ه که سيره‌نويس تازه ادّعا دارد: «حادثه‌اي کوچک و بي‌اهميت بود»! در آن صورت بر يهوديان آسان بود که به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمده و پوزش بخواهند و کار را اصلاح کنند و مشمول عفو و گذشت عجيب پيامبر گردند* ولي حادثة مزبور، محرّکي بود تا نيات باطني آنها را آشکار سازد چنانکه پيش از اين، جسورانه و از سر تکبّر و غرور به پيامبر گفته بودند: «لَئِن حارَبناکَ لَتَعلَمَنَّ أَنّا نَحنُ النّاس»[2]. «اگر با تو پيکار کنيم خواهي دانست که ما مرد جنگيم (نه قريش)»! آري، از حوادث تاريخي بدون تحليل گذرکردن جز ناشيگري در تاريخ‌نويسي هنري را براي سيره‌نگار به اثبات نمي‌رساند!

دوّم آنکه: يهوديان بني‌قينقاع چنانکه مورّخان نوشته‌اند، اراضي زراعي نداشتند و کار ايشان زرگري بود. حلبي مي‌نويسد: «لَم يکُن لَهُم نَخيلٌ  وَلا أَرضٌ تُزرَع[3]». يعني: «آنها نه خرما بُن داشتند و نه زمين کشاورزي». بنابراين، آنچه از ايشان باقي ماند بنا بتصريح مورّخان، جز مقداري اسلحه و ابزار زرگري (مانند کوره و غيره) چيزي نبود و طلاها را نيز با خود بردند. پس تلاش سيره‌نويس براي آنکه نشان دهد تبعيد يهوديان بخاطر تصرّف اموال آنان و بقول خودش «ايجاد اقتصاد سالم»! بود، بجايي نمي‌رسد. امّا اينکه مي‌نويسد: 

[تسليم شدند به اين شرط که از حيث جان درامان باشند ولي از يثرب کوچ کنند و جز اثاث و اشياء منقول خود، آنهم بقدري که چهارپايان آنها توان حمل آنرا داشته باشد، همة دارائي‌ خود را بر جاي گذارند] گويا توقّع دارد که پيامبر اسلام اجازه مي‌داد يهوديان، درهاي قلعة خويش را هم از جاي کنده بر پشت خران و اشتران ببرند! البتّه يهوديان بني‌نَضير چنانکه خواهد آمد بدين عمل نيز دست زدند و آرزوي نويسنده را برآوردند!

باري، بطور کلّي رفتاري که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با اين گروه خيانت پيشه از خود نشان داد، کاري بالاتر از عدالت بود زيرا براي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- هيچ مانعي وجود نداشت که با طولاني‌کردن محاصره، يهوديان را بزانو درآورد و پس از اسارت ايشان، بجرم پيمان‌شکني و جنگ‌افروزي، آنان را از دم تيغ بگذراند چنانکه رسم آنروز دنيا بود و اگر اينکار را نمي‌کردند اعتماد از هر پيماني برداشته مي‌شد و امنيت عمومي بخطر مي‌افتاد. و همچنين اگر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نيت فراهم‌آوردن مال داشت، لاأقل مي‌توانست آنان را مجبور سازد تا طلاهاي خود را تحويل دهند و جان به سلامت بدر برند امّا پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- نه به قتل ايشان دست گشود و نه بر زر و سيم آنان چشم دوخت، بلکه آنها را اجازه و مهلت داد تا اثاثية خود را گرد آورند و از مدينه کوچ کنند تا ريشة نفاق از ميان امّت نورُستة مسلمان برون افتد.

امروز کدام دولت متمدّن حاضر است با ياغياني که به جنگ او برخاسته و پيمانيش را شکسته‌اند، بدينگونه رفتار کند؟ آيا کشورهاي مترقّي! حاضر هستند پس از يک محاصره و جنگ رسمي، حتي از مصادرة اموال شکست‌خوردگان خودداري ورزند؟ آري مسلمين بلحاظ نيازهاي اقتصادي مي‌توانستند بخش مهمّي از زر و سيم و اموال و اثاث يهوديان را توقيف کنند ولي پيامبر بزرگوراشان به اينکار دست نزد و نويسندة 23 سال و چپ‌گراهاي مادّي نمي‌توانند ادّعا کنند که در صحنه‌هاي تاريخ، همه جا «عامل اقتصاد» نقش تعيين‌کننده داشته و بنياد کار و زيربناي امور شمرده مي‌شود، چرا که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اين تئوري آهنين! را در حوزة کار خود درهم شکست و ايمان و عدالت را جايگزين آن نمود.

در اينجا نويسندة 23 سال گفتار خويش را دربارة يهوديان بني‌قينقاع بپايان مي‌برد و از بني‌نضير سخن مي‌گويد ولي در اواخر کتابش روايتي را دستاويز قرار داده و با تحريف آن، نتيجه مي‌گيرد که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در نرمش با يهوديان بني‌قينقاع، از تهديد عبدالله بن أُبَي – منافق مشهور مدينه – بيم کرد! چنانکه مي‌نويسد: [و چون (محمّد) ديد عبدالله بن أبي قسم ياد مي‌کند که از حمايت آنها دست نخواهد کشيد و حتي تهديد به مخالفت علني کرد(!!) از کشتن آنها صرفنظر و بدين قناعت کرد که در ظرف سه روز مدينه را ترک گويد]. (صفحة 337)

بايد دانست که اين دروغ بي‌فروغ! را هيچيک از مورّخان گزارش نکرده‌اند که عبدالله بن أبي سوگند ياد کرد و پيامبر را به مخالفت علني تهديد نمود. عبدالله کوچکتر از آن بود که بتواند آشکارا رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- را تهديد کند، آنهم بخاطر يهودياني که مسلماني را کشته و به عموم مسلمين اعلام جنگ داده بودند و نزد همگان، دسته‌اي پيمان‌شکن و مجرم شمرده مي‌شدند. عبدالله بن أبي به اتّفاق مورّخان، از بيم مسلمين راه نفاق و دورويي پيش گرفته بود و در ظاهر خود را مؤمن به پيامبر نشان مي‌داد، پس اگر مخالفتي از او سر مي‌زد، آنرا درخفا و بنزد دوستان خويش ابراز مي‌داشت نه در حضور رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم-! آري، ابن اسحق و واقدي روايتي آورده‌اند که عبدالله، براي آزادي يهوديان نزد پيامبر آمدو کوشيد تا رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آنها را مورد بخشايش قرار دهد و حتّي پافشاري را بجايي رسانيد که بر زره پيامبر دست آويخت و گفت تو را رها نمي‌کم تا يهود بني‌قيقناع را عفو کني*. پيامبر نيز فرمود: «هُم لَک»[4]، آنها از آن تو باشند. در خلال اين گزارش آمده که عبدالله به پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت: «إِنّي وَاللهِ أمرُوٌا أَخشَي الدَّوائِرَ»[5]. يعني: «سوگند به خدا من مردي هستم که از پيش‌آمدها بيمناکم»! مفهوم اين عبارت (بعکس آنچه نويسندة 23 سال پنداشته) تهديد پيامبر نيست بلکه عبدالله از روحية خود خبر مي‌داد که من بيم دارم در آينده حوادثي خطرناک رخ دهد و در آن صورت ما به همپيمانهاي يهودي خود نياز داشته باشيم! رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- هر چند بر قول عبدالله اعتناء نکرد با وجود اين، دستور فرمود تا يهوديان آزاد گردند و شهر مدينه را ترک گويند که اگر سخن مزبور در پيامبر مؤثّر افتاده بود، البتّه به يهوديان اجازه مي‌داد تا در مدينه اقامت گزينند. پس تخويف و تهديدي در کار نبوده و آنچه به ميان آمده، ناتواني سيره نويس جديد در فهم کتب سيره و تاريخ است! اگر اين نويسندة نوآور! غرض‌ورزي را بکنار مي‌نهاد و بر ذيل همان روايتي که واقدي آورده مي‌نگريست، ملاحظه مي‌کرد که در آنجا گزراش شده است: عبدالله بن اُبَي با گروهي از يهوديان به خانة پيامبر رفت تا از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- براي ايشان اجازة اقامت در مدينه بگيرد. در آستانة خانة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- عبدالله با نگهبان مسلماني بنام عُوَيم بن ساعِدَة روبرو شد، مرد مسلمان از ورود عبدالله بن ابي و همراهانش – بدون اذن رسول خدا – بدرون منزل جلوگيري کرد. عبدالله در ورود به خانه پافشاري نمود و نگهبان مزبور مقاومت ورزي