ت؟!

دوّم آنکه: سيره‌نگار چنين وانمود مي‌کند که گروهي در خانة سويلم براي بحث و کنکاش گرد آمده بودند! و با اين تعبير مي‌خواهدجرم آنانرا ناچيز و سبک جلوه دهد ولي کتب سيره ما را از اين کنکاش! به صورت ديگري خبر مي‌دهند، مثلاً در سيرة ابن هشام مي‌خوانيم: 

«إِنَّ ناساً مِنَ المُنافِقينَ يجتَمِعُونَ في بَيتِ سُوَيلِمِ اليهودِي وَکانَ بَيتُهُ عِندَ جاسُومَ يثَبَّطُونَ النّاسَ عَن رَسولِ الله  صلى الله عليه وسلم في غَزوَةِ تَبُوک». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 517)

يعني: «گروهي از منافقان در خانة سويلم يهودي – که در محلّة جاسوم بود – گرد مي‌آمدند و مردم را از همراهي با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در جنگ تبوک بازمي‌داشتند».

کاملاً روشن است که جنگ با امپراطوري روم، نبرد کوچکي نبود وبازداشتن مردم از همراهي با رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- به نابودي پيامبر و مسلمين مي‌پيوست. بنابراين، چنين خيانتي را بايد «اقدام بر ضدّ جامعة مسلمين» نام نهاد نه کنکاش درکار جنگ! که حدأکثر به اظهار عدم رضايت مي‌انجاميد.

سوّم آنکه: ظاهراً نويسندة 23 سال، اين داستان را از سيرة ابن هشام نقل مي‌کند ولي در اين کتاب تصريح شده که کسي در اين ماجري نسوخت و تنها مرکز توطئه به آتش کشيده شد. چنانکه ابن هشام مي‌نويسد: 

«فَاقتَحَمَ الضَّحّاکُ بنُ خَليفَةِ مِن ظَهرِ البَيتِ فَانکَسَرَت رِجلُهُ وَاقتَحَمَ أَصحابُهُ فَأَفلَتُوا». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 517)

يعني: «ضحّاک بن خليفه از پشت بام خانه، خود را به پايين افکند و پايش بشکست و يارانش نيز پايين پريدند و نجات يافتند». 

بنابراين، هيچ معلوم نيست که نويسنده از چه راهي بدين نتيجة معکوس رسيده و در عالم خيال! جز يک تن، همه را به آتش سوخته است؟!

چهارم آنکه: اصل اين ماجري کاملاً مشکوک به نظر مي‌رسد زيرا ابن هشام چنين داستاني را درسيرة ابن اسحق نيافته بلکه مي‌گويد شخص موثقي آنرا از قول ديگري، براي من بازگو کرد که هيچ معلوم نيست آن ديگري، چه کسي بوده و تا چه اندازه مي‌توان بگفتة او اعتماد نمود؟!

عبارت ابن هشام در آغاز داستان بدين صورت آمده است: 

«قالَ ابنُ هِشامٍ وَحَدَّثَنِي الثِّقَةُ عَمَّن حَدَّثَهُ...».

يعني: «ابن هشام گفته، مرا شخص قابل اعتمادي حکايت کرد از ديگري، که اين حديث را براي او نقل کرده است...»!.

ساير کتب سيره نيز ماجراي مزبور را بصورتي جز اين، گزارش کرده‌اند. مثلاً حَلَبي مي‌نويسد: همين که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- از توطئه منافقان درخانة سويلم، آگاه شد به عَمّار ياسِر فرمود: 

«أَدرِکِ القَومَ فَإِنَّهُم قَدِ احتَرَقُوا فَاسأَلهُم عَمّا قالُوا، فَإِن أَنکَرُوا فَقُل بَل قُلتُم کَذا وَکَذا، فَانطَلَقَ إِلَيهِم عَمّارٌ فَقَالَ ذلِکَ لَهُم فَأَتَوا رَسولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم يعتَذِرُونَ إِلَيهِ». (السّيره الحلبيه، ج 3، ص 103)

يعني: «(اي عمّار) آن گروه را درياب که آتش گرفتند! و از آنان دربارة سخناني که گفتند بپرس و اگر انکار کردند، بگو که شما چنين و چنان گفتيد. عمّار بسوي آنها روانه شد و سخنان پيامبر را براي ايشان بازگو کرد، آنان نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمدند و از او پوزش خواستند».

همانگونه که ملاحظه مي‌شود بنابر روايت حلبي، اساساًَ پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- فرماني مبني بر سوزاندن خانة سويلم صادر نکرده و از کشتن کسي سخن به ميان نياورده است. جمله‌اي که در آغاز گفتار رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمده بدين مفهوم است که آن گروه با ايجاد تفرقه در مردم، هلاک شدند و خويشتن را به آتش دوزخ افکندند و اگر معناي سخن پيامبر، جز اين بود چگونه دستور مي‌داد تا عمّار ياسر با توطئه‌گران به بحث و گفتگو بنشيند؟ و چرا از آتش‌افکندن عمّار بر خانة سويلم اثري در اين گزارش ديده نمي‌شود؟!

طبري نيز در تاريخش داستان مزبور را چنان گزارش کرده که حلبي آورده است ولي از سويلم يهودي، نامي نمي‌برد (تاريخ طبري، ج3، ص 108). و پيداست قصة سويلم بدانگونه که ابن هشام مي‌گويد، اصلي در خور اعتماد ندارد. ولي سيره‌نگار تازه‌کار! هر رطب و يابسي را باور مي‌کند و آنرا زينت‌بخش کتابش مي‌نمايد، بويژه که اگر نکته‌اي بر ضدّ پيامبر در بيايد! بايد گفت: 
تو را إِساءَتِ خوبان هماراه در دل بود 
 وگرنه ترکِ ادب، هيچ جز بهانه نبود[8]
 
روشن است کسي که با چنين روحيه‌اي از سيرت پيامبر سخن گويد به نتيجه‌اي جز دورشدن از حقايق نخواهد رسيد.
--------------------------------------------------------------------------------
*-  به همين اعتبار در صحيح بخاري،کعب بن أشرف از زمرة محاربين شمرده شده و از ماجراي قتل او تحت عنوان: «الفَتکُ بِأَهلِ الحَربِ» ياد گشته است. (صحيح بخاري، ج 4، ص 78)
*- در مسند طيالسي، عبارت حديث بدين صورت آمده: فَقالَ لي يا أُسامَةُ کَيفَ تَصنَعُ بِلا إِلهَ إِلا اللهُ يومَ القِيامَة؟ فَرَدَّها مِراراً حَتّي تَمَنَّيتُ أَنّي لَم أَکُن اَسلَمتُ إِلا تِلکَ السّاعَة، (مسند أبوداود طيالسي، چاپ هند، ص 87) يعني: «... رسول خدا به من گفت: اي اسامه، روز رستاخيز با لا إله إلّا الله چه خواهي کرد؟ و چندبار اين جمله را بر من تکرار کرد تا آنجا که آرزو کردم کاش پيش از آن مسلمان نبوده و در آن لحظه وارد اسلام شده بودم».
*- بعلاوه، احمد بن حنبل و ابن ماجه در روايت عَمرو بن حَمِق از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آورده‌اند که فرمود: «مَن آمَنَ رَجلُاً عَلي دَمِهِ وَ مالِهِ ثُمَّ قَتَلَهُ فَأَنا مِنهُ بَرئٌ، وَ إِن کانَ المَقتولُ کافِراً». يعني: «کسي که مردي را بر خون و مالش امان دهد سپس وي را بکشد، من از او بيزارم هرچند مقتول، مسلمان نباشد».
[1]- به سيره ابن هشام، ج 2 و تاريخ طبري، ج 3 و عموم کتب سيره و تاريخ اسلام نگاه کنيد.
*- درباره اين مرد يهودي، واقدي مي‌نويسد: وي مردم را بر دشمني با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تشويق مي‌کرد و پس از پيروزي مسلمين در «بدر» با شعار خود بر اينکار بيشتر دامن مي‌زد تا آنجا که سالم بن عمير نزد خود عهد کرد تا او را بقتل آورد و تصميمش را عملي ساخت. (به مغازي واقدي، ج 1، ص 174 و 17 نگاه کنيد).
[2]- دفتر اول مثنوي مولوي.
[3]- براي ديدن آثاريکه در اين باره آمده به تفسير طبري ذيل آيه 84 از سوره توبه نگاه کنيد.
[4]- در اين ترجمه، جمله: )وَاللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِمَا كَسَبُوا( به صورت: «آنها مردودند»! آمده با آنکه معناي جمله آن است که: «خدا آنانرا بسبب اعمالشان رد کرده است» بنابراين، مفهوم جمله بعد نيز روشن مي‌شود که اگر خداوند آنها را از هدايت خود محروم ساخته، دليلش را در اعمال ناپسند آنان بايد يافت. ولي چنانچه جمله نخستين را بطور ناقص ترجمه کنيم (همانگونه که نويسنده ترجمه نموده) اين اشکال پيش مي‌آيد که چرا خداوند گروهي را از هدايت خود محروم ساخته وبه گمراهي سپرده است؟! پاسخ اين اشکال همان است که قرآن بدان اشاره مي‌کند که بر طبق مشيت 