ونَ التُّرَاثَ أَكْلاً لَمًّا * وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا (   (فجر: 17-20)

«چنين نيست، بلکه شما يتيمان را گرامي نمي‌داريد. و يکديگر را بر غذادادن به نيازمندان ترغيب نمي‌کنيد. و ميراث را تماماً مي‌خوريد! و مال را شديداً دوست مي‌داريد».

اين گونه آيات در سوره‌هاي مکّي فراوانند و با وجود اين، چگونه پيامبر تصوّر نمي‌کرد که رسالت او با رؤساي مالدار قريش برخورد پيدا مي‌کند و با لجاجت و عناد آنها روبرو مي‌شود؟!

ثالثاً: نويسندة 23 سال هيچگونه دليلي براي اثبات مدّعاي خود نمي‌آورد، تنها برهان قاطع آن جناب، حدس و گمان است! و از اين رو مي‌نويسد: [شايد در بدو أمر تصور نمي‌کرد...]! أمّا چيزي نمي‌گذرد که کلمة «شايد» از آغاز جملات او مي‌افتد و أمر، بر خود سيره‌نويس هم مشتبه مي‌شود و سخني را که با احتمال پيش آورده بود قطعي مي‌پندارد و مي‌نويسد: [بواسطة عدم توجّه به اين نکتة مهم...]! و يا اينکه مي‌نويسد: [روح ساده و مؤمن او متوجّه اين قضية مهم و اساسي نشده بود]!.[1]

آيا دليلِ اين پنداربافي چيست؟ ظاهراً دليلش همان «شايد»ي است که در ابتداي سخن او گذشت و بزودي به «بايد» تبديل گرديد! وگرنه کمترين دليلي در کتاب 23 سال نمي‌بينيم.

اين کدام رؤسا و ثروتمندان بوده‌اند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با ساده‌انديشي خود! از احوال ايشان با خبر نبود و گمان مي‌کرد که همگي در برابر دعوت او فوراً خاضع مي‌شوند؟ اگر مقصود، ابوجهل است که قرآن در سورة علق (آية 9 تا 18) عدة «زَبانِية» به او داده است!

و اگر مقصود، أبولهب است که قرآن در خلال سورة مسد (آية 1 تا 2) او رابا آتشي «ذات لَهَب» پيوند داده است!

و اگر مقصود، وَليد بن مُغَيرة مَحزومي است که قرآن در سورة مدثّر (آية 11 تا 26) او را از ورود در «سَقَر» آگاه کرده است.

و اگر مقصود عاص بن وائِل سَهمي است که قرآن در سورة کوثر(آية3)او را «أَبتَر» خوانده است!

و اگر مقصود، أَخنَس بن شَريق است که قرآن در سورة قلم (آية 10 تا 16) از داغ ذلّت بر او ياد کرده است![2]

عجب آنکه همة اين سوره‌ها در اوائل بعثت نازل شده و نشان مي‌دهند که رؤساي قريش با تکيه به مال و اعتبار خود از قبول ايمان سرباز مي‌زدند، يکجا مي‌گويد: 

)مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ ( (مسد: 2).

«مال و دستاوردش براي او مفيد نيافتاد».

جاي ديگر آمده: 

)يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ ( (همزه: 3).

«پندارد که مالش او را جاودان سازد»!.

در جايگاه ديگر مي‌خوانيم: 

)أَنْ كَانَ ذَا مَالٍ وَبَنِينَ * إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ( (قلم: 14-15).

«براي آنکه داراي ثروت و پسران (و پشتگرم بديشان) است چون آيات ما بر او خوانده شود گويد که افسانه‌هاي پيشينيان است»!.

در موضع ديگر آمده است: 

)وَجَعَلْتُ لَهُ مَالًا مَمْدُودًا.... كَلاَّ إِنَّهُ كَانَ لآيَاتِنَا عَنِيدًا ( (مدثّر: 12-16).

«و مالي دامنه‌دار براي او مقرّر داشتم.... او در برابر آيات ما معاند است».

با وجود اين آيات، چگونه روح پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- متوجّه «اين قضية اساسي و مهم»!! نشده بود که أشراف متکبّر قريش در برابر او راه عناد و لجاج پيش مي‌گيرند؟ و جناب سيره‌نويسِ قرن بيستم بر أسرار اين قضية اساسي و مهم، وقوف يافته است؟!

اين سيره‌نگار با انصاف! اگر يکبار به سوره‌هاي مکّي قرآن که در اوائل بعث نازل شده است نظر مي‌افکَنْد مي‌ديد که قرآن مجيد اين حقيقت را بوضوح اعلام نموده که قشر متنعّم نه تنها در برابر پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بلکه اساساً در برابر همة پيامبران خدا، ايستادگي و مخالفت کرده‌اند (مگر افراد پاکدل و استثنائي آنها) چنانکه در سورة شريفه زُخرف مي‌خوانيم: 

)مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ * قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ( (زخرف: 23-24).

«پيش از تو در هيچ قريه‌اي بيم‌رساني نفرستاديم مگر آنکه طبقة مرفّهِ آنجا مي‌گفتند که ما پدران خود را بر آئيني يافته‌ايم و ما پيروِ راه ايشان هستيم. بيم‌رسان آنان گفت: و هر چند آئيني هدايت‌کننده‌تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافته‌ايد براي شما آورده باشم؟! گفتند: ما چيزي را که شما براي ابلاغ آن فرستاده شده‌ايد منکريم»!.

بالاتر از اين، گاهي رؤساي ثروتمند قريش به پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- پيشنهاد مي‌کردند: فقرائي را که در پيرامونت گرد آمده‌اند طرد کن تا ما بتوانيم به تو ايمان آوريم! آنگاه، آيات قاطع قرآني نازل مي‌شد و دست رد بر سينة آنان مي‌زد و نشان مي‌داد که خدا (و پيامبرش) از اين گونه معاملات! بي‌نيازند چنانکه أبوجعفر طبري در تفسير خود آورده است:

«عَنِ ابنِ مَسعُودٍ قالَ: مَرَّ المَلأُ مِن قُرَيشٍ بِالنَّبِي صلى الله عليه وسلم وعِندَهُ صُهَيبٌ وعَمّارٌ وبِلالٌ وخَبّابٌ ونَحوُهُم مِن ضُعَفاءِ المُسلِمينَ، فَقالُوا: يا مُحَمَّدُ رَضيتَ بِهؤُلاءِ مِن قَومکَ؟ أَهؤُلاءِ الَّذينَ مَنَّ اللهُ عَلَيهِم مِن بَينِنا؟ أَنَحنُ نَکُونَ تَبَعاً لِهؤُلاءِ؟ اُطرُدهُم عَنکَ فَلَعَلَّکَ إِن طَرَدتَهُم أَن نَتَّبِعَکَ، فَنَزَلَت هذِهِ الآيةُ: )وَلا تَطْرُدْ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مَا عَلَيْكَ مِنْ حِسَابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَمَا مِنْ حِسَابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنْ الظَّالِمِينَ(. (تفسير طبري، ذيل آية 52 از سورة انعام)

يعني: «از عبدالله بن مسعودرسيده که گفت گروهي از رؤسا و اشراف قريش بر پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گذر کردند و صُهَيب و عَمّار و بِلال و خَبّاب و ديگر فقراي مسلمين نزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- حضور داشتند گفتند: اي محمّد از ميان قوم خود به اين مردم فقير راضي شده‌اي؟ آيا اينها هستند کساني که خدا از ميان ما بر آنها منّت نهاده است؟ آيا ما بايد پيرو اينان باشيم؟ ايشان را از خود دور کن که اگر طردشان کني شايد ما تو را پيروي نماييم! آنگاه اين آيه نازل شد: (کساني را که صبح و شام خداي خويش را مي‌خوانند و خوشنودي او را خواهانند طرد مکن که از حساب ايشان چيزي بر عهدة تو نيست و از حساب تو نيز چيزي بر عهدة آنها نيست پس اگر آنان را از خود براني از ستمگران شوي)» بنابراين مخالفت سران قريش با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- موضوعي نبود که مورد غفلت قرار گرفته باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صفحه 316 از کتاب 23 سال.
[2]- البتّه در اين آيات (جز در آيه اوّل از سوره مَسَد) به اشاره از سردمداران مزبور سخن رفته و تصريح به نام آنها (که در تفسير و تاريخ 