ه صلى الله عليه وسلم فقالَ عمرُ: لا! بَل نُؤَرِّخُ لِمَهاجِرِ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم فَإِنَّ مَهاجِرَهُ فَرَقَ بَينَ الحَقِّ والباطِل». (تاريخ الطّبري، الجزء الثاني، صفحة 388)*.

يعني، «ابوموسي اشعري (که از سوي عمر بن خطّاب به حکمراني در بصره منصوب شده بود) به عمر نوشت: نامه‌هايي از توبه ما مي‌رسد که تاريخ ندارد. عمر مردم را براي رايزني گرد آورد، برخي از آنان گفتند: تاريخ را از مبعث پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار داده. و برخي ديگر گفتند: آنرا از زمان هجرت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آغاز کن. عمر گفت: نه! بلکه مبدأ تاريخ را از هنگام هجرت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- تعيين مي‌کنيم که ميان حق و باطل جدايي افکند».

باز طبري به سند ديگر آورده است که: 

«جَمَعَ عُمَرِ بنِ الخَطّابِ النّاسَ فَسَأَلَهُم، فَقالَ: مِن أَي يومٍ نَکتُبُ؟ فَقالَ عَلي رضي الله عنه: مِن يومٍ هاجَرَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم وتَرَکَ أَرضُ الشِّرکِ (وفي نُسخَةٍ: أَهلَ الشِّرکِ) فَفَعَلَهُ عُمَرُ رضي الله عنه». (تاريخ طبري، الجزء الثّاني، صفحة 391)

يعني: «عمر بن خطّاب مردم را گردآورد و از آنان پرسيد: تاريخ را از چه روزي بنويسيم؟ علي -عليه السلام- گفت: از روزي که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- هجرت کرده و سرزمين شرک (يا جامعة شرک) را ترک نمود آنرا بنويس. عمر -رضي الله عنه- بدين پيشنهاد جامة عمل پوشانيد».

آنچه طبري گزارش کرده با اقوال ديگر مورّخان موافقت دارد چنانکه واقدي گفته است.

«اِستَشارَ عُمَرٌُ في التّاريخِ فَأَجمَعُوا عَلي الهِجرَةِ»:[1]

يعني: «عمر از مردم دربارة تاريخ مشورت‌خواهي کرد و همگي بر هجرت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- اتّفاق کردند».

و محمّد بن اسحق از قول شَعبي آورده است: 

«أَرَّخَ عُمَرُ بنُ الخَطّاب مِنَ الهِجرَةِ»[2].

يعني: «عمر بن خطّاب مبدأ تاريخ را از هجرت تعيين کرد».

مورّخان ديگر مانند: يعقوبي در «تاريخ» خود[3] و ابن کثير در «السيره النبوّيه[4]» و سيوطي در «تاريخ‌الخلفاء[5]»... همگي بر اين قول رفته‌اند و بويژه نوشته‌اند: در سالي که اهواز و مدائن فتح شد عمر بن خطّاب تاريخگذاري را از هجرت مقرّر داشت چنانکه يعقوبي مي‌نويسد: 

«وفَتِحَتِ المَدائِنُ وقيلَ إِنَّ ذلکَ کانَ في سَنَةِ 16 وفيها أَرَّخَ عُمَرُ الکُتُبَ.» (تاريخ اليعقوبي، المجلد الثاني، صفحة 145)

يعني: «مدائن فتح شد و گفته‌اند که اين فتح در سال شانزدهم هجرت بود و در همين سال عمر نامه‌ها را تاريخ نهاد».

و سيوطي مي‌نويسد: 

«في سَنَةِ سِتّ عَشرَةَ فُتِحَتِ الأَهوازُ والمَدائِنُ... وفي ربيع الأَوَّلِ کُتِبَ التّاريخُ مِنَ الهِجرَةِ بِمَشورَةِ عَلي. (تاريخ الخلفاء، چاپ قاهره، صفحة 132)

يعني: «در سال شانزدهم، اهواز و مدائن فتح شد... و در ربيع الأوّل همان سال با مشورت علي -عليه السلام- مبدأ تاريخ از هجرت تعيين شد».

بنابراين، مبدأ تاريخ اسلامي را در روزگاري مقرّر داشته‌اند که سراسر عربستان بتصرّف مسلمين درآمده بود و مسلمانان مي‌رفتند تا به سرزمينهاي ديگر راه يابند و از أهميت هجرت که بقول عمر: «ميان حق و باطل جدايي افکند» بخوبي آگاه بودند و در اثر همين آگاهي آنرا بعنوان سرآغاز تاريخ جديد خود برگزيدند*.

آري! تاريخ‌نويسي، فلسفه بافي نيست که هر کس هر چه دلش خواست بنويسد! تاريخ‌نويسي مدرک و مأخذ لازم دارد و در اين راه بايد رنج مطالعه وتحقيق را بر خود هموار کرد.

پس، کار مسلمانان از روي ساده‌لوحي نبوده و در حقيقت ساده‌لوح کسي است که هر چه – از رَطب و يابِس – دربارة تاريخ بگمانش آمد بقلم آوَرَد و هيچ پروا نکند که ممکن است نقّادي، انگشت نقد بر نوشتار او نهد و بي‌اعتباري سخنش را نشان دهد.

از آنچه گفتيم ارزش و اعتبار بقية گفتار سيره‌نويس نيز معلوم شد که مي‌نويسد: [در آن روزگار ابداً به مخيلة اعراب خطور نمي‌کرد که روز 12 ربيع‌الأول مبدأ تحوّل بي‌سابقه‌ايست در زندگاني آنها...]! چرا که مي‌دانيم تاريخگذاري مسلمانان، سالها پس از 12 ربيع‌الأول و بعد از آن تحوّل بي‌سابقه، صورت پذيرفت.

و همچنين آنچه نوشته است که: [از راه باليدن به خويش که شجاعت کرده و به محمد ملحق شده‌اند و دو قبيلة بزرگ چون اوس و خزرج، محمّد را در تحت حمايت و پناه خود گرفته‌اند، هجرت را مبدأ تاريخ قرار داده‌اند]! اين سخن نيز بهره‌اش از حقّ و صواب روشن شد! زيرا که مبدأ تاريخ مسلمانان را به پيشنهاد علي -عليه السلام- و تصويب عمر تعيين کردند و آن دو، نه از قبيلة اوس بودند و نه از خزرج! بلکه از مؤمنان نخستين در دوران مکّه بشمار مي‌آمدند و اگر علي -عليه السلام- و عمر مي‌خواستند از راه باليدن به شجاعت خود تاريخگذاري کنند مناسبتر بود که زمان بعثت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را بعنوان مبدأ تاريخ انتخاب نمايند تا دوران ايمان خويش را در روزگار سخت مکّه نيز بياد آورند.

وانگهي اين فلسفه‌بافي‌ها که: «از راه بالدين به خويش... هجرت را مبدأ تاريخ قرار داده‌اند»! نه تنها دليل ندارد بلکه بمنزلة «اجتهاد در مقابل نصّ» است زيرا بنا بگزارش تاريخ، پيشنهاد علي -عليه السلام- اين بود که: «تاريخ اسلام را از هجرت آغاز کنيم بدين مناسبت که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- جامعة شرک را ترک نمود و به جامعة توحيدي روي آورد (تَرَکَ أَهلَ الشِّرکِ). و رأي عمر نيز اين بود که: مبدأ تاريخ را از هجرت در نظر مي‌گيريم چرا که هجرتِ پيامبر در ميان حقّ وباطل جدايي افکند (فَرَقَ بَينَ الحَقِّ و الباطِل) پس ديگر جاي پنداربافي و دليل‌تراشي نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
*  شهر «مدينه» را پيش از هجرت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- يثرب مي‌گفتند.
* المَهاجِر بفتح اوّل، جمع مَهْجَر بمعناي زمان يا مکان هجرت است.
[1]- السّيرة النبوية، اثر ابن کثير، الجزء الثاني، صفحه 288.
[2]- السّيرة النبوية، اثر ابن کثير، الجزء الثاني، صفحه 289.
[3]- تاريخ اليعقوبي، المجلّد الثاني، صفحه 145.
[4]- السّيرة النبوية، الجزء الثاني، صفحه 287.
[5]- تاريخ الخلفاء، چاپ قاهره، صفحه 132.
*  و اگر ادّعا کنيم که هجرت را بعنوان سرآغاز تاريخ اسلام، خود پيامبر اکرم (نه مسلمين) مقرّر داشته – چنانکه مورّخان از ابن شهاب زُهْري روايت کرده‌اند – بايد گفت که رسول خدا بر اهميت آن واقف بوده و به کمک وحي آنرا تعيين نموده است زيرا که قرآن کريم هجرت را مبدأ آزادي و قدرت شمرده (نحل: 41 و نساء: 100) و پس از هجرتِ پيامبر به مدينه، پياپي به مسلمين وعده ظفر و پيروزي مي‌دهد (نور: 55 و آل عمران: 12 و صف: 9 و جز اينها). و رويدادهاي بعد از هجرت نشان داد که اين پيشگوييها، مقرون به صدق و صحبت و آگاهي و بصيرت بوده است. با اين همه ترديد نيست که شيوع ورسميت تاريخ هجرت از زمان خليفه دوّم آغاز شده و پيش از آن در ميان مسلمين شايع و مرسوم نبوده است.اهميت هجرت

اکنون سزاوار است از اعتبار و ارزش هجر