 مدني نور مي‌خوانيم: 

)وَمَنْ يُكْرِهُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ ( (نور: 33)

«زناني را که به زناکاري وادار ساخته‌اند، خداوند پس از آنکه ايشان را بدينکار مجبور کرده‌اند (بر آنان) آمرزنده و مهربان است».

و از رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- به صورت «حکم کلّي» و دستوري فراگير آورده‌اند که فرمود: 

«رُفِعَ عَن أُمَّتي الخَطَأُ وَالنِّسيانُ وَما استُکرِهُوا عَلَيهِ». (تفسير قرطبي، ج 1، ص 182)

يعني: «از امّت من، کيفرِ عملي که از روي خطا يا فراموشي يا اجبار انجام گيرد، برداشته شده است».

و از اينجا است که «إکراه» در فقه و حقوق اسلامي مورد توجّه و عنوان بحث قرار گرفته و احکام وسيعي بر آن مترتّب مي‌شود، بعنوان نمونه: ازدواجي که بدلخواه انجام نگيرد، شرعاً اعتبار ندارد چنانکه درصحيح بخاري و ديگر منابع فقهي مي‌خوانيم: 

«عَن خَنساءَ بِنتِ خِذامٍ الأَنصارِيةِ أَنَّ أَباها زَوَّجَها وَهِي ثَيبٌ فَکَرِهَت ذلِکَ فَأَتَتِ النَّبِي صلى الله عليه وسلم فَرَدَّ نِکاحَها». (صحيح بخاري، ج 9، باب لايجوزُ نِکاحُ المُکرَه، ص 36)

يعني: «از خَنساءَ دختر خِذام که زني از انصار بود گزارش شده که پدرش وي را – در وقت بيوگي – به همسري مردي درآورد، با اينکه خنساء بدينکار رضايت نداشت. سپس وي به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و پيامبر، ازدواج او را رد کرده باطل شمرد».

همچنين عقود و معاملات اجباري از ديدگاه اسلام، مشروع و معتبر نيست و البته هر يک از اين امور، حدود و شرائطي دارد که در کتب فقه و حقوق اسلامي بتفصيل از آنها سخن گفته‌اند.

مقصود آنکه بنيان «قانونگذاري» در اسلام بر عدم اکراه و نفي تحميل نهاده شده، در اين صورت جاي دارد بپرسيم که چنين آئيني چگونه مردم را در قبول اساس ديانت، مجبور و ناگزير مي‌سازد؟ آيا نه اينستکه با اينکار، مردم به «نفاق و دورويي» متوسّل مي‌شوند و اسلام نيز به سختي با «نفاق» مخالفت کرده است.

ما در فصول گذشته نشان داديم که پيامبر بزرگورا اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اگر با مشرکان و يهوديان به پيکار برخاست، نه براي آن بود که آئين خود را بر ايشان تحميل کند، بلکه در راه دفع زورگويي و فتنه‌گري و خيانت آنها قيام کرد. در اينجا نمي‌خواهيم دوباره آن سخنان را از سر گيريم و تکرار کنيم اما از ذکر اين نکته خودداري نبايد کردکه قرآن مجيد در آخرين سورة مَدَني (يعني سورة شريفة توبه) تأکيد نموده که مسلمانان بايد بر پيمانهاي خود با مشرکان – اگر آنها عهدشکني نکنند – استوار باشند (توبه: آية 4 و 7). و از اينجا به خوبي فهميده مي‌شود که مسلمين مي‌توانند با مشرکان – بدون آنکه ايشان به اسلام بگروند – پيمان صلح داشته باشند. و نيز در همين سوره (آية 29) دستور فرموده تا مسلمانان با اهل کتاب (که مصداق نخستين آنها، روميان مهاجم بودند) پيکار کنند ولي تصريح نموده که مسلمين از ايشان «جزيه» بپذيرند، بدون آنکه بقبول اسلام مجبورشان سازند[4]. اين آيات که بازپسين پيامهاي قرآني شمرده مي‌شود، به خوبي نشان مي‌دهد که قصد اسلام از جنگ با کافران، تحميل عقيده بر آنان نبوده است و آنچه دشمنان اسلام در اين باره بخورد ضعفاءالقول! داده‌اند و اسلام را «آئين شمشير» نام نهاده‌اند، تهمتي بيش نيست.

شگفتا که قرآن مجيد در سورة کريمة مائده (که در اواخر عمر شريف پيامبر نازل شده) اجازه مي‌دهد تا مسلمانان با اهل کتاب رفت وآمد داشت و هم‌خوراک شوند و حتي با زنان پاکدامن ايشان ازدواج کنند چنانکه مي‌فرمايد: 

)وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حِلٌّ لَكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنْ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنْ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ وَلا مُتَّخِذِي أَخْدَانٍ...( (مائده: 5).

«خوراک اهل کتاب براي شما (مسلمانان) حلال است و خوراک شما براي آنان حلال است و زنان عفيف مسلمان و زنان عفيف از اهل کتاب بر شما حلالند بشرط آنکه کابين ايشان را به آنان بپردازيد با پاکدامني، نه زناکاري و رفيق‌گيري»!.

با وجود اين قبيل تعاليم، چگونه مي‌توان ادّعا کرد که اسلام بزور شمشير، خود را بر پيروان اديان تحميل مي‌کند و مسلمانان نمي‌توانند زندگاني مسالمت‌آميزي با ديگر ملل داشته باشند؟!

ثالثاً: آنچه نويسنده آورده که پيامبر اسلام: [براي رسيدن به هدف، به هر وسيله و تدبيري دست مي‌زد هر چند منافي روحانيت و دعوي ارشاد و هدايت باشد]! با شواهد روشن تاريخي ناسازگاري دارد و تعاليم صريح قرآن آنرا رد مي‌کند و خود نويسنده (چنانکه خواهد آمد) درخلال گفتارش صحنه‌اي را به نمايش گذارده که اين تهمت را نفي مي‌نمايد و شگفتا که: چشم باز وگوش باز و اين عمي؟!

پيش ازاين گذشت که کتابهاي سيره، در خلال گزارش از حوادث جنگ «خَيبَر»، آورده‌اند: روزي در گرما گرم جنگِ مسلمين و يهود، چوپاني بنام «أَسوَد» که اجير يکي از يهوديان بود و گوسفندان او را بچرا مي‌برد بنزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و درخواست نمود تا اسلام را بر وي عرضه دارد، پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- شيوة ورود به اسلام را براي اوي بيان کرد و چوپان مزبور مسلمان گرديد. در اينجا ابن اسحق مي‌نويسد: 

«فَلَمّا أَسلَمَ قالَ يا رَسُولَ اللهِ إِنّي کُنتُ أَجيراً لِصاحِبِ هذِهِ الغَنَمِ وَهِي أَمانَةٌ عِندي، فَکَيفَ أَصنَعُ بِها؟»

يعني: «همينکه أسود، اسلام را پذيرفت به پيامبر گفت اي رسول خدا، من مزدور صاحب اين گوسپندانم و آنها نزد من به امانت سپرده شده‌اند، اينک با اين گوسپندان چه کنم»؟

اگر هر مرد قدرت ‌طلبي به جاي پيامبر بود، با توجّه به آنکه گوسفندان مزبور از اموال دشمن بشمار مي‌آمد، دستور مي‌داد تا مرد چوپان گوسپندان را به سپاهيانش واگذارد و خود به آنان بپيوندد! ولي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: 

«إِضرِب في وُجُوهِها فَإِنَّها سَتَرجِعُ إِلي رَبِّها»!

يعني: «گوسفندان را زده و برگردان که بسوي صاحب خود بازگشت خواهند کرد»!. 

و اجازه نداد بر مالي که دشمن، بعنوان «امانت» به چوپان مزبور سپرده بود خيات رود.

«فَأَخَذَ حِفنَةً مِنَ الحَصي فَرَمي بِها في وُجُوهِها وَقالَ: ارجِعي إِلي صاحِبِکِ فَوَاللهِ لا أَصحَبُکِ أَبَداً فًخَرَجَت مُجتَمَعَةً کَأَنَّ سائِقَها يسوقُها حَتّي دَخَلَتِ الحِصنَ». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 345 و سيرة ابن کثير، ج 3، ص 361)

يعني: «أسود، مشتي ريگ برگرفت و آنرا به طرف گوسپندان پرتاب کرد و گفت به سوي صاحب خود برگرديد که سوگند به خدا پس از اين، هرگز با شما همراهي نخواهم کرد. گوسپندان، دسته‌جمعي براه افتادند گويي کسي آنها را مي‌راند تا آنکه بدرون قلعة يهود وارد شدند».

در همين جنگ بود که پس از مصالحه با يهود، پيامبر ملاحظه کرد گروهي از مسل