ارويي با قريش پيش از جنگ بدر، از اتمام حجّت و اظهار رحمت دريغ نورزيد و بطوريکه واقدي آورده است عمر بن خطّاب را بنزدايشان گسيل داشت و فرمود: «اِرجَعُوا فَإِنَّهُ يلي هذا الأَمرَ مِنّي غَيرُکُم أَحَبُّ إِلَي مِن أَن تَلوهُ مِنّي». يعني: «باز گرديد که اگر اين پيکار را جز شما، کسي ديگر برعهده گيرد نزد من محبوبتر است تاشما آنرا عهده‌دار شويد»!. ابوجهل پاسخ داد: «وَاللهِ لا نَرجِعُ بَعدَ أَن أَمکَنَنا اللهُ مِنهُم». (المغازي، ج 1، ص 61) يعني:« به خدا پس از اينکه خدا آنان را در اختيار ما گذاشته برنمي‌گرديم»! البته در همان نبرد نيز هدف نهايي بدست‌آوردن غنائم نبود بلکه بمقصود، درهم‌کوبيدن شکوه قريش و برانداختن سُلطه و جباريت آنان بود تا نزد قبائل عرب از بزرگ‌نمايي و اعتبار بيافتند و نتوانند با فشار بر قبائل، راه نفوذ اسلام را بربندند! از اين رو قرآن مجيد نشان مي‌دهد که پيش از جنگ بدر، برخي از مسلمانان دوست داشتند تا با کاروان تجاري قريش رويارو شوند و از غنائم بهره گيرند ولي خداوند آنرا نپسنديد و چنان خواست که مسلمين در برابر جبّاران مکّه صف‌آرايي کنند و پيروان مکتب حق، شوکت باطل را درهم شکستند، چنانکه مي‌فرمايد:

)وَإِذْ يَعِدُكُمْ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ * لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ( (أنفال: 7-8).

«بياد آريد هنگامي راکه خدا به شما وعده داد بر يکي از آن دو دسته (کاروانيان يا جنگ‌آوران) تسلّط مي‌يابيد و شما دوست مي‌داشتيد دسته‌اي که شوکت نداشتند (کاروانيان) از آنِ شما باشد ولي خدا مي‌خواست با فرمانهاي خويش حق را استواري بخشد و ريشة کافران را قطع کند. تا حق برقرار گردد و باطل نابود شود، هرچند گناهکاران را ناپسند افتد».

همچنين پس از پيکار بدر نيز بعضي از مسلمانان مصمّم بودند بدون آنکه ضربه‌هاي مؤثري به برخي از مشرکان جنايتکار وارد سازند از ايشان تاوان بگيرند و قرآن مجيد مسلمانان مزبور را بر اينکار بسختي سرزنش کرده و مي‌فرمايد: 

)لَوْلا كِتَابٌ مِنْ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ( (أنفال: 68).

«اگر حکم پيشين خدا نبود (که بدون هشدار قبلي، امّتي رامجازات نمي‌کند) در برابر آنچه که گرفتيد عذاب بزرگي به شما در مي‌رسيد».

و بدينوسيله قرآن، پيکر مسلمانان را از مطامع مادّي و اغراض دنيوي پاک مي‌کرد و بجاي غنائم دنيا آنانرا به اهداف مقدّس و پاداش آخرت رهنمون مي‌شد، چنانکه در ضمن همان آياتي که از غنائم بدر سخن رفته مي‌خوانيم: 

)تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ ( (أنفال: 67).

«شما کالاي ناپايدار دنيا را مي‌خواهيد وخدا براي شما آخرت را مي‌خواهد...».

اين، جوهر تعاليم قرآن در باب جنگ و غنيمت است و سيره‌نويسي که عمر خود را در دنياطلبي تباه کرده البتّه نمي‌تواند هدفهاي مقدّس قرآن را در مسئلة جنگ دريابد، ازاين رو بدون توجّه بدانچه گذشت، بر سر اين ادّعا رفته که نبردهاي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- براي بدست‌آوردن غنيمت و در راه تأمين معيشت بوده است! آيا جز «خودبيني» و «قياس به نفس» مي‌توان دليل ديگري براي اين ادّعا يافت؟

جا دارد تا سخن مولوي را دوباره تکرار کنيم که گفت: 

پيش چشمت داشتي شيشهء کبود
  
 زآن سبب عالم کبودت مي‌نمود!

نکتة ديگري که درخور يادآوري است آنکه نويسندة 23 سال حرمت جنگ در چهار ماه از سال را به «دوران جاهليت» باز مي‌گرداند تا به کنايه گفته باشدکه اسلام قانون بت‌پرستان را پذيرفته و  از آنان متأثر شده است!

البتّه در روزگار پيش از اسلام، بت‌پرستان عرب جنگ در ماههاي حرام را روا نمي‌دانستند ولي قانون مزبور را از سنن ابراهيم -عليه السلام- و فرزندش مي‌شمردند و براي آ «قِداسَتِ ديني» قائل بودند، يعني اين قانون در ميان ايشان از نوع «قراردادهاي اجتماعي» بمشار نمي‌آمد و جنبة ديني وخدايي داشت که اگر جز اين بود، پس از مدّتي مانند بسياري از رسوم و آداب بشري تغيير مي‌کرد و بدست فراموشي سپرده مي‌شد.

قرآن مجيد نيز حرمت جنگ در ماه‌هاي چهارگانه را قانوني خدايي شمرده که براي جلوگيري از ادامة پيکار و تشديد خونريزي تشريع شده است و در اين باره مي‌فرمايد: 

)جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَامًا لِلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرَامَ ( (مائده: 97).

«خدا کعبه، آن خانة محترم را براي قيام مردم به عبادت قرارداد و ماه حرام را مقرّر داشت...».

مفسّران قرآن پيشينة اين قرارداد را که قرنهاي متوالي در ميان عرب رواج داشته به کيش اسماعيل -عليه السلام- فرزند ابراهيم -عليه السلام- بازمي‌گردانند چنانکه ابوعلي طبرسي در تفسير «مجمع البيان» مي‌نويسد:

«کانُوا قَد تَوارَثُوهُ مِن دينِ اسماعيلَ عليه السلام فَبَقَوا عَلَيهِ رَحمَةً مِنَ اللهِ لِخَلقِهِ إِلي أَن قامَ الإِسلام»[10].

يعني: «تازيان، قانون مزبور را از آئين اسماعيل -عليه السلام- بميراث برده بودند و از رحمت خدا بر بندگانش، نسبت به اين قانون پايداري نشان دادند تا آنکه اسلام ظهور کرد».

بنابراين، اسلام متارکة جنگ در ماههاي حرام را از شرايع الهي شمرده و آنرا بنفع خلق و ماية جلوگيري از خونريزي دانسته و تصويب نموده است. اگر خاورشناسان نامسلمان و نويسندة 23 سال، اين حقيقت را نپذيرند، نمي‌توانند انکار کنند که اسلام با پذيرفتن قانون مزبور نشان داد که با تشديد خونريزي موافقت ندارد و جنگ‌هاي بي‌وقفه را نمي‌پسندد و بفرض آنکه پيکار با دشمن در حدّ لزوم و ضرورت قرار گيرد، باز اسلام اعلام مي‌کند که چهار ماه از سال را بايد دست از پيکار کشيد و چاره‌اي ديگر – جز کشتار و خونريزي – انديشيد!

اگر جهان متمدّن به اين قانون مقدّس ايمان آورد و آنرا در عمل مورد عنايت قرار دهد، چه خونهايي که از ريختن مصون مي‌ماند و از چه خسارتهاي بزرگي جلوگيري بعمل مي‌آيد؟

آري، پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران رسالت فرخندة خويش نشان داد که اگر زور وتهديد و شکنجه در ميان نباشد، و اگر اظهارنظر و ابراز عقيده آزاد باشد، اسلام پيشاپيش همة مکاتب، صلح را بر جنگ مقدّم مي‌شمارد زيرا به منطق پرتوان خود در جلب قلوبِ اطمينان دارد. صلح پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با مشرکان مکّه در «حُدَيبِيه» روشن‌ترين حجّت براي اثبات اين حقيقت شمرده مي‌شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نام اين مرد، عمرو بن حَضرَمي بوده(نه خضرمي)! به سيره ابن هشام، ج 1، ص 602 نگاه کنيد.
[2]- درست آنستکه مي‌نوشت: (سرية نخله) زيرا «نخلة» در اينجا بعنوان اسم علم بکار رفته و غيرمنصرف است و الف و لام بر سر آن در نمي‌آورند.