‌گويند و مقصود گوينده آن بوده که چون از محمّد، فرزند ذکوري بجاي نمانده پس با مردنش بفراموشي سپرده مي‌شود و کسي از پي او نخواهد بود تا نام و نشانش را حفظ کند[8]! امّا از سوي ديگر، سروش عالم غيب در «گوش دل» پيامبر مي‌گويد که )إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ... إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأَبْتَرُ( خدا تو را کوثر (خير کثير) بخشيد .... و اين دشمن تو است که ابتر خواهد بود يعني اثر خيري از وي باقي نخواهد ماند و بنابراين، تاريخ و زمان او را فراموش مي‌کند. آيا اين خود يک پيشگويي صادقانه نيست؟ مگر نه آنکه نام و تعاليم محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- چنانکه قرآن گفت برقرار ماند و رفعت گرفت. 

)وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ ( (شرح: 4).

امّا از عاص بن وائل و أمثال و أقران او در تاريخ جز عنوان: اهل جاهليت!! اثري باقي نماند؟! 

شگفت آنست که همين معنا را خود نويسندة 23 سال ناچار در جاي ديگر آورده و در ترجمة آياتي از سورة «طور» مي‌نويسد: 

[در سورة (طور) که از فصيح‌ترين و خوش آهنگ‌ترين سوره‌هاي مکّي است گوشه‌اي از اين مجادلة محمّد با قوم خود ترسيم شده است: «فذکّر فما أنت بنعمة ربّک بکاهن و لا مجنون. أم يقولون شاعر نتربّص به ريب المنون. قل تربّصوا فإنّي معکم من المتربّصين. أم يقولون تقولّه بل لا يؤمنون[9]. فليأتوا بحديث مثله إن کانوا صادقين» يعني: تو کار خود را بکن که از عنايت پروردگار، نه کاهني نه ديوانه بلکه مي‌گويند محمّد شاعريست (چيزهائي بهم مي‌بافد) و بزودي در حوادث دهربهم پيچيده مي‌شود! بگو من همچون شما مترقّب و منتظرم که کداميک از ما از ميان خواهيم رفت؟! مي‌گويند قرآن کلام خدا نيست و محمّد آن را ساخته است! اگر راست مي‌گويند مانند آن بسازند].! (صفحة 51 و 52 کتاب) 

و تاريخ نشان داد که چه کسي «ابتر» بود و با فرا رسيدن مرگش، در حوادث دهر پيچيده و گم شد؟! 

پس مي‌بينيد واژه‌اي را که بدخواهان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در معناي محدود آن بکار برده‌اند قرآن کريم در معنايي بس وسيع استعمال مي‌کند و به پيشگويي صادقانه‌اي در تاريخ مي‌رسد. 

همچنين، عنوان: «دشمن پيامبر» نيز به «عاص بن وائل» اختصاص ندارد و بنابر قاعده‌اي که پيش از اين ياد کرديم حتّي به معاصران آن حضرت هم محدود نمي‌گردد بلکه شامل حال سعادت مآل!! نويسندة 23 سال، نيز مي‌شود! که متأسفانه با خيانت و تحريف در گزارش سيرة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- دشمني خود را بآن حضرت نشان داده است. 

اين معناي وسيع را مفسّران قديم بخوبي دريافته بودند چنانکه ابو جعفر طبري در تفسير خود در اين باره مي‌نويسد: 

«إنَّ اللهَ تَعالي ذِکرُهُ أخبَرَ أنَّ مُبغِضَ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم هُوَ الأذَلُّ المنقَطِعُ عَقِبُهُ، فَذلِکَ صِفَةُ کُلِّ مَن أبغَضَهُ مِنَ النّاسِ، وَإن کانَتِ الآيةُ نَزَلَت في شَخصٍ بِعَينِه»! (تفسير طبري، الجزء الثّلاثون، صفحة 330) يعني: «خداي – تعالي ذِکرُه – خبر داد که دشمن رسولش -صلى الله عليه وآله وسلم- کوچک و خوار باشد و دنباله‌اش قطع شود و اين، صفت همة کساني است از ميان مردم که با وي به دشمني بر خيزند، هر چند آيه دربارة شخصي معين فرود آمده است». 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- براي آگاهي از متن نامه رسول اکرم صلى الله عليه وسلم به خسرو پرويز و عکس‌العمل او به: تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحه 654 نگاه کنيد. 
[2]- به تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحه 645 و طبقات ابن سعد، المجلّد الأوّل (القسم الثاني) صفحه 17 نگاه کنيد.
[3]- به: طبقات ابن سعد، المجلّد الأوّل (القسم الثاني) صفحه 20 نگاه کنيد. 
[4]- به بخش نخستين از اين کتاب، صفحه 218 نگاه کنيد. 
[5]- هر چند بنابر اصلي که اينجا محلّ بحث آن نيست، ذات سبحان را به «ماه رخسار» نبايد تشبيه کرد ولي به هر حال مقصود حافظ در اين مقام جز خدا نبوده است و «تا نباشي آشنا زين پرده رمزي نشنوي»! آري بايد اشارات اهل عرفان را دريافت. 
[6]- اراني در جايي مي‌نويسد: «امروز ما در فيزيک و شيمي جديد خود ...»! گويي اين ارمغان را جناب ايشان و هم فکرانشان براي بشريت آورده‌اند! 
[7]- لسان العرب، اثر ابن منظور، چاپ بيروت، المجلّد الرّابع، صفحه 38. 
[8]- در سيرة ابن هشام آمده: قال ابن اسحاق: و کان العاص بن وائل السّهمي فيما بلغني إذا ذکر رسول الله صلى الله عليه وسلم قال دعوه! فإنّما هو رجل أبتر لاعقب له لوعات لانقطع ذکره و استرحتم عنه فانزل الله في ذلک: )إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ... (. (القسم الأول، صفحه 393). 
[9]- عبارت «بل لايؤمنون» در کتاب 23 سال از ميان آيات حذف شده است! انگيزهء هجرت مسلمانان به حبشه!

امّا آنچه نويسنده آورده که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم-: [از توسّل به هر وسيله‌اي حتّي فرستادن عدّه‌اي به حبشه و استعداد از نجاشي براي سرکوبي قوم خود روي نگردانيده]؟! دروغي است که متون تاريخي پرده از آن بر مي‌دارد! ابن هشام در سبب هجرت مسلمين به حبشه مي‌نويسد: 

«فَلَّما رَأي رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم ما يصيبُ أصحابَه مِنَ البَلاءِ وما هَُو فيهِ مِنَ العافِيةِ بِمَکانِهِ منَ اللهِ ومِن عَمِّهِ أبي طالبٍ وأنَّهُ لا يقدِرُ عَلي أن يمنَعَهُم مِمّا هُم فيهِ مِنَ البَلاءِ قالَ لَهُم: لَو خَرَجتُم إلَي الأرضِ الحَبَشَةِ فَاءِنَّ بِها مَلِکاً لا يظلَمُ عِندَهُ أحَدٌ. وَهي أرضُ صِدقٍ حَتّي يجعَلَ اللهُ لَکُم فَرَجاً ِممّا أنتُم فيهِ. فَخَرَجَ عِندَ ذلِکَ المُسلِمونَ مِن أصحابِ رَسُولِ الله -صلى الله عليه وآله وسلم- إِلي الأَرضِ الحَبَشَةِ مُخالَفَةَ الفِتنَةَ وَفِراراً إلَي اللهِ بِدينِهِم فَکانَت أَّولَ هِجرَةٍ کانَت فِي الإسلام». (السيرة النبويه، القسم الأوّل، صفحة 321-322) 

يعني: «چون رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آسيب‌هايي را که به يارانش مي‌رسيد، ملاحظه کرد و ديد که خود بنا به منزلتي که نزد خدا و نزد عمويش ابوطالب دارد در عافيت بسر مي‌برد ولي نمي‌تواند آسيب را از يارانش دفع کند، به ياران خويش گفت اگر به سرزمين حبشه برويد (از گرفتاري‌ها نجات مي‌يابيد) که در آن ديار پادشاهي فرمانروايي مي‌کند که در حکومت وي بر کسي ستم نمي‌رود و آنجا سرزمين انصاف است (برويد) تا آنکه خداوند گشايشي از اين احوال براي شما پديد آورد. در اين هنگام (گروهي از) مسلمانان و ياران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از سر ناسازگاري با آن فتنه رهسپار سرزمين حبشه شدند و براي (حفظ) دينشان بسوي خدا گريختند و اين ماجراي نخستين هجرت بود که در اسلام روي داد». 

و همچنين ابن سعد در طبقات کبري مي‌نويسد: 

«لَمّا کَثُرَ المُسلِمونَ وَظَهَرَ الإيمانَ وتُحَدِّثَ بِه ثارَ ناسٌ کثيرٌ مِنَ المُشرکينَ مِن کفّارِ قُريشٍ بِمَن آمَنَ مِن قَبائِلهم فَعَذَّبوهُم وسَجَنوهُم وأرادوا فِتنَتَهُم عَن  دينِهِم فقالَ لَهُم رَسولُ اللهِ -صَلّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم- تَفَرَّقوا فِي الأرضِ فَقالُوا أينَ 