ار مي‌آمد چنانکه فرزندش پس او چنين است». 

اين سند را بخاري و ديگران نيز آورده‌اند و گزارش طبري و ابن هشام هم با آنچه ابن کثير آورده موافقت دارد و در اين اسناد نه از خشم پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سخني رفته و نه آشفتگي يا انتخاب عجولانة آن حضرت گفتاري در ميان است. (به: تاريخ طبري، الجزء الثالث، صفحة 186 و به سيرة ابن هشام، القسم الثاني، صفحة 65 نگاه کنيد) 

امّا آنچه نويسنده گويد که: [چرا بر لشکري که صحابه‌اي بزرگ چون ابوبکر در آن شرکت داشت (اسامه را) امير کرده است]! هر چند حکمت آن را بازگو کرديم ولي ناگفته نماند که شرکت ابوبکر در سپاه اسامه ثابت نشده چنانکه ابن کثير در اين باره مي‌نويسد: «وَمَن قالَ إِنَّ أَبابَکر کانَ فيهِم قَد غَلَطَ، فَإِنَّ رَسُولَ الله صلى الله عليه وسلم اشتَدَّ بِهِ المَرَضُ وجَيشَ اُسامَة مُخَيمٌ بِالجُرفِ. وَقَد أَمَر النَّبِي صلى الله عليه وسلم أَبابَکر أَن يصَلِّي بِالنّاسِ کَما سَيأتي فَکَيفَ يکونُ فِي الجَيشِ». (السّيره النّبويه، الجزء الرابع، صفحة 441) 

يعني: کسي که گويد ابوبکر در سپاه اسامه بود بخطا رفته است زيرا بيماري رسول خدا شدت يافت در حالي که سپاه اسامه در جرف (نزديک مدينه) چادر زده بود و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمان داد تا ابوبکر (در مسجد مدينه) با مردم نماز گزارد – چنانکه خواهد آمد – پس چگونه مي‌توان گفت که ابوبکر در سپاه اسامه بوده است»؟!. 

چنانکه ملاحظه مي‌کنيد «ضريب غلط گويي» در کتاب 23 سال پياپي بالا مي‌رود! 

سيره‌نويس محقّق! باز مي‌نويسد: 

[همچنين در آخرين روز بيماري که دچار اغماء بود ميمونه داروئي را که در حبشه ياد گرفته بود حاضر کرد آن دارو را در دهان حضرت ريختند حضرت بخود آمد و خشمناک فرياد زد(!!) چه کسي اين کار را کرد؟ گفتند دوا را ميمونه ساخته و به دست عمويت عباس در دهانت ريختند. گفت غير از عباس دوا را در دهان همة حاضرين بريزيد حتي خود ميمونه که روزه بود از آن دوا خورد]. (صفحة 171 کتاب) 

اين گزارش به صورت‌هاي گوناگون رسيده است که هيچکدام با آنچه نويسندة 23 سال نقل مي‌کند کاملاً موافقت ندارد! در گزارشي که طبري از «فقهاي حجاز» آورده و ظاهراً از همه معتبرتر است چنين آمده: 

«عَن فُقَهاءِ أَهلِ الحجاز: أَنَّ رَسُولَ الله صلى الله عليه وسلم ثَقُلَ في وَجَعِهِ الَّذي تُوُفِّي فيهِ حتّي أُغمِي عَلَيهِ، فَاجتَمَعَ إِلَيهِ نِساءُهُ وابنَتُهُ وأَهلُ بَيتِهِ والعَبّاسُ بنُ عَبدِالمطَّلب وعلي بنُ أبي طالب وجميعُهُم. وإِنَّ أسماءَ بِنتَ عُمَيس قالَت: ما وَجَعُهُ هذا إلاّ ذاتُ الجَنبِ فَلُدّوهُ*، فَلَدّوهُ فَلَمّا أَفاقَ قالَ: مَن فَعَلَ بي هذا؟ قالُوا: لَدَّتکَ أسماءُ بِنتُ عُمَيس ظَنَّت أَنَّ بِکَ ذاتَ الجَنبِ! قالَ: أَعوذُ بِاللهِ أَن يبلِيني بذاتِ الجَنبِ، أَنا أَکرَمُ عَلَي اللهِ مِن ذلِکَ». (تاريخ طبري، الجزء الثالث، صفحة 195-196) 

يعني: «از فقهاي حجاز گزارش شده که گفتند: چون بيماري رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- که از آن در گذشت، سنگين شد و از حال برفت زنانش و دخترش و خانواده‌اش و نيز عبّاس بن عبدالمطلب و علي بن ابي طالب همگي بدور آن حضرت گرد آمدند و اسماء دختر عُمَيس گفت: بيماري پيامبر جز ذات الجنب (سينه‌پهلو) چيزي نيست بنابراين، از گوشة لبش دارو بدهان او بريزيد! و دارو را ريختند. چون پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بخود آمد پرسيد چه کسي اين کار را کرده؟ گفتند اسماء دختر عميس در گوشة دهانت دارو ريخت بگمان انکه بيماري ذات الجنب داري! پيامبر گفت: پناه مي‌برم بخدا از اينکه مرا به ذات الجنب مبتلا کند، من نزد خدا گرامي تر از آنم که به اين بلا گرفتار آيم». 

چنانکه مي‌بينيد در اين گزارش از آنکه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمان دهد تا همه دارو بخورند! خبري نيست و کار به همين گفتگو پايان مي‌گيرد. 

امّا نويسندة 23 سال به سراغ روايت ديگري رفته و آن را دستاويز قرار داده است با آنکه روايت مزبور بصورتي مشوش و پريشان نقل شده و در يک جا آمده است که عباس دارو را به دهان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ريخت (طبري، ج 3، ص 195) در جاي ديگر آمده که زنان پيامبر اينکار را کردند و عباس بدان کار حاضر نبود (حلبي، ج 3، ص 471) بعلاوه در همين روايت مي‌گويد پيامبر فرمود، چرا بدهان من دارو ريختيد با اينکه من روزه داشتم! (ابن سعد، ج 2، ق 2، ص 31) و ما مي‌دانيم که بنابر حکم قرآن، بيمار نبايد روزه گيرد و باز مي‌دانيم که اگر با اجبار چيزي در دهان روزه‌دار ريختند، روزه‌اش باطل نمي‌شود، با اين همه، بفرض آنکه روايت مزبور را در عين پريشانيش بپذيريم و آن را دروغ نشماريم در آن صورت باز نمي‌توان گفت که از پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- کاري ناپسند سر زده است زيرا داروي مزبور چنانکه ابن سعد در طبقات آورده، معجوني از عود هندي و وَرس (گياه زعفران) و روغن زيتون بود (ابن سعد ج 2، ق 2، ص 31) که از خوردن آن – جز مزة نامطلوب – زياني بکسي وارد نمي‌آمد. بعلاوه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بدينوسيله مي‌خواست به زنانش بياموزد تا دربارة بيمار به کار خودسرانه اقدام نکنند. امّا در مورد امّ المؤمنين ميمونه، ابن سعد در طبقات مي‌نويسد: که او گفت من روزه‌ام ولي ديگر زنان، دست از سرش بر نداشته و گفتند تَرينَ إِنّا نَدَعَکِ .... يعني گمان مي‌کني که ما ترا رها مي‌کنيم....؟! 

خلاصه آنکه نويسندة 23 سال بيش از تحقيق، به بهانه‌جويي مي‌پردازد و مانند بسياري از خاورشناسان مغرض، در پي آن بر مي‌آيد تا روايت ضعيفي را بيابد و آن را بگونه‌اي ناقص نقل کند و پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را به خطا متهم سازد، با آنکه جز ناشيگري در «حديث‌شناسي» هنري بخرج نداده و چيزي را اثبات نمي‌کند! آري، با غرض‌ورزي و تحريف تاريخ از ارج پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نتوان کاست که بقول شاعر عرب:
مَن کانَ فَوقَ مَحَلَّ الشَّمسِ مَوضِعِهِ
 فَلَيسَ يرفَعُهُ شَييءٌ ولا يضَعُ
محمد اربنگري فراتر ين اختر است
 مُنزّه از قَدحِ تو، زمدح من برتر است
نه مکر ناچيز تو، ز قدر او کم کند 
 نه وصف والاي من، زينتِ، خاتَم کند*
 
پايان بخش دوم
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- شعر از نويسنده اين کتاب است. 
[2]- نام متسعار جرج سايل Sale نويسنده انگليسي است! که اراجيفي بنام اسلام منتشر ساخته است. 
[3]- در کتاب 23 سال بجاي اين کلمه، «گفتن» آمده که البته غلط چاپي است. 
[4]- و في نسخة: اُلقِي عَلَي النُّعاس. 
[5]- حسّ: کَلِمَةٌ مَعناها: أَتَأَلَّم. قال الأصمعي هو بمعني: أوه! 
[6]- در بخش سوّم کتاب، تفصيل اين رويدادها را بخواست خدا خواهيم آورد. 
[7]- چنانکه در صفحه 14 مي‌نويسد: [بدون هيچ ترديدي محمد از برجسته‌ترين نوابغ تاريخ سياسي و تحولات اجتماعي بشر است اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد هيچ يک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با