ه بن خَطَل نام داشت. اين مرد، اسلام را پذيرفته و از سوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مأمور شده بود تا صدقات را گرد آورد، أمّا در ميان راه، مصاحب خود را که مردي مسلمان و از قبيلة بَني‌خُزاعَة بود، کشت و صدقات مستمندان را دزديده و به مشرکان قريش پيوست! ضمناً اين مردِ ناپاک در مکّه دوکنيز فاسق و بدکاره داشت که با بت‌پرستان، مجالس شرابخواري به پا مي‌ساختند و آن دو کنيز اشعاري را که ابن خَطَل در هجو رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- سروده بود در آن مجالس مي‌خواندند.

پس از فتح مکّه، يکي از آن دوزن، از پيامبر أمان خواست و رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- او را عفو نمود. اما عبدالله بن خَطَل لباس رزم پوشيده و به دختران سعد بن عاص وعدة هنرنمايي در پيکار داد! ولي همينکه با سپاه مسلمانان روبرو شد از ديدن آنها سخت هراسان گرديد و فرار را برقرار ترجيح داد! و سرانجام خود و كنيز فاسقش بدست مسلمين از پاي درآمدند و کانون فسادشان برچيده شد. (مغازي واقدي، ج 2، ص 826 و 827 و 859 و 860. و سيرة ابن هشام، ج 2، ص 410. و تاريخ طبري، ج 3، ص 59)

سوّمين کس از آنانکه گرفتار کيفر شدند: مِقيس بن صُبابَة[11] بود. واقدي دربارة وي چنين مي‌نويسد: «جرم مِقيس بن صُبابَه آن بود که برادرش هاشم، مسلمان شده و به همراه پيامبر در جنگ مُرَيسيع (غزوة بني‌المُصطَلِق) شرک کرد، اتّفاقاً مردي از قبيلة بني‌عَمرو بن عَوف (و بقولي: أَوس بن ثابِت) از راه خطا و ناآگاهي، وي را کشت زيرا گمان کرد که او يکي از رزمندگان مشرکين است. مِقيس پس از اطّلاع از اين موضوع به مدينه آمد و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- حکم فرمود که بني‌عَمرو بن عَوف خونبهاي برادرش را به او بپردازند. مِقيس خونبها را گرفت و اظهار مسلماني کرد. سپس بر کشندة برادر خود حمله برد و او را بقتل رساند و از اسلام به کفر بازگشت و اشعاري دراين زمينه سرود»!. (المغازي، ج 2، ص 861)

باري، اين مرد نيرنگ‌باز و جنايتکار پس از فتح مکّه به جاي آنکه راه توبه در پيش گيرد يا امان بخواهد، با نديمان خود شراب نوشيده و مست و خراب! به ميان مسلمانان آمد و با ضربات شمشير ايشان، جان به جان آفرين تسليم کرد. و به قولي: نُمَيلَة بن عبدالله اورا کشت. (المغازي، ج 2، ص 860 و 861 و سيرة ابن هشام، ج 2، ص 410 و تاريخ طبري، ج 3، ص 59)

چهارمين کس که در فتح مکّه به قتل رسيد: حُوَيرِث بن نقَيذ، شکنجه‌گر قريشي بود! وي هر چند مي‌توانست رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و يارانش را در مکه آزار داد تا آنجا که چون عبّاس عموي پيامبر، خواست دختران رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- يعني فاطمه -عليها السلام- و أمّ‌کلثوم -عليها السلام- را از مکّه به مدينه فرستد، حُوَيرِث در پي آنان شتافت و شترشان را زخم زد بطوريکه دختران پيامبر از شتر به زمين پرتاب شدند. اين مرد جانورخوي! پس از فتح مکّه نه با کسي روي مسالمت نشان داد و نه از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- عفو طلبيد و نه از وي أمان خواست، پس ناگزير به کيفر شکنجه‌ها و اعمال ناپسندش نائل آمد! (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 410 و مغازي واقدي، ج 2، ص 857 و تاريخ طبري، ج 3، ص 59)

در اينجا بايد خاطرنشان سازيم که به گواهي تاريخ، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- هرگز عنصري کينه‌توز و انتقام‌جو نبود به اين معني که چون مجرمان از گناه خود پشيمان مي‌شدند يا أمان مي‌خواستند، آنان را مورد بخشايش قرار مي‌داد. گواه ما علاوه بر آنچه گذشت، ماجراي مردي بنام: هَبّار بن أَسوَد است. اين مرد در مکّه بر دختر بزرگ پيامبر، زينب -عليها السلام- يورش برد ونيزة خود را بر پشت او کوبيد، زينب که آبستن بود سقط جنين کرد و فرزند او کشته شد. پيامبر خدا چون از اين فاجعه آگاه شد، اعلان داشت که خون هبّار – به خاطر جنايتش– هدر است! در فتح مکّه هَبار گريخت و مدّتي بعد که رسول خدا و اصحابش از جِعِّرانَة بازگشته بودند، ياران پيامبر او را در مسجد ديدند! مناسب است دنبالة اين ماجري را از قول يکي از صحابه (نياي جُبَير بن مُطعِم) بخوانيم: واقدي با اسناد خود از قول وي مي‌نويسد: 

«کُنتُ جالِساً مَعَ النَّبِي صلى الله عليه وسلم في أَصحابِهِ في مَسجِدِهِ مُنصَرَفَهُ مِنَ الجِعِّرانَةِ فَطَلَعَ هَبّارُ بنُ الأَسوَدِ مِن بابِ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم فَلَمّا نَظَرَ القَومُ إِلَيهِ قالُوا: يا رَسُولَ اللهِ، هَبّارُ بنُ الأَسوَد! قالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: قَد رَأَيتُهُ. فَأَرادَ بَعضُ القَومِ القِيامَ إِلَيهِ فَأَشارَ النَّبِي صلى الله عليه وسلم أَنِ اجلِس! وَوَقَفَ عَليهِ هَبّارٌ فَقالَ: السَّلامُ عَلَيکَ يا رَسُولَ اللهِ، أَشهَدُ أَن لا إِلهَ إِلا اللهُ وَأَنَّکَ رَسُولُ اللهِ وَلَقَد هَرَبتُ مِنکَ فِي البِلادِ وَأَرَدتُ اللُّحُوقَ بِالأَعاجِمِ، ثُمَّ ذَکَرتُ عائِدَتَکَ وَفَضلَکَ وَبَرَّکَ وَصَفحَکَ عَمَّن جَهِلَ عَلَيکَ وَکُنّا يا رَسُولَ اللهِ أَهلَ الشِّرکِ، فَهَدانَا اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِکَ وَأنقَذَنا بِکَ مِنَ الهَلَکَةِ فَاصفَح عَن جَهلي وَعَمّا کانَ يبلُغُکَ عَنّي فَإِنّي مُقِرٌّ بِسُوءِ فِعلي، مُعتَرِفٌ بِذَنبي! فَقالَ رَسولُ اللهِ: قَد عَفَوتُ عَنکَ وَقَد أَحسَنَ اللهُ بِکَ حَيثُ هَداکَ لِلإِسلام، وَالإِسلامُ يجُبُّ ما کانَ قَبلَهُ». (المغازي، ج 2، ص 858)

يعني: «من بهنگام بازگشت پيامبر از جِعّرانَه با وي و جمعي از يارانش در مسجد نشسته بودم. ناگاه، هَبّار بن أَسوَد از در مسجد که آنرا: بابُ رَسولِ الله، مي‌گفتند نمايان شد. همين که چشم حاضران بر او افتاد گفتند: اي رسول خدا، هبّار بن أسود! پيامبر فرمود: وي را ديدم. يکي از آن جمع خواست تا بسوي هبّار برخيزد! ولي پيامبر به اشاره فرمود که بنشين! هبّار پيش آمد و در برابر پيامبر ايستاد و گفت: 

درود بر تو اي فرستادة خدا! من گواهي مي‌دهم که جز الله، کسي سزاوار بندگي نيست و تو فرستادة او هستي. من از بيم کيفر تو به شهرهاي گوناگون گريختم و خواستم تا به غير عرب ملحق شوم، سپس بخشش و بزرگواري و نيکي و گذشتت را دربارة کسانيکه به ناداني با تو رفتار کردند به نظرم آوردم، اي رسول خدا ما اهل شرک بوديم و خداي توانا و بزرگ بوسيلة تو ما را هدايت کرد و از هلاکت نجات بخشيد. پس، از ناداني من و هر چه از من به تو رسيده درگذر که به بدکاري خود اقرار مي‌کنم و به گناهم اعتراف دارم. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: 

تو را عفو کردم وخداوند درباره‌ات نيکي نمود که تو را به اسلام رهنمون شد و اسلام آنچه را که درگذشته روي داده، قطع مي‌کند».

نمونة ديگر، عفو سُهَيل بن عَمرو است. اين مرد کسي بود که در جنگهاي بسيار با پيامبر روبرو شد و در فتنه‌هاي گوناگون دخالت داشت. در «بَدر» به اسارت مسلمين درآمد و با «فديه» آزاد شد، در «حُدَيبِيه» بعنوان نمايندة مشرکين از سوي آنها نزد پيامبر آمد. در فتح مکّه از پاي ننشست و مردم را به جنگ با رس