آمده) نشده است.تحليلهاي پندارآميز!

ادّعاي دوّم آن است که نويسندة 23 سال در فصل هجرت، ايمان صميمي و گرم مردم مدينه را مولود خيالات خامي مي‌شمرد که تنها در مُخيلة خودش جاي داشته و با ياران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پيوند و نسبتي ندارد! بدين شرح که مي‌نويسد: [خبر ظهور محمّد در مکّه و دعوت به اسلام، گرويدن عدّه‌اي به پيغمبر جديد، مخالفت قريش و کشمکش‌هاي چندساله در همة حجاز منتشر شده و بيش از همه جا به يثرب رسيده بود. آمد وشد يثربيان به مکّه و ملاقات پاره‌اي از آنان با پيغمبر، بعضي از سران أوس و خزرج را بدين فکر انداخت که از آب گل‌آلود ماهي بگيرند(!!) اگر محمّد و يارانش به يثرب آيند و با وي (!!) هم‌پيمان شوند چندين دشوار آسان مي‌شود:محمّد و يارانش از قريشند پس شکافي به ديوار مستحکم قريش وارد مي‌شود. هم‌پيماني با محمّد و يارانش ممکن است خود آنها را از شرّ نفاق داخلي و منازعاتي که پيوسته ميان آنها روي مي‌داد رهائي دهد. علاوه بر اين محمّد دين جديدي آورده است واگر کار اين دين بگيرد ديگر يهودان(!!) را که مدّعيند اهل کتاب و قوم برگزيدة خدايند بر آنها توفّقي نخواهد بود. از هم‌پيماني با محمّد و يارانش در مقابل سه‌ طائفة يهود يثرب، قوّة جديدي بوجود مي‌آيد]. (صفحة 129 و 130)

در اين تحليل تاريخي! که نويسنده از اسلام سران أوس و خزرج ارائه کرده همه چيز نقشي دارد جز خلوص نيت و ايمان به حقيقت! و سيره‌نويس خيالپرداز بمصداق آنکه: «کافر همه را به کيش خود پندارد» گمان کرده که اسلامِ بزرگانِ انصار جز براي رقابت با اهل مکّه و همچشمي با يهود و ايجاد قوّة جديد! نبوده است با اينکه: 

أوّلاً: اگر سران أوس و خزرج رسالت پيامبر را باور نکرده بودند در مقايسة مسلمانان و قريش، البتّه جانب قريش را رعايت مي‌نمودند چرا که قريش قبيله‌اي پر نفوذ و قدرتمند بود و بعلاوه سدانت کعبه را بعهده داشت و أوس و خزرج نيز با قريش هم‌عقيده بودند و بحکم اعتقادات خود هر ساله به مکّه مي‌رفتند و در درون خانة کعبه بت‌ها را مي‌پرستيدند و به قريش بيشتر نياز داشتند تا به مهاجران مسلماني که بقول نويسندة 23 سال گروهي اندک بشمار مي‌آمدند و از نفوذ و اعتباري همچون قريش بهره نداشتند. وانگهي قبائل ديگر عرب نيز تا آن هنگام به اسلام نگرويده بودند و با پيامبر  سر مخالفت داشتند و طرفداري از آئين و کيش پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- اسباب دشمني آنها را فراهم مي‌کرد. پس اگر ايمان به خداي يکتا و رسول وي نبود هيچ دليلي‌ نداشت تا أوس و خزرج با مخالفان آئين خود دوستي کنند و دوستان و همدينان نيرومندشان را بدشمني با خويش برانگيزند. اين پنداربافي و مصلحت‌تراشي‌ها نشان مي‌دهد نويسنده‌اي که سالها بر مسند سياست تکيه زده چون به تاريخ اسلام مي‌رسد، توفيق درک و فهم ساده‌ترين مسئلة سياسي را از دست مي‌دهد چراکه اگر حسن نيت و عشق به کشف حقيقت در اين راه نباشد آدمي ناچار براي توجيه حوادث به خيالپردازي روي مي‌آورد و خرد و انيدشة خود را گم مي‌کند!.

ثانياً: قبائل أوس و خزرج بعلت آنکه مسلمان شدند، از اختلافات دوري جستند نه آنکه چون مي‌خواستند از اختلافات دوري بجويند، به اسلام گرايش نشان دادند! چنانکه ابن هشام و طبري نوشته‌اند نخستين گروه از اهل مدينه که با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در عقبة اول ملاقات کردند، به دعوت و ارشاد آن حضرت اسلام آوردند و سپس اظهار اميدواري کردند که شايد خداوند در آينده پراکندگي قوم ما را ببرکت تو به وحدت مبدّل سازد «فَعَسي أَن يجمَعَهُمُ اللهُ بِکَ». (ابن هشام، ج 2، ص 429 و طبري، ج 2، ص 353) 

اگر ايشان تنها خواهان وحدت بودند لزومي نداشت دين خود را تغيير دهند و به آئين ديگري روي آورند بلکه سران قوم، واسطه‌هايي بسوي هم مي‌فرستادند و سپس دوستانه مي‌نشستند و با يکديگر هم‌پيمان مي‌شدند چنانکه رسم جاري در ميان اقوام قديم اين گونه بود. گذشته از اين، تاريخ گواهي مي‌دهد که پس از اسلام‌آوردنِ مردمِ يثرب، گاهي رويدادهاي دوران جاهليت در افرادي از اوس و خزرج يادآوري مي‌شد و طرفين تصميم مي‌گرفتند در برابر يکديگر بايستند و پيمان برادري را بشکنند و شمشيرها را از نيام برآورند امّا تنها چيزي که مانع از اقدام به اينکار مي‌شد ايمان به خدا و پيامبر بود چنانکه واحدي نيشابوري در کتاب «أسبابُ النّزول» آورده که يهوديان برخي از افراد أوس و خزرج را بر ضدّ يکديگر تحريک کردند تا بدانجا که طرفين آمادة جنگ شدند و فرياد برآوردند:

السِّلاح! السِّلاح!

همينکه اين خبر به پيامبر رسيد، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- با گروهي از مهاجران، خود را به آنان رسانيد و بانگ برداشت: 

«يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، أَتَدعُونَ الجاهِلِيةَ وأَنا بَينَ أَظهُرِکُم بَعدَ أَن أَکرَمَکُمُ اللهُ بِالإِسلامِ وقَطَعَ بِهِ عَنکُم أَمرَ الجاهِلِيةِ وأَلَّفَ بَينَکُم، فَتَرجِعُونَ إِلي ما کُنتُم عَلَيهِ کُفّاراً؟ اللهَ اللهَ»!

«اي گروه مسلمانان، آيا دوران جاهليت را مي‌خواهيد تجديد کنيد با اينکه من در ميان شما هستم، آيا پس از آنکه خدا شما را بوسيلة اسلام گرامي داشت و رشتة جاهليت را قطع کرد و در ميانتان دوستي افکند، اکنون به روش گذشته باز مي‌گرديد و کافر مي‌شويد؟! خدا را بياد آوريد، خدا را...».

«واحدي» مي‌نويسد: 

«فَعَرَفَ القَومُ أَنَّها نَزغَةٌ مِنَ الشَّيطانِ وکَيدٌ مِن عَدُوِّهِم فَأَلقَوُا السِّلاحَ مِن أَيديهِم وَبَکَوا وعانَقَ بَعضُهُم بَعضاً، ثُمَّ انصَرَفُوا مَعَ رَسولِ الله صلى الله عليه وسلم سامِعينَ مُطيعينَ، فَأنزَلَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ 

)يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقًا مِنْ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ كَافِرِينَ ( (آل عمران: 100)[1]

يعني «مسلمين دانستند که کار آنها انگيزة شيطاني داشته و بر اثر نيرنگ دشمنانشان (يهود) رخداده است از اين رو شمشيرها را از دست انداخته، و گريه کردند و دست در گردن يکديگر افکنده با هم روبوسي نمودند، سپس مطيعانه به همراه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بازگشتند و خداي بزرگ اين آيه را نازل فرمود که:

«اي مؤمنان اگر گروهي از اهل کتاب را فرمان بريد آنان شما را پس از ايمانتان به کفر بازمي‌گردانند».

آيات بعد نيز به روايت أَبوعَلي طَبرِسي در «مجمعُ البيان»[2] در همين زمينه آمده است که مي‌فرمايد: 

)يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلا تَمُوتُنَّ إِلا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ * وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ الل