت، خواه قوانين طبيعي، خواه اجتماعي و خواه روحي خلاص باشد».!! (عرفان و اصول مادّي، چاپ تهران، صفحة 34) 

جمود فکري و قشري‌گري در اين سخنان موج مي‌زند! 

مي‌توان گفت: در طول تاريخ عرفان، هيچ يک از اهل معرفت معنايي را که اراني از «ترک تعلّق» دريافته، اراده ننموده‌اند! هيچگاه حافظ قصد آن نداشته تا نشان دهد وي ارادتمند انساني است که به آب و نان و نفس کشيدن نياز ندارد! و از تأثير جاذبة زمين و فشار جوّ بکلي آزاد است! يا از داشتن عقايد پاک و متعالي کاملاً فارغ مي‌باشد! مقصود حافظ از «ترک تعلّق» اسير دنيا نبودن و ماديات را هدفِ اصلي نپنداشتن است که همان وصول به مقام اخلاص در توحيد و دلبستگي بخدا باشد و لذا در پي بيت مذکور مي‌گويد: 

مگر تعلّق خاطر به ماه رخساري
 که خاطر همه دلها بياد او شاد است[5]

در جاي ديگر گفته است:
فاش مي‌گويم و از گفتة خود دلشادم
 بندة عشقم و از هر دو جهان آزادم!
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
 چکنم حرف دگر ياد نداد استادم
 
اراني که گرفتار! «فيزيکوشيمي»! خود[6] بوده البته از «ترک تعلّق» يا مقام تجرَد، جز مفهوم «بي‌وزني و رها شدن از جاذبة زمين»! چيزي نمي‌فهميده است و اين همان روحيه‌اي است که آن را در نويسندة 23 سال نيز مي‌بينيم! اين گونه افراد اگر ملاحظه کنند که مثلاً اديبي يا انسان وارسته‌اي از «خوي ناپسند» عيب‌جويي مي‌کند و همة افراد بشر را به «خوشخويي» مي‌خواند، تمام سعي خويش را بر اين معطوف مي‌دارند که نشان دهند گويندة مزبور نسبت به کداميک از نزديکانش خشمگين بوده! و در پيوند با کدام درگيري آن سخنان را بر زبان آورده است؟! و سرانجام به اين نتيجه مي‌رسند که گفتار اخلاقي آن مرد وارسته، جز پاسخگويي به فلان بدخواه و ناسزاگو، چيزي نبوده و معنا و محتوايي ندارد! 

متأسفانه اين قشري‌گري در کار «معناشناسي» از حوزة مادّي خود تجاوز کرده و به بسياري از مذهبي‌ها نيز رسيده است! و از اين‌رو مي‌بينيم در برخي از کتب تفسير، هر آيه‌اي را به کسي و حادثه‌اي محدود مي‌کنند! گويي قرآن مجيد براي تجليل از مقام چند تن نازل شده، و يا ارشاد افراد معدودي را بر عهده گرفته است! 

خوشبختانه اين تنگ نظري نزد دانشمندان عالم اسلام، محکوم شمرده شده و علماي اَعلام، اِعلام کرده‌اند که: «المُورِدُ لا يخَصِّصُ الوارِدَ» يعني اگر در روزگار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مناسبتي پيش آمده و آيه‌اي از قرآن بدان مناسبت نازل شده است نبايد آية مزبور را محدود به همان مورد پنداشت بويژه که الفاظ آيه، صورت عمومي داشته باشد که: «العِبرَة ُبِعُمُومِ اللَّفظِ لا بِخُصوصِ السَّبَب». 

با اين مقدّمه، تصوّر مي‌کنم ذهن خوانندگان محترم آمادگي يافته است تا به نقد ما از سخن نويسندة 23 سال دربارة سورة شريفة «کوثر» عنايت کند: 

سيره‌نويس دوران! مي‌گويد: عاص بن وائل چون ديد «قاسم» فرزند پيامبر وفات کرده است آن حضرت را سرکوفت داد که تو بدون فرزند خواهي مرد! قرآن به وي پاسخ داد که خود بي‌نسل خواهي مرد!! 

اين معناي کودکانه البته درجة فهم جناب مفسّر! را از آيات بلند قرآن نشان مي‌دهد که: «هر کس بقدر فهمش، فهميد مدّعا را»! آنچه افراد بي‌غرض و اهل سلامت! از آية کريمة: «إنَّ شانِئَکَ هو الأبتَر» مي‌فهمند اساساًس ربطي به فرزند و نوه و نتيجه ندارد! بويژه که «عاص بن وائل» پس از خود، فرزند بنام «عمرو بن عاص» بجاي گذاشت و نواده‌اش نيز «عبدالله بن عمرو» بود .... 

واژة «ابتر» در رابطة با فرزند، معنايي محدود دارد امّا معناي وسيعي نيز براي آن آمده که: «هُوَ المُنقَطِعُ عَنهُ کُلَّ خيرٍ»[7] است يعني: کسي که هر خيري از او قطع شده و اثر نيکي از وي نمي‌ماند. 

اهميت مطلب در اينجا است که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از يک سو با «گوش ظاهر» در عالم مادّه مي‌شنيده که به او «ابتر» م