نَذهبُ يا رسولَ اللهِ قالَ ها هُنا وأشارَ إلي الحَبَشَةِ وکانَت أحَبَّ الأرضِ إليهِ أن يهاجَرَ قَبِلَها فَهاجرَ ناسٌ ذَوو عَدَدٍ مِن المُسلِمينَ مِنهُم مَن هاجَرَ مَعَهُ بِأهلِهِ ومِنهُم مَن هاجَرَ بِنَفسِهِ حَتّي قَدَموا أرضَ الحَبَشَه» (طبقات ابن سعد، المجلد الأوّل، القسم الأوّل صفحه 136) 

يعني: «چون مسلمانان فزوني گرفتند و ايمان (بخدا و رسول) آشکار شد و در ميان مردم سخن از آن افتاد، بسياري از مشرکان و کفّار قريش بر اهل ايمان از قبائل خود شوريدند و آنان را شکنجه کردند و به زندان افکندند و خواستند تا ايشان را از دينشان برگردانند، در اين هنگام رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به آنان دستور داد تا در زمين پراکنده شوند! گفتند: اي پيامبر خدا بکجا رويم؟ فرمود: بدانجا رويد و به سوي حبشه اشارت کرد. و سرزمين حبشه را بيش از هر جايي براي مهاجرت دوست مي‌داشت. پس عدّه‌اي از مسلمانان به آن ديار شتافتند و برخي از ايشان با خانوادة خود و برخي به تنهايي هجرت کردند تا آنکه به سرزمين مزبور وارد شدند». 

و نيز طبري در تاريخ خود مي‌نويسد: 

«.... ثُمَّ ائتَمَرَت رُؤوُسُهُم بِأن يفتِنوا مَن تَبِعَهُ عَن دينِ اللهِ مِن أبنائِهِم وإخوانِهِم وقَبائِلِهِم، فَکانَت ِفتنَةً شَديدَةَ الزِّلزالِ عَلي مَنِ اتَّبَعَ رَسولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم مِن أهلِ الإسلامِ. فَافتَتَنَ مَنِ افتَتَنَ وعَصَمَ اللهُ مَن شاءَ، فَلَمّا فُعِلَ ذلِکَ بِالمُسلِمينَ أمَرَهُم رَسولَ الله صلى الله عليه وسلم أن يخرُجوا إلي أرضِ الحَبَشَةِ وکانَ بِالحَبَشَةِ مَلِکٌ صالِحٌ يقالُ لَهُ النَّجاشِي، لا يظلَمُ أَحَدً بِأرضِهِ وکانَ يثني عَلَيهِ مَعَ ذلِک صَلاحً وکانَت أرضُ الحَبَشةِ مَتجَراً لِقريشٍ يتَّجِرونَ فيها، يجدونَ فيها رَفاغاً من الرِّزقِ وأمناً ومتجَراً حَسَناً فَأمَرَهُم بِها رَسولُ الله صلى الله عليه وسلم». (تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحة 328-329) 

يعني: «سپس، سران قريش با يکديگر رايزني کردند و همسخن شدند که هر کس از فرزندان و برادران و افراد قبيلة آنها که از دين خدا پيروي کرده‌اند، همه را وادارند تا از اسلام بيرون روند و کار بر پيروان رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و اهل اسلام، سخت تکان دهنده شد و برخي از آنان از اسلام بيرون رفتند و خداوند هر کس را خواست حفظ کرد. و چون با مسلمانان چنين رفتار نمودند رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمان داد تا پيروانش به سرزمين حبشه روند و در آنجا پادشاهي درستکار بود که او را نجاشي مي‌گفتند و در سرزمين وي، کسي ستم نمي‌ديد و با اين عدالت، صلاح و درستي نيز همراه بود و حبشه، محلّ تجارت قريش شمرده مي‌شد که در آنجا (مي‌رفتند و) به بازرگاني مي‌پرداختند و روزي فراخ و امنيت و تجارتي نيکو در آن سرزمين مي‌يافتند، پس رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مسلمانان‌را فرمان داد که بدانجا هجرت کنند». 

چنانکه ملاحظه مي‌کنيد در کهن‌ترين کتب سيره و تاريخ، بيش از اين ذکري نرفته که چون ياران رسول -صلى الله عليه وآله وسلم- در مکّه تحت فشار و شکنجه قرار گرفتند، پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آنان را فرمان داد تا به حبشه هجرت کنند و در ساية امنيت آن سرزمين و عدالت نجاشي، از ستم قريش بياسايند. در اسناد مزبور کمترين اشاره‌اي به آن نيست که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- براي «سرکوبي قريش!» دست نياز به سوي نجاشي دراز کرده يا اساساً در دوران مکّه، انديشة جنگ با قريش داشته است! و شگفت آنکه نويسندة 23 سال هر چند موضوع مذکور را چند بار در کتاب خود آورده (در صفحات 51-65-126) ولي کمترين مدرکي بر اثبات مدعاي خود نشان نداده است! و مانند بسياري از موارد، سخن را بدآنجا کشيده که: «خاطر خواه او است»! نه آنجا که تاريخ گواهي مي‌دهد، گويي بزبان حال مي‌فرمايد! 
مرا چه پاک چو تاريخ مي‌کَند از بيخ
 نهال سبز دروغم ز صحنة تاريخ!
بناي کار بر اينست در طريقت ما
 که سازش او بنمايد، نه بنده با تاريخ[1]!

بهرحال در صفحة 126 دوباره، از کشف جديد خود! ياد مي‌کند و مي‌نويسد: 

[فکر تلاش‌گرِ چاره‌انديش محمّد اميدوار بود حمايت نجاشي را جلب کند. در تصوّر او قضيه چنين نقش بسته بود: نجاشي، مسيحي است و طبعاً بر ضدّ شرک و بت‌پرستي. اگر بداند عدّه‌اي موحّد در مکّه بر ضدّ بت‌پرستي برخاسته‌اند و پيوسته در زحمت و آزارند بعيد نيست به حمايت خدا پرستان لشکري به مکّه گسيل دارد و از اين‌رو جعفر بن ابوطالب را که از محترمين قريش بود يعني از کساني نبود که مورد آزار و اذّيت قرار گيرد همراه آنها فرستاد. قريش نيز عمرو بن العاص و عبدالله ابن ابوربيعه را با هدايائي براي نجاشي به حبشه فرستادند تا در تحت تأثير حرف مسلمانان به کمک آنها نشتابد و اگر هم ممکن باشد مسلمانان را بدان‌ها تحويل دهد] اين بيان محقّقانه! به چند دليل باطل است. 

نخست آنکه: بگواهي تاريخ، جعفر بن ابي‌طالب رضي الله عنه چون بنزد نجاشي رفت و در مجلس وي سخن گفت، کلمه‌اي دربارة گسيل سپاه بر زبان نياورد و هرگز چنين تقاضايي از نجاشي نکرد و ما در بخش نخستين از اين کتاب سخنان جعفر را بازگو نموديم و تکرار آن را در اينجا زائد مي‌شمريم. 

چگونه مي‌شود که جعفر بن ابي‌طالب براي جلب نظر نجاشي و فرستادن لشکري به مکّه، روانة حبشه شده باشد ولي از اين مقوله هيچ سخني نگويد ؟! و در هيچ تاريخي ذکر آن نيايد؟! ولي جناب نويسنده با فاصلة 14 قرن، از نيت جعفر در اين باره آگاهي دهد؟! بناچار بايد گفت که حضرت ايشان را در رؤيا خبري! رسيده و گرنه در بيداري مدرکي بر اين مدّعا نتوان يافت! 

دوّم آنکه: نامه‌هاي پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- به نجاشي در تاريخ ضبط شده و دکتر محّمد حميد الله، همة آنها را در کتاب: «مجموعة الوثائق السّياسة للعهد النّبوي والخلافة الرّاشدة»[2] گرد آورده است و در اين نامه‌ها کمترين اشاره‌اي به آن نيست که نجاشي، سپاهي را به ياري مسلمانان به مکّه گسيل دارد. پس، اين دروغ بيفروغ! را نويسندة 23 سال از کجا پيدا کرده که کمترين نشاني از آن نمي‌آورد؟! 

سوّم آنکه: هجرت جعفر بن ابي‌طالب رضي الله عنه به حبشه، نه بخاطر تقاضاي سپاه از نجاشي بود بلکه بدليل فشار و آزاري بود که در مکّه وجود داشت البته در تاريخ نيامده که جعفر را همچون «بِلال» يا «عمّار» شکنجه کرده باشند ولي مشرکان از راه‌هاي گوناگون مسلمانان را در معرض آزار قرار مي‌دادند و از تحقير و توهين و ناسزاگويي و فشارهاي اقتصادي و جز اينها نسبت به ايشان کوتاهي نمي‌کردند. ضمناً جعفر، سخنگوي مهاجران بشمار مي‌آمد و به منزلة سرپرست آنها بود و از اين‌رو در مجلس «نجاشي» به نمايندگي از ديگر مهاجران سخن گفت. و بعلاوه، در نامة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به نجاشي آمده است: «وقَد بَعثتُ إلَيکَ ابنُ عَمّي جَعفراً ونَفَراً مَعَهُ مِن المُسلِمين»[3] يعني: «پسر عموي خود جعفر را 